خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل مخمسی که تاکنون منتشر نشده است
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل مخمسی که تاکنون منتشر نشده است قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل سنت دیرینه در مساجد
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل سنت دیرینه در مساجد قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
02ساعت
23دقیقه
29ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 50

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
3 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل مصاحبه «دانشگاه انقلاب » با آیت الله سبحانی :

از طرف «دانشگاه انقلاب »، با آیت الله سبحانی، درباره ی مکاتب سه گانه فلسفی

«

مشاء، اشراق و حکمت متعالیه » و رابطه ی علوم با فلسفه و برخی دیگر از مسائل

فلسفی، مصاحبه ای انجام گرفته است، که از نظر خوانندگان گرامی می گذرد

.

هیئت تحریریه

تبیین ویژگی های سه مکتب فلسفی

دانشگاه انقلاب: مشهور است که در دوره ی اسلامی سه مکتب فلسفی متمایز داریم: حکمت

مشائی، حکمت اشراقی، وحکمت متعالیه. حال، بفرمایید که آیا فلسفه اشراق نسبت به

فلسفه مشاء، مرحله متکاملتری به حساب می آید یا نه؟ اگر متکاملتر است، چه

نقایصی در حکمت مشاء بوده است که حکمت اشراق آن را استدراک و رفع کرده است؟ همین

طور نسبت به حکمت متعالیه

.

آیت الله سبحانی: بسم الله الرحمن الرحیم، همان گونه که در سؤال اشاره نمودید،

از آغاز تاریخ ورود فلسفه به جوامع اسلامی، تاکنون سه مکتب فلسفی رشد و نمو کرده

است که عبارتند از

:

۱.

مکتب فلسفی مشاء: شیوه بحث در این مکتب فلسفی، تفکر برهانی و استدلال عقلی

ست بدین جهت از آن به «حکمت بحثی » نیز تعبیر می کنند، چنان که «شیخ اشراق » در مقدمه حکمه

الاشراق که طبقات فلاسفه را یادآور شده از این گروه به «حکیم بحاث عدیم التاله

»

یاد کرده است; یعنی حکیمانی که در شناخت جهان تنها از متد بحث عقلی بهره می گیرند و

از روش «تاله » (ذوق و شهود عرفانی) استفاده نمی کنند. چهره شاخص این مکتب فلسفی شیخ

الرئیس ابن سینا است که او را رئیس فلاسفه مشاء لقب داده اند

.

۲.

مکتب فلسفی اشراق: در این مکتب فلسفی تنها به براهین عقلی استناد نمی شود،

بلکه بهره گیری از شیوه ذوق و عرفان را، اهرمی لازم برای نیل به معرفت حقیقی و

کامل می شناسد، سهروردی از آنان به «حکیم الهی متوغل فی التاله و البحث » یاد کرده

است. یعنی حکیمانی که از هر دو روش: تاله و بهره گیری از شهود عرفانی، و بحث و تفکر

برهانی بهره می گیرند. حکیم سبزواری نیز پس از اشاره به دو گروه مشائیان و عرفا

درباره طریقه اشراقیها می گوید: آنان میان دو طریقه پیشین جمع کرده اند و بدین

هت به اشراقیون معروف می باشند که از عالم غرور، دل برکنده و از گفتار ناصواب

اجتناب نموده اند و در نتیجه «مستشرق » به عالم نور گردیده، و عنایات الهی شامل

حال آنان شده و از اشراق قلب و شرح صدر برخوردار می باشند

.

