اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل معرفت شناسی، عقلانیت و اقتصاد، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 51
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل معرفت شناسی، عقلانیت و اقتصاد، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل معرفت شناسی، عقلانیت و اقتصاد ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل معرفت شناسی، عقلانیت و اقتصاد، کیفیت تضمینشده دارد.
چکیده: یکی از وجوه تفاوت میان اقتصاد اسلامی و اقتصاد متعارف، در مبانی معرفت شناختی آنهاست. تأثیر معرفتشناسی برعلوم اجتماعی از جمله اقتصاد، حداقل میتواند از سه بعد: متدلوژی علوم، محتوای نظریههای علمی و قلمرو علوم باشد. تأثیر معرفتشناسی در متدلوژی اقتصاد، به گونهای است که پذیرش نوعی خاص از معرفتشناسی، مستلزم اتخاذ روشی خاص در بررسی مسائل اقتصادی است. به همین جهت، شیوههای به کار گرفته شده در اقتصاد، نتیجه دیدگاههای معرفتشناسانه اقتصاددانان است. پذیرش عقلانیت جامعنگر اسلامی، این امکان را برای نظریهپرداز اقتصاد اسلامی فراهم میسازد تا خود را محصور در روشهای تجربی و ریاضی نسازد؛ بلکه به تناسب موضوعات، از روشهای گوناگون تحلیل استفاده نماید و بویژه اثرپذیری رفتار اقتصادی را از آموزههای دینی تبیین کند.
۰
در میان اندیشمندان مسلمان که مباحث اقتصادی اسلام را بررسی کردهاند، از دیرباز سنت بر آن بوده است که دیدگاههای اسلامی را در مقایسه با دیدگاههای سوسیالیستی و لیبرالیستی، بحث و بررسی کنند. ظهور این سنت، متأثر از وجود عواملی چند بوده است، که مهمترین آنها را میتوان دو عامل دانست.
نخست آنکه، در آن سالها چالش اصلی فکری پیش روی اسلام را، دیدگاههای سوسیالیستی و سرمایه داری لیبرال تشکیل میداد.
دوم آنکه، بسیاری از دیدگاههای اسلامی در زمینه علوم انسانی به طور اعم و علو م اجتماعی به طور اخص، در سایه شناخت دستاوردهای جدید این علوم قابل استخراج و تبیین بود. سؤالات و مسائلی را که این گونه علوم پیش روی اندیشمند مسلمان قرار میداد، وی را ناگزیر میساخت تا برای یافتن پاسخ درست آنها، به منابع اسلامی رجوع کند و تلاش نماید تا از این طریق برای پاسخ مسائل قدیم تقریری نو بیابد و در قبال مسائل نو، پاسخهایی در خور فراهم آورد.
امروزه، علاوه بر این دو دلیل، مسائلی دیگر وجود دارد که ضرورت این نگاه مقایسهای را بیشتر ساخته است. در جهان کوچک شده ما که اطلاعات و اندیشههای گوناگون به طور فزاینده در جریان است، توجه به آنچه که دیگران میاندیشند و میگویند و موضعگیری مناسب در قبال آن، ضرورت بسیاری یافته است. به عبارت دیگر، تفاوتی ندارد که آیا ما طرفدار نظریه نبرد تمدنها باشیم یا از اندیشه گفتگوی میان تمدنها جانبداری نماییم؛ در هر صورت ، شناخت دیگر تمدنها و بنیانهای فکری آنها لازم است. اگر تمدنهای دیگر دشمن تلقی شوند، اولین شرط هر نبرد و مبارزهای، شناخت دشمن میباشد. جنگ با دشمن ناشناخته، جنگ در میدانی تاریک و پرخطر است که سرنوشتی نامعلوم در پی دارد. همچنین، اگر تمدنهای دیگر طرف گفتگو شمرده شوند، شناخت اندیشههای آنان، شرط لازم شروع و استمرار هر گفتگویی است. ناگفته نماند که با شکست نظامهای سیاسی سوسیالیستی، اندیشههای سوسیالیستی نیز فعلاً در حاشیه میدان نبرد یا صحنه گفتگو قرا ردارند. امروزه، چالش اصلی فکری در جوامع اسلامی، چالش میان اندیشههای لیبرالیستی و تفکرات اسلامی