اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 80
فرمت فایل پاورپوینت
تحولی در ارائهها با فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله!
اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفهای برای ارائهی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین میکند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آمادهی استفاده باشند.
فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله شامل 120 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفهای، ارائهی شما را به سطحی بالاتر میبرد.
چرا باید از فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله استفاده کنید؟
✔ طراحی حرفهای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.
✔ صرفهجویی در زمان: نیازی نیست ساعتها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.
✔ استفادهی آسان: بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.
✔ فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله حرفهای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.
متمایز باشید!
دیگر نگران بهمریختگی یا طراحیهای غیرحرفهای نباشید. فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله به شما این امکان را میدهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائهای تأثیرگذار داشته باشید.
همین حالا دریافت کنید و تجربهای متفاوت از ارائههای حرفهای را داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل قله قبیله قبله :
یکی از شخصیتهای برجسته شیعه و از تبار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، مرحوم علامه طباطبائی است که تفسیر شریف «المیزان » را به شیوه اهل بیت علیهم السلام که همان تفسیر «قرآن به قرآن » می باشد، نوشته است .
تبار برومند
یکی از طوایف «طباطبا» که در منابع تاریخی و کتب تراجم (شرح حال) مورد توجه واعتنا بوده اند و مورخان; با عظمت و احترام از آنان یاد کرده اند، سادات قاضی می باشند . این خاندان از نسل امام حسن مجتبی علیه السلام از طریق «حسن مثنی » و از اولاد «ابراهیم طباطبا» هستند که جد بزرگوارشان به ایران مهاجرت نموده و در اصفهان سکونت اختیار کرده است، شاخه ای از آل طباطبا که از نوادگان او هستند، به زواره; واقع در شمال شرقی اصفهان و شمال اردستان رفته و در این شهر توطن گزیده اند .
از مشهورترین این سلسله تا قبل از یورش مغولان به زواره، «سید کمال الدین حسن » می باشد . این انسان وارسته و نیکوروش در مجاورت مسجد «سیدا» واقع در محله ودادان زواره، حوزه درسی داشت و گروههایی از مشتاقان علوم اسلامی به محضرش شتافته و از او کسب فیض می نمودند، او در زیر ساباطی که مجاور خانه اش بود و اکنون اثری از آن نمی باشد، در مواقعی خاص بر روی کرسی کوچکی می نشست و به سؤالات فقهی و شرعی مردم پاسخ می گفت . یکی از فرزندان او «سید بهاء الدین حیدر» است که به هنگام هجوم مغولان به شهر زواره رزم دلیرانه ای از خود بروز داد و به طرز فجیعی توسط آن خونخواران وحشی شهید گشت و در خانه اش مجاور بقعه «پیر نورالله » دفن گردید که اکنون آرامگاهش زیارتگاه مردم است .
فرزند دیگر سید کمال الدین حسن، محمد نام دارد که فخرالدین حسن از پسران اوست و عمادالدین طباطبائی فرزند فخرالدین حسن است که نامبرده صاحب فرزندی گردید که نامش را عبدالغفار نهادند .
امیر عبدالغفار طباطبایی اول کسی است که مؤسس خاندان قاضی در آذربایجان گردید و ریشه این تبار برومند را در آن سامان کاشت و در آن سرزمین شاخه هایی برجسته برافراشت . این عالم ربانی و فقیه متبحر از مشاهیر شیعه به شمار می رفت . علاوه بر مهارت در علوم اسلامی، تبحری به سزا در فنون غریبه داشت و تا قبل از مهاجرت به خطه آذربایجان در زواره به سر می برد، پس از آن که عبدالغفار طباطبائی مدت ها در برخی شهرهای ایران به سیاحت مشغول گردید و نزد بزرگان این بلاد به کسب علوم و معارف مبادرت نمود، به دعوت سلطان «حسن بیک آق قویونلو» معروف به «اوزون حسن » به آذربایجان آمد و در تبریز رحل اقامت افکند و به امور منصب بزرگ شیخ الاسلامی قیام و به شؤون آن مقام سترگ اقدام کرد و از این رهگذر زمام امور دینی را به کف با کفایت خود گرفت و به ترویج ارزشهای قرآنی و روایی پرداخت .
در این زمان رقبات وقفی زواره که به سادات طباطبا اختصاص داشت، توسط کارگزاران محلی جزو املاک خالصه دولت «آق قویونلو» درآمد که اعتراض طوایفی از این خاندان را برانگیخت و گروهی به نمایندگی از سوی آنان به دربار سلسله مزبور رفتند و با امیر عبدالغفار ملاقات کردند و از او خواستند به این وضع رسیدگی نماید . نامبرده بنا به تقاضای سادات زواره، موقوفه یادشده را از تصرف عدوانی خارج و به فرزندزادگان دختری ابوعلی رستمی (واقف) تحویل داد . امیر عبدالغفار طباطبایی در سال ۸۷۷هجری به دار بقا شتافت . فرزند بزرگوارش علامه امیر سراج الدین عبدالوهاب که تا این زمان در «سمرقند» رحل اقامت داشت، عازم تبریز گردید و منصب شیخ الاسلامی را بنا بر وصیت پدر، تصدی نمود . صیت جلالت و عظمت و ریاست او در شهرها پیچید و نامش در تمامی بلاد ایران بر افواه افتاد به نحوی که بعد از سرآمدن زمانش اولادش به عنوان خاندان عبدالوهاب معروف شدند و با این انتساب شهرت یافتند .
کهن ترین منبعی که شرح احوال امیر نورالدین عبدالوهاب و پدرش امیر عبدالغفار طباطبایی را درج نموده، کتاب «روضات الجنات و جنات الجنان » ابن کربلایی تبریزی است . نکات جالبی که در این اثر به نگارش درآمده است، نقش بارز و تاثیرگذار سردودمان این خاندان را مورد تایید قرار می دهد . پس از جنگ چالدران که در سال ۹۲۰ه ق روی داد، شاه اسماعیل صفوی امیرنورالدین عبدالوهاب را جهت پاره ای مذاکرات و اثبات برخی ادعاها به رسم ایلچیگری به دربار سلطان عثمانی فرستاد اما «سلطان سلیم عثمانی » وی و همراهانش را به زندان افکند . ابن کربلایی نظر به حسن ظنی که به حکمرانان دولت عثمانی داشت، در اثر مورد اشاره نوشت: سلیمان خان قانونی عبدالوهاب را از زندان آزاد نمود ولی وی در سال ۹۲۷ه ق در شهر استانبول (بندری در ترکیه کنونی) رحلت یافت .
