خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل سیره عملی امام کاظم علیه السلام
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 48
فرمت فایل پاورپوینت
فایل فایل پاورپوینت کامل سیره عملی امام کاظم علیه السلام شامل 120 اسلاید آماده است که میتواند محتوای شما را به شکلی حرفهای، منسجم و چشمنواز به مخاطبان منتقل کند.
برتریهای فایل فایل پاورپوینت کامل سیره عملی امام کاظم علیه السلام در یک نگاه:
- طراحی منحصربهفرد
- فایل پاورپوینت کامل سیره عملی امام کاظم علیه السلام با بهرهگیری از اصول زیباییشناسی و ترکیب رنگهای مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما میدهد.
- راهاندازی فوری
- فایل فایل پاورپوینت کامل سیره عملی امام کاظم علیه السلام نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
- وضوح عالی
- اسلایدها به گونهای طراحی شدهاند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.
همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل سیره عملی امام کاظم علیه السلام هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهاییشده و تستشده ارائه میشود.
توصیه مهم: نسخههایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل سیره عملی امام کاظم علیه السلام اما خارج از منبع رسمی منتشر میشوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.
همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل سیره عملی امام کاظم علیه السلام :
سیره عملی امام کاظم ـ علیه السلام ـ پر از صحنه هایی است که در هر زمان و عصری، برای بشریت علاوه بر اینکه درس گذشت، صبر و شکیبایی، استقامت، آزادگی، عبودیت و بندگی خدا و… را می دهد چراغ فروزانی است که در ظلمات وتاریکی هایی که شیاطین انس و جن زمینه ساز آنها هستند راهگشا خواهد بود و اینک جهت آشنایی و درک بیشتر، به گوشه هایی از سیره این امام همام ـ علیه السلام ـ اشاره می شود.
عبدالله بن سنان گفت: برای هارون الرشید لباسهای ارزشمند و زیبایی آورده بودند. هارون آنها را به علی بن یقیطین وزیر خود بخشید و از جمله آن لباسها، لباسی بود که از خز و طلا بافته شده بود که به لباس پادشاهان شباهت داشت.
علی بن یقیطین لباسها را به اضافه اموال دیگر برای مولایش موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ فرستاد. امام ـ علیه السلام ـ همه را پذیرفت ولی آن لباس مخصوص را توسط شخص دیگری برای علی بن یقیطین فرستاد، سپس برایش نامه ای نوشت که این لباس را از منزل خارج مکن یک وقت مورد احتیاج تو واقع می شود. پس از چند روز علی بن یقطین بر یکی از غلامان خود خشم کرد و او را از خدمت عزل کرد. همان غلام پیش هارون الرشید سخن چینی نمود که علی بن یقیطین قائل به امامت موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ است و خمس اموال خود را همه ساله برای او می فرستد و همان لباسی را که شما به او بخشیدید برای موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ در فلان روز فرستاده است.
هارون بسیار خشمگین شد و گفت باید این کار را کشف کنم. فوراً شخصی را فرستاد تا علی بن یقیطین به نزد او آید به محض ورود پرسید لباس مخصوصی که به تو دادم چه کرده ای؟
گفت: در خانه است و آن را در پارچه ای پیچیده ام و هر صبح و شام باز می کنم و نگاه می نمایم و از لحاظ تبرک آن را می بوسم. هارون گفت هم اکنون آن را بیاور.
علی بن یقیطین یکی از خدام خود را فرستاد و گفت در فلان اتاق داخل فلان صندوق در پارچه ای پیچیده است فوراً بیاور. غلام رفت و آورد. هارون دید لباس در میان پارچه ای گذاشته شده و معطر است خشمش فرو نشست و گفت: آن را به منزل خود برگردان دیگر سخن کسی را درباره تو قبول نمی کنم و جایزه زیادی به او بخشید.
