اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل سال تبعید امام علیه السلام به «سامرا»، محتوای خود را در قالب 46 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 58
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل سال تبعید امام علیه السلام به «سامرا»، محتوای خود را در قالب 46 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل سال تبعید امام علیه السلام به «سامرا» ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل سال تبعید امام علیه السلام به «سامرا»، کیفیت تضمینشده دارد.
در منابع تاریخی نسبت به سال احضار امام هادی علیه السلام به «سامرا» اختلاف وجود دارد. از پاره ای از آنها استفاده می شود که زمان احضار، سال ۲۴۳ بوده است. «ابن صباغ » بر این نظریه تصریح دارد. (۱)
آنچه می توان به عنوان مؤید این نظریه ذکر کرد تاریخی است که در بعضی از منابع مانند «الارشاد»، «کشف الغمه » و «فصول المهمه » در ذیل نامه متوکل به امام(ع) ثبت شده است. (۲) به احتمال قوی مستند «ابن صباغ » هم همین نامه است.
بنابراین قول، مدت امامت امام(ع) در «سامرا» تا زمان شهادتش حدود یازده سال خواهد بود، آنگونه که در منابع یاد شده نیز بدان اشاره شده است. (۳) ولی منابع بیشتر (۴) مدت اقامت امام(ع) در «سامرا» را بیست یا بیست و اندی سال نوشته اند و با توجه به اینکه زمان شهادت آن حضرت به اتفاق مورخان، سال ۲۵۴ بوده است، سال تبعید ۲۳۴ خواهد بود.
آنچه می توان در تقویت این نقل آورد دو مطلب است:
۱ – شیخ کلینی نامه متوکل به امام(ع) را بدون ذکر تاریخ آن آورده است و تنها در سلسله سند نامه به تاریخ ۲۴۳ به عنوان زمانی که راوی، نسخه ای از نامه یاد شده را از «یحیی بن هرثمه » گرفته اشاره کرده می نویسد:
«محمد بن یحیی از برخی اصحاب نقل کرده است که گفت: من نسخه ای از نامه متوکل به ابوالحسن ثالث(ع) را در سال ۲۴۳ از «یحیی بن هرثمه » به دست آوردم، این نسخه عبارت است از. . . » (۵)
بنابراین نقل، سال ۲۴۳ زمان دستیابی به نامه متوکل بوده نه زمان نوشتن آن برای امام(ع) و ظاهرا مستند «شیخ مفید»، «اربلی » و «ابن صباغ مالکی » مبنی بر آنکه زمان امامت امام(ع) در «سامرا» حدود یازده سال بوده است. همان تاریخی است که در پایان نامه متوکل ذکر کرده اند.
۲ – توجه به موقعیت خاص امام هادی علیه السلام و دشمنی و کینه توزی متوکل سبت به علویان به ویژه آن حضرت، این نظریه را تایید می کند. سال ۲۴۳ همزمان با یازدهمین سال حکومت متوکل است. و از دید سیاسی بسیار بعید به نظر می رسد که متوکل، این دشمن سرسخت خاندان پیامبر(ص) که در سال ۲۳۶ هجری قمری مرقد مطهر و بارگاه ملکوتی امام حسین(ع) را به صرف آنکه الهام بخش آزادگان و سمبل مبارزه با ستم بود ویران ساخت، یازده سال از فعالیتها و تلاشهای آنچنانی پیشوای دهم(ع) که وجودش مایه امید و حرکت انقلابیون و محضرش سرچشمه زلال علوم و معارف اسلامی بود غافل باشد. در حالی که سال ۲۳۴ مطابق با دومین سال زمامداری متوکل است و این مدت برای تحت نظر گرفتن فعالیتهای امام(ع) و ارزیابی اوضاع سیاسی و چگونگی برخورد با آن حضرت طبیعی است.
از «مدینه » تا «سامرا»امام هادی علیه السلام سه روز پس از دریافت نامه متوکل، همراه فرزند خردسالش امام حسن(ع) و دیگر اعضای خانواده به اتفاق «یحیی بن هرثمه » مدینه را به قصد «سامرا» ترک کرد. در بین راه، حوادثی رخ داد و کراماتی از آن حضرت سر زد که در تاریخ ثبت است که برخی از آنها را به اختصار یادآور می شویم.
