خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 75
فرمت فایل پاورپوینت
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نقد فیلم های سینما در مطبوعات :
نقد فیلم «آوازهای سرزمین مادری ام»
در آغاز ۵ نقد از منتقدان خارجی درباره فیلم «آوازهای سرزمین مادری ام» می خوانیم و سپس نقد منتقدان داخلی را تقدیم می کنیم: منتقدان خارجی: سونی لاتیل
میرمحمد صادقی
بهمن قبادی، دو سوم وقت خود را صرف زیر پاگذاشتن کردستان می کند، چرا که دلمشغولیِ او عکاسی است. او توضیح می دهد: «در جا زدن، ذهن انسان را محدود نگاه می دارد، اما سفر کردن امکان اندیشیدن می دهد. برخوردهای استثنایی، مکانهای شگفت آور، فضاهای منحصر به فردی هست که نمی توان و نه در کتابها نه در فیلمها پیدا کرد؛ پس باید حتما آن را زندگی کنی، این چیزی است که تصورات مرا غنی می سازد».
«آوازهای سرزمین مادری ام» بهانه ای برای رسیدن به کردستان عراق، همچنین بزرگداشت عشق و زندگی است. فیلم داستان سفر آوازخوان پیر کُرد ایرانی را به همراه پسران نوازنده اش تعریف می کند که به جست و جوی همسر سابق خود، «هناره» می روند. این زن که آوازخوان است، از ایران فرار کرده تا بتواند در کردستان عراق به کار مشغول شود. اما بیهوده؛ میرزا به آن جا که می رسد، متوجه می شود تصور اشتباهی از این منطقه که توسط حکومت مرکزی بمباران گشته داشته است. فیلم، که در آن موسیقی نقشی برجسته دارد، از داستانی واقعی برداشت شده است. این فیلم خاطرات این خانواده موسیقیدان را با خاطرات کارگردان درهم می آمیزد.
بهمن قبادی تأکید می کند: «من تصویری از عراقِ امروز ارائه می کنم، دیگر خانواده ای را نمی بینید که یکی از نزدیکان خود را از دست نداده باشد. این مردم آن چنان به جنگ خو کرده اند که دیگر آن را همچون یک بازی، زندگی می کنند، جنگ کاملاً عادی شده است، دنیا باید بداند که در واقع چه اتفاقی دارد می افتد».
در سال ۲۰۰۰، این سینماگر جایزه دوربین طلایی جشنواره کن را برای فیلم «زمانی برای مستی اسبها» اولین فیلم بلند خود، دریافت کرده است. در اوایل کار که توسط خانواده اش از نظر مادی حمایت می شد، حدود ۳۰ فیلم کوتاه ساخته است. وی خاطر نشان می کند: «تمرینی بود برای آموختن سینما». او از نزدیکانش و زندگی روزمره سرزمین خود فیلم می گیرد. برنامه ای که امروز برای او مهم است، داستان پدرش و رابطه اش با او است.
فیگارو/۲۳ مه ۲۰۰۲
* * * جی.ال
از «زمانی برای مستی اسبها» بهمن قبادی که ما را با خشنودی بهت کرده بود، دو سال گذشته است. سرگذشتی دیگر از سینمای ایران جدا از کیارستمی، ناگهان ممکن شده. در این سال، بازگشتی دیگر، با «آوازهای سرزمین مادری ام» به محک گذاشته شده است. به این ترتیب، در سینما نیز همچون زندگی، به نظر می رسد که همواره دومین بار بهتر خواهد بود. باز هم در سرزمین کردها هستیم، سمت ایران، در ماههایی که جنگ ایران و عراق جریان دارد. این تنها دیدی نظری نیست، ندایی فیزیکی است. (نوای) صدای هواپیماهای مافوق صوت عراقی است که روستاهای مرزی را بی وقفه بمباران می کنند.
زیر آسمان این تهدید مداوم، «زندگی» زنده می ماند. به ویژه، برای آوازه خوان پیرمیرزا و دو پسر نوازنده اش، عوده و برات، که در این زمان بر موتور سه چرخ سوارند تا ردپایی از «هناره» همسر قدیمی میرزا و آوازخوان زن مشهور کُرد بیابند. جست جوی آنان می رود که به بدترین نقطه خود برسد؛ روستاهای ویران شده، کشتارهای وسیع، اردوگاه یتیمان، زنانی که چهره هایشان بر اثر بمبارانهای شیمیایی تغییر کرده؛ هر فیلمی ممکن بود از وحشت، در همین جا متوقف گردد. پیام خوش «آوازهای سرزمین مادری ام» و نیروی رو به پیشِ آن، در این است که به هر قیمتی پا می فشارد.
