خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش نهم »
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش نهم » قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل عتاب استاد
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل عتاب استاد قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
02ساعت
29دقیقه
58ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش هشتم »

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 53

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش هشتم » شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش هشتم » در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش هشتم » با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش هشتم » نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش هشتم » هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش هشتم » اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش هشتم » :

مهمان قاضی

مردی به عنوان یک مهمان عادی بر علی علیه السلام وارد شد.روزها در خانه آن حضرت مهمان بود.اما او یک مهمان عادی نبود.چیزی در دل داشت که ابتدا اظهار نمی کرد.حقیقت این بود که این مرد اختلاف دعوایی با شخص دیگری داشت و منتظر بود طرف حاضر شود و دعوا در محضر علی علیه السلام طرح گردد.تا روزی خودش پرده برداشت و موضوع اختلاف و محاکمه را عنوان کرد.

علی فرمود:

«پس تو فعلا طرف دعوا هستی؟»

-بلی یا امیر المؤمنین!

-خیلی معذرت می خواهم،از امروز دیگر نمی توانم از تو به عنوان مهمان پذیرایی کنم،زیرا پیغمبر اکرم فرموده است:

«هرگاه دعوایی نزد قاضی مطرح است،قاضی حق ندارد یکی از متخاصمین را ضیافت کند،مگر آنکه هر دو طرف با هم در مهمانی حاضر باشند.» (۱)

حرف بقالها

در زمانی که علی بن موسی الرضا علیه السلام از طرف مامون به خراسان احضار شده و اجبارا با شرایط خاصی ولایت عهد مامون را پذیرفته بود،«زید النار»برادر امام نیز در خراسان بود.زید به واسطه داعیه ای که داشت و انقلابی که در مدینه بر پا کرده بود،مورد خشم و غضب مامون قرار گرفته بود.اما مامون که آن ایام سیاستش اقتضا می کرد حرمت و حشمت امام رضا را حفظ کند،به خاطر امام از قتل یا حبس برادرش زید صرف نظر کرد.

روزی در یک مجلس عام عده زیادی شرکت داشتند و امام رضا علیه السلام برای آنها صحبت می کرد.از آن سو زید عده ای از اهل مجلس را متوجه خود کرده بود و برای آنها در فضیلت سادات و اولاد پیغمبر و اینکه آنان وضع استثنائی دارند،داد سخن می داد و مرتب می گفت:«ما خانواده چنین،ما خانواده چنان.»امام متوجه گفتار زید شد.ناگهان نگاه تند و فریاد«یا زید!»امام،زید و همه اهل مجلس را متوجه کرد.فرمود:«ای زید!حرفهای بقالهای کوفه باورت آمده و مرتب تحویل مردم می دهی.اینها چه چیز است که به مردم می گویی؟!آن که شنیده ای خداوند ذریه فاطمه را از آتش جهنم مصون داشته است،مقصود فرزندان بلا فصل فاطمه یعنی حسن و حسین و دو خواهر ایشان است.اگر مطلب این طور است که تو می گویی و اولاد فاطمه وضع استثنائی دارند و به هر حال آنها اهل نجات و سعادتند،پس تو نزد خدا از پدرت موسی بن جعفر گرامی تری،زیرا او در دنیا امر خدا را اطاعت کرد،قائم اللیل و صائم النهار بود،و تو امر خدا را عصیان می کنی،و به قول تو هر دو،مثل هم،اهل نجات و سعادت هستید.پس برد با تو است،زیرا موسی بن جعفر عمل کرد و سعادتمند شد و تو عمل نکرده و رنج نبرده گنج بردی.علی بن الحسین زین العابدین می گفت:نیکوکار ما اهل بیت پیغمبر دو برابر اجر دارد و بد کار ما دو برابر عذاب-همان طور که قرآن درباره زنان پیغمبر تصریح کرده است-زیرا آن کس از خاندان ما که نیکوکاری می کند در حقیقت دو کار کرده:یکی اینکه مانند دیگران کار نیکی کرده،دیگر اینکه حیثیت و احترام پیغمبر را حفظ کرده است.آن کس هم که گناه می کند دو گناه مرتکب شده:یکی اینکه مانند دیگران کار بدی کرده،دیگر اینکه آبرو و حیثیت پیغمبر را از بین برده است.»

