خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل امکان و چگونگی علم دینی (۱)
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل امکان و چگونگی علم دینی (۱) قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل آیا علم دینی معنا دارد؟
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل آیا علم دینی معنا دارد؟ قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
23ساعت
02دقیقه
25ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی)

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 73

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم آخرین فروخته شده 30 دقیقه
5 افرادی که اکنون این محصول را تماشا می کنند!
توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) شامل 120 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ساختار علم (درآمدی بر علم دینی) :

حسین بستان – عضو پژوهشکده حوزه و دانشگاه

مقدمه

ارتباط علم و دین، موضوعی است که در دوران جدید به اشکال مختلف و توسط صاحبنظران رشته های گوناگون مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. یکی از وجوه این ارتباط به مساله تاسیس «علم دینی » راجع است. در این مقاله کوشش شده است با ورود به پاره ای از مباحث اساسی فلسفه علوم اجتماعی و نقاط اصلی ارتباط بین علم و دین که می توانند در تدوین علم دینی موثر واقع شوند، شناسایی گردند و بدین لحاظ می توان این کار را نوعی زمینه سازی برای علم دینی تلقی کرد. تعریف علم، هدف و قلمرو علوم تجربی، صور شناخت علمی و ویژگیهای آن، محورهای اصلی این بحث را تشکیل می دهند.

تعریف علم

مفهوم علم، دارای تعاریف اصطلاحی متعددی است که تفکیک آنها از یکدیگر در این مباحث ضرورت دارد. بر حسب اینکه آیا مسائل و قضایای علم باید کلی باشند، یا می توانند شخصی هم باشند; آیا باید ناظر به واقع باشند یا می توانند جنبه اعتباری و قراردادی داشته باشند; آیا روش نفی و اثبات آنها منحصر به روش تجربی است یا نه و نیز بعضی سؤالات دیگر، تعاریف مختلفی از علم مطرح گردیده است که چهار تعریف اعم، عام، خاص و اخص که در زیر می آیند، مهمترین آنهایند: ۱. علم به معنای اعم; یعنی مطلق آگاهی و فهم که شامل معرفت حضوری و معرفت حصولی، تصور و تصدیق، معرفت جزئی و معرفت کلی، معرفت ناظر به واقع و معرفت اعتباری و نیز معرفت نامنظم و معرفت سیستماتیک می شود. ۲. علم به معنای عام عبارت است از: «باور صادق موجه ». این تعریف از علم اولا اختصاص به تصدیقات و گزاره ها دارد و تصورات را شامل نمی شود. ثانیا در خصوص معرفت ناظر به واقع، کاربرد دارد و معرفت اعتباری از تحت آن خارج است. در زبان آلمانی و Connaissance در زبان فرانسوی در یکی از دومعنای فوق به کار می روند. ۳. علم به معنای خاص; یعنی مجموعه مسائلی که حول یک محور مخصوص دور می زنند. در زبان انگلیسی برای دلالت بر این معنا، اصطلاح “Discipline” به کار می رود که گاهی آن را رشته علمی یا منظومه معرفتی ترجمه می کنند. این معنا فقط گزاره های کلی را در بر می گیرد، اما اختصاصی به علوم ناظر به واقع ندارد و علوم اعتباری را نیز شامل می شود. همچنین نظم و انضباط درونی مسائل را از شرایط رشته علمی دانسته اند. ۴. علم به معنای اخص; یعنی رشته علمی ای که روش تحقیق آن تجربی باشد که در زبان انگلیسی، اصطلاح “Science” به این معنا اشاره دارد. علم به این معنا را می توان اینگونه تعریف کرد: «یک مجموعه معرفتی مشتمل بر سازمان منظم [منظومه ای معرفتی] درباره جهان واقع که با روش علمی [یعنی تجربی] به دست آمده باشد». آنچه معمولا در مباحث راجع به علم و دین مراد می شود، معنای چهارم علم است و ما نیز در این نوشتار، عمدتا با همین معنا سر و کار داریم.

