اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل روشنفکران دینی و مدرنیزاسیون فقه(۱)
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 51
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل روشنفکران دینی و مدرنیزاسیون فقه(۱)؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل روشنفکران دینی و مدرنیزاسیون فقه(۱) انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل روشنفکران دینی و مدرنیزاسیون فقه(۱):
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل روشنفکران دینی و مدرنیزاسیون فقه(۱) آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل روشنفکران دینی و مدرنیزاسیون فقه(۱) با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل روشنفکران دینی و مدرنیزاسیون فقه(۱) از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل روشنفکران دینی و مدرنیزاسیون فقه(۱)، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل روشنفکران دینی و مدرنیزاسیون فقه(۱) :
چکیده
سلسله مقالات حاضر با هدف ارائه گزارشی تفصیلی، جامع و مستند از شبهات و انتقاداتی تدوین یافته که در دو دهه اخیر عمدتاً از سوی محافل روشنفکری دینی متوجّه فقه و اندیشه فقهی شده است، تا تصویری گویا از آراء فقه شناسی این طیف از روشنفکران، برای فقه پژوهان عرضه شود و در حدّ توان، در زمینه سازی فرآیند آسیب شناسی فقه، گامی برداشته شود. در این مرحله، از نقد و تحلیل دقیق این اندیشه ها، خودداری شده و تنها به این نکته اکتفا شده است که جنبش فکری این گروه از روشنفکران در نگاهی کلان و فارغ از داوری پیرامون صحت و سقم آن با اندیشه مدرنیته در جهان امروز، هماهنگ و همسوست. در حالی که به اعتقاد این روشنفکران، بنیان اندیشه مدرن با اندیشه دینی، سازگار نیست. از این رو، جریان فکری این گروه از روشنفکران در ایران که از سویی، تعلّق خاطری به باورهای دینی دارند و از سوی دیگر، از پیش قراولان پروژه مدرنیزاسیون به شمار می آیند، پیوسته گرفتار تناقضات فکری و عملی بوده است.
پیشگفتار
از آنجا که در این نوشتار، دو مقوله «فقه» و «روشنفکری» همانند دو مفهوم کلیدی به کار رفته، لازم است، ابتدا به تبیین اجمالی هریک از این دو، پرداخته شود:
۱ فقه
دانش فقه، غنی ترین و گسترده ترین بخش از علوم اسلامی است. دانش آموختگان و دانش پژوهان حوزه های علمیه، از میان همه شاخه های علوم و معارف اسلامی، بیشتر به تحصیل، تدریس و تحقیق پیرامون فقه، همّت می گمارند.
بخشی از این توجه و عنایت، برخاسته از رویکرد گسترده قرآن و سنّت به احکام شرعی و تکالیف الهی است. وجود بیش از پانصد آیه در قرآن کریم۱ و هزاران روایت از پیشوایان معصوم(ع) در باره مقررات و احکام شرعی، نشانگر اهمیّت آن در نزد شارع مقدس است. از این رو، باید پیدایش این دانش را با نزول وحی، هم زمان دانست، و سیر تکاملی آن را از عصر پیامبر(ص) تاکنون، پی گیری نمود.
مسلمانان، در کنار فقه به تأسیس و پرورش دانش اصول فقه پرداختند، تا ابزاری کارآمد درجهت استنباط احکام شرعی باشد؛ به گونه ای که امروزه علم اصول خصوصاً در حوزه های علمیه شیعه یکی از دقیق ترین دانش های اسلامی به شمار می رود.
علوم دیگری چون رجال و درایه نیز، اگر چه فقط در خدمت فقه نمی باشند ولی رشد خود را مرهون خدمت گزاری به دانش فقه و توجه فقیهان به این علوم هستند.
پس، دانش فقه به معنای اعم، شامل احکام و مقررات شرعی، مبانی و شیوه های استنباط احکام از منابع معتبر(علم اصول) و نیز روش های اثبات تاریخی آنها(علم رجال و درایه) می باشد. اما رویکرد ما در این نوشتار، از این هم گسترده تر است، و برخی از مبانی و پیش فرض های کلامی و مباحث علوم انسانی را که مستقیماً با این دانش مرتبطند، در بر می گیرد. به عبارتی، هر بحث علمی که از نظر روشنفکران کشورمان با فقه و تکالیف شرعی ارتباط پیدا کند، در این تحقیق، به آن پرداخته خواهد شد.
۲ روشنفکری
پدیده روشنفکری در سرزمین های اسلامی و بلکه شرقی، معلول ارتباط و تأثیر تمدن جدید غرب است. پیش از شکوفایی این تمدّن و تأثیر آن برسایر تمدّن ها، همه فرهیختگان جامعه در ردیف عالمان و دانشمندان و گاهی مُصلحان جای می گرفتند، ولی پس از آن، طیف روشنفکری به آرامی شکل گرفت و پیوسته رشد و توسعه یافت و رقیبی برای سایر اندیشمندان و فرزانگان گشت.
رسالت و نقش روشنفکران در سرزمین های شرقی با همه شباهت هایی که به خاستگاه روشنفکری در غرب دارد، دارای تفاوت های بنیادین است. پدیده روشنفکری۲ در غرب، از یک سو مولود جهان تجدّد و از مهمترین ثمرات عصر مدرن است. از سوی دیگر، به سبب نقش رهبری فکری و نظریه پردازی دراین تمدّن، آفریننده آن نیزبه شمار می رود. این تعامل دوسویه که مشابه آن در برخی از پدیده های روانی و اجتماعی به چشم می خورد، باعث ارتباط محکم میان این دو پدیده شده است.
روشنفکران غربی با ابتکار و نو آوری در طرح تئوری های گوناگون، پیرامون موءلّفه های مختلف یک تمدن بزرگ و نیز نقد و ارزیابی عقلانی نظریات یکدیگر، راه پیشبرد تمدن خود را به سوی آینده، مورد کاوش قرار می دهند. و از این رو، رهبری فکری این تمدن را بر عهده دارند. اما روشنفکران شرقی، قبل از هر چیز، خود را در مقابل تجربیات و دستاوردهای تمدن بزرگ غرب می بینند و به طور طبیعی پیش از آن که خود را به توسعه درون زای فرهنگ و تمدن بومی ملزم بدانند، ترجمه تمدن غرب و احیاناً نقد و ارزیابی آن را رسالت خویش تلقی می کنند.
این ویژگی، به تنهایی نمی تواند برای روشنفکران شرقی، عیب به شمار رود. زیرا بهره مندی از تجربیات و استفاده از نظریاتی که سال های متمادی، مورد نقد و آزمون علمی و عملی قرار گرفته، از نظر عقل پسندیده است. در طول چندین قرن، جهان غرب با طی فراز و نشیب های گوناگون، از قالب تمدن و فرهنگ سنتی خویش، خارج گردیده و تمدن جدیدی را پایه ریزی نموده است، و همچنان به سوی آینده ای مبهم درحرکت است. این تجربه گران بها، برای همه اندیشمندانی که دغدغه کمال و بهروزی جامعه خویش را دارند، میراثی ارزشمند به شمار می آید. به هر حال، جریان روشنفکری در شرق، با رسالت «ترجمه مدرنیسم» آغاز شده و به آن گره خورده است. این ترجمه، زمانی مذموم است که از نقد و ارزیابی عقلانی، مصون بماند؛ یا ویژگی های فرهنگ دینی و بومی در آن، به فراموشی سپرده شود.
سنت گرایان نیز گرچه در جنبش مدرنیزاسیون، نقش فعالی ندارند؛ اما با ورود ناخواسته پدیده های مدرنیسم در عرصه های گوناگون زندگی فردی و اجتماعی آنان، چاره ای جز شناخت و ارزیابی آن برای ایشان وجود ندارد.
گویا مهمترین مقوّم شخصیت روشنفکری(به مفهوم اعم آن) در سرزمین های شرقی و یا حداقل در ایران، شناخت دنیای جدید و موضع گیری بومی مثبت یا منفی در قبال آن به منظور کامیابی جامعه است. از این رو، طیف گسترده ای از اندیشمندان، تحت این مفهوم اعم، جای می گیرند. طیفی که در یک سوی آن «سنت گرایان»۳ غرب آشنایی همچون «سید حسین نصر»۴و یا غرب ستیزانی مانند «سید احمد فردید»۵ جای دارند، و در سوی دیگر آن، شیفتگان تمدن غربی همانند «میرزا ملکم خان» و نسخه های امروزین او جای گرفته اند. میان این دو گروه، روشنفکران گوناگونی را می توان یافت که با نوعی از وابستگی فکری به دنیای قدیم و جدید، به انجام رسالت روشنفکری خویش مشغولند.
نگارنده ضمن آگاهی از برخی تعریف ها و تفسیرهای گوناگون از روشنفکری به مفهوم غربی یا شرقی آن، بر تعریف اعم خویش اصرار دارد و بر این باور است که الگو برداری از تعاریف روشنفکری در غرب و سرایت بدون تصرف آن به جریان روشنفکری در شرق، به گونه ای فرار از واقعیت و جعل اصطلاح است هر چند که برای گزینش مفهومی اخصّ، جهت روشنفکری و یا تعیین ویژگی ها و خصوصیات روشنفکری ایده آل، منعی وجود ندارد. درهر صورت، این گونه اختلافات، تا وقتی که در محدوده استعمال الفاظ باشد، فایده مهم علمی ندارد.