آنگاه امام رو کرد به حسن بن موسای وشاء بغدادی-که از اهل عراق بود و در آن وقت در جلسه حضور داشت-و فرمود:

«مردم عرقا این آیه قرآن را: انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح چگونه قرائت می کنند؟»

-یا ابن رسول الله!بعضی طبق معمول انه عمل غیر صالح (۲) قرائت می کنند،اما بعضی دیگر که باور نمی کنند خداوند پسر پیغمبری را مشمول قهر و غضب خود قرار دهد،آیه را انه عمل غیر صالح (۳) قرائت می کنند و می گویند او در واقع از نسل نوح نبود،خداوند به او گفت:«ای نوح!او از نسل تو نیست،اگر از نسل تو می بود من به خاطر تو او را نجات می دادم.

امام فرمود:«ابدا این طور نیست.او فرزند حقیقی نوح و از نسل نوح بود.چون بدکار شد و امر خدا را عصیان کرد،پیوند معنوی اش با نوح بریده شد.به نوح گفته شد این فرزند تو ناصالح است،از این رو نمی تواند در ردیف صالحان قرار گیرد. موضوع ما خانواده نیز چنین است.اساس کار،پیوند معنوی و صلاح عمل و اطاعت امر خداست.هر کس خدا را اطاعت کند از ما اهل بیت است،گو اینکه هیچ گونه نسبت و رابطه نسلی و جسمانی با ما نداشته باشد،و هر کس گنهکار باشد از ما نیست،گو اینکه از اولاد حقیقی و صحیح النسب زهرا باشد.همین خود تو که با ما هیچ گونه نسبتی نداری،اگر نیکوکار و مطیع امر حق باشی از ما هستی.» (۴)

پیر و کودکان

پیر مردی مشغول وضو بود،اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمی دانست.امام حسن و امام حسین که در آن هنگام طفل بودند،وضو گرفتن پیرمرد را دیدند.جای تردید نبود،تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است،باید وضوی صحیح را به پیرمرد یاد داد،اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوی تو صحیح نیست،گذشته از اینکه موجب رنجش خاطر او می شود، برای همیشه خاطره تلخی از وضو خواهد داشت.بعلاوه از کجا که او این تذکر را برای خود تحقیر تلقی نکند و یکباره روی دنده لجبازی نیفتد و هیچ وقت زیر بار نرود.

این دو طفل اندیشدند تا به طور غیر مستقیم او را متذکر کنند.در ابتدا با یکدیگر به مباحثه پرداختند و پیر مرد می شنید.یکی گفت:«وضوی من از وضوی تو کاملتر است.»دیگری گفت:«وضوی من از وضوی تو کاملتر است.»بعد توافق کردند که در حضور پیر مرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیر مرد حکمیت کند.طبق قرار عمل کردند و هر دو نفر وضوی صحیح و کاملی جلو چشم پیر مرد گرفتند.پیر مرد تازه متوجه شد که وضوی صحیح چگونه است،و به فراست مقصود اصلی دو طفل را دریافت و سخت تحت تاثیر محبت بی شائبه و هوش و فطانت آنها قرار گرفت.گفت:

«وضوی شما صحیح و کامل است.من پیر مرد نادان هنوز وضوساختن را نمی دانم.به حکم محبتی که بر امت جد خود دارید مرا متنبه ساختید.متشکرم.» (۵)

پیام سعد

ماجرای پر انقلاب و غم انگیز احد به پایان رسید.مسلمانان با آنکه در آغاز کار با یک حمله سنگین و مبارزه جوانمردانه، گروهی از دلاوران مشرکین قریش را به خاک افکندند و آنان را وادار به فرار کردند،اما در اثر غفلت و تخلف عده ای از سربازان طولی نکشید که اوضاع برگشت و مسلمانان غافلگیر شدند و گروه زیادی کشته دادند.اگر مقاومت شخص رسول اکرم و عده معدودی نبود،کار مسلمانان یکسره شده بود.اما آنها در آخر توانستند قوای خود را جمع و جور کنند و جلو شکست نهایی را بگیرند.