بنابر این، امتیاز طریقه اشراقی بر طریقه مشائی این است که در طریقه اشراقی

علاوه بر بهره گیری از برهان عقل، از روش عرفان و راه دل و شهود باطنی نیز استفاده

می شود و در نتیجه فیلسوف به حقایقی عالی تر از آنچه تفکر منطقی بدان می رسد نایل

می گردد. در این جا مناسب است کلام شیخ اشراق را (که مبتکر این طریقه در جهان

اسلام است) در آغاز حکمه الاشراق، یادآور شویم او می گوید

:

«

من قبل از نگارش این کتاب، کتابهایی را بر اساس طریقه مشائیان تالیف نموده،

و قواعد فلسفی آنان را بیان نمودم که از آن جمله کتاب «تلویحات » می باشد، ولی

این کتاب (حکمه الاشراق) سبک و سیاق دیگری دارد. و بر طریقه ای نزدیک تر از طریقه

مشائی استوار شده است، در این روش مطالب در آغاز از طریق فکر به دست نمی آید، بلکه

از طریق ریاضتها و مجاهدات باطنی حاصل می شود، آنگاه به آن اقامه برهان

می گردد»(علم حضوری به علم حصولی تبدیل شده و قابل انتقال به دیگران می گردد

).

ابتکار دیگری که شیخ اشراق در بحثهای فلسفی به کار گرفته است بهره گیری از

مفاهیم دینی و معارف قرآنی در تبیین معرفت های عقلی و فلسفی می باشد، چنان که در

کتاب «الالواح العمادیه » می گوید: در این کتاب بخشهایی از لطایف و غرایب

معرفت را آورده ام و بر پایه مبانی عقلی، بر آنها اقامه برهان نموده، و سپس از

آیات قرآن بر آنها استشهاد کرده ام. و در مباحث مربوط به نفس و مبدء و معاد در

کتاب یادشده به آیات بسیاری از قرآن استشهاد شده است

.

بنابر این طریقه بحث در فلسفه اشراقی مبنی بر سه پایه است

:

۱.

تزکیه نفس و تصفیه باطنی و تحصیل معرفت شهودی

.

۲.

تفکر و استدلال عقلانی و تحصیل معرفت برهانی

.

۳.

استشهاد به آیات و روایات و تحکیم معرفت ایمانی

.

و به عبارت دیگر: در این مکتب فلسفی، برهان وعرفان و قرآن (وحی) به یاری یک

دیگر آمده و در طریق معرفت هم آهنگ می باشند

.

۳.

حکمت متعالیه: منهج بحث در حکمت متعالیه صدرایی با شیوه بحث در فلسفه اشراقی

تفاوت جوهری ندارد; زیرا صدر المتالهین نیز که مبتکر روش حکمت متعالیه است نیز

روش برهان و عرفان را با هم به کار گرفته و در موارد مختلف به آیات و

روایات نیز استشهاد نموده است. به عبارت دیگر: هم آهنگی برهان و عرفان و قرآن

با حکمت برهانی و عرفانی و قرآنی را اثبات نموده است. آری حکمت متعالیه از دو

نظر بر طریقه اشراقی برتری دارد

:

یکی این که صدر المتالهین راهی را که شیخ اشراق آغاز نمود تکمیل کرد، و در

اثبات هم آهنگی و تطابق عقل و شرع در معارف الهی سعی بیشتری نمود و توفیق

بیشتری به دست آورد چنان که از مراجعه به کتب فلسفی، و تفسیری او به دست می آید

.

نکته دیگر این که: وی اصولی را در فلسفه تاسیس کرد، که در فلسفه شیخ اشراق وجود

نداشت و از این طریق فلسفه او امتیاز بیشتری یافت مانند«اصالت وجود»، «تشکیک

در حقیقت وجود»، «حرکت جوهری »،« اتحاد عاقل و معقول » و بحثهای مهم دیگر; و چنان که

می دانیم اصول مزبور در تبیین و تحکیم معارف الهی نقش مؤثر دارد و بر پایه

آنها بسیاری از معضلات فلسفی حل می گردد

.

