خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ما و میراث عاشورا
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ما و میراث عاشورا قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ولادت مولود کعبه مبارک باد (شعر)
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ولادت مولود کعبه مبارک باد (شعر) قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
15ساعت
07دقیقه
07ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 52

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
3 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نکاتی درباره نهضت حسینی :

مقدّمه

بسم اللّه الرحمن الرحیم.

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین.

با عرض تسلیت به مناسبت عاشورای حسینی و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات.

عظمت عاشورا به بزرگی خدا است؛ چون برای خدا و در راه خدا بود. این حادثه هم وسیع است، هم عمیق است؛ هم سطح دارد، هم عمق. اجمالاً همه چیز در آن بود: امر به معروف، تعلیم، عبادت، نماز، شهادت طلبی، عدالت خواهی، تشکیل حکومت اسلامی، رواج قرآن، اصلاح طلبی قرآنی؛ «اِنّما خرجتُ لِطلبِ

الاصلاحِ فی امّهِ جدّی.»(۱) همه چیز در آن بود، منتها به قدری وسیع است که هر کسی گوشه ای از آن را نگاه می کند، دچار انحصارگرایی می شود که این اشتباه بزرگی است.

شروع سلطنت یزید

در نیمه رجب سال ۶۰ هجری قمری معاویه در شام هلاک شد. آن موقع یزید بیرون از شام بود؛ او را به شام آوردند. در تاریخ آمده است: «لم یکن له همٌّ الاّ فی مَن لم یرغب بیعتَه.»(۲) کل ممالک اسلامی با او بیعت کرده بودند، بجز سه، چهار نفر که از او ناراضی بودند: عبداللّه بن زبیر بود، عبداللّه عمر و امام حسین علیه السلام . البته فرد چهارمی را هم گفته اند که خیلی قابل قبول نیست. در آن موقع، ۳۱ یا ۳۲ سال بیشتر نداشت. به همه استانداران کشورهای عراق، شام، یمن، مصر و همه شهرهای اسلامی نامه نوشت که پدرم مُرد و من به خلافت رسیدم؛ برای من از مردم بیعت بگیرید. اما بیعت نامه ای که برای مدینه نوشت، استثنایی بود. متن نامه برای همه تکراری بود، ولی برای والی مدینه یک نکته اضافی داشت: روی یک تکه کاغذ به تعبیر ما مثلاً، کاغذ سیگار به تعبیر طبری، «اُذُن فار» (یعنی گوش موش) به اندازه گوش موش به فرماندار مدینه نوشت که از این سه نفر، یا بیعت بگیر، یا سر بگیر! چرا این نامه را در تکه کاغذ نوشت، بدون نشان و مُهر رسمی؟ چون از عثمان یاد گرفته بود که اگر گم شد و دست کسی افتاد، بگوید: که می گوید من نوشتم؟ چه نشانه ای وجود دارد؟ این کار را کرد تا بتواند خودش را تبرئه کند.

شب هنگام خبر به مدینه رسید. امام حسین علیه السلام و عبداللّه بن زبیر در مسجد بودند. امام حسین علیه السلام با توجه به خوابی که شب قبل از آن دیده بود، متوجه شد که معاویه مرده است. عبداللّه بن زبیر مدّعی خلافت بود، امام حسین علیه السلام هم مدّعی خلافت، اما آن به باطل و این به حق. او چند بار به فرماندار گفت: برای بیعت می آیم و نیامد، اما امام حسین علیه السلام یک بار هم نگفت می آیم و نیامد. عبداللّه بن زبیر در پاسخ به دعوت حاکم مدینه گفت: می آیم، ولی آن شب به دربار نرفت. اما امام حسین علیه السلام گفت می آیم، ولی تأخیر کرد؛ چون به منزل رفت و با خود همراه آورد؛ تدبیر امنیتی اندیشید. مروان به فرماندار گفت: حسین نیامد، ممکن است نیاید. گفت: نه حسین کسی نیست که بگوید می آیم و نیاید! امام این است، باید به او افتخار کرد. امام حسین علیه السلام آمد. از او بیعت خواستند، گفت: شما بیعت این جوری را نمی خواهید، لابد می خواهید از آن برای تبلیغات سیاسی استفاده کنید. گفتند: بله. گفت: پس باشد برای بعد. نگفت: فردا بیعت می کنم، گفت: ببینم فردا نظر ما و شما چه می شود. مروان گفت: نگذار برود! ولید گفت: بگذار برود. این یکی از کارهای خوب ولید بود؛ مثل اینکه شیر پاکی خورده بود. مادر نجیبی داشت. آن شب بیعت صورت نگرفت.

اما عبداللّه بن زبیر درگیر شد و از مجلس بیرون رفت. شب بعد دوباره امام حسین علیه السلام مهلت گرفت، آن شب از مدینه خارج شد. سه بار امام حسین علیه السلام در دوران زندگی، پس از مرگ معاویه مهلت گرفت: دو بار در مدینه، یک بار در کربلا. در بار دوم، پس از ماجرای زبیر، مأموران دولتی سراغ او آمدند، گفتند: چه شد؟ فرمود: امشب هم به تأخیر بیندازید، صبر کنید. نگفت: بیعت می کنم، نگفت: فردا می آیم بیعت می کنم، گفت: تا فردا ببینیم چه می شود.

