خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل وحدت کلمه رمز پیروزی ملت ایران
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل وحدت کلمه رمز پیروزی ملت ایران قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل دفاع از اسلام در پرتو وحدت کلمه
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل دفاع از اسلام در پرتو وحدت کلمه قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
04ساعت
00دقیقه
41ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل شخصیت های مهم معتزله

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 41

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
5 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شخصیت های مهم معتزله؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل شخصیت های مهم معتزله انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل شخصیت های مهم معتزله:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل شخصیت های مهم معتزله آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل شخصیت های مهم معتزله با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل شخصیت های مهم معتزله از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل شخصیت های مهم معتزله، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شخصیت های مهم معتزله :

مجموع اندیشمندان معتزله را می توان به دو بخش تقسیم کرد:

۱پیشوایان صاحب نظر

۲دانشمندان مبین مکتب

گروه نخست،کسانی هستند که در عین اعتقاد به اصول پنجگانه معتزله،خود در برخی از مسائل صاحب نظر بوده و اصل یا اصولی را در مذهب مطرح کرده اند.در حالی که گروه دوم،افراد مستعد و با فضیلتی بودند که به تبیین مکتب اعتزال پرداختند،بدون اینکه اصل و یا اصولی را به صورت چشمگیر پی ریزی کنند.

ما در این بخش،بیشتر پیشوایان صاحب نظر و به اصطلاح امروز«نظریه پردازان»این مکتب را مطرح می کنیم و به گونه ای فشرده،به بیان شرح حال آنان می پردازیم.اما بخش دیگر که بیانگر حال دانشمندان معتزله است،از قلمرو بحث ما بیرون بوده و این فرهنگ را یارای گردآوری شرح حال همه آنان نیست و اگر هم مناسبت ایجاب کرد،به طور رهگذر به آنها اشاره کرده و دامن سخن را جمع می کنیم.

۱واصل بن عطا (۸۰۱۳۱)

کنیه او ابو حذیفه معروف به واصل به عطا،از اعجوبه های زمان در امر سخنوری بوده است،با اینکه او حرف«راء»را به درستی نمی توانست تلفظ کند،ولی در سخنرانیهای خود کوشش می کرد تا از به کار بردن کلمه بر مشتمل حرف«راء»خودداری کند،مثلا او به جای کلمه«بر»که به معنی گندم است،لفظ«قمح»به کار می برد و به جای لفظ«مطر»از«غیث»بهره می گرفت و به جای کلمه«بئر»«قلیب»می گفت و چنان سخن می راند که احدی نمی دانست او صاحب مخرج راء نیست .

و اصل به عطا بنیانگذار مکتب اعتزال،در حقیقت ادامه دهنده مکتب گروه«قدریه»است که قبل از او زندگی می کردند،یعنی آنان که به حریت و آزادی انسان معتقد بودند.او در آغاز دهه اول قرن دوم،به هنگام سؤال از حکم مرتکب کبیره،نظریه«المنزله بین المنزلتین»را ابراز کرد و از حلقه درس استاد حسن بصری فاصله گرفت و کم کم در فکر او دیگر اصول اعتزال جوانه زد و شاید مجموع یا بخش اعظم اصول خمسه،در آرا و نظریات او وجود داشت.

یکی از کارهای مهم او این بود که گروهی را برای دعوت به توحید و پیراستگی از تجسیم به اطراف و اکناف جهان فرستاد،مثلا«عبد الله بن حارث»را به مغرب و«حوض بن سالم»را به خراسان و«قاسم»را به یمن و«ایوب»را به جزیره و«حسن بن ذاکوان»را به کوفه و«عثمان طویل»را به ارمنستان،اعزام کرد. (۱)

پس از درگذشت او نیز این خط ادامه داشت.

او در تفسیر قرآن برداشتهای ذوقی خاصی دارد که یکی را یادآور می شویم:

او می گفت که خدا از بندگان خواسته است،اول او را بشناسند بعدا عمل کنند،سپس بیاموزند و بر گفتار خود به آیات سوره و العصر استدلال می کند و می گوید:جمله«إلا الذین آمنوا»اشاره به«شناخت»جمله«و عملوا الصالحات»ناظر به عمل و جمله«و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر»اشاره به آموزش است. (۲)

سرگذشت شگفت آور واصل با خوارج

همگی می دانیم که خوارج در بخشی از زندگی سیاسی خود به قتل و غارت می پرداختند و به تعبیر امیر مؤمنان در نهج البلاغه،به صورت دزدان بیابانی در آمده بودند. (۳) روزی واصل بن عطا با گروهی از یارانش از منطقه ای عبور می کردند،ناگهان متوجه شدند که خوارج راه را بر آنان بسته اند.مرگ را در دو قدمی خود احساس کردند.واصل به یاران خود گفت:پاسخ اینها را به عهده من بگذارید.وقتی با خوارج روبرو شدند،آنان از واصل پرسیدند :تو و یارانت بر چه مذهبی هستید؟گفت:ما مشرک هستیم و به شما پناه آورده ایم که کلام خدا را بشنویم.همگی در پاسخ گفتند:ما به شما امان دادیم.واصل گفت:پس احکام خدا را به ما بیاموزید.آنان احکام خدا را به آنان بر شمردند و واصل مرتب می گفت:من و یارانم پذیرفتیم .در این حالت گفتند:بروید شما برادران ما هستید.واصل گفت:این کافی نیست،باید ما را به محل امنی برسانید،زیرا قرآن می فرماید: (و إن أحد من المشرکین استجارک فأجره حتی یسمع کلام الله ثم أبلغه مأمنه) (توبه/۶) .