هدف علوم تجربی

بحث درباره هدف علم اغلب از دو زاویه مورد ملاحظه قرار گرفته است: ۱- روانشناسی عالمان ۲- معرفت شناسی گزاره های علمی. در بخش نخست معمولا به تغییر نگرش و جهتگیری دانشمندان نسبت به طبیعت و علوم طبیعی اشاره می شود. معروف است که فرانسیس بیکن اولین کسی بود که به چنین تغییری تصریح کرد و تسلط بر طبیعت را به عنوان هدف علم مطرح نمود: «بیکن را عموما به عنوان نخستین کسی که گفت «دانایی توانایی است » می شناسند … اساس فلسفه بیکن تماما عملی بود. یعنی کوشش در اینکه بشر به وسیله اکتشافات و اختراعات علمی بر نیروهای طبیعت غالب شود». البته این بدان معنا نیست که پیش از او این طرز نگرش به علم اصلا وجود نداشته یا هیچکس سخنی از آن به میان نیاورده است. لااقل در بخشهایی از معرفت پیش از وی مانند طب و داروسازی، چنین نگرشی حاکم بوده است. به عنوان یک نمونه ساده، ابن سینا در ابتدای کتاب قانون در تعریف علم طب می گوید: «طب علمی است که به واسطه آن، حالات بدن از حیث صحت و سقم، مورد شناسایی قرار می گیرند، به این منظور که صحت در فرض بودن، حفظ گردد و در فرض نبودن، باز گردانده شود» گذشته از اینکه نگرش مزبور عملا در حیات فکری و علمی مسلمانان دوران میانه، حضوری مستمر داشته است. هرمان راندال در این زمینه می نویسد: «روی هم رفته مسلمین در قرون وسطی نماینده همان نوع تفکر علمی و زندگی صنعتی بودند که ما امروزه به مردم آلمان نسبت می دهیم. مسلمین برخلاف یونانیان از آزمایشگاه و آزمایش کردن با صبر و حوصله بیزار نبودند و در رشته های طب و مکانیک، و در حقیقت در همه فنون، به نظر می رسد که به حکم طبیعت خود، علوم را به دمت بلاواسطه زندگی بشر گماشته اند، نه اینکه علوم را به عنوان غایتی برای خود (بدون ارتباط با زندگی) در نظر بگیرند». با این همه، آنچه در کار بیکن اهمیت داشت، پذیرش همه جانبه و اعلام رسمی این هدف در تمام شاخه های علوم طبیعی بود. ناگفته نماند که این تغییر روانشناختی به موازات یک تغییر روش شناختی مهم یعنی غلبه روش استقرائی (استدلال از جزئی به کلی) بر روش قیاسی (استدلال از کلی به جزئی) حاصل آمده است و آنچه موجب انقلاب علمی در مغرب زمین شد همین تغییر در روش بوده است. همچنین، شایان ذکر است که تغییر در هدف، مربوط به هدف ثانوی علم بوده، نه هدف اولی آن. به بیان واضحتر هدف اولی علوم، چه قبل و چه بعد از بیکن، همواره شناخت جهان بوده است، با این تفاوت که قبلا این شناخت، مطلوب لنفسه بوده از زمان وی به مطلوب لغیره مبدل شده، یعنی از آن پس، «شناخت جهان برای تسلط بر آن » به عنوان هدف علم پذیرفته شده است. در بخش دوم، هدف علم از منظر معرفت شناسی گزاره های علمی مورد توجه قرار می گیرد. اتخاذ موضع در این بحث، منوط به پاسخ دادن به دو سؤال زیر است: ۱. آیا اصولا شناخت جهان امکانپذیر است؟ ۲. آیا می توان نظریه های علمی را حاکی از واقعیت دانست؟ بحث معرفت شناختی حقیقت یا صدق، عهده دار بررسی مساله اول و بحث شان معرفتی نظریه ها در فلسفه علم متکفل پاسخ به سؤال دوم است. در ارتباط با سؤال اول بدون آنکه به بررسی اقوال مختلف در بحث صدق بپردازیم، به ذکر این مطلب بسنده می کنیم که عده ای از فلاسفه جدید با اتخاذ موضعی رئالیستی و پذیرش دیدگاه کلاسیک تناظر با واقع، به سؤال مذکور، پاسخ مثبت داده اند. در مقابل، جمعی از صاحبنظران منکر رئالیسم شده و از دیدگاههای دیگری مانند سازگاری گروی یا عملگرایی حمایت کرده اند. آنچه به بحث کنونی ارتباط می یابد، این است که گروه دوم نمی توانند شناخت جهان را به عنوان هدف علم بپذیرند; زیرا اصولا آن را ناممکن می شمارند. به عنوان مثال، پراگماتیستها که در بحث صدق به عملگرایی یا ابزار انگاری عام (در مقابل ابزار انگاری خاص که در بحث بعد مطرح می شود) ملتزم شده اند. در این بحث باید «یافتن ابزارهای مناسب برای برآوردن نیازها» را به عنوان هدف علم در نظر بگیرند. اما سؤال دوم، راجع است به خصوص نظریه های علمی; یعنی می خواهیم بدانیم آیا نظریه های علمی که علی الفرض مشتمل بر مفاهیم نظری اند از جهان واقع حکایت می کنند (واقعگرایی) یا اینکه واقع نمایی، اختصاص به گزاره های حاکی از امور محسوس دارد ونظریه ها بدون آنکه توصیف جهان واقع باشند، صرفا جنبه ابزاری دارند (این را ابزارانگاری خاص می نامیم; زیرا برخلاف ابزارانگاری عام که در مطلق گزاره ها (حتی گزاره های غیر علمی) جاری است، این یکی به نظریه های علمی اختصاص دارد. کسانی که در این بحث نیز همانند بحث قبل، به رئالیسم معتقد باشند، در اظهار این مطلب، تردید نخواهند داشت که هدف مورد انتظار از علم، کشف و شناخت واقع است، اما بر طبق مبنای ابزار انگاران، تعیین چنین هدفی برای علم، متوقف بر این است که یا حساب نظریه ها را از سایر اجزاء علوم تجربی قوانین قیاسی و آماری جدا کنیم، به این صورت که برای نظریه های علمی، هدف ابزاری (ارتباط و انتظام بخشیدن به گزاره های حاکی از مشاهدات و نیز الهام روشهایی برای انجام تجارب جدید) و برای گزاره های تجربی، هدف توصیفی قائل شویم، و یا اینکه با قبول دیدگاه اصالت عمل بکوشیم مفاهیم نظری را در صورت امکان به مفاهیم تجربی و آزمون پذیر ارجاع دهیم و در غیر این صورت، آنها را از قلمرو علم خارج کنیم. (در مورد اصالت عمل و نیز شان معرفتی نظریه ها، در مباحث آتی توضیح بیشتری خواهیم داد.) به نظر می رسد با توجه به اینکه رئالیسم متقن ترین پاسخها را برای دو سوال مذکور ارائه داده است می توان هدف علم را شناخت واقع و به تعبیر پوپر «یافتن نظریه یا توصیفی صحیح درباره جهان (و مخصوصا از نظمها و قوانین آن) » دانست. البته این مطلب متضمن تایید دیدگاه موسوم به ذاتگرایی نیست که دانشمندانی مانند گالیله، دکارت و نیوتن به آن معتقد بوده اند. علوم تجربی محض، نه راهی برای نیل به ذات اشیاء و نه امکانی برای کسب یقین در اختیار دانشمندان می نهند، در حالیکه این دیدگاه مدعی است که «دانشمند می تواند به آن موفق شود که بالاخره حقانیت نظریه ها را در آن سوی هر شک معقول به اثبات رساند … [همچنین] بهترین و در واقع، علمی ترین نظریه ها، توصیف کننده ذاتها یا ماهیتهای ذاتی اشیاءاند». بله، امکان رسیدن به ذات اشیاء از طرق دیگری مانند روش وحیانی یا دین (همانگونه که بارکلی و دوئم معتقد بودند) و روش عرفانی، مطلب دیگری است که باید در تاسیس علم دینی مد نظر قرار گیرد. از این نکته که بگذریم، با توجه به اینکه علم دینی مفروض بر مبنای واقع گرایی بنا می شود هدف آن شناخت واقع خواهد بود. همچنین در ارتباط با بخش اول بحث، تاکیدات فراوان اسلام بر جنبه «نافع بودن » علم، تردیدی باقی نمی گذارد که علم دینی باید در راستای اهداف مورد تایید دین و از جمله تغییر و تصرف صحیح و مشروع در طبیعت و جامعه تدوین گردد. به همین لحاظ، مساله برنامه ریزی در علم دینی و علم سکولار تفاوت عمده ای خواهد داشت و این امر بیشترین تاثیر را بر علوم انسانی کاربردی مانند مدیریت، علوم تربیتی و روان پزشکی به جای خواهد گذاشت. علاوه بر اینکه در علم دینی باید از پیامدهای ناخواسته علم که با ارزشهای دینی ناسازگارند، جلوگیری شود.

