اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نگاهی به علل ترکیب شخصیت انقلابی و معنوی امام خمینی(ره)
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 58
فرمت فایل پاورپوینت
فایل فایل پاورپوینت کامل نگاهی به علل ترکیب شخصیت انقلابی و معنوی امام خمینی(ره) شامل 120 اسلاید آماده است که میتواند محتوای شما را به شکلی حرفهای، منسجم و چشمنواز به مخاطبان منتقل کند.
برتریهای فایل فایل پاورپوینت کامل نگاهی به علل ترکیب شخصیت انقلابی و معنوی امام خمینی(ره) در یک نگاه:
- طراحی منحصربهفرد
- فایل پاورپوینت کامل نگاهی به علل ترکیب شخصیت انقلابی و معنوی امام خمینی(ره) با بهرهگیری از اصول زیباییشناسی و ترکیب رنگهای مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما میدهد.
- راهاندازی فوری
- فایل فایل پاورپوینت کامل نگاهی به علل ترکیب شخصیت انقلابی و معنوی امام خمینی(ره) نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
- وضوح عالی
- اسلایدها به گونهای طراحی شدهاند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.
همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل نگاهی به علل ترکیب شخصیت انقلابی و معنوی امام خمینی(ره) هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهاییشده و تستشده ارائه میشود.
توصیه مهم: نسخههایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل نگاهی به علل ترکیب شخصیت انقلابی و معنوی امام خمینی(ره) اما خارج از منبع رسمی منتشر میشوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.
همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نگاهی به علل ترکیب شخصیت انقلابی و معنوی امام خمینی(ره) :
چکیده
این مقاله، نگاهی عمیق و دقیق به جزئیات زندگانی حضرت امام(ره) دارد، و در پی آن است تا با معرفی افرادی که از اساتید امام بوده اند و یا آن رهبر بزرگوار تحت تأثیر شخصیت انقلابی یا نفوذ آنان واقع شده بودند، ترکیب شخصیت انقلابی این اسوه عظیم الشأن را به تصویر بکشد. نویسنده در جای جای این مقاله از افرادی سخن می گوید که نمونه والای علمای واقعی و دلسوز بودند؛ انسانهایی که به گفته مؤلف «هوای نفسانی خود را خدا نگرفته بودند». وی از شهادت پدر بزرگوار امام و از ظلم ستیزی ایشان سخن گفته و شخصیت انقلابی آیت الله شاه آبادی، استاد عرفان حضرت امام، فقیه، فیلسوف و عارف بالله را مورد نقد و بررسی قرار می دهد تا نمایان گردد امام(ره) تا چه اندازه این بزرگان را الگوی خویش قرار داده اند.
مؤلف در قسمتی از مقاله، از شخصیت انقلابی و خاص آیت الله مدرس سخن می گوید و به نکاتی اشاره می کند که در ترکیب شخصیت انقلابی امام(ره) نیز بارز است. بنابراین، مخاطب در سراسر مقاله با شخصیت های انقلابی طراز اول و برجسته ای آشنا می گردد که «الگوی رفتار انقلابی برای رهبر بزرگوار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره)» بوده اند.
نقش اساسی مرحوم امام خمینی رضوان اللّه علیه در نهضت اسلامی ملت مسلمان ایران، به مدت شانزده سال به طول انجامید، و رژیم دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی در ایران را به زباله دان تاریخ انداخت، هم درباب این موضوع نیاز به بحث و استدلال و اثبات نمی باشد بلکه باید گفت: آغازگر این راه، آن بزرگوار بود که با پایمردی وی نیز ادامه یافت، و همچنین با بینش الهی خاص آن عزیز بزرگوار هم به نتیجه رسید.
اگر در سال ۱۳۴۱ و در واقعه انجمن های ایالتی و ولایتی، موضع گیری قاطع حضرت امام از بیان و قلم قوی برخودار نبود، آن غائله با شکست دولت اسدالله علم مواجه نمی شد، و چنانچه در دور دوم نهضت، اقدام سریع و جدی امام، در مقابل رفراندوم شاه و نیز بیانات کوبنده ایشان در روز عاشورا؛ ۱۲ خرداد ۱۳۴۲ که منجر به بازداشت ده ماهه ایشان در تهران گردید، نبود آوازه نهضت به سراسر جهان نمی رسید، و اگر بیانات آن فقیه و فیلسوف و عارف بالله در دور سوم نهضت در دوران محکومیت کاپیتولاسیون و مصونیت قضایی و سیاسی دادن به اتباع آمریکا نبود، بیاناتی که سبب تبعید یازده ماهه ایشان به ترکیه، و اقامت اجباری سیزده ساله معظم له در نجف اشرف، و در آخر هجرت چهار ماهه آن رهبر شایسته به پاریس و بازگشت پیروزمندانه ایشان به کشور نبود، انقلاب پیروز نمی شد، و جمهوری اسلامی ایران بر ویرانه رژیم شاهنشاهی استوار نمی گردید. آری، همه این جریانات بسیار شاق که نویسنده در یازده جلد کتاب «نهضت روحانیون ایران» آورده است، بر اثر اقدام به موقع و مقاومت مردانه امام، و پایمردی دلیرانه آن مرجع عالی قدر شیعیان جهان بود.