«اگر یکی از مشرکان از تو پناه بخواهد او را پناه بده تا سخن خدا را بشنود،سپس او را به جایگاه امن خود برسان»آنان همه آنها را از آن منطقه،به محل امنی بردند و رها کردند . (۴)

درباره تهجد و زهد واصل سخن گفته اند و از ابن ندیم آثار او را چنین یادآور می شود:

۱کتاب اصناف المرجئه.

۲کتاب التوبه.

۳کتاب المنزله بین المنزلتین.

۴خطبه فاقد لفظ راء،این خطبه در سال ۱۹۵۱ به تحقیق عبد السلام هارون چاپ شده است.

۵کتاب معانی القرآن.

۶کتاب الخطب فی التوحید و العدل که بعید نیست خطبه های امیر مؤمنان را گرد آورده باشد .

۷مناظرات او با عمرو بن عبید.

۸کتاب السبیل إلی معرفه الحق.

۹کتاب فی الدعوه.

۱۰کتاب طبقات أهل العلم و الجهل (۵).

۲عمرو بن عبید (۸۰۱۴۳)

دومین شخصیت گروه معتزله پس از واصل بن عطا،عمرو بن عبید است.او از اعضای حلقه تدریس حسن بصری بود که بعدها از او جدا شد و به همتای خود واصل بن عطا پیوست و علت آن مناظره ای بود که میان آن دو انجام گرفت و سرانجام عمرو به او جذب شد.از مجموع آنچه که ترجمه نگاران درباره او نوشته اند،به دست می آید که او مرد وعظ و خطابه و تعلیم و تدریس و تا حدی معرض از دنیا بوده است.

گاهی سخنانی گفته اند که مصداق واضح غلو می باشد.ابن المرتضی از جاحظ نقل می کند که«عمرو»چهل سال تمام نماز صبح را با وضوی نماز مغرب خوانده و چهل بار با پای پیاده به مکه رفت،در این مدت شتر خود را در اختیار محصوران از حج قرار می داد و همه شب را با یک رکعت نماز و تکرار یک آیه،احیا می کرد. (۶)

این نوع اغراق گویی رسم مریدان غالی است که با نقل این افسانه،دیگر فضایل مسلم او را نیز زیر سؤال می برند.اشاعره برای اینکه از کاروان اغراق عقب نماند،این نوع غلوها را درباره ابو الحسن اشعری نیز گفته اند.تو گویی این دو انسان در این مدت طولانی نه مریض شده،نه سفر کرده،نه گرفتاری پیدا کرده و نه میل به مسائل جنسی داشته اند.

سید مرتضی در امالی خود مناظره هشام را با عمرو بن عبید،نقل کرده است.در این مناظره هشام جوان بر پیر مناظر غالب شد،ولی آن پیر،اخلاق اسلامی را رعایت کرده و از هشام خواست که مهلت دهد درباره سؤال او مطالعه کند و هرگز بر او پرخاش نکرد و یا او را مرتد و خارج از دین قلمداد ننمود.مناظره او با عمرو در بسیاری از کتابها آمده است که ما عصاره آن را یادآور می شویم:

هشام وارد بصره شد.او می دانست که عمرو بن عبید درباره امامت،نظریه خاصی دارد و آن را مقام انتخابی می داند،نه تنصیصی و معتقد است که پیامبر درگذشت و خدا برای امت امامی را تعیین نکرد.وی پس از گفتگویی کوتاه،به عمرو گفت:سؤالی دارم و سؤال خود را چنین آغاز کرد:

هشام:آیا خدا به شما چشم داده است و اگر داده است برای چه داده است؟

عمرو:آریبرای آنکه با آن دیدنیها (آسمانها و زمین) را ببینم و از آنها عبرت بگیرم.

هشام:آیا خدا به شما گوش داده است؟و برای چه؟ عمرو:آریبرای آنکه شنیدنیها را بشنوم .

او باقیمانده اعضا را که هر یک حامل حسی است (زبان،بینی و دست) بر شمرد و عمرو نیز به هر یک پاسخی داد که کاملا با آن عضو حامل حس خاص مناسب بود.هشام در پایان گفت:آیا خدا علاوه بر این پنج حس،قلب نیز به شما داده است و اگر داده است چرا؟گفت:برای اینکه اگر این حواس در آنچه به من گزارش می دهند خطا کردند،قلب به اصلاح آن بپردازد.در اینجا هشام به نتیجه مناظره اشاره کرد و گفت:تو راضی نشدی که خدا به تو پنج حس بدهد،مگر اینکه برای آنها پیشوایی معین کند که داور در میان آنها باشد،چگونه راضی شدی که خدا این بشر را بیافریند ولی برای آنان پیشوایی که داور آنان باشد،قرار ندهد و پیامبر گرامی در گذرد در حالی که خدا برای مردم پیشوایی تعیین نکند که در موارد اختلاف،داور آنان باشد؟اینجا بود که عمرو سربلند کرد و گفت:باید درباره سؤال تو فکر کنم.

نمونه ای از دانش تفسیری و کلامی او

درباره تفسیر آیات قرآن و یا مسائل کلامی،چیزهایی از او نقل شده است که بیانگر مرتبه علمی اوست.حالا این پاسخها از خود اوست یا از دیگری چندان روشن نیست.

سید مرتضی در امالی می گوید:مردی بر او وارد شد.گفت:اختلاف این دو آیه را چگونه حل می کنید :آیه ای که می گوید: (و لن تستطیعوا أن تعدلوا بین النساء و لو حرصتم) (نساء/۱۲۹) و آیه ای که می گوید:

(فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی و ثلاث و رباع و إن خفتم أن لا تعدلوا فواحده) (نساء/۳) .