دستور داد غلامی را که سخن چینی کرد بود هزار تازیانه بزنند هنوز بیش از پانصد تازیانه نزده بودند که مرد.[۱]
یک روز علی بن یقطین نامه ای به موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ نوشت که ای پسر رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله ـ بین مسلمین در مسح پا اختلاف وجود دارد اگر به خط شریف خود چیزی بنویسید تا بر آن عمل کنیم بسیار خوب است. جواب رسید که ای علی بن یقطین باید اینطور وضو بگیری.
سه مرتبه مضمضه می کنی و سه مرتبه استنشاق و سه مرتبه صورت را شستشو می دهی و آب را به داخل محاص خود می رسانی بعد تمام سر و روی و گوش و داخل آن را مسح می کنی و سه مرتبه دو پایت را تا ساق می شویی مبادا با دستوری که دادم مخالفت بنمایی. همینکه نامه به علی بن یقطین رسید از فرمایش امام ـ علیه السلام ـ در شگفت شد زیرا مخالف طریقه مشهور در میان شیعه بود، ولی گفت امام پیشوای من است هر چه بفرماید وظیفه من خواهد بود و به همان طریق عمل می کرد تا اینکه از او پیش هارون الرشید سخن چینی کردند.
هارون به یکی از خواص خود گفت درباره علی بن یقطین خیلی حرف می زنند و من چندین مرتبه او را آزمایش کرده ام و خلاف آن ظاهر شده است آن شخص گفت: چون رافضیان در وضو با ما اختلاف دارند و پاها را نمی شویند خوب است جناب خلیفه به طوری که او مطلع نشود از محلی بینید چگونه وضو می گیرد با این آزمایش کشف واقع خواهد شد. هارون مدتی صبر کرد تا اینکه روزی علی بن یقطین را به کاری در منزل واداشت و وقت نماز رسید.
علی بن یقطین در اتاق مخصوصی وضو می گرفت و نماز می خواند. همینکه موقع نماز شد هارون در محلی که علی بن یقطین او را نمی دید ایستاده و مشاهده می کرد. علی آب خواست و به طوری که امام ـ علیه السلام ـ دستور داده بود وضو گرفت. هارون دیگر نتوانست صبر کند از محل خود بیرون آمد و گفت بعد از این سخن هیچکس را درباره تو قبول نمی کنم از این رو علی بن یقطین در نزد هارون به مقام ارجمندی رسید.
پس ازاین جریان نامه موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ به او رسید و در آن نامه نوشته بود یا علی بعد از این به طوری که خداوند واجب کرده وضو بگیر. صورتت را یک مرتبه از جهت وجوب بشوی ومرتبه دوم از جهت آنکه شاداب شود و دستهایت را از مرفق همان طور شستشو ده و با بقیه رطوبت دستها سر و پاهایت را از انگشتان تا ساق مسح کن آنچه بر تو می ترسیدم برطرف شد.[۲]
روزی امام کاظم ـ علیه السلام ـ بیمار شد، طبیب یهودی را آوردند تا معالجه کند امام ـ علیه السلام ـ فرمود کمی صبر کن من دوستی دارم با او مشورت کنم آنگاه روی از طبیب برگردانید و به جانب قبله توجه نمود این دوشعر را خواند.
اَنْت اَمْرَضْتَنی وَ أنْتَ طبیبی فتفضَّلْ بِنَظْرَهٍ یا حَبِیبی
وَاسْقِنی مِنْ شَرابِ وَ دِّک کأساً ثُمَّ زِدْنی حلاوَهَ التَّقْریبِ
خدایا تو مرابیمار کرده ای و تو نیز طبیب منی به فضل خویش نظری به این بنده بیفکن. از شراب دوستی و عشق خود مرا جامی بده و شیرینی مقام قربت را بر آن اضافه نما.
هنوز حضرت این ابیات را تمام نکرده بود که اثر بهبودی در بشره مبارکش ظاهر شد و همان لحظه تمام مرض از او زائل گشت.
طبیب با تحیر عجیب می نگریست! پس از مشاهده این پیشامد گفت: ای سرور من اول گمان کردم تو بیماری و من طبیب اکنون آشکار شد که من بیمارم و از تو خواهش می کنم مرا معالجه کن.