طی این جهنم پایان دنیا، زندگی همراه با شوخ طبعی جنون آمیز آن ادامه دارد (صحنه های مکرر بگو مگو میان پدر پیر و دو پسر بزرگش)، همراه با جذبه های شاعرانه، آن (کوههای سرزمین کردها مانند رؤیایی انجیلی)، اشاره هایی به مردسالاری معروف ایرانی (همه زنهااز آن نوع اند که هر بار ابلهان گنده ای که همراهی شان می نمایند، دهان باز می کنند، چشم به سوی آسمان می برند و لبخندی بر لب دارند)، و نیرویی رقصان (آواز خواندن بر علیه بمبها) سرگذشتی بد که به سرنوشت محتوم بدل می شود.
در پیچ جاده ای سنگلاخ، آن چه باورنکردنی است، پیش می آید و ما را بهت زده بر جای می گذارد: آموزگاری است که کلاس خود را در هوای باز اداره می کند. برای آموختن مفهوم «هواپیما» به شاگردان کم سال خود در حالی که شکارچیان ضد هوایی عراق آسمان را خط خطی می کنند، گویی طنزی ناامیدانه و شوخ طبعی آزادانه ای است که درس با دسته ای از هواپیماهای کوچک کاغذی به نتیجه می رسد. تنها یک تصویر بر علیه جنگ؛ همین کافی است.
لیبراسیون/۲۴ مه ۲۰۰۲
* * * آلن لاویل
بهمن قبادی تنها به زبان ایرانی حرف می زند؛ به همین دلیل بیشتر تأثیرگذار است. او جایزه فرانسوا شاله ۲۰۰۲ را برای «آوازهای سرزمین مادری ام» دریافت کرده است. آن چنان که، دیروز، تی یری ریوید نوشته بود: «او همان طور فیلم می سازد که کسان دیگری معجزه می کنند».
بهمن قبادی ۳۳ ساله، متولد بانه، دارای جایزه دوربین طلایی کن ۲۰۰۰ برای «زمانی برای مستی اسبها» از نوجوانی، وقتی که تازه به فیلمهای کوتاه خود می اندیشید، دوربین به دست دارد. او فروتنی بزرگان را دارد، روی مشکلاتی که برای گرفتن فیلم خود در دو کردستان، ایران و عراق داشته است تأکید می کند: «می خواستم شهامت کُردها را برای ادامه زندگی نشان بدهم».
به گفته پاتریک دوکارولیس، از فرانس و از فیگارومگزین، او دارای «نگاهی سرشار از روشنی و انساندوستی است». روایت او طنین انداز حقیقت است، همچنان که جایزه فرانسوا شاله که ابتدا پیرویو، سپس ژیل ژاکوب رئیس جشنواره آن را تایید می کنند. به یاد کلمه های کلیدی این استاد می افتم؛ روزنامه نگاری که صدای او مانند افسون بود! «من، موجودات، کلمات و تصاویر را دوست دارم. با ادغام آنها، تلاش کرده ام زندگی را بسازم».
نوربربالی، مدیر کل جانشین تلویزیون که لورانس پیکه ستاره «شبهای فرانس ۲» او را همراهی می کند، از فرانسوا این طور تقدیر می کند: «سردی ای که او را بدان متهم می کردند، تنها شیوه ای برای پنهان داشتن نجابت بی اندازه اش بود».
هواداران او این جا هستند، دورمه شن شاله، سوفی آگاسینسکی، دنیس سپوئری، ژرارکاریرو، رئیس شبکه اودیسه، سرژادا رئیس شبکه 5TV ، آلبرماتیو، RMC سابق و CANAl+، همیشه روی بخش شنیداری و دیداری کارگردانان ژان شارل تاچلا، لاکدار آمینا، رنه گیتون، نویسنده و ناشر ماسیوگارجیا و…
اتمسفر/۲۶ مه ۲۰۰۲
* * * تی یری ریوی یر
اگر برگ افتخاری از نوع شاعرانه ترینِ آن وجود داشته باشد، مطمئنا به بهمن قبادی تعلق خواهد گرفت. پس از «زمانی برای مستی اسبها» شاهکار کوچکی از عواطف خالص که بسیار عاقلانه دو سال پیش در کن یک دوربین طلایی پاداش گرفت، اکنون «آوازهای سرزمین مادری ام» دوباره ما را به کردستان ایران، سرزمین مادری سینماگر می فرستد.