هجرت شبانه از مدینه

امام علیه السلام شب هنگام از مدینه بیرون آمد. اما عبداللّه بن زبیر دوبار گفت: می آیم و نرفت. همراهان امام حسین علیه السلام در حرکتش ۲۱ مرد با زن و بچه و دیگر همراهان بودند. در آن نیمه شب، اگر کسی می خواست گریه کند، می گفت: آرام! مردم نفهمند، نیروهای دولتی متوجه نشوند، مانع خروج ما نگردند. حضرت سکینه می گوید: آن شب غمگین ترین شب مدینه برای ما بود. در تاریخ مدینه نقل است: مدینه که جنگ های اوس و خزرج داشت، بدر و احد داشت، اما این شب از همه آن شب ها برایشان غمگین تر بود. چون آن ها موضوع را فهمیده بودند؛ ترسان و گریان امام علیه السلام را همراهی می کردند. جالب توجه اینکه امام حسین علیه السلام این آیه را می خواند: «فَخرَجَ مِنها خائفا یتَرقَّب.» (قصص: ۲۱) این کار چند پیام دارد:

اول، اینکه می گویند: امام حسین علیه السلام فقط برای تشکیل دولت و حکومت قیام کرد، این با ترس و نگرانی سازگار نیست.

دوم اینکه آیه ای که حضرت خواند درباره حرکت شبانه حضرت موسی علیه السلام از مصر از ترس فرعون است که از آنجا فرار کرد. این می رساند که خروج امام حسین علیه السلام خروج خدایی بود؛ خروج پیامبرانه که ابتدایش با حضرت موسی علیه السلام بود و ادامه اش با پیغمبر صلی الله علیه و آله و خروج شبانه اش از مکّه و در نهایت، خروج امام حسین علیه السلام . جالب اینکه پانزدهم رجب معاویه هلاک شد، خبر مرگش بیست و پنجم به مدینه رسید و بر حسب نقل، امام حسین علیه السلام ۲۷ رجب از مدینه بیرون آمد و به سمت مکّه حرکت کرد و این آیه را می خواند. سوم شعبان وارد مکّه شد؛ روز تولّد خودش. قیام امام حسین علیه السلام تولّد مجدّد دین جدّش بود. پیامبر فرمود: «حسینٌ منّی و اَنَا مِن حسینٍ.»(۳) روز سوم شعبان روز مبعث دیگری برای دین پیغمبر است.

دومین آیه ای که حضرت امام حسین علیه السلام خواند، آیه مربوط به ورود حضرت موسی علیه السلام به شهر مدین بود: «ربِّ اِنّی لِما اَنزلتَ اِلیَّ مِن خیرٍ فقیرٍ.» (قصص: ۲۴) این نشان می دهد که حرکت او حرکت پیامبرانه است، ادامه راه انبیاست، به فرمان خداست. وقتی وارد مکّه شد، مردم خوشحال شدند؛ همان مردم بی عرضه، ناتوان و ترسو. در بدو ورود به استقبال او رفتند. این به ابن زبیر خیلی برخورد که بر خلاف امام حسین علیه السلام ، کسی به او توجه نمی کرد. در تاریخ آمده است که امام علیه السلام تا هشتم ذی حجّه، قریب چهار ماه در مکّه بود و در تمام این مدت بیکار نبود؛ همان گونه که پیغمبر صلی الله علیه و آله در مکّه از ورود میهمانان استفاده می کرد و نبوّت و رسالت خود را به مردم اعلام می کرد، امام حسین علیه السلام هم برای حجّاجی که به مکّه می آمدند، تبلیغ می کرد و واقعیت خودش، ظلم یزید، بی کفایتی و بی صلاحیتی او، رواج فساد و ظلم و وظیفه آن ها را بیان می نمود؛ گاهی با زبان تشویق می کرد، گاهی هم با سفارش، دعوت می کرد، نامه می نوشت. در این مدت، کار حضرت همین بود.

هنگام خروج از مدینه هر کس از خانواده اش خروج او را می دانست، جلوی حضرت را گرفت؛ از جمله محمّد بن حنفیه؛ برادر پدری او. او را نصیحت کرد، گریه کرد، به دست و پایش افتاد و گفت: کجا می روی؟ خطرناک است! با دشمن مسلّح و مجهّز سر و کار داری! فرمود: بیعت می خواهند، نمی توانم بیعت کنم. گفت: برو یمن در حالی که امام علیه السلام می دانست که احتمال پشتیبانی او از طرف اهالی یمن میسر نیست چون سابقه عدم حمایت اهالی یمن از والی منصوب امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان آن امام وجود داشت اگر یمن نشد، برو به کوه ها. دیگر فکر نکرد که یمن تحت حکومت یزید است. کدام منطقه بود که خارج از اختیار یزید باشد؟ خود حضرت می فرماید: اگر در سوراخ حشره هم بروم، مرا بیرون می آورند. این ها تا خون قلبم را نریزند، آرام نمی گیرند.(۴) پسران محمّد بن حنفیه هم در هنگام بیرون آمدن امام علیه السلام از مدینه همراهش بودند. اما امام حسین علیه السلام به وظیفه اش عمل می کند، ارشاد می کند، سفارش می کند، تا آنکه یزید احساس خطر می کند. مکّه محل امن است؛ حیوان را، حتی قاتل را نمی توان در آنجا کشت. اگر قاتل به آنجا برود، در امان است، چه رسد به پسر پیغمبر!