هدف علوم انسانی

یکی از تفاوتهایی که عده ای بین علوم طبیعی از یک سو و علوم انسانی از سوی دیگر قائل شده اند، تفاوت در هدف است. به عقیده اینان، این امر از یک جهت، معلول تفاوت در موضوع، و از جهت دیگر، منشا تفاوت در روش است. پدیده های انسانی، بر خلاف پدیده های طبیعی، اموری معنادار و تابع قراردادهای آدمیان اند و از این رو، محقق علوم انسانی باید تمام همت خود را مصروف «فهم » اعتبارات و معانی و انگیزه های نهفته در کنش افراد نماید. پیامد قهری این جهتگیری آن است که روشهای تفسیری و تفهمی برای تحلیل کنش اجتماعی تعین یابند; زیرا روشهای تجربی تحلیلی که در علوم طبیعی برای کشف روابط علی مورد استفاده قرار می گیرند، برای فهم معانی و انگیزه ها کارایی ندارند. بر این اساس، باید «برای تحلیل و تبیین حیات جمعی و سیاسی، مقولاتی را برگزینیم که متضمن مفاهیم هدف و عزم باشند و اینها همان مفاهیمی هستند که فاعلان، افعال خود را بر حسب همانها درک می کنند. در اینجا دیگر نظر، معطوف به این نیست که نظمهای مشهود در حیات جمعی را کشف و وصف کنیم، بلکه می خواهیم معنایی را که فاعلان برای افعال خود که مولد آن نظمها است قائل اند، پیدا و درک کنیم. از این رو، علیت نقشی ثانوی پیدا می کند و درکی که ما طالب آن هستیم، عمقش بسی فراتر از درک در علومی می رود که تنها متعلق تحقیقشان، نظم علی پدیدارها است » البته در مورد تعریف رفتار معنادار، چند تعبیر وجود دارد، از جمله; رفتار هدفمند، رفتار هنجاری یا انگیزشی و رفتار تحت قاعده که این اختلاف، حاکی از بعضی تفاوتها در نحوه تصویر این دیدگاه است. به هر تقدیر، دیدگاه مزبور که احیانا معناگرایی (در مقابل صورتگرایی) یا دلیل گرایی (در مقابل علت گرایی) خوانده می شود، در اصل، واکنشی به اثباتگرایی افراطی قرن نوزدهم بوده است. هدف پیشگامان مکتب اثباتی از جمله، کنت، استوارت میل و دورکیم آن بود که الگویی از علوم انسانی بر مقیاس علوم طبیعی ارائه دهند. قهرا در این صورت، هدف این علوم چیزی جز شناخت روابط علی در بین پدیده های انسانی برای کنترل رفتار انسان نخواهد بود. و این همان چیزی است که در دیدگاه دلیل گرایی مورد مخالفت واقع شده است. با توجه به این زمینه تاریخی، سؤال این است که آیا این دو دیدگاه را باید نافی یکدیگر و ناسازگار تلقی کرد یا اینکه اینها مکمل هم و قابل جمع اند. ظاهرا نمی توان برای انحصارگرایی هر یک از دو دیدگاه، دلیل موجهی اقامه کرد. این انتظار که صورت گرایی به تنهایی بتواند به سؤالات راجع به رفتار معنادار انسان پاسخهای صحیحی بدهد، انتظاری نابجاست; زیرا یافتن روابط علی در این زمینه بدون داشتن فهم صحیحی از معانی و انگیزه های کنش، توام با موفقیت نخواهد بود. در حقیقت، اثباتگرایانی مانند دورکیم نیز هر چند نسبت به این نکته تسامح ورزیده اند، اما به کلی از آن غافل نبوده اند. به عنوان مثال، دورکیم در کتاب خودکشی بر خود لازم دید بین انواع خودکشی از حیث انگیزه های آن تمایز قائل شود، چرا که فهم این انگیزه های مختلف در صحت نتیجه گیریهای او تاثیر قاطعی دارد و نمی توان همه انواع خودکشی را با ضعف همبستگی اجتماعی مرتبط دانست. از طرف دیگر، پذیرش اصل علیت به عنوان یک پیشفرض فلسفی فراگیر که در مورد امور نفسانی نیز صادق است، دامنه مباحث علت شناسی را به این امور نیز گسترش می دهد. اهداف و انگیزه های انسان مانند سایر امور طبیعی مشمول قوانین علی اند، هر چند دست یافتن به این قوانین بسیار دشوارتر از دستیابی به قوانین طبیعت خارجی است. به این ترتیب، کشف دلایل و انگیزه های فاعلان و