چیزی که بیشتر سبب شد مسلمانان روحیه خویش را ببازند،شایعه دروغی بود مبنی بر کشته شدن رسول اکرم.این شایعه روحیه مسلمانان را ضعیف کرد و بر عکس به مشرکین قریش جرئت و نیرو بخشید.ولی قریش همینکه فهمیدند این شایعه دروغ است و رسول اکرم زنده است،همان مقدار پیروزی را مغتنم شمرده به سوی مکه حرکت کردند.مسلمانان، گروهی کشته شدند و گروهی مجروح روی زمین افتاده بودند و گروه زیادی دهشتزده پراکنده شده بودند.جمعیت اندکی نیز در کنار رسول اکرم باقی مانده بود.آنها که مجروح روی زمین افتاده بودند،و هم آنان که پراکنده شده فرار کرده بودند،هیچ نمی دانستند عاقبت کار به کجا کشیده و آیا رسول اکرم شخصا زنده است یا مرده؟

در این میان مردی از مسلمانان فراری از کنار یکی از مجروحین به نام سعد بن ربیع-که دوازده زخم کاری برداشته بود-عبور کرد و به او گفت:

«از قراری که شنیده ام پیغمبر کشته شده است!»سعد گفت:

«اما خدای محمد زنده است و هرگز نمی میرد.تو چرا معطلی و از دین خود دفاع نمی کنی؟وظیفه ما دفاع از شخص محمد نبود که وقتی کشته شد موضوع منتفی شده باشد،ما از دین خود دفاع کردیم و این موضوع همیشه باقی است.»

از آن سوی،رسول اکرم که اصحاب خود را یاد می کرد،ببیند کی زنده است و کی مرده؟کی جراحتش قابل معالجه است و کی نیست؟فرمود:

«چه کسی داوطلب می شود اطلاع صحیحی از سعد بن ربیع برای من بیاورد؟»

یکی از انصار گفت:

«من حاضرم.»

مرد انصاری رفت و سعد را در میان کشتگان یافت،اما هنوز رمقی از حیات در او بود.به او گفت:

«پیغمبر مرا فرستاده خبر تو را برایش ببرم که زنده ای یا مرده؟»سعد گفت:

«سلام مرا به پیغمبر برسان و بگو سعد از مردگان است،زیرا چند لحظه ای بیشتر از زندگی او باقی نمانده است،و بگو سعد گفت:خداوند به تو بهترین پاداشها که سزاوار یک پیغمبر است بدهد.»آنگاه گفت این پیام را هم از طرف من به انصار و یاران پیغمبر ابلاغ کن،بگو سعد می گوید:«عذری نزد خدا نخواهید داشت اگر به پیغمبر شما آسیبی برسد و شما جان در بدن داشته باشید.»

هنوز مرد انصاری از کنار سعد بن ربیع دور نشده بود که سعد جان به جان آفرین تسلیم کرد (۶).

دعای مستجاب

خدایا مرا به خاندانم بر نگردان!

این جمله ای بود که هند،زن عمرو بن الجموح،پس از آنکه شوهرش مسلح شد و برای شرکت در جنگ احد راه افتاد،از زبان شوهرش شنید.این اولین بار بود که عمرو بن الجموح با مسلمانان در جهاد شرکت می کرد.تا آن وقت شرکت نکرده بود،زیرا پایش لنگ بود و اتفاقا به شدت می لنگید،و مطابق حکم صریح قرآن مجید،بر آدم کور و آدم لنگ و آدم بیمار جهاد واجب نیست (۷).او هر چند خود شخصا در جهاد شرکت نمی کرد،اما چهار شیر پسر داشت که همواره در رکاب رسول اکرم حاضر بودند و هیچ کس گمان نمی کرد و انتظار نداشت که عمرو با عذر شرعی که دارد،خصوصا با فرستادن چهار پسر برومند،سلاح برگیرد و به سربازان ملحق شود.