دانشگاه انقلاب: حضرتعالی عرفا را هم از جمله فیلسوفان می دانید؟

آیت الله سبحانی: اگر فلسفه به معنی تبیین هستی باشد و به تعبیر ناقص امروز

به معنی جهان بینی وبه تعبیر صحیح «هستی شناسی » باشد، مشائی و اشراقی و عرفا همگی

در عداد فلاسفه می باشند; چون همگی به نوعی به تبیین هستی می پردازند، و اگر در

فلسفه تعقل وتفکر و برهان را دخالت دهیم تنها دو گروه نخست جزو فلاسفه به شمار

می آیند و عرفا از این جرگه بیرون می روند; چون در مکتب هستی شناسی آنان تعقل و

برهان جایگاهی ندارد

.

دانشگاه انقلاب: برای تکمیل همین مبحث بفرمایید که رابطه عرفان و فلسفه ما

چگونه بوده و عرفان چه نسبتی با فلسفه دارد؟ آیا فقط در مقام گردآوری و شکار

به فلسفه مدد می رساند یا این که در مقام داوری هم به فلسفه کمک می کند؟ به تعبیر

دیگر: آیا حکیم اشراقی فقط در شکار تئوریها می تواند از مکاشفات و شهودهای

عرفانی خود استفاده کند، اما در مقام داوری، استدلال تعقلی است که داور است و

حکم به درستی یا نادرستی می کند یا این که طریق مکاشفه در مقام داوری هم به یاری

فلسفه می آید؟

آیت الله سبحانی: از پاسخ به سؤال نخست، جواب این سؤال نیز معلوم می شود، اصولا

راه فلسفه غیر از راه عرفان است، فلسفه تفکر و تعقل، و از طریق تنظیم اقیسه به هدف

رسیدن است، و کوچکترین خطا در این تنظیم موجب عقیم بودن قیاس می گردد، در حالی

که عرفان یافتن و شهود است بی آن که در آن مورد، به تفکر برهانی بپردازد. فلسفه

قابل انتقال به دیگری است، ولی عرفان قابل انتقال نیست، فلسفه را سراسر برهان

و استدلال تشکیل می دهد. در حالی که اساس عرفان، ذوق و ادراکات شهودی عارف است

.

هرچند برخی از یافته های عرفانی در قالب استدلال نیز ریخته می شود مثلا تقسیم

وجود به لا بشرط و بشرط لا، و بشرط شیی ء اساس عرفانی دارد و با برهان نیز همراه

است; و همچنین شهود ذات بدون هر نوع تعین، و شهود ذات در تعین اسمای صفات که

اولی را مقام احدیت و دومی را مقام واحدیت می نامند، می تواند در عین عرفانی

بودن، برهانی نیز باشد. از حضرت امام رضوان الله تعالی علیه در جلسه خصوصی

شنیدم که فرمود: آن چنان نیست که همه مسائل عرفانی، برهانی نباشد

.

آری این عرفان است که نیاز به برهان فلسفی دارد; زیرا ممکن است عارف برخی

از مکاشفه ها را که از هواجس نفسانی است صحیح و استوار بینگارد این جاست که

می تواند فلسفه به عرفان مدد رساند در حالی که عکس آن صحیح نیست، اگر چیزی از نظر

برهان قابل اثبات نباشد، عارف با شهود خود فقط خود را قانع می سازد و نمی تواند

آن را به دیگری منتقل کند و در نتیجه نمی تواند به فلسفه که یک آموزش عقلانی است

کمک کند

.

دانشگاه انقلاب: آیا عرفایی همچون ابو سعید ابوالخیر را چگونه می توان

فیلسوف نامید؟

آیت الله سبحانی: این پرسش سؤال جدیدی نیست، دنباله همان سؤال پیشین می باشد در

سؤال قبل به صورت کلی مطرح شد. و در این جا روی فرد خاصی انگشت گذارده شده است. در

پاسخ، همان مطلب گذشته را تکرار می کنیم، و آن این که مقصود از فلسفه چیست؟ اگر

مقصود هستی شناسی و معرفت وجود از واجب تا ممکن باشد، هر دو فیلسوفند، ولی اگر

عنصر تفکر و برهان در آن دخالت دارد حساب فلسفه از عرفان جداست. عارف

یافته های شهودی دارد هرچند در آن شک نمی کند، ولی بر صحت آنها برهان عقلی ندارد و

لذا قابل انتقال به دیگری نیست

.