کاویدن ذهنیات آنان هیچگاه علوم انسانی را از کشف عللی که موجب شکل گیری آن انگیزه ها و ذهنیات در فاعلان می شود، بی نیاز نمی سازد. علاوه بر این نکته باید به نکته دیگری هم اشاره کرد و آن اینکه، تامل در بحث تمایز علت و دلیل، مجوز دیگری برای علت شناسی در مباحث راجع به رفتارهای معنادار به دست می دهد. توضیح اجمالی مطلب آن است که در این ارتباط، سه نظر عمده وجود دارد: ۱. تمایز کامل علت و دلیل که کسانی مانند ویتگنشتاین، کالینگوود و پیتر وینچ مدعی شده اند. ۲. بازگشت دلیل به علت که به افرادی مثل دانلد دیوید سون نسبت داده شده است. ۳.تاثیر اعدادی اهداف و انگیزه ها در علل حقیقی که رای صائب همین است. بر حسب این نظر دلایل و انگیزه های فاعلان گرچه از اجزاء علت حقیقی کنشهای انسانی نیستند و با افعال ارادی انسان رابطه ایجادی و تولیدی ندارند امااز علل معده آنها به شمار می روند، به این معنا که نفس انسانی را برای حصول اراده که به ضمیمه سایر شرایط خارجی، علت حقیقی و مولد و موجد فعل است، مهیا و مستعد می سازند. بدین لحاظ، بررسی انگیزه ها و دلایل کنشگران، بخشی از کار علت یابی خواهد بود که توسط دانشمندان صورت می گیرد. می توان اهمیت روش شناسی ماکس وبر را در همین رابطه دانست. وی با آنکه از پیشگامان روش تفهمی در جامعه شناسی است، ضرورت کشف روابط علی و به تبع، ساختن قوانین عام را مورد تاکید قرار داده و در حقیقت، در صدد تلفیق دو روش مذکور یعنی روش اثباتی و روش تفهمی برآمده است. به همین سان، در مورد ادعای کسانی مانند پیتر وینچ که معناداری کنش را به معنای تبعیت کنش از قواعد و اعتبارات گرفته اند، نه به معنای تبعیت از انگیزه ها و دلایل، باید گفت: اعتبارات انسانی علاوه بر جنبه اعتباری خود که بدین لحاظ، ما به ازاء عینی و واقعی ندارند، از یک جنبه حقیقی برخوردارند و مقصود از جنبه حقیقی، همان انشاء و ایجاد اعتبار یا قرارداد است که امری عینی و معلول عوامل خاص اجتماعی است. بدین لحاظ می توان از آنها تبیین های علی و کارکردی ارائه داد. از این گذشته، نمی توان مدعی شد که رفتارهای تابع قاعده، کل مسائل مورد بحث در علوم اجتماعی را زیر پوشش قرار می دهند. «عرصه های مهمی از علوم اجتماعی و تبیین را می توان نشان داد که معنا و تفسیر در آنها جایی ندارند و به عوض، عوامل عینی از قبیل منافع مادی، ساختارهای اجتماعی و نهادهای اجبارکننده، نقش تبیینی مهمی به عهده دارند». حاصل سخن آنکه تلفیق علت گرایی و دلیل گرایی تنها رای قابل دفاع است. و در نتیجه، با آنکه نمی توان برای علوم انسانی، هدفی به تمام معنا متمایز از هدف علوم طبیعی در نظر گرفت، در عین حال، اهمیت فهم معانی رفتار و اعتبارات اجتماعی به عنوان هدف ضمنی علوم انسانی هیچگاه نباید نادیده گرفته شود. همچنین با قبول این مطلب که تبیینهای علی و کارکردی به حوزه مباحث انگیزه شناسی و معناشناسی راه می یابند، و با توجه به اینکه شناخت علل منجر به پیش بینی پذیری و آن نیز موجب قدرت تصرف می شود، می توان نتیجه گرفت که علوم انسانی تفسیرگرا نیز به انسان، قدرت تصرف و کنترل هرچند به طور محدودتر می بخشند و این امر اختصاصی به علوم صورتگرا ندارد. علاوه بر اینکه، به جز تبیین علی راههای دیگری برای امکان پیش بینی وجود دارد (در مباحث آتی به آنها اشاره خواهد شد) که علوم انسانی تفسیرگرا می توانند از آنها برخوردار باشند. بنابراین، اگر احیانا علوم تفسیرگرا بر خلاف علوم علت گرا فاقد این ویژگی یعنی اعطای قدرت تصرف، به حساب آمده اند، باید آن را بر اختلاف درجه بین این دو دسته از علوم حمل کرد.