خویشاوندان عمرو،همینکه از تصمیم وی آگاه شدند آمدند مانع شوند،گفتند:

«اولا تو شرعا معذوری،ثانیا چهار فرزند سرباز دلاور داری که با پیغمبر حرکت کرده اند،لزومی ندارد خودت نیز به سربازی بروی!»گفت:

«به همان دلیل که فرزندانم آرزوی سعادت ابدی و بهشت جاویدان دارند من هم دارم.عجب!آنها بروند و به فیض شهادت نائل شوند و من در خانه پیش شماها بمانم؟!ابدا ممکن نیست.»

خویشاوندان عمرو از او دست برنداشتند و دائما یکی پس از دیگری می آمدند که او را منصرف کنند.عمرو برای خلاصی از دست آنها به خود رسول اکرم ملتجی شد:

-یا رسول الله!فامیل من می خواهند مرا در خانه حبس کنند و نگذارند در جهاد در راه خدا شرکت کنم.به خدا قسم آرزو دارم با این پای لنگ به بهشت بروم.

-یا عمرو!آخر تو عذر شرعی داری،خدا تو را معذور داشته است،بر تو جهاد واجب نیست.

-یا رسول الله!می دانم،در عین حال که بر من واجب نیست باز هم…

رسول اکرم فرمود:«مانعش نشوید،بگذارید برود،آرزوی شهادت دارد،شاید خدا نصیبش کند.»

از تماشایی ترین صحنه های احد صحنه مبارزه عمرو بن الجموح بود که با پای لنگ،خود را به قلب سپاه دشمن می زد و فریاد می کشید:«آرزوی بهشت دارم.»یکی از پسران وی نیز پشت سر پدر حرکت می کرد.آنقدر این دو نفر مشتاقانه جنگیدند تا کشته شدند.

پس از خاتمه جنگ بسیاری از زنان مدینه از شهر بیرون آمدند تا از نزدیک از قضایا آگاه گردند،خصوصا که خبرهای وحشتناکی به مدینه رسیده بود.عایشه همسر پیغمبر یکی از آن زنان بود.عایشه اندکی که از شهر بیرون رفت،چشمش به هند زن عمرو بن الجموح افتاد در حالی که سه جنازه بر روی شتر گذاشته بود و مهار شتر را به طرف مدینه می کشید. عایشه پرسید:

«چه خبر؟»

-الحمد لله پیغمبر سلامت است.ایشان که سالم هستند دیگر غمی نداریم.خبر دیگر اینکه: «رد الله الذین کفروا بغیظهم » خداوند کفار را در حالی که پر از خشم بودند برگردانید.

-این جنازه ها از کیست؟

-اینها جنازه برادرم و پسرم و شوهرم است.

-کجا می بری؟

-می برم به مدینه دفن کنم.

هند این را گفت و مهار شتر را به طرف مدینه کشید،اما شتر به زحمت پشت سر هند راه می رفت و عاقبت خوابید.عایشه گفت:

«بار حیوان سنگین است،نمی تواند بکشد.»

-این طور نیست.این شتر ما بسیار نیرومند است،معمولا بار دو شتر را به خوبی حمل می کند.باید علت دیگری داشته باشد.

این را گفت و شتر را حرکت داد.تا خواست حیوان را به طرف مدینه ببرد دو مرتبه زانو زد و همینکه روی حیوان را به طرف احد کرد دید به تندی راه افتاد.