امام ـ علیه السلام ـ اسلام را بر او عرضه داشت طبیب مسلمان شد.[۳]
شعیب عقرقوقی گفت در محضر امام موسی الکاظم ـ علیه السلام ـ بودم ایشان بدون مقدمه فرمود: ای شعیب فردا مردی از ساکنین غرب تو را ملاقات می کند و از حال من می پرسد تو در جواب بگو به خدا سوگند موسی بن جعفر امامی است که حضرت صادق ـ علیه السلام ـ او را سفارش فرموده و تصریح به امامتش کرده هر چه از حلال و حرام سؤال کرد از طرف من جواب ده گفتم فدایت شوم آن مرد مغربی چه نشانی دارد؟
فرمود: مردی بلند قد و درشت هیکل است به نام یعقوب وقتی او را ملاقات کردی ترس نداشته باش هرچه پرسید جواب بده و اگر میل داشت پیش من بیاید او را بیاور.
شعیب سوگند یاد کرد که روز دیگر من در طواف بودم مردی قوی هیکل روی به من کرد و گفت: می خواهم از تو سؤالی کنم راجع به احوال آقا و مولایت. گفتم: کسیت آقای من؟ گفت: موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ گفت: نام تو چیست جواب داد: یعقوب. از مکانش سؤال کردم گفت: از اهالی مغربم.
پرسیدم از کجا مرا شناختی گفت: در خواب دیدم کسی به من دستور داد شعیب را ملاقات کن و هر چه می خواهی از او بپرس وقتی که بیدار شدم از نام تو جستجو کردم ترا به من راهنمایی کردند. گفتم: بنشین در اینجا تا از طواف فارغ شوم.
بعداز طواف پیش او رفتم و صحبت کردم او را مردی دانا و عاقل یافتم از من خواهش کرد که او را خدمت موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ برسانم، دست او را گرفتم و خدمت حضرت بردم. اجازه ورود خواستم بعد از رخصت داخل شدیم همینکه امام ـ علیه السلام ـ چشمش به او افتاد فرمود: ای یعقوب تو دیروز وارد اینجا شدی. بین تو و برادرت در فلان مکان نزاعی واقع شد و کار به جایی رسید که یکدیگر را دشنام دادید. این چنین کرداری روش ما نیست. دین ما و پدران ما مخالف این کارهاست و هرگز کسی را به چنین کاری دستور نمی دهیم، از خداوند بترس و پرهیز کن. به همین زودی مرگ مابین تو و برادرت جدایی می افکند و برادرت در همین سفر خواهد مرد، قبل از آنکه به وطن برسد، تو هم از کرده خود پشیمان می شوی، این پیشامد به واسطه آن است که قطع رحم کردید خداوند هم عمر شما را قطع نمود.
آن مرد پرسید: فدایت گردم اجل من کی خواهد رسید؟ فرمود: اجل تو هم رسیده بود ولی چون در فلان منزل نسبت به عمه خود مهربانی کردی و صله رحم نمودی بیست سال بر عمرت افزوده شد.
شعیب گفت: بعد از این جریان یک سال همین یعقوب را در راه مکه دیدم و احوال او را پرسیدم گفت: در همان سفر برادرم به وطن نرسیده از دنیا رفت و او را در بین راه دفن کردم.[۴]
مردی از اهل ری گفت: یکی از نویسندگان یحیی بن خالد فرماندار ما شد، مقداری مالیات بر من بود که اگر می گرفتند فقیر و بینوا می شدم هنگامی که او قدرت را بدست گرفت ترسیدم مرا بخواهد و اجبار به پرداخت مالیات نماید، بعضی از دوستان گفتند فرماندار شیعه است باز هم هراس داشتم که ممکن است شیعه نباشد، اگر پیش او بروم مرا زندانی کند بالاخره گفت به خدا پناه می برم و خدمت امام زمانم می رسم تا او چاره کار مرا بکند.
