خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی در فرانسه
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 53
فرمت فایل پاورپوینت
فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی در فرانسه شامل 50 اسلاید آماده است که میتواند محتوای شما را به شکلی حرفهای، منسجم و چشمنواز به مخاطبان منتقل کند.
برتریهای فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی در فرانسه در یک نگاه:
- طراحی منحصربهفرد
- فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی در فرانسه با بهرهگیری از اصول زیباییشناسی و ترکیب رنگهای مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما میدهد.
- راهاندازی فوری
- فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی در فرانسه نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
- وضوح عالی
- اسلایدها به گونهای طراحی شدهاند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.
همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی در فرانسه هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهاییشده و تستشده ارائه میشود.
توصیه مهم: نسخههایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی در فرانسه اما خارج از منبع رسمی منتشر میشوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.
همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!
استوارت میل می گفت که کاروانهای بزرگ اندیشه از سه منزل می گذرند: «ریشخند، گفتگو، پذیرش ». بیش از پنجاه سال است که فلسفه تحلیلی در اغلب کشورها از منزل سوم گذشته است، اما در فرانسه تازه از منزل اول رد شده است. ژاک بوورس، (Jacque Bouveresse) ،یکی از جانبداران برجسته آن در سال ۱۹۶۵ به افتخار استادی «کولژ دوفرانس » مفتخر شده است. چندین اثر در زمینه این فلسفه نوشته یا ترجمه شده است. با این همه باز هم این فلسفه شبهه برمی انگیزد و هنوز هم آن را به بازی نمی گیرند. راهش دراز بوده است و همچنان دراز خواهد بود.
فلسفه تحلیلی در پایان قرن نوزدهم در «ینا» با فرگه، مبدع منطق جدید، و در اروپای مرکزی با مکتب برنتانو، (Brentano) و در انگلستان، علی الخصوص در کمبریج، با راسل و مور پدیدار شد. پراگماتیسم امریکایی تا اندازه ای از این فلسفه به دور است، اما نطفه بسیاری از ایده های رایج در فلسفه تحلیلی را دربر دارد: پیوند اندیشه و نشانه ها، توجه به منطق، اثبات گرایی. این اندیشمندان با یکدیگر تفاوت دارند اما وجه مشترک آنان در رد ایدئالیسم (کانتی یا هگلی) و تاکید بر واقعیت و عینیت قواعد، اعم از قواعد منطقی یا اخلاقی، در برابر پسیکولوژیسم، اصالت طبیعت و تاریخیگری است. بین دو شاخه فلسفه تحلیلی در همان ابتدای پیدایش رابطه برقرار می شود. فرگه با راسل مکاتبه می کند، راسل درباره آراء جیمز و یکی از شاگردان برجسته برنتانو، ماینونگ، (Meinong) ،بحث می کند. اما فرانسویان از این معرکه به دورند. با این همه عالم فلسفه در فرانسه در سالهای دهه ۱۹۲۰ آنچنان در خودنخزیده بود که بعدا خزید. مجله های آن دوران را که باز می کنیم، ترجمه ها و مباحثی درباره فلسفه انگلیس و امریکا (خاصه فلسفه پیرس و جیمز) در آنها می بینیم و حتی نوشته ای از فرگه در مجله La Revue de metaphysique et de morale (مجله متافیزیک و اخلاق) منتشر شده است. کوتورا در فرانسه مدافع منطق گرایی می شود، اما در جنگ ۱۹۱۴ می میرد. چرا در آن دوران تماسی حاصل نشد؟ دو عامل در کار بود: اول اینکه فیلسوفان و ریاضی دانان فرانسوی با منطق خصومت داشتند و این خصومت از فیلسوفان «ایده ئولوگ » (۱) و شاید هم از دکارت سرچشمه می گیرد و در میان ریاضی دانان نیز سرسخت ترین منتقد منطق گرایی پوانکاره است که می گوید «منطق نه فقط عقیم است بلکه تناقض می زاید.» عامل دوم غلبه ایدئالیسم اسپیریتوآلیست است که تا مدتها نسبت به هر شکل از واقعگرایی شبهه داشت. در دهه های ۲۰ و ۳۰ که آنچه «واقعگرایی تحلیلی راسل و مور» خوانده می شود در کمبریج بر مسند قدرت فکری نشست، و در آلمان کارناپ و شلیک بر آن شدند تا دستاوردهای منطق جدید را درخصوص نظریه شناخت به کار بندند و حلقه وین را پایه ریزی کردند، در فرانسه نیز افق عوض شد، اما به سود جریانهای دیگری در فلسفه آلمان (یعنی به سود سه «ه» که هگل و هوسرل و هایدگر باشند). منطقیان جوان مانند هربران و نیکو جز نافهمی و خصومت چیزی ندیدند و آنقدر جوان مردند که نتوانستند در اوضاع و احوال تاثیری بگذارند. شاید فقط کسی به نام کاوایه، (Cavailles) که هم آثار هوسرل را درس می داد هم آثار کارناپ و ویتگنشتاین را، توانسته باشد تاثیری نهاده باشد. وقتی که تاثیر عظیم برونشویگ را به یاد می آوریم که «جزم گرایی منطق سالار» راسل و «شکاکیت تجربی » هیوم را به یک چوب می راند، می فهمیم که چرا در فرانسه، تجربه گرا و (یا) منطق گرا بودن یعنی محکوم کردن خود به فیلسوف نبودن. چه بسا که انزوای تنها «پوزیتیویست منطقی » فرانسه که روژیه نام داشت به سبب آن باشد که آن دو صفت شرم آور را به سازش با حکومت ویشی درآمیخته بود.
از این روست که وقتی پس از ۱۹۴۵ فلسفه تحلیلی در بریتانیای کبیر و ایالات متحده به سنت غالب فلسفی تبدیل شد، فرانسویان یکسره از این جریان بر کنار ماندند که البته تقاص هم پس دادند. پدیدارشناسی «وجودی » سارتر و مرلوپونتی بیش از هر چیز داعیه آن داشت که «فلسفه آگاهی » است. از هوسرل بیشتر ایدئالیسم برترینی را برگرفتند و به علاقه او به منطق که وجه مشترک وی با برنتانو بود کمتر توجه کردند. در همان زمان، انگلیسیها به پیروی از ویتگنشتاین و رایل، (Ryle) علم مخالفت با فلسفه دکارت برداشتند و در برابر فلسفه های ذهنیت از عینیت زبان و رفتارهای عام دم زدند. زمانی که لنگر ساختارگرایی فرانسه به سوی «فلسفه مفهوم » می رود و بر تقدم زبان در ساختارهای اندیشه تاکید می کند، از سرمشق زبان شناسی سوسور پیروی می کند که مساله دلالت دالها را به یک سو می نهد، در حالی که این مساله از همان زمان فرگه و راسل ذهن اهل تحلیل را سخت مشغول داشته بود. مکتب باشلار، کواره (Koyre) و کانگیلم، (Canguilhem) به غیر از شناخت شناسی تاریخی، شناخت شناسی دیگری نمی شناسد، حال آنکه پوزیتیویستها به پیروی از کارناپ همت بر «بازسازیهای عقلانی » شناخت علمی می گمارند. با این همه فرانسویان ابزارهایی داشتند که از همان زمان گفتگو را برپا دارند. از این رو بود که اغلب آراء ضدعقلی رایل را به آراء هایدگر نزدیک می کردند; توجه ساختارگرایان به زبان ممکن بود آنان را به «فلسفه زبان عادی » آکسفورد هدایت کند و اهل فلسفه علم چه بسا می توانستند توجه کنند که یکی از نویسندگانی که آثار آنان بیش از همه در سنت فلسفی انگلیسی – امریکایی مورد بحث قرار می گیرد دوئم، (Duhem) فرانسوی است. با این حال وقتی که در ۱۹۵۹ چند تن از برجستگان فلسفه فرانسه که یکی از آنها مرلوپونتی بود در «روایومون » با چندتن از فیلسوفان تحلیلی روبه رو شدند، حاصلی جز قیل و قال کرها به دست نیامد.
می توان گفت که تا سال ۱۹۷۰ خواندن و بررسی آثار نویسندگان فلسفه تحلیلی کار چند متفکر تک افتاده بود، مانند: وویی من که آثار راسل و کواین را می خواند، گرانژه که آثار ویتگنشتاین را می خواند و ترجمه می کرد، لارژو که درباره فرگه و نامگرایی می نویسد، ریکور که آثار فرگه، استراوسون و آستین را منتشر می کند. اما این تلاشها همچنان حاشیه ای است، مخصوصا که مبدا آنها از دیدگاههایی است که با دیدگاههای تحلیلیان بیگانه است: وویی من و گرانژه از منظر فلسفه کانت آغاز می کنند و هیچ علاقه ای هم نه به تجربه گرایی داشته اند نه به فلسفه زبان; بعدها لارژو با فلسفه تحلیلی سخت مخالفت می کند; ریکور به ویژه از فیلسوفان تحلیلی آکسفورد توقع نوعی بازسازی پدیدارشناسی و تاویل دارد ولی به آثاری که ممکن است مخالف این دیدگاهها باشد کمتر توجه می کند. تنها ژاک بوورس است که خیلی زود آشکارا جانب آن نوع روشها و آرائی را می گیرد که معمولا جزء فلسفه تحلیلی است. تقریبا در تنهایی کامل به همگنان خود سفارش می کند که اندکی بیشتر آثار کارناپ، پوپر و علی الخصوص ویتگنشتاین را بخوانند. فقط در پایان دهه ۱۹۷۰ است که نسل دیگری از فیلسوفان به نوشتن رساله هایی درباره آن نویسندگان و نوشتن به زبان انگلیسی و برقرار کردن تماسهای بین المللی که برای پرداختن به این نوع فلسفه لازم است، آغاز می کنند.
دلیل بی مهری فرانسویان به فلسفه تحلیلی فقط اختلاف نظر درباره نظریه ها نیست. اغلب فیلسوفان تحلیلی دیگر نه پوزیتیویست هستند نه تجربه گرا، و شمار فراوانی از «جزمیات » این مسلک را دور انداخته اند.
اوجگیری علوم شناختی و توجه روزافزون به فلسفه ذهن بسیاری از تحلیلیان را در اینکه فلسفه زبان فلسفه «اولی » باشد به تردید انداخته است. با اینکه زمانی (تقریبا قبل از ۱۹۶۰) بود که وجه تمایز فلسفه تحلیلی در آن بود که از پاره ای نظریه ها (عمدتا از نظریه های پوزیتیوی