هند دید وضع عجیبی است.حیوان حاضر نیست به طرف مدینه برود،اما به طرف احد به آسانی و سرعت راه می رود.با خود گفت شاید رمزی در کار باشد.هند در حالی که مهار شتر را می کشید و جنازه ها بر روی حیوان بودند،یکسره به احد برگشت و به حضور پیغمبر رسید:

-یا رسول الله!ماجرای عجیبی است،من این جنازه ها را روی حیوان گذاشته ام که به مدینه ببرم و دفن کنم،وقتی که این حیوان را به طرف مدینه می خواهم ببرم از من اطاعت نمی کند،اما به طرف احد خوب می آید،چرا؟

-آیا شوهرت وقتی که به احد می آمد چیزی گفت؟

-یا رسول الله!پس از آنکه راه افتاد این جمله را از او شنیدم:«خدایا مرا به خاندانم بر نگردان.»

-پس همین است،دعای خالصانه این مرد شهید مستجاب شده است،خداوند نمی خواهد این جنازه برگردد.در میان شما انصار کسانی یافت می شوند که اگر خدا را به چیزی بخوانند و قسم بدهند،خداوند دعای آنها را مستجاب می کند.شوهر تو عمرو بن الجموح یکی از آن کسان است.

با نظر رسول اکرم هر سه نفر را در همان احد دفن کردند.آنگاه رسول اکرم رو کرد به هند:

-این سه نفر در آن جهان پیش هم خواهند بود.

-یا رسول الله!از خداوند بخواه من هم پیش آنها بروم (۸).

مصونیتی که لغو شد

مسلمانانی که در اثر شکنجه و آزار قریش از مکه به حبشه مهاجرت کرده بودند،همه روزه انتظار خبر تازه ای از جانب مکه و مکیان داشتند.هر چند آنها و هم مسلکانشان-که پرچمدار توحید و عدالت بودند-نسبت به انبوه مخالفین،یعنی طرفداران بت پرستی و ادامه نظام اجتماعی موجود،بسیار در اقلیت بودند،اما مطمئن بودند که روز به روز بر طرفداران آنها افزوده و از مخالفین آنها کاسته می شود،و حتی نا امید نبودند که تمام قریش به زودی پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و مانند آنان آیین بت پرستی را رها کرده راه مسلمانی پیش گیرند.

از قضا شایعه ای در آن نقطه از حبشه که آنها بودند به وجود آمد مبنی بر اینکه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار کرده اند.هر چند این خبر رسما تایید نشده بود،اما ایمان و اعتقاد و امیدواری فراوانی که مسلمانان به گسترش و پیروزی آئین اسلام داشتند،سبب شد تا گروهی از آنان بدون آنکه منتظر تایید خبر از طرف مقامات رسمی بشوند راه مکه را پیش گیرند.یکی از آنان عثمان بن مظعون،صحابی معروف بود که فوق العاده مورد علاقه رسول اکرم و احترام همه مسلمانان بود.عثمان بن مظعون همینکه به نزدیکیهای مکه رسید،فهمید قضیه دروغ بوده و قریش بالعکس بر شکنجه و آزار مسلمانان افزوده اند.نه راه رفتن داشت و نه راه برگشتن، زیرا حبشه راه نزدیکی نبود که به آسانی بتوان برگشت.از آن طرف وارد مکه شدن همان و تحت شکنجه قرار گرفتن همان.بالاخره یک چیز به نظرش رسید و آن اینکه از عادت جاری و معمول عرب استفاده کند و خود را در«جوار»یکی از متنفذین قریش قرار دهد.

طبق عادت عرب اگر کسی از دیگری «جوار»می خواست،یعنی از او تقاضا می کرد که او را پناه دهد و از او حمایت کند،آن دیگری جوار می داد و تا پای جان هم از او حمایت می کرد.برای عرب ننگ بود که کسی جوار بخواهد-و لو دشمن-و او جوار ندهد،یا پس از جوار دادن از او حمایت نکند.عثمان نیمه شب وارد مکه شد و یکسره به طرف خانه ولید بن مغیره مخزومی که از شخصیتهای برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود رفت و از او جوار خواست.ولید هم جوار او را پذیرفت.