۳ روشنفکری دینی
«روشنفکران دینی» در میان روشنفکران شرق، و بالاخصّ جهان اسلام، راهی دشوار و رسالتی سنگین برعهده دارند. آنان از سویی به خاطر وابستگی به دین که مهمترین میراث زنده جهان گذشته در عصر حاضر است خود را متعلق به جهان گذشته می دانند و از سوی دیگر، ضمن شناخت و آگاهی از دنیای جدید و ورود قهری این مهمان ناخوانده به سرزمینهای شرقی و اسلامی، خود را در مرز میان جهان قدیم و جدید می یابند. در این میان، گروهی با هدف آشتی دادن بین گذشته و حال؛ ثابت و متغیّر ؛ سنت و تجدّد و دین و علم، به نظریه پردازی پرداخته اند و از میان آنها جمعی با استفاده از تجربه تحولات حیات دینی در غرب، به الگوگیری بی کم و کاست و یا با دخل و تصرف، اقدام نموده اند؛ و در صدد تئوریزه کردن آن برای دنیای شرق هستند. گروهی دیگر نیز، ادعا دارند که مبانی نظری تمدن غرب با زیر ساخت های اندیشه دینی متضاد است و آشتی میان این دو را در مبانی و زیر ساخت ها نامعقول و بلکه ناممکن می شمارند.
بخش عمده جنبش روشنفکری دینی در سرزمین ما و بلکه در سایر کشورهای اسلامی، فارغ از این که چه قضاوتی نسبت به دستاوردهای تمدن جدید دارد، در قبال جهان قدیم و نگرش کلاسیک به دین، موضع انتقادی و مخالف گرفته و با همه اختلافاتی که در آراء و اندیشه های آنان یافت می شود، این وحدت نظر وجود دارد که دیدگاه کلاسیک نسبت به دین، در جهان امروز، قابل دفاع نیست.
بی تردید، نمی توان از این حقیقت چشم پوشید که سرنوشت دین و سیر تحولات آن در غرب، تأثیر مستقیم در شکل گیری بسیاری از تئوریهای این طیف از روشنفکران مذهبی داشته و دارد. مطالعه تطبیقی میان اندیشه های روشنفکران غربی و شرقی و استناد روشنفکران شرقی به آراء و اندیشه های روشنفکران غربی، شاهد روشنی بر این تأثیرپذیری است.
۴ فقه و روشنفکران دینی
یکی از مهمترین بخش های قرائت کلاسیک از اسلام که دچار چالش جدی با دنیای جدید و اندیشه انسان متجدد گردیده، فقه و احکام شرعی است. نگرش سنتی به فقه، تکالیف و حقوق شرعی در بسیاری از زمینه های فردی و اجتماعی، با تفکر انسان مدرن سازگار نیست. از این رو، روشنفکر مذهبی با آگاهی از این ناسازگاری وظیفه خود می داند که درصدد حل این چالش عمده برآید و رسالت روشنفکری خویش را در عین پای بندی به دین، ادا کند.
چنان که گذشت، بیشتر روشنفکران مذهبی در چالش میان دنیای قدیم و جدید، کم و بیش به جانبداری از تفکر مدرن پرداخته اند و اندیشه کلاسیک دینی را مورد نقد قرار داده و به باز خوانی متون دینی با هدف سازگاری با اندیشه های جدید دعوت نموده اند. در این رهگذر، فقه نیز بی نصیب نمانده و هدف انتقادات و حملات پیاپی روشنفکران مذهبی قرار گرفته است.
مطالعه و بررسی در آثار روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی معاصر در ایران، این حقیقت را روشن می سازد که سیل انتقادات و بعضاً حملات نسبت به فقه، پس از استقرار نظام جمهوری اسلامی در ایران که نماد حاکمیت فقه و ولایت فقیه است به اوج خود رسیده است. بدون شک، ظهور و اجرایی شدن فقه در عرصه های مختلف اجتماعی و سیاسی در ایران، سبب توجه اذهان عمومی خصوصاً روشنفکران به آن گردیده، و زمینه را برای نقد آن فراهم ساخته است.
امروزه در ایران و سایر کشورهای اسلامی، اندیشه های انتقادی روشنفکران به دیدگاه سنتی دین، مورد توجه بخش مهمی از طبقات گوناگون جامعه، به خصوص اقشار تحصیل کرده و نسل جوان قرار گرفته است. چشم پوشی و کم توجهی به این دگرگونی فرهنگی، نه تنها از قدرت آن نمی کاهد، بلکه زمینه را برای پیشرفت آسان، بی دغدغه و فارغ از نقد آن فراهم می سازد. از این رو، برداعیه داران اسلام و فقه کلاسیک بخصوص دانش پژوهان حوزه واجب است بعد از آگاهی و اشراف براندیشه ها و نقدهای نوینی که امروزه متوجه آنان است، انتقادات به جا را با شجاعت بپذیرند، و اشتباهات و انحرافات را نیز در بستری آکنده از علم و حلم حکیمانه پاسخ دهند. این گفتگوی علمی، مبانی عقلانی آیین الهی را در نزد اندیشه وران، استوارتر و ایمان دینی عموم دین ورزان را راسخ تر می نماید.
۵ اهداف و روش ها
این نوشتار، با انگیزه ای برخاسته از چنین ضرورتی، و با هدف خدمت به دانش فقه و در جهت تسهیل تحقیقات و پژوهشهایی که بعدها توسط فقه پژوهان در این راستا شکل خواهد گرفت، تدوین یافته است.
در این مجموعه به ارائه گزارش منسجم و منظّم اندیشه های برخی از روشنفکران مذهبی که با فقه مرتبط است، پرداخته خواهد شد. و بدون نقد تفصیلی این آراء و نظرات، تنها به گزارش و تحلیل ابتدایی و کلان بسنده گردیده و از هر گونه ارزیابی دقیق و جزیی خودداری شده است.
هدف از طرح این گونه آراء و اندیشه ها در میان فقه پژوهان حوزوی این است که بستری مناسب برای گفتگویی علمی و منطقی در موضوع فقه، بین این دو طیف از اندیشمندان دینی در جهت باروری و آسیب شناسی اندیشه فقهی معاصر فراهم آید.
شیوه ارائه گزارش واقع گرایانه، منصفانه و به دور از هرگونه پیش داوری، اقتضا می کند که گزارشگر، نکات قوت وضعف موضوع گزارش را بدون حذف، در اختیار مخاطبان قرار دهد، و قضاوت را به آنان واگذار نماید. بنابراین، امید می رود که محصول این تلاش، گزارشی نسبتاً جامع درحوزه محدود خود باشد و خواننده، مطمئن شود که در این حوزه خاص، نمی توان سخنی مهم تر از آنچه در این مقالات آمده یافت.
اتقان و مستندسازی در این گزارش تفصیلی، اقتضا می کند که منابع هر نقل قول و گزارشی به طور دقیق ارائه شود. اما تکرار و کثرت منابع عرضه شده، به خاطر بستر سازی مناسب و تسهیل امر پژوهش برای محققانی است که از این نوشتار بهره مند می گردند.
در این پژوهش سعی شده است با محدود کردن حوزه تحقیق با توجه به فرصت و بضاعت نویسنده بر استحکام کار افزوده شود. از این رو، در میان روشنفکران، به روشنفکران مذهبی؛ و از طیف گسترده روشنفکران مذهبی در کشورهای اسلامی، به روشنفکران مذهبی ایران؛ و از مجموعه متنوع روشنفکران مذهبی این مرزو بوم، به سه نفر از مشهورترین آنها نه لزوماً فاضل ترین در دو دهه اخیر، اکتفا شده است.۶ البته تلاش شده که آراء و اندیشه های این سه نفر، در آثار مکتوب و قابل دسترس آنها بررسی گردد، تا نتیجه این پژوهش محدود، قابل استناد باشد.
نگارنده با توجه به اطلاع تفصیلی از اندیشه های این سه روشنفکر، و آگاهی نسبی از آراء و نظرات سایر روشنفکران مذهبی ایران، مدعی است که غیر از آن چه در این سلسله مقالات ذکر می گردد، کمتر می توان به اندیشه ها و آراء مهم و بدیع در میان سایر روشنفکران مذهبی ایران دست یافت. هر چند آراء روشنفکران مذهبی عرب، مقوله ای کم و بیش متفاوت است و به پژوهشی مستقل، نیاز دارد. به همین سبب، می توان ادعا نمود که افکار فقه شناسی این سه نفر، تصویری کم و بیش گویا و جامع از اندیشه های رایج روشنفکری، پیرامون فقه در این کشور است.
۶ مدرنیزاسیون فقه
چنان که گذشت هدف از تدوین این نوشتار، نقد و ارزیابی دقیق و تفصیلی آراء مطرح شده در این مقاله نیست، بلکه جامعه علمی اعم از حوزوی و دانشگاهی باید بر این کار اقدام کند و امید است با طرح تقریباً جامع این آراء به سوی چنین فضای علمی، نزدیک تر شویم.
