خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل کلیسا و لویاتان: معنای سیاسی رابطه مسیحیت معاصر با دولت در غرب
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل کلیسا و لویاتان: معنای سیاسی رابطه مسیحیت معاصر با دولت در غرب قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل گفتمان اجتهاد و روابط قدرت
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل گفتمان اجتهاد و روابط قدرت قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
15ساعت
32دقیقه
33ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱)

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 64

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم آخرین فروخته شده 30 دقیقه
4 افرادی که اکنون این محصول را تماشا می کنند!
توضیحات

با فایل فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) یک ارائه‌ی بی‌نقص بسازید!

پاورپوینتی زیبا و کاربردی:

فایل فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) شامل 117 اسلاید کاملاً حرفه‌ای و چشم‌نواز است که برای ارائه‌ی مستقیم یا چاپ آماده شده‌اند.

آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) را متمایز می‌کند:

  • طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک می‌کند.
  • کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
  • کیفیت بالا برای نمایش: همه‌ی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.

ساخته‌شده با دقت و استانداردهای بالا:

فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچ‌گونه بهم‌ریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) وجود ندارد.

تذکر:

در صورت مشاهده‌ی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخه‌های غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.

همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) مخاطب‌هات رو تحت تاثیر قرار بده!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ایدئولوژی و اوتوپیا(۱) :