دانشگاه انقلاب: فرمودید صدر المتالهین، فلسفه مشاء و اشراق و عرفان و استفاده

از کتاب و سنت را درهم آمیخته و فلسفه جدیدی بنا نهاده است. حال، اگر راه دل که

همان راه شهود عرفانی و سیر وسلوک است، با راه استدلال تعقلی هرگزیکی نمی شوند، پس

چگونه در حکمت متعالیه با هم جمع شده اند وبالاخره راه داوری در دستاوردهای حکمت

متعالیه، استدلال تعقلی است یا شهود عرفانی؟

آیت الله سبحانی: در این مورد دو نکته را یادآور می شویم

:

۱.

مرحوم صدر المتالهین مدعی هم آهنگی راههای سه گانه، یعنی تفکر، اشراق و وحی

است، و این که هر سه ما را به هدف واحدی می رسانند نه یگانگی هر سه راه او می گوید

:

آن چنان نیست که خرد چیزی را بگوید که شهود آن را تکذیب کند، و یا هر دو سخنی بگویند

که وحی مخالف آن باشد. بلکه این سه ابزار معرفت، در طریق هدایت به یک هدف می رسند

.

۲.

ایشان مدعی است آنچه را که دیگران از طریق شهود عرفانی دریافته اند، او

برهانی کرده و از طریق تعقل اثبات نموده است، و این کار بسیار بزرگی است که

انسان شهود دیگران را برهانی کند و یافته های عرفانی را قابل انتقال به

دیگران بسازد

.

دانشگاه انقلاب:یعنی می فرمایید که فلسفه صدر المتالهین مثل فلسفه ابن سینا

تعقلی و استدلالی است اما به جایی منتهی می شود که عرفا هم از طریق سیر و سلوک به

آنجا می رسند؟

آیت الله سبحانی: فلسفه صدر المتالهین علاوه بر این که تعارض را از میان

برداشته، و آن فاصله زیادی را که میان برهان و عرفان درگذشته توهم می شد،

نادرست دانسته، این مزیت را دارد که آنچه را که عارف از طریق شهود به قله آن

رسیده است او از طریق برهان اثبات می کند و قهرا یک نوع برتری بر فلسفه مشاء پیدا

می کند; زیرا در طریقه مشاء جز از اهرم تفکر و برهان از چیز دیگری استفاده نمی شود و

هرگز هدف برهانی کردن، دریافتهای عرفانی نیست

.

امتیاز فلسفه با علوم

دانشگاه انقلاب اسلامی: سؤال دیگری مطرح است و آن رابطه فلسفه با سایر علوم

است، فی المثل در فلسفه ابن سینا یا فلسفه فیلسوفان پس از او، طبیعیات چه

نسبتی با احکام خاص فلسفی دارد؟ و همین طور فلسفه معاصر چه نسبتی با فیزیک

جدید دارد؟

آیت الله سبحانی: مقصود از فلسفه همان فلسفه اولی و امور عامه است، یعنی احکام

کلی وجود، و فلسفه به این معنا سه امتیاز نسبت به علوم دارد. اکنون به شرح این

قسمت می پردازیم، سپس درباره نقش فلسفه در باره علوم سخن می گوییم

.

فلسفه برای خود موضوع و غایت و متد خاصی دارد که با هیچ یک از معرفت های علمی

مشارک نیست، موضوع فلسفه وجود مطلق و غایت آن شناخت هستی مطلق و متد آن برهان و

استدلال و تعقل است، و چنین معرفتی با این خصوصیات در علوم موجود نیست

.