نوشتار حاضر، با نگاهی کلان به مجموعه آراء و اندیشه های روشنفکران مذهبی در خصوص فقه و تحلیل این گونه نظرات، خاطر نشان می سازد که این حرکت علمی، مانند بسیاری از جهت گیری های روشنفکران شرقی، به شدّت تحت تأثیر مستقیم فرهنگ غرب است. در بیشتر و شاید تمامی اظهار نظرهای این طیف از روشنفکران مذهبی پیرامون فقه، هم سویی با اندیشه های غربی به چشم می خورد. البته این نکته به تنهایی نمی تواند اشکالی منطقی و علمی بر روشنفکری مذهبی در ایران باشد. اما اگر نکات دیگری نیز به آن اضافه شود، گویای نوعی ناهمگونی دراندیشه روشنفکری مذهبی در ایران است؛ ناهمگونی که فقط به حوزه اظهارات فقهی آنان مربوط نمی شود، بلکه در نگاهی کلی تر، مجموعه اندیشه طیف مزبور، گرفتار آن است و پیوسته با آن دست و پنجه نرم می کند. این آشفتگی که در موارد بسیاری، به موضع گیری های علمی و عملی متناقض، منجر می گردد و گاهی در زندگی شخصی برخی از آنها نیز نفوذ می کند، برخاسته از هدف ناممکنی است که در پیش گرفته اند. آنان با پذیرش و استقبال از ورود ناخواسته مدرنیته به جهان اسلام، درصدد سازش میان مبانی و زیر ساخت های فکری آن با آموزه های اسلام برآمده و به گمان خویش، چالش موجود بین سنت و مدرنیسم را برطرف ساخته اند:
روشنفکر دینی، کسی است که هم علاقه به دین دارد هم علاقه به فکر مدرن هم گامی در سنّت دارد هم گامی در مدرنیته و در شکاف بین سنت و مدرنیته حرکت می کند. و عزیزترین متاع کهن و سنتی را که عبارت باشد از دین با عزیزترین متاع مدرنیته را که عبارت است از عقل مدرن در کنارهم می نشاند و می کوشد بین آنها، آشتی برقرار کند. یا به تعبیر روشن تر مهم ترین دغدغه روشنفکر دینی، عبارت است از نشان دادن اینکه چگونه می توان در دنیای مدرن دیندار بود(عملاً و نظراً). دین، در ذات خود متعلق به دنیای راز آلود است و ما اکنون در دنیای راز زدایی شده زندگی می کنیم. جمع بین دو دنیای راز آلود و راز زدایی شده از مهم ترین دغدغه های هر روشنفکر دینی است.۷
این گروه از روشنفکران آگاهانه در راهی قدم نهاده اند که به نظر بسیاری از سنت گرایان، روشنفکران مذهبی و غیر مذهبی محکوم به شکست، تحریف و تغییر و محو مفاهیم دین خصوصاً اسلام است. تحقیق و داوری در این زمینه که به شناخت و معرفی کامل اسلام و تجدد گرایی نیاز دارد، از محدوده این نوشتار خارج است و ما در این گفتار به این نکته اکتفا می کنیم که این گروه، از یک سو در جهت مدر نیزاسیون و سکولاریزاسیون فقه و به طور اعم، اسلام گام بر می دارند و از سوی دیگر، به صراحت از این واقعیت تلخ یاد می کنند که فرایند مدرنیته و سکولاریته، حرکتی دین گریز، بلکه دین ستیز است. این نمونه ای از تناقضات آشکار این طیف از روشنفکران مذهبی است که نوشتار حاضر به گزارش از آن می پردازد.
بخش اوّل: دین و مدرنیسم
انسان در فرایند مدرنیته، تحولی شگرف یافت و پیش از آن که به تغییر جهان پیرامون خود و تسلّط برآن دست یابد، اندیشه خود را نسبت به خویش و طبیعت و ماوراء آن، تغییر داد. و در آغاز، این انقلاب فکری بود که او را به سوی دگرگونی های بیرونی رهنمون ساخت. در زمینه شناخت بنیادین ویژگی های انسان متجدد و حقیقت تجددگرایی، کاوش های فراوانی صورت گرفته است و محققان به نتایج مختلفی دست یافته اند.۸ در عین حال می توان با چشم پوشی از ارائه تعریف و تحلیلی کامل، تنها به برخی از موءلّفه های مهم مدرنیته از زبان روشنفکران دینی اکتفا کرد.
تذکر این نکته ضروری است که ویژگی های مدرنیته، درهر فرد یا جامعه مدرن، به یک اندازه ظهور نمی کند. به عبارتی، مدرنیته واقعیتی مشکک و ذو مراتب است و براساس آن، می توان فرد یا جامعه ای را که سهم بیشتری از موءلّفه های مدرنیته را داراست، متجددتر خواند.
اینک به صورت مختصر، به نقل محوری ترین موءلّفه ها که روشنفکران دینی به بازگویی آن پرداخته۹ و گاهی نیز به نقد و ارزیابی آن همّت گماشته اند، می پردازیم:
۱ موءلّفه های مدرنیسم از نگاه روشنفکران دینی:
الف: عقل گرایی۱۰
عقلانیت، بزرگترین ویژگی اجتناب ناپذیر و گوهر اصلی مدرنیته۱۱، و در واقع، جانشین خدا در دوران کهن است.۱۲ و به نظر برخی، سایر موءلفه های مدرنیته، زیر چتر عقلانیت جای می گیرند.۱۳
گاهی عقلانیت مدرن، فقط به دلیل طلبی و استدلال گرایی، معنا می شود و در این صورت، بدون هیچ نقدی، مورد تکریم روشنفکران قرار می گیرد:
ارجمندترین شاخصه تجدد گرایی که اتفاقاً بیش از هر چیز دیگری مورد حاجت ماست آزاد اندیشی و مطالبه دلیل و استدلال گرایی و سرفرود نیاوردن در برابر هیچ چیزی جز دلیل و برهان است. این استدلال گرایی، نوعی برابری طلبی فرهنگی است، که اگر به جد گرفته شود هیچ کس نمی تواند جز به دقت دلیل و برهان کسب امتیاز و تفوّق کند و در نتیجه جلوی هر گونه عوام فریبی و شیّادی و نیز هرگونه خشونت طلبی و هراس افکنی، سدّ می شود.۱۴
هنگامی که دلیل طلبی و استدلال گرایی به عنوان شاخصه عصر تجدّد معرفی می شود، این توهم شکل می گیرد که اندیشه بشر قبل از قرون روشنفکری و رنسانس فاقد عقلانیت و آکنده از تعصب، خشونت و فرار از دلایل عقلانی و منطقی بوده است. چنین تصویر تاریکی از تاریخ اندیشه بشری، نه تنها اخلاقاً اهانت به پیش قراولان علم و فلسفه در شرق و غرب می باشد، بلکه نظراً شواهد فراوان تاریخی، آن را نفی می کند. آثار برجای مانده از تمدن های بزرگ گذشته و فیلسوفان و دانشمندان قبل از عصر تجدد، همگی گواه بر این واقعیت هستند که اندیشمندان پیشین نیز، موجوداتی عاقل بودند و برای ادعاهای خود به گمان خویش دلیل عقل پسند اقامه می کردند و به نقادی و مناقشه منطقی دلایل نظریه های رقیب می پرداختند.
آن چه عمدتاً در حوزه علم و اندیشه، جهان جدید را از جهان گذشته، جدا می کند، از بین رفتن اعتبار برخی اصول موضوعه و پیش فرض های حاکم بر اندیشه بشری است؛ اصولی که پیش از این تقریباً به اجماع رسیده بود و از این رو، خود را از اقامه دلیل بی نیاز می دانست. ولی در جهان جدید، مورد تردید و بازنگری قرار گرفت. هر چند که جهان جدید نیز، برای پی ریزی تمدن خود چاره ای جز گزینش اصول موضوعه دیگری نداشت. زیرا حرکت تکاملی در مسیر علم و توسعه، با حذف و تردید در تمامی پیش فرض ها و اصول اوّلیه، به سکون و بلکه عقب گردی وهم آلود، تبدیل خواهد شد. در واقع، موءلّفه های مدرنیسم که به طور مختصر، برخی از آن ها را خواهیم گفت بعضی از این اصول موضوعه هستند.
چنانکه این پیش فرض ها نیز ممکن است در قرون آتی و یا حتی دهه های در پیش مورد بازنگری قرار گیرند و جای خود را به مبانی دیگری بسپارند و زیر بنای تمدن دیگری را تشکیل دهند. و بدین سبب شایسته نیست که آیندگان هم، اندیشمندان این عصر را به تعطیلی عقل، شیّادی و عوام فریبی نسبت دهند.
روشن است که این سخنان، به معنای نفی هرگونه خشونت، تعصّب و تفتیش عقاید از تاریخ اندیشه در جهان و بخصوص تاریخ قرون وسطای مسیحی نیست، بلکه برای پرهیز از کلی گوی هایی است که چهره ای خیالی از گذشته و حال ارائه می دهد.
از سوی دیگر، سرگذشت عقلانیت در غرب نیز بدین ایجاز و خلوص نیست. آزاد اندیشی و رهایی از بسیاری پیش فرض ها و مبانی فکری جهان گذشته در طول چندین قرن، مسیر پرفراز و نشیبی را طی نمود که در طول آن به ساخت مجدد پیش فرض های نوینی پرداخت که پایه های فکری این تمدن دلربا و چشم نواز بر آنها استحکام یافته است.