است. در میان دانش آموختگان مسلمان، کم نیستند کسانی که به دلیل ناآگاهی از مبانی اسلامی و نیز ناآشنایی با مبانی لیبرالیستی و تقابل آن با اندیشه اسلامی، آنچه را که در علوم انسانی و اجتماعی مغرب زمین به عنوان خاستگاه اندیشههای لیبرالیستی مطرح است، به عنوان سخنانی علمی و غیر قابل تردید و جهانشمول تلقی مینمایند و روز به روز، بیش از پیش از اندیشههای ناب اسلامی فاصله میگیرند. حفظ و صیانت فکری مسلمانان، اقتدار بخشیدن به جوامع مسلمان، ارائه الگویی موفق از حکومت اسلامی و… ، مستلزم استمرار مطالعات تطبیقی و مقایسهای در زمینههای نظری و کاربردی است. البته از نظر منطقی، مطالعات نظری پیرامون اصول و مبانی، مقدم بر هر گونه مطالعه در زمینههای کاربردی است. بدون تبیین آن مبانی، مطالعات کاربردی استواری لازم را نخواهد داشت و راه به جایی نخواهد برد. مطالعات مبنایی نیز مشروط به آن است که این گونه مطالعات، در سطح حرکت نکند. پس، لازم است با عمق بخشیدن به این مباحث بر غنای آنها افزوده شود تا بتواند زوایای پنهان اندیشه اصیل اسلامی را آشکار سازد و بر توانایی آن برای پاسخگویی به نیازهای معقول زمانه بیفزاید.
در میان مطالعات بنیانی، مباحث «بین رشتهای» جایگاهی ویژه و اهمیتی خاص دارد. این گونه مطالعات، میتواند از تخصص گرایی افراطی علوم بکاهد، افقهای جدیدی از معرفت را به روی اندیشمندان بگشاید و بصیرتهای تازهای را برای آنان به ارمغان آورد. نوشتار حاضر، مربوط به این حوزه جدید از معارف انسانی است. تلاش ما در این مختصر، آن است تا ارتباط میان معرفتشناسی و اقتصاد را توضیح دهیم و از این رهگذر، گامی در جهت تبیین گوشهای از مبانی معرفت شناسانه اقتصاد متعارف و اقتصاد اسلامی برداریم، و تفاوت میان این دو نوع اقتصاد را از این بعد نشان دهیم. را این راستا، ابتدا با مروری بر ادبیات بحث، منشأ منطقی ارتباط میان معرفت شناسی و اقتصاد را آشکار خواهیم کرد، و میزان نقش آفرینی معرفت شناسی بر حوزه اقتصاد را تا حدی نشان خواهیم داد و سپس به عنوان نمونهای از مباحث معرفت شناسانه، به تبیین عنصر عقلانیت در اسلام و غرب خواهیم پرداخت، در پایان نتیجهگیری بحث و چند پیشنهاد خواهد آمد، بنابراین، لازم است آنچه را که در پی میآید، فقط به عنوان طرح مسئله و درآمدی بر این مبحث تلقی کرد.
واژه «نظام» را در زبان فارسی معمولاً معادل واژه «System» به کار میبرند هر چند عقیده برخی آن است که این واژه، نمینواند کاملاً گویای مفهوم سیستم باشد. آلن بیرو در فرهنگ علوم اجتماعی ذیل واژه «نظام» (System) ، آن را از ریشه لاتینی به معنای «گردآوردن» و «ترکیب کردن» میداند. وی دو کاربرد برای آن ذکر میکند، یکی در زمینه اندیشهها و افکار، و دیگری درباره پدیدههای عینی و خارجی. وی در توصیف این دو معنا میگوید: (بیرو، ۱۳۷۰، ص ۴۱۸):
«الف: ترکیب و تنسیق اندیشهها، نظرات و شیوههاکه با یکدیگر از نظر منطقی پیوستهاند، و در چند اصل خلاصه میشوند. تعبیه اصولی که بین خود، چنان نظم و سازمانی دارند که کلی عملی یا مجموعهای از نظرها و اندیشهها را تشکیل میدهند؛ مانند، یک نظام اقتصادی، فلسفی و سیاسی.
ب: ترکیب اجزایی از یک مجموعه که چنان تنسیق و انتظام یافته باشند، که یک کل پدید آورند و یا آنکه در تحقق نتیجهای مشترک مدد رسانند. مجموعه عناصر وابسته به یکدیگر، که کلی سازمان یافته را تشکیل دهند یا تابع قانونی واحد باشند، نظیر: نظام عصبی، نظام خورشیدی.»