به قصد انجام حج خارج شدم، خدمت مولای خود حضرت صابر موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ رسیدم، از حال خویش شکایت نمودم و درخواست چاره کردم. آن حضرت نامه ای نوشت و فرمود به دست حاکم برسان در نامه همین چند جمله نوشته بود.«بِسْم اللهِ الرَّحمْنِ الرَّحیمِ اِعْلَمْ اِنَّ للهِ تَحْت عَرْشهِ ظِلاًّ. لایسْکنُهُ اِلاّ مَنْ اَسْدی اِلی اَخیهِ مَعْروُفاً اَوْ نَفَّسَ عَنْهُ کرْبَهً اَوْ اَدْخَلَ عَلی قَلْبِهِ سُروراً وَ هذا اَخُوک وَ السَّلام.»بدان که پروردگار را در زیر عرش سایه رحمتی است که سکنی نمی گیرد در آن مگر کسی که نیکی و احسان به برادر خویش کند و او را از اندوه و غم برهاند ویا وسایل شادمانی اش را فراهم کند، اینک آورنده نامه از برادران توست، والسلام.
ازمسافرت حج برگشتیم، شبی به منزل حاکم رفتم اجازه ملاقات خواستم و گفتم به او اطلاع او برسانید که از جانب حضرت صابر ـ علیه السلام ـ پیامی برایش دارم. همینکه به او خبر دادند با پای برهنه از خوشحالی تا در خانه آمد در را باز کرد، مرا در آغوش گرفته شروع به بوسیدن نمود مکرر پیشانی ام را می بوسید و از حال امام ـ علیه السلام ـ می پرسید.
هرچه من خبر سلامتی آن حضرت را می دادم خوشحالتر می شد وشکر می کرد. مرا وارد منزل نمود، در بالای مجلس نشانید. خودش روبروی من نشست آنگاه نامه موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ را به او دادم وقتی نامه را گرفت پیوسته می بوسید و می خواند. هنگامی که از مضمون آن اطلاع یافت، اموال و لباسهای خود را طلبید هر چه درهم و دینار و پوشاک داشت با من به مساوی تقسیم کرد: هر مالی که قسمت پذیر نبود معادل نصف آن پول می داد بعد از هر تقسیم می گفت آیا مسرورت کردم، می گفتم به خدا سوگند زیاد مسرور شدم. در این هنگام دفتر مطالبات را طلبید، آنچه به نام من بود محو کرد، نوشته ای داد که در آن گواهی کرده بود بر مالیات نداشتن من، با او تودیع کردم و از خدمتش مرخص شدم. با خود گفتم این مرد بسیار به من نیکی کرد هرگز قدرت جبران آن را ندارم بهتر آن است که حجی بگذارم و در مراسم حج او را دعا کنم و به مولای خود موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ نیکی او را عرض کنم.
رهسپار مکه شدم به محضر امام ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم جریان را به عرض ایشان رساندم در آن بین که شرح داستان را می دادم، پیوسته صورت مبارک آن جناب از شادمانی برافروخته می شد، عرض کردم مگر کارهای او شما را مسرور کرد و فرمود آری به خدا قسم کارهایش مرا شاد نمود، جدم امیرالمؤمنین ـ علیه السلام ـ را خوشحال کرد، سوگند به پروردگار که پیغمبر ـ صلی الله علیه و اله وسلم ـ را شاد نمود همانا خداوند را نیز مسرور کرد.[۵]
مردی از فرزندان خلیفه دوم در مدینه بود که پیوسته حضرت موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ را آزار می داد و ناسزا می گفت، روزی بعضی از بستگان حضرت عرض کردند اجازه دهید تا این فاجر را به سزایش برسانیم و از شرش راحت بشویم. امام ـ علیه السلام ـ آنها را از این کار نهی کرد. محل کار آن مرد را پرسید. معلوم شد درجایی از اطراف مدینه به زراعت اشتغال دارد امام ـ علیه السلام ـ برای ملاقات با او از مدینه خارج گردید. هنگامی که به آنجا رسید آن شخص در مزرعه خود کار می کرد.
موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ با گشاده رویی و خنده با او صحبت کرد و مقداری به او کمک مالی نمود. مرد کشاورز شرمنده شد از جای برخاست، سر آن حضرت را بوسه زد و از ایشان خواست که از تقصیرش بگذرد و او را عفو کند.