همانند «زمانی برای مستی اسبها» جنگ ایران – عراق در اکران دیده نمی شود، اما حضور فراگیر آن همه جا را در نوار صدایی، در فواصل منظم با صدای هواپیماهای مافوق صوت عراقی که بر روی روستاهای مرزی پرواز می کنند، فرامی گیرد.
در مقابل این بدبختی که همواره بر فراز سرِ مردم در پرواز است، کردها نگرانی به خود راه نمی دهند و به آواز خواندن، رقصیدن، عاشق شدن و دعواهای جنجال برانگیز مانند بچه ها ادامه می دهند. حال، بیش از اینها باید اتفاق بیفتد، تا جلوی آواز خوان پیری مثل «میرزا» را بگیرد، که دو پسر نوازنده اش را سوار نکند و به رغم اعتراضهای آنها (یکی دلیل می آورد «من هفت زن و سیزده بچه دارم که باید سیر کنم») از راه خود پشیمان نشود.
آنها در یک سفر طولانی به جست و جوی یکی از همراهان قدیمی اش، زن آوازخوان مشهوری که به آن طرف مرز رفته تا زندگی کند، می روند.
برترین اتفاق همیشه در راه است. رؤیای سفر این سه نفر با موتور سه نفره ای بر دامنه های کردستان در دشتی پامی گیرد که مردم آن پراکنده شده و با آنان بدرفتاری شده است. تصویرهای روستاهای بمباران شده، اردوگاههای پناهندگان و اجساد زنانی که بر اثر بمبارانهای شیمیایی چهره شان دگرگون شده؛ در کردستان ایران،بدترین اتفاق همیشه در راه است و پس از آن در شتاب جاده ای پر سنگلاخ، آن چه غیر قابل تصور است، یا بیش از آن امیدی به آن نمی رود، سر بر می آورد.
آموزگاری کلاس خود را در طبیعت باز اداره می کند، در حالی که برای شاگردان خود توضیح می دهد که هواپیما چگونه کار می کند. در آسمان شکارچیان ضدهوایی عراق به وزوز ادامه می دهند و ناگهان درس با پرواز دسته جمعیِ هواپیماهای کاغذی به نقطه پایان می رسد!
تصویری از شادی در دنیایی از خشونت، شوخ طبعی و شعر همچون سلاحی علیه جنگ «بهمن قبادی همان گونه فیلم می سازد که کسان دیگر معجزه می کنند.»
نیس متن/۲۵ مه ۲۰۰۲
* * * اس. بی. دی
در سالهایی که جنگ ایران و عراق جریان دارد، زمانی که نیروی هوایی عراق به طور دائم منطقه کُردها را بمباران می کند، آواز خوان کُرد ایرانی به همراه دو پسرش به جست و جوی زن سابق خود می رود. دومین فیلم بهمن قبادی، پس از «زمانی برای مستی اسبها» با کسب جایزه دوربین طلایی در کن سال ۲۰۰۰، استعداد این کارگردان جوان را ثابت می کند. این فیلم خشک و فاقد لطافت، برغم موسیقی حزن انگیز ترانه های سرزمین مادری، بدون آن که هرگز به ملودرام چنگ اندازد، گاه با سردی، واقعیت نسل کشی قوم کُرد را نمایش می دهد. فیلم «آوازهای سرزمین مادری ام» با بر خورداری از صحنه پردازی گسترده، تعادلی میان داستان اصلی و غیر عادی و طنزآمیز گروهی نوازنده برقرار می کند، لحظه ای که همسر «هناره» واقعیت نسل کشی مردمش را میان اجساد و زنان شکنجه شده درمی یابد، نمونه ای از خویشتنداری و حذف سینمایی را در بکارگیری روایت برای رسیدن صحیح و کامل به واقعیت یک فاجعه می بینیم.
نشریه کولتور ۲۵/ مه ۲۰۰۲
* * *
(۵ نقدی که ملاحظه شد به نقل از بیدار شماره ۱۸ می باشد.) و اما نقدهای منتقدان داخلی: ۱ نقد آقای جواد طوسی:
می توان با نگاهی بدبینانه نام بهمن قبادی را نیز در لیست سیاه افرادی قرار داد که بدون دغدغه اکران عمومی فیلمشان در داخل کشور، مدام از این جشنواره به آن جشنواره می روند و با آثار مشعشعانه شان کاسبی فرهنگی می کنند و رفته رفته کار به جایی می رسد که برایشان اکران داخلی، هیچ اهمیتی ندارد و حتی شاید کسر شأن باشد. اما تصور می کنم که با دقیق شدن در کلّیت همین دو فیلم بلند بهمن قبادی (زمانی برای مستی اسبها و آوازهای سرزمین مادری ام)، می توان به این نتیجه رسید که او با وجود رعایت کم و بیش قواعد بازی در ساخت فیلم جشنواره پسند – دغدغه مخاطب اینجایی (به ویژه منطقه اقلیمی خودش) را دارد.