حال باید دید چه عواملی موجب بروز و ظهور این نهضت بی نظیر تاریخ، توسط حضرت امام گردید؟ و چه انگیزه هایی در ترکیب شخصیت سیاسی دینی او تأثیر داشت که او، در این راه پر مخاطره قدمی چنان سترگ برداشت و تا کار راست نشد، از پای نایستاد؟!
با اینکه درباره تمام ابعاد زندگانی امام، و شخصیت ذاتی برازنده او، و عللی که آن نهضت بزرگ را به وجود آورد، سخن های بسیار گفته اند و مطالبی چند، نوشته اند، و بیش از همه خود نویسنده نیز، غیر از آن یازده جلد کتاب، در آثار دیگرش هم، از مصاحبه های کتبی و شفاهی و نگارش مقاله ها سهیم بوده است، ولی آنچه در این نوشتار می آید، کاملاً تازگی دارد و احتمالاً کسی تا کنون در این باره، مقاله ای با این تفصیل نگاشته است.
اینک در ذیل فرازهایی چند از نظر خوانندگان گرامی در این باره می گذرد، که انتظار می رود مورد توجه خوانندگان این مقاله قرار گیرد، و اگر چنانچه به خطا رفته ایم به نقد آن بپردازند:
ویژگی خاص امام از نظر جسم و جان
حضرت امام خمینی(ره) از نظر ساختمان جسم و جان، ویژگی خاصی داشته اند که به مصداق: «به هرکس هرچه لایق بود دادند»، خداوند به آن حضرت موهبت کرده بود، و چیزی نبود که دیگران بتوانند تمرین کنند تا آن را کسب نمایند، بلکه ویژگی خاص او بود؛ «حاجت مشاطه نیست حسن خدا داده را». امام در همان سخنرانی که یک روز بعد از درس مسجد اعظم قم ایراد کردند و نویسنده نیز در آن حضور داشت و نیز دستشان را به طرف جمعیت گرفته بودند، (امام نیز از چنین صحنه ای عکس هم دارند) فرمودند: «والله من تاکنون از کسی و چیزی نترسیده ام.»! فکر کنید قسم است، آن هم از یک مرجع تقلید!! چقدر باید روح سالم، و جسم قوی باشد که قادر به چنین ادعایی باشد.
در طی ۱۶ سال نهضت هم این معنی به ظهور رسید، و جهانیان فهمیدند که واقعاً این مرد غیر از خدا از هیچ چیز و هیچ کس نمی ترسد، و غیر از خدا چیزی برایش مطرح نیست. خود آن بزرگوار هم در سخن کوتاهش که بعضی روزها لحظه ای قبل از اذان ظهر از رادیو پخش می شود، فرموده است که: ما همه هیچیم، هرچه هست اوست. این از لحاظ شخصیت ذاتی و ترکیب وجودی حضرت امام. حال باید بررسی کرد که عواملی که امکان دارد در بینش سیاسی دینی او دخالت داشته باشد، چیست؟
شهادت پدر امام در راه مبارزه با ظلم و ظالمان
حضرت امام از همان خردسالی متوجه شده بود؛ پدرش که روحانی محل بوده با ظلمه و خوانین زورگو روبرو شده، و آن قدر از مردم ستمدیده دفاع کرده، و در آن راه، مقاومت نموده بود که جانش را بر سر آن گذاشت، و در جوانی به دست آن دژخیمان به شهادت رسید. این خاطره دردناک در تکوین شخصیت کودکی کم سن و سال؛ با هوش و استعداد خدادادی نیز اثر مثبت و راسخی داشته که در تمام عمر روی اندیشه او تأثیر بخشیده بود، به خصوص که او می دانسته عمه مکرمه اش صاحبه خانم، و برادرانش سید مرتضی و سید نورالدین که از وی بزرگتر بودند، به قدری قضیه قتل برادر و پدر را دنبال کردند، تا به دستور عین الدوله رئیس الوزراء وقت قاتلان را پیش چشم آنها در میدان اعدام تهران، به جزای عمل ننگین خود رساندند.
همین یک موضوع برای «سید روح اللّه»؛ آن پسر بچه حساس، کافی بود که از همان زمان کودکی بداند، باید مانند پدر با ظلم و ظالم مبارزه کرد و به دفاع از مظلومین برخاست، حتی اگر آن راه به شهادت ختم شود.
قیام حاج آقا نورالله اصفهانی
در مهرماه سال ۱۳۰۶، حاج آقا نورالله اصفهانی از فقهای بزرگ و روحانی اول اصفهان به منظور جلوگیری از خودکامگی های رضاخان پهلوی که دوسال بود با تشکیل مجلس مؤسسان و تغییر در قانون اساسی، سلسله قاجاریه را منقرض کرده بود و خود نیز شاه ایران گشته بود، با جماعتی از علمای اصفهان به قم آمد تا در کنار حوزه علمیه صدای خود را رساتر به گوش رضاخان برساند. او از علمای شهرهای دیگر هم دعوت کرد که برای کسب آن منظور، در قم به وی بپیوندند، و پیوستند و بر اثر آن جمعیت زیادی از علما در قم اجتماع کردند.