موضوع علوم، هستی های مقید و محدود است، فیزیک درباره آثار ظاهری جسم، و شیمی

درباره آثار باطنی آن سخن می گوید، هندسه درباره احکام کم متصل، و ریاضیات در

باره کم منفصل بحث می کند، و… همین گونه که ملاحظه می فرمایید علوم با فلسفه از

نظر موضوع متمایزند، هم چنان که در متد و روش اثبات مسائل، با هم فرق دارند، متد در

فلسفه قیاس برهانی است و در علوم طبیعی استقرا و تجربه، و اگر گاهی در برخی

از موارد از برهان کمک می گیرند جنبه خصوصی دارد، اگر نه اساس تحلیل در علوم

طبیعی، تجربه و آزمایش است

.

این دو امتیاز در موضوع و متد به ضمیمه امتیاز در غایت که در اولی هدف شناخت

احکام کلی هستی است و در دیگری هدف شناخت احکام جزئی از هستی است، فلسفه را

از علوم کاملا جدا می سازد از این جا می توان به نااستواری برخی از اندیشه ها

پی برد که می گویند چگونه طبیعیات قدیم از حوزه های علوم دینی کنار گذاشته شده،

اما فلسفه اولی به قوت خود باقی است

.

علت این تفریق روشن است; زیرا فلسفه اولی از سه نظر با علوم متمایز است، فرو

ریزی علوم طبیعی به فلسفه ضرری وارد نمی سازد و کلیات فلسفه و آنچه که مربوط به

استخوان بندی فلسفه اولی است، ارتباطی به علوم تجربی ندارد، تا فرو ریزی آن

مایه تزلزل این گردد

.

نقش فلسفه در علوم

اکنون برگردیم و به نقش فلسفه در رابطه با علوم طبیعی اشاره کنیم، فلسفه در

مورد علوم دو نقش مهم دارد: یکی این که موضوعات علوم را که نمی توان آنها را در

خود علوم ثابت کرد، فلسفه اثبات می کند; زیرا همان گونه که یادآور شدیم، فیزیک

درباره آثار ظاهری جسم، و شیمی درباره آثار باطنی آن، و حساب درباره کم متصل

و هندسه در باره کم منفصل بحث می کند و یک فیزیکدان و یا شیمیست قبلا باید موضوع

حث خود را ثابت کند و یا ثابت شده تلقی کند، و چون موضوع هر علم از مسائل آن علم نیست،

بلکه در هر علم، پیرامون عوارض موضوع مسلم آن علم بحث می شود قهرا باید موضوع آن،

قبلا ثابت شود و جای مناسب برای اثبات موضوعات علوم همان فلسفه اولی است

.

فیلسوف در تقسیم وجود به چنین موضوعاتی می رسد، او می گوید وجود یا واجب است یا

ممکن، ممکن نیز یا جوهر است و یا عرض، و جوهر نیز یا عقل است و یا نفس و یا صورت و

یا ماده و یا جسم، عرض نیز یا کم است یا کیف و یا هفت مقوله نسبی دیگر

.

همین طور که ملاحظه می فرمایید موضوعات علوم رایج در فلسفه به هنگام تقسیم

وجود هم همراه با برهان ثابت می شود آن گاه دانشمند طبیعی درباره آن بحث می کند

.

نقش دیگری که فلسفه در مورد علوم دارد و غالبا از آن غفلت می شود این است که

مبادی کلی علوم مانند قانون علیت، اصل سنخیت، قانون مساوات و…از مسائل مهم فلسفه

اولی است و بدون اثبات اینها نمی توان حتی یک مسئله علمی را نیز اثبات کرد

.