زیرا مفاد آیه اول،عدالت میان زنان متعدد را غیر ممکن می داند،در حالی که آیه دوم از امکان آن گزارش می دهد و می گوید:اگر ترسیدید که نتوانید میان آنان به عدالت رفتار کنید،به یکی اکتفا کنید.

عمرو بن عبید در پاسخ گفت:آیه نخست مربوط به مهر و محبت است که از اختیار انسان خارج بوده و برای خود ملاکات خاصی دارد،ایجاد تساوی در میان آنان از نظر تمایلات قلبی امکان پذیر نیست،در حالی که دومی مربوط به هزینه زندگی و رفتار عادلانه در میان آنان است که کاملا امکان پذیر است. (۷)

یادآور می شویم:ریشه این اشکال به ابن أبی العوجا ملحد عصر امام صادقعلیه السلامباز می گردد.او در بصره این شبهه را منتشر کرد تا نتیجه بگیرد که در قرآن تناقض هست.وقتی هشام بن حکم از اشکال او آگاه شد،برای فراگیری پاسخ،بصره را به عزم مدینه ترک گفت.و به حضور امام صادق رسید و اشکال ابن أبی العوجا را مطرح کرد.امام در پاسخ او همان را گفت که از عمرو بن عبید نقل کردیم.

وقتی هشام به بصره بازگشت و ابن أبی العوجا را از پاسخ آگاه ساخت،وی گفت:این جواب از تو نیست.این پاسخ را شتران از حجاز آورده اند. (۸)

احتمال دارد پاسخ امام صادق به عمرو رسیده باشد،همان طور که احتمال دارد پاسخ ابتکار خود او بوده،در این صورت باید هر دو را از مقوله«توارد خاطرین»نامید.

جاحظ می گوید:مردی با عمرو بن عبید درباره قدر مناظره کرد و گویا آن مرد قدری قائل به جبر بوده و تقدیر الهی را مایه سلب اختیار از بشر می دانست.عمرو در پاسخ او گفت:در قرآن آیه ای است که شک را از دل شما می زداید و آن اینکه خدا می فرماید: (فو ربک لنسألنهم أجمعین عما کانوا یعملون) (حجر/۹۲۹۳) .

«سوگند به خدای تو از آنچه که آنها انجام می دهند،سؤال خواهیم کرد»

خدا از آنچه که ما انجام می دهیم سؤال می کند،اگر ما فاقد اختیار بودیم و مجریان قضای الهی به شمار می رفتیم،باید بگوید از قضا و قدر خود سؤال خواهیم کرد. (۹)

در اینجا یادآور می شویم که امام صادقعلیه السلامبرای شناختن آنچه که مسؤلیت آن بر دوش انسان است و آنچه که مربوط به او نیست،ضابطه ای ارائه فرموده است و آن اینکه هر جا فعل انسان قابل ملامت باشد،آن فعل خود انسان است و آنجا که از دایره نکوهش بیرون باشد،آن خارج از قدرت اوست.خدا حق دارد بگوید:چرا کافر شدی ولی نمی گوید چرا بیمار شدی؟و این گواه بر آن است که افعال انسان بر دو گونه است.در برخی زمام آن در دست انسان و در برخی دیگر محکوم تقدیر است (۱۰).

موضع سیاسی عمرو بن عبید

در سال ۱۲۶ که ولید بن یزید در شام کشته شد،سران معتزله در مکه به حضور امام صادقعلیه السلامرسیدند و سخنان زیادی در محضر آن حضرت گفتند.امام فرمود:از میان خود یک نفر را به عنوان سخنگو انتخاب کنید تا من با او سخن بگویم.آنان عمرو بن عبید را برگزیدند.او رو به امام صادقعلیه السلامکرد و گفت:اهل شام خلیفه خود را کشتند.خدا برخی از آنان را به دست برخی دیگر نابود کرد و رشته کارشان گسسته شد.ما در کار مسلمین نگریستیم.مردی را برای خلافت برگزیدیم که دارای عقل و مروت است.او محمد بن عبد الله بن الحسن«نفس زکیه» است.می خواهیم دور او را بگیریم و با او بیعت کنیم و خواسته های خود را (شاید توحید و عدل) به وسیله او آشکار کنیم.آنگاه که سخنان او به آخر رسید،امام با او به صورت گسترده سخن گفت و در پایان افزود:از خدا بپرهیزید.من از پدرم شنیده ام،او بهترین مردم روی زمین و آگاهترین آنان به کتاب خدا و سنت و رسول بود که پیامبر فرمود:هر کس که مردم را با شمشیر خود بزند و آنان را به سوی خود بخواند در حالی که در میان مسلمانان داناتر از او هست،گمراه و زورگوست (۱۱).

در اینجا هر چند عمرو بن عبید از نفس زکیه حمایت می کند،ولی آنگاه که بنی عباس از قیام علویان به نفع خود استفاده کردند و شتر خلافت،در خانه آنها خوابید و زمام کار را از دست علویها گرفتند،در این شرایط عمرو بن عبید به گواه اینکه او رابطه بسیار حسنه ای با منصور دوانیقی داشت،تغییر موضع داد و به بنی عباس پیوست.