قلمرو علوم تجربی

در مورد قلمرو علوم تجربی دو بحث مطرح است. یکی در باب مفاهیم یا تصورات و دیگری در باب گزاره ها یا تصدیقات. الف. سؤال اساسی در بخش نخست این است که کدام نوع از مفاهیم، حق ورود به قلمرو علم را دارند و چه مفاهیمی را نباید در علم راه داد. علوم تجربی نوعا مشتمل بر دو نوع از مفاهیم هستند: مفاهیم تجربی که مصداق آنها مستقیما قابل مشاهده است و مفاهیم نظری که مصداق آنها محسوس نیست. دیدگاه نخست که در مجموع، دیدگاه متداول بین صاحبنظران است با پذیرش این تقسیم، استفاده از هر دو نوع را در علوم تجربی تجویز می کند. در مقابل، دیدگاه پوزیتویستهای منطقی و قائلان به اصالت عمل قرار دارد. پوزیتویستهای منطقی به ویژه وابستگان حلقه وین، مخالف ورود مفاهیم نظری به قلمرو علم بودند. «پوزیتویستهای متقدم فقط آن تصورات (یا مفاهیم یا معانی) را علمی یا مجاز می شمردند که به قول خودشان متخذ از تجربه باشد. بر حسب نظر آنان، اینگونه تصورات، منطقا به اجزاء سازنده دریافتهای حسی از قبیل محسوسات بالذات (یا داده های حسی)، انطباعات، مدرکات و خاطرات سمعی و بصری تحویل پذیرند». مثلا راسل می گفت: «تا امواج نور را تابع و زاده رنگ و دیگر داده های حسی نگیریم، نمی توانیم علم فیزیک را به نحو صحیح، مبتنی بر داده های تجربی بشماریم ». دیدگاه اصالت عمل یا اصالت اندازه گیری توسط بریجمن در کتاب منطق فیزیک جدید ارائه شد. بر طبق این دیدگاه حتی مفاهیم تجربی ای که بر حسب کمیت، قابل تعریف نیستند (که این دیدگاه در این حالت، آنها را مفاهیم نظری به حساب می آورد) باید از قلمرو علم خارج شوند. مثلا استفاده از مفهوم دما در علم تجربی، فقط در صورتی مجاز است که آن را بر حسب درجات دماسنج تعریف کنیم. «اصالت عمل، برنامه ای است در جهت ربط دادن تمامی مفاهیم علمی به شیوه های آزمایشی و نیز پالایش علم از مفاهیمی که قابل تعریف عملی نیستند.» این دیدگاه به سرعت مورد اعتراض واقع شد و خود بریجمن بعدها از آن عدول کرد و ارتباط غیر مستقیم یک مفهوم با کارهای ابزاری را کافی دانست. از اشکالات عمده ای که بر هر دو دیدگاه مذکور وارد است، آن است که تاثیر مفاهیم نظری بر پیشرفت علوم را نادیده گرفته اند. «فرانک رامزی و بریث ویت به تفصیل و به مدد نمونه های مصنوعی، و دیگران به نحوی کلی تر برهان آورده اند که اگر بتوان همه جا به جای تصورات تئوریک، تعاریفی مشتمل بر اوصاف مشاهده پذیر نشاند، در آن صورت، تئوریها قابلیت رشد و تکامل خود را از دست داده لذا بی ثمر خواهند شد. انتظاری که از تئوریها می رود این است که فراگیر و پیش بینی کننده باشند و لذا بدون دچار شدن به تحولی گوهری در معنا، مشاهدات عدیده و نامعین بسیار را در خود هضم و جذب کنند. تعاریف مصرح جایی برای این هضم و جذب باقی نمی گذارند و دایره مشاهداتی را که بالقوه بی پایان و علی الاغلب نامکشوف اند، بالتمام فرا نمی گیرند». لازم است در این قسمت به بحث شان معرفتی مفاهیم نظری که گاهی از آن با عنوان شان معرفتی نظریه ها یاد می شود اشاره ای کنیم. سؤال این است که با فرض پذیرش مفاهیم نظری در قلمرو علم باید چه جایگاهی برای آنها به لحاظ معرفتی قائل شد. آیا می توان این مفاهیم را حاکی از اموری واقعی دانست یا نه؟ در این ارتباط، دو نظر عمده مطرح شده است: ۱. واقع انگاری یا رئالیسم: «مفاد و لب رئالیزم نظری این است که هویات فرضی (که نظریه ها مخبر و حاکی از آنها هستند) به همان معنا و به همان اندازه واقعیت دارند که هویات تجربی (که قوانین کلی و قضایای شخصیه حسی، مخبر از آنها هستند) … اگر نظریه هندسی نور، نور را جویباری از فوتون ها می داند; یعنی ذراتی ریز در فضایی تهی و در حرکت مستقیم، لا جرم نور، جز آن چیزی نیست و فوتون ها اشیایی هستند خارجی که آن نظریه مشیر به آنها و مخبر از آنها است. فوتون و سایه به یک اندازه واقعیت دارند با این تفاوت که از یکی از آنها، فرضیه یی بلند مرتبه حکایت می کند و از دیگری، مشاهدات روزانه ما». البته افراطهایی نیز صورت گرفته است. بعضی از متفکران مثل ادینگتون در این جهت تا آنجا پیش رفته اند که ساختارهای بنیادین و نیروها و فرایندهایی را که در نظریه های معتبر، فرض شده اند، تنها اجزاء واقعی جهان شمرده اند، ولی اشکالی که به این نظر وارد است آن است که از توضیح و تبیین پدیده ها که کار اصلی دانشمندان است، نفی پدیده ها را نتیجه گرفته است. «در تبیین نظری نه قصد بر این است که وجود واقعی اشیاء و رویدادهایی که تجربه روزمره به آنها تعلق می گیرد، نفی شود و نه چنین نتیجه ای از آن به دست می آید).