تاریخ دریافت: ۱۹/۱/۸۱ تاریخ تأیید:۲۵/۲/۸۱
چکیده
برای نخستین بار، ل کارل مایهام بود که دو مفهوم ایدئولوژی و اتوپیا را در یک چارچوب تحلیلی و با رویکرد جامعه شناسی معرفت، مورد بررسی قرار داد. پل ریکور مولف مقاله حاضر می کوشد، تا با نگاهی فلسفی، این بررسی را انجام دهد. از نظر مولف این دو مفهوم، دو بیان از حوزه خیال اجتماعی محسوب می شوند. رهیافت ریکور در نگارش این مقاله هرمنوتیک انتقادی (Hermeneutique critique) است. مؤلف نشان می دهد، که هر یک از این دو واژه دارای سه سطح معنایی هستند که در امتداد یکدیگر قرار می گیرند و سپس می کوشد، با موازی قرار دادن سطوح معنایی این دو مفهوم و توجه به اشکال آسیب دیده هر یک، به ارتباطی ژرف میان بنیادی ترین سطوح آنان دست یابد. وی معتقد است، که برای حل پارادوکس ایدئولوژی و اتوپیا باید، میان آن دو رابطه ای دیالکتیکی برقرار نمود.
واژگان کلیدی: حوزه خیال اجتماعی، ایدئولوژی، اتوپیا، مارکسیسم مقدمه:
هدف من از نگارش این مقاله، این است، که دو پدیده بنیادین را با یکدیگر مرتبط سازم. این دو پدیده، دارای نقش تعیین کننده در شیوه ای هستند که توسط آن، ما خود را در تاریخ جای می دهیم، تا انتظارات معطوف به آینده، میراث سنتهای گذشته و ابتکاراتمان در زمان حال را، به یکدیگر پیوند بزنیم. کاملاً واضح است که ما به کمک تخیل – نه فقط تخیل فردی، بلکه تخیل جمعی – به این آگاهی دست می یابیم. اما آنچه به عقیده من می تواند موضوع یک پژوهش جالب باشد، این است که این حوزه خیال اجتماعی (l¨imaginaire social) یا فرهنگی، ساده نیست، بلکه دارای ماهیتی دو گانه است. یعنی گاه در قالب ایدئولوژی و گاه در قالب اوتوپیا تحقق می یابد.
در این مسأله معمایی وجود دارد که برای معلّمان، سیاست پژوهان، جامعه شناسان، مردم شناسان و البته برای فلاسفه شایان توجه است. با این حوزه خیالی دوگانه می توان ساختار ذاتا تعارض آمیز این حوزه خیال را لمس کرد.
اما باید اعتراف کرد که هر گونه تلاش در جهت هم اندیشی و فهم ایدئولوژی و اوتوپیا از طریق یکدیگر با مشکلات جدی مواجه خواهد بود. پیش از هر چیز، این که، هر یک از این دو قطب مورد بحث، اغلب پذیرای معنایی جدلی و گاه توهین آمیز بوده اند و همین امر مانع از درک کارکرد اجتماعی حوزه خیال جمعی بوده است. امّا این مشکل منتهی به مشکلی دیگر شده است. اگر می بینیم، که به سادگی می توان از این دو واژه در معنایی جدلی استفاده کرد، بدین خاطر است که حتی برای جامعه شناسانی که به توصیفهای صِرف توجه نشان می دهند، هر یک از این دو واژه دارای وجهی مثبت و وجهی منفی و به بیانی دیگر دارای کارکردی سازنده و کارکردی ویرانگر هستند.
باز هم فراتر برویم. در پژوهشی صوری برای هر یک از این دو کارکرد ابتدا جنبه ای تقریبا آسیب دیده مطرح می شود، یعنی نخستین لایه ای که در سطح به نظر می آید. ما معمولاً خواستار آن هستیم که ایدئولوژی را همچون فرایندی تحریف گر و پنهان کننده تعریف کنیم که از طریق آن به عنوان مثال موقعیت طبقاتی خود – و یا به وجهی کلی تر شیوه تعلق خود به اجتماعات گوناگونی که عضوی از آنها هستم – را از خود پوشیده می داریم. در این حالت ایدئولوژی صرفا به یک دروغ اجتماعی یا بدتر از آن به توهمی تشبیه می شود که حافظ موقعیت اجتماعی ماست؛ با همه امتیازها و بی عدالتیهایی که ممکن است در آن باشد.