اسبها، برگرفته از محیط کردستان است و رخدادها و شخصیتهای اصلی و فرعی فیلم آوازهای سرزمین مادری ام نیز بیگانه با فرهنگ بومی این منطقه و مناسبات فردی و اجتماعی افرادش نیست. فعلاً تا اطلاع ثانوی نباید به این همخوانی هوشمندانه شک کرد، چرا که در امتدادش می توان ردپایی از همان حس و نگاه تجربی آثار کوتاه قبادی را شاهد بود.
علاوه بر این، سیر تکاملی حوزه دید بصری فیلمساز، مانع از آن می شود که برخی از جاذبه ها و نشانه های توریستی آثارش، زیاد توی ذوقمان بخورد، طرح کلی آوازهای سرزمین مادری ام، ناخودآگاه نگارنده را به یاد خانه دوست کجاست؟ و زندگی و دیگر هیچ «عباس کیارستمی» می اندازد. در اینجا هم باید مسیری برای یافتن فرد مشخصی، طی شود. اما در آوازهای سرزمین مادری ام (به عکس موجودیت مادی و دست یافتنی محمدرضا نعمت زاده در خانه دوست کجاست؟ و احمد و بابک احمدپور در زندگی و دیگر هیچ)، کمتر نشانی از وجود مادی «هناره» می بینیم و تلاش اصلی فیلمساز بر این است که به او وجهی پر راز و رمز و اسطوره ای بدهد. براساس اطلاعاتی که در طول فیلم به ما داده می شود، هناره عشق قدیمی و فراموش نشده میرزا (پدر برات و عوده) و زنی خوش آواز بوده که به تبعیدی ناخواسته، تن داده است. حالا میرزا در یک موقعیت بحرانی تاریخی/اجتماعی (متأثر از جنگ ایران و عراق)، عزمش را جزم کرده تا به اتفاق پسرانش (برات و عوده)، نشانی از هناره پیدا کند. کلّیت فیلم را این طی طریق شوقمندانه و پرنیاز (از سوی میرزا) و به ناگزیر (از سوی برات و عوده)، تشکیل می دهد. هناره در این سفر پر مرارت (بدون حضور عینی)، می باید موجودیت پنهان خود را به عنوان نمادی از یک فرهنگ اصیل و بکر و پویا جا بیاندازد. قبادی با این سه شخصیت محوری فیلمش، می خواهد چنین نگاه حسرتخوارانه و در عین حال آرمانی را متوجه زادگاهش کند. در شکل ظاهری، برات و عوده نسبت به پدرشان میرزا دارای شخصیتی متزلزلتر و آسیب پذیرتر هستند ولی در نگاهی عمیقتر، هر کدام از آنها می توانند یکی از نشانه های شاخص این فرهنگ اصیل و آرمانی را پر کنند. منتها از دید قبادی، تنها با اقتدا به شخصیتی مقاوم و خلل ناپذیر در قالب و اندازه های میرزا می توان به این شایستگی رسید.