۲. ابزارانگاری: این نظر، درست نقطه مقابل نظر پیشین است. طرفداران آن « منکر وجود «موجودات نظری »اند یا فرضهای نظری مربوط به آنها را ساخته های هوشمندانه ای می دانند که اوصاف اشیاء و پدیده های مشاهده پذیر را به نحوی که از لحاظ صوری ساده و راحت است، توصیف و پیشگویی می کنند». «ابزارانگاران احتجاج می کنند که چون حواس ما نمی توانند ادعاهای مربوط به هویات مشاهده ناپذیر را اثبات کنند، نظریه های راجع به این امور را نمی توان چیزی بیش از «ابزارها»یی برای مرتب و ملخص کردن ادعاهای مشاهده ای به حساب آورد… نباید این نظریه ها را واقعا متضمن گزارشی از واقعیت بدانیم برخلاف گزاره اخباری ابزار، چیزی برای «گفتن » ندارد». از وجوه دیگری که برای تایید این نظر، مورد استناد قرار گرفته، این است که «هر مجموعه ای از یافته های تجربی را، هر چه هم غنی و گسترده تر باشد، علی الاصول می توان تحت قانونها یا نظریه های مختلف درآورد …، اما وقتی دو نظریه بدیل، مثل نظریه های ذره ای و موجی نور، پیش از آزمایشهای قاطع قرن نوزدهم بتوانند مجموعه واحدی از پدیده های تجربی را به یک اندازه توضیح دهند، اگر برای موجودات نظری مفروض در یکی «وجود واقعی » قائل شویم باید موجودات نظریه دیگر را هم که به کلی با آنها متفاوتند، واقعی بدانیم. بنابراین، نمی توان برای هیچیک از موجوداتی که در این دو نظریه فرض می شود، وجود واقعی قائل شد». در پاسخ به این استدلالها گفته می شود که دو نظریه مختلف، علاوه بر توضیحی که در مورد پدیده های مورد نظر می دهند، نتایج دیگری هم دارند که می توانیم آن نتایج را به محک آزمون بزنیم و درستی یکی از آن دو را اگر در واقع یکی از آنها درست باشد، بر پایه آزمون دریابیم. البته «هیچگاه با قطع و یقین نمی توان درستی فرضیه معینی را ثابت کرد; نمی توان ثابت کرد که موجودات وضع شده آن واقعی اند، اما این حرف، عیبی را که تنها گریبانگیر ادعای ما درباره موجودات نظری باشد، برملا نمی کند، بلکه یکی از ویژگیهای عمومی هر نوع معرفت تجربی را بیان می دارد». با این همه، ظاهرا کسی مدعی وجود تمایزی قاطع و روشن بین مفاهیم نظری و مفاهیم تجربی نشده است و عواملی مانند رشد عصری علم و عمق و وسعت اطلاعات تجربه گرا را در این تفکیک، دخیل دانسته اند. فی المثل کسی که شیمی نمی داند، اسید سولفوریک را هم «قابل مشاهده » نمی یابد و یا کلمه «هوا» برای عامه مردم، امروزه مطابقی مشاهده پذیر دارد، در حالیکه برای فیلسوفان پیش از سقراط، یک تصور تئوریک پر چون و چرا بود … از این گذشته، پاره یی از تصورات که بی چون و چرا تئوریک اند، مانند «جرم الکترون » به نحوی قابل تعریف عملی می باشند. چون می توان اوضاعی تجربی را تصویر و تحدید کرد که در آن الکترون حاضر باشد و شخص بتواند جرم آن را اندازه بگیرد». در یک ارزیابی کلی می توان گفت، تا آنجا که خصلت نظری مفاهیم مذکور به رشد عصری علم و فقدان وسایل لازم برای تحقیق و آزمایش مربوط می شود، واقعگرایی قابل دفاعتر به نظر می رسد. بدین لحاظ، دانشمندی که از این مفاهیم استفاده می کند، آنها را همچون حدسهایی در مورد واقعیت خارجی به کار می گیرد که هر چند در زمان کنونی از حیث تجربی تحقیق پذیر نیستند، اما ممکن است در آینده با پیشرفت ابزار تحقیق، خصلت نظری خود را از دست داده به صورت مفاهیم تجربی درآیند. همچنین، شایان توجه است که ابزارانگاری در ابتدا نه به عنوان نگرشی مرتکز در اذهان دانشمندان که آن را در نظریه پردازیهای خود مفروض بگیرند، بلکه اساسا به عنوان واکنشی در قبال مساله تعارض علم و دین و احتمالا توجیهی برای موارد ابطال نظریه های علمی مطرح گردیده است و لذا می توان آن را نگرشی دانست که خود را بر اذهان طرفدارانش به ناچار تحمیل نموده است. نکته شایان اهتمام در پایان این قسمت آن است که واقعگرایان و ابزارانگاران علی رغم اختلاف نظر در بحث شان معرفتی مفاهیم نظری، بر این مطلب ظاهرا اتفاق دارند که این مفاهیم را اذهان خلاق دانشمندان، ساخته و پرداخته می کند و همان طور که گذشت، نداشتن، مطابق محسوس در تعریف آنها اخذ شده است. در نتیجه هیچگونه محدودیتی از لحاظ سنخ و منشا پیدایش این مفاهیم در کار نیست. بله، این شرط معتبر است که نظریات مشتمل بر این مفاهیم، دست کم به لحاظ نتایج و آثارشان، قابلیت آزمون تجربی را دارا باشند; یعنی بتوان از آنها فرضیه هایی آزمون پذیر استخراج کرد. لذا مجال وسیعی برای استفاده از مفاهیم نظری دینی در ساختن نظریه های علمی ظاهر می گردد. همان چیزی که مجوز ورود مفاهیمی مانند انرژی، نیروی جاذبه، امواج رادیویی، میدانهای مغناطیسی، خود، فراخود، سائق های غریزی و ساختهای اجتماعی به قلمرو علوم است، به ما این امکان را می دهد که از مفاهیمی مانند عقل، فطرت، نفس اماره، نفس لوامه، خشوع و قساوت قلب در نظریه سازی استفاده کنیم، بدون آنکه مرتکب خطایی منطقی شده باشیم. شایان ذکر است که در خود منابع دینی، اشارات فراوانی به عوامل پیدایش، تقویت، تضعیف و زوال امور مذکور و نیز نشانه های آنها صورت گرفته است که این امر می تواند شرط استنتاج فرضیه های قابل آزمون را تا حد زیادی تامین کند. البته این ادعا ممکن است قدری غریب به نظر آید ولی منشا غرابت و نامانوس بودن آن چیزی نیست جز پذیرفته شدن دیدگاه اصالت عمل در حوزه علوم انسانی. این دیدگاه که در حوزه علوم طبیعی با استقبال چندانی روبرو نشد، در حوزه علوم انسانی، بر عکس، بیشترین تاثیر را به جا گذاشت. «در این علوم تاکید بسیار شده است که استعمال الفاظ در فرضیه ها یا نظریه ها باید ملاک روشن عملیاتی داشته باشد. فرضیه هایی از این قبیل که باهوشترها معمولا از لحاظ علمی متلون تراند، یا اینکه میان قدرت ریاضی و قدرت موسیقایی رابطه محکمی وجود دارد، قابل آزمون عینی نیستند، مگر اینکه برای استعمال الفاظ دخیل در آنها ملاکهای روشنی موجود باشد». می توان محروم شدن علوم انسانی از تفکر نظری را یکی از عوامل دخیل در عدم پیشرفت آنها به موازات علوم طبیعی دانست. در علوم طبیعی تاکید می شود که «اگر ما توجه خود را به مطالعه جنبه هایی از جهان که مستقیما مشاهده کردنی یا اندازه گرفتنی اند منحصر می کردیم و سعی می کردیم این جنبه ها را به کمک قانونهایی تبیین کنیم که بر حسب مشاهده پذیرها بیان می شوند، کوشش ما چندان با موفقیت همراه نمی شد; زیرا قانونهایی که در سطح مشاهداتی تدوین و تنسیق می شوند فقط به طور تقریبی و در حوزه محدودی برقرارند، اما با توسل به موجودات و رویدادهایی که در پس رویه آشنا و متعارف قرار دارند و با ابداع نظریه ها می توان به توضیحی بسیار جامعتر و دقیقتر دست یافت ». در مقابل، در علوم انسانی هرچه از دوران پیشگامانی مانند مارکس، دورکیم، وبر، تونیس، پارتو، فروید و … فاصله می گیریم و به دهه های اخیر نزدیکتر می شویم، خلا مفاهیم و چارچوبهای نظری عام بیشتر احساس می شود و اندکی تامل در محتوای فرضیه های جدیدتر علوم انسانی کافی است تا نشان دهد این فرضیه ها معمولا چیزی جز تعمیمات قضایای شخصی نیستند. از همین جا می توان دریافت که چرا تحقیقات متاخر در علوم انسانی در مقایسه با تحقیقات پیشگامان این علوم، تا حد زیادی کم مایه تر و دارای نفوذ کمتری هستند.

