اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل آدم بودن چه سخت است
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 59
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل آدم بودن چه سخت است؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل آدم بودن چه سخت است انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 30 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل آدم بودن چه سخت است:
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل آدم بودن چه سخت است آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل آدم بودن چه سخت است با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل آدم بودن چه سخت است از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل آدم بودن چه سخت است، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل آدم بودن چه سخت است :
چرخه غریبی ست این آدم بودن. فراز و نشیب زیادی دارد. گاه در اوج است، گاه در فرود و باز در اوج. و سخت است در اوج ماندن. و در فرود چه؟ در فرود هم می شود آدم بود، می شود آدم ماند، آن هم با بروز نشانه ها، تصویرها، و حسهای گنک و در هم پیچ وجدان خفته آدمی. مرد در این چرخه، در آدمهای دیگر داستان تکرار می شود. در فرمانده عراقی و حتی نگهبان. هر کدام شان جداگانه شخصیتی جدای از مرد دارند. اما همه را که کنار هم می گذاری، می بینی همه شان نمود یک شخصیتند، یک آدمند. مرد نمی تواند ببیند سربازها نوجوانی را کشته اند. چون باشان سر و کار داشته است، به امثال او درس آموخته ست. و حالا هنوز جنازه اش جلوی چشمهاش است. چراغ هشدار وجدان اوست. نمی خواهد دم به ساعت او را ببیند، یاد خودش بیفتد یا یاد بچه های دیگر. می خواهد غرق شود در این دنیایی که دیگران براش ساخته اند. مثل فرمانده یا معاون یا آن دوست خوابش. می رود به فرمانده می گوید جنازه را باید خاک کند. چون فکر می کند بو می دهد. از جنازه تازه پسرک بوی مردار می شنود. فرمانده می گوید او هم آن اوایل این بو را می شنیده ست. اما بعد عادت کرده ست. یعنی همه شان درگیر این حس بوده اند. و اصلاً چرا بوی مردار؟ شاید این بو، بوی درون آشفته خودشان است. درون زخمی ای که هیچ کاری از دستش برنمی آمده و سالها پیش مرده ست. این بو بوی روح آدمهای داستان است، بوی روح مرده شان همه جا جریان دارد. و همه جا با تصویر جنازه پسرک همراه است. برای همین است که مرد می خواهد هر طور شده برود پسرک را خاکش کند.
«قربان، می شود جنازه های دشمن را خاک کنیم؟»
نباید کسی وجود داشته باشد که به آدم هشدار بدهد روحش مرده ست. مرد این را می فهمد. و از غلیان حس فهمیدن این باور نمی تواند خودش را نگه دارد. آرام نشان می دهد. اما ناگهان فریاد می زند.
«قدمهای مرد تند شدند. پشت پاهاش جنازه پسربچه افتاده بود زمین. نمی توانست نگاهش نکند. بلد نبود. نگاهش می کرد. به نظرش آمد نباید پانزده شانزده سالش بیشتر باشد، اول یا دوم دبیرستان، نفهمید چش شد. فریاد زد. رفیقش را صدا کرد.»
این فریاد فریاد وجدان خفته مرد است. نهیبی ست از درون مرد به مرد. از آن سوی مرزهای آدم بودن یا نبودن. فریاد فریاد بلندی ست. حتی آنها را که خوابند، از خواب بیدار می کند.
«صدای رفیقش از تو سنگر آمد: «چیه؟»
«هیچی.»
«پس چرا این طوری صدام زدی؟»
«همین طوری.»
«گم شو بابا!»
پرده جلوی سنگر افتاد. صدای غرغر رفیقش آمد:«داشت خوابم می برد تازه.»
همه خوابند یا خواب نشان می دهند. فرمانده به آن بو عادت کرده ست. معاون هم. بقیه هم. اما مرد نمی تواند. نگهبان جور دیگری نمی تواند. او آدم ترسویی ست. جانش براش عزیز است.
«نگهبان از خاکریز آمد پایین. می ترسید اگر وسط خاکریز بایستد بزنندش.»
گفت: «با توام، یابو!»
و مرد اسیر وجدان خود است. با اینکه می داند ممکن است کشته شود، از جایی حرکت می کند که امکان کشته شدن دارد. تصویر اول هم حتی بر این نکته تأکید دارد، سایه ای بر سر، سایه ای که می تواند بی سر باشد، همان طور که آرزوی خود مرد شاید باشد.
«سایه اش دست تو جیبهایش کرده بود و بی حال می رفت. سر نداشت. سایه سرش افتاده بود آن طرف خاکریز.»
مرد دچار احساسهای چندگانه ست. می آید به فرمانده اش می گوید جنازه ای دارد جان می دهد. دستش که به یخ می خورد، احساس می کند فرمانده را دوست دارد و جبهه جای خوبی ست. شاید به این دلیل که فهمیده ست فرمانده هم او را درک می کند، اما کاری از دستش بر نمی آید. بنابراین تلاش می کند هر طور شده برود جنازه را خاک کند. تنها کاری که از دست یک معلم بر می آید. تصویر پسر بچه هم مدام جلوی نظرش است، حتی از پشت جریان آبی که می خواهد بنوشد. بعد دیگر حتی او را همیشه همین طور به یاد می آورد. از پشت جریان آبی که قرار بوده خورده شود. آبی که می تواند نشانه زلالی و پاکی باشد یا وجدان یا ذات پاک یا هر نشانه ای که به معصومیت مربوط می شود. این آب زلال چیست؟ این مرد کیست؟ چرا می خواهد منبع آب را ببرد نزدیک سنگرشان؟
مرد خنده اش گرفت: «بیا این منبع را ببریم نزدیک سنگرمان!»
«نگفتم این قدر تو آفتاب وانیسا.»
«نمی توانم ظرفهارو بشورم. گِلِ خالیه.»
آیا واقعا همین طور است؟ مرد آرام و قرار ندارد. می رود پیش نگهبان تا با زبانی رمزی به نگهبان بفهماند چه قصدی دارد.
مرد گفت: «دیدی بچه ها با این پسره چی کار کردند، چقدر بش تیر زدند؟»
«چی؟»
«فکر می کنی چند سالشه؟»
«نمی دانم.»
«نباید این طور می انداختندش و می رفتند.»
و نگهبان می فهمد مرد چه می گوید. خودش هم بین آنها که به پسرک تیر زده اند بوده ست. می خواسته چشم مصنوعی پسرک را برای خودش داشته باشد
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