یزید نمی توانست تحمّل کند. به زحمت افتاد که چه کند. اگر صبر کند، امام حسین علیه السلام افشاگری می کند. به تنگ آمد، تصمیمش را گرفت. دو کار انجام داد؛ دو شیوه در پیش گرفت: یک شیوه به اصطلاح تروریستی و مخفیانه. سی نفر از شیاطین بنی امیّه را در ماه ذی حجّه، ایام حج به بهانه زیارت خانه خدا به مکّه فرستاد؛ کماندوهای آموزش دیده مسلّح مُحرم شدند؛ در زیر احرامشان شمشیر بسته بودند. هدفشان این بود که امام حسین علیه السلام را بربایند؛ سعیشان این بود که او را زنده بگیرند. شیوه دیگری که به کار گرفت این بود که اگر این ها موفق نشدند، به فرماندار مکّه و مدینه دستور داده بود با چند هزار سرباز راه را بر امام حسین علیه السلام ببندند.

خروج از مکّه

امام حسین علیه السلام از ماندن در مکّه احساس خطر کرد. لذا، از مکّه بیرون آمد. به خلاف مدینه که شب از آنجا بیرون آمد، از مکّه روز بیرون آمد تا مردم بفهمند که همه امنیت دارند، حتی حیوان امنیت دارد، اما پسر پیغمبر امنیت ندارد. هر کس رسید، گفت: آقا الآن روز نهم است! به همه می گفت: نمی گذارند اعمالم را انجام دهم. به فرزدق می فرماید: اگر شتاب زده بیرون نمی آمدم، مرا دستگیر می کردند. اباحرّه می گوید: آقا! الآن چه وقت رفتن است؟ مردم به امید این روز به مکّه می آیند، شما کجا می روید؟ امام علیه السلام می فرماید: مالم را گرفتند، صبر کردم؛ آبرویم را بردند، نشستم؛ به پدرم لعن کردند، صبر کردم؛ خودم را می خواستند، بیرون آمدم.

امام حسین علیه السلام از این موقعیت استفاده کرد؛ بیرون آمد و اعلام نمود: «مرا از حرم جدّم رسول خدا و از حرم امن خدا خارج کردند.»(۵) نه برای حرم جدّش احترامی باقی گذاشتند و نه برای حرم خدا. خیلی ها جلوی حضرت را گرفتند، با جدّیت، با تلاش، با خواهش. چرا؟ چون می دانستند رفتن در خون و خطر است.

ابن عبّاس آمد و حرفی زد که تاریخ می گوید: امام حسین علیه السلام او را تحسین کرد؛ ابن عباس روز عاشورا را برای امام حسین علیه السلام مجسّم کرد، گفت: آقا! نرو! پیش زن و بچه ات تشنه کشته می شوی؛ همچنان که عثمان در خانه اش پیش زن و بچه اش تشنه کشته شد. همین طور هم شد. البته امام حسین علیه السلام بهتر از ابن عبّاس می دانست، اما ابن عبّاس این را به زبان آورد. چند نفر «عبدالله» همه جلوی حضرت را گرفتند و گفتند: نرو. عبدالله بن عبّاس، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن مطیع، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر. همه می دانستند که خطر در کار است؛ زن و مرد، دوست و دشمن می دانستند. حتی ابن عبّاس، که پسر عموی حضرت است، به او می گوید: آقا! اگر بدانم که حریفت می شوم، با تو دست به یقه می شوم، جلویت می ایستم، دست و پایت را می گیرم که نروی، اما چه کنم که می دانم حریفت نمی شوم. دوستان این جور بی تاب شده بودند. همه او را دوست داشتند؛ پسر پیغمبر بود، آبرویشان بود. می گفتند: آقا! تو بروی، دیگر برای هیچ کس آبرو نمی ماند. تو آبروی جمع هستی.

عبدالله بن مطیع خیلی عاقل بود، حرف های خوبی درباره اش نقل شده است؛ حرف هایی شاهد و زنده؛ گفت: تو بروی، دیگر برای مکّه و مدینه احترامی نمی ماند، برای ما احترامی نمی ماند. طبیعی است که اگر ریشه چیزی را بزنند، دیگر شاخ و برگ نمی ماند.

می گویند: جابر بن عبدالله انصاری تعبیر بسیار تندی به کار برد و گفت: «اِتّقِ اللّهَ لاتَخرُجْ.»