هنگامی که ابو جعفر منصور بر سر قبر او حاضر شد،اشعاری در سوک او سروده که سید مرتضی آنها را در امالی و ابن خلکان در وفیات الاعیان آورده اند. (۱۲)

۳ابو الهذیل العلاف (۱۳۵۲۳۵)

محمد بن هذیل،معروف به ابو الهذیل علاف سومین شخصیت معتزله در قرن سوم اسلامی است،و در بصره می زیست و خانه او در کوی علافان بود.او دانشمند بزرگ معتزله وقت خویش و مربی گروهی به شمار می رفت که یکی از آنان ابراهیم نظام است،می گویند:او با زرتشتیان و دو گانه پرستان مناظرات طولانی داشته است و به وسیله او ۳۰۰۰ نفر به آیین اسلام مشرف شده اند .مبرد می گوید:من انسانی فصیحتر از ابو الهذیل و جاحظ ندیده ام.او در مناظره ای مردی زبر دست بود و من در یکی از مناظره های او شرکت کردم که در آن به ۳۰۰ شعر استشهاد کرد و در مجلس مأمون،با ۷۰۰ بیت بر گفتار خود استدلال نمود.اینک ما نمونه هایی از مناظرات او را نقل می کنیم:

۱صالح بن عبد القدوس زندیق عصر خویش بود،فرزندش فوت کرد.دوستانش بر او گریستند،وقتی پدرش بر او گریست،ابو الهذیل به او اعتراض کرد که چرا گریه می کنی در حالی که از نظر تو مردم مانند بوته هایی هستند که می رویند و سپس نابود می شوند؟پدر در پاسخ او گفت :گریه می کنم که او مرد و کتابی از کتابهای من به نام«شکوک»را نخواند و این کتابی است که اگر کسی آن را بخواند،در همه چیز شک می کند.

ابو الهذیل گفت:اگر چنین است،تو نیز در مرگ فرزندت شک کن و فرض کن که او نمرده است.

۲متکلمی یهودی در عصر وی در بصره به مناظره می پرداخت و راه را بر دیگران می بست.ابو الهذیل دوران جوانی خود را می گذراند وقتی از جریان آگاه شد،به عموی خود گفت:بیا با من نزد این یهودی برویم تا من با او مناظره نمایم.عمو او را از اقدام به چنین کاری بر حذر داشت.او اصرار کرد که باید بروم،هر دو نفر وارد مجلس او شدند و شنیدند که او نبوت موسی را تقریر می کند و از مردم اقرار می گیرد و اضافه می کند،حالا که نبوت موسی نزد ما و شما مسلم است،باید نبوت مدعیان پس از وی را بررسی کنیم.در این لحظه ابو الهذیل نزد وی می رفت و گفت:آیا موسی پیامبر راستگوست یا نه؟یهودی به تجلیل از پیامبر خویش پرداخت.در این هنگام ابو الهذیل به او گفت:موسایی که از او پرسیدم،اگر به نبوت پیامبر اسلام گواهی داده و او را تصدیق کرده،پیامبر صادق است و اگر به غیر این وصف بوده است،شیطان بوده و من به نبوت او اعتراف نمی کنم.

در این هنگام یهودی گفت:تورات را می پذیرید یا نه؟ابو الهذیل گفت:سخن در تورات همان سخنی است که درباره موسی گفتیم.اگر در بردارنده بشارت به نبوت پیامبر است،حق است و در غیر این صورت به او اقرا نمی کنم.

یهودی خود را در تنگنای عجیبی احساس کرد،زیرا او از اعتراف مسلمانان به نبوت موسی کمک می گرفت تا راه شک را در نبوت خاتم باز کند،وقتی این جوان اعتراف به نبوت موسی را در چهار چوب اقرار به نبوت پیامبر خاتم پذیرفت،هر نوع راه سوء استفاده را به روی او بست،دیگر اعتراف آنان نمی تواند نردبان محکومیت باشد.

در این هنگام مناظره یهودی خواست این جوان را بر بدگویی به خویش تحریک کند،تا از این طریق حیثیت از دست رفته را جبران کند.گفت جوان نزدیکتر بیا تا به گوش تو سخنی بگویم .وقتی ابو الهذیل نزدیکتر شد،آهسته در گوش او گفت:مادر تو و کسی که این سخنان را به تو آموخته است،چنین و چنان بود!

ابو الهذیل فهمید که این بدگویی برای تحریک او انجام گرفته تا پرخاش کند و سرانجام،عواطف به سوی مناظره یهودی متوجه شود.لذا فورا گفت:خدا تو را گرامی بدارد و سلامت باشی و از این طریق،نقشه او را نقش بر آب کرد و تفهیم کرد که او به صورت آهسته بر او دعا کرده،به حقانیت آیین او اعتراف کرده است.چیزی نگذشت که بر اثر تحریک ابو الهذیل،مردم برای دستگیری وی هجوم آوردند،او از بصره گریخت (۱۳).

در اینجا یادآور می شویم که این شبهه در عصر عباسیها بالا گرفته و پیوسته می گفتند:شما مسلمانان نبوت موسی را پذیرفته اید و ما و شما در این امر مشترکیم و باید نبوت دیگران را مورد بحث و بررسی قرار دهیم.

در مجلس مأمون جاثلیق نصرانی این شبهه را مطرح کرد،او به جای نبوت موسی از نبوت حضرت مسیح سخن می گفت.امام رضاعلیه السلامدر پاسخ او گفت:من به نبوت عیسایی و کتاب او اعتراف دارم که نبوت پیامبر اسلام را بپذیرد و به نبوت عیسایی که به پیامبری محمد و کتاب او اعتراف نکرده و امتش را به آن بشارت نداده کافرم (۱۴).

بعید نیست که این پاسخ،سینه به سینه در میان مردم گشته و ابو الهذیل آن را از این چشمه جوشان اخذ کرده باشد.چنان که احتمال دارد،از قبیل توارد خاطرین باشد و اگر این مناظره در ایام جوانی ابو الهذیل بوده،قهرا دومی متعین است.