اما برعکس، ما معمولاً اوتوپیا را متهم می کنیم که چیزی جز گریز از واقعیت نیست، یعنی گونه ای اوهام علمی که در سیاست بکار می رود. ما همواره به انعطاف ناپذیری و سادگی طرحهای اوتوپیایی اعتراض کرده و با به وجود نیامدن نخستین تمایلات لازم برای ادامه مسیر و نبود اراده کافی که معمولاً لازمه هر کنشی است، آن را رد می کنیم. پس با این نگرش، اوتوپیا چیزی نیست، جز شیوه ای از خیال پردازی در مورد کنش با احتراز از اندیشیدن در باب شرایط امکان تحقق آن در شرایط موجود.
تحلیلی که من در این مقاله ارائه می دهم، عبارت است از: سامان بخشیدن به معانی و کارکردهای مجزایی که برای هر یک از دو وجه حوزه خیال اجتماعی، یعنی ایدئولوژی و اوتوپیا قائل شده اند و همچنین موازی قرار دادن سطوح هر دو آنها با یکدیگر و در نهایت جستجوی ارتباطی عمیق تر در بنیادی ترین سطوح هر یک از آنها با یکدیگر. بنابراین می خواهم تحلیلی از سطوح ارائه دهم که هر بار ما را از سطحی ترین لایه به عمیق ترین آن رهنمون گردد. کوشش من بر این است که ساختاری واحد را در دو تحلیل موازی از ایدئولوژی و اوتوپیا حفظ کنم، تا راه برای تأملی در جهت ایجاد ارتباط های عمیق بین آنها هموار گردد. ۱- ایدئولوژی
در این قسمت از مقاله، می خواهم سه کاربرد مجاز از مفهوم ایدئولوژی را که هر یک دارای میزانی از ژرفا هستند، مورد ارزیابی قرار دهم. اولین کاربرد آن ایدئولوژی بمثابه فرایند تحریف گر و پنهان کننده واقعیت است. من کار خود را با کاربرد این واژه در آثار مارکس جوان که با نگارش «دست نوشته های اقتصادی – سیاسی ۱۸۴۴-۱۸۴۳» و بویژه «ایدئولوژی آلمانی» (LIdéologie allemande) این مفهوم را رواج داد آغاز می کنم. لازم به ذکر است که این واژه، از فلاسفه بسیار محترمی که در فرانسه خود را ایدئولوگ می خواندند و وارث کندیاک(۳) بودند به عاریت گرفته شده است. نزد آنان ایدئولوژی تحلیلی است، از اندیشه هایی که توسط روح بشری شکل گرفته اند. ناپلئون این ایدئولوگهای بی آزار را متهم نمود، که تهدیدی برای نظم اجتماعی به شمار می روند و همو بود که معنایی توهین آمیز به این واژه بخشید.
شاید بتوان هر جا که مفهوم ایدئولوژی به ابتذال کشیده شده است، افرادی مانند ناپلئون را مسؤول آن دانست، بهر حال این مسأله بحث فعلی ما را تشکیل نمی دهد.
نکته قابل توجه این است که مارکس جوان از طریق استعاره ای کوشید، منظور خود از واژه ایدئولوژی را بیان کند. او از استعاره وارونه شدن تصویر، که نخستین مرحله ظهور عکس در اتاق تاریک است، استفاده نمود. پس نخستین کارکردی که به ایدئولوژی نسبت داده می شود، ایجاد تصویری وارونه از واقعیت است. این استعاره به چه معناست؟ کاربردی خاص و استعمالی فراگیر از آن نزد مارکس قابل مشاهده است. کاربرد خاص آن، که گرفته شده از فویرباخ است، در نظر آوردن دین به مثابه تحریف و پنهان سازی واقعیت می باشد. فویرباخ در کتاب «سرشت مسیحیت» (Essence du christianisme) ادعا می کند که در مذهب، ویژگیهایی – یابه بیان خود او محمولاتی – که به فاعل بشری تعلق دارند به یک فاعل الهی خیالی فرافکنی می گردند، بگونه ای که محمولات الهی فاعل بشری به محمولات بشری یک فاعل الهی تبدیل می شوند.
مارکس در این وارونگی، الگویی را برای تمام وارونگیهای از سنخ ایدئولوژیک مشاهده کرد. بدین معنا نقد مذهب نزد فویرباخ الگوی مثالی و پارادایمی برای تفسیر استعاره تصویر وارونه در اتاق تاریک است. آنچه که مارکس بطور خاص به این مطلب فویر باخ افزود، پیوندی است که او بین بازنمودها و واقعیت زندگی – یا به قول خود او پراکسیس – برقرار می سازد.