ابوسعید خدری، از اصحاب دسته اول پیغمبر و از دوستان بی طرف بود، موضع سیاسی نداشت، آمد و از رفتن حضرت ممانعت کرد. محمّد بن حنفیه به مکّه آمد، وقت حج بود. در مدینه جلوی برادرش را گرفت، نشد؛ به مکّه آمد. وقتی دید برادرش مصمّم است، اصرار کرد، خیلی التماس کرد. هر قدر امام حسین علیه السلام گفت، او قانع نشد؛ چون حرف های امام حسین علیه السلام منطقی نبود، عقل پسند نبود، فوق عقل بود. لذا، عقلا حرف او را باور نمی کردند. عاقل چه می خواهد؟ حرف منطقی می خواهد، برهان منطقی می خواهد. کار امام حسین علیه السلام کاری فوق برهان عقلی و فوق عقل بود. رفتن در آتش، کار عقل نیست. چه کسی کار حضرت ابراهیم علیه السلام را قبول می کند که در میان آتش برود؟ چرا به پیغمبر می گفتند: مجنون؟ مگر پیغمبر چه می گفت؟ پیغمبری که صادق بود، امین بود، اعقل عقلا بود، مگر نبود؟ چون حرفی زد مافوق عقل. ائمّه اطهار علیهم السلام هرگز ضد عقل سخن نمی گویند؛ نمی گویند: دو دو تا پنج تا، اما یک چیزی می گویند که با حساب و کتاب ما جور درنمی آید؛ با تشخیص ریاضی ما قابل فهم نیست. امام حسین علیه السلام نتوانست هیچ عاقلی را قانع کند. اما زهیر را با یک اشاره قانع کرد. زهیر ضد بنی هاشم بود، عثمانی بود؛ با یک اشاره او را جذب کرد. به او چه گفت؟ به زهیر چیزی گفت که به برادرش محمّد بن حنفیه نگفته بود، به ابن عبّاس و دیگران نگفته بود. عاقل، اگر منطق نباشد باور نمی کند، اما عاشق به یک اشاره دل می دهد. کار دل مرز ندارد. شهید صدر رحمه الله می گوید: انبیا موفق بودند انقلاب کنند، اما حکما و فلاسفه موفق نبودند؛ چون انبیا با دل سر و کار دارند. دل آشوب بپا می کند، مرز ندارد. اما عقل مرز دارد، آشوب بپا نمی کند، از مرز خارج نمی شود، برای خودش مرزبندی دارد، خط قرمز دارد.

انبیا می گویند: خدا واحد است. واحد بودن خدا شما را به دین و وجدانتان حرف عقل است؟ نه، فوق عقل است. به همین دلیل، وقتی او می گفت: «لا اله الا اللّه»، می گفتند: دیوانه است؛ همین پیغمبری که تا دیروز صادق و عاقل بود. حرف انبیا این جوری است، عاقل پسند نیست. امام حسین علیه السلام نتوانست حتی یک عاقل را عوض کند. هر قدر با محمّد بن حنفیه صحبت کرد، او قانع نشد. در نهایت، به او گفت: تا فردا فکر کنم، ان شاءاللّه فرجی بشود. فردا شد، خبر آوردند که امام حسین علیه السلام بارش را بسته، در حال حرکت است.

تاریخ طبری می گوید: وقتی به او خبر دادند، چنان گریست که صدای ریزش قطرات درشت اشک محمّد بن حنفیه در ظرف شنیده می شد. آن قدر گریه کرد که ظرف پر شد! اما گریه به درد امام حسین علیه السلام می خورد؟ گریه امام حسین علیه السلام را حفظ می کند؟ امام حسین علیه السلام خون می خواهد، جان می خواهد، حالا محمّد بن حنفیه هر قدر می خواهد، گریه کند. اگر خدا از محمّد بن حنفیه بگذرد، من نمی گذرم. خدا لطفش وسیع است، لطف و عنایتش حد ندارد، حق دارد بگذرد، اما من نمی گذرم. گفتنش خیلی سخت است! آمد بی تابانه جلوی برادرش را گرفت: مگر قرار نبود تجدیدنظر کنی؟ امام حسین علیه السلام به او چه بگوید؟ این از جاهایی بود که پاسخ دادن برای امام حسین علیه السلام بسیار سخت بود. گفت: جدّم را در خواب دیدم، باید بروم. گفت: چه خوابی دیدی؟ گفت: تصمیم دارم خوابم را به هیچ کس نگویم. چقدر امام حسین علیه السلام غریب بود که مثل پدرش محرم نداشت! محمّد بن حنفیه از فرماندهان بزرگ حضرت علی علیه السلام در جنگ «صفّین»، بود، اما امام حسین علیه السلام به او اعتماد نداشت، خوابش را هم به او نگفت. به قدری بر امام حسین علیه السلام سخت گذشت که به برادرش گفت: برادر! تو خودت نمی آیی در روز خطر، روز اضطرار، روز احتیاج مرا یاری کنی، از پسرانت هم مضایقه می کنی؟ بچه هایت را هم نمی گذاری به درد من بخورند؟