امام ـ علیه السلام ـ خوشحال بازگشت. روزی دیگر همان شخص در مسجد نشسته بود که چشمش به موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ افتاد و گفت:«اَللهُ اَعْلَمُ حَیث یجْعَلُ رِسالَتَهُ»، (خدا می داند رسالتش را در کجا قرار دهد.)
همراهان او گفتند: ترا چه شده پیش از این رفتارت اینطور نبود. گفت: شنیدید آنچه گفتم باز بشنوید، شروع کرد به دعا کردن نسبت به آن بزرگوار، همراهانش با او از در ستیز وارد شدند. او نیز با آنها نزاع نمود موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ به بستگان خود فرمود کدامیک بهتر بود آنچه شما میل داشتید یا آنچه من انجام دادم. من امر او را به مقدار پولی اصلاح کردم و شرش را به همان کفایت نمودم.[۶]
منصور دوانیفی از موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ تقاضا کرد، روز عید نوروز در مجلس رسمی دربار برای سلام وشادباش بنشیند و هر چه پیشکش می شود قبول فرماید. امام ـ علیه السلام ـ نپذیرفت فرمود:«اِنِّی فَتَشْتُ الْاَخْبارَ عَنْ جَدِّی رَسُولُ اللهِ ـ صلی الله علیه و آله ـ فَلَمْ اَجِدْ لِهذَا العِید خَبرَاً»من اخباری که از جدم رسیده جستجو کردم خبری راجع به این عید پیدا ننمودم.
این مراسم اختصاص به فارسیان دارد، اسلام آن را محو نموده ممکن نیست آنچه را اسلام محو کرده ما زنده کنیم.
منصور عرض کرد ما از نظر سیاست لشگری این کار را می کنیم شما را به خدا سوگند می دهم موافقت فرمایید. موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ در محل تهنیت نشست. امراء و اعیان لشگر و کشور خدمتش رسیدند، تهنیت گفته و هدایای خود را تقدیم می کردند. منصور خادمی را معین کرده بود هرچه می آوردند صورتش را بر می داشت و ثبت می کرد. بعد از آنکه همه آمدند پیرمردی در آخر آمده عرض کرد ای پسر رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ من مردی فقیرم مالی نداشتم که به رسم هدیه تقدیم کنم. ولی هدیه من سه شعر است که جدم در مرثیه جد شماحسین بن علی ـ علیه السلام ـ سروده و آنها این است:
عَجِبْتُ لمَِصْقُولٍ مَلاک فَرَنْدَهُ یوْمَ الهِیاجُ وَ قَدْعَلاک غُبارُ
وَ لاسَهْمُ نَفِذتُک دُونَ حَرائِرٍ یدْعُونَ جَدِّک وَ الدِّماعَ غَزازُ
اَلا تَغَضْغَضَتُ السِّهامُ وَ عاقَها عَنْ جِسْمِک الْاِجْلالُ وَ الاِکبارُ
در شگفتم از شمشیر صیقل زده ای که با جوهر خود پیکرت را فرا گرفت با اینکه غبار مظلومیت اطرافت را احاطه کرده بود و نیز تعجب می کنم از تیرهایی که به بدنت نفوذ کرد در مقابل زنانی که با اشک جاری فریاد کرده جدت را می خواندند چگونه تیرها درهم شکسته نشد و آنها را بزرگواری و جلالت جلوگیری نکرد که بر بدنت وارد نشوند.
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: هدیه ترا قبول کردم بنشین «بارک الله فیک» آنگاه رو به خادم منصور کرد و فرمود: برو نزد منصور بگو که با این مقدار مال جمع شده چه باید کرد. خادم برگشت، گفت منصور می گوید تمام را به شما بخشیدم در هر چه میل داری صرف کن، امام ـ علیه السلام ـ به آن پیرمرد فرمود که تمام این اموال رابردار و تصرف کن من همه را به تو بخشیدم.[۷]
شخص با ایمانی محضر امام ـ علیه السلام ـ مشرف شد و تقاضای کمک مالی نمود. امام ـ علیه السلام ـ در صورتش خندید و فرمود از تو سؤالی می کنم اگر درست جواب دادی ده برابر خواسته ات می دهم اگر اشتباه نمودی آنچه در خواست کردی خواهم داد (آن مرد صد درهم خواسته بود که سرمایه کسب قرار داده به زندگی ادامه دهد) عرض کرد سؤال کنید.
موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ فرمود: اگر بگویند هر چه بخواهی در دنیا به تو می دهیم در این صورت چه خواهی خواست. گفت اگر چنین شود می خواهم که تقیه در دین و توفیق ادای حقوق برادران دینی را به من بدهند؟
عرض کرد این قسمت را دارا هستم آنچه می خواهم ندارم، بر آنچه دارم سپاسگذارم و چیزی که روزیم نشده، درخواست می نمایم. فرمود: «احسنت» دستور داد دو هزار درهم به او بدهند.[۸]
صفوان ابن مهران کوفی از اصحاب امام صادق و امام کاظم ـ علیه السلام ـ بود، او مردی شایسته و پرهیزکار بود، زندگی خود را از راه کرایه دادن شترهایش تأمین می کرد و شترهای زیادی داشت.
صفوان گفت: روزی خدمت حضرت موسی ابن جعفر ـ علیه السلام ـ شرفیاب شدم. آن حضرت به من فرمود: صفوان تمام کارهای تو پسندیده و نیکو است مگر یکی. گفتم: فدایت شوم آن کدام است. فرمود: شترهای خود را به این مرد ـ هارون الرشید ـ کرایه می دهی. عرض کردم این کرایه را نه از باب حرص و ازدیاد ثروت یا برای صید و شکار و لهو و لعب می دهم، چون برای سفر حج می خواست دادم، خودم نیز متصدی و مباشر خدمت او نمی شوم غلامهایم همراه آنها هستند.
موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ فرمود: آیا پول کرایه تو در عهده او و خانواده اش می ماند. عرض کردم: آری مدیون می شوند تا پس از برگشتن پرداخت کنند. فرمود: دوست می داری که هارون و خانواده اش زنده باشند تا ساعتی که کرایه ترا پرداخت نکرده اند. جواب دادم: بله همین طور است.
امام ـ علیه السلام ـ فرمود: کسی که بقای ایشان را دوست داشته باشد از جمله آنهاست، هر که از ایشان محسوب شود جای او در جهنم خواهد بود.
صفوان گفت: پس از فرمایش موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ همه شترهای خود را فروختم، این خبر به گوش هارون الرشید رسید، مرا طلب کرد. وقتی پیش او رفتم، گفت به طوری که شنیده ام شترهای خود را فروخته ای؟ گفتم: بلی، پیر و ضعیف شده ام خودم نمی توانم متصدی امور آنها باشم غلامان نیز آن طور که باید مراقبت نمی کنند و از عهده این کار بخوبی بر نمی آیند.
هارون گفت هرگز، هرگز، به اشاره موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ این کار را کرده ای. گفتم مرا با موسی بن جعفر ـ علیه السلام ـ چه کار است. گفت دروغ می گویی اگر حق همنشینی تو نبود هم اکنون ترا می کشتم.[۹]
یک روز امام ـ علیه السلام ـ در شهر بغداد از کنار منزل بشر حافی عبور می کرد صدای ساز و نواز از داخل منزل به گوش می رسید. در این موقع کنیز بشر برای ریختن خاکروبه از خانه خارج شد. آن حضرت فرمود: ای کنیز صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ جواب داد البته بنده و برده کسی نیست و آزاد است. موسی بن جعفر فرمود راست می گویی اگر بنده می بود از مولای خود ترس داشت.
کنیز وارد منزل شد، بشر بر سر سفره شراب نشسته بود علت تأخیر او را پرسید. جواب داد شخصی رد می شد از من سؤال کرد صاحب این خانه عبد است یا آزاد. پاسخ د
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