در طی مدت دو ماه، آمد و رفت نمایندگان رضاخان از جمله؛ تیمورتاش وزیر دربار، بین قم و تهران برقرار بود. قیام حاج نورالله در سراسر کشور انعکاس یافت، و رضاخان را به این فکر انداخت که مبادا قیام، طولانی و دامنه دار شود و به جای باریکی بکشد. دو ماه بعد حاج آقا نورالله رهبر قیام به طرز مرموزی در همان قم درگذشت و شهرت یافت که او را به دستور رضاخان با آمپول هوا به قتل رسانیدند و بر اثر آن علمای مهاجر پراکنده شدند و نهضت نیز شکست خورد.
امام خمینی(ره) که در آن زمان بیست و پنج سال داشته و از فضلای جوان بودند، ناظر آن حرکت انقلابی و قیام علما و شکست آن بوده اند، که در دی ماه ۱۳۵۶ در تبعید نجف اشرف، از آن قیام ناکام یاد کرده و می فرمایند:
«در زمان این مرد سوادکوهی رضاخان که اهل سوادکوه مازندران بوده است در زمان رضاخان، قلدر نانجیب، یک قیام از علمای اصفهان شد. ما حاضر واقعه بودیم. علمای اصفهان از اصفهان آمدند به قم و علمای بلاد هم جمع شدند در قم، و نهضت کردند، ولی رضاخان و اعضای دولت او نهضت را شکستند. اینها که زور نداشتند، یا آنها را فریب دادند، یا هرچی که بود، نهضت را شکستند.»
حادثه ناگوار تبعید مرحوم بافقی
سه ماه پس از شکست قیام حاج آقا نورالله، در نوروز سال ۱۳۰۷ که زن و دختران رضاخان برای تحویل سال جدید به قم آمده بودند، چون حجاب درستی نداشته اند، مورد تعرض و نهی از منکر مرحوم شیخ محمدتقی بافقی؛ از علمای اوتاد حوزه که متصدی پرداخت شهریه طلاب بوده، واقع می شوند. خبر به تهران می رسد، و رضاخان خود با جمعی از افسران مسلح به قم می آید، و در حرم، مرحوم بافقی را زیر مشت و لگد می گیرد، سپس دستور می دهد که او را در شهربانی قم زندانی کنند. آنگاه پس از چند ماه، ایشان را به شهر ری تبعید می کند و این بزرگوار، تا پایان دوره رضاخان در آنجا به حال تبعید به سر می بردند. از حادثه ناگواری که برای مرحوم بافقی اتفاق افتاد، طلاب قم سخت منقلب می شوند، ولی کاری از آنها ساخته نبود؛ جز اینکه کینه آن قلدر بی رحم را به دل بگیرند. امام خمینی(ره) از جمله آن افراد بوده و در قم حضور داشته اند. مرحوم بافقی در حضرت عبدالعظیم(ع) که منبر می رفته نیز، از رضاخان انتقاد می کرده و ساکت نبوده است.
استاد و پدر استاد
حضرت امام خمینی(ره) در سال ۱۳۰۷ شمسی، که آیت الله میرزا محمدعلی شاه آبادی از تهران به حوزه قم منتقل می شود و در آن اقامت می کند و به تدریس اشتغال می ورزد، حدود هفت سال عرفان اسلامی را در محضر ایشان تحصیل کردند.
آیت الله شاه آبادی فقیه و فیلسوف و عارف بالله بوده اند، و یکی از فقهای بزرگ، به شمار می رفتند. آشکار است که در آن مدت طولانی، کاملاً با روحیه استاد؛ که سخت به او دل بسته بود و همچنین با سابقه علمی و مبارزاتی وی و پدرش آیت الله میرزا محمدجواد بیدآبادی اصفهانی متوفای سال ۱۳۱۲ قمری آشنا شده بود.
از استاد شنیده بود که پدرش، آیت الله میرزا محمدجواد بیدآبادی اصفهانی از شاگردان فقیه اعظم صاحب جواهر، به امر معروف و نهی از منکر و اجرای اوامر الهی اهتمام زیادی داشته است. از این رو در اصفهان به اقامه حدود شرعی می پرداخته، چون این خبر به ناصرالدین شاه قاجار می رسد، از این عمل سخت ناراحت شده، و ایشان را از این کار منع می کند، اما آیت الله بیدآبادی بدون توجه به دستور شاه، به اجرای فرامین الهی ادامه می دهد.
شاه قاجار که دستورهای مکرر خود را بی نتیجه می بیند، تصمیم می گیرد که ایشان را به تهران تبعید کند، تا عملاً از کار وی جلوگیری به عمل آورد. براین اساس در سال ۱۳۰۴ قمری او را بادو فرزندش محمدعلی (آیت الله شاه آبادی) و علی محمد به تهران می آورد، تا در آنجا سکونت ورزد. مرحوم بیدآبادی در یکی از مساجد تهران، به اقامه نماز جماعت مشغول می شود.
از آن مسجد تا منزل او، مغازه کنت ارمنی قرار داشت که در آن مشروبات الکلی دربار ناصرالدین شاه تأمین می شد. آیت الله بیدآبادی، نخست از باب نهی از منکر او را نصیحت می کند که دست از آن کار خلاف شرع بردارد، و چون کنت ارمنی اعتنایی نمی کند، یک روز پس از اقامه نماز جماعت با نمازگزاران مسجد، در حالی که دو فرزندش میرزا محمدعلی و علی محمد را همراه داشته، به طرف مغازه کنت شراب فروش می روند. در مغازه، وی شخصا خمره بزرگ شراب را در چاه سرازیر می کند و مریدانش هم تمام ظرف های شراب را در چاه خالی می کنند، اما به دستور او از شکستن ظرف ها، که مالیات داشته است، خود داری می نمایند.