دانشگاه انقلاب: در میان ما متفکرانی هستند که می گویند فلسفه، موضوعات علوم را

اثبات نمی کند، فیلسوف و غیر فیلسوف هر دو به یک اندازه برایشان بدیهی است که

آدمی در خارج وجود دارد و این آدم مریض می شود و لذا احتیاج به کسی دارد که

او را معالجه کند. در واقع وجود بدن انسان که از حیث صحت و بیماری موضوع علم طب

است و ماده و انرژی و… که موضوع فیزیک است، به یک اندازه برای فیلسوف و غیر

فیلسوف بدیهی است. مرحوم آقای طباطبائی هم در «بدایه الحکمه » و در« اصول فلسفه

»

این را مسلم می گیرد که عالم خارج واقعیت دارد و همین را مرز بین فلسفه و

سفسطه می داند پس این هم برای فیلسوف امری بدیهی است و هم برای غیر فیلسوف

.

بنابراین فلسفه در این جا نیامده اثبات کند که در خارج جسمی داریم و بعد

فیزیکدان بیاید درباره آن جسم بحث کند. فیزیکدان و فیلسوف هر دو به یک اندازه

بدیهی می دانند که در خارج جسمی هست

.

آیت الله سبحانی: مرحوم علامه می فرماید:«ان هناک واقعیه » این عبارت حاکی از

علم به مطلق واقعیت است نه واقعیت خاص، ما در ابتدا به واقعیات خاص علم نداریم بلکه

علم داریم که یک واقعیتی در جهان هست گرچه آن واقعیت در ضمن وجود خودمان باشد

.

اما این که فرمودید فیلسوف وغیر فیلسوف هر دو به یک اندازه، وجود موضوعات

علوم را بدیهی می دانند، مانع از آن نیست که برای اثبات موضوعات علوم دو راه

داشته باشیم یک راه بدیهی، مثل این که خودمان مریض شویم و بدانیم که برای

معالجه باید به پزشک مراجعه کنیم، و یک راه برهانی نتیجه این امر آنجا ظاهر

می شود که یک رشته موضوعات که از قلمرو حس خارج است باید از طریق برهان فلسفی

وجود آنها را اثبات کرد

.

این که در سؤال می گویید: فلسفه نیامده است جسم را ثابت کند تا دانشمند فیزیک

درباره آثار آن بحث کند، مطلب صحیحی نیست; زیرا اثبات وجود جسم جز از طریق

برهان فلسفی امکان پذیر نیست، و این که گفته می شود حس برای اثبات آن کافی

است سخن نادرستی است; زیرا تمام حواس ما با اعراض و فنومن ها سر و کار دارد

یعنی الوان و طعوم و ابعاد را درک می کند، و هرگز انسان مجهز به حس «جسم شناس » نیست

که آن را درک کند، آنچه را که انسان می بیند رنگ و مقدار است و اما پشت سر آن دو،

جسمی است که معروض آنهاست از طریق برهان فلسفی امکان پذیر است. برهان می گوید

رنگ و مقدار عرض است و عرض برای تحقق خود در خارج به جوهری به نام جسم نیاز

دارد

.

دانشگاه انقلاب: آنها می گویند که شما اصلا نمی توانید برای اثبات وجود

موضوعات علوم در خارج برهان بیاورید; زیرا برهان باید مقدماتش کلی، دایمی و

ضروری باشد. پس شما چگونه می توانید برهان اقامه کنید که شیئی خاصی در خارج وجود

دارد. اگر برهان شما از احکام تحلیلی تالیف یافته باشد، در آن صورت چگونه

به حکم تالیفی می رسید؟ اگر فلسفه موضوعش موجود بما هو موجود باشد و به نحو

تحلیلی می گویند که هر موجودی یا واجب است یا ممکن; یا علت است یا معلول و کذا و

کذا، پس چگونه از این احکام تحلیلی می توانید به یک حکم تالیفی برسید؟

آیت الله سبحانی:این سؤال شما به دو سؤال منحل می شود: یکی این که چگونه می توان

با برهان موضوعات علوم را ثابت کرد. در حالی که نتیجه برهان امر کلی است نه

جزئی و خاص. دیگر این که این محمولات شما که در تقسیم وجود مطرح می شود از

محمولات تحلیلی است نه تالیفی در حالی که شما از آن نتیجه تالیفی گرفته

می گویید: جسم هست، عرض هست، و نسبت «هستی » به موضوع از قبیل محمولات تحلیلی،

(

ذاتیات) نیست، بلکه از عرضیات(تالیفی) است (به معنی مغایرت محمول با موضوع نه

از قبیل عرض نسبت به جوهر

).