۳مردی به او گفت:اشکالی برایم پیش آمد.از وقتی وارد شهر بصره شدم کسی را ندیدم که به من پاسخ بگوید.مردی تو را به من معرفی کرد.ابو الهذیل گفت:مشکل تو چیست؟گفت:اشکال من دو چیز است:یکی آیاتی است که از نظر ادبی،ملحون و غیر صحیح هستند.دومی آیاتی که مضامین آنها با هم متناقضند.ابو الهذیل گفت:پاسخ تو را یکجا بگویم یا آیه به آیه؟او گفت:یکجا .ابو الهذیل گفت:می دانید که قریش افصح عرب بودند و پیامبر در میان آنان به فصاحت معروف بود و می دانید که قریش اهل جدل و مناظره بود (۱۵) و هرگز آنان نه به لغت پیامبر ایراد گرفتند و نه به مضامین قرآن.اکنون که چنین است،تو سخن نقادان لغت و استادان مناظره را بگیر،نه قول دیگران.در این موقع مرد گفت:شهادت می دهم جز خدای یگانه خدایی نیست و محمد فرستاده اوست! (۱۶)

نگارشها و آثار او

ابن ندیم برای ابو الهذیل تألیفی ذکر نکرده،فقط در باب کتب مؤلفه در متشابه قرآن،یادآور شده است که ابو الهذیل نگارشی در این فن (۱۷) دارد.این خلکان تألیفات او را فقط یک کتاب به نام«المیلاس»نام برده که مناظره او با یک مرد مسیحی به نام میلاس بوده است. (۱۸)

ولی این المرتضی برای او ۶ کتاب ذکر کرده که همگی در رد مخالفان در علم کلام است و می گوید :به هنگام مرگ،احمد بن أبی دوأد بر او با پنج تکبیر نماز خواند،ولی وقتی هشام بن عمرو فوت کرد،بر او با چهار تکبیر نماز خواند.از ابن أبی دوأد پرسیدند:چرا بر او با پنج تکبیر و بر این با چهار تکبیر نماز گزاردی؟او در پاسخ گفت:ابو الهذیل شیعه بنی هاشم بود و علی را بر عثمان تفضیل می داد (۱۹) ،لذا من نماز میت آنان را بر او خواندم.

می گویند:وی علی را بر همه خلفا ترجیح می داد.ابن أبی الحدید می گوید:وقتی از او پرسیدند کدام یک از دو نفر ابو بکر و علی بر دیگری برتری دارد،در پاسخ گفت:نبرد علی در جنگ خندق با عمرو بن عبدود،بر همه اعمال مهاجرین و انصار برتری دارد تا چه رسد بر اعمال أبی بکر . (۲۰) در اینجا ما نتیجه می گیریم که تشیع اصطلاحات مختلفی داشته است.یکی از آن اصطلاحات ترجیح دادن علی بر دیگر خلفا بود.هر چند او را خلیفه بلا فصل و منصوص از جانب خدا نداند و أبو الهذیل از همین گروه بود.

تهمتهای ناروا

ابو الهذیل مانند دیگر مشایخ معتزله،آماج تهمتها و نسبتهای ناروای حنابله و أهل حدیث قرار گرفته است.خطیب بغدادی درباره او می گوید:او معتقد بود،حرکات بهشتیان در بهشت پایان پذیر است و طبعا باید معتقد شود که نعمتهای الهی نیز منقطع می باشد.در حالی که قرآن می فرماید: (اکلها دائم) (رعد۳۵) و از طرف دیگر به او نسبت می دهد که منکر صفات خدا بوده،زیرا می گفت:علم و قدرت خدا عین ذات او هستند و خدا را به عنوان علم و قدرت معرفی می کرد. (۲۱)

ابو الحسین خیاط در کتاب الانتصار،درباره نسبت اول می گوید:آثار و کتابهای ابو الهذیل در دست نیست و هرگز نمی توان به نقل دشمن درباره او اعتماد کرد.اما تهمت دوم،حق این است که خطیب و امثال او به مقصود معتزله پی نبرده اند،لذا آنان را منکران صفات شمرده اند .در حالی که هدف آنان نفی صفات زاید بوده است.به این معنا که وجود باری مرکب از ذات و علم بوده،به گونه ای که علم او ورای ذات او باشد.ما تفسیر سخن او را در بخش دوم این فرهنگ عقاید اشاعره) آورده ایم.

حق این است که حنابله و اهل حدیث در متهم کردن معتزله به اعمال شنیع حد و مرزی نمی شناختند و بسیاری از آنان مصداق آیه: (إن الذین یحبون أن تشیع الفاحشه فی الذین آمنوا لهم عذاب ألیم فی الدنیا و الآخره و الله یعلم و أنتم لاتعلمون) (نور/۱۹) بودند.

۴ابراهیم بن سیار معروف به«نظام» (۱۶۰۲۳۱ ه)

نظام چهارمین شخصیت معتزله است که در مدرسه اعتزال بصره رشد نموده است.ابن ندیم می گوید :کنیه او ابو اسحاق و متکلم،شاعر و ادیب بود.گویا ابو نواس با او رابطه خوبی نداشته و این دو بیت یاد شده در زیر را در حق او سروده است:

فقل لمن یدعی فی العلم فلسفه 
حفظت شیئا و غابت عنک أشیاء 
لا تحظر العفو إن کنت امرء حرجا 
فإن خظر که بالدین ازراء! (۲۲)

«به آن کس که ادعای آگاهی از فلسفه دارد،بگو یک چیز را فرا گرفتی و چیزهای بسیاری را فراموش کرده ای اگر تو خودت مرد سخت گیری هستی،عفو الهی را ممنوع نشمار،نگو رحمت حق به گنهکارانی که بدون توبه مرده اند نخواهد رسید،زیرا چنین منعی دین را خوار و کوچک می سازد».

او در این بیت اخیر به عقیده نظام اشاره می کند که خدا از گنهکاری که بدون توبه از جهان رفته است،نخواهد گذشت.آنگاه از او انتقاد می کند که تو نباید عفو الهی را ممنوع بشماری،زیرا منع عفو،یک نوع اهانت به دین است.