اما شهید آیه الله قاضی طباطبایی با پژوهشهایی که با استناد به منابع دست اول انجام داده به اثبات رسانیده است که امیرنورالدین یا امیر سراج الدین عبدالوهاب در سال ۹۲۲ه ق در زندان سلطان سلیم عثمانی به شهادت رسیده است و در جوار مرقد ابوایوب انصاری – صحابی رسول اکرم صلی الله علیه و آله – در همین شهر دفن گردیده است .
امیر عبدالوهاب از بزرگان دانشوران و فقیهان شیعه می باشد که نبوغ علمی او به زیور پارسایی آراسته بود . نامبرده در عهد «سلطان یعقوب » در آذربایجان مقام شیخ الاسلامی داشت و چون شاه اسماعیل صفوی روی کار آمد، وی نگران گشت و به هرات عزیمت نمود و به سلطان حسین بایقرا پیوست تا در دستگاه او و فرزندانش عزت و مقام خود را حفظ نماید و مقامش بدانپایه رسید که او را بر اغلب سادات خراسان مقدم می داشتند و مواجبی برایش مقرر گردیده بود . پس از مرگ سلطان حسین بایقرا از پسرش بدیع الزمان اجازه خواست تا به تبریز برود و چون به این شهر مهاجرت نمود، مورد لطف شاه اسماعیل قرار گرفت و نگرانی هایی که از ناحیه این حاکم مقتدر داشت، برطرف گردید . آن گونه که در کتاب «تاج التواریخ » خواجه محمد فرزند حسن خان سپاهانی مشعری مذکور است، بعد از واقعه چالدران شاه اسماعیل با دولت عثمانی از در صلح و مسالمت درآمد و امیرعبدالوهاب را که از مشاهیر سادات و عالمان تبریز بود، به همراه قاضی پاشا مولانا شکرالله مامقانی و حمزه خلیفه به عنوان سفیر نزد سلطان سلیم فرستاد .
پادشاه عثمانی مقدم امیرعبدالوهاب را گرامی داشت، اما پوزش شاه صفوی را نپذیرفت و به هیات اعزامی اجازه بازگشت نداد و همه را در زندان دیموته محبوس ساخت . بنابر آنچه میرزا عبدالله افندی اصفهانی در کتاب «ریاض العلما» آورده و علامه عبدالحسین امینی در کتاب «شهداء الفضیله » از وی نقل کرده است، سلطان عثمانی سراج الدین عبدالوهاب حسنی حسینی را در زندان شهید نمود! البته دشمنی حاکم وقت عثمانی با این سید وارسته و دانشمند پارسا و سلحشور بدون دلیل نبود، زیرا در جنگ چالدران که با وجود دلاوری نیروهای ایرانی، سپاه شاه اسماعیل شکست خوردند و قوای عثمانی تا شهر تبریز پیش آمدند، و سلطان سلیم طی نامه ای که خطاب به اعیان و بزرگان تبریز نوشته از امیرعبدالوهاب نام برده است .
تبریز در طول سه روز اشغال توسط متجاوزان، قهرمانانه به مقاومت پرداخت به گونه ای که مهاجمان سه روز بعد شهر را ترک کردند، برخی مورخان خاطرنشان نموده اند که حضور امیرعبدالوهاب در تبریز و تلاشهای توام با تدبیرش موجب شکست محاصره و اشغال تبریز گردید . همین ویژگی های اجتماعی و مذهبی امیرعبدالوهاب بود که موجب شد شاه صفوی وی را به عنوان سفیر به دربار عثمانی گسیل دارد اما با توجه به گزارشهای محرمانه مربوط به نقش او در مقاومت دلیرانه مردم تبریز و عدم توجه وی به نامه سلطان سلیم، به حالت حبس در زندان شهید شد .
در دوران زندیه «میرزا محمد تقی قاضی » ، از اجداد علامه طباطبایی، زعامت این خاندان را در آذربایجان عهده دار بود . این شخص علاوه بر مقام قضا و حل و فصل امور، در تفسیر و موعظه هم مهارت و مقامی عالی داشت . جد سوم علامه طباطبائی مرحوم حاج میرزا محمد تقی قاضی است که از دانشوران جهان تشیع به شمار می آید و علامه طباطبایی در این شخص با عارف نامدار علامه آیه الله سید علی قاضی طباطبایی اشتراک نسب دارد (۱) .
طلوع یک ستاره
حاج میرزا علی اصغر شیخ الاسلام (متوفی سال ۱۲۸۷ه ق) فرزند حاج میرزا محمد تقی قاضی در عصر خویش شهرت و نفوذ کامل داشت و عمری طولانی نمود . با وجود قدرت تاثیر نامبرده و اجرای قوانین شرعی و اسلامی از سوی وی و حاج میرزا محمد باقر مجتهد، حکومت قاجاریه قادر به فرمانروایی در تبریز نبود و برای حمزه میرزا حشمت الدوله از حکومت جز اسمی باقی نگذاشتند (۲) . در اواخر حکومت ناصرالدین شاه از نسل حاج میرزا علی اصغر دو برادر و عالم متبحر و پرتلاش در صحنه های علمی، سیاسی و اجتماعی ظهور یافتند که هرکدام صاحب آثار متعددی هستند . یکی حاج میرزا محمد حسین شیخ الاسلام طباطبائی معروف به شیخ آقا که در زهد و علم بی نظیر بود و دیگری حاج میرزا محمود شیخ الاسلام تبریزیز (۳) .