ب- در این قسمت دوم، بحث را بر گزاره ها و تصدیقات علمی متمرکز می کنیم. این بحث در پاره ای از کتابهای فلسفه علم با عنوان معیار تمییز (بین علم و غیر علم) مطرح گردیده است. بر طبق تعریف پوپر، مقصود از مساله تمییز، «یافتن معیار یا ضابطه ای است که علوم تجربی را در یک طرف بنشاند و ریاضیات و منطق را در کنار نظامهای «متافیزیکی » در طرف دیگر». این تعریف، واکنشی است به تعریف پوزیتویستهای منطقی که مقصود از این مساله را یافتن معیاری برای جدا کردن گزاره های معنادار از گزاره های بی معنا می دانستند. از نظر پوزیتویستهای منطقی «تمامی گزاره های حقیقی یکی از این دو صورت را دارند: یا تحلیلی (همانگویی)اند و یا قابل اثبات تجربی; جملاتی که نه تحلیلی و نه قابل اثبات تجربی باشند، حقیقتا بی معنا یا مهمل هستند». بر این اساس، نقطه افتراق دو تعریف فوق، در گزاره های متافیزیکی و مانند آن ظاهر می شود. پوزیتویستهای منطقی، گزاره های متافیزیکی را به این دلیل که نه تجربی اند و نه تحلیلی، مهمل تلقی می کنند، در حالیکه پوپر آنها را گزاره های معنادار غیر علمی به شمار می آورد. اما گزاره های منطقی و ریاضی به دلیل تحلیلی بودنشان، گزاره هایی یقینی هستند و بر طبق هر دو تعریف، گزاره های معنادار به حساب می آیند. اکنون باید به بررسی معیارهایی بپردازیم که برای جدا ساختن گزاره های علوم تجربی از سایر گزاره ها ارائه شده اند. ۱. اثبات پذیری: این معیار تمییز که توسط پوزیتویستهای منطقی مطرح شده «معادل آن است که …همه گزاره های علمی را «به تمام معنا داوری پذیر» بشماریم; یعنی بپذیریم که صورت این گزاره ها چنان است که هم اثبات و هم ابطال آنها منطقا میسر است. شلیک از این رو می گوید: « … هر گزاره اصیل باید به تمام معنا اثبات پذیر باشد». وایسمان از این هم روشنتر می گوید: «گزاره ای که هیچ راهی برای تعیین صدقش یافت نشود، هیچ معنایی ندارد; زیرا معنی هر گزاره همانا روش اثبات آن گزاره است ». در ارتباط با این معیار، دو تمایز مطرح می شود. نخست، تمایز بین اثبات پذیری نظری (یا علی الاصول) و اثبات پذیری عملی و دیگری تمایز بین اثبات پذیری شدید یا قطعی و اثبات پذیری ضعیف یا احتمالی. در مورد اول گفته می شود که اگر اثبات پذیری عملی را معیار بدانیم، باید بسیاری از قضایای ناظر به واقع را به دلیل فقدان وسایل مورد نیاز برای انجام مشاهدات لازم، به عنوان فرضیه های بی معنا از قلمرو علم خارج کنیم مثلا می توان در مورد اوضاع کهکشانی یا وجود حیات در کرات دیگر گزاره هایی مطرح کرد که به علت فقدان ابزار تحقیق لازم، در زمان کنونی غیر قابل تحقیق اند ولی اینها گزاره هایی هستند که طریقه اثباتشان را می شناسیم; می توان وضعیتی را تصور کرد که در آن انجام مشاهده امکان پذیر باشد. بدین لحاظ می توان گفت گزاره های مزبور، علی الاصول اثبات پذیرند هر چند بالفعل قابل آزمون نیستند و همین اندازه برای اینکه گزاره های معنادار و علمی به حساب آیند، کافی است. در مورد دوم، عده ای از پوزیتویستهای منطقی از جمله شلیک و وایسمان اثبات پذیری شدید یعنی امکان اثبات قطعی را به عنوان معیار معناداری و علمی بودن معرفی کرده اند. به موجب این نظر، «برای این که هر گزاره (S) به لحاظ معرفتی، معنادار باشد، باید مجموعه محدود و منسجمی از گزاره های مشاهدتی پایه (O1,O2,On) در کار باشد، به نحوی که ( و آن نیز مستلزم (S) باشد. از اعتراضات اصلی به این معیار آن است که گزاره دقیقا کلی یعنی گزاره ای که مشتمل بر تعداد نامحدودی از نمونه هاست (مثلا هر یک از قوانین علمی) به لحاظ منطقی با حاصل جمع تعداد محدود گزاره های مشاهدتی برابر نیست و از این رو، قابل اثبات قطعی نیست. همچنین پیشفرض این معیار آن است که گزاره های مشاهدتی قابل اثبات قطعی اند; زیرا در غیر این صورت، اصلا هیچ گزاره ای حتی گزاره ای که به لحاظ منطقی با مجموعه محدود گزاره های مشاهدتی برابر است، قابل اثبات قطعی یا به لحاظ معرفتی، معنادار نخواهد بود». به منظور احتراز از اشکالات وارده، آ. ج. آیر اثبات پذیری ضعیف را معیار مناسب برای تجربی بودن گزاره ها دانسته است. با توجه به اینکه این معیار، با معیار آتی یعنی تاییدپذیری، فرق جوهری ندارد، در ذیل عنوان تاییدپذیری، آن را مطرح می کنیم.