درباره سؤال نخست یادآور می شویم که فلسفه، محمولات کلی را ثابت می کند که جنبه

دایمی و ضروری دارند، مثلا می گوید وجود در نزول خود، به عقل و نفس و جسم و عرض تقسیم

می شود و همه اینها جنبه کلی دارند، و اما این که جسم در فلان نقطه موجود است، ویا

فلان چیز، عرض است شان فلسفه نیست. در این جا باید از ابزار دیگر استفاده کرد،

یا از طریق علم حضوری مثل علم ما به ذات و اعراض خویش، ویا از طریق مشاهده حسی

مانند وجود اعراض در خارج

.

اشتباه در این جاست که تصور شده رسالت فلسفه اثبات جزئیات است در حالی که

اوچنین رسالتی ندارد

.

وبه دیگر سخن او در تقسیم می گوید: وجود دارای اقسام چهارگانه است

:

۱.

فی نفسه لنفسه بنفسه; ۲. فی نفسه لنفسه بغیره; ۳. فی نفسه لغیره بغیره; ۴. فی غیره

لغیره بغیره. و اما این که مصادیق آنها در کجاست اثبات آن از رسالت فلسفه

بیرون است، و اما اثبات واجب الوجود بالذات به صورت یک وجود مشخص و متعین

به این نحو است که فلسفه در تقسیم وجود به وجوب وجود می رسد، سپس از آنجا که آن

را نامتناهی می داند فرض تعدد و تکثر را در مورد او نادرست می داند. قهرا تشخص او

ثابت می شود و به اصطلاح اثبات یک وجود جزئی (با کمال مسامحه ای که در این

تعبیر می باشد چون وحدت او عددی نیست) از خصوصیات خود موضوع است، نه این که

فلسفه در این جا به سراغ موضوع جزئی مانند« زید» می رود

.

درباره سؤال دوم یادآور می شویم که موضوعات فلسفی و تقسیمات هستی در عین

این که از راه تحلیل عقلی به دست می آیند، تالیفی می باشند، در این جا لازم است به

فرق میان تحلیل فلسفی با تحلیل در اصطلاح منطق توجه نمود. در تحلیل فلسفی سر

وکار ما با محمولات تالیفی است نه محمولات تحلیلی (ذاتیات حمل اولی ذاتی

)

بنابراین اشکال مزبور از خلط میان تحلیل فلسفی با تحلیل منطقی ناشی گردیده و به

اصطلاح مغالطه به خاطر اشتراک در لفظ «تحلیل » صورت گرفته است.و به دیگر سخن

محمول تحلیلی در منطق، همان جنس و فصل است، در حالی که محمول تحلیلی در فلسفه،

همان حدود وجود و قالبهای کلی آن است و نام واجب و ممکن، جوهر و عرض که نوعی

مغایرت با موضوع دارند از این جهت تالیفی نامیده می شوند. می گویید: الوجود اما

واجب او ممکن

.

دانشگاه انقلاب: مطالعه فلسفه مشاء در مسائل طبیعی بر این گواهی می دهد که آنان

حتی موضوعات جزئی را نیز از طریق برهان اثبات می کردند، مثلا افلاک نه گانه، یا

کرویت زمین و موضوعات دیگر طبیعی که به جای بهره گیری ازروش تجربه به برهان

عقلی پناه می بردند

.