ناصرالدین شاه که از این واقعه باخبر می شود، به آقا پیغام می دهد؛ این چه کاری بود که انجام دادی؟ آقا در جواب می گوید: «این عمل را از باب نهی از منکر انجام داده ام، من خیال می کردم تو ناصر دینی ولی حالا فهمیدم کاسر (شکننده) دینی». شاه که این را می شنود دستور می دهد؛ قضیه را دنبال کنند. آیت الله میرزامحمد جواد هم که می بیند، می خواهند برایش دردسر درست کنند، تصمیم می گیرد به اصفهان مراجعت کند.
چون این خبر در اصفهان به ظل السلطان فرزند ناصرالدین شاه حکمران خودکامه اصفهان می رسد، به پدرش اطلاع می دهد، که هر طور هست آیت الله را در همان تهران نگاه دارد و بازگشت او به اصفهان به صلاح تاج و تخت نمی باشد. آن گاه، رضا قلیخان سراج الملک را بر آن می دارند که آیت الله را ملاقات نموده و با نرمش او را از بازگشت به اصفهان منصرف سازد. آیت الله بیدآبادی به این شرط حاضر می شود، در تهران بماند که مغازه شراب فروشی کنت ارمنی را خریداری کرده، و به مسجد تبدیل کنند. سراج الملک هم محل را خریداری نموده و آن را به صورت مسجد در می آورد، و این همان مسجد کنونی سراج الملک در خیابان امیرکبیر است. وقتی مسجد ساخته می شود، آیت الله شاه آبادی در آن اقامه جماعت می کند. هنوز هم این بیت بر سر در آن مسجد نقش بسته است:
| حسن توفیق بین که مسجد کرد | سطح میخانه را سراج الملک |
آری، سید روح الله خمینی(ره) از این واقعه که پدر استادش با آن مواجه بوده، و به همان جهت هم استادش در تهران اقامت می کند، با خبر می شود و خدا می داند که چقدر در روحیه او برای مبارزه با طاغوتیان زمان اثر می گذارد.
آیت الله میرزامحمدعلی شاه آبادی، فرزند آن پدر و استاد عرفان امام خمینی(ره) که در نجف اشرف و سامره از شاگردان آیت الله آخوند خراسانی، و آیت الله میرزا محمدتقی شیرازی بود، پس از بازگشت به ایران سال ها در همان مسجد سراج الملک به اقامه نماز جماعت، و در منزلش به تدریس، و جمعا تبلیغ دین اشتغال داشته است.
او نیز مانند، پدری روحانی، مبارز و بیدار بود و مراقب، که هرجا لازم شد در مقابل کژی ها، از هرکه باشد، مردانه بایستد. وی زمانی که آیت الله سید حسن مدرس، با رضاشاه، مبارزه می کرد، متوجه ریاکاری ها و تظاهر وی نسبت به دین داری شد. و شرکت رضاخان سردار سپه در مجالس عزاداری و آمد و رفت او به خانه علما و دست بوسی آنها، را دلیلی آشکار برای چاپلوسی های وی دید. چنانکه، آیت الله حایری مرجع تقلید در قم، طی نطقی در مجلس چهارم گفت: «هرچند رضاخان ضررهایی دارد، اما منافع او بیشتر از ضررهایش می باشد، و باید سعی کرد ضررهای او مرتفع شود، تا منافعش عاید مملکت گردد»، آیت الله شاه آبادی به او گفت: «مردک الان که به قدرت نرسیده است، این چنین به دست بوسی علما و مراجع می رود و تظاهر به دینداری می کند و از محبت اهل بیت(ع) دم می زند، لکن به محض آنکه به قدرت رسید، به همه علما پشت می کند، و به اول کسی هم که لگد می زند خود شما هستید»!
معلوم شد که این حدس آن مرحوم چگونه علنی شد، و رضاخان آیت الله مدرس را تبعید کرد، و بعد هم دستور داد او را مسموم کنند، و آن بزرگوار را به شهادت رسانید. همین که دسیسه های رضاخانی و بی اعتنایی او به دیانت و علما، به مرور ایام آشکار شد، وی دیگر شاه مقتدر مملکت شده بود، اما همچنان آیت الله شاه آبادی او را با همان لقبش «پالانی» یاد می کرد.(۲) و برای جلوگیری از نفوذ و اقتدار بیشتر او از علمای تهران، خواست که دست جمعی به عنوان مخالفت با اعمال ناروای وی به آستانه عبدالعظیم(ع) رفته و متحصن شوند و از آن جا صدای اعتراض خود را بلند کنند.
عده زیادی از علمای تهران (حدود هفتاد نفر) به ندای آن رادمرد لبیک گفتند و به منظور تحصن و اعتراض به حکومت رضاشاه، اعلام آمادگی کردند، اما متأسفانه علماء که مرعوب شده بودند، به موقع همراهی نکردند، ناچار آیت الله شاه آبادی فقط با دو نفر راهی آستانه حضرت عبدالعظیم(ع) شدند، و در آن جا تحصن اختیار کردند.