در واقع، میرزا رأس مثلثی است که برات و عوده، دو نقطه وصل شده به او هستند. برات و عوده با این همراهی و اتکاء به این نقطه امن، می توانند عشق (در مورد برات) و زایش و تولد و تداوم نسل (در مورد عوده) را در فرهنگ و قومیت خود، تثبیت بخشند. شاید در شکل ظاهری اولیه، این نیاز و تمنای دو برادر، بازتابی جسمانی و غریزی و هوس آمیز داشته باشد اما در تداوم نگاه عمق یافته قبادی و انتهای مسیر این دو، به همان مفهوم متعالی می رسد. نقطه عشق برات به آن زن جوان آوازه خوان و گم شده در سیاهی (نشانه ای مترادف از هناره؟)، در حین تخلیه مثانه اش، بسته می شود ولی سرانجام یافتن این عشق و رسیدن به وصل، در کانون فاجعه (تشییع جنازه برادر آن زن آوازخوان) رقم زده می شود و این میرزا است که برات را مجاب به ترک پدر و همراه شدن با زن مورد علاقه اش می کند. در مورد عوده نیز ابتدا در طول مسیر، او را بیشتر مردی زنباره احساس می کنیم ولی وقتی که قرار می شود (باز بنا به پیشنهاد پدرش) از ادامه سفر منصرف شود و آن دو پسر بچه یتیم را با خود به کردستان ببرد و بزرگ کند، تصویری دیگر از خود به جا می گذارد. تنها می ماند میرزا و سفری که انتهایش به وصل نمی انجامد. گویی که قبادی نمی خواهد نقش زیبا و خیال انگیز به جا مانده از هناره را، در ذهن میرزا بر هم زند. چهره شیمیایی شده هناره می تواند نشانی از شکنندگی و آسیب پذیری در کردستان، در این گذر پرالتهاب تاریخی/ اجتماعی باشد. میرزا با همه صلابت و هوشمندی اش، تنها نشانه به جا مانده از این فرهنگ کهن و بدوی است که در لب مرز و میان کلافهای سیم خاردار، یادگار به جامانده از عشق قدیمی اش (هناره) را بر دوش کشیده تا او را (در یک سیر انتقالی)، بکر و دست نخورده حفظ کند و هناره خوش آواز دیگری را، عینیت ببخشد. قبادی در اینجا هم (مانند اثر قبلی اش زمانی برای مستی اسبها)، فیلمش را در امتداد مرز تمام می کند. آیا در نقطه آرمانی او، باید این مرزها از بین برود؟ پیش درآمدهای به کار برده شده در این دو فیلم و شرایط خاص اجتماعی/سیاسی/ فرهنگی حاکم بر این منطقه و دو کشور همجوار این مرزها، با این افق آرمانی جور در نمی آید و نتیجا نمی توان برایش وجه منطقی قائل شد. بدون شک، بخش قابل توجهی از موفقیت قبادی در آوازهای سرزمین مادی ام، مدیون شناخت تکامل یافته اش از ابزار اصلی این رسانه است. در اینجا جوهره واقعی سینما (در قیاس با زمانی برای مستی اسبها)، حضور عینی تری دارد.
توجه کنیم به انتخاب درست کادر، شیوه طراحی اجزای صحنه و نوع قاب بندیها و کمپوزیستونهای فکر شده و به ویژه ریتم موسیقی کردی با شیوه تدوین هایده صفی یاری. در مورد اخیر، می بینیم که ریتم فیلم در مراحل مقدماتی و شروع و تداوم این سفر، تند و پر شتاب و منطبق با شیوه زندگی روزمره بومیان این منطقه و روحیات و خصایص فردی شان است و در فصلهای پایانی، به شکلی منطقی و در انطباق با نگاه تأویل گونه فیلمساز آرام و درونی می شود. قبادی هیچ ابایی ندارد که علاقه زیادش را نسبت به فیلم عصر کولیها ساخته کاستاریکا بروز دهد. در فضای کولی وار و ریتم انتخابی و لایه های طنزآمیز فیلم آوازهای سرزمین مادری ام و نوع استفاده از موسیقی کردی، می توان تأثیرات انکارناپذیر این تعلق خاطرش را دید. با این همه توجه داشته باشیم که او در کنار این ادای دین نسبت به فیلم مورد علاقه اش و تأثیرپذیری کمرنگ از فیلمهایی چون اوه برادر کجایی؟ برادران کوئن و راه یلماز گونی و شریف گورن، موفق شده دنیای مستقل خودش را در جغرافیای اقلیمی اش، بنا کند.
جا دارد که قبادی جدا از این اهمیتش به زبان تصویر و وفاداری به اصول و قواعد کلاسیک سینما (عاملی که او را از فیلمسازان واله و شیدای جشنواره های خارجی، کاملاً جدا می کند)، از پراکندگی و چندلایه بودنِ مضامین انتخابی اش بکاهد. (به نقل از نقد سینما شماره ۲ دوره تازه)
* * * ۲ نقدی آقای سیّدسجاد نعمت اللهی
آوازهای سرزمین مادری ام بر محور داستانی پدید می آید که توانایی شکل دادن به یک فیلم بلند پویا و در تکاپو و حرکت را دارد؛ داستانی که با قرار گرفتن در بستر هنجارهای کردستان می توانست فراز و نشیب و گره ها و تعلیق های محکمی داشته باشد و فیلمنامه زنده ای را سامان دهد.
اما با گذشت کمتر از نیمی از فیلم، نگاه شخصی و دور از واقعیت کارگردان به دغدغه های مردم کردستان و سیطره همان چیز ناقص و درهم ریخته ای که فیلم به عنوان تکنیک و ساختار با خود همراه کرده بر این فضای داستانی تصویری آشکار می شود. فیلم زاییده یک فضای بومی و برخاسته از دل آن نیست؛ بلکه فیلمی است که خود را به این فضا تحمیل می کند و با تصویر کردن کردستانی که در هویت خود دچار تردید و واپس گرایی شده و خود را به فضای مغشوش و بی هویتی سپرده است، آن را در چارچوب های از پیش تعریف شده و نگاه های کاملاً شخصی خود گرفتار و محدود می نماید. یعنی فیلم در نخستین ادعایی که می کند و از آن انتظار می رود به بی راهه رفته است.