جنبش روشنگری و آزاد اندیشی در غرب، حرکتی در مقابل فضای فکری پرتنش حاکم، در اواخر قرون وسطی بود که به شدّت، از آیین مسیحیت و سیره متولیان دین در آن دوران متأثر بوده است. بی تردید، زمینه مذکور، باعث تأثیرات اوّلیه بر حرکت انفجاری آزاد اندیشی و عقلانیت در غرب شد و به آن، جهت بخشید. توجه به دیگر موءلّفه ها و شاخص های مهم جهان مدرن، به روشنی گواه این نکته است که انسان جدید باگسستن بندهای تعلّق به جهان گذشته مانند گویی که با نیروی گریز از مرکز از محور پیشین خود، فاصله می گیرد به طور طبیعی، خلاف مسیر جهان گذشته را در پیش گرفت و هر لحظه، خود را از آن دورتر ساخت.۱۵ بنابراین، ساده انگارانه است که گمان کنیم، عقلانیت در غرب، در یک خلاء و فضای بی طرف، شکل گرفته است و متفکران عصر نوین بدون هیچ پیش داوری و میل و نفرت های روحی و روانی، به بازسازی تمدنی جدید، همّت گماشته اند. چنین انسان هایی، هیچ شباهتی به موجودات خاکی ندارند و بیشتر به موجودات آسمانی و انسان های فضایی در افسانه ها شبیه هستند که بدون هیچ سابقه ای، به کره خاک پا نهاده اند. عقلانیت تمدن جدید غرب، در چنین بستری رشد کرد و از همان آغاز جهت گیری خاصی را برگزید.
به علاوه، این عقلانیت، از سایر معیارها و شاخص های انسان جدید، بیگانه نیست ؛ معیارهایی که به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد. به عبارت دیگر، مجموعه موءلّفه های انسان متجدد، در کنار هم معنا می یابند، و یکدیگر راتفسیر می کنند و در نهایت، فرایند مدرنیته را شکل می دهند. یکی از ویژگی های انسان متجدد، میل به رهایی از بیشتر قید و بندهای دینی و اخلاقی است:
مشکل تمدن مغرب زمین این نیست که تمدن عقلانی نیست. اتفاقاً عقلانیت در این جا در سطح وحشت آوری وجود دارد و همه چیز به زیر تیغ عقلانیت می رود. مشکل این تمدن این است که این عقل آزاد نیست؛ این عقل در گرو اگوئیسم۱۶است؛ در گرو خود خواهی و غضب و طمع و شهوت است.
عقل به تنهایی نیکوست، اما به شرط این که آزاد هم باشد… اگر عقل آدمی در اسارت شهواتش باشد، اگر در اسارت اغراضش باشد، و اگر در اسارت مطامعش باشد، نبودنش بهتر از بودنش است.۱۷
در چنین فضایی که عقل، تابع نفس گردیده است۱۸ طبعاً، دیگر موءلفه های انسان مدرن نیز با آن، هماهنگ خواهد بود. انسان محوری(اومانیسم)، خود پرستی(اگوئیسم)، فرد گرایی(اندیویدوآلیسم)، دنیا گرایی(سکولاریسم) و آزادی طلبی(لیبرالیسم) از بنیان های اساسی جهان جدید هستند که بدون آنها عقلانیت معنا پیدا نمی کند.
همچنین تمدن غرب، با دور شدن از زیر ساخت های دینی و اخلاقی، از عقل شهودی نیز محروم شد وحتی اعتبار آن را زیر سوءال برد و سرمست از دستاوردهای عقل استدلالی و خسته از مباحث پردامنه ماوراء طبیعت، و شاید نگران تجدید بنای یک جهان بینی دست و پاگیر، دایره عقلانیت را چنان محدود نمود که نه تنها عقل شهودی از آن خارج گشت، بلکه عقل نظری نیز که از جهان خارج حکایت می کند اعتبارش را ازدست داد و در نهایت آن چه، باقی ماند؛ عقلانیتی ابزاری بود که ره آورد آن «بردگی مدرن»۱۹ به شمار می رود.
اگر مراد از عقل، عقل شهودی و نظری به همان معنا که قدما به کار می بردند باشد متجدد سازی و غربی سازی علاوه بر این که نه فقط همان عقلانی سازی نیست، بلکه عقلانی سوزی و ستیز با عقلانیت است… عقلانیت متجدّدانه عقلانیتی ابزاری. و بنابراین نوعی عقل عملی به حساب می آید. توضیح این که، در این عقلانیت، آدمی یافته هایی را که انسان از طریق مشاهده، آزمایش و تجربه حاصل آورده، مادّه ادله ای می کند که صورت آن ادله را قواعد منطقی تعیین می کنند. حاصل این کار، نیل به یک سلسله نتایج جدید است این نتایج باید عینیت(
Obgectivity
) یابند؛ یعنی موفق به کسب نوعی وفاق بین الاذهانی و همگانی شوند و بتوانند به انسان قدرت پیش بینی آن چه را بالفعل مشهود و موجود نیست، ببخشند. این قدرت پیش بینی آدمی را قادر به ضبط و مهار(
Control
) رویدادهای آینده، می کند، و طرح و برنامه ریزی را امکان پذیر می سازد. این طرح و برنامه ریزی غایت عقلانیت متجددانه است. از این رو، عقلانیت متجددانه چیزی بیش از یک ابزار نیست برای شکل دادن به جهان آنچنان که می خواهیم و خوش داریم… در صورتی که عقل سنتی بیش از هر چیز در طلب کشف حقیقت است… عقل سنّتی، اوّلاً: معطوف به غایات و اغراض عملی صرف نیست، ثانیاً: کل جهان هستی می تواند متعلّق شناخت او قرار گیرد، نه فقط عالم طبیعت، و ثالثاً: شأنش تنظیم منطقی معلوماتی که از طریق مشاهده، آزمایش و تجربه به دست آمده، نیست، بلکه خودش معلوماتی از عالم واقع در اختیار می نهد که هر گز از طریق حواس ظاهری، قابل تحصیل نیست.۲۰
تراژدی عقلانیت در غرب، بدین جا ختم نمی شود، بلکه چاقوی تیز خود نقّاد که برروش مشاهده و تجربه استوار است دسته خود را هم بریده و تیشه بر ریشه خود زده است. وسیله ای که ابزار سنجش همه چیز بود، خودش چنان مورد نقد قرار گرفته که ارزش همه دست آوردهای گذشته اش را زیر سوءال برده است. مدرنیسم دچار این بن بست و در نتیجه پارا دوکس شده است و جهان اندیشه را به سوی نسبیت گرایی محض که تفکر پسامدرن، آن را نوید می دهد رهسپار می سازد. دنیایی که در آن، عقل نیز از مسند خدایی سقوط نموده و بشریت را در حسرت یقین از دست رفته رها می کند.۲۱
امروزه این عقلانیت بیمار تا جایی پیش رفته که به همه حوادث گذشته حتی حادثه پنج دقیقه قبل بی اعتماد گشته و دینداری را نیز به همین بهانه زیر سوءال می برد:
انسان مدرن علی الخصوص از زمان دیویدهیوم به این سو، باور کرده است که در باب تاریخ، سخن قطعی نمی توان گفت. بی اعتمادی به تاریخ یعنی این که تاریخ یک علم احتمالی است نه قطعی. این عدم قطعیت در مورد هر مقطع تاریخی صادق است حتی اگر حادثه ای پنج دقیقه پیش و در همین محل صورت گرفته باشد. دیگر در باب آن نمی توان علم یقینی مثل «۴ = 2+۲» داشت. به حادثه تاریخی نه فقط علمی تا این درجه از قطعیت ریاضی، بلکه حتی قطعیتی در حد آنچه در علوم تجربی وجود دارد، مثل «آب درصد درجه سانتیگراد جوش می آید» هم نمی توان داشت… ویژگی عدم قطعیت، با توقف دین برپذیرش چند حادثه تاریخی، ناسازگار است. در هر دینی شما باید چند حادثه تاریخی راقبول کنید که حتماً رخ داده، و به همین نحو هم که من دیندار معتقدم رخ داده است.۲۲
اگر چه عقلانیت حداکثری۲۳ ریاضی که جز شکّاکیّت محض، ره آوردی ندارد، یکی از دست آوردهای تمدن مدرن است؛ ولی انتساب آن به انسان مدرن و ایجاد ملازمه میان آن و مدرنیسم به گونه ای که اندیشه فراگیر فیلسوفان در عصر تجدد شمرده شود از واقعیت های تاریخ فلسفه و علم در غرب، دور است این گرایش فلسفی درغرب، پیوسته با فراز و فرودهایی همراه بوده است؛ ولی هیچ گاه نتوانسته، همانند سایر موءلّفه های عام مدرنیته (اومانیسم و سکولاریسم) فراگیر شود.
نتیجه آن که روشنفکران دینی، عقل مدرن را عقلی ابزاری، سکولار، اسیر خواسته های نفس، بیگانه از عقل شهودی و شکّاک نسبت به حقایق تاریخی، معرفی می نمایند. چنین عقلانیتی، هیچ سازگاری با باورها و آموزه های ادیان ابراهیمی به خصوص اسلام ندارد و داعیه آشتی میان آنها، ادعای بیهوده ای است که اثبات آن، هزینه ای جز محو دین نخواهد داشت.