محمّد بن حنفیه نماز خوان بود، شاید حج بیستم او هم بود؛ حج هر چه بخواهی، نماز هر چه بخواهی، خمس و زکات هر چه بخواهی، جمعه و جماعت هم هر چه بخواهی، اما این ها به درد خودش می خورند، به درد جامعه نمی خورند. عاقل به درد جامعه نمی خورد، بسیجی فداکار به درد مردم می خورد، به درد رهبر، به درد امام زمان علیه السلام می خورد. امام زمان علیه السلام را بسیجی می آورد، عاقل نمی آورد. عاقل به فکر خودش است. محمّد بن حنفیه نماز نمی خواند؟ روزه نمی گرفت؟ شاید به تعبیر من از امام حسین علیه السلام هم بیشتر نماز می خواند، حرف های عاقلانه ای می زد، انصافا حرف هایش عاقلانه اند، اما فقط به درد خودش می خورند، به درد امام حسین علیه السلام نمی خورند. گفت: برادر! تو از پسران من نزد من عزیزتری. اگر این ها با تو بیایند کشته شوند و تو زنده بمانی، راضی ام. اما اگر این ها کشته شوند، تو هم کشته شوی، چه فایده دارد؟ آیا این سخن عاقلانه هست یا نیست؟ عاقلانه است. چرا بچه ها کشته شوند، او هم کشته شود؟ اگر او زنده بماند، می گوید: بچه هایم فدای برادر شده اند. اما اگر بچه ها کشته شوند، برادرش هم کشته شود، این فداکاری است؟ از نظر منطق و عقل، این انتحار است. اما آیا این کار در منطق بسیج، منطق خدا و حسین علیه السلام هم انتحار است؟ یا به کشور و دین آبرو می دهد؟ عاقل چرتکه می اندازد، حساب می کند، خودش، زنش و بچه اش را در نظر می گیرد؛ نتیجه برد و باختش را حساب می کند. به همین دلیل، گفت: اگر این ها کشته شوند، تو هم کشته شوی، هیچ جای دنیا تغییر نمی کند. به هیچ دردی نمی خورد. بچه هایش را برگرداند.

اگر آن شب آخر امام حسین علیه السلام در مدینه می ماند، فردایش کشته می شد. اگر آن روز هم از مکّه بیرون نمی آمد، به شواهد تاریخ، یکی دو روز بعد او را دستگیر می کردند. تلاش یزید این بود که امام حسین علیه السلام یا کشته شود یا دستگیر شود. اگر پسر پیغمبر در مکّه کشته می شد، دیگر حرمتی برای مکّه باقی می ماند؛ دیگر مکّه امنیت نداشت، اگر هم دستگیر می شد قیام او بی نتیجه می ماند. به همین دلیل، امام حسین علیه السلام از مکّه بیرون آمد. گفتند: آقا! چرا از مکّه می روی؟ گفت: اگر من اینجا کشته شوم، حرمت مکّه از بین می رود. چرا من باعث شوم که حرمت مکّه از بین برود، مکّه بی احترام شود؛ یک وجب بیرون از حرم کشته شوم نزد من بهتر است. چرا من باعث شوم به حرم بی احترامی شود؟ در بیرون مکّه هم اتفاقات زیادی افتاد، با افراد متعددی دیدار کرد.

عبداللّه بن جعفر به اصطلاح نجابت کرد، مردانگی کرد، خودش دنبال امام حسین علیه السلام نیامد، اما دو کار مثبت انجام داد: یکی اینکه رفت از فرماندار مدینه برای امام حسین علیه السلام امان نامه گرفت. فرماندار گفت: تو هر چه می خواهی بنویس، من امضا می کنم. نوشت. گفت: برادرت را هم بفرست تا امام حسین علیه السلام باور کند. فرماندار برادرش را هم فرستاد. اما عبداللّه بن جعفر هر چه کرد، نتوانست امام را برگرداند. حضرت فرمود: من یادداشت هایی دارم که این ها مکرّر امان داده اند، ولی پیمان شکنی کرده اند. به امان نامه آن ها اعتمادی نبود. عبداللّه بن جعفر کار دیگری کرد: دو پسرش را همراه امام حسین علیه السلام فرستاد. کار مثبت دیگری هم از عبداللّه بن جعفر شنیده شده است: پس از ماجرای عاشورا، وقتی خبر شهادت پسران عبداللّه بن جعفر به مدینه رسید، غلام عبداللّه می گوید: این هم از حسین! بچه های ما را به کشتن داد. عبداللّه بن جعفر به او تشر زد، کفش خود را به طرف او پرت کرد؛ گفت: نفهم! من آرزو داشتم خودم با حسین کشته شوم!

به هر حال، امام حسین علیه السلام راه را ادامه داد. بین راه کربلا به هر که برمی خورد، او را به قیام و همراهی با خودش دعوت می کرد؛ آشنا و غریب، حتی دشمن را دعوت می کرد، افشاگری می کرد، توضیح می داد، به رؤسای قبایل بصره نامه نوشت، به سه نفر که به آن ها امید داشت؛ خوش نام و محترم بودند و رابطه خوبی با امام حسین علیه السلام داشتند نامه نوشت. یکی از آن ها مردانگی کرد، قوم و قبیله را جمع کرد و دعوت به همراهی نمود، او را همراهی نکردند، او هم ده تا پسر داشت. با دو تا از پسرانش آمد. اما وقتی به کربلا رسید که امام حسین علیه السلام به شهادت رسیده بود.

یکی از آن ها که امام علیه السلام برایش نامه فرستاد نامردی کرد؛ پدر زن ابن زیاد بود. نامه و نامه رسان را برد و به ابن زیاد، که آن وقت استاندار بصره بود، تحویل داد. ابن زیاد هم، که شیوه خودش و پدرش بود، نامه رسان را در ملأ عام اعدام کرد و بر منبر رفت، تهدید کرد که چه می کند! امام حسین علیه السلام با این همه غربت و تنهایی آمد. چند نفر هم از مکّه او را همراهی کرده بودند.