آنچه قبادی در فیلم اخیر خود روایت می کند داستان بی نظم، پراکنده، سست و ایستایی است که به هیچ وجه کشش لازم برای ساختن فیلم بلندی با زمانی بیش از صد دقیقه را ندارد. گره های داستانی، بی مایه (دروغی که میرزا به پسرانش می گوید تا آنها را با خود همراه کند، نتیجه ندادن پیاپی جست و جوهای میرزا برای یافتن هناره) و تعلیقهایی که فیلمنامه ایجاد می کند، خام و شتابزده و گاه آزاردهنده اند (سکانس درگیری میرزا، دو پسرش و مرد خواستگار). سرانجام، این داستان با تمام گسیختگی اش، نهایتا می توانست در طرح کلی فعلی، مبنای ساخت فیلم کوتاه قابل تحملی که دست کم حوصله مخاطب را سر نبرد قرار گیرد، با افزودن مقدار قابل توجهی دیالوگ و شعار زائد و کش دادن داستان و طولانی کردن زمان نماها به اثری انجامیده است که به زحمت باید تا پایان آن، آنگاه که مهمترین چیزی که اتفاق می افتد، به نمایش درآمدن تیتراژ پایانی است و نه چیزی دیگر، متحمل نگاه داری.
فیلم بر دو چیز متکی است: دیالوگ و تک نماهای زیبایی از مناظر طبیعی کردستان. در فیلم، از آنچه در سینما به عهده بازیگر است جز ادای دیالوگ ها، آن هم به اندازه ای خام و غیرسینمایی که حتی با بهانه استفاده از بازیگران آماتور نیز قابل توجیه نیست، چیزی به چشم نمی آید. این دیالوگها که بسیاری از آنها به تبع داستان نارس فیلم، نسنجیده، بی اثر و بعضا حتی متظاهرانه اند، به نوبه خود سنگ بزرگی شده اند که فیلم در مسیر خود می اندازد و ایستایی اش را تشدید می کند. تلاش کارگردان برای کم نمود کردن این مسأله با روندی که در گریز از برداشت نماهای بسته از کاراکترهای اصلی و در مقابل تمایل به برداشت نماهای بسته از چهره ثابت کودکان، با آن جلوه های معصومانه شان در پیش می گیرد تا بازیگرهای نقشهای اصلی را از کانون توجه مخاطب خارج کند نتیجه ای دربرندارد و این کاستی در جای جای فیلم کاملاً نمایان است.
اما آنچه در آوازهای سرزمین مادری ام بر پرده سینما نقش می بندد، با المان های تعریف شده جلوه های دیداری سینما فاصله بسیاری دارد. قاب های تصویر، غالبا سینمایی نیستند و آنچه کارگردان به رخ تماشاگر و چه بسا تماشاگر خاص جشنواره های اروپایی می کشد، صرفا قاب های عکسی از مناظر بکر کردستان است. فیلم، عملاً به مجموعه ای پوستر و کارت پستال متحرک تبدیل شده که نه تنها هرگز راهی به فضای سینما نمی برند، به ساختار سینمایی اثر اگر قرار بود چنین چیزی وجود داشته باشد آسیب وارد کرده، آن را هم می ریزند.
آوازهای سرزمین مادری ام دغدغه ترانه های محلی کردستان و آوازخوانان این خطه را دارد. گریزهایی که فیلم در هر فرصتی به این ترانه ها می زند، دلیلی بر این مدعایند. گرچه فیلم، در سامان دادن این هم ناتوان بوده و هر اجرای ترانه «هناره هناره» تماشاگر را خسته تر می کند؛ چرا که نویسنده/ کارگردان نتوانسته است داستان و میزانسنی ترتیب دهد که از درون، اقتضای این ترانه ها را داشته باشند و آنها را بپروراند و آنچه می بینیم، جدا از ریتم و منطق اثر، به زور به خورد فیلم داده شده است. گویا ترانه و موسیقی ای وجود داشته که مورد علاقه قبادی بوده است و احتمال زیادی نیز وجود داشته که «مخاطبان» خوبی برایش دست و پا شود؛ گویا نماهایی از اجرای این ترانه های محلی گرفته شده و اصل فیلم نیز فیلمبرداری شده و آنگاه به تدوینگر سفارش داده باشند که اینها باید به هر ترتیبی که شده به هم ربط داده شده، در کنار هم قرار گیرند (سکانس اجرای «هناره هناره» در اردوگاه کودکان بی سرپرست کرد). تا زمان فیلم طولانی تر شود؛ تا فرصتی برای کارگردان ایجاد شود که آسوده از پیگیری داستان و فیلم، به تصویر کردن نماهایی که قطعا «مخاطبان»ی خواهند داشت، گرچه آن سوی آبها باشند، بپردازند.