آنها در آن جا بودند تا این که ماه محرم فرا رسید و مجالس عزاداری حضرت سیدالشهدا (ع) برپا گردید. آیت الله شاه آبادی در آن مجالس منبر می رفت و در آن سنگر به افشای اعمال ضددینی رضاشاه می پرداخت، و در سخنانش او را «چاروادار و قاطرچی» خطاب می کردند.
آیت الله شاه آبادی در مدت تحصن، نامه هایی به علمای دیگر شهرستان های ایران و عراق نوشت، و در آنها ضمن اشاره به خطراتی که از طرف رضاخان متوجه اسلام شده بود، از آنها خواست که آنان نیز در منبر، جنایات رضاشاه را برای مردم بازگو کنند. یکی از علمای نجف که طی نامه ای علت تحصن را از وی جویا شده بود، ایشان در جواب نوشتند:
«… ما وارث دینی هستیم که از زمان رسول خدا (ص) تاکنون گذشته از شهادت ائمه و اصحاب و یارانشان و علما… و هزاران شهید در به ثمر رساندن آن فداکاری کرده اند. الآن ثمره آن ایثارها به دست ماست و ما وظیفه داریم در حفظ آن بکوشیم و اینک که می بینیم این امانت الهی در معرض دستبرد و نابودی از ناحیه این حکومت جبار است، بایستی با تمام وجود از آن محافظت کنیم و معتقدیم خون ما رنگین تر از خون گذشتگان نیست.»
قبل از تحصن آیت الله شاه آبادی، در مرقد امام زاده حمزه که در جوار حضرت عبدالعظیم(ع) است مراسم تعزیه خوانی برپا بود، آیت الله شاه آبادی مراسم را تعطیل کردن و به جای آن جلسات سخنرانی تشکیل دادند و خود نیز، در آن به سخنرانی پرداختند و در آخرین روز سخنرانی فرمودند:
«خدایا تو شاهد باش که من به علمای اعلام در نجف و قم و مشهد و اصفهان و سایر بلاد چه چیزی نوشته؟ نامه؟ نوشتم و بر آنها اتمام حجت کردم، و در این ده شبانه روزهم، اگر این مرتبه را هم بگویم، جمعا سی مرتبه گفته ام و برای افراد مختلف نیز اتمام حجت کرده ام که این «چاروادار» با من دشمنی و عناد ندارد، او با اسلام و قرآن مخالف است، و چون من و امثال مرا حامی و حافظ اسلام می داند، مخالفت می کند، و اگر به او مهلت داده شود، اسلام و قرآن را در این مملکت از ریشه خشک خواهد کرد.»
در مدت تحصن آیت الله شاه آبادی در آستانه حضرت عبدالعظیم(ع)، رضاخان تمام سعی خود را برای راضی کردن ایشان و شکستن تحصن وی به کار گرفت، حتی حاضر شد خود به نزد ایشان برود و مذاکره کند. کالسکه شاهی را هم برای برگرداندن ایشان به تهران فرستاد، ولی آیت الله شاه آبادی هیچ کدام را نپذیرفت.
مدت تحصن ایشان، حدود یازده ماه به طول انجامید، پس از آن جمعی از علمای تهران مانند؛ آیت الله شهید سید حسن مدرس، و آیت الله شیخ عبدالنبی نوری و علمای شهرهای دیگر به حضرت عبدالعظیم(ع) رفتند، و از ایشان خواستند به تحصن خود پایان دهد.
آیت الله شاه آبادی هم چون با قدرت گرفتن روزافزون رضاخان نتیجه ای در ادامه تحصن خود نمی دید، تحصن را شکست و به تهران بازگشت و اندکی بعد دیگر در تهران نماند، و راهی شهر مذهبی قم شد.
این واقعه در سال ۱۳۴۷ قمری مطابق ۱۳۰۷ شمسی اتفاق افتاد. در آن سال بود که امام خمینی(ره) از ایشان خواستند، درس عرفانی بگویند، و آن بزرگوار پذیرفت و حدود هفت سال؛ امام از محضر آن عارف بالله به استفاده پرداخت.(۳)
آیت الله شاه آبادی پس از هفت سال اقامت در قم و اشتغال به تدریس، به تهران منتقل شد، و چون در مسجدی در محله شاه آباد تهران اقامه جماعت می کرد، میان مردم معروف به «شاه آبادی» شد.
حضرت امام خمینی(ره) از این استاد بزرگوارش در موارد مختلف به خوبی یاد کرده است، و همه جا او را «شیخ ما» گفته اند. از جمله مطلب جالبی که ازوی نقل کرده، و چند جا، و امروز هم در «صحیفه امام» یا «صحیفه نور» آمده، این است که می فرمایند: «شیخ ما دعاهای ائمه اطهار را «قرآن صاعد» می دانست، در مقابل کتاب آسمانی که قرآن نازل است.
امام بارها به اشخاص مختلفی فرموده بود: «من آدمی به این لطیفی، یا به این نفیسی ندیده ام.»
حضرت امام نه تنها در سال های استفاده از انفاس قدسیه استادش آیت الله شاه آبادی، اقدامات او را در مقابل رضاخان از وی شنیده بود و قطعاً هم بیش از مطالبی است که در این نوشتار ذکر شده است، و اخبار مدت یازده ماه تحصن آن مرحوم در حضرت عبدالعظیم(ع) که در پایان هم به قم آمد، این اخبار می باشد به حوزه علمیه هم می رسیده و شاید همان خبرها موجب شده بود که امام اصرار داشتند در نزد وی عرفان اسلامی بخوانند، و بیشترین مدت تحصیلشان را در خدمت آن استاد برجسته باشند. امام خمینی(ره) در پیامی که به مناسبت شهادت حجت الاسلام آقای شیخ مهدی شاه آبادی فرزند استاد خود دادند و او را «استادزاده خود» خواندند، نوشته اند:
«این شهید عزیز…. فرزند شیخ بزرگوار ما بود که حقا، حق حیات روحانی به این جانب داشت که با دست و زبان از عهده شکرش بر نمی آیم.»
و در جایی دیگر می گویند:
«شاید بتوانم ادعا کنم که هیچ کس به اندازه من، ایشان را نشناخته است.»
از آیت الله سبحانی شاگرد خاص امام خمینی(ره) نقل شده که، آیت الله شاه آبادی فرموده است: «من شاگردی دارم به نام «آقا روح الله». اگر به او تنها چند دقیقه درس بدهم، نمی گوید کم است، و اگر چند ساعت هم درس بدهم نمی گوید کافی است». امام هم فرموده است: اگر هفتاد سال آیت الله شاه آبادی تدریس می کرد، من در محضرش حاضر می شدم، چون هر روز حرف تازه ای داشت. و به قول آیت الله آقاشیخ محمد شاه آبادی فرزند ارشد استاد امام، آیت الله شاه آبادی همیشه شاگرد برازنده اش را با همان نام «روح الله» می خوانده است.
امام در دیدار با خانواده شهید شیخ مهدی شاه آبادی (۹/۲/۱۳۶۳) از جمله فرمود:
«مرحوم آیت الله شاه آبادی، علاوه بر این که یک فقیه و عارف کامل بود، یک مبارز به تمام معنی هم بودند!»
آیت الله شهید مدرس
حضرت امام خمینی(ره)، روی شخصیت نافذ دینی و سیاسی آیت الله شهید مدرس، بیش از دیگران حساب می کرد. از نزدیک او را دیده بود، با زندگیش آشنایی داشت. به مجلس شورا رفته بود، و نطق های آن روحانی مبارز سرسخت را شنیده، و اثر وجودی او را در مجلس و میان نمایندگان موافق و مخالف نظاره گر بود. در مجلس درس او در مدرسه سپهسالار هم شرکت داشته است. مرحوم مدرس پس از آن همه مبارزات برضد رضاخان، در مهرماه ۱۳۰۷ به دستور او به خواف تبعید شد، سپس به کاشمر منتقل و پس از ده سال تبعید در آن منطقه، به سال ۱۳۱۷ به وسیله مأمورین اعزامی رضاخان مسموم شده و به شهادت رسید.
امام بارها در سخنان خود از شخصیت ممتاز آیت الله شهید مدرس یاد می کرد، و موضع گیریهای مثبت و سازنده او را به خوبی می ستود.
امام از جمله ضمن سخنان خود در حسینیه جماران(۴) فرمودند:
«شما تاریخ مرحوم مدرس را دیده اید. یک سید خشکیده لاغر، با لباس کرباس، یک همچو آدمی در مقابل آن قلدری که هرکس آن وقت را درک کرده، می داند که زمان رضاشاه غیر زمان محمدرضاشاه بود. او یک قلدری بود که شاید تاریخ ما کم مطلع باشد، مرحوم مدرس در مقابل همچو کسی ایستاد، در مجلس، در خارج، تا جایی که یک وقت رضاخان گفته بود: سید، تو از جان من چه می خواهی؟ و او گفته بود: می خواهم تو نباشی!
من درس ایشان یک روز رفتم. می آمد مدرسه سپهسالار که حالا مدرسه شهید مطهری است. مثل اینکه هیچ کاری ندارد، فقط طلبه ای است که دارد درس می دهد. این طور قدرت روحی داشت، در صورتی که آن موقع در کوران مسائل سیاسی بود، که مثلاً حالا باید برود مجلس و آن بساط را درست کند.
از آن جا رفت مجلس. وقتی هم که به مجلس می رفت، یک نفری بود که همه از او حساب می بردند، من مجلس آن وقت را هم دیده ام. کأنّه مجلس منتظر بود که مدرس بیاید، با این که با او بد بودند، ولی وقتی مدرس نبود کأنّه مجلس احساس نقص می کرد. وقتی مدرس می آمد، مثل این بود که چیز تازه ای واقع شده است!
این برای چه بود؟ برای این بود که یک آدمی بود که نه به مقام اعتنا می کرد و نه به دارایی و امثال ذلک، هیچ اعتنا نمی کرد. نه مقامی او را جذب می کرد، و نه دارایی. ایشان وضعش این طور بود.
وقتی فرمانفرما وارد منزلش شده بود، حالا که من می گویم فرمانفرما، شما به ذهنتان نمی آید یعنی چه؟ مرحوم مدرس به او گفته بود: حضرت والا من آب قلیان را می ریزم، تو آتش درست کن، یا بعکس. از این جا آنقدر او را کوچک می کرد که دیگر نمی توانست طمع دیگری بکند.
وقتی این طور با او رفتار می کرد که بیا این آتش سرخ کن را گردش بده، آن آدمی که همه برایش تعظیم می کردند، شخصیت اورا طوری از بین می برد که مبادا طمع کند و در امور سیاسی از ایشان چیزی بخواهد.