روز بعد ولید بن مغیره هنگامی که اکابر قریش در مسجد الحرام جمع بودند به مسجد الحرام آمد و عثمان بن مظعون را با خود آورد و رسما اعلام کرد که عثمان در جوار من است و از این ساعت اگر کسی متعرض او شود متعرض من شده است.قریش که جوار ولید بن مغیره را محترم می شمردند،دیگر متعرض عثمان نشدند و او از آن ساعت «مصونیت »پیدا کرد،آزادانه می رفت و می آمد و مانند یکی از قریش در مجالس و محافل آنها شرکت می کرد.

اما در همان حال،قریش لحظه ای از آزار و شکنجه سایر مسلمانان فروگذار نمی کردند.این جریان بر عثمان-که هرگز راحت خود و رنج یاران را نمی توانست ببیند-سخت گران می آمد.روزی با خود اندیشید این مروت نیست من در پناه یک نفر مشرک آسوده باشم و برادران همفکر و هم عقیده ام در زیر شکنجه و آزار باشند.از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و گفت:

«من از تو متشکرم،تو به من پناه دادی و از من حمایت کردی،ولی از امروز می خواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود ملحق شوم.بگذار هر چه بر سر آنها می آید بر سر من نیز بیاید.»

-برادرزاده جان!شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را محفوظ نگاه دارد.

-چرا،من از این جهت ناراضی نیستم،من می خواهم بعد از این جز در«پناه خدا»زندگی نکنم.

-حالا که اینچنین تصمیم گرفته ای،پس همان طور که روز اول من تو را به مسجد الحرام بردم و در مجمع عمومی قریش پناهندگی تو را اعلام کردم،به مسجد الحرام بیا و رسما در مجمع قریش خروج خود را از پناهندگی من اعلام کن.

-بسیار خوب،مانعی ندارد.

ولید و عثمان با هم به مسجد الحرام آمدند.هنگامی که سران قریش گرد آمدند،ولید اظهار کرد:«همه بدانند که عثمان آمده است تا خروج خود را از جوار من اعلام کند.»

-راست می گوید،برای همین منظور آمده ام و اضافه می کنم که در مدتی که در جوار ولید بودم از من خوب حمایت کرد و از این جهت هیچ گونه نارضایی ندارم.علت خروج من از جوار او فقط این است که دوست ندارم غیر از خدا احدی را پناهگاه خودم محسوب دارم.

به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید و مصونیتی که تا آن ساعت داشت لغو شد.اما عثمان مانند اینکه تازه ای در زندگی اش رخ نداده،مثل روزهای پیش در محفل قریش شرکت کرد.

از قضا در آن روز لبید بن ربیعه،شاعر معروف عرب،به مکه آمده بود،به قصد اینکه قصیده معروف خود را که یکی از شاهکارهای قصائد عرب جاهلیت است-و تازه به نظم آورده بود-در محفل قریش بخواند.قصیده لبید با این مصرع آغاز می گردد:

«الا کل شی ء ما خلا الله باطل »

یعنی هر چیزی جز خداوند باطل است،حق مطلق ذات اقدس احدیت است.

رسول اکرم درباره این مصراع فرموده است:«راست ترین شعری است که عرب سروده است.»

لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت کند.حضار مجلس سراپا گوش شدند که شاهکار تازه لبید را بشنوند.لبید با غرور افتخارآمیزی خواندن قصیده را آغاز کرد،و تا گفت:

«الا کل شی ء ما خلا الله باطل »

عثمان بن مظعون که در کناری نشسته بود،مهلت نداد مصراع دوم را بخواند،به علامت تصدیق گفت:«احسنت،راست گفتی،حقیقت همین است،همه چیز جز خدا باطل و بی حقیقت است.»

لبید مصراع دوم را خواند:

«و کل نعیم لا محاله زائل »

یعنی هر نعمتی جبرا فنا پذیر و معدوم شدنی است.فریاد عثمان بلند شد:

«اما این یکی را دروغ گفتی.همه نعمتها فنا شدنی نیست.این فقط در باره نعمتهای این جهان صادق است.نعمتهای آن جهانی همه پایدار و باقی است.»

تمام جمعیت به طرف عثمان بن مظعون،این مرد جسور،خیره شدند.هیچ کس انتظار نداشت در محفلی که از اکابر و اشراف قریش تشکیل شده و شاعری با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از راه دور آمده تا شاهکار خود را بر قریش عرضه دارد،مردی مانند عثمان بن مظعون که تا ساعتی پیش در پناه دیگری بود و اکنون نه تامین مالی دارد و نه تامین جانی و همه همفکران و هم مسلکانش در زیر شکنجه به سر می برند،این گونه جسارت بورزد و اظهار عقیده کند.

جمعیت به لبید گفتند:«شعر خویش را تکرار کن.»باز تا لبید گفت:

«الا کل شی ء ما خلا الله باطل »

عثمان گفت:«راست است،درست است.»

و چون لبید گفت:

«و کل نعیم لا محاله زائل »

عثمان گفت:«دروغ است،این طور نیست،نعمتهای آن جهانی فناپذیر نیست.»

این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحت شد.فریاد بر آورد:«ای مردم قریش!به خدا قسم سابقا مجالس شما این طور نبود. در میان شما این گونه افراد جسور و بی ادب نبودند.چه شده که این جور اشخاص در میان شما پیدا شده اند؟»

یکی از حضار مجلس برای اینکه از لبید دلجویی کرده باشد و او به قرائت قصیده اش ادامه دهد،گفت:«از حرف این مرد ناراحت نباش،مرد سفیهی است،تنها هم نیست،یک عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا شده اند و با این مرد هم عقیده اند.اینها از دین ما خارج شده اند و دین دیگری برای خود انتخاب کرده اند.»

عثمان جواب تندی به گوینده این سخن داد.او هم دیگر طاقت نیاورد،از جا حرکت کرد و سیلی محکمی به چهره عثمان نواخت که یک چشمش کبود شد.یکی از حضار مجلس گفت:

«عثمان!قدر ندانستی.در جوار خوب آدمی بودی.اگر در جوار ولید بن مغیره باقی مانده بودی اکنون چشمت این طور نبود.»

عثمان گفت:

-پناه خدا مطمئنتر و محترمتر است از پناه غیر خدا،هر که باشد.اما چشمم:

بدان که چشم دیگرم نیز آرزومند است به افتخاری نائل شود که این چشمم نائل شده است.

خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت:

-عثمان!من حاضرم جوار خودم را تجدید کنم.

-اما من تصمیم گرفته ام جز جوار خدا جوار احدی را نپذیرم (۹).

اولین شعار

زمزمه هایی که گاه به گاه از مکه در میان قبیله بنی غفار به گوش می رسید،طبیعت کنجکاو و متجسس ابو ذر را به خود متوجه کرده بود.او خیلی میل داشت از ماهیت قضایایی که در مکه می گذرد آگاه شود،اما از گزارشهای پراکنده و نامنظمی که احیانا به وسیله افراد و اشخاص دریافت می کرد،چیز درستی نمی فهمید.آنچه برایش مسلم شده بود فقط این مقدار بود که در مکه سخن نوی به وجود آمده و مکیان سخت برای خاموش کردن آن فعالیت می کنند،اما آن سخن چیست و مکیان چرا مخالفت می کنند،هیچ معلوم نیست.برادرش عازم مکه بود،به او گفت:«می گویند شخصی در مکه ظهور کرده و سخنان تازه ای آورده است و مدعی است که آن سخنان از طرف خدا به او وحی می شود،اکنون که تو به مکه می روی،از نزدیک تحقیق کن و خبر درست را برای من بیاور.»

روزها در انتظار برادر بود تا مراجعت کرد.هنگام مراجعت از او پرسید:

«هان!چه خبر بود و قضیه از چه قرار است؟»-تا آنجا که من توانستم تحقیق کنم،او مردی است که مردم را به اخلاق خوب دعوت می کند،کلامی هم آورده که شعر نیست.