من به عنوان تماشاگری که به سالن سینما می رود و فیلم کسی را که از دل این زندگی برآمده می خواهد برایش داستان آن را روایت کند تحمل می کند؛ سرانجام باید از این مردم و از این زندگی تصویری در ذهنم ساخته شده باشد. صادقانه، تصویری که قبادی می سازد را «نمی توانم» بپذیرم. نمی توانم بپذیرم در ورای این رنجها، دغدغه اصلی مردمی که بی تردید زندگی شان با مبارزه غیرقابل توصیفی با شرایط دشوار محیطی گره خورده است و فراتر از اینها، با این وضعیت آوارگی ای که قبادی از آن سخن می گوید، باید رخت بربستن آرامش و قرار از زندگی شان را نیز به همه آنها افزود، زن و آواز باشد. احساس می کنم که آنچه قبادی به تصویر می کشد از دل درد برنیامده است و سخن گفتن او از این رنج از سردرد و از دل مردم کردستان نیست؛ احساس می کنم قبادی من را از روزنه ناآشنایی با درد و دوری از چنین فضایی با این داستان و این فضا روبه رو می کند؛ احساس می کنم تصویر قبادی از رنج کردستان از پس شیشه های محفظه های یک موزه است. شاید اشتباه می کنم؛ در این صورت باز هم باید بگوییم که کارگردان در روایت داستانی باورپذیر و خلق فضایی که مخاطب را بدزدد، او را در خود غرق کند و بر او تأثیر بگذارد به شدت کم آورده است. البته، فیلم می کوشد با آمیختن موقعیتهای تلخ به زبان طنز، دیالوگها و گاه، موقعیتها و بازیهای کمیک، از سختی و زنندگی فیلم بکاهد. این، خود مسأله ای ست که ورود طنز آوازهای سرزمین مادری ام چگونه آشفتگی منطق فیلم را چند برابر کرده است و این که به اعتقاد من، این حضور آزاردهنده، صرفا برای پرکردن چاله های فیلمنامه و کارگردانی و اصولاً کمرنگ کردن ایستایی فیلم است؛ تا تماشاگر دست کم همین یک بار سالن را ترک نکند؛ و آنچه قرار بوده است فیلم را شکل دهد، هرگز جایی برای استفاده گسترده از طنز، به عنوان یک ویژگی اصلی ندارد. اما گذشته از آن، عملاً می بینیم که کارگردان در مقابل، بر برخی از سختی هایی که در این زندگی مطرح می شوند دست می گذارد و نمود آنها را تشدید می کند. افکت های صوتی عبور هواپیماها که بارها و بارها در باند صوتی فیلم تکرار می شوند از این قبیل اند؛ و دیگر، برف به عنوان یک مانع طبیعی که جزیی از این زندگی به شمار می آید. نه اینکه بخواهم وجود آنها را انکار کنم، که خود، چشم بستن بر واقعیت است؛ تمام سخن درباره گزینش و تشدید آن آیتم هایی از میان دردها و رنج های بیشمار است که از قضا، گویا «مخاطبان» خوبی بر ایشان وجود دارد؛ گرچه از این خاک و از این مردم نباشند و از آنچه می گویی هیچ نفهمد. (به نقل از نقد سینما شماره ۲ دوره تازه)
* * * ۳ نقد خانم شیرین جم
فیلم از همان آغاز تکلیفش را با ما روشن می کند. میرزا یعنی قهرمان اصلی فیلم دروغ می گوید. امّا بر سر چه قصه ای؟ قصه ای که در آن در جستجوی زنی باید رفت که سالهاست خلاف عرف و رسم، شوهر خویش را برای آواز خواندن ترک کرده و موجب رسوایی شوهر شده.