۲ دنیاگرایی۲۴
سکولاریسم که در فارسی به «دنیوی یا عرفی شدن» ترجمه می شود،۲۵ از مهمترین تحولات انسان متجدد به شمار می رود بلکه می توان ادعا کرد که ریشه روانی سایر موءلفه های عصر جدید، دنیا محوری است.
سکولاریسم عبارت شد از توجه کردن به این عالم ماده و چشم برگرفتن از مراتب دیگر وجود؛ مراتبی که ورای این حیات تنگ مادی قرار دارد. و این چشم برگرفتن در دو جا تحقق پیدا می کند: یکی در اندیشه های ما و دیگری در انگیزه های ما. یعنی این انسان دانستنی های خود را منحصر می کند به آنچه در این عالم ماده می شود دید و خواند؛ این می شود سکولاریسم در اندیشه، از آن طرف، انگیزه های ما هم اگر سکولار بشود بدین معناست که انسان، فقط برای همین حیات و برای همین معیشت دنیوی و همین دنیا جوش بزند و تمام تلاش خود را معطوف به این امر بکند و به چیز دیگری نیندیشد و برای جای دیگری کاری نکند و حساب دیگری در زندگی و در عمل و در ذهن خودش برای هیچ چیز دیگری باز نکند. معنای سکولاریسم دقیقاً این است. اگر زندگی آدمی چنین شود و آدمی، تماماً مسخّر این اندیشه سکولار شود و اندیشه و انگیزه خود را به او بدهد و در اختیار او بگذارد، انسان کاملاً متفاوتی خواهد شد و همان می شود که امروز شده است. به طور کلی، در این صورت، عالم آدمی خیلی کوچک تر خواهد شد و انسان در این عالم کوچک تر موفق تر هم به نظر می رسد… سرّ این که انسان در جهان جدید از بعضی جهات موفق تر به نظر می آید این است که دایره و قلمرو حکمرانی و منطقه تصرّف عملی خود را کوچک تر و کوتاه دامنه تر کرده است.۲۶
چنان که در بخش قبل گذشت، شاخص های مدرنیسم از هم دیگر اثر می پذیرند و یکدیگر را معنا می کنند. نگاه دنیاگرایانه، عقلانیت عصر جدید را به شدّت از خود متأثر کرده و آن را به عقلی سکولار تبدیل نموده است:
اما در جهت اندیشه ها هم قصه سکولاریسم قصه ای شنیدنی است. شما وقتی وارد عقلانیت نظری بشوید، سکولاریسم اندیشه ای را در آن جا پیدا می کنید. اندیشیدن ما، فکر کردن ما، خبر گرفتن ما از این عالم، و داوری ما در باره حوادث، همه سکولار شده است. به این معنا که این جهانی را که در آن زندگی می کنیم مستقل از جهان های دیگر، و خود بسنده و برپای خود ایستاده می بینیم. ما در تحلیل حوادث و تحلیل پدیده های طبیعی، هیچ گاه به چیزی بیرون از طبیعت ارجاع نمی دهیم. این معنای عقل سکولار و علم سکولار است. گویی که خود طبیعت، در نگهداشتن خود، در گرداندن خود، در مدیریت خود، در تولید و در ایجاد حوادث، در همه این ها خود کفاست و حاجتی به بیرون از خود ندارد.۲۷
این نگاه به هستی، اخلاق را نیز شدیداً تحت تأثیر قرار داده و سبب دگرگونی ارزش های اخلاقی گردیده است:
«شاید مهمترین تحولی که در اخلاق و ارزش های سابق بر توسعه رخ داده و زنجیر از پای مدرنیسم و بورژوازی را گشود و بسط آن را میسّر ساخت دنیوی شدن اخلاق بود. این دنیوی شدن، دو جنبه مهم و متمایز داشت که هر دو به تدریج و به تناسب با رشد مدرنیسم، تولد و تحقق یافتند: یکی ناظر شدن اخلاق به سعادت و آبادانی دنیوی بود(نه فقط سعادت و آبادانی اخروی و نه فقط کمال نفس) و دیگری به رسمیت شناخته شدن جوانب و ابعاد پست و مذموم و مطعون وجود آدمی و به کارگرفته شدن آنها در بنا کردن جهان جدید.۲۸
فهم از دین نیز به جهت همسویی با انگیزه و اندیشه دنیوی، دچار تحول شد و قرائتی متناسب با آن ارائه گردید:
… آن چه در رفورماسیون و نهضت اصلاح دینی رخ داد، کنار گذاشتن دین یا عناد ورزیدن با دین حق نبود. آنچه رخ داد عبارت بود از سکولار شدن دین؛ دقیقاً به این معنا که آخرت، تابع دنیا شد؛ فقط همین. در پروتستانتیسم کسی آخرت را انکار نکرد. نهضت پروتستانتیسم در ظاهر به کلیسا و تشریفات آن، به اقتدار پاپ و… اعتراض کرد. اما تمام این اعتراضات رو بنا و ظاهر امر بود. باطن این اعتراضات و مراد اصلی آن پس از استقرار و بسط آن نهضت رفته رفته آشکار شد. آن باطن این بود که ما در دین، همچنان دنیا و آخرت را با هم می خواهیم، ولی آخرتی را می خواهیم که تابع دنیا باشد. یعنی آدمی در آخرت سعادتمند است که در این دنیا موفق باشد، این است مفاد اصلی آن پروتستانتیسم. اگر دنیای من آباد بود، معلوم می شود که خدا مرا دوست دارد و لذا به تبع، دنیای دیگرم هم آباد خواهد بود….۲۹
انسان ها، در دنیای جدید ترجیح می دهند که به پرسش های جدی و بنیادین هستی نیندیشند. پرسش هایی که پاسخ به آنها، ممکن است خوش گذرانی در دنیا را به خطر اندازد و آنان را به راهی مجبور کند که نتیجه اش، محرومیت از برخی لذت های دنیوی می باشد.
در جهان جدید، زندگی معنای دیگری پیدا کرده است و مردم دل در گرو غایات دیگری دارند غایتی که ظواهر و رسانه های گروهی به مردم تلقین و در میان آنان ترویج می کنند لذت جویی و خوش باشی است. خلاصه آنچه به عنوان هدف تبلیغ می شود، این است که خوش باشیم، بیشتر بخریم، بیشتر مصرف کنیم، بهتر بپوشیم و بیشتر به غفلت بگذرانیم. یکی از عجایب جهان جدید این است که غفلت، از اصول زندگی شده است. این غفلت امروزه یکی از محورهای زندگی است اگر به عموم تفریحاتی که در جهان جدید پدید آمده توجه کنید، خواهید دید که تمامی آنها در پی این هستند که توجه ذهن ما را و لو برای دَمی، از چهره جدّی و عبوس زندگی به چیز دیگری معطوف کنند. در جهان جدید غفلت اندیشی به یکی از اساسی ترین عناصر غایت اندیشی و زندگی اندیشی تبدیل شده است.۳۰
از نگاه روشنفکر دینی، دنیا محوری در جهان تجدّد، تمامی عرصه های زندگی فردی و اجتماعی آنان را در برگرفته است. انگیزه ها بر پایه منافع دنیوی شکل می گیرد و دانش نیز پای خود را از این جهان مادی فراتر نمی گذارد. هنجارهای اخلاقی، براساس سود و زیان دنیا تعریف می شود و در نهایت، دین نیز تفسیری ناسوتی و مادی پیدا می کند. بدین ترتیب، غفلت از ماواء این جهان، نه تنها خصیصه آحاد انسان ها در جهان مدرن گردیده، بلکه پیش فرض علمی بسیاری از مکاتب و آراء فیلسوفان نیز گشته است.
۳ انسان محوری۳۱
یکی دیگر از مبانی دنیای جدید که در گریز از جهان گذشته شکل گرفته، نهادینه شدن اندیشه انسان محوری در مقابل اندیشه خدا محوری است. انسان جدید، خود فرما نفرما و خود فرمانرواست.۳۲ دراین انگاره، انسانیت بر هر باور و عقیده ای مقدم است، از این رو، هیچ کس حتی خدا حق تعرض به حقوق تعریف شده انسان را ندارد.۳۳ انسان ها در غرب به موجوداتی کاملاً حق مدار(در مقابل تکلیف مدار) و طلبکار تبدیل شده اند که همه چیز را برای خویش می خواهند و از وجدان مسئولیت شناسی دور افتاده اند.۳۴
اعلامیه جهانی حقوق بشر که مظهر چنین نگرشی به انسان است، حداقل دو ضعف عمده دارد: ۱ غفلت از تکالیف و وظایف انسان ها. ۲ چشم پوشی از حقوق الهی. و این سرّ ناسازگاری جوامع و حکومت های دینی با این اعلامیه است.۳۵
امروزه در جهان جدید، خداوند به صراحت انکار نمی شود؛ بلکه بندگی بندگان است که مورد پذیرش نیست، هر چند که این دو ملازم یکدیگرند، اما تفکر جدید بر قسمت دوم تأکید دارد:
اگر بخواهیم عصرهای حیات عقلانی و کلامی بشر را تقسیم کنیم، به دو دوره منقسم خواهند شد: تا اوائل قرون روشنگری، اروپا جامعه ای دینی بود. یعنی مستقیماً بر سر وجود یا عدم وجود خداوند سخن می رفت… اما از وقتی به بعد گفتگو و بحث از این که آیا خدایی هست یا نه، محو گردید، یا کمرنگ شد و درحاشیه قرار گرفت و آن چه که به نحو جدی تری مطرح گردید این بود که آیا انسان در کنار خداوند می ماند یا نه؟… این اعتقاد، رفته رفته اهمیت یافت که اگر ما خدا را بزرگ تر و بزرگ تر کنیم، در مقابل آدمیان را کوچک و کوچک تر نموده ایم. یعنی عزّت خداوند را با هزینه ذلّت انسان ها فراهم آورده ایم… گفته شد که انسان نمی تواند در کنار چنان خدایی باقی بماند؛ بلکه فقط باید له شود و نیست گردد. لذا اگر بناست که انسان به انسانیت خود ادامه دهد، باید اندیشه خدا، و طرح وجود او را به کناری بنهد… .