من در آن جا بودم، در زمان قدرت رضا شاه کسی چیزی به او نوشته بود. آن وقت رضا شاه، شاه نبود، قلدر نفهمی بود که هیچ چیز را ابقا نمی کرد. آن شخص آمد و گفت من چیزی نوشته ام برای عدلیه شما بدهید ببرند پیش حضرت اشرف که ببیند. مرحوم مدرس گفت: رضا خان که اصلاً نمی داند «عدلیه» را با «الف» می نویسند یا با «عین»! من بدهم او ببیند؟! نه این که این را در غیاب آنها می گفت، در حضورشان هم می گفت. وضع ایشان این جوری بود. برای این که وارسته بود. وابسته به هواهای نفسانی نبود، اتخذو الهه هواه(۵) هوای نفسانی را خدای خود نگرفته بود. او برای خدا عمل می کرد. کسی که برای خدا عمل کند، وضع زندگیش هم آن بود. دیگر از آن بدتر نمی شد. برای چه دیگر چه کند؟ از هیچ کس هم نمی ترسید.
وقتی که رضاخان ریخت به مجلس و قلدرهای اطرافش گفتند: زنده باد رضاخان، زنده باد سردار سپه، مدرس ایستاد و گفت: مرده باد سردار سپه، مرده باد رضاخان زنده باد خودم! شما حالا نمی دانید ایستادن در مقابل او رضا خان یعنی چه؟! این برای این بود که از هواهای نفسانی آزاد بود، وابسته نبود.»
و در مسجد شیخ انصاری ضمن مجلس درس، در دهم آبان ماه ۱۳۵۶ فرمودند:
«… مرحوم مدرس رحمه الله، من ایشان را دیده بودم. او هم از اشخاصی بود که در مقابل ظلم ایستاد، در مقابل ظلم آن مرد سیاهکوهی، یعنی رضاخان قلدر ایستاد. ایشان را به عنوان طراز اول علما فرستادند تهران. با گاری، از اصفهان، آمد تهران. از قراری که آدم موثقی نقل می کرد، در آن جا یک گاری خریده بود و اسبش را هم گاهی خودش می راند تا آمد تهران. آن جا هم خانه مختصری اجاره کرد.
من مکرر منزل ایشان رفتم، مکرر خدمت ایشان رسیدم. رضوان الله علیه به عنوان طراز اول آمد تهران طراز اولی که از اول موضوعش منتفی شد. بعد ایشان وکیل مجلس شد، وکیل اول تهران. ایشان تنها در مقابل ظلم می ایستاد و صحبت می کرد. اشخاص دیگری از اقلیت مجلس هم بودند از قبیل ملک الشعرای بهار و دیگران هم دنبال او بودند، اما او بود که می ایستاد و برخلاف ظلم برخلاف تعدیات آن شخص رضاخان صحبت می کرد.
در همان وقت دولت روسیه اولتیماتومی فرستاد برای ایران، سربازانش، سالداتش به اصطلاح خودشان تا قزوین آمدند، آنها مطلبی را می خواستند که تقریبا اسارت ایران بود (نقض بی طرفی ایران در سال ۱۹۱۴ و جنگ بین الملل اول) و می گفتند: باید از مجلس بگذرد، آن را به مجلس بردند و همه اهل مجلس ماندند که چه بکنند.
در یک مجله خارجی نوشته بود یک روحانی با دست لرزان آمد پشت تریبون ایستاد و گفت: حالا که بناست از بین برویم، خودمان خودمان را از بین ببریم؟! این را گفت و رأی مخالف داد، بقیه هم جرأت پیدا کردند و رأی مخالف دادند، و اولتیماتوم را رد کردند. آنها هم هیچ غلطی نکردند.
بنای سیاسیون همین معنی است که یک چیزی را تشر می زنند، ببینند طرف چه جوری است، اگر طرف در مقابلشان ایستاد عقب می زنند، و اگر آن بیچاره عقب رفت، اینها جلو می آیند. حیوانات هم همین جورند که اول می آیند جلو ببینند چه آدمی است، اگر آن آدم ایستاد، و دستش را بلند کرد، فرار می کنند اگر آدم فرار کرد، حیوان دنبالش می کند! این خوی حیوانی است. شما نباید قدر روحانی را بدانید؟!»
و در بیانات ۱۴ دی ماه ۱۳۵۹ در حسینیه جماران از جمله فرمودند:
«مردم را هیچ به حساب نمی آوردند. من خود در خمین بچه بودم و شاهد بودم، مرد متدین محترمی که در بازار، رییس تجّار بود، به دستور حاکم فاسد در حضور جمع پایش را به فلک بستند و چوب زدند. مثلاً یک عالمی برای ملاقات نزد آنها می رفت، در حضور آن عالم بیچاره ای را می آوردند چوب می زدند، برای این که بفهمانند تو باید اطاعت کنی. آن وقتها همچو وضعی بود، و از این بدتر، عملی که سفرای حضرت رسول(ص) انجام می دادند، عمل ساده بزرگی بود. از اول شخصیت آن فرعون را می شکستند.