در سال ۱۲۸۴ه ق مطابق ۱۲۴۷ه ش شیخ آقا صاحب فرزندی گشت و او را سید محمد نامیدند که بعدها به «حاج میرزا محمد آقای قاضی تبریزی » معروف شد . نامبرده پس از رشد و بلوغ در کمال زهد، تعبد، سخاوت و حسن سیرت بسر برد و در ادبیات، املاء و انشاء و بیان حظی وافر داشت و در زمره علما و فقها درآمد . از آثارش می توان کتاب «رشق الالحاظ » در تفسیر اصطلاحات شعری عرفا، رساله ای در تحقیق لفظ جلاله، کتاب مقالات سمیه در جمع کلمات علمیه پدرش مرحوم شیخ آقا در تحقیقات متفرقه را نام برد . او پس از ۴۶ سال در سال ۱۳۳۰ه ق رحلت نموده است (۴) .
در آخرین روز (۲۹ ذیحجه) سال ۱۳۲۱ه ق مطابق با سال ۱۲۸۱ه ش خانه سید محمد قاضی طباطبایی در آبادی «شادآباد» (از توابع تبریز) حادثه ای نوید بخش را به انتظار می کشید . سرانجام ستاره ای پرفروغ در آسمان سلسله جلیل القدر سادات طباطبائی تبریز هویدا گردید که درخشش و تابش آن تشنگان فضیلت و دوستداران وارستگی را در موجی از شعف و شادمانی فرو برد . این فرزند که چشم خانواده را به جمال خجسته خویش منور ساخت، کسی جز «سید محمد حسین قاضی طباطبایی » نبود . همان حکیم عارف و مفسر نامداری که بعدها بسیاری از انسان های شیفته مکارم و معارف از چشمه جوشان حکمتش جرعه های جانبخشی نوشیدند و به علامه طباطبایی معروف گشت . سید محمد حسین در خانه ای دیده به جهان گشود که جویبارهای ایمان و تقوا در آن جریان داشت و فضای آن با رفتار و کردار درست پدرش به نور معنویت آراسته بود . شرایط خانوادگی و محیط پرورشی سید محمد، رایحه معطر پروا پیشگی را بر مشام روان این نوباوه وارد می ساخت و زمزمه های توام با ذکر، نیایش، صلوات و عبادت، سرود توحید را در گوش ذهنش طنین می افکند . گویی از نخستین سالهای صباوت، این فرزند تحت تاثیر چنین فضای پاکیزه ای که پدر و مادرش مهیا کرده بودند، به گونه ای تربیت می شد که سرشت ملکوتی او را شکوفا می ساخت و او را برای انجام رسالتی سنگین و خطیر و مهم مهیا می نمود (۵) .
پنج بهار از عمر این کودک نگذشته بود که آسمان زندگی او تیره و تار گردید زیرا مادر عزیز و مهربان و پارسایش را از دست داد، چهار سال بعد و درحالی که نه سال داشت، در فصل شکفتن، تندبادهای حوادث ذهن و دل او را آشفته ساخت و غبار یتیمی را بر سیمای او نشانید و سید محمد حسین در غم فقدان پدر اندوهگین شد . وقتی علامه طباطبایی و برادر کوچکترش سید محمد حسن الهی طباطبایی (۶) (۱۳۸۸ – ۱۳۲۶ه ق) والدین خویش را از دست داد . برخی افراد از گوشه و کنار به زعم خویش تصور نمودند این بازماندگان وضع نگران کننده ای را در پیش خواهند داشت . ولی حکمت الهی بر این مسایل غالب آمد زیرا وصی پدرش برای آن که زندگی این دو طفل متلاشی نگردد و وضعشان را بر همان نهج سابق سامان داد و پیوسته در امور ایشان مراقبت و نظارت می کرد تا آن دو کودک به مراحل رشد و بلوغ فکری برسند (۷) به دلیل همین ناگواری ها علامه طباطبایی تا سن نه سالگی به مکتب و مدرسه نرفت و از کتاب و کتابت علوم دور ماند . با این وجود و پس از پشت سر نهادن ناملایمات و تحمل سختی ها مصمم گردید تا کسب تحصیل و دانش اندوزی را پی بگیرد .
تحصیلات و کسب معارف
سید محمد حسین به مدت شش سال از سال ۱۲۹۰ تا ۱۲۹۶ه ش بعد از آموزش قرآن که در روش درسی آن روزها قبل از هر چیز تدریس می شد، آثاری چون گلستان، بوستان، نصاب الصبیان، اخلاق مصور، انوار سهیلی، تاریخ عجم، منشات امیر نظام و ارشاد الحساب را به همراه برادرش تحت تعلیم ادیبی لایق به نام شیخ محمد علی سرایی فرا گرفت و علاوه بر آموختن ادبیات فارسی و عربی زیر نظر میرزا علینقی خطاط به یادگیری فنون خوشنویسی پرداخت . علامه طباطبایی به این دوران اشاره دارد و می گوید:
در اوایل تحصیل که به صرف و نحو مشغول بودم، علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم و از این روی هرچه می خواندم نمی فهمیدم و چهار سال به همین نحو گذرانیدم پس از آن یک باره عنایت الهی دامنگیرم شده عوضم کرد و در خود یک نوع شیفتگی و بی تابی نسبت به تحصیل کمال حس نمودم به طوری که از همان روز تا پایان تحصیل که تقریبا هیجده سال به درازا کشید، هرگز نسبت به تعلیم و تفکر احساس خستگی و دلسردی نکردم، زشت و زیبای جهان را فراموش کردم . بساط معاشرت با غیر اهل علم را به کلی برچیدم و در خورد و خواب و دیگر لوازم زندگی به حداقل اکتفا و قناعت نموده، باقی اوقات را به مطالعه می پرداختم بسیار اتفاق می افتاد به ویژه در بهار و تابستان که شب را تا طلوع آفتاب به مطالعه می گذرانیدم . و همیشه درس فردا شب را قبلا مطالعه می کردم . اگر اشکالی پیش می آمد، حل می نمودم . وقتی به درس معلم حاضر می شدم، از آنچه استاد می گفت، قبلا روشن بودم، هرگز اشکال و اشتباه درس را نزد استاد نبرده ام .