امام علیه السلام از مکّه که بیرون آمد، می گویند ۸۲ نفر همراهش بودند، در حالی که از مدینه که بیرون آمد ۲۱ نفر با او بودند. نامه نگاری کرد، به مدینه نامه نوشت. مردم را دعوت کرد؛ گفت: همراهم بیایید. حرکت را ادامه داد. به زهیر بر خورد؛ زهیر دشمن بود، زهیر از حج آمده بود. علاقه نداشت با امام حسین علیه السلام ملاقات کند؛ چون می دانست جریان چیست. نگرانی هایی بین آن ها بود. اعمال امام علیه السلام را قبول نداشت. سعی می کرد در راه ملاقات و برخوردی بین آن ها پیش نیاید، تا اینکه به اجبار یک جا ناچار بود توقف کند. امام حسین علیه السلام دنبال او فرستاد؛ یعنی از زهیر، که دشمنش هم بود، دست نکشید. ارشاد وظیفه خدایی اوست. پیام آور می گوید: ما داشتیم غذا می خوردیم، پیک امام حسین علیه السلام رسید، گفت: اباعبداللّه الحسین با تو کار دارد. می گوید: لقمه ها در دستمان ماند، «کأنَّ علی رؤسِهما طیر.» مثال عربی ظریفی است. زهیر مبهوت ماند. چه کند؟ برود یا نرود؟ او را قبول ندارد. شیرزنش به او گفت: خجالت بکش! پسر فاطمه است. تو مگر بچه ای یا دیوانه ای که گول بخوری؟ از چه می ترسی؟ برو حرفش را بشنو! قبول داشتی بپذیر، قبول نداشتی نپذیر. برخاست، رفت؛ رفتنی که دیگر برنگشت. امام علیه السلام به او چه گفت؟ در گوشش چه خواند؟ همان هایی که به محمّد بن حنفیه ها و عبداللّه بن عبّاس ها و جابر بن عبداللّه ها گفته بود. برگشت، زنش را طلاق داد و گفت: تو برو، بسلامت! همراه امام حسین علیه السلام ، به راه افتاد. مطمئنا حرف امام علیه السلام با او منطقی نبود؛ برای او خارج از مرز برهان و استدلال سخن گفت.

در بین راه، خبر شهادت مسلم به آن ها رسید. روزی که امام حسین علیه السلام از مکّه خارج شد، همان روزی بود که مسلم را در کوفه به شهادت رساندند؛ یعنی روز نهم ذی حجّه. امام حسین علیه السلام به صورت ظاهر از آنجا خبر نداشت تا اینکه کسی از طرف کوفه می آمد که امام حسین علیه السلام سر راهش ایستاد تا از او سؤال کند. او هم فهمید که امام ایستاده است، راهش را کج کرد تا شاید این خبر ناگوار را به امام ندهد. نخواست بگوید، اما رفتند و از او خبر گرفتند. از او پرسیدند: از کجا می آیی؟ گفت: از عراق. گفتند: از عراق چه خبر؟ به امام علیه السلام گفت: دل ها با توست، ولی شمشیرها علیه تو. امام علیه السلام می دانست، به او فرمود: راست می گویی. هر چه خدا بخواهد همان می شود.

پس از رسیدن خبر شهادت مسلم، برخی گفتند: بهتر است برگردیم. اگر او شهید نشده بود، حرفی برای گفتن داشتیم؛ برخی گفتند: با برادرمان هستیم تا انتقام خونش را بگیریم. امام حسین علیه السلام هم مثل جدّش پیغمبر صلی الله علیه و آله منتظر چنین حرفی بود. وقتی خبر شهادت مسلم به امام حسین علیه السلام رسید، تقریبا معلوم شد که امام علیه السلام دیگر در کوفه یار و یاوری ندارد. در کوفه ورق برگشته بود، معلوم شد که کسی به کمک امام حسین علیه السلام قیام نمی کند، گرچه بعضی ها به امام علیه السلام گفتند: جریان تو با مسلم فرق می کند، مسلم کجا، شما کجا! شما که بروید، مردم به حمایت شما برمی خیزند. اما اجمالاً مردم متوجه شدند که جریان چیست. به همین دلیل، آن ها که بین راه به امام علیه السلام ملحق شدند، برگشتند و متفرق شدند و دیگر به شب عاشورا نرسیدند تقریبا همان تعدادی ماندند که از قبل ملحق شده بودند.

راه را ادامه داد تا به عبیداللّه بن حرّ جعفی، از دلاوران سرشناس کوفه و شجاع معروف، رسید. امام علیه السلام به دنبال او فرستاد. او هم با ادامه حرکت به سمت عراق مخالف بود. امام علیه السلام مثل زهیر برای او پیک فرستاد، اما نیامد. یک زن به اصطلاح شیر پاک خورده ای هم نداشت که به او بگوید: بلند شو، برو. لذا، او گفت: نمی آیم؛ گفت: من اصلاً از کوفه بیرون آمده ام که درگیر نشوم.