کعبی از او چنین یاد می کند:او اهل بصره بود و آرای مخصوصی در علم کلام داشت. (۲۳)

سید مرتضی او را چنین توصیف می کند:او در علم کلام برتری خاصی داشت،حاضر جواب،عمیق و دقیق بود.اگر او به آرای ناصواب کشیده شد،به خاطر عمق گرایی او بوده است. (۲۴)

قاضی عبد الجبار او را از شاگردان ابو الهذیل دانسته و می گوید:او با آرای استاد خود مخالفت کرد (۲۵).سید مرتضی یادآور می شود:پدر نظام او را که نوجوانی بیش نبود،نزد خلیل بن احمد فراهیدی (م۱۷۰ ه) برد تا به او درس بیاموزد،خلیل او را چنین امتحان کرد.گفت:فرزندم،این جام بلورین را برای من توصیف کن!نظام به او گفت:ستایش کنم یا نکوهش؟خلیل گفت:ستایش!گفت:«تریک القذی و لا تقبل الأذی و لا تستر ماوراء»،«خاشاک را به تو نشان می دهد و آلودگی را به خود نمی پذیرد،پشت سر خود را نمی پوشاند».

خلیل گفت:حالا که ستایش کردی،آن را نکوهش کن.او در پاسخ گفت:«سریع کسرها،بطیی جبرها …»

«زود می شکند و به سختی بند می پذیرد».

خلیل به درختی که در خانه اش بود اشاره کرد و گفت:این درخت خرما را توصیف کن!او گفت :ستایش کنم یا نکوهش؟گفت:ستایش!در پاسخ گفت:«هی حلو مجتناها،باسق منتهاها،ناضر اعلاها» .

«میوه اش شیرین،بلند و کشیده و بالای آن سر سبز است».

خلیل گفت:آن را نکوهش کن!او در پاسخ چنین گفت:«صعبه المرتفی بعیده المجتنی،محفوفه بالأذی» .«بالا رفتن از آن دشوار،میوه آن دور از دسترس و بهره گیری از آن همراه با ناراحتی است» .

استاد در مقابل این سخنان فصیح و بلیغ نوجوان در شگفت ماند و گفت:«فرزندم ما در دانش آموختن به تو نیازمندتریم تا تو به ما».

شریف مرتضی پس از نقل این داستان می گوید:این سخن بلیغ از نظام،در حد بالایی است و سر بلاغت آن این است که او در توصیف،خواه در نکوهش یا ستایش،به بالاترین چیزی که درباره آن می توان گفت،دست یافته است (۲۶).

می گویند:او در حالی که خواندن و نوشتن بلد نبود،قرآن و دیگر کتابهای به اصطلاح آسمانی و قسمتی از فتاوای فقها را حفظ کرده بود.

در اینجا یادآور می شویم:استعداد فوق العاده اگر در اختیار استاد واردی قرار گیرد،آن را به طور صحیح رهبری می کند و در غیر این صورت گاهی اتفاق می افتد که به انحراف کشیده می شود.اگر نظام،آرای ناصحیحی داشته باشد (همچنانکه اشاعره از او نقل می کنند) (۲۷) به خاطر نبوغ رهبری نشده او بوده است البته سخن در این است که او دارای چنین افکاری بوده است یا نه؟

در هر حال ما وظیفه داریم که نسبت به هر مسلمانی خوشبین باشیم،مگر این که به طور صحیح انحراف او ثابت شود.اشاعره او را به انحراف فکری و اخلاقی متهم می کند،ولی قاضی عبد الجبار می گوید:نظام به هنگام قبض روح چنین می گفت:«اللهم ان کنت تعلم إنی لم أقصر فی نصره توحیدک و لم أعتقد مذهبا إلا ما سنده التوحید،اللهم إن کنت تعلم ذلک فاغفر لی ذنوبی و سهل علی سکرات الموت». (۲۸)

«پروردگارا اگر می دانی که من در یاری کردن یکتایی تو کوتاهی نورزیده ام و مذهبی را معتقد نشده ام مگر اینکه مطابق با توحید باشد،خدایا اگر تو می دانی چنین است،گناهان مرا ببخش و سختیهای مرگ را بر من آسان بفرما».

این جملات را گفت و همان دم در گذشت.البته اهل حدیث و اشاعره مطالبی به او نسبت می دهند که نزد ما ثابت نیست.

شهرستانی که در میان اشاعره تا حدی نزاهت قلم دارد،آرای سیزده گانه ای از او نقل کرده که مخصوص خود او بوده است و ما از میان آنها دو نظر را در اینجا می آوریم:

۱نظام می گفت:اجزای عالم به صورت بی نهایت تقسیم می شوند و در حقیقت جزء لا یتجزی را باطل می دانست.عبد القاهر بغدادی در نقد این نظریه می گوید:لازمه انقسام اجزاء به صورت بی نهایت،امتناع احاطه خدا بر همه اجزای عالم خواهد بود،در حالی که قرآن می گوید: (و أحاط بما لدیهم و أحصی کل شی ء عددا) (ص/۲۸) (۲۹).

یادآور می شویم:بغدادی از حقیقت نظریه نا آگاه بوده،تصور کرده است هر جزئی از اجزای جسم به صورت بالفعل از اجزای بی نهایت تشکیل یافته است،در حالی که قائلان به این نظر،انقسام به بی نهایت را بالقوه می دانند نه بالفعل و می گویند:هر جزئی را که شما فرض کنید،شرق آن غیر غرب آن است و پشت و روی آن از یکدیگر متمایز است و همین،زمینه امکان انقسام به بی نهایت،نه انقسام بالفعل را پدید می آورد.