بنابراین، یک سیستم (نظام) از نظر بیرو، دو ویژگی اساسی دارد:
اولاً، مجموعهای از عناصر است که با یکدیگر به نوعی ترکیب شدهاند، و یک کل را به وجود میآورند.
ثانیاً ، با نظم خاصی که میان آنها برقرار است، هدفی ویژه را دنبال میکنند.
تعریف مشابه دیگری از نظام آن است که (نمازی، ۱۳۷۴، ص۷):
«نظام، مجموعه منظم از عناصری است که میان آنها روابطی وجود داشته باشد و یا بتواند ایجاد شود و دارای هدف یا منظور باشد.»
در توضیح آن، گفته شده است (نمازی، ۱۳۷۴، ص ۸):
« در این تعریف عام، هیچ گونه صحبتی از نوع عناصر یا روابط آنها با یکدیگر نیست. اینکه این عناصر، اشیاء، موجودات زنده و یا پدیدههای اجتماعی هستند، مورد توجه نیست. نوع نظم و هماهنگی نیز مسکوت است. همچنین ، توضیحی در مورد هدف یا منظور سیستم و رفتار آن و عناصرش داده نشده است.»
طبق این تعریف عام از نظام، هر مجموعهای از عناصر را که نوعی هماهنگی و هدف داشته باشند، میتوان یک نظام دانست. بر این اساس، متناسب با عناصر تشکیل دهنده آن، میتوان انواع گوناگونی از نظام را تصور کرد؛ زیرا این عناصر میتوانند پدیدههای خارجی، اندیشهها یا رفتار انسانی باشند. درباره پدیدههای خارجی میتوان گفت که بعضی از آنها خارج از اراده انسان نظام یافتهاند؛ مانند نظام آفرینش، که در این صورت آن را نظام طبیعی یا تکوینی مینامیم. همچنین برخی از این پدیدهها، تحت تأثیر اراده انسان نظام یافتهاند و ساخته دست وی میباشند؛ مانند نظام موجود در یک اتومبیل، کشتی، یا رایانه که به آنها نظامهای مصنوعی و غیر طبیعی گفته میشود. همچنین، ممکن است اجزای تشکیل دهنده یک نظام، از پدیدههای فکری تشکیل داشته باشد. این پدیدههای فکری نیز یا مجموعهای از معارف پیرامون نظام هستیاند، که از آنها به عنوان «نظام فکری» یاد میشود و یا موضوع این معارف را رفتار انسان تشکل میدهد، که به آن «نظام رفتاری» گفته میشود. از آنجا که یکی از عوامل اصلی موثر در رفتار انسانها، شناختها و معارف وی به شمار میروند میتوان نتیجه گرفت که هر نظام رفتاری، بر یک نظام فکری استوار است که سمت و سوی لازم را از آن میگیرد.
نظام اقتصادی را میتوان یک نظام رفتاری دانست، زیرا در تعریف آن چنین آمده است: (نمازی، ۱۳۷۴، ص۱۲)
«نظام اقتصادی، عبارت است از مجموعه مرتبط و منظم از عناصری که به منظور ارزشیابی و انتخاب در زمینه تولید، توزیع و مصرف، برای کسب بیشترین موفقیت، فعالیت میکند.»
لاژوژی در تعریف نظام اقتصادی مینویسد: (لاژوژی، ۱۳۶۸، ص۶):
« مجموعه هماهنگ از نهادهای حقوقی و اجتماعی که در بطن آن، برخی وسایل فنی سازمان یافته معنی به پیروی از برخی انگیزههای برتر به منظور برقراری تعادل اقتصادی، مورد استفاده قرار گرفته است.»
منوچهر فرهنگ، نظام اقتصادی را عبارت میداند از (فرهنگ، ۱۳۷۱، ص ۶۲۲):
« ماهیت زندگانی اقتصادی به عنوان یک کل (خواه واقعی باشد یا نظری) مخصوصاً از لحاظ طرز تملک و استفاده از مالکیت و حدود دخالت دولت.»
رفتارهای انسان، متأثر از دو عنصر بینشها و گرایشهای وی است، بینشها براساس دستگاه ادراکی وی شکل میگیرد، و گرایشهای وی متأثر از دستگاه امیال وغرایز او است. تعامل میان دستگاههای ادراکی و غریزی، موجب میشود تا در نهایت انسان کاری را انجام دهد و یا از انجام دادن کاری سرباز زند. مطالعه درباره این دو دستگاه و تحلیل درست آنها، میتواند ما را در شناخت چرایی مراحل شکلگیری رفتارهای متفاوت انسانها یاری کند. بخش عمدهای از این مطالعه، بر عهده فلسفه است. این موضوع، یکی از جهات وامداری علوم مختلف به فلسفه میباشد. در این قسمت برآنیم تا با ارائه توضیحاتی کوتاه درباره معرفت شناسی، رابطه میان آن را به عنوان شاخهای مهم از فلسفه با اقتصاد نشان دهیم، و ضرورت توجه به مبانی معرفت شناسانه اقتصاد را برای درک عمیقتر مباحث اقتصادی مبرهن سازیم. البته، این راهی است که از گشودن آن، دیر زمانی نیست که میگذرد.
اگر علم را به معنای مطلق دانش، و معرفت و آگاهی بدانیم، پس با مطلق حضور و انکشاف مساوی خواهد بود. از اینجا، مباحث گوناگونی درباره منابع شناخت و ارزش آنها، و میزان واقع نمایی این منابع، در میان فلاسفه مختلف شرق و غرب عالم در گرفته و مشربهای فکری متفاوتی را به وجود آورده است. بر این اساس، دانش معرفت شناسی را میتوان دانشی دانست، که به تحلیل مسئله شناخت میپردازد. پل ادواردز در دائره المعارف فلسفه، معرفت شناسی را چنین تعریف میکند: (Edwards, 1972, vol 3 , p.8)
«علمی که درباره شناختهای انسان و ارزشیابی انواع، تعیین ملاک صحت و خطای آن،توجیه علوم و امکان یا عدم امکان آنها بحث میکند.»
آلن بیرو نیز در توضیح معرفت شناسی«Epistemology» چنین مینویسد: (بیرو، ۱۳۷۰، ص 119)
[این واژه] از ریشههای یونانی در معنای « دانستن» و «دانش» و «گفتار» گرفته شده است. معرفت شناسی جزئی از فلسفه علوم است و هدف از آن، تشریح موضوع، تعیین حدود و شناسایی قوانین مربوط به گسترش دانشهاست. فرهنگ فلسفی لالاند در این زمینه، چنین مینویسد: « معرفت شناسی، مطالعه انتقادی اصول، فرضیهها و نتایج دانشهای گوناگون است و هدف از آن، تعیین خاستگاههای منطقی (نه روان شناختی) ارزشها و برد عینی آنهاست». معرفت شناسی، درصدد آن است که نشان دهد در کدام شرایط عام است که دانش موجود در باب یک شیء، حقیقت تلقی میشود. همچنین، در این علم به بررسی چگونگی حقیقت علمی در دانشهای خاص پرداخته میشود.»
با این توضیحات، میتوان معرفت شناسی را دانشی دانست که شناخت انواع معارف انسانی،مبادی و ابزار آنها، معیار و ملاک ارزشیابی، و واقع نمایی آنها را تبیین میکند. از این رو، هسته مرکزی دانش معرفت شناسی را، باید تبیین توانایی عقل در رسیدن به واقع دانست. بنابراین گفتگو درباره عنصر عقل، انواع آن، حدود کاربرد هر یک، و تواناییهای آنها در کسب معارف گوناگون، در مباحث معرفت شناسانه جایگاهی ویژه را به خود اختصاص میدهد. هر گونه اتخاذ مبنا در حوزه معرفت شناسی، میتواند دیگر معارف بشری را در حوزههای دیگر علمی از خویش متأثر سازد. تبیین چگونگی این تأثیر و تأثر، مجالی دیگر را میطلبد. آنچه فعلاً مورد نظر ماست، تبیین برخی مبانی معرفت شناسانه اقتصاد اسلامی و اقتصاد متعارف (سرمایه داری لیبرال)، و نشان دادن برخی موارد افتراق این دو نوع اقتصاد از این منظر است.
پیش فرض این نوشتار آن است که اختلاف در مبانی معرفت شناختی، اختلاف در محتوا و قلمرو معارف بشری را به دنبال دارد. به عنوان مثال، پذیرفتن وحی به عنوان یکی از منابع شناخت، میتواند چشم انداز وسیعی از معارف را پیش روی انسان بگشاید؛ همچنانکه نفی این منبع، دایرهمعارف بشری را محدود به معارف حاصل از حس و تجربه ، یا شناختهای محدود عقلانی میکند. آن نظام فکری که مبتنی بر وحی است، به گونهای خاص به عالم و آدم مینگرد، شناختهای ویژهای را در اختیار انسان قرار میدهد، افقهای تازهای را به روی انسان میگشاید و ارزشهای خاصی را بر رفتار فردی و اجتماعی انسان حاکم میسازد که میتواند متفاوت از نتایج آن نظام فکری باشد که منقطع از وحی شکل گرفته است؛ و در نتیجه، رفتاری متفاوت از انسان را موجب میشود. دانیل لیتل در اشاره به تأثیر اندیشهها، معارف و اعتقادات بر افعال آدمیان و در نتیجه بر علوم اجتماعی، چنین مینویسد: (لیتل، ۱۳۷۳، ص ۶۳)
«پدیدههای اجتماعی، حاصل افعال آدمیان است. و آدمیان هم، فاعلانی هستند که ارزش، اعتقاد، هدف، معنا، امر و نهی، و احتیاط و تردید، بر افعالشان حکومت میکند.
به عبارت دیگر، آدمیان مخلوقاتی عالم و قاصدند که فعلشان مسبوق به دلیل و سنجش عاقلانه است. قبول این معنا، مدلولات بسیاری برای علوم اجتماعی دارد. اول اینکه علیت در نظمهای اجتماعی، تفاوت نوعی با علیت در نظمهای طبیعی دارد. نظمهای طبیعی از اوصاف ثابت و عینی اشیاء به علاوه قوانین طبیعی حاکم بر آنها ناشی میشوند، در حالی که مبدأ نظمهای اجتماعی قصد و آگاهی فاعلان است، دوم اینکه، قاصدانه بودن پدیدههای اجتماعی، راه را بر نحوهای از تبیین در علوم اجتماعی میگشاید که در علوم طبیعی ممکن نیست. بسیاری از پدیدههای اجتماعی را در مقام تبیین، میتوان حاصل جمع افعال هدفدار افراد بسیار دانست. یعنی، با دانستن اینکه آن افراد چه میخواهند، به چه باور دارند و از فعلشان برای تحصیل اغراضشان چه توقع دارند، میتوان به تبیین اثر جمعی آن افعال توفیق یافت.»
پس، بکارگیری روش خاصی در کسب معرفت، ما را به معرفت ویژهای از عالم و آدم میرساند. این معرفت ویژه، بینش خاصی را به انسان القا میکند. این بینش خاص در کنار انگیزهها و تمایلات آدمی، رفتار خاصی را در زمینههای فردی و اجتماعی موجب میشود. از سوی دیگر، همچنانکه پیشتر گفتیم، موضوع اقتصاد (نظام و علم) را، رفتار اقتصادی انسان تشکیل میدهد و اقتصاد، به بررسی و تحلیل این رفتار میپردازد. از این زاویه، مباحث معرفت شناختی با دیدگاهها و تحلیلهای اقتصادی مرتبط میشود. همین نکته، مسئله اثرپذیری اقتصاددانان از فلاسفه را مطرح میکند.
پیرو مینی درباره ارتباط میان فلسفه و اقتصاد، و میزان اثرپذیری اقتصاددانان از فلاسفه مینویسد: (مینی، ۱۳۷۵، صص ۱ و ۲):
« نظریههای اقتصاددانان کلاسیک و نظریههای مارکس و کینز، از آموزههای متفاوت فلسفی سرچشمه میگیرند که از قرن هفدهم تاکنون، به تناوب در دنیای غرب و جود داشته است. اقتصاددانان ارتدوکس ] شامل نظریههای کلاسیک و کینز[ و غیر ارتدوکسی، از طراحان نظریههای پیچیده فلسفی آموختند که چگونه به جهان بنگرند… این قالب فکری، موجبات شکل دادن به صورت و محتوای تحلیل اقتصادی و نیز رابطه صورت با محتوا را فراهم آورد… به گفته کینز، اقتصاددانان معمولاً بردگان یکی از فلاسفه دوران گذشته بودهاند. این امر، صرفاً به این سبب پدید آمده است که اقتصاددانان بزرگ، افرادی با فرهنگ بودهاند و بدین علت، با آغوش باز آمادگی پذیرش جریانهای فکری زمان خود را داشتهاند. در واقع، بسیاری از اقتصاددانان، به اصطلاح فیلسوف و تعدادی از آنان نیز از شاگردان فلاسفه بودهاند».
وی معتقد است که باید برداشت ما از اقتصاد تغییر کند، و به آن به دیده یک تفکر – نه به عنوان روابط بین واقعیات عینی – نگریسته شود. لذا، وی مینویسد: (مینی، ۱۳۷۵، ص۱۹):
«زمان آن فرا رسیده است که به اقتصاد نیز به عنوان تفکری نظام یافته نگریسته شود، نه به عنوان روابط بین واقعیات عینی. بنابراین، نظریه اقتصادی محصولی فکری است که از تلاش بشر برای کشف حقیقت ریشه میگیرد. حقیقت، زاده رابطه بین تفکر و هستی، رابطه ذهن و عین است.»
براساس این دیدگاه، وی معتقد است که با شناخت تفکرات هر عصر درباره حقیقت، میتوان دلایل شکلگیری نظریههای دانشمندان را درباره پدیدههای اجتماعی گوناگون – از جمله پدیدههای اقتصادی – دریافت. به عبارت دیگر، وی بر آن است که باشناخت معرفت شناسی هر عصر، میتوان چرایی پیدایش نظریات علمی آن عصر را به دست آورد. وی در این باره میگوید (مینی، ۱۳۷۵، ص۱۹):
«نتیجه میشود که اگر تصور یک عصر خاص را از ماهیت این ارتباط ]ارتباط تفکر و هستی[ بشناسیم، درمییابیم که نظر آن عصر درباره حقیقت چه بوده و چه قواعدی برای تسهیل کار جستجوی حقیقت وضع کرده است، همچنین، درمییابیم که محققان وجوه گوناگون زندگی (مثلاً زندگی اقتصادی)، نظریههای خود را چگونه بنا نهادهاند. تعریف رابطه بین تفکر و ماده و بنابراین ماهیت حقیقت، موضوع شاخهای از فلسفه به نام معرفت شناسی یا مطالعه معرفت است»
وی در ادامه به عنوان نمونهای از این تأثیر و تأثر میان معرفت شناسی و نظریههای علمی، ارتباط میان معرفتشناسی و اقتصاد را چنین توضیح میدهد: (مینی، ۱۳۷۵، ص۲۰):
« قرن هفدهم که شاهد انهدام یقینهای اسکولاستیک بود، مثال اعلای قرن معرفت شناسی است. دکارت و دیگرانی که در باب معرفت شناسی چیز مینوشتند و از فرو ریختن آنهمه حقایق سنتی و روشهای نگرش به امور تکان خورده بودند، مصمم شدند که دیگر فریب نخورند. بنابراین، قواعدی بسیار روشن و دقیق برای عقل وضع کردند، تا عقل در تکاپوی خویش از آنها پیروی کند. ارتباط بین این قواعد و تفکر اقتصادی کلاسیک، از دو مطلب روشن میشود. نخست اینکه، علم اقتصاد درست هنگامی که معرفت شناسی دکارتی تقریباً با اقبال و قبول عام مواجه شد، پدید آمد. دوم اینکه، بسیاری از اقتصاددانان اولیه در مورد نظریه معرفت، مطالب زیادی نوشتهاند، و ثابت کردهاند که پیرو دکارت هستند.»
در میان منابع شناخت، عقل جایگاه ویژهای را به خود اختصاص داده است. عقل، اساسی ترین ابزار شناخت آدمی به شمار میآید. بدون باور به شناختهای عقلانی، پذیرش هیچ شناخت دیگری میسر نمیباشد. مکاتب فلسفی را میتوان براساس میزان اعترافشان به قلمرو و دامنه حضور شناختهای عقلانی در مجموعه معارف بشری دستهبندی کرد. همچنانکه مکاتب فلسفی را میتوان به حسگرا و عقلگرا تقسیم کرد. مکاتب عقلگرا نیز تکثر فراوانی دارند. میان عقلگرایی ارسطویی با آنچه که عقلگرایی دکارتی نامیده میشود و میان این دو عقگرایی با آنچه که عقلگرایی کانت شمرده میشود، تفاوت وجود دارد. اندیشههای فلسفی فلاسفه مسلمان نیز هر چند متأثر از دیدگاههای فلسفه ارسطویی و افلاطونی بوده، اما در ادامه سیر تکاملی خویش با تکیه بر معارف دینی اسلام، راهی دیگر را پیموده است که آن را از جریان فلسفی یونانی – اروپایی کاملاً متمایز میکند. اندیشههای شک گرایانه یا سوفسطایی، هیچگاه در میان فلاسفه مسلمان جایی نداشته است.
با توجه به مطالب پیش گفته، بی شک اقتصاددانان اولیه سرمایه داری کسانی بودند که با مباحث فلسفی رایج در تمدن اروپایی آشنایی داشتند و اندیشههای اقتصادیشان، از اندیشههای فلسفی اثر پذیرفته بود. بررسی این تأثیرات، نیازمند پژوهش عمیق دیگری است. ما تنها به عنوان نمونهای از تأثیر دیدگاه عقلی فلاسفه اروپا در روش ریاضی به کار گرفته شده در اقتصاد و نیز شکل گیری نظریات اقتصادی، این سخن پیرو مینی را گواه میآوریم که مینویسد (مینی ، ۱۳۷۵، ص ۴۰):
« در ]کتاب[ «تحقیقی درباره فهم بشر»، لاک سلسله مراتبی برای منابع شناخت وضع میکند. بالاترین آن شهود است. سپس، برهان و حواس در پایینترین مرتبه قرار دارند. چون، شهود عبارت است از درک حقایقی که خود به خود بدیهی است، پس بیشترین درجه یقین را داراست. قضایای ریاضی فی نفسه بدیهی است. در اقتصاد، این عبارت که با مسلم گرفتن نظریه مقداری پول، افزایش در عرضه پول با شرط مساوی بودن سایر چیزها منجر به افزایش قیمتها به همان نسبت میشود، یک حقیقت شهودی است. چون برهان عقلی، رابطه بین تصوراتی را نشان میدهد که به طور شهودی با « دخالت سایر تصورات دیگر» درک شده است، بنابراین، پس از شهود دارای بالاترین درجه یقین است. این عبارت که تحت شرایط رقابت کامل، تخصیص بهینه منابع نتیجه میشود، یک برهان عقلی است. یعنی، آخرین حلقه در زنجیره به نسبت پیچیده استدلال است که از اصول شهودی آغاز میشود.»
بر این اساس، آنچه را که در پی میآید، میتوان تلاشی در جهت تبیین عقلانیت سکولاریستی به عنوان یکی از مبانی معرفت شناسانه اقتصاد سرمایه داری لیبرال از یک سو، و عقلانیت اسلامی به عنوان یکی از مبانی معرفت شناختی اقتصاد اسلامی از سوی دیگر، دانست.
نظام لیبرالیستی حاکم بر تمدن کنونی مغرب زمین، آخرین دستاورد تمدن اروپایی است. در قرون وسطی این تمدن، تمدنی دینی شمرده میشد که دیانت مسیحی و آموزههای کلیسا، کلیه جوانب زندگی فردی و اجتماعی آن را تعیین میکرد. با عبور تدریجی این تمدن از سدههای میانه و ورود به دوران رنسانس، بتدریج عنصر دیانت از صحنه زندگی اجتماعی اروپا حذف گردید و تفکرات دنیاگرایانه در مقابل اندیشههای آخرتگرایانه کلیسا، رشد کرد به این ترتیب، اندیشه جدایی دین از سیاست، به عنوان اندیشه محوری تمدن اروپایی دوران رنسانس و پس از آن شناخته شد. همه کسانی که با تاریخ تحولات اروپا آشنایی دارند، براحتی میتوانند این نکته را تأیید کنند. هم ایتک یکی از مشخصههای اصلی اندیشههای بسیاری از اندیشمندان غربی، تبلیغات رسانهای، موضعگیریهای سیاسی و ساختار حکومتی آنها، باور و عمل براساس سکولاریسم است. در میان علوم انسانی رایج در غرب، کمترین جایگاهی برای دین و آموزههای آن نمیتوان یافت. تمدن عصر حاضر غرب نیز نه تنها به هیچ روی این موضع را کتمان نمیکند، بلکه به عنوان یک ارزش آن را اعلام مینماید و دنیا را به سوی آن فرا میخواند. از این رو، به نظر ما همه تحولات چند قرن اخیر غرب، در بستر سکولار رقم خورده است و بسیاری از دستاوردهای این تمدن – اگر نگوییم همه آنها – را باید عناصر سکولار دانست. به همین دلیل، نظام اقتصادی کنونی آن دیار را به عنوان یکی از دستاوردهای این تمدن، باید نظامی سکولار دانست. دلیل دیگر ما بر این مدعا، آن است که این نظام به عنوان نظام اقتصاد سرمایه داری لیبرال شناخته میشود. یکی از مبانی سکولاریسم، لیبرالیسم است، که در درون خود تقابل آشکاری با عنصر دیانت دارد. بنابراین، نظام اقتصاد سرمایهداری لیبرال غرب، یک نظام سکولار است و تمامی مبانی سکولاریسم را میتوان مبانی آن نیز دانست. علم اقتصادی نیز که در غرب تدوین شده است، علم اقتصادی است که همان نظام را با همان مبانی و پیشفرضها، بررسی و تحلیل میکند. بنابراین، برای تبیین عقلانیت حاکم براقتصاد متعارف، باید عقلانیت سکولار را توضیح داد. آنچه در پی میآید، توضیح این عقلانیت و سیر تحول آن در دیار غرب است.
عقلانیت حاکم بر قرون وسطی، میراث فلسفی عقلانیت یونان باستان بود. از آنجا که عقلانیت در فلسفههای پیشین کارکردی کل گرایانه داشت و اهل ترکیب و درشت بینی بود، عقلانیت حاکم بر قرون وسطی نیز عقلانیتی متافیزیکی و کل گرا بود. ویژگی دیگر این عقلانیت در سنت فلسفی حاکم بر قرون وسطی، آن بود که عقلانیت، مبتنی بر ایمان به خداوند بود. لذا، عقل خادم ایمان شمرده میشد. به این مفهوم که، تا ایمان بر کسی مستولی نمیشد، عقل میدانی برای جولان نمییافت براساس چنین دیدگاهی، در جامعه قرون وسطایی اروپا، هیچ کس حق نداشت عقیدهای غیر از عقیده کلیسا داشته باشد و سخنی غیر از سخن کلیسا بر زبان جاری سازد. دستورهای کلیسا به عنوان وحی منزل و به مثابه قوانین تغییر ناپذیر و بی نیاز از اثبات. تلقی میشد. (رحیمی، ۱۳۶۸،ص ۵۴).
این عقلانیت به مدت بیش از دو قرن، تحت حملات شدید منتقدان قرار داشت. مونتنی با تشکیک در بسیاری از مسائل فلسفی، موفق به فرو ریخین پایههای فلسفه شد، اما بنای جدیدی که به واسطه آن قادر به کسب معرفت باشد، ایجاد نکرد. تا اینکه نوبت به دکارت رسید. وی نخستین کسی بود که رشته نوینی از افکار را به هم پیوست، و حوزه فلسفی جدیدی را گشود (ژیلسون، ۱۳۶۱، ص ۱۲۳).
از نظر روشنفکر سکولار عقلگرای قرن هیجدهم، منظور از عقل، نوعی عقل متعارف بود که با آموختن منطق و علوم دیگر صیقل مییافت. این نوع عقلگرایی، بر این باور است که میتوان یافتههای تجربی را تعقلی کرد. به بیان دیگر، عقل انسانی، توانایی دستیابی به نتایج مثبت درحوزههای وسیعی از مسائل را دارد، که برای زندگی بشر دارای اهمیت اساسی است، نتایجی که نیازی به صحه گذاشتن ایمان بر آن ندارد. به عنوان نمونهای از اندیشههای فلسفی این دوره میتوان به دیدگاه هیوم اشاره کرد. وی به طور جدی از اصالت حس و تجربه دفاع میکرد. او سرچشمه همه شناختها و معارف بشری را حس و تجربه میدانست، و تفکر و تعمق در امور ماورای طبیعی را عبث میپنداشت و از دایره عقل بشری خارج میدانست. کانت متأثر از این دیدگاه معرفت شناسانه، بر این عقیده بود که (مصباح یزدی، ۱۳۶۵، ج۱، ص ۴۲):
« عقل نظری توان حل مسائل متافیزیکی را ندارد و احکام عقلی در این زمینه، فاقد ارزش است. وی صریحاً اعلام داشت که مسائلی از قبیل وجود خدا، جاودانگی روح و اراده آزاد را نمیتوان با برهان عقلی اثبات کرد.»
بدین ترتیب، عقلانیت غربی به انقطاع عقل نظری و عقل تجربی حکم داد، عقل تجربی را برای دریافت همه حقایق عینی جهان کافی دانست، و آن را بینیاز از وحی برشمرد.
از سوی دیگر، براساس تفکر اومانیستی رایج میان غربنشینان، منشأ همه رفتارهای آدمی را امیال وی تشکیل میدهد. اما دو مشکل پیش روی آن قرار داشت.
اولاً ، میدیدند که اغلب امیال خودپرستانه
همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیفها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبتنام کنید.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری