خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل هنر
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل هنر قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل سخنرانی پرشور حضرت زهرا علیهاالسلام
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل سخنرانی پرشور حضرت زهرا علیهاالسلام قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
11ساعت
13دقیقه
05ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل گُل عصمت

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 48

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم آخرین فروخته شده 30 دقیقه
5 افرادی که اکنون این محصول را تماشا می کنند!
توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل گُل عصمت – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل گُل عصمت شامل 97 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل گُل عصمت گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل گُل عصمت با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل گُل عصمت از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل گُل عصمت با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل گُل عصمت را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل گُل عصمت :

مجموعه اشعار درباره فاطمه زهرا علیهاالسلام

ماه ولایت

شاعر: ناصر خسرو

آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا

تا داد من از دشمن اولاد پیمبر
بدهد به تمام ایزد دادار تعالی

***

شمس وجود احمد و خود زهرا
ماه ولایتست زِ اطوارش

دخت ظهور غیب احد احمد
ناموس حق و صَندُقِ اسرارش

هم مطلع جمال خداوندی
هم مشرق طلیعه انوارش

صد چون مسیح زنده زانفاسش
روح الامین تجلی پندارش

هم از دمش مسیح شود پران
هم مریم دسیه زگفتارش

هم ماه بارد از لب خندانش
هم مهر ریزد از کف مهیارش

این گوهر از جناب رسول الله
پاکست و داور است خریدارش

کفوی نداشت حضرت صدیقه
گرمی نبود حیدر کرّارش

جنات عدن خاک در زهرا
رضوان زهشت خلد بود عارش

رضوان بهشت خلد نیارد سر
صدیقه گر بحشر بود یارش

باکش زهفت دوزخ سوزان نی
زهرا چو هست یار و مدد کارش

***

گفتا که منم امام و میراث
بستد زنبیرگان و دختر

صعبی تو و منکری گر این کار
نزدیک تو صعب نیست و منکر

ورمی بر وی تو با امامی
کاین فعل شده است زومُشّهر

من با تو نیم که شرم دارم
از فاطمه و شبیر و شَبَّر

***

آل یاسین

شاعر: سنایی

نشوی غافل از بنی هاشم
وز یَدُاللهِ فَوْق أیْدِیهم

داد حق شیر این جهان همه را
جز فطامش نداد فاطمه را

***

آل یاسین بداده یکسر جان
عاجز و خوار و بی کس و عطشان

کرده آل زیاد و شمر لعین
ابتدای چنین تبه در دین

مصطفی جامه جمله بدریده
علی از دیده خون بباریده

فاطمه روی را خراشیده
خون بباریده بی حد از دیده

* * *

نسیم ارغوان

شاعر: اثیر أخسیکَتی

سبزه فکنده بساط بر طرف آبگیر
لاله حقه نمای شعبده بوالعجب

پیش نسیم ارغوان قرطه خونین بکف
خون حسینیان باغ کرده چو زهرا طلب

* * *

زهرای تنگدل

شاعر: قوامی رازی

زهرا و مصطفی و علی سوخته زدرد
ماتم سرای ساخته بر سدره منتها

در پیش مصطفی شده زهرای تنگدل
گریان که چیست درد حسین مرا دوا

* * *

ایشان درین که کرد حسین علی سلام
جدش جواب داد و پدر گفت مرحبا

زهرا زجای جست و رویش در اوفتاد
گفت ای عزیز ما تو کجایی و ما کجا

چون رستی از مصاف و چه کردند با تو قوم
مادر در انتظار تو دیر آمدی چرا

حب یاران پیمبر فرض باشد بی خلاف
لیکن از بهر قرابت هست حیدر مقتدا

بود با زهرا و حیدر حجت پیغمبری
لاجرم بنشاند پیغمبر سزایی با سزا

* * *

خاتون قیامت

شاعر: خواجوی کرمانی

روشنان قصر کحلی گرد خاک پای او
سرمه چشم جهان بین ثریا کرده اند

با وجود شمسه گردون عصمت فاطمه
زهره را این تیره روزان نام زهرا کرده اند

خون او را تحفه سوی باغ رضوان برده اند
تا از آن گلگونه رخسار حورا کرده اند

* * *

باز دیگر بر عروس چرخ زیور بسته اند
پرده زربفت بر ایوان اخضر بسته اند

چرخ کحلی پوش را بند قبا بگشوده اند
کوه آهن چنگ را زرین کمر در بسته اند

اطلس گلریز این سیمابگون خرگاه را
نقش پردازان چینی نقش ششتر بسته اند

مهد خاتون قیامت می برند از بهر آن
دیده بانان فلک را دیده ها بر بسته اند

دانه ریزان کبوتر خانه روحانیان
نام اهل بیت بر بال کبوتر بسته اند

دل در آن تازی غازی بند کاندر غَزوِروم
تازیانش شیهه اندر قصر قیصر بسته اند

* * *

منظومه محبت زهرا و آل او
بر خاطر کواکب از هر نوشته اند

دوشیزگان پرده نشین حریم قدس
نام بتول بر سر معجر نوشته اند

* * *

از آن بوصلت او زهره شد بدلالی
که از شرف قمرش در سراچه دربان بود

چون شمع مشرقی از چشم سایر انجم
زبس اشعه انوار خویش پنهان بود

نگشت عمر وی از حی(۱)فزون ز روی حساب
چرا که زندگی او بحِّی حنّان بود

ورای ذروه افلاک آستانه اوست
ز مرغزار فرادیس آب و دانه اوست

بدسته بند ریاحین باغ پیغمبر
که بود نَیِّره برج قدس را خاور

عروس نه تُتُقِ(۲) لاله برگ هفت چمن(۳)
تذرو هشت گلستان(۴) و شمع شش منظر

ز نام او شده نامی سه فرع(۵) و چار اصول(۶)
بیمن او شده سامی دو کاخ و پنج قمر(۷)

کهینه سوری(۸) بین العروس او ساره(۹)
کمینه جاریه خانه دار او هاجر(۱۰)

بمطبخش فلک دود خورده را در پیش
زمه طبقچه سیم و زمهر هاون زر

زسفره انا املح(۱۱) طعام او نمکین
زشکرانا افصح(۱۲) کلام او شیرین

* * *

کران تا کران

شاعر: ابن یمین

شنیدم زگفتار کار آگهان
بزرگان گیتی کهان و مهان

که پیغمبر پاک والا نسب
محمد سر سروران عرب

چنین گفت روزی به اصحاب خود
بخاصان درگاه و احباب خود

که چون روز محشر درآید همی
خلایق سوی محشر آید همی

منادی برآید به هفت آسمان
که ای اهل محشر کران تا کران

زن و مرد چشمان به هم برنهید
دل از رنج گیتی به هم برنهید

که خاتون محشر گذر می کند
زآب مژه خاک تر می کند

یکی گفت کای پاک بی کین و خشم
زنان از که پوشند باری دو چشم

جوابش چنین داد دارای دین
که بر جان پاکش هزار آفرین

ندارد کسی طاقت دیدنش
زبس گریه و سوز و نالیدنش

بیک دوش او بر، یکی پیرهن
بزهر آب آلوده بهر حسن

زخون حسینش بدوش دگر
فروهشته آغشته دستار سر

بدینسان رود خسته تا پای عرش
بنالد بدرگاه دارای عرش

بگوید که خون دو والا گهر
ازین ظالمان هم تو خواهی مگر

ستم کس ندیدست از این بیشتر
بده داد من چون تویی دادگر

کند یاد سوگند یزدان چنان
به دوزخ کنم بندشان جاودان

چه بد طالع آن ظالم زشتخوی
که خصمان شوندش شفیعان او

* * *

رخ آفتاب

شاعر: ابن حسام

چنین گفت آدم علیه السلام
که شد باغ رضوان مقیمش مقام

که با روی صافی و با رای صاف
زهر جانبی می نمودم طواف

یکی خانه در چشمم آمد زدور
برونش منور ز خوبی و نور

زتابش گرفته رخ مه نقاب
ز نورش منوَّر رخ آفتاب

کسی خواستم تا بپرسم بسی
بسی بنگریدم ندیدم کسی

سوی آسمان کردم آنگه نگاه
که ای آفریننده مهر و ماه

ضمیر صفی از تو دارد صفا
صفا بخشم از صفوت مصطفی!

دلم صافی از صفوت ماه کن
ز اسرار این خانه آگاه کن

ز بالا صدایی رسیدم بگوش
که یا ای صفی آنچه بتوان بگوش!