۱ – «یحیی بن هرثمه » می گوید:
«در بین راه دچار تشنگی شدیم، به گونه ای که خود و چارپایانمان در معرض نابودی قرار گرفتیم. در این هنگام به دشت سرسبزی رسیدیم که درختها و چشمه های فراوانی داشت، بدون آنکه انسانی در آنجا باشد. خود و چارپایانمان را سیراب کردیم و تا هنگام عصر به استراحت پرداختیم. سپس آنچه می توانستیم آب برداشتیم و به راه خود ادامه دادیم پس از آنکه مقداری راه رفتیم متوجه شدیم که یکی از خدمتکاران، کوزه نقره ای خود را در آن منزل جای گذاشته است. با رعت بدانجا بازگشتم، ولی وقتی به آن سرزمین رسیدم جز خشکی چیزی ندیدم و از آن همه سرسبزی و خرمی و چشمه های آب اثری نبود. کوزه را برداشتم و به سوی کاروان بازگشتم و به کسی چیزی نگفتم. وقتی خدمت امام(ع) رسیدم تبسمی کرد و چیزی نگفت جز آنکه از کوزه پرسید و من خبر دادم که آن را پیدا کردم. (۶)
۲ – و نیز می گوید:
«به دستور متوکل برای احضار علی بن محمد علیهما السلام عراق را به قصد حجاز ترک کردیم. در میان یاران من یکی از رهبران خوارج وجود داشت و نیز کاتبی بود که اظهار تشیع می کرد. من نیز بر آیین «حشویه » (۷) بودم. فرد خارجی و کاتب درباره مسائل اعتقادی با هم مناظره می کردند و من برای گذراندن سفر به مناظره آنان گوش می دادم. چون به نیمه راه رسیدیم مرد خارجی به کاتب گفت: «مگر این سخن مولایتان علی بن ابیطالب نیست که هیچ قطعه ای از زمین نیست مگر آنکه قبری است، یا قبری خواهد شد؟ اینک بدین خاک بنگر، کجاست آنکه در اینجا بمیرد، تا خدا آن را قبر قرار دهد؟»به کاتب گفتم: آیا این سخن شماست؟ گفت: آری. گفتم: مرد خارجی راست می گوید چه کسی در این بیابان وسیع خواهد مرد تا خداوند آن را پر از قبر نماید؟ و ساعتی بر این گفتار خندیدیم، به گونه ای که «کاتب » شرمنده و خوار شد.
هنگامی که وارد «مدینه » شدیم نزد «علی بن محمد» رفته نامه متوکل را به او تسلیم کردیم. امام(ع) نامه را خواند و فرمود: فرود بیایید، از طرف من مانعی برای این سفر نیست.
چون فردا نزد او رفتیم، با آنکه فصل تموز و هوا در نهایت گرمی بود امام(ع) خیاطی را مامور کرد تا به کمک گروه دیگری از خیاطان برای او و خدمتکارانش از پارچه های ضخیم، «خفتان » (۸) بدوزند و تا فردا صبح تحویل دهند.
من از این سفارش امام(ع) شگفت زده شدم و با خود گفتم: در فصل تموز و گرمای شدید حجاز و در حالی که فاصله بین حجاز و عراق ده روز راه است، این لباسها را به چه منظور تهیه می کند! این مردی است که سفر نکرده و فکر می کند که در هر سفری انسان نیازمند چنین لباسهایی است، و شگفت از شیعیان است که با این درک، چگونه او را امام خود می پندارند!
چون زمان حرکت فرا رسید امام(ع) به خدمتکارانش دستور داد که لباس گرم همراه خود بردارند. تعجب من بیشتر شد و با خود گفتم: او می پندارد که در بین راه زمستان به سراغ ما خواهد آمد که این چنین دستور می دهد.
از مدینه خارج شدیم. هنگامی که به جایگاه مناظره رسیدیم ناگهان ابر تیره ای پدیدار شد و رعد و برق آغاز گشت. و چون بر بالای سر ما قرار گرفت تگرگهای درشتی مانند سنگ بر سر ما ریخت. امام(ع) و خدمتکارانش «خفتان » را بر خود پیچیده و لباسهای گرم را پوشیدند به من و «کاتب » نیز لباس گرم داد.
بر اثر بارش این تگرگ هشتاد نفر از یاران من به قتل رسیدند. ابر، از روی ما گذشت و گرما به حالت نخست بازگشت.
امام(ع) به من فرمود: «ای یحیی! به بازماندگان یارانت دستور ده مردگان را دفن کنند، خداوند بیابانها را این چنین پر از قبر می کند. »
من خود را از اسب به زمین انداختم و رکاب و پای آن حضرت را بوسیدم و گفتم: «شهادت می دهم که جز «الله » معبودی نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و شما جانشینان خدا در زمین هستید، من تا کنون کافر بودم، ولی هم اکنون به دست شما اسلام آوردم. » از آن لحظه تشیع را برگزیدم و در خدمت امام(ع) بودم تا زمانی که در گذشت. » (۹)
۳ – امام علیه السلام در ادامه راه خود، به «بغداد» رسید. اسحاق بن ابراهیم، والی بغداد با آگاهی از خبر ورود امام(ع) به بغداد، با فرماندهان و رجال مملکتی به استقبال آن حضرت آمد. «خضر بن محمد بزاز» می گوید:
«برای انجام کاری از خانه بیرون
همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیفها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبتنام کنید.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری