اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
با پاورپوینت فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۱، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
275,000 تومان قیمت اصلی 275,000 تومان بود.159,500 تومانقیمت فعلی 159,500 تومان است.
تعداد فروش: 46
فرمت فایل
با پاورپوینت فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۱، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۱ ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۱، کیفیت تضمینشده دارد.
««خطبه قبل
خطبه بعد»»
فهرست
گزارش خطا
نام:
شماره موبایل :
متن پیام
ارسال
خطبه ۱
فَمِنْ خُطْبَهٍ لَهُ (عَلَیْهِالسَّلَامُ) یَذْکُرُ فِیهَا ابْتِدَاءَ خَلْقِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ وَ خَلْقَ آدَمَ، وَ فِیهَا ذِکْرُ الْحَـجِّ؛
[۱] قطیش، عبدالقادر، إعراب نهج البلاغه، ج۱، ص۴۳.
«از خطبههای آن حضرت (علیهالسلام) است که در آن آغاز آفرینش آسمان و زمین و آفرینش آدم را یادآور میشود و در آن یادی از حج است»
«اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لاَ یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ»۱
«الْحَمْدُ»
[۲] اَلْحَمْدُ لِلَّهِ: اَلْحَمْدُ مَرْفُوعٌ بِالِابْتِدَاءِ، وَ خَبَرُهُ لِلَّهِ، وَ أَصْلُهُ النَّصْبُ، وَ بِهِ قُرِءَ بَعْضُهُمْ فِی الْکِتَابِ الْعَزِیزِ بِإِضْمَارِ فِعْلِهِ، عَلَى أَنَّهُ مِنَ الْمَصَادِرِ السَّادَّهِ مَسَادَّ الْأَفْعَالِ، مِثْلُ: شُکْرًا وَ کُفْرًا، وَ الْعُدُولُ مِنَ النَّصْبِ إِلَى الرَّفْعِ لِلدَّلاَلَهِ عَلَى الثَّبَاتِ وَ الِاسْتِقْرَارِ، وَ مِثْلُهُ قَوْلُهُ تَعَالَى:
(قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ)
(هود/سوره۱۱، الآیه۶۹. ) حَیْثُ رُفِعَ الثَّانِی لِلدَّلاَلَهِ عَلَى أَنَّ إِبْرَاهِیمَ (عَلَیْهِالسَّلَامُ) حَیَّاهُمْ بِتَحِیَّهٍ أَحْسَنَ مِنْ تَحِیَّتِهِمْ، لِأَنَّ الرَّفْعَ دَالٌّ عَلَى مَعْنَى ثَبَاتِ السَّلاَمِ لَهُمْ دُونَ تَجَدُّدِهِ وَ حُدُوثِهِ، وَ حَرْفُ التَّعْرِیفِ الدَّاخِلُ عَلَیْهِ لِلْجِنْسِ، لِأَنَّهُ الْمُتَبَادَرُ إِلَى الْفَهْمِ الشَّائِعِ فِی الِاسْتِعْمَالِ، لاَ سِیَّمَا فِی الْمَصَادِرِ وَ عِنْدَ خَفَاءِ قَرَائِنِ الِاسْتِغْرَاقِ، أَوْ لِأَنَّ الْمَصَادِرَ الْخَالِیَهَ عَنِ اللَّوَاحِقِ وَ الدَّوَاخِلِ لاَ تَدُلُّ إِلَّاَّ عَلَى الْمَاهِیَّهِ لاَ بِشَرْطِ شَیْءٍ، کَمَا ادَّعَى السَّکَّاکِیُّ إِجْمَاعَ أَهْلِ الْعَرَبِیَّهِ عَلَیْهِ فِی مَحْکِیِّ کَلاَمِهِ، وَ حَرْفُ التَّعْرِیفِ لاَ تُفِیدُ إِلَّاَّ التَّعْیِینَ وَ الْإِشَارَهَ، فَیَکُونُ مَعْنَاهَا الْإِشَارَهَ إِلَى مَا یَعْرِفُهُ کُلُّ أَحَدٍ أَنَّ الْحَمْدَ مَا هُوَ. قَالَ فِی الْکَشَّافِ: التَّعْرِیفُ فِیهِ نَحْوُ التَّعْرِیفِ فِی أَرْسَلَهَا الْعِرَاکَ، وَ هُوَ تَعْرِیفُ الْجِنْسِ إِلَى أَنْ قَالَ: فَالِاسْتِغْرَاقُ الَّذِی یَتَوَهَّمُهُ کَثِیرٌ مِنَ النَّاسِ وَهْمٌ، وَ قِیلَ: إِنَّهَا لِلِاسْتِغْرَاقِ، وَ رُبَّمَا یُرَجَّحُ عَلَى الْأَوَّلِ بِمَا فِیهِ مِنْ إِفَادَتِهَا رُجُوعَ جَمِیعِ الْمَحَامِدِ إِلَیْهِ سُبْحَانَهُ بِخِلاَفِ الْأَوَّلِ. وَ فِیهِ أَنَّ کَوْنَهَا لِلْجِنْسِ لاَ یُنَافِی ذَلِکَ، وَ ذَلِکَ لِأَنَّ اللَّامَ فِی قَوْلِهِ إِمَّا لِلْمِلْکِ کَمَا فِی قَوْلِنَا: الْمَالُ لِزَیْدٍ، أَوْ لِلِاخْتِصَاصِ کَمَا فِی قَوْلِنَا: الْحَصِیرُ لِلْمَسْجِدِ، وَ عَلَى التَّقْدِیرَیْنِ فَتُفِیدُ رُجُوعَ الْمَحَامِدِ إِلَیْهِ سُبْحَانَهُ، لِأَنَّ مَعْنَاهُ أَنَّ مَاهِیَّهَ الْحَمْدِ حَقٌّ لِلَّهِ وَ مِلْکٌ لَهُ وَ مُخْتَصٌّ بِهِ، وَ ذَلِکَ یَنْفِی کَوْنَ فَرْدٍ مِنْ أَفْرَادِ هَذِهِ الْمَاهِیَّهِ لِغَیْرِ اللَّهِ، فَثَبَتَ عَلَى هَذَا الْقَوْلِ أَیْضًا أَنَّ قَوْلَهُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: الْحَمْدُ لِلَّهِ یَنْفِی حُصُولَ الْحَمْدِ لِغَیْرِ اللَّهِ. فَإِنْ قِیلَ: أَ لَیْسَ أَنَّ الْمُنْعِمَ یَسْتَحِقُّ الْحَمْدَ مِنَ الْمُنْعَمِ عَلَیْهِ وَ الْأُسْتَاذَ مِنَ التِّلْمِیذِ قُلْنَا: کُلُّ مَنْ أَنْعَمَ عَلَى غَیْرِهِ فَالْإِنْعَامُ فِی الْحَقِیقَهِ مِنَ اللَّهِ سُبْحَانَهُ، لِأَنَّهُ تَعَالَى لَوْ لاَ خَلْقُ تِلْکَ الدَّاعِیَهِ فِی قَلْبِ الْمُنْعِمِ لَمَا أَقْدَمَ عَلَى ذَلِکَ الْإِنْعَامِ، وَ لَوْ لاَ أَنَّهُ خَلَقَ تِلْکَ النِّعْمَهَ وَ سَلَّطَ ذَلِکَ الْمُنْعِمَ عَلَیْهَا وَ مَکَّنَ الْمُنْعَمَ عَلَیْهِ مِنَ الِانْتِفَاعِ لَمَا حَصَلَ الِانْتِفَاعُ بِتِلْکَ النِّعْمَهِ، فَثَبَتَ أَنَّ الْمُنْعِمَ فِی الْحَقِیقَهِ هُوَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ قَالَ تَعَالَى:
(وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنَ اَللّهِ)
(النحل/سوره۱۶، الآیه۵۳. ) وَ الْأَلِفُ وَ اللَّامُ فِی الْقَائِلُونَ لِلِاسْتِغْرَاقِ، لِعَدَمِ خِلاَفٍ ظَاهِرٍ بَیْنَ أَصْحَابِنَا فِی إِفَادَهِ الْجَمْعِ الْمُعَرَّفِ لِلْعُمُومِ، وَ هُوَ الْمُتَبَادَرُ مِنْهُ أَیْضاً وَ یَدُلُّ عَلَیْهِ أَیْضاً جَوَازُ الِاسْتِثْنَاءِ مُطَّرِدًا، وَ مِنْهُ یَظْهَرُ فَسَادُ مَا تَوَهَّمَهُ الْقُطْبُ الرَّاوَنْدِیُّ عَلَى مَا حَکَاهُ عَنْهُ الشَّارِحُ الْمُعْتَزِلِیُّ مِنْ کَوْنِهَا فِیهِ لِلْجِنْسِ کَمَا فِی الْحَمْدِ، مُضَافًا إِلَى لُزُومِ إِرَادَهِ الِاسْتِغْرَاقِ وَ الْعُمُومِ فِی خُصُوصِ الْمَقَامِ وَ إِنْ لَمْ نَقُلْ بِهِ فِی سَائِرِ الْمَقَامَاتِ، لِعَدَمِ تَمَامِیَّهِ الْمَعْنَى إِلَّاَّ بِهِ، لِأَنَّ الْمُبَالَغَهَ بَلِ الْحَقَّ الْمَحْضَ عَجْزُ جَمِیعِ الْقَائِلِینَ عَنْ حَمْدِهِ، وَ مَعْلُومٌ أَنَّ الْجِنْسَ لاَ یُفِیدُ ذَلِکَ.
[۳] اَلْحَمْدُ لِلَّهِ: «الحمد» با ابتداء مرفوع شده و خبر آن «لله» است، و اصل آن نصب است، و برخی در قرآن عزیز با اضمار فعلش آن را [۳] قرائت کردهاند، بنابر اینکه از مصادر جانشین افعال است، مانند: شکراً و کفراً، و عدول از نصب به رفع برای دلالت بر ثبات و استقرار است، و مانند آن قول خداوند متعال است:
(قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ)
(هود/سوره۱۱، آیه۶۹. ) آنجا که دومی مرفوع شده تا دلالت کند بر اینکه ابراهیم (علیهالسلام) آنان را با تحیتی بهتر از تحیتشان درود گفت، زیرا رفع دلالت بر معنای ثبات سلام برای آنان دارد نه تجدد و حدوث آن، و حرف تعریف داخل بر آن برای جنس است، زیرا آن معنای متبادر به فهم و شایع در استعمال است، بویژه در مصادر و هنگامی که قرائن استغراق پنهان باشد، یا به این دلیل که مصادر خالی از لواحق و دواخل جز بر ماهیت لا بشرط شیء دلالت نمیکنند، چنانکه سکاکی در کلام حکایت شده از او، ادعای اجماع اهل عربیت بر آن کرده است، و حرف تعریف جز افاده تعیین و اشاره نمیکند، پس معنای آن اشاره به چیزی است که هر کسی میداند که حمد چیست. در کشاف گفته است: تعریف در آن مانند تعریف در «أرسلها العراک» است، و آن تعریف جنس است تا آنجا که گفت: پس استغراقی که بسیاری از مردم توهم میکنند، وهم است، و گفته شده: (الف و لام) برای استغراق است، و چه بسا این قول بر اولی ترجیح داده میشود به دلیل اینکه افاده بازگشت همه ستایشها به سوی خداوند سبحان را دارد برخلاف قول اول. و اشکال آن این است که جنس بودن آن منافاتی با آن ندارد، و این بدان جهت است که لام در قول او یا برای ملک است چنانکه در قول ما «المال لزید» است، یا برای اختصاص است چنانکه در قول ما «الحصیر للمسجد» است، و بنابر هر دو تقدیر، بازگشت ستایشها را به سوی خداوند سبحان افاده میکند، زیرا معنایش این است که ماهیت حمد حق خدا و ملک او و مختص به اوست، و این امر بودن فردی از افراد این ماهیت را برای غیر خدا نفی میکند، پس بنابر این قول نیز ثابت شد که قول آن حضرت (علیهالسلام) «الحمد لله» حصول حمد برای غیر خدا را نفی میکند. پس اگر گفته شود: آیا اینطور نیست که نعمتدهنده از نعمتگیرنده و استاد از شاگرد سزاوار حمد است؟ میگوییم: هر کس به دیگری نعمتی دهد، انعام در حقیقت از جانب خداوند سبحان است، زیرا اگر خداوند متعال آن انگیزه را در قلب نعمتدهنده خلق نمیکرد، بر آن انعام اقدام نمیکرد، و اگر آن نعمت را خلق نمیکرد و آن نعمتدهنده را بر آن مسلط نمیکرد و نعمتگیرنده را از انتفاع به آن متمکن نمیساخت، انتفاع به آن نعمت حاصل نمیشد، پس ثابت شد که نعمتدهنده حقیقی همانا خداوند سبحان است. خداوند متعال فرمود:
(وَ ما بِکُمْ مِنْ نِعْمَهٍ فَمِنَ اَللّهِ)
(نحل/سوره۱۶، آیه۵۳. ) و الف و لام در «القائلون» برای استغراق است، به دلیل عدم خلاف ظاهری بین اصحاب ما در افاده عموم توسط جمع معرفه، و آن (معنای) متبادر از آن نیز هست و همچنین جواز استثنای مطرد بر آن دلالت میکند، و از اینجا فساد آنچه قطب راوندی توهم کرده – بنابر آنچه شارح معتزلی از او حکایت کرده – مبنی بر جنس بودن (الف و لام) در آن مانند (الف و لام) «الحمد»، آشکار میشود، علاوه بر لزوم اراده استغراق و عموم در خصوص مقام اگرچه در سایر مقامات قائل به آن نباشیم، به دلیل عدم تمامیت معنا جز به آن، زیرا مبالغه بلکه حق محض، عجز همه گویندگان از حمد اوست، و معلوم است که جنس آن را افاده نمیکند.
:
مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است»
«لِلَّهِ»:
اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«اللام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اللَّهِ: لَفْظُ الْجَلَالَهِ اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الله: لفظ جلاله، اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ: (کَائِنٌ)؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوفاند که تقدیر آن (کائنٌ) است»
«الَّذِی»:
اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ «لِلَّهِ»؛
«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر و نعت برای «لِلَّهِ» واقع شده است»
«لاَ»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَبْلُغُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است»
«مِدْحَتَهُ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
«الْقَائِلُونَ»
[۴] اَلْأَلِفُ وَ اللَّامُ لِلِاسْتِغْرَاقِ خِلاَفًا لِمَا تَوَهَّمَهُ الرَّاوَنْدِیُّ عَلَى مَا حَکَاهُ الشَّارِحُ الْمُعْتَزِلِیُّ مِنْ کَوْنِهَا لِلْجِنْسِ.
[۵] الف و لام برای استغراق است برخلاف آنچه راوندی – بنابر حکایت شارح معتزلی – توهم کرده که آن برای جنس است.
:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن واو است زیرا جمع مذکر سالم است»
وَ جُمْلَهُ: «لَا یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «لَا یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
وَ جُمْلَهُ «الْحَمْدُ لِلَّهِ» ابْتِدَائِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «الْحَمْدُ لِلَّهِ» ابتدائیه است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ لاَ یُحْصِی نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ»۲
«وَ لاَ»َ:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یُحْصِی»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى الْیَاءِ لِلثِّقَلِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر بر یاء به دلیل ثقل است»
«نَعْمَاءَهُ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
«الْعَادُّونَ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن واو است زیرا جمع مذکر سالم است»
وَ جُمْلَهُ «وَ لاَ یُحْصِی نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لاَ یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ»؛
«و جمله «وَ لاَ یُحْصِی نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ» عطف بر جمله «لاَ یَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ» است»
«وَ لاَ یُؤَدِّی حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ»۳
«وَ لاَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یُؤَدِّی»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى الْیَاءِ لِلثِّقَلِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر بر یاء به دلیل ثقل است»
«حَقَّهُ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
«الْمُجْتَهِدُونَ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ لِأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن واو است زیرا جمع مذکر سالم است»
وَ جُمْلَهُ «وَ لاَ یُؤَدِّی حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لاَ یَبلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ»؛
«و جمله «وَ لاَ یُؤَدِّی حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ» عطف بر جمله «لاَ یَبلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ» است»
«الَّذِی لاَ یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ»۴
«الَّذِی»:
اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ «لِلَّهِ»؛
«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر و نعت برای «لِلَّهِ» واقع شده است»
وَ یَجُوزُ أَنْ تَکُونَ بَدَلًا مِنَ «الَّذِی» السَّابِقَهِ؛
«و جایز است که بدل از «الَّذِی» قبلی باشد»
وَ یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ خَبَرًا لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و ممکن است خبر برای مبتدای محذوفی باشد که تقدیر آن «هو» است»
«لاَ»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یُدْرِکُهُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«بُعْدُ»
[۶] إِضَافَهُ الْبُعْدِ إِلَى الْهِمَمِ لَفْظِیَّهٌ بِمَعْنَى اللَّامِ، کَإِضَافَهِ الْغَوْصِ إِلَى الْفِطَنِ، وَ لَیْسَتْ مِنْ قَبِیلِ إِضَافَهِ الصِّفَهِ إِلَى الْمَوْصُوفِ عَلَى مَا قَالَهُ بَعْضُهُمْ؛ لِأَنَّ هَذِهِ الْإِضَافَهَ بَعْدَ الْإِغْمَاضِ عَنِ الْإِشْکَالِ فِی أَصْلِهَا، وَ الْبِنَاءِ عَلَى مَذْهَبِ الْکُوفِیِّینَ مِنْ صِحَّتِهَا، وَ یُمْکِنُ جَرَیَانُهَا فِی الْمَقَامِ، إِذِ الْمُطَابَقَهُ بَیْنَ الصِّفَهِ وَ الْمَوْصُوفِ فِی الْإِفْرَادِ وَ نَقِیضَیْهِ لَازِمَهٌ، وَ هِیَ فِی الْمَقَامِ مُنْتَفِیَهٌ، اللَّهُمَّ إِلَّاَّ أَنْ یُجَابَ بِأَنَّ الصِّفَهَ هُنَا مَصْدَرٌ، وَ یَسْتَوِی فِیهِ التَّذْکِیرُ وَ التَّأْنِیثُ وَ الْإِفْرَادُ وَ الْجَمْعُ، وَ لاَ بَأْسَ بِهِ.
[۷] اضافه «بعد» به «همم» لفظی و به معنای لام است، مانند اضافه «غوص» به «فطن»، و از قبیل اضافه صفت به موصوف نیست بنابر آنچه برخی گفتهاند؛ زیرا این اضافه، پس از چشمپوشی از اشکال در اصل آن، و بنا نهادن بر مذهب کوفیین مبنی بر صحت آن، ممکن است در این مقام جاری شود، زیرا مطابقت بین صفت و موصوف در افراد و نقیضین آن لازم است، و آن در این مقام منتفی است، مگر اینکه پاسخ داده شود که صفت در اینجا مصدر است، و در آن تذکیر و تأنیث و افراد و جمع یکسان است، و اشکالی در آن نیست.
:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الْهِمَمِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «لاَ یُدْرِکُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ لاَ یَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ»۵
«وَ لاَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَنَالُهُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«غَوْصُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ
[۸] قَالَ ابْنُ مِیثَمٍ: إِسْنَادُ الْغَوْصِ هَاهُنَا إِلَى الْفِطَنِ عَلَى سَبِیلِ الِاسْتِعَارَهِ؛ إِذِ الْحَقِیقَهُ إِسْنَادُهُ إِلَى الْحَیَوَانِ بِالنِّسْبَهِ إِلَى الْمَاءِ، وَ هُوَ مُسْتَلْزِمٌ لِتَشْبِیهِ الْمَعْقُولاَتِ بِالْمَاءِ، وَ وَجْهُ الِاسْتِعَارَهِ هَهُنَا أَنَّ صِفَاتِ الْجَلاَلِ وَ نُعُوتَ الْکَمَالِ لَمَّا کَانَتْ فِی عَدَمِ تَنَاهِیهَا وَ الْوُقُوفِ عَلَى حَقَائِقِهَا وَ أَغْوَارِهَا تُشْبِهُ الْبَحْرَ الْخِضَمَّ الَّذِی لاَ یَصِلُ السَّائِحُ لَهُ إِلَى سَاحِلٍ، وَ لاَ یَنْتَهِی الْغَائِصُ فِیهِ إِلَى قَرَارٍ، وَ کَانَ السَّائِحُ لِذَلِکَ الْبَحْرِ وَ الْخَائِضُ فِی تَیَّارِهِ هِیَ الْفِطَنُ الثَّاقِبَهُ لاَ جَرَمَ کَانَتِ الْفِطْنَهُ شَبِیهَهً بِالْغَائِصِ فِی الْبَحْرِ، فَأُسْنِدَ الْغَوْصُ إِلَیْهَا.
؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است.
[۹] ابن میثم گفته است: اسناد «غوص» در اینجا به «فطن» از باب استعاره است؛ زیرا حقیقت، اسناد آن به حیوان نسبت به آب است، و آن مستلزم تشبیه معقولات به آب است، و وجه استعاره در اینجا این است که صفات جلال و نعوت کمال از آنجا که در عدم تناهی و وقوف بر حقایق و ژرفایشان، به دریای پهناوری میمانند که شناور به ساحلش نمیرسد و غواص در آن به انتهایش نمیرسد، و شناور آن دریا و فرورونده در جریانش، هوشهای نافذ هستند، ناگزیر هوش شبیه به غواص در دریا بوده، پس «غوص» به آن اسناد داده شده است.
»
«الْفِطَنِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَنَالُهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لاَ یُدْرِکُهُ»؛
«و جمله «لاَ یَنَالُهُ» عطف بر جمله «لاَ یُدْرِکُهُ» است»
«الَّذِی لَیْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ»۶
«الَّذِی»:
اسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ «لِلَّهِ»؛
«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر و نعت برای «لِلَّهِ» واقع شده است»
وَ یَجُوزُ أَنْ تَکُونَ بَدَلًا مِنَ «الَّذِی» السَّابِقَهِ؛
«و جایز است که بدل از «الَّذِی» قبلی باشد»
وَ یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ خَبَرًا لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و ممکن است خبر برای مبتدای محذوفی باشد که تقدیر آن «هو» است»
«لَیْسَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ نَاقِصٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛
«فعل ماضی ناقص مبنی بر فتح ظاهری است»
«لِصِفَتِهِ»:
اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
صِفَتِهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«صفته: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لَیْسَ» مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ: «کَائِنٌ»؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف «لَیْسَ» هستند که تقدیر آن «کَائِنٌ» است»
«حَدٌّ»:
اسْمُ «لَیْسَ» مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«اسم مؤخر «لَیْسَ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و ضمه دوم برای تنوین است»
«مَحْدُودٌ»:
نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و ضمه دوم برای تنوین است»
وَ جُمْلَهُ «لَیْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «لَیْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ لاَ نَعْتٌ مَوْجُودٌ»۷
«وَ لاَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«نَعْتٌ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «حَدٌّ»: اسْمُ «لَیْسَ» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ، خَبَرُهُ مَحْذُوفٌ یُفَسِّرُهُ مَا قَبْلَهُ؛
«عطف بر «حَدٌّ» است: اسم «لَیْسَ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و ضمه دوم برای تنوین است، خبر آن محذوف است که ماقبل آن، آن را تفسیر میکند»
«مَوْجُودٌ»:
نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و ضمه دوم برای تنوین است»
«وَ لاَ وَقْتٌ مَعْدُودٌ»۸
«وَ لاَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«وَقْتٌ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «حَدٌّ»: اسْمُ «لَیْسَ» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ، خَبَرُهُ مَحْذُوفٌ یُفَسِّرُهُ مَا قَبْلَهُ؛
«عطف بر «حَدٌّ» است: اسم «لَیْسَ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و ضمه دوم برای تنوین است، خبر آن محذوف است که ماقبل آن، آن را تفسیر میکند»
«مَعْدُودٌ»:
نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و ضمه دوم برای تنوین است»
«وَ لاَ أَجَلٌ مَمْدُودٌ»۹
«وَ لاَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«أَجَلٌ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «حَدٌّ»: اسْمُ «لَیْسَ» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ، خَبَرُهُ مَحْذُوفٌ یُفَسِّرُهُ مَا قَبْلَهُ؛
«عطف بر «حَدٌّ» است: اسم «لَیْسَ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و ضمه دوم برای تنوین است، خبر آن محذوف است که ماقبل آن، آن را تفسیر میکند»
«مَمْدُودٌ»:
نَعْتٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«نعت مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و ضمه دوم برای تنوین است»
«فَطَرَ الْخَلائِقَ بِقُدْرَتِهِ»۱۰
«فَطَرَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«الْخَلاَئِقَ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«بِقُدْرَتِهِ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
قُدْرَتِهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«قدرته: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»
وَ جُمْلَهُ «فَطَرَ الْخَلاَئِقَ بِقُدْرَتِهِ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «فَطَرَ الْخَلاَئِقَ بِقُدْرَتِهِ» استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ نَشَرَ الرِّیَاحَ بِرَحْمَتِهِ»۱۱
«وَ نَشَرَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
نَشَرَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«نشر: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«الرِّیَاحَ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«بِرَحْمَتِهِ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
رَحْمَتِهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«رحمته: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»
وَ جُمْلَهُ «وَ نَشَرَ الرِّیَاحَ بِرَحْمَتِهِ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «فَطَرَ»؛
«و جمله «وَ نَشَرَ الرِّیَاحَ بِرَحْمَتِهِ» عطف بر جمله «فَطَرَ» است»
«وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أَرْضِهِ»۱۲
«وَ وَتَّدَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
وَتَّدَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«وتّد: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«بِالصُّخُورِ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
الصُّخُورِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الصخور: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «وَتَّدَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «وَتَّدَ» هستند»
«مَیَدَانَ»
[۱۰] إِضَافَهُ مَیَدَانٍ إِلَى الْأَرْضِ بِمَعْنَى «اللَّامِ»، وَ قَالَ ابْنُ مِیثَمٍ: لَمَّا کَانَ الْمَیَدَانُ عِلَّهً حَامِلَهً عَلَى إِیجَادِ الْجِبَالِ وَ إِیتَادِ الْأَرْضِ بِهَا، کَانَ الِاهْتِمَامُ بِهِ أَشَدَّ، فَلِذَلِکَ قَدَّمَهُ، وَ إِضَافَهُ الصِّفَهِ إِلَى الْمَوْصُوفِ، وَ إِنْ کَانَ التَّقْدِیرُ: وَتَّدَ بِالصُّخُورِ أَرْضَهُ الْمَائِدَهَ.
[۱۱] اضافه «میدان» به «الارض» به معنای «لام» است، و ابن میثم گفته است: از آنجا که لرزش و ناآرامی (زمین) علتی بود که موجب ایجاد کوهها و میخکوب کردن زمین با آنها شد، اهتمام به آن شدیدتر بود، و به همین دلیل آن را مقدم داشت، و (این) اضافه صفت به موصوف است، هرچند تقدیر این باشد: وَتَّدَ بِالصُّخُورِ أَرْضَهُ الْمَائِدَهَ (زمین لرزانش را با صخرهها استوار کرد).
:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«أَرْضِهِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ جُمْلَهُ «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أَرْضِهِ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «فَطَرَ»؛
«و جمله «وَ وَتَّدَ بِالصُّخُورِ مَیَدَانَ أَرْضِهِ» عطف بر جمله «فَطَرَ» است»
«أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ»۱۳
«أَوَّلُ»
[۱۲] لَفْظُ الْأَوَّلِ لَهُ اسْتِعْمَالاَنِ: أَحَدُهُمَا أَنْ یَکُونَ اسْمًا مُجَرَّدًا عَنِ الْوَصْفِیَّهِ فَیَکُونُ مُنْصَرِفًا، وَ الثَّانِی أَنْ یَکُونَ صِفَهً فَیُعْطَى حُکْمَ غَیْرِهِ مِنْ صِیَغِ أَفْعَلِ التَّفْضِیلِ مِنْ مَنْعِ الصَّرْفِ، وَ عَدَمِ تَأْنِیثِهِ بِالتَّاءِ، وَ ذِکْرِ مِنْ التَّفْضِیلِیَّهِ بَعْدَهُ.
[۱۳] لفظ «الأول» دو کاربرد دارد: یکی اینکه اسمی مجرد از وصفیت باشد که در این صورت منصرف است، و دوم اینکه صفت باشد که حکم سایر صیغههای افعل تفضیل را میگیرد، یعنی غیر منصرف است، با تاء مؤنث نمیشود و «مِنْ» تفضیلیه بعد از آن ذکر میشود.
:
مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الدِّینِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«مَعْرِفَتُهُ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ جُمْلَهُ «أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله «أَوَّلُ الدِّینِ مَعْرِفَتُهُ» استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِیقُ بِهِ»۱۴
«وَ کَمَالُ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
کَمَالُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوَّلُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«کمال: عطف بر «أَوَّلُ» است: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«مَعْرِفَتِهِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
«التَّصْدِیقُ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است»
«بِهِ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «التَّصْدِیقُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «التَّصْدِیقُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِیقُ بِهِ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَوَّلُ الدِّینِ»؛
«و جمله «وَ کَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِیقُ بِهِ» عطف بر جمله «أَوَّلُ الدِّینِ» است»
«وَ کَمَالُ التَّصْدِیقِ بِهِ تَوْحِیدُهُ»۱۵
«وَ کَمَالُ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
کَمَالُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوَّلُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«کمال: عطف بر «أَوَّلُ» است: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«التَّصْدِیقِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«بِهِ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «التَّصْدِیقِ»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «التَّصْدِیقِ» هستند»
«تَوْحِیدُهُ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ جُمْلَهُ «وَ کَمَالُ التَّصْدِیقِ بِهِ تَوْحِیدُهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَوَّلُ الدِّینِ»؛
«و جمله «وَ کَمَالُ التَّصْدِیقِ بِهِ تَوْحِیدُهُ» عطف بر جمله «أَوَّلُ الدِّینِ» است»
«وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ الْإِخْلاَصُ لَهُ»۱۶
«وَ کَمَالُ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
کَمَالُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوَّلُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«کمال: عطف بر «أَوَّلُ» است: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«تَوْحِیدِهِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
«الْإِخْلاَصُ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است»
«لَهُ»
[۱۴] اَللَّامُ فِی قَوْلِهِ عَلَیْهِالسَّلَامُ: کَمَالُ تَوْحِیدِهِ الْإِخْلاَصُ لَهُ زَائِدَهٌ لِلتَّقْوِیَهِ، مُفِیدَهٌ لِلتَّوْکِیدِ کَمَا فِی قَوْلِهِ تَعَالَى:
(فَعّالٌ لِما یُرِیدُ)
(هود/سوره۱۱، الآیه۱۰۷. )، وَ قَوْلِهِ تَعَالَى:
(مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ)
(البقره/سوره۲، الآیه۹۱. )، وَ هِیَ مِنْ أَقْسَامِ اللَّامِ الْجَارَّهِ الَّتِی تُفْتَحُ مَعَ الضَّمِیرِ دَائِمًا إِلَّاَّ الْمُتَکَلِّمَ، فَتَکُونُ مَکْسُورَهً مَعَهُ.
[۱۵] لام در قول آن حضرت (علیهالسلام): «کمال توحیده الإخلاص له» زائده برای تقویت و مفید تأکید است، چنانکه در قول خدای تعالی:
(فَعّالٌ لِما یُرِیدُ)
(هود/سوره۱۱، آیه۱۰۷. ) و قول خدای تعالی:
(مُصَدِّقاً لِما مَعَهُمْ)
(بقره/سوره۲، آیه۹۱. ) آمده است، و این از اقسام لام جاره است که همیشه با ضمیر مفتوح میآید مگر با ضمیر متکلم که با آن مکسور میشود.
:
اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الْإِخْلاَصُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الْإِخْلاَصُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «کَمَالُ تَوْحِیدِهِ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَوَّلُ الدِّینِ»؛
«و جمله «کَمَالُ تَوْحِیدِهِ» عطف بر جمله «أَوَّلُ الدِّینِ» است»
«وَ کَمَالُ الْإِخْلاَصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ»۱۷
«وَ کَمَالُ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
کَمَالُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوَّلُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«کمال: عطف بر «أَوَّلُ» است: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الْإِخْلاَصِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«لَهُ»:
اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «الْإِخْلاَصِ»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «الْإِخْلاَصِ» هستند»
«نَفْیُ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الصِّفَاتِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«عَنْهُ»:
عَنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«عن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «نَفْیُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «نَفْیُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «وَ کَمَالُ الْإِخْلاَصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ»؛
«و جمله «وَ کَمَالُ الْإِخْلاَصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ» عطف بر جمله «وَ کَمَالُ تَوْحِیدِهِ» است»
«لِشَهَادَهِ کُلِّ صِفَهٍ أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ»۱۸
«لِشَهَادَهِ»:
اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
شَهَادَهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«شهاده: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ: (کَائِنٌ) لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ، أَیْ: وَ ذَلِکَ لِشَهَادَهِ؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف (تقدیرش: کائنٌ) برای مبتدای محذوف هستند، یعنی: و ذلک لشهاده»
وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛
«و جمله حالیه است»
«کُلِّ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«صِفَهٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
«أَنَّهَا»:
أَنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛
«أنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»
وَ الْهَاءَ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «أَنَّ»؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب اسم «أَنَّ» است»
«غَیْرُ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الْمَوْصُوفِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْمَصْدَرُ مِنْ «أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ» فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ الْمَحْذُوفِ (عَلَى)؛
«و مصدر مؤول از «أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ» در محل جر به حرف جر محذوف (علی) است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِـ «شَهَادَهِ» الَّتِی بِمَعْنَى (شَهِدَ)؛
«و جار و مجرور متعلق به «شَهَادَهِ» هستند که به معنای (شَهِدَ) است»
«وَ شَهَادَهِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَهِ»۱۹
«وَ شَهَادَهِ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
شَهَادَهِ: مَعْطُوفَهٌ عَلَى «شَهَادَهِ» مَا قَبْلَهَا؛
«شهاده: عطف بر «شَهَادَهِ» ماقبلش است»
اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«کُلِّ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«مَوْصُوفٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
«أَنَّهُ»:
أَنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛
«أنّ: حرف مشبه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»
وَ الْهَاءَ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «أَنَّ»؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب اسم «أَنَّ» است»
«غَیْرُ»:
خَبَرُ «أَنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر «أَنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الصِّفَهِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْمَصْدَرُ مِنْ «أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَهِ» فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ الْمَحْذُوفِ (عَلَى)؛
«و مصدر مؤول از «أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَهِ» در محل جر به حرف جر محذوف (علی) است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِـ «شَهَادَهِ» الَّتِی بِمَعْنَى (شَهِدَ)؛
«و جار و مجرور متعلق به «شَهَادَهِ» هستند که به معنای (شَهِدَ) است»
«فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ»۲۰
«فَمَنْ»
[۱۶] (مَنْ): مِنْ عِلْمِ الْمُجَازَاهِ، اسْمُ شَرْطٍ مَرْفُوعُ الْمَحَلِّ عَلَى الِابْتِدَاءِ، وَ خَبَرُهُ الْجَزَاءُ لِتَمَامِیَّهِ الْفَائِدَهِ بِهِ، وَ قِیلَ: الشَّرْطُ لِتَحَمُّلِهِ ضَمِیرَ الْمُبْتَدَإِ، وَ قِیلَ: هُمَا مَعًا.
[۱۷] (من): از علم مجازات، اسم شرطی است که محلاً مرفوع و مبتدا است، و خبر آن جزاء است زیرا فایده با آن تمام میشود، و گفته شده: (خبر آن) شرط است زیرا ضمیر مبتدا را در خود دارد، و گفته شده: هر دو با هم (خبر هستند).
:
الْفَاءُ: حَرْفُ اسْتِئْنَافٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف استئناف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
مَنْ: اسْمُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«من: اسم شرط جازم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«وَصَفَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، در محل جزم فعل شرط است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«اللَّهَ»:
لَفْظُ الْجَلَالَهِ مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«لفظ جلاله مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«سُبْحَانَهُ»:
نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نایب مفعول مطلق برای فعل محذوف، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ اعْتِرَاضِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»
«فَقَدْ»:
الْفَاءُ: فَاءُ الْجَزَاءِ؛
«فاء: فاء جزاء است»
قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«قَرَنَهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ قَرَنَهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و جمله «فَقَدْ قَرَنَهُ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنْ فِعْلِ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَإِ «مَنْ»؛
«و جمله مرکب از فعل شرط و جواب آن در محل رفع خبر مبتدا «مَنْ» است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنَ الْمُبْتَدَإِ وَ الْخَبَرِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله مرکب از مبتدا و خبر، استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ»۲۱
«وَ مَنْ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَنْ: اسْمُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«من: اسم شرط جازم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«قَرَنَهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن در محل جزم فعل شرط است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«فَقَدْ»:
الْفَاءُ: فَاءُ الْجَزَاءِ؛
«فاء: فاء جزاء است»
قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«ثَنَّاهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر بر آخر آن به دلیل تعذر است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ ثَنَّاهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و جمله «فَقَدْ ثَنَّاهُ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنْ فِعْلِ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَإِ «مَنْ»؛
«و جمله مرکب از فعل شرط و جواب آن در محل رفع خبر مبتدا «مَنْ» است»
وَ جُمْلَهُ «وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ»؛
«و جمله «وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ» عطف بر جمله «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ» است»
«وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ»۲۲
«وَ مَنْ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَنْ: اسْمُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«من: اسم شرط جازم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«ثَنَّاهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر بر آخر آن به دلیل تعذر در محل جزم فعل شرط است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«فَقَدْ»:
الْفَاءُ: فَاءُ الْجَزَاءِ؛
«فاء: فاء جزاء است»
قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«جَزَّأَهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ جَزَّأَهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و جمله «فَقَدْ جَزَّأَهُ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنْ فِعْلِ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَإِ «مَنْ»؛
«و جمله مرکب از فعل شرط و جواب آن در محل رفع خبر مبتدا «مَنْ» است»
وَ جُمْلَهُ «وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ»؛
«و جمله «وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ» عطف بر جمله «وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ» است»
«وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ»۲۳
«وَ مَنْ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَنْ: اسْمُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«من: اسم شرط جازم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«جَزَّأَهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن در محل جزم فعل شرط است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«فَقَدْ»:
الْفَاءُ: فَاءُ الْجَزَاءِ؛
«فاء: فاء جزاء است»
قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«جَهِلَهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ جَهِلَهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و جمله «فَقَدْ جَهِلَهُ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنْ فِعْلِ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَإِ «مَنْ»؛
«و جمله مرکب از فعل شرط و جواب آن در محل رفع خبر مبتدا «مَنْ» است»
وَ جُمْلَهُ «وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ»؛
«و جمله «وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ» عطف بر جمله «وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ» است»
«وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ»۲۴
«وَ مَنْ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَنْ: اسْمُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«من: اسم شرط جازم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«جَهِلَهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن در محل جزم فعل شرط است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«فَقَدْ»:
الْفَاءُ: فَاءُ الْجَزَاءِ؛
«فاء: فاء جزاء است»
قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«أَشَارَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و جمله «فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنْ فِعْلِ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَإِ «مَنْ»؛
«و جمله مرکب از فعل شرط و جواب آن در محل رفع خبر مبتدا «مَنْ» است»
«إِلَیْهِ»:
إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«الی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَشَارَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَشَارَ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ»؛
«و جمله «وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ» عطف بر جمله «وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ» است»
«وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ»۲۵
«وَ مَنْ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَنْ: اسْمُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«من: اسم شرط جازم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«أَشَارَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن، در محل جزم فعل شرط است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«إِلَیْهِ»:
إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«الی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَشَارَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَشَارَ» هستند»
«فَقَدْ»:
الْفَاءُ: فَاءُ الْجَزَاءِ؛
«فاء: فاء جزاء است»
قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«حَدَّهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ حَدَّهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و جمله «فَقَدْ حَدَّهُ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنْ فِعْلِ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَإِ «مَنْ»؛
«و جمله مرکب از فعل شرط و جواب آن در محل رفع خبر مبتدا «مَنْ» است»
وَ جُمْلَهُ «وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ»؛
«و جمله «وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ» عطف بر جمله «وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ» است»
«وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ»۲۶
«وَ مَنْ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَنْ: اسْمُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«من: اسم شرط جازم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«حَدَّهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن در محل جزم فعل شرط است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«فَقَدْ»:
الْفَاءُ: فَاءُ الْجَزَاءِ؛
«فاء: فاء جزاء است»
قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«عَدَّهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ عَدَّهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و جمله «فَقَدْ عَدَّهُ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنْ فِعْلِ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَإِ «مَنْ»؛
«و جمله مرکب از فعل شرط و جواب آن در محل رفع خبر مبتدا «مَنْ» است»
وَ جُمْلَهُ «وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ»؛
«و جمله «وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ» عطف بر جمله «وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ» است»
«وَ مَنْ قَالَ: فِیمَ؟ فَقَدْ ضَمَّنَهُ»۲۷
«وَ مَنْ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَنْ: اسْمُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«من: اسم شرط جازم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«قَالَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن، در محل جزم فعل شرط است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«فِیمَ»
[۱۸] حُذِفَتِ الْأَلِفُ مِنْهَا تَخْفِیفًا فِی الِاسْتِفْهَامِ، وَ هَذِهِ قَاعِدَهٌ کُلِّیَّهٌ، قَالَ ابْنُ هِشَامٍ: وَ یَجِبُ حَذْفُ أَلِفِ (مَا) الِاسْتِفْهَامِیَّهِ إِذَا جُرَّتْ وَ بَقَاءُ الْفَتْحَهِ دَلِیلًا عَلَیْهَا نَحْوَ (فِیمَ).
[۱۹] الف آن برای تخفیف در استفهام حذف شده است، و این یک قاعده کلی است، ابن هشام گفته است: و واجب است حذف الف (ما)ی استفهامیه هنگامی که مجرور شود و باقی ماندن فتحه به عنوان دلیلی بر آن، مانند (فیمَ).
[۲۰] أَصْلُ (فِیمَ) وَ (عَلاَمَ): فِیمَا وَ عَلَى مَا، حَرْفَانِ دَخَلاَ عَلَى مَا الِاسْتِفْهَامِیَّهِ، وَ الْأُولَى لِلظَّرْفِیَّهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلِاسْتِعْلاَءِ، وَ حُذِفَ أَلِفُ مَا لِاتِّصَالِهَا بِهِمَا تَخْفِیفًا فِی الِاسْتِفْهَامِ، وَ هَذِهِ قَاعِدَهٌ کُلِّیَّهٌ. قَالَ ابْنُ هِشَامٍ: وَ یَجِبُ حَذْفُ أَلِفِ مَا الِاسْتِفْهَامِیَّهِ إِذَا جُرَّتْ وَ بَقَاءُ الْفَتْحَهِ دَلِیلًا عَلَیْهَا نَحْوَ فِیمَ، وَ إِلَى مَ، وَ عَلَى مَ، قَالَ: فَتِلْکَ وُلاَهُ السُّوءِ قَدْ طَالَ مُکْثُهُمْ فَحَتَّى مَ حَتَّى مَ الْعَنَاءُ الْمُطَوَّلُ وَ رُبَّمَا تَبِعَتِ الْفَتْحَهُ الْأَلِفَ فِی الْحَذْفِ، وَ هُوَ مَخْصُوصٌ بِالشِّعْرِ کَقَوْلِهِ: یَا أَبَا الْأَسْوَدِ لِمَ خَلَّفْتَنِی لِهُمُومٍ طَارِقَاتٍ. ثُمَّ قَالَ: وَ ذَکَرُوا أَنَّ عِلَّهَ حَذْفِ الْأَلِفِ الْفَرْقُ بَیْنَ الِاسْتِفْهَامِ وَ الْخَبَرِ، وَ لِهَذَا حُذِفَتْ فِی نَحْوِ:
(فِیمَ أَنْتَ مِنْ ذِکْراها)
(النازعات/سوره۷۹، الآیه۴۳. )…
(فَناظِرَهٌ بِمَ یَرْجِعُ اَلْمُرْسَلُونَ)
النمل/سوره۲۷، الآیه۳۵. )…
(لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ)
(الصف/سوره۶۱، الآیه۲. ) وَ ثَبَتَتْ فِی
(لَمَسَّکُمْ فِیما أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذابٌ عَظِیمٌ)
(النور/سوره۲۴، الآیه۱۴. )…
(یُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ)
(البقره/سوره۲، الآیه۴. )…
(ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ)
(ص/سوره۳۸، الآیه۷۵. ).
[۲۱] اصل (فیمَ) و (علامَ): فیما و علی ما است، دو حرفی که بر مای استفهامیه داخل شدهاند، اولی برای ظرفیت و دومی برای استعلاء است، و الف «ما» به دلیل اتصالش به آن دو برای تخفیف در استفهام حذف شده است، و این یک قاعده کلی است. ابن هشام گفته است: و واجب است حذف الف مای استفهامیه هنگامی که مجرور شود و باقی ماندن فتحه به عنوان دلیلی بر آن، مانند فیمَ، و إلی مَ، و علی مَ، (شاعر) گفته است: فتلک ولاه السوء قد طال مکثهم فحتی مَ حتی مَ العناء المطولُ و چه بسا فتحه نیز به تبع الف در حذف میآید، و این مخصوص شعر است مانند قول [۱۶] : یا أبا الأسود لِمَ خلفتنی لهموم طارقات. سپس گفته است: و ذکر کردهاند که علت حذف الف، فرق بین استفهام و خبر است، و به همین دلیل در مانند:
(فِیمَ أَنْتَ مِنْ ذِکْراها)
(نازعات/سوره۷۹، آیه۴۳. )…
(فَناظِرَهٌ بِمَ یَرْجِعُ اَلْمُرْسَلُونَ)
نمل/سوره۲۷، آیه۳۵. )…
(لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ)
(صف/سوره۶۱، آیه۲. ) حذف شده و در
(لَمَسَّکُمْ فِیما أَفَضْتُمْ فِیهِ عَذابٌ عَظِیمٌ)
(نور/سوره۲۴، آیه۱۴. )…
(یُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ)
(البقره/سوره۲، آیه۴. )…
(ما مَنَعَکَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِیَدَیَّ)
(ص/سوره۳۸، آیه۷۵. ) ثابت مانده است.
:
فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ
«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
مَا: اسْمُ اسْتِفْهَامٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ، وَ حُذِفَتِ الْأَلِفُ لِلتَّفْرِیقِ بَیْنَ الِاسْتِفْهَامِیَّهِ وَ الْخَبَرِیَّهِ؛
«ما: اسم استفهام مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است، و الف آن برای تفریق بین استفهامیه و خبریه حذف شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ، تَقْدِیرُهُ: (فِیمَ هُوَ)؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر برای مبتدای محذوف هستند، تقدیر آن (فیمَ هوَ) است»
وَ الْجُمْلَهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ (مَقُولُ الْقَوْلِ)؛
«و جمله در محل نصب مفعولبه (مقول قول) واقع شده است»
«فَقَدْ»:
الْفَاءُ: فَاءُ الْجَزَاءِ؛
«فاء: فاء جزاء است»
قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«ضَمَّنَهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ ضَمَّنَهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و جمله «فَقَدْ ضَمَّنَهُ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنْ فِعْلِ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَإِ «مَنْ»؛
«و جمله مرکب از فعل شرط و جواب آن در محل رفع خبر مبتدا «مَنْ» است»
وَ جُمْلَهُ «وَ مَنْ قَالَ فِیمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ»؛
«و جمله «وَ مَنْ قَالَ فِیمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ» عطف بر جمله «وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ» است»
«وَ مَنْ قَالَ: عَلاَمَ؟ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ»۲۸
«وَ مَنْ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَنْ: اسْمُ شَرْطٍ جَازِمٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ مُبْتَدَأٌ؛
«من: اسم شرط جازم مبنی بر سکون است که در محل رفع مبتدا واقع شده است»
«قَالَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ فِعْلُ الشَّرْطِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن در محل جزم فعل شرط است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«عَلاَمَ»:
عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«علی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
مَا: اسْمُ اسْتِفْهَامٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ، وَ حُذِفَتِ الْأَلِفُ؛
«ما: اسم استفهام مبنی بر سکون است که در محل جر به حرف جر واقع شده است، و الف آن حذف شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ: (عَلاَمَ هُوَ)؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر برای مبتدای محذوف هستند که تقدیر آن (علامَ هوَ) است»
وَ الْجُمْلَهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ مَقُولُ الْقَوْلِ؛
«و جمله در محل نصب مفعولبه مقول قول واقع شده است»
«فَقَدْ»:
الْفَاءُ: فَاءُ الْجَزَاءِ؛
«فاء: فاء جزاء است»
قَدْ: حَرْفُ تَحْقِیقٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«قد: حرف تحقیق مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«أَخْلَى»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر بر آخر آن به دلیل تعذر است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ جُمْلَهُ «فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَزْمٍ جَوَابُ الشَّرْطِ؛
«و جمله «فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ» در محل جزم جواب شرط واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنْ فِعْلِ الشَّرْطِ وَ جَوَابِهِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ الْمُبْتَدَإِ «مَنْ»؛
«و جمله مرکب از فعل شرط و جواب آن در محل رفع خبر مبتدا «مَنْ» است»
وَ جُمْلَهُ «وَ مَنْ قَالَ عَلاَمَ فَقَدْ أَخْلَى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «وَ مَنْ قَالَ فِیمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ»؛
«و جمله «وَ مَنْ قَالَ عَلاَمَ فَقَدْ أَخْلَى» عطف بر جمله «وَ مَنْ قَالَ فِیمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ» است»
«مِنْهُ»:
مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَخْلَى»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَخْلَى» هستند»
«کَائِنٌ لاَ عَنْ حَدَثٍ»۲۹
«کَائِنٌ»
[۲۲] إِنَّ کَلِمَهَ (کَائِنٌ) مَأْخُوذَهٌ مِنْ (کَانَ) التَّامَّهِ، أَیْ: مَوْجُودٌ لاَ عَنْ حَدَثٍ.
[۲۳] همانا کلمه (کائن) از (کان) تامه گرفته شده است، یعنی: موجود است نه از روی حدوث.»
:
خَبَرٌ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«خبر برای مبتدای محذوف، مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»
«لاَ»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«عَنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«حَدَثٍ»:
اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَرْفُوعٍ لِـ «کَائِنٌ»؛
«و جار و مجرور متعلق به نعت مرفوع برای «کَائِنٌ» هستند»
وَ یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ حَالِیَّهً لِلضَّمِیرِ الْمَحْذُوفِ؛
«و ممکن است حالیه برای ضمیر محذوف باشد»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنَ الْمُبْتَدَإِ وَ الْخَبَرِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله مرکب از مبتدا و خبر استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»
«مَوْجُودٌ لاَ عَنْ عَدَمٍ»۳۰
«مَوْجُودٌ»:
خَبَرٌ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«خبر برای مبتدای محذوف، مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»
«لاَ»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«عَنْ»
[۲۴] حَرْفُ (عَنْ) فِی الْفِقْرَتَیْنِ بِمَعْنَى (عَلَى)، وَ یَجُوزُ کَوْنُ (عَنْ) الثَّانِیَهِ بِمَعْنَى (بَعْدَ).
[۲۵] حرف (عن) در دو فقره به معنای (علی) است، و جایز است که (عن) دوم به معنای (بعد) باشد.
:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«عَدَمٍ»:
اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَرْفُوعٍ لِـ «مَوْجُودٌ»؛
«و جار و مجرور متعلق به نعت مرفوع برای «مَوْجُودٌ» هستند»
وَ یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ حَالِیَّهً لِلضَّمِیرِ الْمَحْذُوفِ؛
«و ممکن است حالیه برای ضمیر محذوف باشد»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنَ الْمُبْتَدَإِ وَ الْخَبَرِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله مرکب از مبتدا و خبر استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»
«مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُقَارَنَهٍ»۳۱
«مَعَ»:
ظَرْفُ مَکَانٍ (أَوْ مَصاحَبَهٍ) مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ: (هُوَ کَائِنٌ مَعَ…)، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«ظرف مکان (یا مصاحبت) منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، متعلق به خبر محذوف برای مبتدای محذوف است که تقدیر آن (هو کائنٌ مع…) میباشد، و آن مضاف است»
وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِخَبَرٍ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ؛
«و ظرف متعلق به خبر برای مبتدای محذوف است»
«کُلِّ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«شَیْءٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
«لاَ»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«بِمُقَارَنَهٍ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
مُقَارَنَهٍ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مقارنه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ مِنَ الضَّمِیرِ الْمُسْتَتِرِ فِی الْخَبَرِ الْمَحْذُوفِ (کَائِنٌ)؛
«و جار و مجرور در محل نصب حال از ضمیر مستتر در خبر محذوف (کائنٌ) هستند»
أَوْ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفَهٍ؛
«یا متعلق به حال محذوفه هستند»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنَ الْمُبْتَدَإِ وَ الْخَبَرِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله مرکب از مبتدا و خبر استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لاَ بِمُزَایَلَهٍ»۳۲
«وَ غَیْرُ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
غَیْرُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «مَعَ»: خَبَرٌ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«غیر: عطف بر «مَعَ» است: خبر برای مبتدای محذوف، مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«کُلِّ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«شَیْءٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
«لاَ»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«بِمُزَایَلَهٍ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
مُزَایَلَهٍ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مزایله: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ مِنَ الضَّمِیرِ الْمُسْتَتِرِ فِی الْخَبَرِ الْمَحْذُوفِ (کَائِنٌ)؛
«و جار و مجرور در محل نصب حال از ضمیر مستتر در خبر محذوف (کائنٌ) هستند»
أَوْ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفَهٍ؛
«یا متعلق به حال محذوفه هستند»
وَ جُمْلَهُ «وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ»؛
«و جمله «وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ» عطف بر جمله «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ» است»
«فَاعِلٌ لاَ بِمَعْنَى الْحَرَکَاتِ وَ الْآلَهِ»۳۳
«فَاعِلٌ»:
خَبَرٌ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«خبر برای مبتدای محذوف، مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»
«لاَ»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«بِمَعْنَى»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
مَعْنَى: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«معنی: اسم مجرور و علامت جر آن کسره مقدر بر آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»
«الْحَرَکَاتِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ الْآلَهِ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
الْآلَهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَرَکَاتِ»: مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الآله: عطف بر «الْحَرَکَاتِ» است: مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ مِنَ الضَّمِیرِ الْمُسْتَتِرِ فِی الْخَبَرِ الْمَحْذُوفِ (فَاعِلٌ)؛
«و جار و مجرور در محل نصب حال از ضمیر مستتر در خبر محذوف (فاعلٌ) هستند»
أَوْ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفَهٍ؛
«یا متعلق به حال محذوفه هستند»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنَ الْمُبْتَدَإِ الْمَحْذُوفِ وَ الْخَبَرِ اسْتِئْنَافِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله مرکب از مبتدای محذوف و خبر، استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»
«بَصِیرٌ إِذْ لاَ مَنْظُورَ إِلَیْهِ مِنْ خَلْقِهِ»۳۴
«بَصِیرٌ»:
خَبَرٌ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«خبر برای مبتدای محذوف، مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»
«إِذْ»:
ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛
«ظرف زمان مبنی بر سکون است که در محل نصب واقع شده است»
مُتَعَلِّقٌ بِالصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «بَصِیرٌ»، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«متعلق به صفت مشبهه «بَصِیرٌ» است، و آن مضاف است»
«لاَ»:
نَافِیَهٌ لِلْجِنْسِ مَبْنِیَّهٌ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«نافیه جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
تَدْخُلُ عَلَى الْمُبْتَدَإِ وَ الْخَبَرِ فَتَنْصِبُ الْأَوَّلَ وَ تَرْفَعُ الثَّانِیَ؛
«بر مبتدا و خبر وارد میشود پس اولی را نصب و دومی را رفع میدهد»
«مَنْظُورَ»:
اسْمُ «لاَ» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛
«اسم «لا» مبنی بر فتح در محل نصب است»
«إِلَیْهِ»:
إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«إلی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِـ«مَنْظُورَ» (اسْمُ مَفْعُولٍ یَعْمَلُ عَمَلَ فِعْلِهِ)؛
«و جار و مجرور متعلق به «مَنْظُورَ» هستند (اسم مفعولی است که عمل فعلش را انجام میدهد)»
وَ خَبَرُ «لاَ» مَحْذُوفٌ تَقْدِیرُهُ: (مَوْجُودٌ)؛
«و خبر «لا» محذوف است و تقدیر آن (موجودٌ) میباشد»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«خَلْقِهِ»:
اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفَهٍ مِنْ «مَنْظُورَ» (لِأَنَّهُ نَکِرَهٌ مَوْصُوفَهٌ قَبْلَ دُخُولِ لاَ)، أَوْ مُتَعَلِّقَانِ بِالْخَبَرِ الْمَحْذُوفِ لِـ«لاَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به حال محذوفه از «مَنْظُورَ» هستند (زیرا نکره موصوفه قبل از دخول لا بوده است)، یا متعلق به خبر محذوف برای «لا» هستند»
وَ الْجُمْلَهُ الِاسْمِیَّهُ مِنْ «لاَ» وَ اسْمِهَا وَ خَبَرِهَا فِی مَحَلِّ جَرٍّ مُضَافٌ إِلَیْهِ (بِإِضَافَهِ «إِذْ» إِلَیْهَا)؛
«و جمله اسمیه از «لاَ» و اسم و خبرش در محل جر مضافالیه است (به سبب اضافه «إِذْ» به آن)»
وَ الْجُمْلَهُ الْمُؤَلَّفَهُ مِنَ الْمُبْتَدَإِ الْمَحْذُوفِ وَ الْخَبَرِ «بَصِیرٌ» اسْتِئْنَافِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ، أَوْ مَعْطُوفَهٌ بِحَرْفِ عَطْفٍ مَحْذُوفٍ عَلَى جُمْلَهٍ سَابِقَهٍ؛
«و جمله مرکب از مبتدای محذوف و خبر «بَصِیرٌ» استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد، یا با حرف عطف محذوف بر جمله قبلی عطف شده است»
«مُتَوَحِّدٌ إِذْ لاَ سَکَنَ یَسْتَأْنِسُ بِهِ»۳۵
«مُتَوَحِّدٌ»:
خَبَرٌ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«خبر برای مبتدای محذوف، مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و ضمه دوم برای تنوین است»
«إِذْ»
[۲۶] هُنَالِکَ مَنْ ذَهَبَ إِلَى أَنَّ (إِذْ) تَعْلِیلِیَّهٌ، نَحْوَ (وَ لَنْ یَنْفَعَکُمُ اَلْیَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ) لِاحْتِیَاجِ جَعْلِهَا ظَرْفًا إِلَى تَکَلُّفٍ، وَ عَلَیْهِ یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافِیَّهً.
[۲۷] کسانی هستند که معتقدند (إذ) تعلیلیه است، مانند (وَ لَنْ یَنْفَعَکُمُ اَلْیَوْمَ إِذْ ظَلَمْتُمْ) زیرا ظرف قرار دادن آن نیازمند تکلف است، و بنابر این ممکن است جمله استئنافیه باشد.
:
ظَرْفُ زَمَانٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛
«ظرف زمان مبنی بر سکون است که در محل نصب واقع شده است»
مُتَعَلِّقٌ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «مُتَوَحِّدٌ»، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«متعلق به اسم فاعل «مُتَوَحِّدٌ» است، و آن مضاف است»
«لاَ»:
نَافِیَهٌ لِلْجِنْسِ مَبْنِیَّهٌ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«نافیه جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
تَدْخُلُ عَلَى الْمُبْتَدَإِ وَ الْخَبَرِ فَتَنْصِبُ الْأَوَّلَ وَ تَرْفَعُ الثَّانِیَ؛
«بر مبتدا و خبر وارد میشود پس اولی را نصب و دومی را رفع میدهد»
«سَکَنَ»:
اسْمُ «لاَ» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ، وَ خَبَرُهَا مَحْذُوفٌ تَقْدِیرُهُ: (مَوْجُودٌ)؛
«اسم «لاَ» مبنی بر فتح در محل نصب است، و خبر آن محذوف است و تقدیر آن (موجودٌ) میباشد»
«یَسْتَأْنِسُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«بِهِ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَسْتَأْنِسُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَسْتَأْنِسُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «یَسْتَأْنِسُ» الْفِعْلِیَّهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ نَعْتٌ لِـ «سَکَنَ» عَلَى الْمَحَلِّ (مَحَلِّ لاَ مَعَ اسْمِهَا)، أَوْ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ عَلَى مَحَلِّ «سَکَنَ» وَحْدَهُ
[۲۸] وَ لاَ یَخْفَى حَالُ نَعْتِ اسْمِ (لاَ) النَّافِیَهِ الْمُفْرَدِ؛ فَإِنَّهُ یَجُوزُ فِیهِ الْبِنَاءُ، وَ النَّصْبُ لِمَحَلِّ اسْمِ (لاَ)، وَ الرَّفْعُ لِمَحَلِّ (لاَ مَعَ اسْمِهَا).
؛
«و جمله فعلیه «یَسْتَأْنِسُ» در محل رفع نعت برای «سَکَنَ» به اعتبار محل (محل لا با اسمش) واقع شده است، یا در محل نصب نعت به اعتبار محل «سَکَنَ» به تنهایی است»
[۲۹] و حال نعت اسم مفرد (لا) نافیه جنس پوشیده نیست؛ زیرا در آن بنا، و نصب به اعتبار محل اسم (لا)، و رفع به اعتبار محل (لا با اسمش) جایز است.
وَ جُمْلَهُ «لاَ سَکَنَ…» الِاسْمِیَّهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ مُضَافٌ إِلَیْهِ (بِإِضَافَهِ «إِذْ» إِلَیْهَا)؛
«و جمله اسمیه «لاَ سَکَنَ…» در محل جر مضافالیه واقع شده است (به سبب اضافه «إِذْ» به آن)»
«وَ لاَ یَسْتَوْحِشُ لِفَقْدِهِ»۳۶
«وَ لاَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَسْتَوْحِشُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«لِفَقْدِهِ»:
اللَّامُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
فَقْدِهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فقده: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَسْتَوْحِشُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَسْتَوْحِشُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «یَسْتَوْحِشُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «یَسْتَأْنِسُ»؛
«و جمله «یَسْتَوْحِشُ» عطف بر جمله «یَسْتَأْنِسُ» است»
«أَنْشَأَ الْخَلْقَ إِنْشَاءً»۳۷
«أَنْشَأَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«الْخَلْقَ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«إِنْشَاءً»:
مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مفعول مطلق منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و فتحه دوم برای تنوین است»
وَ الْجُمْلَهُ الْفِعْلِیَّهُ اسْتِئْنَافِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله فعلیه استئنافیه است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ ابْتَدَأَهُ ابْتِدَاءً»۳۸
«وَ ابْتَدَأَهُ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
ابْتَدَأَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«ابتدأ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«ابْتِدَاءً»:
مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مفعول مطلق منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و فتحه دوم برای تنوین است»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله عطف بر ماقبلش است»
«بِلاَ رَوِیَّهٍ أَجَالَهَا»۳۹
«بِلاَ»
[۳۰] کَلِمَهُ (لاَ) فِی قَوْلِهِ (بِلاَ رَوِیَّهٍ)، نَافِیَهٌ مُعْتَرِضَهٌ بَیْنَ الْخَافِضِ وَ الْمَخْفُوضِ، وَ اخْتَلَفَ عُلَمَاءُ الْعَرَبِیَّهِ فِی أَنَّهَا اسْمٌ أَوْ حَرْفٌ، فَذَهَبَ الْکُوفِیُّونَ إِلَى أَنَّهَا اسْمٌ بِمَعْنَى (غَیْرِ) وَ جَرِّ مَا بَعْدَهَا بِهَا، وَ غَیْرُهُمْ إِلَى حَرْفِیَّتِهَا وَ وُقُوعِهَا بَیْنَ مُتَطَالِبَیْنِ.
[۳۱] کلمه (لا) در قول او (بلا رویه)، نافیه معترضه بین خافض و مخفوض است، و علمای عربیت در اسم یا حرف بودن آن اختلاف کردهاند، کوفیون معتقدند که اسم به معنای (غیر) است و مابعدش به وسیله آن مجرور میشود، و دیگران معتقد به حرفیت آن و وقوعش بین دو متطالب (عامل و معمول) هستند.
:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ (أَوْ زَائِدَهٌ) مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی (یا زائده) مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«رَوِیَّهٍ»
[۳۲] قَالَ فِی الْمِصْبَاحِ: هِیَ کَلِمَهٌ جَرَتْ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ بِغَیْرِ هَمْزٍ تَخْفِیفًا، وَ هِیَ مِنْ (رَوَّأْتُ فِی الْأَمْرِ) بِالْهَمْزِ إِذَا نَظَرْتُ فِیهِ.
[۳۳] در المصباح گفته: این کلمهای است که بر زبانشان بدون همزه برای تخفیف جاری شده، و از (روَّأتُ فی الأمر) با همزه گرفته شده هنگامی که در آن نظر کنی.
:
اسْمٌ مَجْرُورٌ بِالْبَاءِ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«اسم مجرور به باء و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفَهٍ مِنْ فَاعِلِ «أَنْشَأَ» وَ «ابْتَدَأَ» (أَیْ: أَنْشَأَهُ غَیْرَ مُرَوٍّ فِیهِ)؛
«و جار و مجرور متعلق به حال محذوفه از فاعل «أَنْشَأَ» و «ابْتَدَأَ» هستند (یعنی: آن را بدون اندیشه در آن آفرید)»
«أَجَالَهَا»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «أَجَالَهَا» الْفِعْلِیَّهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِـ«رَوِیَّهٍ»؛{{تورفتگی:a:«و جمله فعلیه «أَجَالَهَا» در محل جر نعت برای «رَوِیَّهٍ» واقع شده است»
«وَ لاَ تَجْرِبَهٍ اسْتَفَادَهَا»۴۰
«وَ لاَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ زَائِدٌ لِتَأْکِیدِ النَّفْیِ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی زائد برای تأکید نفی، مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«تَجْرِبَهٍ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «رَوِیَّهٍ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«عطف بر «رَوِیَّهٍ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
«اسْتَفَادَهَا»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «اسْتَفَادَهَا» الْفِعْلِیَّهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِـ«تَجْرِبَهٍ»؛{{تورفتگی:a:«و جمله فعلیه «اسْتَفَادَهَا» در محل جر نعت برای «تَجْرِبَهٍ» واقع شده است»
«وَ لاَ حَرَکَهٍ أَحْدَثَهَا»۴۱
«وَ لاَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ زَائِدٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی زائد مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«حَرَکَهٍ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «رَوِیَّهٍ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«عطف بر «رَوِیَّهٍ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
«أَحْدَثَهَا»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «أَحْدَثَهَا» الْفِعْلِیَّهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِـ«حَرَکَهٍ»؛
«و جمله فعلیه «أَحْدَثَهَا» در محل جر نعت برای «حَرَکَهٍ» واقع شده است»
«وَ لاَ هَمَامَهِ نَفْسٍ اضْطَرَبَ فِیهَا»۴۲
«وَ لاَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ زَائِدٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی زائد مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«هَمَامَهِ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «رَوِیَّهٍ»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«عطف بر «رَوِیَّهٍ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«نَفْسٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و کسره دوم برای تنوین است»
«اضْطَرَبَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«فِیهَا»:
فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «اضْطَرَبَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «اضْطَرَبَ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «اضْطَرَبَ فِیهَا» الْفِعْلِیَّهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِـ«هَمَامَهِ»؛
«و جمله فعلیه «اضْطَرَبَ فِیهَا» در محل جر نعت برای «هَمَامَهِ» واقع شده است»
«أَحَالَ الْأَشْیَاءَ لِأَوْقَاتِهَا»۴۳
«أَحَالَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«الْأَشْیَاءَ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«لِأَوْقَاتِهَا»:
اللَّامُ
[۳۴] اَللَّامُ بِمَعْنَى (إِلَى)، وَ قَالَ ابْنُ مِیثَمٍ: اللَّامُ فِی لِأَوْقَاتِهَا (لَامُ التَّعْلِیلِ)، أَیْ: لِأَجْلِ أَوْقَاتِهَا، إِذْ کُلُّ وَقْتٍ یَسْتَحِقُّ بِحَسَبِ قُدْرَهِ اللَّهِ وَ عِلْمِهِ أَنْ یَکُونَ فِیهِ مَا لاَ یَکُونُ فِی غَیْرِهِ.
[۳۵] لام به معنای (إلی) است، و ابن میثم گفته است: لام در «لأوقاتها» (لام تعلیل) است، یعنی: به خاطر اوقاتش، زیرا هر وقتی به حسب قدرت و علم خدا سزاوار است که در آن چیزی باشد که در غیر آن نیست.