به این ترتیب، گذار از معنای محدود واژه ایدئولوژی به معنای موسّع آن صورت می گیرد. بر طبق این معنا، در بدو امر، زندگی واقعی انسانها وجود دارد که همان پراکسیس آنهاست، و سپس بازتابی از این زندگی در تخیل آنها به وجود می آید که همان ایدئولوژی است. بدین ترتیب ایدئولوژی روندی عام است که طی آن، فرایند زندگی واقعی – پراکسیس – توسط تصوری خیالی، که انسانها از آن می سازند، تحریف می شود.
بنابراین می بینیم که چگونه عمل انقلابی خیلی سریع با نظریه ایدئولوژی پیوند می خورد. اگر ایدئولوژی تصویری تحریف شده از واقعیت و شکل وارونه و کتمان شده آن باشد، باید کسی که روی سرش راه می رود را بر روی پاهایش باز ایستاند و پس از هگل افکار آسمان خیال را بر زمین پراکسیس نشاند. این جاست که ما، به نخستین تعریف از ماتریالیسم تاریخی، بر می خوریم که به هیچ روی مدعی نیست، که تمام امور را در بر می گیرد، بلکه صرفا می خواهد، عالم تصورات را دوباره، به عالم واقع – پراکسیس – باز گرداند. در این نخستین دوره مارکسیسم، ایدئولوژی هنوز نقطه مقابل علم نیست، چرا که علم به این معنا، با کتاب «سرمایه» به وجود آمد.
بعدها هنگامی که مارکسیسم به شکل نظریه درآمد و بویژه نزد جانشینان مارکس در سوسیال – دموکراسی آلمان، ایدئولوژی دیگر صرفا آن گونه که مارکس جوان می پنداشت، در مقابل پراکسیس قرار نمی گرفت، بلکه کاملاً در تقابل با علم تلقی شد، می توان فهمید، چگونه این تحول تدریجی، در معنای واژه صورت گرفته است. اگر بپذیریم که مارکسیسم علم واقعی فرایند اقتصادی – اجتماعی است، در نتیجه این پراکسیس بشری است که با مارکسیسم جایگاه علمی پیدا می کند و تصورات خیالی که تمام تلقی های دیگر از حیات اجتماعی و سیاسی در آن جای دارند در تقابل با علم قرار می گیرند.
من در این جا بر آن نیستم که مفهوم نخستین مارکس از ایدئولوژی را رد کنم، بلکه می خواهم آن را در ارتباط با کارکردی بنیادی تر و زیباتر از واقعیت اجتماعی و خود پراکسیس مطرح کنم. چرا نمی توان، به این مفهوم نخستین ایدئولوژی، اکتفا کرد؟ استعاره وارونگی به نوبه خود قادر نیست که به اشکالی پاسخ گوید. اگر بپذیریم که حیات واقعی – پراکسیس – در واقع و به درستی بر آگاهی و بازنمودهایش تقدم دارد، دیگر نمی توان، توضیح داد، چگونه حیات واقعی می تواند، تصویری – و به طریق اولی تصویری وارونه – از خودش ایجاد کند.
این مطلب را نمی توان توضیح داد، مگر این که در خودِ ساختار کنش، واسطه نمادینی را مشخص کنیم، که خود بتواند منحرف باشد. به بیانی دیگر اگر کنش، توسط حوزه خیال شکل نگیرد، معلوم نیست، چگونه ممکن است، از واقعیت تصویری کاذب زاده شود. می دانیم که چگونه مارکسیستهای ارتدکس در مفهوم آگاهی / بازتاب [آگاهی به مثابه بازتاب] گرفتار شده اند که چیزی جز تکرار استعاره قدیمی تصویر وارونه نیست. بنابراین باید فهمید که حوزه خیال از چه حیث با خودِ فرایند پراکسیس، همگستره است.
بدین ترتیب، به مرتبه معنایی دیگری می رسیم، که در آن ایدئولوژی انگلی بودن و تحریف کنندگی اش کم تر از توجیه کنندگی اش است. خود مارکس، وقتی بیان می کند که افکار طبقه مسلط، با ادعای جهان شمولی به افکار غالب تبدیل می گردد، به این معنا، از واژه نزدیک می شود. به این ترتیب منافع خاص یک طبقه خاص، خود به منافع عام بدل می گردند. مارکس، در این جا، به پدیده ای اشاره دارد، که از مفهوم ساده وارونگی و پنهان سازی واقعیت، جالب توجه تر است و این پدیده همانا تلاش برای توجیه کردن است که با خود پدیده تسلط، در پیوند می باشد. این مسأله تا حد زیادی از مسأله طبقات اجتماعی فراتر می رود.