از همان ابتدا، پای رفتنمان همراه میرزا لنگان است و این برخورد نه به لحاظ اخلاقی است، بلکه ماجرا اینجاست که قصه، در ضدیت با خود است. از اصل و ماهیت خود شرم دارد. میرزا به زن می گوید به پسرهایم دروغ گفتم. گفته ام طلاقش داده ام. چون آنها با غیرت اند، موضوع را برایشان ناموسی کردم! جز آنکه می توان پیش بینی کرد قرار است چه اتفاقی بیفتد. سفر تا به آخر ادامه می یابد؛ اولاً موضوع جذابی است.
ثانیا هر چه فیلم جلوتر می رود، پی می بریم منظور از آواز، آن چیزی نیست که برای همه ملموس است، بلکه آن چیزی است که قرار است به زور از آن استخراج شود: آزادی، عشق، رنج و… باید دید مورد پسند اوضاع کدام است. خب ذوق روشنفکرزدگی، آزادی را می پسندد. بیماری آغاز می شود. آواز را وقتی از آن زبان معین دور می کنی، مجرد می کنی، نزدیکی به آن را دورتر و دورتر می نمایی. برای این نوع نگاه که الزاما از ماهیتش بدور می افتد، ناگزیر باید به ادا درآوردن متوسل شد. بالای سر بچه ها تنبک و تنبور گذاشت، به جای دو نما از محبت عوده، یک لبخند، یک دست. خلاصه چیزی که من تماشاگر بفهمم.
تماشاگر، دست آموز فیلمساز نیست. اول به سبب آنکه احساسات روشن، معین و سلامتی دارد، دوم آنکه نمی رود سینما کنایه و ایجاز و تمثیل و نماد بیاموزد؛ اصلاً نمی رود چیزی بیاموزد و معما حل کند. ما در سینما نیامده ایم رجز خوان آزادی، عشق و زن باشیم. آمده ایم در این تاریکی گلویی تازه کنیم و وقتی خوش بگذرانیم. محبت باید در آن سوی پرده میان تماشاگر و پرده در جریان باشد نه آنکه طفلکی تماشاگر را به مرثیه خوانی و پند و اندرز و تعابیر دور و درازمان بگیریم، تا آنقدر تقلا کند که چیزی دستگیرش شود؛ چیزی که خود گوینده از فهم و دانش آن تهی است و آن را به قدر کفایت نیازموده. اگر نه، اندازه نگه می داشت و سود می جست. باید قصه گل دادن را بگوییم. باید فقط قصه گفت، همین. قصه برای من گل دادن است و برای آنکه اهل است، محبت. ناگزیر کار را بر دروغ بنیان می نهیم و طبق همان سنت، خود فریب می خوریم. خیلی ساده است. میرزا اگر هناره را طلاق نداده، چطور است که تا هفت آبادی بالاتر که او را می شناسند، از قصه اش بی خبرند، که البته بعدا می بینیم که مردهای قهوه خانه همه چیز را می دانند و او را دست می اندازند آنهم در حضور عوده غیرتمند! و هولناک تر اینکه بت روشنفکری من، آنجا فرو می ریزد که راه و بیراه در سرما همراه پیرمرد میرزا، از کوه و کمر گذشته ایم تا هناره افسانه ای را دیدار کنیم. غافل از اینکه او نیز به سیاق مرام همه فیلم، دروغگویی بزرگتر است.
فاجعه آن بیماری روشنفکرانه اینجاست که ناچاریم محبوبمان را در آتش بسوزانیم، شیمیایی کنیم و قربانی هر بلای دیگری کنیم که بهتر هم هست به نرخ روز باشد. فقط مبادا نشانش دهیم. آری! زنی که آواز می خواند، نه آن آوازی که وجود دارد، آن آواز که سخت است، خیلی سخت، باید یال و کوپال و سر و دمی داشته باشد. همه چیزش را از او می گیریم. زیبایی اش را، آوازش را، بچه اش را، وقتی بپذیری که باید قصه بگویی، آن وقت قصه یک مادر را می گویی. در این قصه بچه را به دندان می گیری، زیر علفها پنهانش می کنی، اما از خود دورش نمی کنی. اما بچه «قصه» ما، مثل مادرش، مثل آدمهای دیگر فیلم قربانی می شود. اینکه می خواهیم هر جور شده به زور و ضرب بیاوریمش این ور مرز، بعد هم صحنه «فریبنده ای» بسازیم از رد شدن از سیم خاردار، بچه، به دست مردی سپرده می شود که خود زن نیز پیش او احساس امنیت و آزادی نمی کرده است.
سایه دخترک که او نیز دلداده هناره است و عاشق آواز، قصه همان یال و کوپال است. و برات نیز، می شود ابزار عاشقی فیلمساز و ناگزیر باید بر سایه عاشق شود. فیلمساز از ما نیز چن
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