: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
أَوْقَاتِهَا: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«أوقاتها: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَحَالَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَحَالَ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «أَحَالَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَنْشَأَ الْخَلْقَ…» الْأُولَى لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ مِثْلُهَا؛
«و جمله «أَحَالَ» عطف بر جمله «أَنْشَأَ الْخَلْقَ…» اولی است و مانند آن محلی از اعراب ندارد»
«وَ لاَءَمَ بَیْنَ مُخْتَلِفَاتِهَا»۴۴
«وَ لاَءَمَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَءَمَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«لاءم: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«بَیْنَ»:
ظَرْفُ مَکَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«ظرف مکان منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«مُخْتَلِفَاتِهَا»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «لاَءَمَ»؛
«و ظرف متعلق به فعل «لاَءَمَ» است»
وَ جُمْلَهُ «لاَءَمَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَحَالَ»؛
«و جمله «لاَءَمَ» عطف بر جمله «أَحَالَ» است»
«وَ غَرَّزَ غَرَائِزَهَا»۴۵
«وَ غَرَّزَ»
[۳۶] قَالَ ابْنُ مِیثَمٍ: وَ عَبَّرَ عَنْ إِیجَادِهَا فِیهَا بِالْغَرْزِ وَ هُوَ الرَّکْزُ اسْتِعَارَهً لِمَا یُعْقَلُ مِنَ الْمُشَابَهَهِ بَیْنَهَا وَ بَیْنَ الْعُودِ الَّذِی یُرْکَزُ فِی الْأَرْضِ مِنْ جِهَهِ الْمَبْدَإِ وَ مِنْ جِهَهِ الْغَایَهِ، وَ ذَلِکَ أَنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمَّا غَرَزَ هَذِهِ الْغَرَائِزَ فِی مَحَالِّهَا وَ أُصُولِهَا، وَ کَانَتِ الْغَایَهُ مِنْ ذَلِکَ مَا یَحْصُلُ مِنْهَا مِنَ الْآثَارِ الْمُوَافِقَهِ لِمَصْلَحَهِ الْعَالَمِ أَشْبَهَ ذَلِکَ غَرْزُ الْإِنْسَانِ الْعُودَ فِی الْأَرْضِ.
[۳۷] ابن میثم گفته است: و از ایجاد آن غرایز در (موجودات) با «غرز» که به معنای فرو کردن است، تعبیر کرده که استعاره است به دلیل شباهت معقول بین آن غرایز و چوبی که در زمین فرو برده میشود، از جهت مبدأ و از جهت غایت؛ و این بدان جهت است که خداوند سبحان هنگامی که این غرایز را در جایگاهها و ریشههایشان فرو برد، و غایت آن، آثاری بود که از آنها حاصل میشود و موافق مصلحت عالم است، این کار شبیه فرو کردن چوب توسط انسان در زمین شد.
:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
غَرَّزَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«غرّز: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«غَرَائِزَهَا»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «غَرَّزَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لاَءَمَ»؛
«و جمله «غَرَّزَ» عطف بر جمله «لاَءَمَ» است»
«وَ أَلْزَمَهَا أَشْبَاحَهَا»۴۶
«وَ أَلْزَمَهَا»
[۳۸] اَلضَّمِیرَانِ فِی (أَلْزَمَهَا وَ أَشْبَاحَهَا) رَاجِعَانِ إِلَى الْغَرَائِزِ.
[۳۹] دو ضمیر در (ألزمها و أشباحها) به غرایز بازمیگردند.
:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَلْزَمَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«ألزم: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءَ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ أَوَّلٌ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه اول واقع شده است»
«أَشْبَاحَهَا»:
مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ لِـ «أَلْزَمَ» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه دوم برای «أَلْزَمَ» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «أَلْزَمَهَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «غَرَّزَ»؛
«و جمله «أَلْزَمَهَا» عطف بر جمله «غَرَّزَ» است»
«عَالِمًا بِهَا قَبْلَ ابْتِدَائِهَا مُحِیطًا بِحُدُودِهَا وَ انْتِهَائِهَا»۴۷
«عَالِمًا»:
حَالٌ
[۴۰] الْعَامِلُ فِیهِ أَلْزَمَ إِعْمَالًا لِلْأَقْرَبِ عَلَى مَا هُوَ مَذْهَبُ الْبَصْرِیِّینَ.
مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«حال
[۴۱] عامل در آن «ألزم» است بنابر اعمال اقرب طبق مذهب بصریین.
منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»
«بِهَا»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «عَالِمًا»؛
«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «عَالِمًا» هستند»
«قَبْلَ»:
ظَرْفُ زَمَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«ظرف زمان منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«ابْتِدَائِهَا»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «عَالِمًا»؛
«و ظرف متعلق به اسم فاعل «عَالِمًا» است»
«مُحِیطًا»:
حَالٌ ثَانِیَهٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«حال دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»
«بِحُدُودِهَا»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
حُدُودِهَا: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«حدودها: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «مُحِیطًا»؛
«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «مُحِیطًا» هستند»
«وَ انْتِهَائِهَا»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
انْتِهَائِهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى «حُدُودِهَا»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«انتهائها: عطف بر «حُدُودِهَا» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«عَارِفًا بِقَرَائِنِهَا وَ أَحْنَائِهَا»۴۸
«عَارِفًا»:
حَالٌ ثَالِثَهٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«حال سوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و فتحه دوم برای تنوین است»
«بِقَرَائِنِهَا»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
قَرَائِنِهَا: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ (جُرَّ بِالْکَسْرَهِ لِأَنَّهُ مُضَافٌ)، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«قرائنها: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است (با کسره مجرور شده زیرا مضاف است)، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «عَارِفًا»؛
«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «عَارِفًا» هستند»
«وَ أَحْنَائِهَا»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَحْنَائِهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى «قَرَائِنِهَا»: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«أحنائها: عطف بر «قَرَائِنِهَا» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«ثُمَّ أَنْشَأَ سُبْحَانَهُ فَتْقَ الْأَجْوَاءِ،»۴۹
«ثُمَّ»:
حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ
[۴۲] اَلْأَصْلُ فِی کَلِمَهِ (ثُمَّ) الْعَاطِفَهِ أَنْ تَکُونَ مُفِیدَهً لِلتَّشْرِیکِ وَ التَّرْتِیبِ وَ الْمُهْلَهِ، وَ لاَ یُمْکِنُ کَوْنُ (ثُمَّ) فِی قَوْلِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ (ثُمَّ أَنْشَأَ) عَلَى وَفْقِ ذَلِکَ التَّرْتِیبِ مِنْ حَیْثُ اسْتِلْزَامُهَا حِینَئِذٍ خَلْقَ الْفَضَاءِ وَ السَّمَاوَاتِ بَعْدَ خَلْقِ کُلِّ شَیْءٍ مَعَ التَّرَاخِی کَمَا هُوَ ظَاهِرٌ، فَلاَ بُدَّ إِمَّا مِنْ جَعْلِهَا بِمَعْنَى الْوَاوِ، أَوِ الْمَصِیرِ إِلَى مَا ذَهَبَ إِلَیْهِ الْفَرَّاءُ وَ بَعْضُ النَّحْوِیِّینَ مِنْ تَخَلُّفِ الْمُهْلَهِ وَ التَّرْتِیبِ أَحْیَانًا.
[۴۳] اصل در کلمه (ثمّ) عاطفه این است که مفید تشریک و ترتیب و مهلت باشد، و ممکن نیست (ثمّ) در قول آن حضرت (علیهالسلام) (ثمّ أنشأ) طبق آن ترتیب باشد، زیرا مستلزم آن است که آفرینش فضا و آسمانها پس از آفرینش همه چیز با تراخی صورت گرفته باشد، چنانکه ظاهر است، پس ناگزیر یا باید آن را به معنای واو گرفت، یا به رأی فرّاء و برخی نحویون رفت که قائل به عدم وجود مهلت و ترتیب در برخی موارد هستند.
؛
«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
«أَنْشَأَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«سُبْحَانَهُ»:
نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نایب مفعول مطلق برای فعل محذوف، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ اعْتِرَاضِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«و جمله اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»
«فَتْقَ»
[۴۴] إِضَافَهُ (الْفَتْقِ، وَ الشَّقِّ، وَ سَکَائِکَ) إِلَى تَالِیَاتِهَا مِنْ قَبِیلِ الْإِضَافَهِ بِمَعْنَى (اللَّامِ).
[۴۵] اضافه (الفتق، و الشقّ، و سکائک) به مضافالیههایشان از قبیل اضافه به معنای (لام) است.
:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الْأَجْوَاءِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ جُمْلَهُ «ثُمَّ أَنْشَأَ…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهٍ مَحْذُوفَهٍ تُفْهَمُ مِنَ السِّیَاقِ أَوْ عَلَى جُمْلَهِ «أَنْشَأَ الْخَلْقَ…» الْأُولَى؛
«و جمله «ثُمَّ أَنْشَأَ…» عطف بر جمله محذوفی است که از سیاق فهمیده میشود یا بر جمله «أَنْشَأَ الْخَلْقَ…» اولی است»
«وَ شَقَّ الْأَرْجَاءِ،»۵۰
«وَ شَقَّ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
شَقَّ: مَعْطُوفٌ عَلَى «فَتْقَ»: مَفْعُولٌ بِهِ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ تَقْدِیرُهُ (وَ أَنْشَأَ شَقَّ…) أَوْ مَعْطُوفٌ عَلَى «فَتْقَ» مُبَاشَرَهً، مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«شقّ: عطف بر «فَتْقَ» است: مفعولبه برای فعل محذوفی است که تقدیر آن (و أنشأ شقّ…) است یا مستقیماً بر «فَتْقَ» عطف شده، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الْأَرْجَاءِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ سَکَائِکَ الْهَوَاءِ»۵۱
«وَ سَکَائِکَ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
سَکَائِکَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «فَتْقَ»: مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«سکائک: عطف بر «فَتْقَ» است: منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الْهَوَاءِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«فَأَجْرَى فِیهَا مَاءً مُتَلاَطِمًا تَیَّارُهُ، مُتَرَاکِمًا زَخَّارُهُ»۵۲
«فَأَجْرَى»:
الْفَاءُ: حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
أَجْرَى: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«أجری: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر بر آخر آن به دلیل تعذر است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«فِیهَا»:
فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَجْرَى»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَجْرَى» هستند»
«مَاءً»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و فتحه دوم برای تنوین است»
«مُتَلاَطِمًا»:
نَعْتٌ لِـ «مَاءً» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«نعت برای «مَاءً» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و فتحه دوم برای تنوین است»
«تَیَّارُهُ»:
فَاعِلٌ لِاسْمِ الْفَاعِلِ «مُتَلاَطِم» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل برای اسم فاعل «مُتَلاَطِم» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ جُمْلَهُ «فَأَجْرَى…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «ثُمَّ أَنْشَأَ…»؛
«و جمله «فَأَجْرَى…» عطف بر جمله «ثُمَّ أَنْشَأَ…» است»
«مُتَرَاکِمًا»:
نَعْتٌ ثَانٍ لِـ «مَاءً» مَنْصُوبٌ وَ عَلَامَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«نعت دوم برای «مَاءً» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و فتحه دوم برای تنوین است»
«زَخَّارُهُ»:
فَاعِلٌ لِاسْمِ الْفَاعِلِ «مُتَرَاکِم» مَرْفُوعٌ وَ عَلَامَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل برای اسم فاعل «مُتَرَاکِم» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
«حَمَلَهُ عَلَى مَتْنِ الرِّیحِ الْعَاصِفَهِ، وَ الزَّعْزَعِ الْقَاصِفَهِ»۵۳
«حَمَلَهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«عَلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«مَتْنِ»:
اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الرِّیحِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«الْعَاصِفَهِ»:
نَعْتٌ لِـ «الرِّیحِ» مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «الرِّیحِ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ «عَلَى مَتْنِ…» مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «حَمَلَهُ»؛
«و جار و مجرور «عَلَى مَتْنِ…» متعلق به فعل «حَمَلَهُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «حَمَلَهُ…» الْفِعْلِیَّهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ ثَالِثٌ لِـ«مَاءً»؛
«و جمله فعلیه «حَمَلَهُ…» در محل نصب نعت سوم برای «مَاءً» واقع شده است»
«وَ الزَّعْزَعِ»:
الْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
الزَّعْزَعِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الرِّیحِ»: مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الزعزع: عطف بر «الرِّیحِ» است: مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«الْقَاصِفَهِ»: نَعْتٌ لِـ «الزَّعْزَعِ» مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «الزَّعْزَعِ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«فَأَمَرَهَا بِرَدِّهِ»۵۴
«فَأَمَرَهَا»:
الْفَاءُ: حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
أَمَرَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازًا تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«أمر: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ الْهَاءَ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«بِرَدِّهِ»:
الْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الْإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
رَدِّهِ: اسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلَامَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«ردّه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَمَرَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَمَرَ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «فَأَمَرَهَا…» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «حَمَلَهُ…»؛
«و جمله «فَأَمَرَهَا…» عطف بر جمله «حَمَلَهُ…» است»
«وَ سَلَّطَها عَلى شَدِّهِ،»۵۵
«وَ سَلَّطَهَا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
سَلَّطَهَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«سلّطها: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«عَلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«شَدَّهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «سَلَّطَهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «سَلَّطَهَا» هستند»
وَ جُمْلَهُ «سَلَّطَهَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَمَرَهَا»؛
«و جمله «سَلَّطَهَا» عطف بر جمله «أَمَرَهَا» است»
«وَ قَرَنَها اِلى حَدِّهِ»۵۶
«وَ قَرَنَهَا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
قَرَنَهَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«قرنها: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«إِلَى»
[۴۶] إِلَى بِمَعْنَى اللاَّمِ.
[۴۷] إلی به معنای لام است.
:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«حَدِّهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «قَرَنَهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «قَرَنَهَا» هستند»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله عطف بر ماقبلش است»
«الْهَواءُ مِنْ تَحْتِها فَتیقٌ،»۵۷
«الْهَوَاءُ»:
مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«تَحْتِهَا»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»
«فَتیقٌ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجُمْلَهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالاً؛
«و جمله در محل نصب حال واقع شده است»
«وَ الْماءُ مِنْ فَوْقِها دَفیقٌ»۵۸
«وَ الْمَاءُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلْمَاءُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْهَوَاءُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الماء: عطف بر «الْهَوَاءُ» است: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«فَوْقِهَا»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف هستند»
«دَفِیقٌ»:
خَبَرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«خبر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛
«و جمله عطف بر جمله قبلش است»
«ثُمَّ اَنْشَاَ سُبْحانَهُ ریحاً»۵۹
«ثُمَّ»:
حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
«أَنْشَأَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«سُبْحَانَهُ»:
نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نایب مفعول مطلق برای فعل محذوف، منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ اعْتِرَاضِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»
«رِیحاً»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«اعْتَقَمَ مَهَبَّها، »۶۰
«اعْتَقَمَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«مَهَبَّهَا»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ لِ «رِیحاً»؛
«و جمله در محل نصب نعت برای «رِیحاً» است»
«وَ اَدامَ مَرَبَّها»۶۱
«وَ أَدَامَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَدَامَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«أدام: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«مَرَبَّهَا»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ؛
«و جمله معطوفه در محل نصب نعت است»
«وَ اَعْصَفَ مَجْراها،»۶۲
«وَ أَعْصَفَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَعْصَفَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«أعصف: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«مَجْرَاهَا»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدره به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ:ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ؛
«و جمله معطوفه در محل نصب نعت است»
«وَ اَبْعَدَ مَنْشاها»۶۳
«وَ أَبْعَدَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَبْعَدَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«أبعد: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«مَنْشَاهَا»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدره به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ؛
«و جمله معطوفه در محل نصب نعت است»
«فَاَمَرَها بِتَصْفیقِ الْماءِ الزَّخّارِ، وَ اِثارَهِ مَوْجِ الْبِحارِ»۶۴
«فَأَمَرَهَا»:
اَلْفَاءُ: حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
أَمَرَهَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«أمرها: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله عطف بر ماقبلش است»
«بِتَصْفِیقِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
تَصْفِیقِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«تصفیق: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الْمَاءِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«الزَّخَّارِ»:
نَعْتٌ لِ «مَاءً» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «مَاءً» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَمَرَهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَمَرَهَا» هستند»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛
«و جمله عطف بر جمله قبلش است»
«وَ إِثَارَهِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
إِثَارَهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «تَصْفِیقِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«إثاره: عطف بر «تَصْفِیقِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«مَوْجِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الْبِحَارِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقاءِ،»۶۵
«فَمَخَضَتْهُ»:
اَلْفَاءُ: حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
مَخَضَتْهُ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ، وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«مخضته: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد، و تاء برای تأنیث است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛
«و جمله عطف بر جمله قبلش است»
«مَخْضَ»:
مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعول مطلق منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«السِّقَاءِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَها بِالْفَضاءِ»۶۶
«وَ عَصَفَتْ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
عَصَفَتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«عصفت: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَالتَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«وتاء برای تأنیث است»
«بِهِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «عَصَفَتْ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «عصفت» هستند»
«عَصْفَهَا»:
مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعول مطلق منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
«بِالْفَضَاءِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلْفَضَاءِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الفضاء: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «عَصَفَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «عَصَفَ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «عَصَفَتْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «مَخَضَتْ»؛
«و جمله «عَصَفَتْ» عطف بر جمله «مَخَضَتْ» است»
«تَرُدُّ اَوَّلَهُ اِلى آخِرِهِ،»۶۷
«تَرُدُّ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هی» میباشد»
«أَوَّلَهُ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
«إِلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«آخِرِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَرُدُّ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَرُدُّ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «تَرُدُّ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالاً؛
«و جمله «تَرُدُّ» در محل نصب حال واقع شده است»
«وَ ساجِیَهُ اِلى مائِرِهِ»۶۸
«وَ سَاجِیَهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
سَاجِیَهُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَوَّلَهُ»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«ساجیه: عطف بر «أَوَّلَهُ» است: مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
«إِلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«مَائِرِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَرُدُّ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَرُدُّ» هستند»
«حَتّى عَبَّ عُبابُهُ»۶۹
«حَتَّى»:
حَرْفُ جَرٍّ وَ غَایَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر و غایت مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«عَبَّ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است»
«عُبُابُهُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «تَرُدُّ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «تَرُدُّ» هستند»
«وَ رَمى بِالزَّبَدِ رُکَامُهُ»۷۰
«وَ رَمَى»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
رَمَى: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«رمی: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر به دلیل تعذر است»
«بِالزَّبَدِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلزَّبَدِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الزبد: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «رَمَى»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «رَمَى» هستند»
«رُکَامُهُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ جُمْلَهُ «رَمَى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «عَبَّ»؛
«و جمله «رَمَى» عطف بر جمله «عَبَّ» است»
«فَرَفَعَهُ فی هَواء مُنْفَتِق وَ جَوٍّ مُنْفَهِق»۷۱
«فَرَفَعَهُ»:
اَلْفَاءُ: حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
رَفَعَهُ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«رفعه: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«فِی»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«هَوَاءٍ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «رَفَعَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «رَفَعَ» هستند»
«مُنْفَتِقٍ»:
نَعْتٌ لِ «هَوَاءٍ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «هَوَاءٍ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ جَوٍّ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
جَوٍّ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«جوّ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «رَفَعَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «رَفَعَ» هستند»
«مُنْفَهِقٍ»:
نَعْتٌ لِ «جَوٍّ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «جَوٍّ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ جُمْلَهُ «رَفَعَهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «عَبَّ»؛
«و جمله «رَفَعَهُ» عطف بر جمله «عَبَّ» است»
«فَسَوّى مِنْهُ سَبْعَ سَموات»۷۲
«فَسَوَّى»:
اَلْفَاءُ: حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
سَوَّى: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«سوّی: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر به دلیل تعذر است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«مِنْهُ»:
مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«من: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «سَوَّى»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «سَوَّى» هستند»
«سَبْعَ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«سَموَاتٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ جُمْلَهُ «سَوَّى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «رَمَى»؛
«و جمله «سَوَّى» عطف بر جمله «رَمَى» است»
«جَعَلَ سُفْلاهُنَّ مَوْجاً مَکْفُوفاً»۷۳
«جَعَلَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«سُفْلاَهُنَّ»:
مَفْعُولٌ بِهِ أَوَّلٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه اول منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدره بر آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»
هُنَّ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هنّ: ضمیر متصل مبنی بر فتح در محل جر به اضافه است»
«مَوْجاً»:
مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مفعولبه دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«مَکْفُوفاً»:
نَعْتٌ لِ «مَوْجاً» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «مَوْجاً» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
وَ جُمْلَهُ «جَعَلَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ لِ«سَبْعَ سَموَاتٍ»؛
«و جمله «جَعَلَ» در محل نصب نعت برای «سَبْعَ سَموَاتٍ» واقع شده است»
«وَ عُلْیاهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ سَمْکاً مَرْفُوعاً»۷۴
«وَ عُلْیَاهُنَّ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
عُلْیَاهُنَّ: مَعْطُوفٌ عَلَى «سُفْلاَهُنَّ»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«علیاهنّ: عطف بر «سُفْلاَهُنَّ» است: مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدره بر آخر آن به دلیل تعذر است، و آن مضاف است»
هُنَّ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هنّ: ضمیر متصل مبنی بر فتح در محل جر به اضافه است»
«سَقْفاً»
[۴۸] قَالَ ابْنُ مَیْثَمَ: اِسْتَعَارَ لَفْظَ: السَّقْفِ مِنَ الْبَیْتِ السَّمَاءَ فِی الأَصْلِ لِمَا بَیْنَهُمَا مِنَ الْمُشَابَهَهِ فِی الاِرْتِفَاعِ وَ الإِحَاطَهِ، ثُمَّ کَثُرَ ذَلِکَ الاِسْتِعْمَالُ حَتَّى صَارَ اِسْماً مِنْ أَسْمَاءِ السَّمَاءِ.
[۴۹] ابن میثم گفته است: لفظ «السقف» را از خانه برای آسمان در اصل به دلیل شباهت بین آن دو در ارتفاع و احاطه، استعاره گرفته است، سپس این استعمال آنقدر زیاد شد تا یکی از نامهای آسمان گردید.
:
مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مفعولبه دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«مَحْفُوظاً»:
نَعْتٌ لِ «سَقْفاً» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «سَقْفاً» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«وَ سَمْکاً»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
سَمْکاً: مَعْطُوفٌ عَلَى «سُفْلاَهُنَّ»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«سمکاً: عطف بر «سُفْلاَهُنَّ» است: مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«مَرْفُوعاً»:
نَعْتٌ لِ «سَمْکاً» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «سَمْکاً» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«بِغَیْرِ عَمَد یَدْعَمُها»۷۵
«بِغَیْرِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
غَیْرِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«غیر: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَنْصُوبٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به نعت منصوب هستند»
«عَمَدٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«یَدْعَمُهَا»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «یَدْعَمُهَا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ«عَمَدٍ»؛
«و جمله «یَدْعَمُهَا» در محل جر نعت برای «عَمَدٍ» واقع شده است»
«وَ لا دِسار یَنْظِمُها.»۷۶
«وَ لاَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«دِسَارٍ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «عَمَدٍ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«عطف بر «عَمَدٍ» است: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«یَنْظِمُهَا»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «یَنْظِمُهَا» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ«دِسَارٍ»؛
«و جمله «یَنْظِمُهَا» در محل جر نعت برای «دِسَارٍ» واقع شده است»
«ثُمَّ زَیَّنَها بِزینَهِ الْکَواکِبِ وَ ضِیاءِ الثَّواقِبِ»۷۷
«ثُمَّ»:
حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
«زَیَّنَهَا»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«بِزِینَهِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
زِینَهِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«زینه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «زَیَّنَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «زَیَّنَ» هستند»
«الْکَوَاکِبِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ ضِیَاءِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
ضِیَاءِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «زِینَهِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«ضیاء: عطف بر «زِینَهِ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الثَّوَاقِبِ»
[۵۰] قَالَ ابْنُ مَیْثَمَ: الثَّوَاقِبُ اسْتِعَارَهٌ فِی الأَصْلِ لِلشُّهُبِ عَنِ الأَجْسَامِ الَّتِی یَثْقُبُ جِسْماً آخَرَ وَ یَنْفُذُ فِیهِ، وَ وَجْهُ الْمُشَابَهَهِ الَّتِی لأَجْلِهَا سُمِّیَ الشِّهَابُ ثَاقِباً أَنَّهُ یَثْقُبُ بِنُورِهِ الْهَوَاءَ، کَمَا یَثْقُبُ جِسْمٌ جِسْماً، لَکِنَّهُ لِکَثْرَهِ الاِسْتِعْمَالِ فِیهِ صَارَ إِطْلاَقُهُ عَلَیْهِ حَقِیقَهً أَوْ قَرِیباً مِنْهَا.
[۵۱] ابن میثم گفته است: «الثواقب» در اصل استعاره برای شهابها از اجسامی است که جسم دیگری را سوراخ میکنند و در آن نفوذ میکنند، و وجه شباهتی که به خاطر آن شهاب، ثاقب نامیده شده این است که با نورش هوا را میشکافد، همانطور که جسمی، جسم دیگری را میشکافد، لیکن به دلیل کثرت استعمال در آن، اطلاقش بر آن حقیقت یا نزدیک به حقیقت شده است.
:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ جُمْلَهُ «زَیَّنَهَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله «زَیَّنَهَا» عطف بر ماقبلش است»
«وَ اَجْرى فیها سِراجاً مُسْتَطیراً، وَ قَمَراً مُنیراً، فی فَلَکٍ دائِرٍ، وَ سَقْفٍ سائِرٍ، وَ رَقیمٍ مائِرٍ»۷۸
«وَ أَجْرَى»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَجْرَى: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ لِلتَّعَذُّرِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«أجری: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر به دلیل تعذر است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً است که تقدیر آن «هو» میباشد»
«فِیهَا»:
فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَجْرَى»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَجْرَى» هستند»
«سِرَاجاً»
[۵۲] قَالَ ابْنُ مَیْثَمَ: قَوْلُهُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ سِرَاجاً مُسْتَطِیراً اسْتِعَارَهٌ لِلشَّمْسِ، وَ وَجْهُ الشَّبَهِ أَنَّ السِّرَاجَ الْقَوِیَّ الْمُسْتَطِیرَ لَمَّا کَانَ مِنْ شَأْنِهِ أَنْ یُضِیءَ مَا حَوْلَهُ، وَ یَنْتَشِرَ فِی جَمِیعِ نَوَاحِی الْبَیْتِ وَ یُهْتَدَى بِهِ مِنَ الظُّلْمَهِ، کَذَلِکَ الشَّمْسُ مُضِیئَهٌ لِهَذَا الْعَالَمِ، وَ یُهْتَدِی بِهَا الْمُتَصَرِّفُ فِیهِ.
[۵۳] ابن میثم گفته است: قول آن حضرت (علیهالسلام) «سراجاً مستطیراً» استعاره برای خورشید است، و وجه شبه این است که چراغ قوی و پرنور، از آنجا که شأنش روشن کردن اطراف خود و پخش شدن در تمام نواحی خانه و هدایت یافتن به وسیله آن از تاریکی است، خورشید نیز همینگونه روشنگر این عالم است و کسی که در آن تصرف میکند به وسیله آن هدایت میشود.
:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«مُسْتَطِیراً»:
نَعْتٌ لِ «سِرَاجاً» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «سِرَاجاً» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«وَ قَمَراً»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
قَمَراً: مَعْطُوفٌ عَلَى «سِرَاجاً»: مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«قمراً: عطف بر «سِرَاجاً» است: مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«مُنِیراً»:
نَعْتٌ لِ «قَمَراً» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «قَمَراً» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«فِی»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«فَلَکٍ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ
[۵۴] نَعْتٌ لِسِرَاجٍ وَ قَمَرٍ، وَ یَجُوزُ أَنْ تَکُونَ بَدَلاً مِنْ فِیهَا، أَوْ حَالاً مِنَ الْمَنْصُوبَیْنِ عَلَى الْحَالِیَّهِ.
[۵۵] نعت برای «سراج» و «قمر» است، و جایز است که بدل از «فیها» باشد، یا حال از دو منصوب به اعتبار حالیه باشد.
؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»
«دَائِرٍ»:
نَعْتٌ لِ «فَلَکٍ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «فَلَکٍ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ سَقفٍ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
سَقفٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «فَلَکٍ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«سقف: عطف بر «فَلَکٍ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«سَائِرٍ»:
نَعْتٌ لِ «سَقفٍ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «سَقفٍ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ رَقِیمٍ»
[۵۶] قَالَ ابْنُ مَیْثَمَ: رَقِیمٌ: اِسْتِعَارَهٌ أَصْلِیَّهٌ لِلْفَلَکِ تَشْبِیهاً لَهُ بِاللَّوْحِ الْمَرْقُومِ فِیهِ، ثُمَّ کَثُرَ اسْتِعْمَالُ هَذَا اللَّفْظِ فِی الْفَلَکِ حَتَّى صَارَ اِسْماً مِنْ أَسْمَائِهِ.
[۵۷] ابن میثم گفته است: «رقیم»: استعاره اصلیه برای فلک است به جهت تشبیه آن به لوحی که در آن نوشته شده است، سپس استعمال این لفظ در فلک آنقدر زیاد شد تا یکی از نامهای آن گردید.
:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
رَقِیمٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «فَلَکٍ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«رقیم: عطف بر «فَلَکٍ» است: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«مَائِرٍ»:
نَعْتٌ لِ«رَقِیمٍ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «رَقِیمٍ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ جُمْلَهُ «أَجْرَى» مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله «أَجْرَى» عطف بر ماقبلش است»
«ثُمَّ فَتَقَ مَا بَیْنَ السَّمواتِ الْعُلا،»۷۹
«ثُمَّ»:
حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
«فَتَقَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
«مَا»:
اِسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«اسم موصول مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
«بَیْنَ»:
مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولفیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«السَّمواتِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ شِبْهُ الْجُمْلَهِ مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلٍ (اِسْتَقَرَّ) الْمَحْذُوفِ؛
«و شبهجمله متعلق به فعل محذوف (استقرّ) است»
وَ الْجُمْلَهُ صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
«الْعُلاَ»:
نَعْتٌ لِ«السَّمواتِ» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«نعت برای «السَّمواتِ» منصوب و علامت نصب آن فتحه مقدر در آخر آن به جهت تعذر است»
وَ جُمْلَهُ «فَتَقَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «جَعَلَ»؛
«و جمله «فَتَقَ» معطوف بر جمله «جَعَلَ» است»
«فَمَلاََهُنَّ اَطْواراً مِنْ مَلائِکَتِهِ»۸۰
«فَمَلأَهُنَّ»:
اَلْفَاءُ: حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
مَلأَهُنَّ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«ملأهنَّ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
هُنَّ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«هنَّ: ضمیر متصل مبنی بر فتح است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«أَطْوَاراً»:
مَفْعُولٌ بِهِ ثَانٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مفعولبه دوم منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«مَلاَئِکَتِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَعْتٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به نعت محذوف هستند»
«مِنْهُمْ سُجُودٌ لا یَرْکَعُونَ»۸۱
«مِنْهُمْ»:
مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«مِن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«سُجُودٌ»:
مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجُمْلَهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ لِ «مَلائِکَه»؛
«و جمله در محل نصب حال برای «مَلائِکَه» واقع شده است»
«لا»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَرْکَعُونَ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است»
وَ اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل رفع فاعل است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَرْکَعُونَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ لِ«مَلائِکَه»؛
«و جمله «لاَ یَرْکَعُونَ» در محل نصب حال برای «مَلائِکَه» واقع شده است»
«وَ رُکُوعٌ لا یَنْتَصِبُونَ»۸۲
«وَ رُکُوعٌ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
رُکُوعٌ: مَعْطُوفٌ عَلَى «سُجُودٌ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«رُکُوعٌ: معطوف بر «سُجُودٌ»”: مبتدای مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«لا»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَنْتَصِبُونَ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است»
وَ اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل رفع فاعل است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَنْتَصِبُونَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ لِ«مَلائِکَه»؛
«و جمله «لاَ یَنْتَصِبُونَ» در محل نصب حال برای «مَلائِکَه» واقع شده است»
«وَ صافُّونَ لا یَتَزایَلُونَ»۸۳
«وَ صَافُّونَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
صَافُّونَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «سُجُودٌ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ لأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«صَافُّونَ: معطوف بر «سُجُودٌ»”: مبتدای مرفوع و علامت رفع آن واو است زیرا جمع مذکر سالم است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«لا»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَتَزَایَلُونَ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است»
وَ اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل رفع فاعل است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَتَزَایَلُونَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ لِ«مَلائِکَه»؛
«و جمله «لاَ یَتَزَایَلُونَ» در محل نصب حال برای «مَلائِکَه» واقع شده است»
«وَ مُسَبِّحُونَ لا یَسْاَمُونَ»۸۴
«وَ مُسَبِّحُونَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مُسَبِّحُونَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «سُجُودٌ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ لأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«مُسَبِّحُونَ: معطوف بر «سُجُودٌ»”: مبتدای مرفوع و علامت رفع آن واو است زیرا جمع مذکر سالم است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«لا»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَسْأَمُونَ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است»
وَ اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل رفع فاعل است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَسْأَمُونَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ لِ «مَلائِکَه»؛
«و جمله «لاَ یَسْأَمُونَ» در محل نصب حال برای «مَلائِکَه» واقع شده است»
«لَا یَغْشَاهُمْ نَوْمُ الْعُیُونِ»۸۵
«لا»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَغْشَاهُمْ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى الأَلِفِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر بر الف به جهت تعذر است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل نصب مفعولبه واقع شده است»
«نَوْمُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«العُیُونِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَغْشَاهُمْ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ لِ «مَلائِکَه»؛
«و جمله «لاَ یَغْشَاهُمْ» در محل نصب حال برای «مَلائِکَه» واقع شده است»
«وَ لَا سَهْوُ الْعُقُولِ»۸۶
«وَ لا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«سَهْوُ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «نَوْمُ»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«معطوف بر «نَوْمُ»”: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«الْعُقُولِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ لَا فَتْرَهُ الْأَبْدَانِ»۸۷
«وَ لا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«فَتْرَهٌ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «نَوْمُ»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«معطوف بر «نَوْمُ»”: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«الأَبْدَانِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ لَا غَفْلَهُ النِّسْیَانِ»۸۸
«وَ لا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«غَفْلَهٌ»:
مَعْطُوفٌ عَلَى «نَوْمُ»: فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«معطوف بر «نَوْمُ»”: فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«النِّسْیَانِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ مِنْهُمْ اُمَناءُ عَلى وَحْیهِ،»۸۹
«وَ مِنْهُمْ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«مِن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«أُمَنَاءُ»:
مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله معطوف بر ماقبلش است»
«عَلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«وَحْیِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ «أُمَنَاءُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به «أُمَنَاءُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «مِنْهُمْ أُمَنَاءُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ لِ«مَلائِکَه»؛
«و جمله «مِنْهُمْ أُمَنَاءُ» در محل نصب حال برای «مَلائِکَه» واقع شده است»
«وَ اَلْسِنَهٌ اِلى رُسُلِهِ،»۹۰
«وَ أَلْسِنَهٌ»
[۵۸] قَالَ ابْنُ مَیْثَمَ: أَمَّا کَوْنُهُمْ أَلْسِنَهً إِلَى رُسُلِهِ فَهِیَ اسْتِعَارَهٌ حَسَنَهٌ؛ إِذْ یُقَالُ: فُلاَنٌ لِسَانُ قَوْمِهِ، أَیْ: اَلْمُفْصِحُ عَنْ أَحْوَالِهِمْ وَ الْمُخَاطِبُ عَنْهُمْ، فَیُطْلَقُ عَلَیْهِ اللِّسَانُ لِکَوْنِهِ مُفْصِحاً عَمَّا فِی النَّفْسِ، وَ لَمَّا کَانَتِ الْمَلاَئِکَهُ وَسَائِطَ بَیْنَ الْحَقِّ سُبْحَانَهُ وَ بَیْنَ رُسُلِهِ فِی تَأْدِیَهِ الْخِطَابِ إِلَیْهِمْ لاَ جَرَمَ حَسُنَ اسْتِعَارَهُ هَذَا اللَّفْظِ لَهُمْ لِمَکَانِ الْمُشَابَهَهِ.