در اینجا نکته دیگری را نیز یادآور می شویم:فرض کنیم که قائلان به بطلان جزء لا یتجزی هر جزئی از اجزای عالم را به صورت بی نهایت قابل تقسیم می دانند،ولی بی نهایت بودن اجزا مانع از احاطه خدا به آنها نیست،زیرا وجود حق،وجود نامتناهی است و به خاطر همین صفت نامتناهی،هیچ چیز از جهان،از حیطه وجود او دور نیست. (۳۰).

۲او معتقد بوده که واقعیت انسان روح اوست و آن جسم لطیفی است که داخل بدن او می باشد،آنگاه عبد القاهر بغدادی اشکال کودکانه ای متوجه او کرده که انسان از نقل آن شرم می کند،مثلا می گوید:

اگر واقعیت انسان روح او باشد،در این صورت اگر انسانی را دیدیم،باید بگوییم:او را ندیده ایم،زیرا جسد او را دیده ایم نه واقعیت او را.

و نیز می گوید:بنابر این صحابه،پیامبر را ندیده اند،بلکه جسد او را دیده اند!یادآور می شویم:این تنها نظام نیست که واقعیت انسان را روح او می داند،بلکه قرآن نیز این نظریه را تأیید می کندآنجا که در پاسخ منکران معاد که پخش اجزای بدن انسان در زمین را دستاویز انکار معاد قرار داده بودندچنین می گویند: (قل یتوفاکم ملک الموت الذی و کل بکم ثم إنکم إلی ربکم ترجعون) (سجده/۱۱)

«بگو فرشته مرگ که بر شما گمارده شده شما را می گیرد،آنگاه به سوی پروردگار خود باز می گردید .»

این آیه حاکی است که واقعیت آدمی همان روح اوست که فرشته مرگ آن را می گیرد و هیچگاه در زمین پخش نمی شود،آنچه که پخش می شود،لباس اوست و پخش آن در جهان مانع از معاد انسان نیست،چون واقعیت او که روح اوست گم نشده بلکه نزد خدا محفوظ است و وارد هر بدنی شود،واقعیت او را تشکیل می دهد.

نظام و مذهب«صرفه»

از آرایی که در اعجاز قرآن به نظام نسبت داده اند،نظریه صرفه است.خلاصه این نظریه آن است که اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت در حد خارج از توان انسان نیست شاید در زمانهای پیش از اسلام افراد فصیح و بلیغ،توانایی گفتن سخنانی نظیر قرآن را داشته اند ولی هر گاه بشر بخواهد نظیر آن را بگویدیعنی از توان خدادادی استفاده کندخدا جلو کار او را می گیرد و از آوردن مثل آن باز می دارد.

البته نظریه صرفه باطل است،ولی مخالفان او همین نظریه باطل را از او به صورت نادرستی نقل کرده اند و گفته اند او می گوید:قرآن از نظر نظم هم معجزه نیست. (۳۱)

در حالی که او منکر اعجاز نیست،بلکه آوردن مانند آن را أساسا از توان بشر خارج نمی داند،ولی در عین حال معتقد است که خداوند،افراد بشر را از آوردن مانند آن جلوگیری می کند. (۳۲)

در این مورد شهرستانی نیز به صورت صحیح،مذهب او را نقل کرده است و می گوید:قرآن از نظر گزارش امور پنهان از حس،معجزه است ولی خدا انگیزه های مردم را از آوردن مثل آن باز داشته است و اگر آنان را رها می کرد،از آوردن سوره ای از سوره های قرآن که در بلاغت و فصاحت و نظم و سیاق همسان او باشد،عاجز نبودند.

نظریه صرفه نظریه باطل و بی اساسی است چیزی که مهم است نقل نظریه نظام به صورت صحیح است نه به صورت باطل و در هر حال،خواه به آن صورت خواه به این صورت نقل گردد،اصل نظریه با نص قرآن کاملا مخالف است.

زیرا قرآن صریحا می گوید:«اگر انس و جن جمع شوند و یکدیگر را کمک کنند،نظیر آن را نمی توانند بیاورند.» (۳۳) و ظاهر آیه این است که بشر را توانایی مقابله با آن نیست،نه اینکه توانایی دارند اما خدا توجه و انگیزه کار را از آنان می گیرد.

اگر به راستی بشر را توانایی آوردن سوره ای از سوره های قرآن بود،باید از فصیحان و بلیغان قبل از اسلام،نمونه هایی مثل آن را در دست داشته باشیم،زیرا ممانعت خدا از آوردن مثل آن پس از نزول قرآن بوده نه پیش از بعثت پیامبر اکرم،در حالی که از مجموع سخنانی که از عرب فصیح و بلیغ جاهلی به دست ما رسیده است،چیزی شبیه قرآن دیده نمی شود.

از این گذشته،این کار با حکمت خدا سازگار نیست که آنان را به مقابله و معارضه بطلبد،آنگاه به هنگام اعمال قدرت،مانع از انجام گردد.

از این گذشته اگر مسأله مسأله صرف دواعی بودیعنی انگیزه ها را در دلها نابود می سازد که سراغ ساختن سوره ای از سوره های قرآن نرونددیگر لازم نبود اعجاز قرآن فصاحت و بلاغت آن باشد،بلکه می توانست کلام پست و پایین،معجزه پیامبر گردد آنگاه مردم را به مقابله بطلبد و به هنگام مقابله مانع از آن بشود که کلام به آن ابتذالی بیاورند.

آثار نظام

با اینکه درباره نظام سخن زیاد گفته شده،حتی محمد عبد الهادی معروف به«ابو زیده»کتاب مستقلی درباره آرای نظام نوشته و آن را ابراهیم بن سیار النظام نام نهاده و در سال ۱۳۶۵ ه.ق در قاهره به چاپ رسیده است،با این همه مجموع آثاری که از وی نام می برند از چهار کتاب تجاوز نمی کند.