ما بویژه از طریق تجربه پدیده توتالیتر، دریافتیم که پدیده تسلط، بویژه آنگاه که در وحشت و ارعاب متجلی شود، پدیده ای گسترده تر و مهیب تر از مسأله طبقات و نبردهای طبقاتی است. هر تسلطی می تواند، توجیه شود و این کار با تمسک و توسل جستن به مفاهیمی انجام می شود که می توانند مدعی جهان شمولی باشند؛ یعنی مدعی باشند که برای همه دارای اعتبارند. بنابراین زبان دارای کارکردی است که به این نیاز پاسخ می گوید و این همان فن خطابه است که به اندیشه ها ظاهری جهان شمول می بخشد.
پیوند میان سلطه و فن خطابه از دیر باز پیوندی شناخته شده است. افلاطون احتمالاً نخستین کسی است که به این نکته اشاره کرده، که هیچ مستبدی نیست که یک سوفسطایی، همرایی اش نکرده باشد. اِعمال زور و خشونت، بدون اقناع میسر نیست و این وظیفه هم به سوفسطائیان حکومتی سپرده می شود.
برای کشف این رابطه میان سلطه و خطابه، توسل به جامعه شناسی فرهنگ می تواند مفید واقع شود. این رشته نشان می دهد که هیچ جامعه ای بدون هنجارها، قواعد و نظامی از نمادهای اجتماعی قادر به انجام کارکرد خود نیست و این نظام نمادها هم به نوبه خود قواعد فن خطابه را از گفتار یا منطق عامه مردم بدست می آورد. اما چنین گفتاری، چگونه می تواند، به هدف خود که همانا اقناع مردم است دست یابد؟ بوسیله استفاده دائمی از کنایه و مجاز و همچنین استعاره، هجو و طعنه، ایهام، تناقض گویی، اغراق و مبالغه.
مواردی که برشمردیم همگی آرایه هایی هستند که در نقد ادبی و برای فن بیان یونان و روم باستان کاملاً شناخته شده اند. احتمالاً نمی توان، جامعه ای را تصور کرد، که بدون توسل به این خطابه های گفتار جمعی و کنایه و مجازها، تصوری از خود، به عموم مردم ارائه داده باشد. هیچ نقطه ضعف و حتی وجه منفیی در آن وجود ندارد، بلکه این عملکرد عادی گفتار است، که با کنش – همان که مارکس آن را پراکسیس می خواند – آمیخته می شود.
چه هنگام، می توان گفت که خطابه و گفتار عمومی به ایدئولوژی بدل می گردد؟ بعقیده من، آنگاه که در خدمت فرایند مشروعیت بخشی، به اقتدار قرار گیرد. باید به این نکته توجه داشت، که در خطابه، پیش از هر گونه نیرنگ یا پنهان سازی واقعیت، عملکردی وجود دارد، که هر چند پر از دام و حقه، اما بهر حال ضروری و اجتناب ناپذیر است.
ماکس وبر در کتاب «اقتصاد و جامعه» (Economie et société) در آغاز قرن بیستم، نشان داده است، که هر گروه اجتماعی توسعه یافته، ضرورتا به مرحله ای می رسد، که در آن، تمایزی بین حاکمان و اتباع ایجاد می شود و این رابطه نامتقارن ضرورتا مستلزم خطابه اقناعی است. این کار صرفا بخاطر محدود کردن کاربرد زور در برقراری نظم است و هر نظامی که به دنبال کنترل اجتماعی است، بدین معنا، متکی بر کارکردی ایدئولوژیک است که هدف آن مشروعیت بخشیدن به ادعای وی مبنی بر در دست داشتن اقتدار است.
این امر نه فقط برای قدرت کاریزماتیک و قدرت مبتنی بر سنت، بلکه حتی برای دولت مدرن – که وبر آن را دولت بوروکراتیک می خواند – هم صادق است. چرا این گونه است؟ زیرا همیشه برای یک نظام قدرت، ادعای مشروعیت از اعتقاد مردم به مشروعیت طبیعی آن فراتر می رود. در این جا شکافی وجود دارد، که باید پر شود؛ یعنی گونه ای ارزش افزوده در باور، که هر صاحب اقتداری باید آن را به هر صورت ممکن، از زیردستانش بستاند.
وقتی از ارزش افزوده، سخن می گویم، به مفهومی اشاره دارم، که مارکس فقط برای روابط سرمایه و کار و بنابراین صرفا در عرصه تولید اقتصادی بکار می برد، اما به عقیده من می توان آن را بطور کلی، برای هر نوع رابطه سلطه بکار برد. هر جا صحبت از قدرت است، ادعای مشروعیت هم هست و هر جا ادعای مشروعیت باشد، توسل به معیارهای گفتار خطابی در جهت اقناع عموم وجود دارد.