[۵۹] ابن میثم گوید: اما اینکه آنان زبانهایی به سوی رسولانش هستند، استعارهای نیکو است؛ زیرا گفته میشود: فلانی زبان قومش است، یعنی: روشنکننده احوالشان و گوینده از جانب آنان، پس زبان بر او اطلاق میشود به دلیل اینکه روشنکننده آن چیزی است که در نفس است، و چون فرشتگان واسطههایی بین حق سبحانه و رسولانش در رساندن خطاب به ایشان بودند، ناگزیر استعاره این لفظ برای آنان به جهت شباهت نیکو بود.
:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَلْسِنَهٌ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أُمَنَاءُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«ألسنه: معطوف بر «أُمَنَاءُ»”: مبتدای مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است »
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«إِلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«رُسُلِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ «أَلْسِنَهٌ»؛
«و جار و مجرور متعلق به «أَلْسِنَهٌ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا «مِنْهُمْ سُجُودٌ»؛
«و جمله «وَ مِنْهُمْ أُمَنَاءُ» معطوف بر ماقبلش «مِنْهُمْ سُجُودٌ» است»
«وَ مُخْتَلِفُونَ بِقَضائِهِ وَ اَمْرِهِ»۹۱
«وَ مُخْتَلِفُونَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مُخْتَلِفُونَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أُمَنَاءُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ لأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«مُخْتَلِفُونَ: معطوف بر «أُمَنَاءُ»”: مبتدای مرفوع و علامت رفع آن واو است زیرا جمع مذکر سالم است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«بِقَضَائِهِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
قَضَائِهِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«قضائه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْفَاعِلِ «مُخْتَلِفُونَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به اسم فاعل «مُخْتَلِفُونَ» هستند»
«وَ أَمْرِهِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَمْرِهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «قَضَائِهِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«أمرهِ: معطوف بر «قَضَائِهِ»”: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
«وَ مِنْهُمُ الْحَفَظَهُ لِعِبادِهِ،»۹۲
«وَ مِنْهُمُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«مِن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالضَّمِّ مَنْعاً لاِلْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با ضمه حرکت داده شده است، در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«الْحَفَظَهُ»:
مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ، مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف، معطوف بر ماقبلش هستند»
«لِعِبَادِهِ»:
اَللاَّمُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
عِبَادِهِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«عباده: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «الْحَفَظَهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به صفت مشبهه «الْحَفَظَهُ» هستند»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله معطوف بر ماقبلش است»
«وَ السَّدَنَهُ لاَِبْوابِ جِنانِهِ»۹۳
«وَ السَّدَنَهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلسَّدَنَهُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَفَظَهُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«السَّدَنَهُ: معطوف بر «الْحَفَظَهُ»”: مبتدای مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«لأَبوَابِ»:
اَللاَّمُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
لأَبوَابِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«لأبواب: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «السَّدَنَهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به صفت مشبهه «السَّدَنَهُ» هستند»
«جِنَانِهِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
«وَ مِنْهُمُ الثّابِتَهُ فِی الاَرَضینَ السُّفْلى اَقْدامُهُمْ،»۹۴
«وَ مِنْهُمُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«مِن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
هُمُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالضَّمِّ مَنْعاً لاِلْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«هُمُ: ضمیر متصل مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با ضمه حرکت داده شده است، در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«الثَّابتَهُ»:
مُبْتَدَأٌ مُؤَخَّرٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مبتدای مؤخر مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمُ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمُ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله معطوف بر ماقبلش است»
«فِی»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«الأَرَضِینَ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لأَنَّهُ مُلْحَقٌ بِجَمْعِ الْمُذَکَّرِ السَّالِمِ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن یاء است زیرا ملحق به جمع مذکر سالم است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «الثَّابتَهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به صفت مشبهه «الثَّابتَهُ» هستند»
«السُّفْلى»:
نَعْتٌ لِ «الأَرَضِینَ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«نعت برای «الأَرَضِینَ» مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به جهت تعذر است»
«أَقْدَامُهُمْ»:
فَاعِلٌ لِلصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «الثَّابتَهُ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل برای صفت مشبهه «الثَّابتَهُ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
هم: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هم: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
«وَ الْمارِقَهُ مِنَ السَّمَاءِ الْعُلْیا اَعْناقُهُمْ»۹۵
«وَ المَارِقَهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلْمَارِقَهُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الثَّابِتَهُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«المَارِقَهُ: معطوف بر «الثَّابِتَهُ»”: مبتدای مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله معطوف بر ماقبلش است»
«مِنَ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعاً لاِلْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با فتحه حرکت داده شده است، محلی از اعراب ندارد»
«السَّمَاءِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «المَارِقَهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به صفت مشبهه «المَارِقَهُ» هستند»
«الْعُلْیَا»:
نَعْتٌ لِ«السَّمَاءِ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«نعت برای «السَّمَاءِ» مجرور و علامت جر آن کسره مقدر در آخر آن به جهت تعذر است»
«أَعْنَاقُهُمْ»:
فَاعِلٌ لِلصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «المَارِقَهُ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل برای صفت مشبهه «المَارِقَهُ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
«وَ الْخارِجَهُ مِنَ الاَْقْطارِ اَرْکَانُهُمْ»۹۶
«وَ الْخَارِجَهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلْخَارِجَهُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الثَّابتَهُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«الخَارِجَهُ: معطوف بر «الثَّابتَهُ»”: مبتدای مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«مِن»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَ حُرِّکَ بِالْفَتْحِ مَنْعاً لاِلْتِقَاءِ سَاکِنَیْنِ، لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و برای جلوگیری از التقاء ساکنین با فتحه حرکت داده شده است، محلی از اعراب ندارد»
«الأَقْطَارِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «الْخَارِجَهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به صفت مشبهه «الْخَارِجَهُ» هستند»
«أَرْکَانُهُمْ»:
فَاعِلٌ لِلصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «الْخَارِجَهُ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل برای صفت مشبهه «الْخَارِجَهُ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
«وَ الْمُناسِبَهُ لِقَوائِمِ الْعَرْشِ اَکْتافُهُمْ»۹۷
«وَ الْمُنَاسِبَهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلْمُنَاسِبَهُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الثَّابتَهُ»: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«المُنَاسِبَهُ: معطوف بر «الثَّابتَهُ»”: مبتدای مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«لِقَوَائِمِ»:
اَللاَّمُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
قَوَائِمِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«قوائم: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «الْمُنَاسِبَهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به صفت مشبهه «الْمُنَاسِبَهُ» هستند»
«الْعَرْشِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«أَکْتَافُهُمْ»:
فَاعِلٌ لِلصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «الْمُنَاسِبَهُ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل برای صفت مشبهه «الْمُنَاسِبَهُ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«ناکِسَهٌ دُونَهُ اَبْصارُهُمْ»۹۸
«نَاکِسَهٌ»
[۶۰] نَاکِسَهٌ وَ تَالِیَاهَا مَرْفُوعَاتٌ عَلَى أَنَّهَا أَوْصَافٌ (لِلْمُنَاسِبَهِ) الْمَرْفُوعَهِ بِالاِبْتِدَاءِ، أَوْ مَعْطُوفَاتٌ عَلَیْهَا، أَوْ عَلَى الثَّابِتَهِ بِحَذْفِ الْعَاطِفِ، وَ مُسَوِّغُ الاِبْتِدَاءِ فِی الْمَعْطُوفَاتِ مَعَ نَکَارَتِهَا إِمَّا عَطْفُهَا عَلَى مَا یَصِحُّ الاِبْتِدَاءُ، أَوْ کَوْنُ الْخَبَرِ مَجْرُوراً، مِثْلَ وَ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ، أَوْ کَوْنُ الصِّفَهِ عَامِلَهً عَمَلَ الرَّفْعِ، وَ هَذِهِ قَوَاعِدُ ثَلاَثٌ مِنَ الْقَوَاعِدِ الْمُصَحِّحَهِ لِلاِبْتِدَاءِ بِالنَّکِرَاتِ، صَرَّحَ بِهِ ابْنُ هِشَامٍ فِی الْمُغْنِی، أَوْ لِقِیَامِ الصِّفَهِ مَقَامَ الْمَوْصُوفِ وَ هُوَ رَابِعُ الْقَوَاعِدِ الْمُسَوِّغَهِ لِلاِبْتِدَاءِ بِالنَّکِرَهِ کَمَا قُرِّرَ فِی الأَدَبِیَّهِ، مِثْلَ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ مِنْ مُشْرِکٍ، أَیْ: رَجُلٌ مُؤْمِنٌ خَیْرٌ، وَ یُحْتَمَلُ أَنْ یَکُونَ نَاکِسَهٌ وَ الْمَرْفُوعَانِ بَعْدَهَا خَبَراً لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ، وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافاً بَیَانِیّاً کَأَنَّهُ سُئِلَ عَنْ حَالِ الْمَلاَئِکَهِ الْمُتَّصِفَهِ بِالأَوْصَافِ السَّالِفَهِ وَ عَنْ شَأْنِهِمْ، فَقَالَ عَلَیْهِ السَّلاَمُ: هُمْ نَاکِسَهُ الأَبْصَارِ دُونَ الْعَرْشِ، هَذَا وَ عَنْ بَعْضِ النُّسَخِ نَاکِسَهٌ وَ مُتَلَفِّعِینَ وَ مَضْرُوبَهٌ بِالنَّصْبِ عَلَى الْحَالِیَّهِ، وَ مِثْلُهَا مَحَلُّ الْجُمَلاَتِ بَعْدَهَا، أَعْنِی قَوْلَهُ: لاَ یَتَوَهَّمُونَ، اهـ.
[۶۱] ناکسه و دو تای بعدی مرفوعاند به این دلیل که صفتهایی برای (المناسبه) هستند که به واسطه ابتدائیت مرفوع است، یا معطوف بر آن هستند، یا بر الثابته با حذف عاطف معطوف شدهاند، و مجوز ابتدا واقع شدن معطوفات با وجود نکره بودنشان یا عطف آنها بر چیزی است که ابتدا شدن آن صحیح است، یا مجرور بودن خبر است، مانند «و لکل أجل کتاب»، یا اینکه صفت عمل رفع انجام دهد، و اینها سه قاعده از قواعد تصحیحکننده ابتدا به نکرهها هستند که ابن هشام در المغنی به آن تصریح کرده است، یا جانشین شدن صفت به جای موصوف که چهارمین قاعده از قواعد مجوز ابتدا به نکره است چنانکه در (کتب) ادبی مقرر شده است، مانند «مؤمن خیر من مشرک»، یعنی: مرد مؤمن بهتر است، و احتمال دارد که ناکسه و دو مرفوع بعد از آن خبر برای مبتدای محذوف باشند، و جمله استیناف بیانی باشد گویی که از حال فرشتگان متصف به اوصاف گذشته و شأن آنان سؤال شده است، پس (امام) علیهالسلام فرموده: آنان پایینافکننده چشمان در برابر عرش هستند، این (توضیح بود) و در برخی نسخ ناکسه و متلفعین و مضروبه به نصب به عنوان حالیه آمده است، و محل جملات بعد از آن نیز همینگونه است، یعنی قولش: لا یتوهمون، تمام شد.
:
خَبَرٌ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«خبر برای مبتدای محذوف مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و (ضمه) دوم برای تنوین است. »
«دُونَهُ»:
مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولفیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ شِبْهُ الْجُمْلَهِ مُتَعَلِّقٌ بِالصِّفَهِ «نَاکِسَهٌ»؛
«و شبهجمله متعلق به صفت «نَاکِسَهٌ» است»
«أَبْصَارُهُمْ»:
فَاعِلٌ لِلصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «نَاکِسَهٌ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل برای صفت مشبهه «نَاکِسَهٌ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافٌ بَیَانِیٌّ؛
«و جمله استیناف بیانی است»
«مُتَلَفِّعُونَ تَحْتَهُ بِاَجْنِحَتِهِمْ»۹۹
«مُتَلَفِّعُونَ»:
خَبَرٌ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الْوَاوُ؛
«خبر برای مبتدای محذوف و علامت رفع آن واو است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«تَحْتَهُ»:
مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولفیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ شِبْهُ الْجُمْلَهِ مُتَعَلِّقٌ بِقَوْلِهِ «مُتَلَفِّعُونَ»؛
«و شبهجمله متعلق به قول «مُتَلَفِّعُونَ» است»
«بِأَجْنِحَتِهِمْ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
أَجْنِحَتِهِمْ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«أجنحتهم: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالصِّفَهِ الْمُشَبَّهَهِ «مُتَلَفِّعُونَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به صفت مشبهه «مُتَلَفِّعُونَ» هستند»
«مَضْرُوبَهٌ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ الْعِزَّهِ وَ اَسْتارُ الْقُدْرَهِ»۱۰۰
«مَضْرُوبَهٌ»:
خَبَرٌ لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ؛
«خبر برای مبتدای محذوف و علامت رفع آن ضمه ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ الْمُقَدَّمُ «مِنْهُمْ» مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مُقَدَّمٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور مقدم «مِنْهُمْ» متعلق به خبر مقدم محذوف هستند»
«بَیْنَهُمْ»:
مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولفیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
وَ شِبْهُ الْجُمْلَهِ مُتَعَلِّقٌ بِالصِّفَهِ «مَضْرُوبَهٌ»؛
«و شبهجمله متعلق به صفت «مَضْرُوبَهٌ» است»
«وَ بَیْنَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
بَیْنَ: مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«بین: مفعولفیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ شِبْهُ الْجُمْلَهِ مَعْطُوفٌ عَلَى مَا قَبْلَهُ؛
«و شبهجمله معطوف بر ماقبلش است»
«مَنْ»:
اِسْمٌ مَوْصُولٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالْإِضَافَهِ؛
«اسم موصول مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«دُونَهُمْ»:
مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولفیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
وَ شِبْهُ الْجُمْلَهِ مُتَعَلِّقٌ بِفِعْلٍ (اِسْتَقَرَّ) الْمَحْذُوفِ؛
«و شبهجمله متعلق به فعل محذوف (استقرّ) است»
وَ الْجُمْلَهُ صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
«حُجُبُ»:
نَائِبُ فَاعِلٍ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نایب فاعل و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«الْعِزَّهِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ أَسْتَارُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَسْتَارُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «حُجُبُ»: نَائِبُ فَاعِلٍ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«أستارُ: معطوف بر «حُجُبُ»”: نایب فاعل و علامت رفع آن ضمه ظاهری است، و آن مضاف است»
«الْقُدْرَهِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«لا یَتَوَهَّمُونَ رَبَّهُمْ بِالتَّصْویرِ»۱۰۱
«لا»َ:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَتَوَهَّمُونَ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است»
وَ اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل رفع فاعل است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَتَوَهَّمُونَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ لِ«الملائکه»، وَ یُمْکِنُ أَنْ تَکُونَ خَبَراً لِمُبْتَدَإٍ مَحْذُوفٍ،؛
«و جمله «لاَ یَتَوَهَّمُونَ» در محل نصب حال برای «الملائکه» واقع شده است، و ممکن است خبر برای مبتدای محذوف باشد»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله معطوف بر ماقبلش است»
«رَبَّهُمْ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
هُمْ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«هُم: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
«بِالتَّصْوِیرِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلتَّصْوِیرِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«التصویر: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مَحْذُوفٍ، أَوْ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ مَحْذُوفٍ، أَیْ: تَوَهُّماً بِالتَّصْوِیرِ؛
«و جار و مجرور متعلق به حال محذوف، یا نایب مفعول مطلق محذوف هستند، یعنی: توهّماً بالتصویر»
«وَ لا یُجْرُونَ عَلَیْهِ صِفاتِ الْمَصْنُوعینَ،»۱۰۲
«وَ لاَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یُجْرُونَ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است»
وَ اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل رفع فاعل است»
«عَلَیْهِ»:
عَلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«على: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُجْرُونَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُجْرُونَ» هستند»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله معطوف بر ماقبلش است»
«صِفَاتِ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ لأَنَّهُ جَمْعُ مُؤَنَّثٍ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن کسره ظاهری در آخر آن است زیرا جمع مؤنث است، و آن مضاف است»
«الْمَصْنُوعِینَ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْیَاءُ لأَنَّهُ جَمْعُ مُذَکَّرٍ سَالِمٌ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن یاء است زیرا جمع مذکر سالم است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یُجْرُونَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لاَ یَتَوَهَّمُونَ»؛
«و جمله «لاَ یُجْرُونَ» معطوف بر جمله «لاَ یَتَوَهَّمُونَ» است»
«وَ لا یَحُدُّونَهُ بِالاَْماکِنِ»۱۰۳
«وَ لاَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَحُدُّونَهُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است»
وَ اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل رفع فاعل است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«بِالأَمَاکِنِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلأَمَاکِنِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الأماکن: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَحُدُّونَهُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَحُدُّونَهُ» هستند»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله معطوف بر ماقبلش است»
«وَ لا یُشیرُونَ اِلَیْهِ بِالنَّظائِرِ»۱۰۴
«وَ لاَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یُشِیرُونَ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ ثُبُوتُ النُّونِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ثبوت نون است»
وَ اَلْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل رفع فاعل است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یُشِیرُونَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله «لاَ یُشِیرُونَ» معطوف بر ماقبلش است»
«إِلَیْهِ»:
إِلَى: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«إلى: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر است که در محل جر به حرف جر واقع شده است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ «یُشِیرُونَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به «یُشِیرُونَ» هستند»
«بالنَّظَائِرِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلنَّظَائِرِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«النظائر: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یُشِیرُونَ»، أَوْ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ: یُشِیرُونَ إِلَیْهِ إِشَارَهً بِالنَّظَائِرِ؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یُشِیرُونَ» هستند، یا به نایب مفعول مطلق: یشیرون إلیه إشاره بالنظائر»
«ثُمَّ جَمَعَ سُبْحانَهُ مِنْ حَزْنِ الاَْرْضِ وَ سَهْلِها، وَ عَذْبِها وَ سَبْخِها تُرْبَهً »۱۰۵
«ثُمَّ»:
حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
«جَمَعَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
«سُبْحَانَهُ»:
نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ لِفِعْلٍ مَحْذُوفٍ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نایب مفعول مطلق برای فعل محذوف منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ اعْتِرَاضِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله اعتراضیه است و محلی از اعراب ندارد»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«حَزْنِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «جَمَعَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «جَمَعَ» هستند»
«الأَرْضِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ سَهْلِهَا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
سَهْلِهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى «حَزْنِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«سهلِها: معطوف بر «حَزْنِ»”: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
وَ جُمْلَهُ «جَمَعَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أنشأ»؛
«و جمله «جَمَعَ» معطوف بر جمله «أنشأ» است»
«وَ عَذْبِهَا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
عَذْبِهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى (حَزْنِ): اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«عذبِها: معطوف بر (حَزْنِ): اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
«وَ سَبَخِهَا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
سَبَخِهَا: مَعْطُوفٌ عَلَى «حَزْنِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«سبخِها: معطوف بر «حَزْنِ»”: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
«تُرْبَهً»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و (فتحه) دوم برای تنوین است»
«سَنَّها بِالْماءِ حَتّى خَلَصَتْ»۱۰۶
«سَنَّهَا»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ الْجُمْلَهُ وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ لِ «تُرْبَهً»؛
«و جمله در محل نصب نعت برای «تُرْبَهً» واقع شده است»
«بِالْمَاءِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلْمَاءِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الماء: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «سَنَّهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «سَنَّهَا» هستند»
«حَتَّى»
[۶۲] ذَهَبَ ابْنُ مَالِکٍ إِلَى أَنَّهَا جَارَّهٌ بَعْدَهَا أَنْ مُضْمَرَهٌ، وَ قَالَ ابْنُ هِشَامٍ: وَ لاَ أَعْرِفُ لَهُ فِی ذَلِکَ سَلَفاً، وَ فِیهِ تَکَلُّفُ إِضْمَارِ (أَنْ) مِنْ غَیْرِ ضَرُورَهٍ، فِیمَا اعْتَبَرَهَا غَیْرُهُ حَرْفَ ابْتِدَاءٍ، وَ الْجُمَلُ بَعْدَهُ مُسْتَأْنَفَهٌ
[۶۳] ابن مالک معتقد است که آن جاره است و بعد از آن أن مضمره وجود دارد، و ابن هشام گفته است: من پیشینهای برای او در این مورد نمیشناسم، و در آن تکلف اِضمار (أن) بدون ضرورت وجود دارد، در حالی که دیگران آن را حرف ابتدا دانستهاند، و جملات بعد از آن مستأنفه هستند
:
حَرْفُ جَرٍّ وَ نَصْبٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر و نصب مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد »
«خَلَصَتْ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هی است»
وَ اَلتَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «سَنَّهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «سَنَّهَا» هستند»
«وَ لاطَها بِالْبِلَّهِ حَتّى لَزُبَتْ»۱۰۷
«وَ لاطَهَا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَطَهَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«لاطَها: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
«بِالْبَلَّهِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلْبَلَّهِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«البلّه: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «لاَطَهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «لاَطَهَا» هستند»
«حَتَّى»:
حَرْفُ جَرٍّ بِمَعْنَى (إِلَى أَنْ) مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر به معنی (إلی أن) مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«لَزَبَتْ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هی است»
وَ اَلتَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «لاَطَهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «لاَطَهَا» هستند»
وَ جُمْلَهُ «لاَطَهَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «سَنَّهَا»؛
«و جمله «لاَطَهَا» معطوف بر جمله «سَنَّهَا» است»
«فَجَبَلَ مِنْها صُورَهً ذاتَ اَحْناء وَ وُصُول، وَ اَعْضاء وَ فُصُول»۱۰۸
«فَجَبَلَ»:
اَلْفَاءُ: حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
جَبَلَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«جَبَلَ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
«مِنْهَا»:
مِنْ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«مِن: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «جَبَلَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «جَبَلَ» هستند»
«صُورَهً»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و (فتحه) دوم برای تنوین است»
«ذَاتَ»:
نَعْتٌ لِ«صُورَهً» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نعت برای «صُورَهً» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است، و آن مضاف است»
«أَحْنَاءٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
«وَ وُصُولٍ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
وُصُولٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَحْنَاءٍ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«وصولٍ: معطوف بر «أَحْنَاءٍ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
«وَ أَعْضَاءٍ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَعْضَاءٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَحْنَاءٍ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«أعضاءٍ: معطوف بر «أَحْنَاءٍ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
«وَ فُصُولٍ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
فُصُولٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَحْنَاءٍ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«فصولٍ: معطوف بر «أَحْنَاءٍ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
وَ جُمْلَهُ «جَبَلَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «سَنَّهَا»؛
«و جمله «جَبَلَ» معطوف بر جمله «سَنَّهَا» است»
«اَجْمَدها حَتَّى اسْتَمْسَکَتْ، »۱۰۹
«أَجْمَدَهَا»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «أَجْمَدَهَا» فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ
[۶۴] وَ تَحْتَمِلُ النَّصْبَ عَلَى الْحَالِیَّهِ أَوْ اسْتِئْنَافٌ بَیَانِیٌّ.
؛
«و جمله «أَجْمَدَهَا» در محل نصب نعت است.
[۶۵] و احتمال نصب به عنوان حالیه یا استیناف بیانی را دارد.
»
«حَتَّى»:
حَرْفُ جَرٍّ بِمَعْنَى (إِلَى أَنْ) مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر به معنی (إلی أن) مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«اسْتَمْسَکَتْ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هی است»
وَ اَلتَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَجْمَدَهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَجْمَدَهَا» هستند»
«وَ اَصْلَدَها حَتّى صَلْصَلَتْ»۱۱۰
«وَ أَصْلَدَهَا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَصْلَدَهَا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«أصْلَدَها: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
«حَتَّى»:
حَرْفُ جَرٍّ وَ غَایَهٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر و غایت مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«صَلْصَلَتْ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ
[۶۶] قَالَ ابْنُ مَیْثَمَ: اَلضَّمِیرُ فِی الْجُمْلَتَیْنِ رَاجِعٌ إِلَى الصُّورَهِ وَ مَا یَتَعَلَّقُ بِهَا مِنَ الأَعْضَاءِ.
؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هی است
[۶۷] ابن میثم گوید: ضمیر در دو جمله به صورت و اعضای متعلق به آن بازمیگردد.
. »
وَ اَلتَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و مصدر مؤول در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَصْلَدَهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَصْلَدَهَا» هستند»
وَ جُمْلَهُ «أَصْلَدَهَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَجْمَدَهَا»؛
«و جمله «أَصْلَدَهَا» معطوف بر جمله «أَجْمَدَهَا» است»
«لِوَقْت مَعْدُود، وَ اَجَل مَعْلُوم»۱۱۱
«لِوَقْتٍ»:
اَللاَّمُ
[۶۸] اَللاَّمُ لِلتَّعْلِیلِ أَوْ بِمَعْنَى (إِلَى).
: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
« لام
[۶۹] لام لام برای تعلیل یا به معنی (إلی) است.
:حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَقْتٍ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«وقتٍ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِ «صَلْصَلَتْ»
[۷۰] قَالَ الشَّیْخُ مُحَمَّدُ عَبْدُهُ تَبَعاً لاِبْنِ أَبِی الْحَدِیدِ: إِنَّهُمَا مُتَعَلِّقَانِ بِحَالٍ مِنْ ضَمِیرِ التُّرْبَهِ، وَ الصَّحِیحُ مَا ذَکَرْنَاهُ.
[۷۱] شیخ محمد عبده به تبعیت از ابن ابی الحدید گوید: آن دو متعلق به حال از ضمیر «التربه» هستند، و صحیح آن چیزی است که ما ذکر کردیم.
؛
«و جار و مجرور متعلق به «صَلْصَلَتْ» هستند »
«مَعْدُودٍ»:
نَعْتٌ «لِوَقْتٍ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«نعت برای «لِوَقْتٍ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
«وَ أَمَدٍ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَمَدٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «وَقْتٍ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«أمدٍ: معطوف بر «وَقْتٍ»”: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
«مَعْلُومٍ»:
نَعْتٌ لِ«أَمَدٍ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«نعت برای «أَمَدٍ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
«ثُمَّ نَفَخَ فیها مِنْ رُوحِهِ»۱۱۲
«ثُمَّ»:
حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
«نَفَخَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
«فِیهَا»:
فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَفَخَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «نَفَخَ» هستند»
«مِنْ»
[۷۲] (مِنْ) إِمَّا زَائِدَهٌ وَ إِمَّا تَبْعِیضِیَّهٌ «نَشْوِیَّهٌ» بِنَاءً عَلَى الاِخْتِلاَفِ فِی مَعْنَى الرُّوحِ.
[۷۳] (مِن) یا زائده است یا تبعیضیه «نشویه» بنابر اختلاف در معنی روح.
:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد.»
«رُوحِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِنَائِبِ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ، أَیْ: نَفْخاً مِنْ رُوحِهِ؛
«و جار و مجرور متعلق به نایب مفعول مطلق هستند، یعنی: نفخاً من روحه»
«فَمَثُلَتْ اِنْساناً ذا اَذْهان یُجیلُها، وَ فِکَرٍ یَتَصَرَّفُ بِها»۱۱۳
«فَمَثُلَتْ»:
اَلْفَاءُ: حَرْفُ عَطْفٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فاء: حرف عطف مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
مَثُلَتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هِیَ؛
«مَثُلَتْ: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هی است»
وَ اَلتَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
«إِنْسَاناً»:
إِذَا اعْتُبِرَتْ (مَثُلَتْ) بِمَعْنَى (صَارَتْ) فَیُعْرَبُ (خَبَراً)، وَ إِذَا اعْتُبِرَتْ بِمَعْنَى (تَصَوَّرَتْ) فَیُعْرَبُ (تَمْیِیزاً)، أَوْ حَالٌ جَامِدَهٌ مَوْصُوفَهٌ غَیْرُ مُؤَوَّلٍ بِالْمُشْتَقِّ، وَ تُسَمَّى مُوَطِّئَهً، نَحْوَ «فَتَمَثَّلَ لَها بَشَراً سَوِیًّا» ؛
«اگر (مَثُلَتْ) به معنی (صَارَتْ) در نظر گرفته شود، (خبراً) اعراب داده میشود، و اگر به معنی (تَصَوَّرَتْ) در نظر گرفته شود، (تمییزاً) اعراب داده میشود، یا حال جامد موصوفه غیر مؤول به مشتق است، و موطّئه نامیده میشود، مانند «فتمثّل لها بشراً سویاً»»
«ذَا»:
نَعْتٌ لِ«إنسان» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الأَلِفُ؛ لأَنَّهُ مِنَ الأَسْمَاءِ السِّتَّهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نعت برای «إنسان» منصوب و علامت نصب آن الف است؛ زیرا از اسماء سته است، و آن مضاف است»
«أَذْهَانٍ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
وَ جُمْلَهُ «نَفَخَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى مَا قَبْلَهَا؛
«و جمله «نَفَخَ» معطوف بر ماقبلش است»
«یُجِیلُهَا»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «یُجِیلُهَا» فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ«أَذْهَانٍ»؛
«و جمله «یُجِیلُهَا» در محل جر نعت برای «أَذْهَانٍ» است»
«وَ فِکَرٍ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
فِکَرٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَذْهَانٍ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«فِکَرٍ: معطوف بر «أَذْهَانٍ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
«یَتَصَرَّفُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
«بِهَا»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَتَصَرَّفُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَتَصَرَّفُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «یَتَصَرَّفُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ «فِکَرٍ»؛
«و جمله «یَتَصَرَّفُ» در محل جر نعت برای «فِکَرٍ» واقع شده است»
«وَ جَوارِحَ یَخْتَدِمُها،»۱۱۴
«وَ جَوَارِحَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
جَوَارِحَ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَذْهَانٍ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛ لأَنَّهُ مَمْنُوعٌ مِنَ الصَّرْفِ عَلَى وَزْنِ مَفَاعِلَ؛
«جوارحَ: معطوف بر «أَذْهَانٍ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن فتحه ظاهری در آخر آن است؛ زیرا ممنوع از صرف بر وزن مفاعل است»
«یَخْتَدِمُهَا»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «یَخْتَدِمُهَا» فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ «جَوَارِحَ»؛
«و جمله «یَخْتَدِمُهَا» در محل جر نعت برای «جَوَارِحَ» است»
«وَ اَدَوات یُقَلِّبُها»۱۱۵
«وَ أَدَوَاتٍ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَدَوَاتٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَذْهَانٍ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«أدواتٍ: معطوف بر «أَذْهَانٍ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
«یُقَلِّبُهَا»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولاً بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «یُقَلِّبُهَا» فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ«أَدَوَاتٍ»؛
«و جمله «یُقَلِّبُهَا» در محل جر نعت برای «أَدَوَاتٍ» است»
«وَ مَعْرِفَه یَفْرُقُ بِها بَیْنَ الْحَقِّ وَ الْباطِلِ»۱۱۶
«وَ مَعْرِفَهٍ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَعْرِفَهٍ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَذْهَانٍ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«معرفهٍ: معطوف بر «أَذْهَانٍ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و (کسره) دوم برای تنوین است»
«یَفْرُقُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخر آن است، و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در تقدیر: هو است»
وَ جُمْلَهُ «یَفْرُقُ» فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ «مَعْرِفَهٍ»؛
«و جمله «یَفْرُقُ» در محل جر نعت برای «مَعْرِفَهٍ» است»
«بِهَا»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَ اَلْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «یَفْرُقُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «یَفْرُقُ» هستند»
«بَیْنَ»:
مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولفیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الْحَقِّ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ الْبَاطِلٍ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلْبَاطِلِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَقَّ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الباطلِ: معطوف بر «الْحَقَّ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ شِبْهُ الْجُمْلَهِ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «یَفْرُقُ»؛
«و شبهجمله متعلق به فعل «یَفْرُقُ» است»
«وَ الاَذْواقِ وَ الْمَشامِّ وَ الاَلْوانِ وَ الاَجْناسِ، مَعْجُوناً بِطینَهِ الاَلْوانِ الْمُخْتَلِفَهِ»۱۱۷
«وَ الأَذْوَاقِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلأَذْوَاقِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَقَّ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الأذواقِ: معطوف بر «الْحَقَّ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ الْمَشَامِّ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلْمَشَامِّ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَقِّ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«المشامِّ: معطوف بر «الْحَقِّ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ الأَلْوَانِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلأَلْوَانِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَقِّ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الألوانِ: معطوف بر «الْحَقِّ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ الأَجْنَاسِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلأَجْنَاسِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الْحَقِّ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الأجناسِ: معطوف بر «الْحَقِّ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«مَعْجُوناً»:
نَعْتٌ لِ «إِنْسَاناً» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ یُحْتَمَلُ النَّصْبُ عَلَى الْحَالِیَّهِ مِنْ «إِنْسَاناً»؛
«نعت برای «إِنْسَاناً» منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری در آخر آن است، و احتمال نصب به عنوان حالیه از «إِنْسَاناً» وجود دارد»
«بِطِینَهِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
طِینَهِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ، وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«طینهِ: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است، و آن مضاف است»
«الأَلْوَانِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِاسْمِ الْمَفْعُولِ «مَعْجُوناً»؛
«و جار و مجرور متعلق به اسم مفعول «مَعْجُوناً» هستند»
«الْمُخْتَلِفَهِ»:
نَعْتٌ لِ «الأَلْوَانِ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «الأَلْوَانِ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ الاَشْباهِ الْمُؤْتَلِفَهِ، وَ الاَضْدادِ الْمُتَعادِیَهِ و الاَخْلاطِ الْمُتَبایِنَهِ، مِنَ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ، وَ الْبِلَّهِ وَ الْجُمُودِ»۱۱۸
«وَ الأَشْبَاهِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلأَشْبَاهِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الأَلْوَانِ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الأشباهِ: معطوف بر «الأَلْوَانِ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«الْمُؤْتَلِفَه»:
نَعْتٌ لِ «الأَشْبَاهِ» مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نعت برای «الأَشْبَاهِ» مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«وَ الأَضَّدَادِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلأَضْدَادِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الأَلْوَانِ»: مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الأضدادِ: معطوف بر «الأَلْوَانِ»”: مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخر آن است»
«المتَعَادِیَهِ»:
نَعْتٌ لِ «الأَضْدَادِ
همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیفها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبتنام کنید.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری