اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل هرکس خود باید به زندگی خویش معنا ببخشد
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 56
فرمت فایل پاورپوینت
نامه میبد، ش ۳
چکیده: آقای ملکیان در این گفت وگو، معانی و برداشت های متعدد از بحث «معنای زندگی » را از یکدیگر باز شناخته و پس از ارائه توضیحاتی در باره هر کدام، به مسائلی همچون مجهول بودن یا مکشوف بودن معنای زندگی، رابطه عشق با معنای زندگی و ساحت های گوناگونی که در آنها مساله «معنای زندگی » قابل طرح است، پرداخته است .
در مورد معنای زندگی اولا باید دو امر را از یکدیگر تفکیک کرد . گاه مراد از معنای زندگی، هدف زندگی است و گاه مراد از آن، فایده زندگی است و اینها خیلی با هم متفاوتند . نخست، درباره معنای زندگی، به معنای هدف زندگی سخن می گویم . گاه هدف به موجودی که دارای علم و اراده است، نسبت داده می شود و گاه به موجودی که دارای علم و اراده نیست . حال ما در میان موجوداتی که دارای علم و اراده هستند، توجه خود را به انسان محصور می کنیم . موجود صاحب علم و اراده، در یکایک کارهای آگاهانه ای که انجام می دهد، رسیدن به چیزی را در نظر دارد که به آن هدف می گوییم .
به این نوع هدف که درون شخص دارای علم و اراده است، به همان دلیل که درون آن شخص است، هدف خودبنیاد می گوییم; یعنی هدفی که بنیادش در خود موجود دارای علم و اراده است . اما گاهی هدف به موجودی نسبت داده می شود که دارای علم و اراده نیست . در این گونه موارد، وقتی می پرسیم که هدف چیست، مراد این است که سازنده این موجود، چه هدفی از ساختن آن داشته است . به این هدف، هدف خارجی گفته می شود; یعنی هدفی که در باطن و درون خود این شی ء نیست; بلکه در خارج اوست; یعنی در ذهن و ضمیر سازنده اوست . حتی وقتی که به رفتار انسان هدفی نسبت می دهیم، مرادمان همین معنای دوم است; چون رفتار انسان دارای علم و اراده نیست . تا این جا بین هدف خودبنیاد و هدف خارجی تفکیک قائل شدیم .
آیا می شود به زندگی هدف خودبنیاد نسبت داد؟ به نظر می آید اگر مراد از هدف، هدف خودبنیاد باشد، باید بگوییم که زندگی هیچ هدفی ندارد; چون دارای علم و اراده نیست تا هدف داشته باشد . آیا می توان به زندگی که خود دارای علم و اراده نیست، هدفی خارجی نسبت داد؟ پرسش اصلی این است که آیا همان طور که برای مثال، ساعت، سازنده ای دارای علم و اراده داشته است، زندگی انسان ها هم سازنده ای دارای علم و اراده دارد یا خیر؟
پاسخ این سؤال بسته به این که شما مادی (۱) یا به تعبیر دیگر، حتی سکولار (۲) (به یکی از معانی آن) باشید و یا الهی باشید، تفاوت پیدا می کند . اگر شما ماتریالیست یا به تعبیری، سکولار باشید، طبعا قائل به این نیستید که زندگی پدیدآورنده ای دارد که از علم و اراده برخوردار است; در این صورت نمی توان گفت که زندگی دارای هدف خارجی است . از سوی دیگر، اگر شما الهی باشید، می توانید قائل به این باشید که زندگی، سازنده ای دارد و آن سازنده دارای علم و اراده است; بنابراین می توان گفت که آری; این زندگی دارای معناست; یعنی دارای هدف خارجی است .
اما گاهی مراد از معنای زندگی، هدف زندگی نیست; بلکه فایده زندگی است . وقتی می توانیم برای چیزی فایده ای در نظر بگیریم که آن چیز را در یک بافت (۳) یا سیاق و در یک محیط بزرگ در نظر بگیریم و بعد سؤال ما این باشد که کارکرد این چیز در این بافت یا سیاق چیست؟
در مورد انسان هم باید یک محیط یا یک بافت را در نظر بگیریم و بعد بگوییم که در این بافت بزرگ، این بخش کوچک در حال ایفای چه نقشی است؟ این جا دیگر بحث هدف نیست; بلکه بحث کارکرد و نقشی است که یک شی ء در این مجموعه بزرگ تر ایفا می کند . مثلا می توان زندگی انسان ها را در بافت بزرگ تر زندگی کره زمین و زندگی کره زمین را در بافت بزرگ تر زندگی منظومه شمسی و زندگی منظومه شمسی را در بافت بزرگ تر کهکشان راه شیری و کهکشان راه شیری را در بافت عظیم تر عالم طبیعت و حتی عالم طبیعت را در بافت عظیم تر جهان هستی قرار داد . آیا در این جا نیز میان ماتریالیست ها و سکولارها و الهیون و معنویون تفاوت هست؟ در نظر اول شکی نیست که هم مادیون می توانند زندگی انسان را در یک بافت عظیم تر در نظر بگیرند و آن را جزیی از یک کل بزرگ تر بدانند و هم الهیون . بنابراین به نظر می آید هر دو می توانند به این سؤال جواب مثبت دهند; یعنی قائل باشند که زندگی دارای کارکردی در یک بافت بزرگ تر است . اما اگر دقت کنید می بینید که هیچ کدام نمی توانند چنین پاسخی بدهند .
فرض می کنیم کسی زندگی انسانی را در بافت بزرگ تری مثل زندگی کره زمین قرار داد و با این کار، زندگی در یک کل بزرگ تر دارای فایده گردید; اما اگر خود این کل بزرگ تر فایده ای نداشته باشد، باز در نهایت زندگی انسان فایده ای پیدا نکرده است . دلیل این مطلب آن است که اگر شما زندگی انسان را در بافت بزرگ تری قرار دادید، ظاهرا این زندگی معنادار شده است; به شرطی که آن زندگی بزرگ تر فایده ای داشته باشد . حال برای این که آن زندگی بزرگ تر فایده داشته باشد، باز باید دو چیز اثبات بشود: یکی این که کل بزرگ تری وجود دارد که این بزرگ تر، جزئی از آن است; دوم این که خود این جزء کوچک تر در آن جزء بزرگ تر نقشی ایفا می کند . اما باز خود آن کل بزرگ تر هم باید فایده ای داشته باشد و آن هم اگر بخواهد فایده ای داشته باشد، باز دو شرط دارد: یکی این که جزئی از یک کل بزرگ تر باشد; دیگر این که این جزء، در آن کل، ایفای نقش کند . همین طور جلو می رویم و در نهایت شما چه سکولار باشید و چه الهی، به کلی می رسید که آن کل، خودش جزء یک کل بزرگ تر نیست و چون جزء یک کل بزرگ تر نیست، به طریق اولی نقشی هم در کل بزرگ تر ایفا نمی کند و چون نقشی ایفا نمی کند و جزئی از یک کل بزرگ تر نیست، خودش دارای فایده نیست و هنگامی که خودش دارای فایده نباشد، جزء این کل هم دیگر دارای فایده نمی باشد . پس وقتی این جزء دارای فایده نشد، جزء کوچک تر این جزء هم دارای فایده نخواهد بود و در نهایت، زندگی هم بی فایده می شود .
تنها فرق یک شخص الهی با یک شخص مادی، در این است که آخرین کل برای یک مادی، طبیعت است . اما شخص الهی طبیعت را هم جزئی از یک کل بزرگ تر به نام فراطبیعت یا عالم مجردات می داند که قاهر بر آن است . تمام سخن من تا این جا فقط درباره حیات انسانی بود . اما ممکن است کسی به جای این که حیات انسانی یا حیات انسان به صورت کلی را طرح کند، معنای زندگی خود را جویا شود . وقتی کسی از معنای چیزی سخن می گوید، باید به دقت تعیین کند که اولا مرادش از معنا، هدف است یا فایده و ثانیا مرادش از هدف، هدف خودبنیاد است یا هدف خارجی و ثالثا آیا سؤال، راجع به هدف یک پدیده است یا هدف یکی از مصادیق آن پدیده .
هر کسی می تواند از خود بپرسد که معنای زندگی من چیست . به نظر من درباره معنای زندگی یک انسان خاص نیز باید ببینیم آیا مراد «هدف » است یا «فایده » . در صورت اول، باید ببینیم چه کسی این زندگی من را پدید آورده است . آن وقت از او بپرسیم که تو از این زندگی که به من داده ای، چه هدفی داشته ای؟ به همین ترتیب، اگر سؤال از معنای زندگی من، نه به «هدف زندگی من » ، بلکه به فایده زندگی من مربوط باشد، باید ببینیم این زندگی من، جزئی از چه کل بزرگ تری است و ببینیم این زندگی من، در آن جزء بزرگ تر و در آن context بزرگ تر چه نقشی ایفا می کند .
در این جا می توانیم معنای دیگری را مد نظر قرار دهیم و آن این که ما اساسا کاری به سازنده زندگی خود و این که این زندگی ما جزئی از یک کل بزرگ تر هست یا نه، نداریم، بلکه راجع به معنای زندگی خود می پرسیم; اما مرادمان این است که بدانیم در زندگی خود به دنبال چه چیزی هستم . این، یک هدف خود بنیاد است . هدف خود بنیاد من به عنوان زیست کننده; نه هدف خودبنیاد کسی که این زیست را در اختیار من نهاده و به من عطا کرده است .
این سؤال شاید از همه سؤالات قبلی، اگزیستانسیال تر یا وجودی تر باشد و به مبانی و مبادی ما بعدالطبیعی یا فلسفی کم تری هم تکیه می زند; زیرا خیلی کاری به این ندارد که آیا زندگی، سازنده ای داشته یا نه، برای چه هدفی ساخته شده و آیا اساسا هدفی داشته است یا نه; کاری هم به این ندارد که زندگی جزئی از یک کل بزرگ تر هست یا نه و آن در آن کل بزرگ تر چه نقشی ایفا می کند .
اگر این سؤال درباره معنای زندگی طرح شود، به دو طریق می توان به آن پاسخ داد: یک طریق، زندگی را دارای یک نظام طولی تصویر می کند که در آن هر کاری، وسیله ای برای کار یا هدف بعدی می شود . هر کاری مقدمه ای می شود برای رسیدن به ذی المقدمه دیگری که خود آن ذی المقدمه نیز باز ذی المقدمه ای است برای مقدمه دیگری و قس علی هذا . آیا این راه موفقی ست یا نه؟
به گمان من این راه به دو جهت موفق نیست: یکی این که اگر شما این نظام طولی را درست کردید، بالاخره یک جا به نهایت می رسید . وقتی به نهایت رسیدید و کسی از شما پرسید که این را دیگر برای چه می خواهید، شما خواهید گفت که این را دیگر برای چیزی نمی خواهم . این دیگر مطلوب لذاته است; نه مطلوب لغیره . اشکال دیگری هم برای این دیدگاه وجود دارد و آن این که این نظام طولی را به صورت نظری می توان تصویر کرد; ولی هیچ وقت به طور عملی نمی توان آن را نشان داد . یعنی نمی توانیم بگوییم کل زندگی من یک سمت و سویی برای آن دارد .