چقدر به امام حسین علیه السلام برمی خورد که در حضور دوستانش پی کسی بفرستد و نیاید! امام حسین علیه السلام خودش برخاست و دنبال او رفت. امام حسین علیه السلام می دانست کشته می شود. کشته شدن هم یار و یاور نمی خواهد؛ کشتن یار و یاور می خواهد. او می دانست که عاقبت جریان چیست، اما او می خواست اتمام حجت کند، افشاگری کند، مردم را وظیفه شناس کند. رفت و به او فرمود: تو قبلاً علیه امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ ها شرکت کرده ای. با من بیا تا گناهت را بشویی. او هم حرفی زد که مانند حرف محمّد بن حنفیه عاقلانه بود؛ گفت: آقا! من از کوفه بیرون آمده ام تا گرفتار تو نشوم؛ چون می دانستم می آیی؛ یا باید با تو باشم یا با ابن زیاد که بر باطل است. نمی خواستم با او باشم. تو هم بر حقی، اما نمی توانم کمکت کنم. چقدر عاقلانه گفت! گفت: آقا! اگر یار و یاورانی داشتی، من مطمئنا مقدّم بر همه و جدّی تر از تمام یارانت به تو کمک می کردم و از تو دفاع می نمودم، اما الآن چه کنم کسی را نداری. از تو چه دفاعی بکنم؟ اینجا دفاع جا ندارد.

این حرف چه کسی است؟ حرف عاقل است؛ این منطقی است. این حرف بریر و زهیر و مسلم بن عوسجه نیست که گفتند: آقا! اگر هزار بار کشته شویم، باز هم حاضریم کشته شویم تا یک ثانیه شهادت تو به تأخیر بیفتد. عاشق آن جور می گوید، عاقل این جور می گوید؛ می گوید: به چه دردی می خورد من که نتوانم به تو کمک کنم؟ چنین افرادی فکرشان حول چه محوری دور می زند؟ دنیاخواهی و راحت طلبی. الآن هم این جور است: «کلُّ یومٍ عاشورا.» امروز هم زهیر هست، حر هست، عبیداللّه بن حر جعفی هست. به امام علیه السلام گفت: شمشیر و اسب من هست. امام علیه السلام فرمود: من شمشیر و اسبت را می خواهم چه کنم؟ من تو را می خواهم. امام علیه السلام خون می خواهد.

برخورد با حرّ بن یزید ریاحی

در روز سوم یا چهارم محرّم، حر با هزار نفر آمد، سر راه امام علیه السلام را گرفت؛ مأموریت داشت مقدّمتا جلوی ورود او را به کوفه بگیرد؛ پیش گیری کند. اگر امام حسین علیه السلام وارد کوفه می شد برای ابن زیاد درد سر درست می شد. لذا، گفت: هر جا هست، او را محاصره کنید. شیطنت هایشان حساب شده بودند الآن هم شیطنت ها حساب شده اند، منتهی خدا کمک می کند. اول کسی که دل خانواده امام حسین علیه السلام را شکست، حرّ بود؛ همه را ناراحت کرد، ضربه اش سنگین بود. اولین بار او امید اهل بیت علیهم السلام را تبدیل به یأس کرد. اما همین حرّ با همین ضربه سنگینش، ۱۸۰ درجه برگشت. انسان چقدر برگشتنی است! امام حسین علیه السلام از صبح آن روز به اصحابش فرموده بود: امروز آب زیادتری با خودتان بردارید. هیچ کس از جایی خبر نداشت. گفتند: لابد راه طولانی است، به آب نمی رسیم، آب زیادتر می خوریم. به هر صورت، هر چه می توانستند با خودشان آب برداشتند، ظرف های اضافی را پر آب کردند؛ آب بیشتری برداشتند، تا اینکه به حر رسیدند. پیش از ظهر بود، هوا گرم، همه تشنه. امام حسین علیه السلام فرمود: به همه این ها آب بدهید. به دشمنش آب داد؛ دشمن راهزن و مسلّح که به قصد جان او آمده بود. همه را آب دادند، فرمود: به اسب هایشان هم آب بدهید. حتی فرمود: اسب ها عرق کرده اند، دست ها را تر کنید روی بدن اسبها آب بپاشید. روی بدن اسب دشمن هم آب پاشید.

امام علیه السلام با حرّ مشغول گفت وگو بودند که ظهر شد. آقا به او فرمود: وقت نماز ظهر است؛ برو با اصحابت نماز بخوان! معمولاً این جور رسم بود که فرمانده، امام جماعت هم بود. حرّ گفت: نه، ما همه با شما نماز می خوانیم. این یکی از اسباب عاقبت به خیری حرّ بود. حر امام علیه السلام را قبول داشت، او را عادل می دانست، می دانست که باید به او اقتدا کند؛ کوفی ها همه این جور بودند، امام حسین علیه السلام را دوست داشتند، اما از ترس یا طمع یا جهل روی برگرداندند.

نماز جماعت خواندند. امام حسین علیه السلام فرمود: من با این نامه ها آمده ام. گفت: من نه خودم نامه ای نوشته ام و نه از نامه نویس خبری دارم، من مأمورم جلوی شما را بگیرم. هیچ چاره ای هم ندارم و به اصطلاح تا پای جان هم می ایستم. امام فرمود: من هم تا پای جان می ایستم، تسلیم شما نمی شوم. فرمود: برمی گردم. لذا، امر فرمود زن ها و بچه ها همه سوار شوند تا برگردند. سوار که شدند، در مقابل هزار نفر مسلّح قرار گرفتند؛ راه را بر آن ها بستند. امام حسین علیه السلام خیلی ناراحت شد؛ نفرینش کرد: «ثکلتکَ اُمّکَ»؛ گفت مادرت به عزایت بنشیند! از جان ما چه می خواهی؟ حرّ نجابت به خرج داد. شخصیت بزرگی داشت، خیلی معروف و سرشناس بود. گفت: چه کسی می تواند در این شرایط پیش چشم هزار سرباز اسم مادر مرا بیاورد؟! اما چه کنم که نمی توانم نام مادرت را به زبان بیاورم؟ از نظر عظمت و احترام، مادری داری که نمی توان نام او را بر زبان آورد. گفت: من وظیفه دارم از حرکت شما جلوگیری کنم. امام علیه السلام فرمود: من به کوفه نمی روم، تو از بازگشت من به مکّه هم جلوگیری می کنی؟ حرّ پیشنهادی داد؛ گفت: آقا! بیا راه دیگری در پیش بگیر؛ نه کوفه برو، نه به مکّه برگرد. تا ببینیم بعد چه پیش می آید.

حرکت به سمت کربلا

امام علیه السلام راه دیگری در پیش گرفت؛ راه کربلا. کوفه در جنوب است، کربلا در شمال. در میانه راه، عمر سعد به آن ها رسید. ابن زیاد او را فرستاده بود. او در کربلا با امام علیه السلام برخورد کرد. در قبال انجام این مأموریت، استانداری ری و تهران را به او وعده داده بود. اول به او گفت: برگرد، اما بعد جریان عاشورا که پیش آمد، دید خوب طعمه ای است، هر کسی حریف امام حسین علیه السلام نمی شود برود با امام حسین علیه السلام بجنگد؛ کسی نمی پذیرفت. خیلی از سربازان نمی پذیرفتند، به خانه ها می خزیدند یا فرار می کردند؛ پنهان می شدند. خیلی از سربازانی هم که اعزام می شدند در بین راه فرار می کردند؛ مثلاً، از دو هزار نفری که به سمت کربلا می آمدند، هزار و پانصد نفر می رسیدند. آن ها امام حسین علیه السلام و پدر و مادرش را می شناختند. می دانستند که جای پرخطری است. لذا، دل به جنگ امام حسین علیه السلام کمک نمی کرد.

اما ابن زیاد می دانست عمر سعد ریاست طلب و جاه طلب است، او را به کربلا فرستاد. گفت: نمی روم. گفت: پس ابلاغیه ملک ری را برگردان. ابن سعد گیر کرد، نمی توانست از ملک ری دل بکَند. گفت: این کار چه ربطی به ابلاغیه ملک ری دارد؟ گفت وگو بالا گرفت. ابن زیاد می دانست که کس دیگری این کار را قبول نمی کند. لذا، به او گفت: نصیحتم نکن؛ یا برو کربلا جلوی حسین را بگیر، یا ابلاغیه را برگردان. گفت: امشب را مهلت بده تا فکر کنم. خیلی فکر کرد. عده ای به او گفتند: نرو؛ نوکرش و پسرش هر چه به او گفتند این کار را نکن، نمی ارزد، فایده ای نکرد. فردا گفت: می پذیرم. چهار هزار سرباز به او دادند و رفت. امام حسین علیه السلام در حال حرکت بود که عمر سعد رسید و همان جا امام علیه السلام را نگه داشت. اینجا مأموریت حرّ تمام شد. آنجا امام علیه السلام پرسید: اینجا کجاست: گفتند: کربلا. اشک مبارکش جاری شد. خاک کربلا را مشت کرد، بویید و فرمود: واللّه، این همان خاکی است که من در مدینه آن را بوییدم. جبرئیل خاک کربلا را برای پیغمبر آورده بود، رنگش سرخ بود. این خاک را امّ سلمه در خانه نگه داشته بود. این را سنّی ها مثل ابن جوزی، ابن عساکر و طبری می گویند.

به محمّد بن حنفیه می گویند: چرا با برادرت نرفتی؟ می گوید: من با آن ها نبودم. من جزو شهدا نبودم، به ابن عبّاس می گویند: چرا نرفتی؟ می گوید: اسم من جزو نام شهدای کربلا نبود. اسمشان در خانواده مشخص شده بود؛ شهدا مشخص بودند. امام حسین علیه السلام در مکّه فرمود: به من می گویند: کشته می شوی. من زمان کشتنم را می دانم، مکان کشتنم را می دانم، کشنده خودم را می شناسم. همراهان من همه کشته می شوند. می دانم همراهان من از خانواده و دوستان من همه کشته می شوند، جز فرزندم علی علیه السلام . این را سنّی ها نقل می کنند که امام علیه السلام سال شهادتش مشخص بود، روزش مشخص بود. از پیغمبر نقل کرده بودند که سالش و روز

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.