از نظر اینان هنگامی که آن خدای بزرگ و عظیم با آن همه علم و قدرت درآید، برای هیچ موجودی جا باقی نمی گذارد و همگان باید در پای او قربانی شوند. حق و حدّ بندگی این است که اگر او هست، حقا که من نیستم. آدمیان در کنار خداوند بر عدمیت خود گواهی می دهند. لذا این فیلسوفان الحاد اندیش برای حل این مسأله، خداوند را نفی کردند تا جا را برای آدمیان بازکنند و برای آنها مجال عرض اندام و ابراز وجود فراهم کنند. این هم نوعی شرک ورزی است. در حقیقت این که گفته می شود که باید برای آدمیت آدمیان جایی گشود، تعبیر دیگری است از جا باز کردن برای خدایی نمودن مردم، نه بندگی کردن آنها. در کنار خداوند، جا برای بنده بودن باز است، جا برای خدا بودن فراهم نیست. لذا اگر کسی هوس خدایی در سر پروراند لامحاله باید خدای ادیان را طرد کند تا خود بر جای او بنشیند و این لبّ و حقیقت ماجراست.۳۶
علاقه انسان به خودش، دل بستگی به ساخته های خود را نیز در پی دارد:
«… سرّ مطلب این است که آدمی عاشق مصنوعات خود است. این بت ها را شما خودتان ساخته اید و برای همین است که دوستشان دارید. اما آن خدا را شما درست نکرده اید. او موجودی است که محال است حتی در مقام تصور هم بتوانید در آن تصرف نمایید. به همین دلیل است که از آن می گریزید. اما مصنوعات خود را تا حد خدایی بالامی برید؛ چون ساخته خود شما هستند… در عصر جدید، آن چه به نام هومانیزم الحادی یا انسان گرایی بریده از خدا و پشت کرده به او به وجود آمده دقیقاً چنین مبنایی دارد و از همین ریشه تغذیه می کند. این آدمیان خود قانون وضع می کنند و به شریعت، مقدسات، وحی انبیاء، کلیسا و هر آنچه که نام دیانت دارد بی اعتنا هستند و به عوض از قوانینی که خود وضع نموده اند، تبعیت می نمایند. این تبعیت ها فقط به شرطی است که قانون ها ساخته و پرداخته خودشان باشد. اگر کسی آمد و گفت که من از طرف خداوند منصوب شده ام و منتخب شما نیستم و از جانب خداوند برایتان قانون آورده ام، به هیچ وجه زیر بار نمی روند، چرا که اینها هیچ یک مصنوع آنان نیستند. ما آدمیان آماده ایم که فرمان کسی را ببریم و در برابر دیگری تعظیم کنیم به شرط آن که نخست خودمان گفته باشیم که آن شخص واجب التعظیم است. حاضریم که برای رعایت قانون سرببازیم به شرط آنکه آن قانون، قانون خودمان باشد. اگر گفته شود که خداوند این قانون را فرو فرستاده است، دیگر زیر بار آن نمی رویم. یکی از دلایل روانی این امر همان است که نزد انسان آنچه مصنوع دیگری است شیرین نیست. انسان حاضر است به مصنوع خود عشق بورزد، حتی آن را بیش از آن چه هست، بپندارد، فقط به این دلیل که ساخته خود اوست. و همین امر، چه انحرافات عظیم که در ما پدید نیاورده است چرا که از خود خواهی ریشه می گیرد.۳۷
از نظر روشنفکر دینی، بنیاد اندیشه انسان متجدد، فرار از بندگی خداوند و تن دادن به بندگی نفس است. چنین انسانی هر چند به ظاهر، خود را دیندار و با ایمان بداند ولی حقیقت و باطن او با شرک و الحاد آمیخته شده است.
۴ آزادی خواهی۳۸
لیبرالیسم، جلوه فراگیر دیگری از فرهنگ غرب است. در این تئوری رهایی انسان از همه قید و بندهای عملی و نظری، نوید داده می شود. ولی انسان شناخته شده در این مکتب، تنها همین موجود مادی با غرایز، عواطف و شهوات اوست.۳۹ در این اندیشه، فرد اصالت دارد و لذت که امر فردی است هدف و غایت انسان معرفی می شود. از این رو، لیبرالیسم در عرصه سعادت، فرد گرا۴۰ و بر مکتب فایده گرایی۴۱ متکی است و اعتقاد دارد عملی که باعث نفع یا سعادت بیشتری شود نیکو و به جا می باشد و منفعت در تعریف نهایی بر حسب تفسیرهای مختلف از این مکتب به آنچه لذت بیشتری برای افراد یا جمع می آورد و رنج را از میان بر می دارد بر می گردد. در مکتب لیبرالیسم، به دنبال سعادت خویش بودن مساوی دنبال لذت خود بودن است، تا آن جا که با لذت های دیگران منافات پیدا نکند. و از این جا فرد گرایی که ملازم با لذت گرایی است شکل می گیرد.۴۲
قانون، قید و بند آدمی به حساب می آید و لیبرالیسم برای گسستن بندها آمده است، از این رو، انسان لیبرال از قانون و تکلیف می گریزد. ولی زندگی در حیات جمعی، تنها با نظم و قانون امکان پذیر می گردد. لذا لیبرالیسم، کمترین مقررات(محدود کننده انسانها) را می پذیرد و حداقل مقررات، قانونی است که بشر، برای اداره خویش وضع می کند و این، اومانیسم نهفته در دل لیبرالیسم است. بنابراین، خدا نیز در نگرش لیبرالیسم، بیگانه تلقی می شود که حق قانون گذاری برای بشر را ندارد.۴۳
لیبرالیسم، گستره ای فراتر از آزادی های سیاسی دارد. آرمان بنیادین این مکتب، شکستن همه تقدّس ها و حقوق پیشین است که دین برای انسان قرار داده است.۴۴ در این مکتب، انسان برای آزمایش هر کدام از خواسته هایش آزادی دارد. غافل از آن که، گاهی پس از این آزمون ها، آزمایش کننده ای باقی نخواهد ماند تا از نتایج آن بهره مند گردد و یا چنان در عواقب ناخوشایند راه نو آزموده خویش گرفتار می شود که دیگر، راه بازگشتی نخواهد داشت.۴۵
لیبرالیسم به دلیل ضعف در انسان شناسی و غفلت از ابعاد حقیقی بشر، با همه دغدغه ای که برای آزادی او دارد، بیش از هر مکتبی، حقیقت انسان را در قید و بند هواها و خواسته های مادی او قرار می دهد. به عبارت دیگر:
مغرب زمینی ها امروزه، از خصم درون پاک غافل شده اند و مجاهدت با نفس و آزادی از رذایل و از شرور شهوت و غضب از قاموسشان رخت بربسته است.۴۶
جهان امروز با شعار آزادی، فقط به آزادی های بیرونی انسان ها اکتفا کرده و آزادی درونی او را به فراموشی سپرده است.۴۷
ب: دین گریزی جهان متجدد:
تعارض آشکار موءلفه های دنیای جدید با دین و دینداری این نتیجه را برای روشنفکر دینی در پی دارد که می توان گفت جهان جدید از دین گریزان است:
اگر مراد ما از دینداری، اعتقاد به دین تاریخی و نهادینه باشد، آن وقت واقعاً تعبیر «دینداری مدرن» تعبیری پارادکسیکال است. تعبیر روشنفکری دینی، هم پارادکسیکال است. ما می توانیم نو اندیشی دینی، داشته باشیم، ولی نمی توانیم روشنفکر دینی داشته باشیم. روشنفکری فرد روشنفکر به این است که هیچ نحو تعبّدی در او نباشد. ویژگی روشنفکری(
enlightenment
) این بود که به هیچ چیز، جز خرد تعبّد نمی ورزید. وتعبد به خرد هم در واقع تعبد به خود است.۴۸
لیبرالیسم، حالت ما قبل انتخاب عقیده را با تمام لوازم سیاسی، اقتصادی، حکومتی و تربیتش در جامعه حفظ می کند. یعنی بنارا بر این می گذارد که هنوز حق و باطل در عرصه عقاید، معلوم نیست و یا در اثر کنکاش و پژوهش و مبادله آراء معلوم گردد. لذا در حکومت، اقتصاد، تربیت و تعلیم، جانب هیچ دیانت خاصی را نمی گیرد. و تنها به عقل و مشاورت عقلانی تکیه می کند (راسیونالیسم) و سیاست، اقتصاد، تربیت و اخلاق را از علم و انسان وام می کند و نه از عقیده و وحی. بدین رو، یک جامعه دینی شده و ملتزم به شریعتی خاص، منطقاً به هیچ رو با اصول و فروع لیبرالیسم، سازش ندارد… به معنا یی که آمد هیچ دینداری نمی تواند لیبرال باشد.۴۹