بنابراین خوب است راه دومی طی شود و آن راه، این است که بگوییم زندگی من از این راه معنادار است که یک مجموعه موزاییکی است . این موزاییک ها را موزاییک های زمان نگیرید; بلکه موزاییک های افعال ارادی و اختیاری بگیرید; زیرا بحث معنا، به معنای هدف، فقط در افعال ارادی اختیاری قابل طرح است . بعد بگویم زندگی من وقتی معنادار است که سراغ هر یک از این موزاییک ها که می روم، یا خود آن، مطلوب لذاته باشد یا با یکی دو واسطه به یک مطلوب لذاته برسد; ولی دیگر نظام طولی بین آنها برقرار نباشد . هر یک از این موزاییک ها سرنوشت خاص خود را دارند . اگر زندگی من از این گونه موزاییک ها پر شود، معنادار است; خواه جهانی ورای این جهان در کار باشد یا نباشد; خواه زندگی من جزئی از یک کل بزرگ تر باشد یا نباشد . زندگی من وقتی معنا دارد که من هر کاری بکنم، مطلوب لذاته باشد یا با یک یا چند واسطه به یک مطلوب لذاته برسد .
کشف یا جعل معنای زندگی
سؤالی در مورد معنای زندگی وجود داشته است و آن این که آیا معنای زندگی کشف شدنی است یا جعل کردنی؟ اگر بگویید معنای زندگی چیزی است که باید کشف کرد، مقصود این است که زندگی دارای معنایی در نفس الامر است; حال چه به معنای هدف باشد یا فایده و چه خودبنیاد باشد یا خارجی . ممکن است کسانی بگویند که برای زندگی معنایی وجود ندارد; بلکه هر کس خود باید معنایی به زندگی خود ببخشد . اگزیستانسیالیست های الحادی، مثل «سارتر» و علی الخصوص «کامو» معتقدند که زندگی معنا ندارد و ما خود باید به زندگی معنا بدهیم . حال چگونه می شود به زندگی معنا بخشید؟ ممکن است کسی برای کل زندگی اش هدفی قائل شود; یعنی با خود قرار بگذارد که من از این به بعد چنان زندگی می کنم که هدفی یگانه یا چند هدف به دست من محقق شوند . این جا هم در واقع به زندگی معنا داده شده است; البته معنای مجعول و نه مکشوف .
این معنا همان طور که ویکتور فرانکل، بنیان گذار مکتب لوگوتراپی یا معنا درمانی، قائل بود، می تواند سه سنخ باشد . کسانی هستند که زندگی خود را چنین معنا می بخشند که می گویند من باید فلان اثر را پدید بیاورم یا باید فلان کار را بکنم . اینها در واقع از این راه به زندگی خود معنا بخشیده اند که زندگی خود را یک پروژه کرده اند . نوع دیگری از معنا دادن به زندگی که به گفته دکتر فرانکل امکان پذیر است، آن است که من زندگی ام را یک پروژه ندانم; بلکه به زندگی با یافتن تجارب خاصی معنا بدهم . اولی جنبه فعالانه دارد و دومی جنبه منفعلانه . نوع سوم، معنایی است که بیشتر مورد نظر خود ویکتور فرانکل می باشد و آن این است که کسانی از راه درگیر شدن با درد و رنج های اجتناب ناپذیر زندگی، به زندگی خود معنا می دهند . به نظر من هر سه امکان پذیر است و حتی ممکن است قسم چهارم یا پنجمی را هم تصور کرد .
حوزه های بحث از معنای زندگی
مساله معنای زندگی در سه زمینه قابل طرح است: یکی در فلسفه دین; در این حوزه، این سؤال قابل طرح است که دین به طور کلی یا هر یک از ادیان و مذاهب خاص، چه معنایی برای زندگی انسانی قائل هستند . حوزه دوم، فلسفه اخلاق است و اعتقاد من بر این است که پرداختن به مساله معنای زندگی در فلسفه اخلاق، حتی مناسب تر از فلسفه دین است; چون اساسا اخلاق، علم معنای زندگی است . اگر زندگی معنایی نداشته باشد، چه معنای مج
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