علامه طباطبایی می افزاید:
البته هرکسی بر حسب حال خود در زندگی خوشی و تلخ کامی هایی دیده و خاطره هایی دارد من نیز به نوبه خود و بخصوص از این نظر که بیشتر دوره زندگانی خود را با یتیمی یا غربت و احیانا مفارقت دوستان یا انقطاع وسایل و تهیدستی و گرفتاری های دیگر گذرانیده ام، در مسیر زندگی با فراز و نشیب های گوناگون مواجه شده ام ولی پیوسته حس می کردم که دست ناپیدایی مرا از هر پرتگاه نجات می دهد و جاذبه مرموزی از میان هزارها مانع بیرون کشیده و به سوی مقصدی درست هدایت می کند
من اگر خارم و گر گل چمن آرایی هست
که از آن دست که می پرودم، می رویم (۸)
استاد حاج سید صدرالدین شیرازی نقل کرده است: در گذشته شنیده بودم مرحوم علامه طباطبایی عملی انجام داده که بعد از آن، خداوند به او چنان لطفی کرده که دیگر هیچ مطلبی برایش مجهول نمانده و در فراگیری دروس مشکلی نداشته است تا آن که یک روز به اتفاق دامادشان آیه الله شهید قدوسی و اهل خانه به شیراز آمدند و به منزل ما وارد شدند . موقعی که این موضوع را مطرح کردم، علامه طباطبایی برایم گفت:
در سالهای نخست تحصیل در تبریز به خواندن سیوطی مشغول بودم روزی استاد امتحانی از من به عمل آورد که از عهده اش بر نیامدم . معلم به من گفت: وقت خود و مرا ضایع کردی . این عبارت بر من گران آمد و پس از آن دیگر قادر نبودم در تبریز بمانم . از شهر بیرون آمدم، به کناری رفتم . جایی که از اغیار خبری نباشد و به عملی مشغول شدم، بعد از پایان آن، خداوند لطف خویش را شامل حالم نمود (۹) .
چون تحصیل در مکتب خانه نتوانست به ذوق سرشار علامه پاسخ گوید، از این جهت به مدرسه طالبیه تبریز وارد گردید و از سال ۱۲۹۷ه ش تا ۱۳۰۴ه ش نزد استادان این مکان مقدس مشغول فراگیری دانش های گوناگون اسلامی گشت و ظرف مدت شت سال مقدمات ادبیات عرب (صرف و نحو)، معانی و بیان، آثار فقهی چون شرح لمعه، مکاسب و منابع اصولی (معالم، قوانین، رسایل و کفایه) را آموخت، و در علم منطق رساله کبری، حاشیه ملا عبدالله و شرح شمسیه، در فلسفه شرح اشارات و در علم کلام کشف المراد را فرا گرفت (۱۰) . پس از آن و در سال ۱۳۰۴ه ش علامه طباطبائی برای پیگیری تحصیلات رهسپار نجف اشرف گردید و در این شهر مقدس به همراه برادرش سید محمد حسن الهی به مدت ده سال مشغول تحصیل معارف بود . استادان ایشان در عتبات آیه الله شیخ محمد حسین نائینی، آیه الله سید ابوالحسن اصفهانی، آیه الله شیخ محمد حسین اصفهانی، سید حسین بادکوبه ای و سید ابوالقاسم خوانساری بودند . مرحوم آیه الله سید علی قاضی طباطبایی (۱۳۶۶ – ۱۲۸۵ه ق) عارف مشهور که با علامه و همسرش پیوند نسبی داشت، در نجف از استادان معروف این مفسر نامدار بود .
علامه می گوید:
قبل از آن که به محضر این فقیه عارف و حکیم زاهد راه پیدا کنم، خود را از کتب فلسفی بی نیاز می دیدم و پیش خود فکر می کردم اگر ملاصدرا هم بیاید مطلبی فوق آنچه من از حکمت فهمیده ام، عرضه نخواهد کرد ولی پس از بهره مند شدن از فیوضات ربانی این عارف بزرگوار احساس نمودم گویا تا کنون از حکمت و فلسفه چیزی عایدم نشده و از اسفار حتی یک کلمه هم نفهمیده ام (۱۱) .
مرحوم آیه الله قاضی شاگردان خود را بر طبق موازین شرعی و با رعایت آداب باطنی اعمال و حضور قلب در نماز و اخلاص در افعال به طریق خاصی دستورات اخلاقی و رشد دهنده می دادند و قلوب آنان را مهیای پذیرش حقایق ملکوتی و غیبی می نمودند .
سید حسین بادکوبه ای (۱۲) نیز علامه طباطبایی را با حقیقت حکمت و خصوصا تفکر فلسفی آشنا کرد و به وی توصیه نمود برای غنا بخشیدن به تفکراتش در مباحث برهانی و اندیشه های فلسفی به تعلیم ریاضیات بپردازد چنانچه خود علامه در این باره نوشته است:
ظرف شش سال که نزد سید حسین بادکوبه ای تلمذ می کردم، موفق شدم منظومه سبزواری، اسفار و مشاعر ملاصدرا و دوره شفای بوعلی و کتاب اثولوحیا و تمهید القواعد ابن ترکه و اخلاق ابن مسکویه را بخوانم .
مرحوم بادکوبه ای از فرط عنایتی که به تعلیم و تربیت نویسنده داشت، برای این که مرا با طرز تفکر برهانی آشنا سازد و به ذوق فلسفی من تقویت بخشد، امر فرمود به تعلیم ریاضیات بپردازم . در امتثال امر معظم له به درس مرحوم «سید ابوالقاسم خوانساری » که ریاضی دان زبردستی بود، حاضر شدم و یک دوره حساب استدلالی، یک دوره هندسه مسطحه و فضایی و جبر استدلالی را از معظم له فرا گرفتم .
مهاجرت به قم
علامه طباطبایی و برادرش به مدت ده سال در نجف اشرف مشغول تحصیل معارف و کسب مکارم بودند اما به دلیل تنگناهای اقتصادی و نرسیدن مقرری معهود از زمین زراعتی تبریز ناگزیر در سال ۱۳۱۴ه ش عتبات عراق را به عزم بازگشت به ایران ترک نمودند . پس از مراجعت، علامه جز مدت کوتاهی (به مدت ده سال) در شادآباد تبریز به امور کشاورزی مبادرت ورزید تا زراعت و باغات ملک موروثی که دچار خسارت شده از رونق افتاده بودند، احیا گردد . او در این باره می گوید:
سال ۱۳۱۴ه ش در اثر اختلال وضع معاش ناگزیر از مراجعت به زادگاه اصلی خود شدم و ده سال و خورده ای در آن سامان بسر بردم که حقا باید این دوره را در زندگی خود دوره خسارت بشمارم زیرا در اثرگرفتاری ضروری به معاشرت عمومی برای تامین معاش که از مجرای فلاحت بود، از تدریس و تفکر علمی جز مقداری ناچیز باز مانده و پیوسته با یک شکنجه درونی بسر بردم .
البته علامه صرف نظر از سر و سامان دادن به امور زراعتی شادآباد و تلاشهای اجتماعی و اقتصادی در این روستا نسبت به اصلاح روابط اخلاقی و مناسبات اجتماعی مردم و رشد فرهنگی و اعتلای باورهای دینی آنان اهتمام ورزید و حتی در فصول بیکاری اهالی شادآباد را بسیج می نمود تا خود کوچه ها و معابر را مرمت نموده و به نظافت مسیرهای عبور و مرور بپردازند (۱۳) اما با این وجود و به رغم آن که در کنار این تلاشها چندین رساله عمیق فلسفی در آن سرزمین تالیف نمود و کوشید تا در این نوشته ها میان عقل و نقل تطبیق هایی به وجود آورد به دلیل علو روح و افکار والایی که داشت و بعدها عملی گردید، بازهم چنین دورانی را ایام غرامت تلقی کرده است (۱۴) .
در سال ۱۳۲۴ه ش که تب جنگ جهانی دوم فرو نشست و متفقین اشغالگر یکی پس از دیگری ایران را تخلیه کردند، جز قوای شوروی سابق که در ناحیه آذربایجان باقی ماند و فرقه دموکرات را پرو بال داده و با سپردن آذربایجان به آنان، در ظاهر به اشغالگری خود خاتمه دادند . در این سال منطقه دستخوش ناامنی و قتل و غارت بود . علامه طباطبایی در این اوضاع آشفته تصمیم گرفت بساط زندگی را از شادباد جمع کند و به یک مرکز مهم علوم دینی همچون قم انتقال یابد در این مورد به قرآن مجید تفال نمود، این آیه آمد: «هنالک الولایه لله الحق هو خیر ثوابا و خیر عقبا» (۱۵) «آنجا یاری کردن حق را سزد، پاداش او بهتر و سرانجام آن نیکوتر است » . از این جهت در اواخر اسفند سال ۱۳۲۴ه ش زادگاه خود را به قصد اقامت در قم ترک نمود و در این شهر اشتغالات علمی را از سر گرفت (۱۶) .
در آن زمان تبلیغات بیگانگان با شیوه های گوناگون به همراه فشار روزافزون رژیم استبدادی پهلوی شرایط ناگوار و آشفته ای را بر حوزه علمیه قم حاکم ساخته بود، اما از آنجا که خداوند یاور حق طلبان است، دست تقدیر حکیمانه اش دانشوری چون علامه طباطبائی را از تبریز به قم آورد . این گوهر کم یاب با این که مهمانی غریب و ناشناخته بود و شهرت و آوازه ای نداشت و در هایت سادگی و به دور از تشریفات در منزلی محقر و استیجاری زندگی می کرد، در اندک مدتی عناصر حق جو و طالب فضیلت را به سوی خویش جذب کرد . و با توکل به خداوند لایزال، نخستین هسته مرکزی را برای یک نهضت فرهنگی، اخلاقی و علمی و اخلاقی پویا و متناسب بامقتضیات زمان پدید آورد و به راهی که تشخیص داده بود، ادامه داد و دست تربیت شدگان و شاگردان خود را گرفت و این کاروان علم و عرفان را به سوی مقصدی عالی و پربار هدایت نمود . البته علامه برای عملی ساختن اندیشه هایی که در ذهن داشت، به نیاز سنجی و برنامه ریزی دقیق پرداخت و کمبودها و خلاءها را به خوبی شناخت و در جهت رفع آنها اقدامات لازم را به عمل آورد . خود در جایی به این نکته اشاره ای روشن داد:
هنگامی که به قم آمدم مطالعه ای در برنامه درسی حوزه کردم و آن را با نیازهای جامعه اسلامی سنجیدم و کمبودهایی در آن یافتم و وظیفه خود را تلاش برای رفع آنها دانستم . و مهمترین کمبودهایی که در برنامه حوزه وجود داشت، در زمینه تفسیر قرآن و بحث های عقلی بود و از این رو درس تفسیر و درس فلسفه را شروع کردم و با این که در جو آن زمان تفسیر قرآن علمی که نیازمند به تحقیق و تدقیق باشد، تلقی نمی شد و پرداختن به آن شایسته کسانی که قدرت تحقیق در زمینه های فقه و اصول را داشته باشند، به حساب نمی آمد، بلکه تدریس تفسیر نشانه کمی معلومات به حساب می آمد در عین حال این ها را برای خودم عذر مقبولی در برابر خدای متعال ندانستم و آن را ادامه دادم تا به نوشتن تفسیر «المیزان » انجامید (۱۷) .
تعلیم و تربیت مشاهیر برجسته
علامه طباطبایی در ابتدای ورود به قم، درس خارج فقه و اصول را در حوزه علمیه آغاز نمود که اهل فضل پروانه وار بر گرد شمع وجودش جمع شدند تا از انوار کمالش در این رشته از علوم دینی استفاده کنند . اما بعد تدریس این درس ها را رها کرد و در علت تعطیل نمودن آن اظهار داشت:
در حوزه علمیه قم بحمدالله افرادی هستند که فقه و اصول تدریس می نمایند ولی استاد فلسفه و تفسیر به مقدار کافی نیست و در این زمان حوزه علمیه قم و جامعه اسلامی نیاز شدیدی به تفسیر و فلسفه دارد و اشتغال من به این علوم برای اسلام نافع تر می باشد .
بر این اساس آن حکیم نیکوخصال صبح ها در مسجد سلماسی درس فلسفه را بر اساس اسفار ملاصدرا تدریس می نمود که این حرکت علمی در آن عصر بر مذاق برخی تنگ نظران و رشک ورزان آتش افروز خوش نیامد و برای تعطیل نمودن حوزه درسی او تلاشهای زیادی انجام دادند . حاسدان، جو را چنان بر علیه علامه طباطبایی آشفته کردند که آیه الله بروجردی در اثر اصرار زیاد عده ای از اطرافیان، توسط قاصدی به علامه توصیه نمود درس فلسفه خود را محدود نماید . علامه پاسخ داد با احساس وظیفه و برای رفع نیازهای علمی حوزه تدریس این رشته از دانش اسلامی را آغاز کرده ام ولی مخالفت با زعیم حوزه و رهبر شیعیان، یعنی شما را جایز نمی دانم و از این رو آن را تعطیل می کنم و با این رفتار خردمندانه و مؤدبانه جلو سوء تفاهم ها، تاثیر منفی سعایت های حسودان و تبلیغات مسموم ناآگاهان و برخی مغرضان را گرفت و همین حرکت، موقعیت علمی و اجتماعی علامه طباطبایی را بیش از گذشته تثبیت کرد و ایشان با تشکیل جلسات خصوصی به نقد و بررسی فلسفه های غربی و مادی گرایی پرداخت . البته آیه الله بروجردی با یاد آوری این نکته که خودش نزد مرحوم «جهانگیرخان قشقایی » در اصفهان فلسفه، حکمت و عرفان می خوانده است به طور ضمنی درس فلسفه علامه را تایید نمود و صرفا به دلیل آشفتگی جو و فشار گروهی معلوم الحال خواستار محدود کردن درس اسفار علامه طباطبایی گردید (۱۸) .
آن حکیم ذو فنون برای این که بتواند درس را در چنین فضایی مسموم ادامه دهد، از طرح مباحث حساسیت برانگیز خودداری ورزید و چون به بحث «وحدت وجود» اسفار که مورد اختلاف علماست رسید، از آن گذشت و به شاگردان گفت: خودتان مطالعه کنید . البته جهت دیگر امتناع علامه طباطبایی از تدریس برخی بخش های اسفار و منظومه سبزواری این بود که این قسمت ها با آیات و روایات تطبیق نمی کرد .
حضرت آیه الله سبحانی گفته اند:
ایشان هیچ وقت معاد را تدریس نمی کرد به خاطر دارم هنگامی که خدمتشان منظومه می خواندیم وقتی به مبحث معاد رسیدیم، درس را تعطیل کردند . علت را بیان ننمودند ولی چیزی که توانستیم کشف کنیم، آن بود که علامه معاد ملاصدرا را قبول نداشت چون با ظواهر آیات قرآن تطبیق نمی کرد (۱۹) .
یکی از شاگردان مشهور علامه طباطبایی نقل کرده است: از ایشان تقاضا نمودیم که شرح فصوص قیصری و شرح منازل السائرین ملا عبدالرزاق کاشانی را به ما درس دهند . پیوسته وعده می دادند و به جای آن همیشه از آیات قرآن و شرح و تفسیر آن سخن به میان می آمد تا بالاخره دانستیم که علاقه زیادی به تدریس این مباحث ندارند (۲۰) .
علامه طباطبایی در هنگام تدریس با هر کسی به فرا خور استعدادش بر خورد می کرد و شاگردان متعددی را که احیانا سلیقه های گوناگون داشتند، تربیت نمود . محفل او کانون بحث، کاوش و برهان بود . اگر در محضرش موضوعی عنوان می گردید، لازم بود تا ژرفای آن، پیرامونش بحث گردد و شخصی که آن را طرح کرده قانع شود . در واقع مجلس و محفل پرورش دادن و تربیت کردن افراد پرمایه بود . شاگردان را وادار می نمود که موضوعات خاصی را در نظر گرفته، در خصوص آن فکر کرده و تراوش اندیشه خود را بر روی کاغذ بیاورند .
علامه حسن زاده می گوید: ایشان در تعلیم و تربیت شاگردان، دست ها به قلم آشنا شدن و معانی و مقاصد را به کاغذ آوردن و تحریر نمودن اعتنا و اهتمام بسیاری داشت (۲۱) .
در سال ۱۳۳۰ه ش که حملات و تبلیغات مادی گری نویسندگان غیر متعهد در ایران رواج یافت، و کمتر مقاله دینی یافت می شد که بتواند پاسخگوی احتیاجات روز باشد، علامه طباطبایی انجمنی متشکل از فضلای آن روز حوزه به وجود آورد و از آنان نویسندگی و تنظیم مقالات در موضوعات مختلف را تقاضا نمود (۲۲) .
علامه طباطبایی نخست شاگردان را با مسائل عقلی آشنا کرد و لذا دوره فلسفه را به پایان رسانید بعد یک دوره عرفان نظری تدریس نمود و بعدها بحث و بررسی در خصوص حدیث و روایت در برنامه کارش قرار گرفت . در طول این مدت تفسیر قرآن مطرح بود ولی بعد از این که مراحل تدریس فلسفه و برهان نظری تمام شد، چند جلد از بحارالانوار را تدریس نمود (۲۳) .
خصوصیت سخن گفتن و ایجاز لازمی که در کلام علامه بود و نیز قوت استدلال، جزالت اسلوب و استحکام بیان ایشان به نحوی بود که برای افرادی که مشتاق دریافت معارف به نحو متین و برهانی بودند، و مایل نبودند موضوعی با موضوع دیگر آمیخته شود و حریم و حدود مسایل درهم رود، همچون آب زلال و با صفایی بود در کام تشنه کامان . خیلی آرام و آهسته تدریس می نمود، از پراکنده گویی اجتناب داشت در عوض کم گوی و گزیده گوی بود و بحث ها را با عبارات کوتاه اما متین و محکم بیان می کرد . وقتی می خواست درسی را آغاز کند، نخست موضوع آن را روشن می ساخت و ابعادش را تشریح می نمود و بعد به استدلال در خصوص آن می پرداخت . عقیده مخالف را تحمل می کرد و اگر منطقی بود، می پذیرفت و اگر می خواست نظر فردی را رد کند و یا مورد انتقاد قرار دهد، از عبارات ملامت گونه استفاده نمی نمود و در نقل مطالب کاملا دقت داشت و می کوشید تمام مضامین بحث مورد نقد را بیان کرده و در پایان، موارد اشکال دار آن را ارزیابی می نمود و با براهین اصولی، دلایل منطقی آن را مردود اعلام می کرد و اگر نارسایی در آن مشاهده می شد، به رفع نواقص و کاستی های آن مبادرت می کرد .
جلسه درسی ایشان به نحوی بود که شاگردان شهامت اشکال کردن بر مباحث او را داشتند و اگر کسی به درس وی انتقادی داشت، او با مهربانی و ملاطفت سخنش را گوش می داد و سپس با کمال احترام وی را متقاعد می نمود . تحمیل عقیده و تحکم فکر در برخورد با شاگردان نداشت و در مسایل طرح شده نظر خود را می گفت و بعد خطاب به حاضرین می فرمود: این موضوعی است که به ذهن ما رسیده است . خودتان بررسی کنید و ببینید تا چه اندازه صحت دارد و مورد قبول است از مسایلی که طرح آنها بوی تفرقه می داد و احیانا انحراف فکری پدید می آورد، پرهیز می نمود و تنها با خواص; برخی مباحث حساس را در میان می گذاشت . با وجود آن که از حقانیت عقل دفاع می کرد، نسبت به حقایق دینی بی مهری نمی کرد (۲۴) . اگر چنانچه مطالبی به ذهن علامه می آمد و فکر می کرد در گفتگو با یکی از شاگردانش آن را به دست آورده است، با صراحت می گفت این نکته را فلان شخص مطرح نموده است و از این رهگذر ضمن قدردانی از شاگردان، اعتماد به نفس آنان را تقویت می کرد تا بتوانند در جلسات علمی و آموزشی محصولات فکری خود را ابراز کنند و با استمرار این شیوه قدرت تفکر و شجاعت علمی تلامیذ خود را فزونی دهد (۲۵) .
شهید آیه الله قدوسی درس فلسفه و تفسیر را در محضر علامه طباطبایی فراگرفت و بعد از سال ها تلمذ نزد آن فیلسوف عالیقدر چنان مورد توجه ایشان قرار گرفت که استاد او را به دامادی خود پذیرفت و دختر خویش، «نجمه السادات » ، را به عقد ازدواج وی درآورد (۲۶) .
شهید آیه الله دکتر بهشتی خاطرنشان نموده است: علاقه مفرطی به مطالعات فلسفی داشتم و برای این منظور تصمیم به زیمت به خارج گرفتم و در سال ۱۳۳۰ه ش مقدمات مسافرت خود را فراهم کردم در همان وقت علامه طباطبایی در قم تازه کوششی را برای بحث های فلسفی آغاز کرده بودند اما از روی دلسردی که داشتم آنقدر انگیزه در وجودم نبود که با ایشان تماس بگیرم .
بعد شهید بهشتی به پیشنهاد شهید مطهری به صورت مستمع آزاد به جلسه ای از درس غیر فلسفی علامه رفت و در آنجا اشکالاتی به ذهن وی رسید ولی آنها را مطرح نکرد و در راه، اشکال به نکته ای که استاد مطرح کرده بود، را بیان کرد . علامه با دقت به سخنان او گوش می داد . گویی که اصلا مطلب را تا حالا نشنیده است آنگاه آرام و متین در چند جمله پاسخ می گفت بدون این که تندی، تعصب و خودخواهی از ایشان بروز کند تا آن که شهید بهشتی قانع شد و به مطلب مورد نظر رسید .
شهید بهشتی می گوید:
این برخورد روی من یک اثر گذاشت و آن این بود که با این استاد می شود کار کرد، متانت او در من اثر گذاشت و سبب شد که عزیمت به خارج را فسخ کنم . بدین گونه آن شهید از سال ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۵ به طور مستمر در درس شفا و اسفار علامه طباطبایی حضور یافت (۲۷) .
توانایی های علمی و ذوقی
علامه طباطبایی از نظر حافظه ویژگی مختص خود را داشت هر نوع مساله و مطلبی که مورد علاقه اش بود و به سوی آن یک کشش درونی داشت، و با گرایش های باطنی او مطابقت می نمود، با تمام خصوصیات و جزئیات در حافظه اش جای می گرفت و به هنگام نقل آن در مناسبت های مقتضی و بحث های علمی دقیقا یادآور می شد بدون آن که کوچک ترین نقصانی در تربیت و توالی و انسجام مطالب ذکر شده مشاهده گردد اما در مورد مسایل عادی و روزمره و اموری که با تمایلات عالی او سازگاری نداشت، توجهی نمی کرد و در حافظه اش باقی نمی ماند (۲۸) .
علامه طباطبایی علاوه بر مقامات عرفانی و علمی و تخصص در فقه، اصول، حکمت متعالیه و آشنایی کامل به زبان و ادبیات فارسی، عربی و ترکی و مهارت در ریاضیات، هندسه، هیات، نجوم و پاره ای از علوم غریبه از قدرت قلم و بیان و توان تبیین و تفهیم مسایل پیچیده فلسفی و برهانی در قالب روان ترین، زودهضم ترین و بهترین عبارات برخوردار بود و این جامعیت، او را به کمال مطلوب نائل ساخت و این توفیق را به او بخشید تا بتواند یافته های خود را به جهان معاصر و نسل های آینده منتقل سازد و از او انسانی جامع معقول و منقول و آشنا به علوم ظاهری و باطنی و متفقه بسازد که موازنه بین علم، عمل و اخلاق را در طول عمر با برکت خویش حفظ کند .
همت عالی، عزم راسخ، استقامت در پژوهش و نشر حقایق دینی و فلسفی در حد بسیار عالی ویژگی شخصیتی علامه طباطبایی را تشکیل می داد، علامه خود می گوید:
در برهه ای از عمر یعنی به مدت هفده سال چنان شوق وصف ناپذیری نسبت به معارف دینی به من دست داد که شب های بهار و تابستان در این مدت تا صبح مشغول مطالعه و تحقیق بودم (۲۹) .
او بر اثر کار و کوشش علمی و ممارست پی گیر بر مطالعات و تفکرات علمی و فلسفی به جایی رسید که خواب و استراحتش چندان تفاوتی با بیداری و زمان فعالیت نداشت چنانچه خود یادآور شده است، تابستان ها که معمولا از نجف به کوفه می رفتم یکی از برنامه هایم این بود که مسایل فلسفی را با اشکال و قضایای منطقی تطبیق می کردم پس از مقداری مطالعه و تحقیق می خوابیدم ولی بعد از آن که از خواب بیدار می شدم متوجه می گردیدم پاره ای از مسایل را در عالم خواب و رؤیا حل کرده ام (۳۰) .
همت بلند و وسعت نظر و سعه صدر علامه در حدی بود که تلاشهای علمی خود را منحصر به حوزه نکرد و در همان موقعی که دیواری پولادین بین حوزه و دانشگاه قرار داده بودند و اوضاع آشفته ای بر روابط این دو مرکز علمی حاکمیت داشت، علامه طباطبایی بدون واهمه و با شجاعتی کم نظیر بااستادان دانشگاه در حد توان تماس حاصل نمود و درسهایی برایشان گفت و جلساتی با حضور افراد دانشگاه تشکیل داد که محصول بحث های آن غالبا منتشر شده است . علامه طباطبایی که از پژوهشهای علمی و برخی فضایل «هانری کربن » فرانسوی اطلاع داشت درخواست این محقق را مبنی بر طرح مباحثی در خصوص ناخت شیعه اجابت نمود و با وجود ضعف مزاج و کهولت سن هر دو هفته یک مرتبه از قم توسط اتوبوس به تهران تشریف می برد و در جلسه ای با برکت، به پرسش های کربن پاسخ می داد و حقایق و معارف تشیع را در اختیار او و عده ای از اساتید دانشگاه قرار می داد (۳۱) .
از شیوه های پژوهشی علامه طباطبایی که مؤید مقام علمی اوست، این بود که کوشید در مقام مدرسی عالیقدر و محققی گران سنگ دیواری را که بین مباحث فلسفی و اعتقادات ایجاد کرده بودند، بردارد . تاکید علامه بر این حقیقت استوار بود که بین روش انبیاء و تعالیم فرستادگان الهی و آنچه انسان از طریق استدلال درست و منطقی به آن می رسد، فرقی وجود ندارد و ساحت مقدس رسولان آسمانی منزه تر از این است که مردم را وادار کنند در امور اعتقادی و باورهای خود و مسیر زندگی بدون بصیرت و تفکر گام بردارند و به پیروی صرف اکتفا کنند، به باور علامه این سخن پوچی است که دین در مقابل فلسفه قرار دارد و این دو در برابر علوم تجربی واقعند . دور از انصاف است که بین دین و فلسفه الهی جدایی بیفکنیم (۳۲) .
یکی از اتهاماتی که بر دامن اسلام وارد کرده بودند، این بود که اسلام با فکر و منطق سازگاری ندارد . علامه طباطبایی با اندیشه های ناب خود و شاگردانی که پرورش داد، کوشید چهره زیبای منطقی و عقلانی اسلام را به جامعه دانشگاهی و اهل علم و فرهنگ معرفی کند و بفهماند که اسلام بر برهان و عقل استوار است . این مفسر عالیقدر دارای استقلال فکری و روح واقع گرایی بود که همواره حقیقت را بر عوامل دیگر ترجیح می داد و با دیدی انتقادی به گفته بزرگان می نگریست و عقیده داشت قناعت بر حفظ اندیشه های حکیمان سلف در خور یک اندیشمند توانا نمی باشد و می کوشید تا کاستی های تفکر و بینش گذشتگان را تصحیح و نقص آرای آنان را تکمیل نماید .
علامه طباطبایی در برابر پرسش های علمی فروتنی نشان می داد، هیچگاه آنان که با وی تماس داشتند، از او کلمه «من » را نشنیدند در عوض عبارت «نمی دانم » را بارها در پاسخ سؤالات بر زبان جاری ساخت همان عبارتی که افراد کم مایه از گفتن آن عار دارند ولی این دریای علم و حکمت از شدت تواضع به آسانی می گفت (۳۳) .
علامه طباطبایی مباحث فلسفی، کلامی و تفسیری را بدون هرگونه تعصبی مطرح می کرد در عین حال به فرهنگ قرآن و عترت بسیار پایبند بود و هیچ گاه نشد که از این مساله غافل گردد . آن حکیم وارسته برای نخستین بار فلسفه اسلامی را به نبرد با فلسفه مادی برد و در ضمن فلسفه را از حالت رکود و کهنگی بیرون آورد و مباحث آن را به صورتی نو و ابتکاری و مطابق با نیازهای عصر مطرح کرد شبهاتی را که از ناحیه مکتب های مادی بخصوص الحادی طرح می گردید و در کتابهای فلسفی علمای سلف از پاسخ به آنها خبری نبود، پاسخ گفت .
علامه طباطبایی در علم هیات مهارت داشت و در اوائل که از تبریز به قم آمد، این دانش را تدریس می کرد و علامه حسن زاده آملی و علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی یک دوره هیات را در محضر ایشان خوانده اند (۳۴) .
علامه طباطبایی با احاطه بر این علم در گوشه ای از مدرسه حجتیه به منظور تعیین سمت قبله و تشخیص نصف النهار که زوال آن در هر روز معلوم می گردد، به افق قم، دایره هندیه را نصب نمود . وی در جفر و رمل محقق و صاحب نظر بود ولی در جایی آنها را اعمال ننمود . در حروف ابجد و استنتاجات و استخراجات و اثرات آن و نیز ابجد کبیر و صغیر و وسیط اطلاع داشت و مقدار اهمیت هرکدام و حساب آنها را به طریق مجمل و مفصل می دانست (۳۵) درعلم اعداد و حساب جمل، جبر و مقابله، هندسه فضایی و مسطحه و حساب استدلالی نیز توانایی بسزایی داشت چنانچه علامه حسن زاده آملی به این جنبه از مهارت استادش اشاره نموده است (۳۶) .
در ادبیات عرب، معانی، بیان و بدیع استادی مسلم بود و طبعی بسیار لطیف و زیبا داشت اشعار زیبایی می سرود و سروده های بسیاری از شعرای کهن و متاخر را در حافظه داشت و به مناسبت بهره می گرفت .
آیه الله استاد جعفر سبحانی که پرورش یافته مکتب علامه طباطبائی است، می گوید:
او در سرودن اشعار ید طولایی داشت . لطیف ترین معانی عرفانی را در نغزترین جمله ها و قالب های شعری می ریخت (۳۷) .