سکولاریسم، ضد مذهب نیست، ولی این سخن باید درست فهمیده بشود. ضد مذهب نیست، اما بدتر از ضد مذهب است! برای این که رقیب و جانشین مذهب است و جای او را درست پر می کند. در این جا، ضد به معنای دشمن نیست، چون گفتیم که سکولاریسم دشمن مذهب نیست و در پی برانداختن آن نیست؛ اما ضدّیت که همیشه نوعی براندازی نیست اگر شما چیزی را بیاورید که بتواند جای چیز دیگری را به تمام و کمال پر کند، آن گاه او را بیرون خواهد کرد. چه ضدّیتی از این بالاتر!….۵۰
تمدن مغرب زمین دربهره برداری افراطی از طبیعت، اکنون به پرخوری مهلک افتاده است و از طرف دیگر بی مهری اکیدی که نسبت به دین و معنویت ورزیده است. و اکنون آن افراط و این بی مهری، انتقام خود را می گیرد. اینان جلوی گزافه گویی ها و گزافه کاری های روحانیون را گرفتند، اما حقیقت دین، چیزی نبود که در بست در اختیار روحانیان باشد، بشر امروز به این نیاز و به این خلأ خوب پی برده است. بی سبب نیست که این عصر را عصر حسرت نامیده اند. آدمیان در حسرت یک جو ایمان اند.۵۱
توجه به این نکته ضروری است که اگر چه غرب، خاستگاه اصلی اندیشه مدرنیسم و سکولاریسم به شمار می آید، ولی این طور نیست که اندیشه مزبور، بدون هیچ چالش و مخالفتی، تمامی بسترهای زندگی فردی و اجتماعی انسان غربی را تسخیر نموده باشد. تجدد خواهی در غرب از هنگام پیدایش خود(در آغاز عصر روشنگری) پیوسته در حال ستیز با سنت و دین بوده است. و این نزاع طولانی، تاکنون نیز ادامه یافته است هر چند که سنّت و آیین مسیحیت طی این جدال طولانی پیوسته به عقب نشینی تن داده و سرزمین های وسیعی از امپراطوری پر قدرت و بی رقیب خود در قرون وسطی را به خصم خویش واگذار کرده است، اما تجدد خواهی، هنوز نتوانسته سنت و دین را به طور کامل، از صحنه زندگی انسان غربی خارج سازد یا آن را مسخ نماید و همه سرزمین های این دولت ضعیف را فتح کند. از این روست که نشانه های دینداری در جهان غرب همچنان به چشم می خورد و حتی بنابر بعضی از آمارها روبه افزایش است. البته این وضعیت در کشورهای گوناگون غربی به علل و عوامل مختلف متفاوت است.
اگر تجدد به معنای دقیق این واژه تحقق یابد، البته، نه تعبدگرایی و نه اسطوره سازی دارد. بلکه ماهیتاً وجوهراً با تعبد گرایی و اسطوره سازی ناسازگاری دارد. اما، همان طور که در جواب سوءال سوم گفته شد، کمتر انسانی دقیقاً و کاملاً متجدد است و بنابراین، کاملاً امکان دارد که انسان هایی که وجه غالب شخصیت شان تجدد است هنوز رسوباتی از طرز تفکر سنتی نیز در ذهن و ضمیرشان برجای مانده باشد. این انسان ها، به همین سبب، می توانند تعبّدیات و اسطوره هایی هم داشته باشند، که اگر چه با روح تجدّد ناسازگار است، اما به هر حال، در جامعه و تمدّنی که خود را متجدّد می انگارد مجال بروز و ظهور می یابد… اتفاقاً، به گمان من، لااقل تاکنون، جامعه متجدد غربی از این تعبد گرایی ها و اسطوره سازی ها، به هیچ وجه، عاری و فارغ نبوده است، و این سخن، البته جز به این معنا نیست که این جامعه هنوز چنان که باید و شاید متجدّد نشده است.۵۲
پس، ادامه حیات دینی در غرب، نشانگر امکان جمع منطقی، بین مقوله مدرنیته با دین نیست، بلکه شاهدی بر ادامه جدال دیرینه میان این دو مقوله در حوزه های فردی و جمعی انسان غربی است. این نزاع بنیادین که مورد اذعان این گروه از روشنفکران مذهبی نیز می باشد پرسشی جدی پیش روی ما قرار می دهد، که آیا صلح و آشتی بین دو طرف نزاع با حفظ هویت اصلی آنها امکان دارد؟ یا چاره ای نیست جز این که یکی از دو طرف دعوا، با ترک میدان ستیز و یا تغییر اساسی در ماهیت خود، تسلیم طرف دیگر شود.
از این روست که این طیف از روشنفکران مذهبی، در انجام مسئولیتی که بر دوش خویش نهاده اند گاهی به گونه ای حیرت انگیز، دچار تناقضات علمی می گردند. آنان که با رسالت جمع میان ثابت و متغیّر و آشتی دادن میان دنیای جدید و قدیم و عصری نمودن فهم دین به میدان کارزار اندیشه ها آمده بودند، گاهی چنان بهت زده می شوند که چاره ای جز اعتراف به درماندگی و جهل ندارند:
من پیشاپیش می گویم که هیچ داوری در این باب ندارم و عقل من به این مطلب نمی رسد که جهان جدید بهتر از جهان قدیم است یا جهان قدیم بهتر از جهان جدید است. من در این جا انصافاً قائل به گسست معرفت شناختی هستم. یک فراتاریخ هم وجود ندارد که آدمی به آن جا برود و از آن دیدگاه بگوید که کدام یک از این ها بهتر است. هوس بازگشت به دنیای گذشته را هم نباید کرد، زیرا ظاهراً نشدنی است و دلیلی هم برای چنین بازگشتی وجود ندارد. هیچ کس نمی تواند اثبات کند که جهان گذشته و معیشت پیشینیان لزوماً و اخلاقاً بهتر از جهان جدید بوده است؛ لااقل بنده علی رغم آن که کاوش های زیادی در این باب کرده ام به چنین دلیلی برخورد نکرده ام. اما این که شما می گویید: این اژدها را بیدار کنیم تا بعد بتوانیم آن را بکشیم،۵۳ چند سوءال اینجاست اوّلاً شما از کجا مطمئن هستید که بعداً می توانید آن اژدها را بکشید؟ ممکن است خدای نکرده آن اژدها شما را بکشد!… اتفاقاً داستان مولانا بیانگر همین مطلب است. هنگامی که آن اژدها جان گرفت، اوّلین کسی را که کشت همان جناب مارگیر بود ثانیاً، حتی اگر شما موفق شدید که سر آن مار را ببرید و اژدها را بکشید، باید توجه کنید که بحث بر سر این نیست که زور ما به اژدها می رسد یا نمی رسد. بحث این است که از آن به بعد زندگی ما تغییر خواهد کرد و به جنگ با اژدها بدل خواهد شد. هنگامی که این اژدها وارد زندگی شد، زندگی آسوده و آرام قبلی شما تمام خواهد شد.۵۴
… برای پاسخ به این پرسش که آیا سنّت زدایی کامل امکان پذیر است یا نه، و اگر بلی، آیا مطلوب هم هست یا نه؟ باید طبیعت انسان را بهتر بشناسیم، که آیا انسان چنان ساخته شده است که می تواند یکسره از سنّت ببرد؟ و اگر بلی، آیا چنان ساخته شده که می خواهد رشته پیوند خود را با سنّت بکلّی بگسلد؟ و آیا اصلاً انسان ساخته شده است یا در حال ساخته شدن است؟ یعنی آیا انسان ماهیت نوعیه واحدی دارد که ثابت بوده و هست و خواهد بود؟
من جواب این سوءالات را به نحو مستدل و قانع کننده نمی دانم. بنابراین، نمی توانم در مورد آینده انسان و امکان و مطلوبیت سنّت زدایی کامل از فرد و جامعه بشری سخنی بگویم. اما وضع کنونی را که می نگرم می بینم که گویی سنّت زدایی کامل ا گر هم مطلوب باشد فعلاً امکان پذیر نیست… .۵۵
حیرت انگیز است که روشنفکر دینی دقیقاً در همان رسالتی که برعهده خویش می بیند و جامعه را برای رسیدن به آن هدف به پیروی از اندیشه های خود(رفع اختلاف و نزاع میان جهان قدیم و جدید) فرا می خواند، اظهار نادانی و درماندگی می کند و پیروان خود را در آغاز راه، سرخورده و مأیوس رها می سازد.۵۶
مقایسه این عبارت ها با آن چه در ابتدای مقاله از آنان نقل شد۵۷ و پیوسته آن را ادعا می کنند گواهی روشن بر اقرار در ناتوانی ایفای مسئولیتی است که بردوش خویش نهاده اند.