مرحوم مدرس هم این عادت را داشت. توی حیاطش فرش انداخته بود، و آن جا می نشست. وقتی هم می خواست قلیان چاق کند خودش پا می شد و شروع می کرد به درست کردن. در آن خلال مثلاً فرمانفرما وارد می شد. فرمانفرمای آن وقت شاید شما نمی دانید چه مسئله ای بود. ایشان، قلیان را به دست او می داد و می گفت شما آب توی آن بریز تا من آتش درست کنم یا به عکس این برای این بود که برخورد با آن مغزهای فاسد گاهی باید طوری باشد که از اول طمع به طرف نکنند. اگر با تواضع و خضوع، آن طوری که آن وقتها متداول بود با آنها رفتار می کردند، او طمع می کرد که اگر مطلبی دارد تحمیل کند، اما وقتی برخورد، برخورد این طوری بود، ساده و لکن کوبنده، دیگر او نمی توانست مطلب را به او تحمیل کند.
رضاخان از مدرس می ترسید، برای این که مدرس انسان بود. از قراری که نقل کرده اند در آن زمان مدرس از جمله گفته بود: «در مجلس ما یک مسلمان است و آن هم ارباب کیخسرو (زردشتی) است!». رضاخان رقیب خودش را مدرس می دانست، به دیگران اعتنا نداشت. وقتی مدرس می ایستاد و صحبت می کرد همه را متزلزل می کرد. وضع زندگیش هم آن بود که شما شنیده اید و من دیدم. منزلش یک منزل محقر از حیث ساختمان، زندگی او یک زندگی مادون عادی بود. لباسش از کرباس بود از خود ایران.»
و در ضمن بیاناتی که در ۱۶ آبان ۱۳۵۷ در نوفل لوشاتو ایراد کردند از جمله، فرمودند:
«باز در همان زمان یکی از اشتباهات این بود که مردم یا آنهایی که باید مردم را آگاه کنند، پشتیبانی از مدرس نکردند. مدرس تنها مرد بزرگی بود که با او رضاخان مقابله کرد و ایستاد و مخالفت کرد. در مجلس بعضی ها موافق با مدرس بودند و بعضی سرسخت مخالفت می کردند. در آن وقت جناح هایی می توانستند پشت سر مدرس را بگیرندو پشتیبانی کنند. اگر پشتیبانی کرده بودند، مدرس مردی بود که با منطق قوی و اطلاعات خوب و شجاعت و همه اینها موصوف بود. ممکن بود در همان وقت شر این خانواده کنده شود، و نشد.»
امام بزرگوار در وصیت نامه تاریخی خود (سال ۱۳۶۰) از آیت الله شهید مدرس و رهنمود او هم سخن گفته و از جمله می نویسد:
«… و وصیت من به گروه های مسلمان که از روی اشتباه به غرب و احیانا به شرق تمایل نشان می دهند… آن است که بر سر اشتباه خود پافشاری نکنید و با شهامت اسلامی به خطای خود اعتراف و با دولت و مجلس و ملت مظلوم برای رضای خداوند هم صدا و هم مسیر شده، و این مستضعفان تاریخ را، از شر مستکبران نجات دهید، و کلام مرحوم مدرس، آن روحانی متعهد پاک سیرت و پاک اندیشه را به خاطر بسپرید که در مجلس افسرده آن روز گفت: اکنون که باید از بین برویم، چرا بادست خود برویم.»
«من هم امروز به یاد آن شهید راه خدا به شما برادران مؤمن عرض می کنم، اگر ما با دست جنایتکار آمریکا و شوروی از صفحه روزگار محو شویم و با خون سرخ، شرافتمندانه با خدای خویش ملاقات کنیم، بهتر از آن است که در زیر پرچم ارتش سرخ شرق و سیاه غرب زندگی اشرافی مرفه داشته باشیم.»
و در آغاز پیام خود خطاب به آقای هاشمی رفسنجانی که ایشان را ترور کرده بودند، نوشته اند:
«مرحوم مدرس که به امر رضاخان ترور شد، از بیمارستان پیام داد: «به رضاخان بگویید من زنده هستم» مدرس حالا هم زنده است. مردان تاریخ تا آخر زنده هستند.»
از مجموع آنچه از سخنان امام درباره آیت الله شهید مدرس نقل شد، به خوبی پیداست که آن شهید راه دین، چه اندازه در نظر امام، بزرگ جلوه کرده بود، و امام هم چقدر از او الگو گرفته بود. جالب است که سرانجام نیز به دستور حضرت امام خمینی(ره) در جمهوری اسلامی ملت ایران، مرقد شهید آیت الله مدرس به طرز آبرومندی بازسازی شد، و با اینکه در جای دوری قرار گرفته، زیارتگاه مجاور و مسافر است. خدا را شکر که نویسنده همراه خانواده، توفیق یافتیم که در کاشمر، مرقد آن مرد نامی تاریخ معاصر را زیارت کنیم و بر عامل تبعید و شهادت او؛ رضاخان، لعنت فرستیم.
تبعید مراجع و فقهای نامی عتبات به ایران
در سال ۱۳۴۱ قمری به واسطه تحمیلات مقامات نظامی و سیاسی انگلیس که عراق را اشغال کرده و حکومت دست نشانده خودشان ملک فیصل را برسرکار آورده بودند، مراجع و فقهای نجف اشرف و کربلا و کاظمین دست جمعی به عنوان اعتراض، عراق را ترک کرده و
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