دعایی ز دانش بیاموزمت
چراغی ز صفوت برافروزمت

بگو ای صفی با صفای تمام
بحقَّ محمد علیه السلام

بحق علی صاحب ذوالفقار
سپهدار دین شاه دلدل سوار

بحق حسین و بحق حسن
که هستند شایسته ذوالمنن

بخاتون صحرای روز قیام
سلام علیهم علیهم سلام

کز اسرار این نکته دلگشای
صفی را ز صَفوت صفایی نمای

صفی چون بکرد این دعا از صفا
درودی فرستاد بر مصطفی

درِ خانه هم در زمان باز شد
صفی از صفایش سر انداز شد

یکی تخت در چشمش آمد ز دور
سراپای آن تخت روشن ز نور

نشسته بر آن تخت مر دختری
چو خورشید تابان بلند اختری

یکی تاج بر سر منوَّر ز نور
ز انوار او حوریان را سرور

یکی طوق دیگر بگردن درش
بخوبی چنان چون بود در خورش

دو گوهر بگوش اندر آویخته
زهر گوهری نوری انگیخته

صفی گفت یا رب نمی دانمش
عنایت بخطی که بر خوانمش

خطاب آمد او را که از وی سؤال
بکن تا بدانی تو بر حسب و حال

بدو گفت من دخت پیغمبرم
باین فَرِّ فرخندگی درخورم

همان تاج بر فرق من باب من
دو دانه جواهر حسین و حسن

همان طوق در گردن من علی است
ولیِّ خدا و خدایش ولی است

چنین گفت آدم که ای کردگار
در ین بار گه بنده راهست بار

مرا هیچ از این ها نصیبی دهند
ازین خستگی ها طبیبی دهند

خطابی بگوش آمدش کای صفی
دلت در وفاهای عالم وفی

که اینها به پاکی چو ظاهر شوند
بعالم به پشت تو ظاهر شوند

صفی گفت با حرمت این احترام
مرا تا قیام قیامت تمام
مهمانی کردن فاطمه جناب پیغمبر را

باز بر اطراف باغ از چمن گل عذار
مجمره پر عود کرد بوی خوش نوبهار

مقنعه بِرُبود باد از سر خاتون گل
برقع خضرا گشود از رخ گل پرده دار

مریم دوشیزه بود غنچه زآبستنی
در پس پرده زدلتنگی خود شرمسار

سرو سهی ناز کرد سرکشی آغاز کرد
سنبل تر باز کرد نافه مشک تتار

گل چه رخ نیکوان تازه و ترّ و جوان
مرغ بزاری نوان بر طرف مرغزار

بر صفت حسب حال گشته قوافی سگال
بلبل وامق عِذار بر گل عَذار عذار

ناله کنان فاخته تیغ زبان آخته
سرو سرافراخته چون قد دلجوی یار

با دریاحین فروش خاک زمین حُلَّه پوش
لاله شده جرعه نوش در سر نرگس خمار

برق ثواقب فروغ تیغ کشان از سحاب
زآتش دل میغ را چشم سیه اشکبار

از پی زینت گری لعبت ایام را
لاله شده سرمه دان گل شده آیینه دار

از دل خارای سنگ آمده بیرون عقیق
لاله رخ افروخته بر کمر کوهسار

بوی بنفشه به باغ کرده معطر دماغ
لاله خور زین چراغ در دل شب های تار

یا قلم من فشاند بر ورق گل عبیر
یا در جنت گشاد خازن دارالقرار

یا مگر از تربت دختر خیرالبشر
باد سحرگه فشاند بر دل صحرا غبار

مَطْلَعهُ الکَوْکبین نَیَّرهُ النَّیِّرَیْن
سَیَّدَهُ العالمین بضعه صدرالکبار

ماه مشاعل فروز شمع شبستان او
ترک فلک پیش او جاریه پیش کار

ریشه کش معجرش مفتخرات الخیام
رایحه چادرش نفحه عودِ و قمار

کسوت استبرقش اطلس نه توی چرخ
سندس والای او شَعْری شِعَری شعار

پردگی عصمتش پرده نشینان قدس
کرده به خاک درش خلد برین افتخار

رُفته بجاروب زلف خاک درش حور عین
طره خوشبوی را کرده از آن مشکبار

آن چه ز گرد رهش داده برضوان نسیم
روشنی چشم را برده حواری بکار

در حرم لایزال از پی کسب کمال
خدمت او خالدات کرده به جان اختیار

مطبخیان سپهر هر سحری می نهند
بر فلک از خوان او قرصه گاورسه دار

با شرف شرفه طارم تعظیم او
کنگره نه فلک کم زیکی کوکنار

در حرم عرش او از پی زینتگری
هندوی شب و سمه کوب صبح سپیداب کار

زهره جادو فریب از سر دست آمده
پیش کش آورد پیش هدیه او را سوار

معجر سر فرقَدین تحفه فرستاده پیش
مشتری انگشتری داده و مه گوشوار

زهره بسوری او رفت بدارالسرور
بست بمشاطگی در کف حوران نگار

در شب تزویج او چرخ جواهرفروش
کرد بساط فلک پر دُرَرِ آبدار

پرده نشینان غیب پرده بیاراستند
گلشن فردوس شد طارم نیلی حصار

بس که جواهر فشاند کوکبه درمو کبش
پرده گلریز گشت پر گهر شاهوار

مشعله داران شام بر سر بام آمدند
مشعله افروز شد هندوی شب زنده دار

گشت مزین فلک سدره نشین شد ملک
تا همه روحانیان یافت بیکجا قرار

جَلّ تعالی بخواند خطبه تزویج او
با ولی الله علی بر سر جمع آشکار

روح مقدس گواه با همه روحانیان
مجمع کَرّوبیان صف زده بر هر کنار

خازن دارالخلود خلد جنان در گشود
تا بتوانند کرد زمره حوران نظار

همچو نسیم بهشت خواست نسیمی زعرش
کز اثر عطر او گشت هوا مشکبار

باد چو در سدره زد بر سر حورای عین
لؤلؤ و مرجان بریخت از سر هر شاخسار

خیمه نشینان خلد بس که بچیدند دُرّ
مرهمه را گشت پر معجر و جیب و کنار

اینت عروسی وسوارینت سرای سرور
اینت خطیب و گواه اینت طبق بانثار

ای به طهارت بتول لاله باغ رسول
کوکب تو بی فضول عصمت تو بی عوار

بابک بدرالدجا زوجک خیرالتقی
إنَّکَ فخر النِسا چشم و چراغ تبار

مقصد عالم تویی زینت آدم تویی
عفت مریم تویی اَخْیَرِ خیر الخیار

مام حسین و حسن فخر زمین و زمن
همسر تو بوالحسن تازی دلدل سوار

ای که ندرای خبر از شرف و قدر او
یک ورق از فضل او فهم کن و گوش دار

برورقی یافتم از خطر بابای خویش
راست چو بر برگ گل ریخته مشک تتار

* * *

بود که روزی رسول بعد نماز صباح
روی به سوی علی کرد که ای شهسوار

هیچ طعامیت هست تا به ضیافت رویم
نام تکلف مبر عذر توقف میار

گفت که فرمای تا جانب خانه رویم
خواجه روان گشت و شاه بر اثرش اشکبار

زانکه به خانه طعام هیچ نبودش گمان
تا بدرِ خانه رفت جان و دل از غم فکار

پیش درون شد علی رفت بر فاطمه
گفت پدر بر در است تا کند اینجا نهار

فاطمه دلتنگ شد زانکه طعامی نبود
کرد اشارت به شاه گفت پدر را درار

با حسن و با حسین هر دو به پیش پدر
باش که من بنگرم تا چه گشاید زکار

خواند انس را و داد چادر عصمت بدو
گفت ببازار بر بی جهت انتظار

تا بفروشم بزروزثمن آن برم
طرفه طعامی لطیف پیش خداوند گار

شد پدرم میهمان چادر من بیع کن
از ثمن آن برم زود طعامی بیار

چادر پشم شتر بافته و تافته
از عمل دست خود رشته وراپود و تار

چادر زهرا انس برد و به دلاّل داد
بر سر بازار شهر تا که شود خواستار

مرد فروشنده چون جامه زهم باز کرد
یافت از و شعله نور چو رخشنده نار

جمله بازار از آن گشت پر از مشغله
زرد شد از تاب اوبالش خور بر مدار

یکدو خر یدار خواست و آن سه درم خواستند
وان سه درم را نکرد هیچکس آنجا چهار

بود جهودی مگر بر در دکان خویش
مهتر بعضی یهود محتشم و مالدار

چادر و دلال را بر در دکان بدید
نور گرفته از و شهر یمین و یسار

خواجه بدو بنگریست گفت که این جامکک
راست بگو آنِ کیست راست بود رستگار

گفت که چادر انس داده به من زو بپرس
واقف این چادر اوست من نیم آگه زکار

گفت انس را جهود قصه چادر بگوی
گفت تو گرمیخری دست ز پرسش بدار

گفت بجان رسول آنکه تو یار ویی
کین خبر از من مپوش راز نهفته مدار

سر به سوی گوش او برد به آهستگی
گفت بگو یم ترا گر تو شوی رازدار

چادر زهراست این دختر خیرالوری
فاطمه خیرالنساء دختر خیر الخیار

شد پدرش میهمان هیچ نبودش طعام
داد به من چادرش از جهت اضطرار

تا بفروشم بزر وز ثمن آن برم
طرفه طعامی لطیف پیش خداوند گار

خواجه دِکان نشین عالِم توریه بود
دید به سوی کتاب دیده چو ابر بهار

از صحف موسوی چند ورق باز کرد
تا که به مقصد رسید مرد صحایف شمار

رو به سویِ اَنَس کرد که این جامه من
از تو خریدم بچار پاره درم یکهزار

قصه این چادر پرده نشین رسول
گفته به موسی به طور حضرت پروردگار

گفته که پیغمبر دورپسین را بود
پرده نشین دختری فاطمه باوقار

روزی از آنجا که هست مقدم مهمان عزیز
مر پدرش را فتد بر در حجره گذار

فاطمه را در سرا هیچ نباشد طعام
تا بنهد پیش باب خواجه روزشمار

چادر عصمت برند تا که طعامی خرند
وز سه درم بیش و کم کس نبود خواستار

مُخلِص من دوستی چار هزارش درم
بدهد و در وجه آن نقره به وزن عیار

ذکر قسم می کنم من به خدایی خویش
از قسمی کان بود ثابت و سخت استوار

عزت آن چادر از طاعت کرّ و بیان
پیش من افزون بود از جهت اقتدار

خاصه ترا یکهزار درهم دیگر دهم
لیک مرا حاجتیست گر بتوانی برآر

من چو نبی را بسی کرده ام ایذا کنون
هست سیاه از حیا روی من خاکسار

روی بدو کردنم، روی ندارد ولیک
در حرم فاطمه خواهش من عرضه دار

گر به غلامی خویش فاطمه بپذیردم
عمر به مولاییش صرف کنم بنده وار

رفت انس باز پس تا بحریم حرم
بر عقب او جهود با دل امیدوار

گفت انس را یهود چون برسی در حرم
خدمت او عرضه کن تا که مرا هست بار؟

رفت انس در حرم قصه به زهرا بگفت
گفت که تا من پدر را کنم آگه زکار

فاطمه پیش پدر حال یهودی بگفت
گفت پذیرفتمش گو انس او را درآر

شد انس آواز داد تا که درآید یهود
یافته اندر دلش نور محمد قرار

سر بنهاد آن جهود بر قدم عرش سا
کرد زخاک درش فرق سرش تا جدار

لفظ شهادت بگفت باز برون شد ز کو
طوف کنان بر زبان نام خداوند گار

چون به غلامی تو معتقد و مخلصم
در حرمت زان یهود حرمت من کم مدار

تا که بود نور و نار روشن و سوزنده باد
قسم محب تو نور قسط عدوی تو نار

می شد و می گفت کیست همچو من اندر جهان
از عرب و از عجم دولتی و بختیار

فاطمه مولای من دختر خیرالبشر
من به غلامی او یافته این اعتبار

بر سر بازار و کوی بود در این گفت و گوی
تا که بگسترده شد ظلِّه نصف النهار

چار هزار از یهود هشتصد و افزون برو
مؤمن و دین ور شدند عابد و پرهیزگار

روح قدس در رسید پیش رسول خدا
گفت هزاران سلام بر تو زپروردگار

موجب و مستوجب خشم خدا گشته بود
چند هزار از یهود چند هزار از نصار

برکت مهمانی دختر تو فاطمه
داد زنار سموم این همه را زینهار

ای که به عصمت تویی

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.