-منظور من تحقیق بیشتر بود،این مقدار کافی نیست.خودم شخصا باید بروم و از حقیقت این کار سر در بیاورم.

ابو ذر مقداری آذوقه در کوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و یکسره به مکه آمد.تصمیم گرفت هر طور هست با خود آن مردی که سخن نو آورده ملاقات کند و سخن او را از زبان خودش بشنود.اما نه او را می شناخت و نه جرئت می کرد از کسی سراغ او را بگیرد.محیط مکه محیط ارعاب و وحشت بود.ابو ذر بدون آنکه به کسی اظهار کند متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش می داد،شاید نشانه ای از مطلوب بیابد.

مرکز اخبار و وقایع مسجد الحرام بود.ابو ذر نیز با کوله بار خود به مسجد الحرام آمد.روز را شب کرد و نشانه ای به دست نیاورد.پس از آنکه پاسی از شب گذشت،چون خسته بود همان جا دراز کشید.طولی نکشید جوانی از نزدیک او عبور کرد. آن جوان نگاهی متجسسانه به سراپای ابو ذر کرد و رد شد.نگاه جوان از نظر ابو ذر خیلی معنی دار بود.به قلبش خطور کرد شاید این جوان شایستگی داشته باشد که راز خودم را با او در میان بگذارم.حرکت کرد و پشت سر جوان راه افتاد،اما جرئت نکرد چیزی اظهار کند،به سر جای خود برگشت.

روز بعد تمام روز را متفحصانه در مسجد الحرام به سر برد.آن روز نیز اثری از مطلوب نیافت.شب فرا رسید و در همان جا دراز کشید.درست در همان وقت شب پیش،همان جوان پیدا شد،جلو آمد و با احترام به ابو ذر گفت:

«آیا وقت آن نرسیده است که تو به منزل خودت بیایی و شب را در آنجا به سر ببری؟»این را گفت و ابو ذر را با خود به منزل برد.ابو ذر شب را مهمان آن جوان بود،ولی باز هم از اینکه راز خود را با جوان به میان بگذارد خود داری کرد.جوان نیز از او چیزی نپرسید.صبح زود ابو ذر خداحافظی کرد و به دنبال مقصد خود به مسجد الحرام آمد.آن روز نیز شب شد و ابو ذر نتوانست از سخنان پراکنده مردم چیزی بفهمد.همینکه پاسی از شب گذشت،باز همان جوان آمد و ابو ذر را با خود به خانه برد،اما این نوبت جوان سکوت را شکست.

-آیا ممکن است به من بگویی برای چه کاری به این شهر آمده ای؟

-اگر با من شرط کنی که مرا کمک کنی،به تو می گویم.

-عهد می کنم که کمک خود را از تو دریغ نکنم.

-حقیقت این است،مدتهاست در میان قبیله خودمان می شنویم که مردی در مکه ظهور کرده است و سخنانی آورده و مدعی است آن سخنان از جانب خدا به او وحی می شود.من آمده ام خود او را ببینم و در باره کار او تحقیق کنم.اولا عقیده تو درباره این مرد چیست؟و ثانیا آیا می توانی مرا به او راهنمایی کنی؟

-مطمئن باش که او بر حق است و آنچه می گوید از جانب خداست.صبح من تو را پیش او خواهم برد.اما همان طور که خودت می دانی،اگر مردم این شهر بفهمند من تو را پیش او می برم،جان هر دو نفر ما در خطر است.فردا صبح من جلو می افتم و تو پشت سر من با مقداری فاصله بیا و ببین من کجا می روم.من مراقب اطراف هستم،اگر حس کردم خطری در کار است می ایستم و خم می شوم مانند کسی که مثلا ظرفی را خالی می کند.تو به این علامت متوجه خطر باش و دور شو، اما اگر خطری پیش نیامد هر جا که من رفتم تو هم بیا.

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.