۲. تاییدپذیری: در این قسمت عمدتا به نظر آیر می پردازیم. مقصود وی از اثبات پذیری ضعیف آنست که بتوان احتمال صحت یک گزاره را به وسیله تجربه اثبات کرد. مفاد اثبات پذیری ضعیف این است که «برای آنکه هر گزاره (S) به لحاظ معرفتی، معنادار باشد، باید مجموعه ای از گزاره های مشاهدتی پایه (O1,O2,…,On) در کار باشد، به نحوی که (S) باعث تایید یا اعطای درجه ای از احتمال ب (S) شود. آیر در چاپ اول کتاب خود «زبان، منطق و حقیقت (۱۹۳۶)» این صورتبندی را ارائه کرد. به اعتقاد او، هر گزاره ای اثبات پذیر و در نتیجه معنادار است اگر بتوان از آن یک یا چند گزاره مشاهدتی استنتاج کرد، گر چه این استنتاج به ضمیمه مقدمات اضافی مشخصی صورت گیرد، مشروط به اینکه گزاره های مزبور از این مقدمات دیگر به تنهایی قابل استنتاج نباشد. بر این اساس، گزاره های نظری در علوم تجربی، اثبات پذیر خواهند بود». آیر در چاپ دوم کتابش تعدیلاتی در این صورتبندی انجام داد. در عین حال نتوانست آن را از گزند اعتراضات بعدی مصون نگاه دارد. کارناپ و همپل نیز تلاش کرده اند تفسیر مناسب و متقن تری از تاییدپذیری به دست دهند. این دو با تاکید بر صورتبندی زبان تجربی و تفسیر فنی ویژگیهای صوری این زبان، در پی تبیین این امر بوده اند که فقط گزاره هایی که بتوان آنها را در قالب زبان تجربی بیان کرد، به لحاظ معرفتی، معنادار به حساب می آیند. نکته شایان توجه در این تفسیر از تاییدپذیری آن است که معناداری یک گزاره را منحصر به امکان تایید خود آن گزاره نکرده اند، بلکه امکان حصول درجه ای از تایید را برای خود گزاره یا نقیض آن در این جهت، کافی دانسته اند. به هر تقدیر، کار این دو نیز با اعتراضاتی مواجه شده است، از جمله اینکه نتوانسته اند تعریف مشخص و قابل قبولی از زبان «تجربی » ارائه دهند.

۳. ابطال پذیری: پوپر مبتکر این معیار تمییز می گوید: «در نظر من، علمی بودن هر دستگاه [از گزاره ها] در گرو اثبات پذیری به تمام معنای آن نیست، بلکه منوط به این است که ساختمان منطقی آن چنان باشد که رد آن به مدد آزمونهای تجربی میسر باشد. هر دستگاه علمی تجربی باید در تجربه قابل ابطال باشد. (لذا گزاره «فردا در اینجا یا باران خواهد بارید یا نخواهد بارید» را تجربی نمی شماریم; زیرا ابطال بردار نیست، حال اینکه گزاره «فردا در اینجا باران خواهد بارید» را تجربی می شماریم) «هر نظریه که با هیچ پیشامد قابل تصور نتواند مردود شود، غیر علمی است » . در اعتراض به جامعیت و مانعیت این معیار، «پروفسور ویلیام نیل خاطرنشان کرده است که طبقه ای از گزاره ها وجود دارد که برای علم کاملا اساسی هستند و اصولا می توان آنها را با مشاهده «اثبات » کرد، اما نمی توان «ابطال » نمود، و اینها عبارتند از گزاره های وجودی نامحدود. گزاره وجودی نامحدود، گزاره ای است که ادعای وجود چیزی با ویژگیهای خاص معینی را دارد، بدون اینکه آن را به ناحیه ای از فضا یا زمان محدود سازد [مانند: «شی ء قرمز وجود دارد»] و یک نکته ساده منطقی دیگر این است که، گر چه کشف چیزی با این ویژگیها برای اثبات چنین گزاره ای کافی است، هیچ تعداد ناکامی از کشف چیزی با این به مکان ویژگیها، برای ابطال آن کافی نیست [زیرا] کاملا محتمل است که مناسب و در زمان مناسب، نگاه نیفکنده باشیم … به علاوه، باید متذکر شویم که بسیاری از اظهارات پیش پا افتاده ما درباره محیطهای خودمان مانند «شش درخت سیب در باغ موجود است » یا «در این هفته، هر روز باران باریده است » قطعا ابطال پذیرند، ولی از آنجا که برای انجام هیچ برنامه تحقیقاتی سیستماتیک مورد توجه قرار نمی گیرند، کمترین تعبیر این است که بگوییم گزاره علمی خواندن آنها بدون شک، عجیب است. بدین ترتیب، به نظر می رسد که برای تعلق یک گزاره به علم به معنای متعارف و مانوس کلمه ابطال پذیر بودن آن نه ضروری و نه کافی است ». البته این اعتراض اخیر ظاهرا قابل دفع است; با توجه به اینکه تجربی بودن و علمی بودن، دو مفهوم متساوی نیستند، بلکه دایره مفهوم اول وسیعتر از دایره مفهوم دوم است. به همین دلیل است که در عبارات پوپر مثلا عباراتی که نقل شد زمانی که به مثالهای عرفی (مانند «فردا در اینجا باران خواهد بارید)» استناد می شود، سخن از تجربی بودن یا نبودن است (این مثالها صرفا جنبه توضیحی دارند و به اصل بحث یعنی تمییز علم از غیر علم مربوط نمی شوند)، اما هنگامی که مساله علمی بودن یا نبودن مطرح می گردد، نظریه ها یا دستگاههای گزاره های علمی محور بحث قرار می گیرند . به هر تقدیر، این اشکال بر فرض تمامیت اختصاصی به معیار ابطال پذیری ندارد و در مورد دو معیار قبل نیز می تواند مطرح شود. در مورد اعتراض اول، خود پوپر گزاره های وجودی حقیقی را مورد توجه قرار داده و کوشیده است استفاده دانشمندان علوم از این گزاره ها را توجیه نماید که البته کوشش وی چندان موفق

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.