ای کاش! روشنفکر دینی به همین مقدار بسنده می کرد و از صرف یک ادعای بدون پشتوانه علمی پا را فراتر نمی نهاد. ولی افسوس! داعیه داری که ازتباین مبانی تجدّد و دین داری خبر می دهد و با این حال، در ترجیح جهان قدیم و جدید، یا سنّت و تجدد بریکدیگر اظهار نادانی می کند، به تفسیر و تأویل دین الهی می پردازد و بسیاری از آیات، روایات و یا باورها و قانون هایی از شریعت را در مقابل رضایت انسان مدرن به حراج می گذارد و نام آن را «عصری نمودن فهم دین» می نهد. نوشتار حاضر، رد پای دین فروشی این طیف از روشنفکران را در حوزه فقه و شریعت می کاود و در منظر اهل اندیشه قرار می دهد.
بخش دوم: مدرنیزاسیون فقه
روشنفکران دینی چنانچه بعدها خواهد آمد دارای آراء و نظرات گوناگونی پیرامون فقه و مباحث جانبی آن هستند که تحلیل و نقد هریک از آنها، مقاله ای مستقل می طلبد. بنابراین، نوشتار حاضر تنها به گزارشی از این آراء بسنده می نماید و از نقادی و داوری پیرامون تک تک آنها خودداری می کند.
دراین میان، به وضوح می توان وجوه مشترکی میان این اندیشه های فقهی و دینی یافت که آنها را با هم هماهنگ نشان می دهد. موضع گیری های روشنفکران در مقابل فقه سنتی و کلاسیک، همگی حکایت از دغدغه ها و انگیزه های خاصی دارد که به اظهار نظرهای فقهی آنان سمت و سویی خاص می بخشد. این اهداف و انگیزه ها چنان که گذشت برخاسته از رسالتی است که این طیف از روشنفکران دینی بر عهده خویش می بینند و آن، آشتی میان دین و دینداری با مبانی اندیشه و زندگی انسان مدرن است. تحقیق حاضر، بدون داوری علمی پیرامون امکان، وقوع و یا مطلوبیّت چنین هدفی در ضمن گزارشی از فقه شناسی روشنفکران به این نتیجه نیز دست می یابد که این هدف و انگیزه با اندیشه های غرب شناسی همین طیف از روشنفکران و نیز درکی که آنان از مدرنیسم و جهان جدید ارائه می دهند، سازگار نیست. به عقیده آنان چنان که گذشت موءلفه های اساسی مدرنیسم در تعارض بنیادین با دین و دین ورزی است و بدین جهت، جریان فکری تجدّد خواهی به نهضت دین گریزی و شاید دین ستیزی تبدیل گردیده است. به همین سبب، می توان ادعا کرد که آشتی میان مبانی و زیر ساخت های دین و مدرنیته با حفظ هویت آنها و بدون تصرف در یکی به نفع دیگری امکان ندارد.
برخورد گزینشی انسان دین مدار یا انسان متجدّد در قبال این دو مقوله متضاد، اگر در حدّ برخی ازظواهر طرف مقابل باقی بماند، مشکل و چالش چندانی برای این دو انسان متفاوت ایجاد نمی کند؛ اما آشتی میان مبانی فکری و اندیشه های زیر بنایی این دو جریان، دستاوردی جز تناقض در عرصه اندیشه، گفتار و کردار ندارد. تناقضاتی که نمونه های فراوانی از آن را می توان در آثار روشنفکران دینی مشاهده کرد.
راه دیگری که می تواند این چالش عمده را به ظاهر بر طرف سازد، تغییر و تحریف مفاهیم و آموزه های یکی از دو طرف نزاع است؛ تا جایی که آن را با طرف دیگر هماهنگ نماید. نمونه های بسیاری از این حرکت نیز در آثار روشنفکران دینی یافت می شود که اگر نگوییم در تمامی موارد، حداقل در بیشتر آنها، مفاهیم دینی دچار تغییر و دگرگونی گردیده اند، تا با مفاهیم و مقتضیات مدرنیته، سازگار شوند. برای توجیه چنین جنبش فکری حتی نظریه معرفت شناختی نیز ارائه گردیده است.۵۸
گفتنی است که تحلیل مزبور از اندیشه های فقهی و بلکه دینی این طیف از روشنفکران، به معنای مخدوش و مردود بودن همه آراء، نظرات و انتقادات آنان نسبت به اندیشه فقهی و دینی رایج نیست. و چه بسا به نظر نگارنده نیز در نگرش جزیی و موردی برخی از انتقادات و آراء آنها صحیح باشد؛ اما دورنمای جنبش فکری مذکور، سمت و سویی این گونه دارد، و آن چه در این مقالات به عنوان گزارشی نقادانه از اندیشه روشنفکران دینی عرضه می گردد برخاسته از همین نگاه کلی است.
خلاصه آن که، این گروه از روشنفکران باهمه طعن و ایرادی که از نگاه دینی بر مدرنیته روا دانسته اند و نمونه هایی از آن در بخش اوّل آمد خود را در مقام پیش قراولان و پایه گذاران پروژه مدرنیزاسیون دین و فقه قرار داده، و فقه شناسی خویش را بر این پایه بنا نهاده اند.۵۹
نوشتار حاضر، ضمن گزارشی مستند از اندیشه های فقهی این گروه، روند شکل گیری این پروژه را نیز نمایان می سازد:
۱ راز زدایی و تعبّد گریزی
یکی از مهمترین دستاوردهای مدرنیته، راز زدایی وتعبد گریزی است که گاهی نیز از آن به اسطوره زدایی و جادوزدایی یاد می شود. از همان روزهای نخست شکل گیری عصر تجدّد که پزشک مغرور و کوته بین غربی ادعا نمود تا خداوند را مانند اجساد انسان ها با چاقوی خود جرّاحی و تشریح نکند، آن را باور نخواهد داشت اندیشه مدرنیسم به سوی تردید یا انکار حقایق ماوراء مادی گام برداشت.
پس از گذشت قرن ها از مباحث پردامنه فیلسوفان و دانشمندان عصر تجدّد، امروزه ذهنیت انسان مدرن به سختی به حقایق راز آلود و اسرارآمیز دینی تن می دهد و آنها را با خرافه و دروغ همگون می شمارد. اگر چه جوامع مدرن در این روزگار، شاهد پیدایش نشانه های متنوّعی از میل به راز و اسطوره است که بسیاری از آنها باطنی جز خرافه و دروغ ندارد، ولی راز ستیزی و تعبّد گریزی هم چنان چهره غالب انسان تجدّد خواه به خصوص در برخی از اقشار جامعه است.
از سوی دیگر، دین با غیب و راز پیوند پایدار دارد و پیامبران، حاملان و مبلغان پیام های جهان غیب برای رستگاری بشرند که گستره بسیاری از آنها از اندیشه انسانی فراتر است و همین، سرّ نیازمندی همیشگی بشر به پیام های آسمانی می باشد.
بی شکّ، این نیاز و سرسپردگی به پیام آوران الهی که برترین مصداق رجوع نادان به داناست حکم خلل ناپذیر اندیشه بشری است و از این رو، عقل سلیم هیچ انسانی، کم ترین تردیدی در اطاعت محض از گزاره های انشایی خداوند دانا و خیرخواه و نیز باور و اذعان نسبت به گزاره های اخباری او را روا نمی دارد. پس بی تردید، تعبد پذیری و راز باوری در ادیان راستین آسمانی بر پایه عقلانیت بی شائبه استوار است.
عقل مدرن شاید به دلیل اختلاط حقایق آسمانی با خرافه و افسانه در مسیحیت قرون وسطا و یا به هر دلیل دیگر به راحتی به این حکم عقل سلیم تن نمی دهد و از پذیرش راز و تعبّد در دین گریزان است. او آیینی را می پذیرد که آموزه های آن از محدوده درک او خارج نباشد و حتی المقدور از هر گونه راز و غیب تهی گردد.
از این رو، تلاش فراوان در راز زدایی از پدیده ای می کند که با غیب و راز عجین است و گاهی تا جایی پیش می رود که ایمان به مسیحیت را بدون اعتقاد به خدا، معاد و نبوّت ممکن می شمارد!۶۰
روشنفکران که میان دین و مدرنیته، مردد هستند، از سویی پیوند عمیق دین با راز و تعبّد را انکار نمی کنند، بلکه پذیرش آن را نقطه اوج دینداری می شمارند و نیز مبنای این راز ورزی و تعبد گرایی را مورد پذیرش عقل می دانند و از سوی دیگر در تفسیر خود از دین که از مدرنیسم متأثر است پیوسته از راز و تعبّد، گریزان می باشند و قرائتی را به دین تحمیل می کنند که در حد توان آنان از راز و تعبّد خالی باشد و در چارچوب اندیشه محدود بشر جای گیرد. این نمونه روشنی از سرگردانی این طیف از روشنفکران دینی در برزخ میان دین و مدرنیسم است که آنان را به وضوح، گرفتار تناقض گویی نموده است.
بندهای بعدی این فصل، تفصیل مستند این چکیده می باشد:
الف: پیوند دین با غیب