آیت الله سبحانی: آنچه درباره فلسفه گفته شد مربوط به ساختار فلسفه است و

این که فلسفه نسبت به علوم دو نوع تاثیر مثبت دارد: یکی اثبات موضوعات

آنها، و دیگری اثبات مبادی کلی علوم تجربی. و اما این که فلسفه مشاء از

برهان در علوم طبیعی بهره گرفته است این ویژگی این گروه بوده است ارتباطی

به ساختار اصلی فلسفه ندارد. چه بسا ممکن است فیلسوفی در نوع بحث راه خطا را

بپیماید. همین طور که کار مشائیان جنبه افراطی داشت هم چنان که کار امروز

دانشمندان طبیعی نیز خالی از این نقص نیست; زیرا آنان نیز می خواهند همه چیز را از

راه تجربه ثابت کنند

.

دانشگاه انقلاب: بیان پیشین(انقسام وجود) متضمن اشکالی است و آن این که اگر

ما آن تقسیمات را ادامه دهیم به احکام جزئی می رسیم که قطعا جزو فلسفه نیست

;

یعنی اگر آمدیم به این جا رسیدیم، که جسم یا نامی است یا غیر نامی و همین طور

الی آخر، این بحثها دیگر از حوزه فلسفه خارج است، مگر نگفتیم که در فلسفه از

احکام ذاتی وجود بحث می شود و حال آن که این بحثها از احکام ذاتی وجود

نیست

.

آیت الله سبحانی: باید توجه نمود که هرگاه در حمل محمولی بر موجود محتاج به

آوردن قید طبیعی یا قید ریاضی نبودیم آن حمل، حمل فلسفی است و اما اگر در حمل

اینها بر هر موجود محتاج به این دو قید باشیم، در آن صورت از دایره فلسفه بیرون

می رود و در زمره علوم طبیعی و ریاضی داخل می شود به عبارت دیگر: اصولا هرگاه از

بود و نبود چیزی سخن گفتیم آن بحث فلسفی است و اگر از ویژگی ها و خواص موجودی

ریاضی طبیعی بحث کردیم بحث علمی می باشد. و از این جهت شیخ الرئیس می گوید بحث

درباره وجود هیولی بحثی فلسفی است نه طبیعی; زیرا بحث درباره اصل وجود هیولی

است. بنابراین، بحث از وجود جسم نامی و یا مطلق، بحث فلسفی است، آری بحث از

خواص آن دو، علمی است. به عبارت دیگر: بحث از بود و نبود اشیا فلسفی است، و

هیچ گاه به احکام و محمولات جزئی نمی رسیم بحث از خواص اشیاء،طبیعی و ریاضی علمی

است

.

دانشگاه انقلاب: شکی نیست فلاسفه در مسائل علوم طبیعی دچار اشتباه می شدند.اگر

برهان مرکب از مقدمات کلی، دایمی و ضروری است و اگر آنها مقدمات کلی، دایمی و

ضروری را به کار می بردند چگونه دچار اشتباه می شدند؟

آیت الله سبحانی:گاهی در انتقال از یک مسئله به مسئله دیگر مغالطه پیش می آید

.

مثلا حمل ما بالعرض، مکان ما بالذات می شود، و ما خیال می کنیم که به حقیقت

رسیده ایم. گاهی هم بعضی از مغالطه های لفظی پیش می آید که موجب می شود انسان در

برهان خطا کند. اگر برهان آنها در علوم طبیعی خطا می رفت در مسائل فلسفی نیز

راه خطا می پیمود. مثلا شبهه ابن کمونه را ببینید،وی بر اساس یک برهانی به

این جا رسیده است که چه مانعی دارد دو خدای واجب الوجود باشد که ذات آنها

متباین من جمیع الجهات باشد و هیچ وجه اشتراکی بین آنها نباشد تا شما

بگویید این وجه اشتراک احتیاج به وجه امتیاز دارد. خوب در این جا یک

مغالطه ای هست;زیرا چگونه از دو موجود متباین که در تمام جهات کوچک ترین

نقطه مشترکی ندارند، مفهوم واحدی به نام «وجود» یا «موجود» انتزاع می کنید و

می گویید، هر دو خدای متباین در تمام جهات، موجودند یعنی زیر چتر وجود قرار

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.