این پدیده، به عقیده من، شامل سطح دوم پدیده ایدئولوژی می گردد. این سطح معنایی از مفهوم ایدئولوژی را، من با مفهوم مشروعیت بخشی، مشخص می کنم، که با سطح پیشین که پنهان سازی واقعیت است، تفاوت دارد. باز هم بر ماهیت این پدیده تاکید می کنم: می توانیم به آن، به دیده سوءظن بنگریم و احتمالاً باید هم همیشه بدان ظنین بود، اما نمی توان، از آن اجتناب کرد. هر نظام اقتدارگرا به میزانی از مشروعیت نیازمند است که فراتر از باور واقعی اعضای جامعه به آن باشد.
در این خصوص بحث از نظریه های قرارداد اجتماعی از هابز تا روسو، جالب توجه خواهد بود. هر یک از این نظریه ها، مستلزم زمان خاصی در تاریخ اگرچه زمانی خیالی هستند، که در آن جهشی صورت گیرد و بواسطه یک واگذاری اختیارات، از وضعیت جنگ به صلح گذر شود. لازمه این جهش که هیچ یک از نظریه های قرارداد قدرت توضیح آن را ندارند تولد یک اقتدار و سرآغاز یک فرایند مشروعیت بخشی است. به همین خاطر است که ما هیچ گونه دسترسی به این نقطه آغاز قرارداد اجتماعی نداریم.
این نقطه آغاز، هنگامی است که یک نظم اجتماعی – به گونه ای که شایسته این نام باشد – به وجود آید. ما صرفا نظامهای اقتداری را می شناسیم که از نظامهای اقتداری پیشین مشتق شده اند؛ اما هیچ گاه شاهد ظهور یکباره پدیده اقتدار نبوده ایم. اگر چه نمی توانیم پدیده اقتدار را به وجود آوریم، اما می توانیم دریابیم، که این پدیده باز هم بر چه پایه های عمیق تری استوار است. و این جاست که سومین سطح، که نشانگر عمیق ترین پدیده ایدئولوژیک است، خود را نشان می دهد و کارکرد آن، به عقیده من یکپارچه سازی است، که از کارکرد پیشین، یعنی مشروعیت بخشی و به طریق اولی از کارکرد نخست، یعنی پنهان سازی واقعیت بنیادی تر است.
برای بیان منظور خود، مطلب را با استعمالی خاص از مفهوم ایدئولوژی آغاز می کنم، که کارکرد یکپارچه سازی، به خوبی در آن هویداست و آن عبارتست از: شعائر و مراسم یادبودی که هر جماعتی بوسیله آنها وقایعی که بنیادگذار هویت خود می داند را در یاد خویش زنده می کند. بنابراین ایدئولوژی در این جا ساختاری نمادین از حافظه اجتماع است. شاید جامعه ای نتوان یافت که با وقایع آغازینی که بعدها مبدأ پیدایش آن جامعه محسوب می گردند، نسبتی برقرار نساخته باشد.
منظور من پدیده هایی مانند اعلامیه استقلال آمریکای شمالی، اشغال زندان باستیل در انقلاب فرانسه و همچنین انقلاب اکتبر روسیه کمونیستی است. در تمام موارد یاد شده، یک جماعت خاص با زنده نگاه داشتن یاد یک واقعه بنیادگذار، با ریشه های خود حفظ رابطه می نماید.
نقش ایدئولوژی در این مورد چیست؟ اشاعه این باور است، که این وقایع بنیادگذار، حافظه اجتماع و از طریق آن حتی هویت یک اجتماع بشری را شکل می دهند. همان گونه که هر یک از ما، در سرگذشتی که مربوط به خودش است، هویت خویش را باز می یابد، بهمان ترتیب در مورد جامعه هم، همین رأی صادق است، با این تفاوت که ما، در جامعه با وقایعی به خود، هویت می بخشیم که تجربه و خاطره شخصی ما نیستند؛ بلکه مربوط به معدود افرادی اند که در بنیاد گذاری این خاطرات، نقش داشته اند.
پس این همان کارکرد ایدئولوژی است، که در خدمت تقویت خاطره جمعی قرار می گیرد، تا ارزش آغازین وقایع بنیاد گذار، به باور تمام اعضای گروه تبدیل شود. بنابراین عملی که باعث بنیادگذاری هویت اجتماع شده، نمی تواند بطور مداوم تکرار و تجدید شود و در یادها زنده بماند، مگر با تفسیری که از آن بگ

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.