۱التوحید ۲العالم ۳الجزء ۴الرد علی الثنویه

۵ابو علی الجبائی (۲۳۵۳۰۳ه)

ابو علی جبائی،محمد بن عبد الوهاب از پیشوایان معتزله در عصر خویش بود.ابن ندیم درباره او می گوید:او از معتزله بصره است و علم کلام را برای آیندگان آسان کرد و سختیهای آن را بر طرف نمود و ریاست متکلمین معتزلی در عصر وی،به او رسید.او از ابو یعقوب شحام علم کلام را آموخته،آنگاه به بغداد رفته و از مجلس أبو الضریر بهره گرفته،سپس خود بر کرسی تدریس نشست و علم و نقل او بر همه آشکار گشت. (۳۴)

ابن خلکان می گوید:او یکی از پیشوایان معتزله و خود پیشوایی در علم کلام بود و دانش خود را از ابو یوسف یعقوب بن عبد الله شحام بصری فرا گرفت که خود رئیس معتزله بصره بود و جبایی خود دارای نظریات خاصی در علم کلام است و شیخ ابو الحسن اشعری نزد او علم کلام را فرا گرفته،با او مناظره هایی داشته است. (۳۵)

جبایی منسوب به جبا که منطقه ای در خوزستان است و میان بصره و اهواز قرار دارد می باشد .ابن المرتضی می نویسد:او کسی است که علم کلام را آسان کرد و در عین حال فقیهی با تقوا و زاهدی جلیل القدر بود.پس از ابو الهذیل هیچ کس بسان وی مورد اتفاق دانشمندان معتزلی نبود،و او در دوران جوانی به نیرومندی در مناظره معروف بود.

اینک برای نشان دادن پایه استعداد او در دوران نوجوانی،نمونه ای از مناظرات او را نقل می کنیم:

جبایی در مجلسی با شخص بزرگی به نام«صقر»روبرو شد که گویا طرفدار مذهب جبر بود و معتقد بود که کارهای خوب و بد بندگان از آن خداست و او فاعل حقیقی است نه بندگان،جبایی خود را به او نزدیک کرد و گفت:

سؤالی دارم،پاسخ می گویی؟حاضران از جرأت این نوجوان تعجب کردند!وی گفت:بپرس.جبایی گفت :آیا خدا در میان بندگان به عدل رفتار می کند؟گفت:بلی.گفت:آیا به خاطر این کار،او را عادل می نامی؟گفت:بلی.گفت:آیا خدا ظلم هم می کند؟ (مقصود ظلمی است که از بندگان سر بزند) گفت:بلی.گفت:به خاطر این فعل او را جائر می نامی؟گفت:نه.گفت:پس او را نباید عادل نیز بنامی.استاد در پاسخ متحیر ماند و چیزی نگفت.مردم از این نوجوان تحقیق کردند.گفتند:او از جباست که بعدها به نام أبو علی جبایی معروف گشت. (۳۶)

البته این مناظره از«یک نوجوان»بسیار ستوده و قابل ستایش است،ولی از نظر واقع گرایی چندان استوار نیست،زیرا مجبره می گویند:تمام کارهایی که در جهان از عدل و ظلم انجام می گیرد،همه از جانب خداست،زیرا افعال بشر مخلوق او می باشد ولی در این حال خدا را عادل می نامیم و جائر نمی نامیم،زیرا اسامی خدا توقیفی است و تا دلیلی از شرع نباشد،نمی توانیم او را به نامی بخوانیم.

ابن المرتضی می گوید:آثار بزرگی از ابو علی به جای مانده آنگاه که آثار علمی او را بر شمردند،دیدند او ۰۰۰/۱۵۰ برگ مطلب نوشته و بر جای نهاده است.ابن المرتضی می گوید:أبو علی تفسیری را نگاشته و در آن تفسیر تنها از اصم معتزلی نقل می کند،مرحوم طبرسی در مجمع البیان آرای ابو علی جبایی را در تفسیر آیات فراوان آورده است.

باز از نگارش ابن المرتضی استفاده می شود که او به اهل بیت علاقه مند بود،زیرا می گوید :او هر گاه از پیامبر صلی الله علیه و آله درباره علی و حسن و حسین و فاطمه حدیث یاد شده را نقل می کرد«أنا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالمکم»می گفت:من از این بی ریشه ها در شگفتم که این حدیث را نقل می کنند و باز هم به معاویه محبت می ورزند.

۶ابو هاشم جبایی (۲۷۷۳۲۱ ه)

عبد السلام بن محمد بن عبد الوهاب،فرزند ابی علی جبایی که در سال ۲۷۷ دیده به جهان گشود و در سال ۳۲۱ درگذشت.

خطیب بغدادی می گوید:او شیخ معتزله و نویسنده کتابهایی به روش اعتزال است،در پایان عمر در بغداد سکونت گزید. (۳۷)

ابن خلکان می نویسد:او خود متکلمی معروف و پدرش از بزرگان معتزله بودند و مقالاتی در مذهب اعتزال دارند و کتابهای کلامی با آرای این پدر و پسر مشحون است و عجیب اینکه او فرزندی داشت به نام ابو علی که فاقد دانش بود.روزی پسر بر«صاحب بن عباد»وارد شد.صاحب به فکر اینکه او نیز از پدر سهمی از علم و دانش به ارث برده است،از جای خود برخاست.او را کنار خود نشاند و به عنوان آزمون مطلبی را از او پرسید.او در پاسخ گفت:«نمی دانم نیمی از علم است»صاحب به رسم مطایبه گفت:فرزندم راست گفتی،ولی پدرت با نیمه دیگر پیشرفت کرد

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.