اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل شهید بهمن حجت کاشانی از نگاه راویان خرم دره
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 65
فرمت فایل پاورپوینت
دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل شهید بهمن حجت کاشانی از نگاه راویان خرم دره – تجربهای بینظیر در ارائه!
پاورپوینتی شیک و استاندارد:
فایل فایل پاورپوینت کامل شهید بهمن حجت کاشانی از نگاه راویان خرم دره شامل 120 اسلاید طراحیشده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint میباشد.
چرا فایل فایل پاورپوینت کامل شهید بهمن حجت کاشانی از نگاه راویان خرم دره گزینهای عالی است؟
- گرافیک حرفهای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل شهید بهمن حجت کاشانی از نگاه راویان خرم دره با طراحی مدرن و چشمنواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل میکنند.
- کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت بهگونهای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
- آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل شهید بهمن حجت کاشانی از نگاه راویان خرم دره از قبل تنظیمشده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
تضمین کیفیت و دقت بالا:
این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائههای حرفهای میباشد.
نکته قابل توجه:
برخی نسخههای غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل شهید بهمن حجت کاشانی از نگاه راویان خرم دره با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل شهید بهمن حجت کاشانی از نگاه راویان خرم دره را دریافت کنید و یک ارائه بینظیر داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شهید بهمن حجت کاشانی از نگاه راویان خرم دره :
پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و قدرت یافتن دوباره محمدرضا پهلوی، آزادی های نسبی که در کشور به وجود آمده بود، برچیده شد و فضای سیاسی ایران همانند سال های پیش از شهریور ۱۳۲۰ در خفقان و اختناق فرو رفت. به دنبال بروز چنین وضعیتی، گروه های سیاسی مذهبی فعالیت های خود را در امور فرهنگی و خیریه متمرکز کردند و برخی گروه های چپ فعالیت هایشان را متوقف ساختند. در سال های پس از کودتای ۲۸ مرداد تا ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ تنها گروهی که توانست فضای موجود را در هم شکسته و با اندیشه تشکیل حکومت اسلامی به قیام مسلحانه دست بزند، فداییان اسلام بود که به رهبری سید مجتبی میرلوحی (نواب صفوی) خروشید و برخی عوامل فساد از جمله علی رزم آرا و عبدالحسین هژیر را از میان برداشت. اما دیری نپایید که سرکوب شد و رهبران آن اعدام گردیدند.
پس از قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ مرحله جدیدی از مبارزات سیاسی علیه رژیم پهلوی آغاز شد. شلیک گلوله از سوی محمد بخارایی در سال ۱۳۴۳ و رضا شمس آبادی در ۱۳۴۴ که به سوی حسنعلی منصور و محمدرضا پهلوی نشانه رفت، نشانه آغاز خیزش های قهرآمیز و مسلحانه علیه رژیم پهلوی و پایان دوره مبارزات پارلمانتاریستی بود. به دنبال آن، گروه های کوچک و بزرگ زیادی با اندیشه مبارزه مسلحانه با رژیم پدید آمدند و برای جامه عمل پوشاندن به خواسته هایشان کوشیدند. اما هر کدام به گونه ای توسط مأموران امنیتی رژیم شناسایی و متلاشی شدند. با آنکه خیزش قهرآمیز و قیام مسلحانه علیه رژیم پهلوی در سال های نزدیک به پیروزی انقلاب اسلامی شدت و حدت بیشتری یافت اما باید اذعان کرد این حرکت راه به جایی نبرد و تا سال های ۵۴ ۵۵ تحت ضربات سنگین رژیم شاه از هم پاشید. با وجود این نمی توان از نقش هر یک از این گروه های کوچک و بزرگ مسلحانه در ضربه پذیر ساختن رژیم شاه چشم پوشید.
نکته جالب توجه درباره حرکت های مسلحانه کشانده شدن این اندیشه و تفکر به دربار و درباریان است. امر بعیدی که به مرحله اثبات رسید و درباریانی چون علی اسلامی (پهلوی)، فرزند علیرضا پهلوی و پسر برادر محمدرضا شاه برای مبارزه با رژیم پهلوی دست به اسلحه بردند.
بهمن حجت کاشانی و علی اسلامی در اوج خیزش های مردمی و نیز حرکت های قهرآمیز مسلحانه مصمم شدند علیه حکومت خودکامه پهلوی قیام کنند. علی اسلامی از خانواده پهلوی ها و برادرزاده محمدرضا شاه بود. اما پس از آشنایی نسبی با مفاهیم اسلام با پهلوی ها از در مخالفت درآمد و آنجا را ترک و به مخالفت با حکومت پهلوی پرداخت و سرانجام به این نتیجه رسید که راه براندازی آن حکومت پوشالی حرکت مسلحانه است. او پس از ترک دربار به خرم دره رفت و به همراه بهمن حجت کاشانی به تدارک قیام مسلحانه علیه محمدرضا پهلوی پرداخت.
بهمن حجت کاشانی فرزند سرهنگ محمود حجت کاشانی و داماد پروفسور یحیی عدل، تحصیلات خود را در تهران و فرانسه به پایان برده بود و گویا قرار بود خلبان مخصوص شاه شود. اما تحول روحی عجیب او، زندگی اش را آنچنان دگرگون ساخت که ظلم و جور و فساد حاکم بر جامعه را برنتافت و به حرکت مسلحانه علیه رژیم پهلوی دست زد.
اندیشه های آرمانی او، قطع روابطش با خانواده به خصوص پدر را سبب گردید و او را به دشت های وسیعی در نزدیکی خرم دره کشاند و وی با اندیشه تأسیس مدینه فاضله (آرمان شهر) و بسط و توسعه آن و پیاده نمودن احکام اسلام و قرآن ابتدا به کشاورزی روی آورد و برای خود زارعان و کشاورزانی را از داخل خرم دره انتخاب کرد. در آغاز برای هر یک از آنها خانه هایی ساخت و کشاورزان را همراه با خانواده هایشان در آن خانه ها اسکان داد. او برای
ده کوچک تازه تأسیس مرکب از چندین هزار خانوار که همه در زمین های زراعی او کار می کردند و حقوق می گرفتند مسجدی تأسیس کرد و در آن به برقراری جلسات بحث و آموزش قرآن پرداخت. ده کوچک او «الله ده» نام گرفت و ساکنان آن موظف شدند در آن مکان آداب و سنن اسلامی را پیاده کنند. بهمن تماشای تلویزیون وابسته به دربار و باند صهیونیستی بهائیت را ناسالم و زیان بار می دید و آن را عامل فساد در جامعه می دانست و به کارگرانش توصیه می کرد که تلویزیون نگاه نکنند چون تلویزیون هدفی جز رواج فساد و فحشا ندارد. او آنتن های تلویزیون را پرچم های کفر می خواند و می کوشید با افرادی که در خانه شان تلویزیون داشتند برخورد کند او به کارگران خود توصیه می کرد به جای استفاده از چای به خوردن شیر روی بیاورند و سعی کنند در تأمین نیازهای روزمره خود خودکفا باشند.
او در کنار کشاورزان کار می کرد و در ساعاتی از روز در معانی و مفاهیم قرآن به تفکر فرو می رفت و ذهن و روان خود را زلال تر می ساخت. او با استناد به آیات قرآن اعتقاد داشت که باید در برابر ظلم و جور ایستادگی کرد و وقتی ظلم از حد گذشت به مبارزه با آن پرداخت. در غیر این صورت بایستی از آن دیار هجرت کرد. او معتقد بود پیامبر اسلام نیز همین کار را کرد و وقتی ظلم و جور سراسر مکه را فراگرفت او به سوی مدینه هجرت کرد.
خانواده پنج نفره بهمن، همسرش کاترین (فاطمه) عدل، که از ناحیه کمر به پایین فلج بود و همیشه روی ویلچر می نشست و دختران کوچکش مریم، معصومه و فاطمه در خانه ای در کنار کشاورزان زندگی می کردند. آنان نیز همچون سرپرست خانواده دل از دربار و زندگی افسانه ای آن کنده و زندگی در یک بیابان را بر آن ترجیح داده بودند.
با تلاش و کوشش بهمن و کشاورزان همکارش محصولات کشاورزی زمین های بهمن ثمر داد و او دستور داد آن محصولات به ارزان ترین قیمت در اختیار مردمان ابهر، خرم دره و شناط قرار دهند. او معتقد بود نعمت های خداوندی باید به طور مساوی بین فقیر و غنی تقسیم شود و همه باید بتوانند از آنها بهره ببرند. اهالی خرم دره هنوز هم خاطرات آن دوران را به یاد دارند.
حجت کاشانی برای رسیدن به مدینه آرمانی خویش راه زیادی در پیش داشت و بایستی موانع زیادی را از پیش رو بر می داشت. به گفته کارگرانی که برایش کار می کردند و حقوق بگیر او بودند بهمن لیست بلند بالایی از مفسدان فی الارض را تهیه کرده بود، هر روز تعدادی بر آن لیست می افزود و می گفت در فرصت مقتضی وظیفه دارد همه آنها را از بین ببرد. او سرانجام دست به اسلحه برد و برای کشتن و از بین بردن محمدرضا پهلوی، فرح دیبا، اسدالله علم، امیرعباس هویدا، یحیی عدل و… قیام کرد. اما پس از سفر به تهران توسط ساواک لو رفت و در آریا شهر تهران به رگبار گلوله بسته شد و به شهادت رسید. به دنبال وقوع این حادثه مطبوعات آن روز در خبری کلیشه ای نوشتند: مدعی پیغمبری کشته شد. رژیم پهلوی و مأموران امنیتی آن که قصد داشتند قیام علی اسلامی و بهمن حجت کاشانی را پوشیده نگه دارند مدعی شدند که حجت کاشانی ادعای پیغمبری می کرد و حرف های عجیب و غریبی می زد… اما واقعیت چیزی غیر از این بود.
در شماره های پیشین فصلنامه درباره بهمن حجت کاشانی و علی اسلامی و قیام مسلحانه شان مطالبی آورده شد. جذابیت موضوع و آشنایی با زوایای پنهان و پیدای این واقعه تاریخی، گروه پژوهش را بر آن داشت با سفر به خرم دره از نزدیک با محل زندگی بهمن و افرادی که در دوره ای با او کار می کردند و نیز کسانی که شناختی نسبت به او داشتند آشنا شود و با آنان به گفتگو بنشیند.
شهید بهمن حجت کاشانی، فرد نام آشنا و محبوبی برای بسیاری از اهالی خرم دره، ابهر و شناط است. کسانی که او را از نزدیک دیده اند فضایل و خوبی های او را به یاد دارند و به هنگام سخن گفتن با احساس خاصی از نیکی های حجت کاشانی می گویند و خاطرات حک شده در ذهنشان را مرور می کنند. او با همه اهالی از کارگر و کشاورز گرفته تا روحانی محل ارتباط برقرار می کرد و درباره اندیشه ها و آرمان هایش سخن می گفت و بی واهمه اعلام می کرد که روزی به قصد براندازی رژیم پهلوی قیام خواهد کرد.
حجت الاسلام شعبان نادری،[۲] روحانی معروف شناط، درباره بهمن حرف های زیادی برای گفتن دارد. او در خاطرات خود جریان تحول درونی حجت کاشانی و اندیشه تأسیس مدینه فاضله و از بین بردن ظلم و فساد را چنین تعریف می کند:
… من در چندین دیدار با حجت کاشانی و مباحثه با او پی بردم که او آیات قرآن را خوب می فهمد و قرآن را وارد است. روزی بهمن به من گفت: سبب تحول روحی من خانمم کاترین (فاطمه) عدل بود. او دختر پروفسور عدل دکتر مخصوص شاه است و به دلیل اتفاقی که در کوهنوردی برایش افتاده از کمر به پایین فلج است و قادر به حرکت نیست و نمی تواند بلند شود و راه برود. او به طور معجزه آسایی حامله شد و وقتی زمان وضع حملش نزدیک شد، احساس کردم قادر به زایمان نیست. به پزشکان زیادی مراجعه کردم. همه جواب رد دادند. آنها معتقد بودند کاترین به هنگام وضع حمل می میرد. حتی پروفسور عدل هم جواب رد داد. من و خانمم خیلی به همدیگر علاقه مند بودیم لذا پیش او آمدم و گفتم بیا از صمیم قلب توبه کنیم و خواسته هایمان را از خدا بخواهیم، اگر خدا بخواهد تمام کار ها درست می شود. هر دو از ته دل توبه کردیم و رو به سوی خدا آوردیم. مدتی بعد خانمم به طور معجزه آسا وضع حمل کرد و دخترم متولد شد و همسر و دخترم هر دو سالم ماندند.[۳] از آن به بعد وضعیت روحی من عوض شد، برگشتم و توبه کردم. به مادرم گفتم باید با حجاب باشیم به پدرم گفتم باید از کارهای زشت توبه کنی، به خواهرم گفتم حجاب را رعایت کن. هیچ کدام حرف مرا گوش نکردند و من از همه آنها بریدم…
نادری ماجرای انتخاب خرم دره را برای کشت و زرع و تأسیس مدینه فاضله را از زبان حجت کاشانی چنین تعریف کرد:
… حجت کاشانی به من گفت: من دیدم مسلمانی که به دستورات اسلام عمل کند خیلی کمیاب است، خیلی جاها رفتم تا زمین بخرم و شهرک کوچکی درست کنم و مردمان خوب و با ایمان را در آن شهرک جمع کنم، خودمان کشت و کار کنیم و مشغول عبادت شویم و خدا را بپرستیم. خیلی از شهرها را گشتم و جای مناسبی نیافتم. اما وقتی به خرم دره رسیدم، اینجا را پسندیدم از صاحبان ملک این زمین را خریدم، چند ساختمان درست کردم و کارگرهایی از خرم دره انتخاب کردم و کار را آغاز کردیم…
با استقرار حجت کاشانی در آن منطقه و فراهم آوردن اسباب و ادوات کشاورزی، حفر چند حلقه چاه عمیق و به زیر کشت بردن مجموعه وسیعی از زمین ها، تلاش برای به دست آوردن محصولات کشاورزی و قرار دادن آنان در اختیار مردم البته به قیمت ارزان آغاز شد. کارگران انتخابی و مشتاق به استخدام بهمن حجت کاشانی درآمدند و در زمین های زراعی مشغول کار شدند. در دفترچه بازمانده از بهمن[۴] نام بسیاری از کارگران و کشاورزان همراه با مبلغ دریافتی و مزایای دیگر ثبت شده است. گویا او صندوق قرض الحسنه ای هم تأسیس کرده بود که به کارگران و کشاورزان نیازمند مقداری پول به صورت قرض الحسنه می داد و در ازای آن هر ماه مبلغ اندکی از حقوق شان را کسر می کرد. به گفته برخی کارگرها او در حرام و حلال دقت زیادی داشت. هر روز گوسفند ها را می دوشید و به دستور او شیر بدست آمده بین کارگرها و خانواده هایشان به طور مساوی تقسیم می شد. از گفته آنانی که مدتی در کنار بهمن بوده اند چنین بر می آید که او دو گونه کارگر در استخدام خود داشت. عده ای بودند که با خانواده هایشان در کنار مزارع مستقر بودند و عده ای هم بودند که فقط در فصول کاشت و برداشت استخدام می شدند.
الله ده، روستای کوچک تازه تأسیس آرام آرام رونق می گرفت و برکت می یافت. با همت بهمن مسجدی[۵] در کنار خانه ها ساخته شد و کارگرها هر روز برای ادای نماز و قرائت قرآن به آنجا می رفتند. خود بهمن بالای پشت بام مسجد می رفت و اذان می گفت، سپس کارگرها در مسجد جمع می شدند و نماز می خواندند. خود بهمن هم همراه کارگرها به نماز می ایستاد. به گفته حاج فتاح قنبری[۶]، او تشکیلاتی در مزرعه ایجاد کرده بود. سر ظهر همه به نماز می رفتند. به همه می گفت باید سر وقت نماز بخوانی و روزه بگیری. اگر متوجه می شد که فردی از کارگرهایش نماز نمی خواند به او می گفت تو دیگر حق نداری برای من کار کنی برو…
شعبان کرمی[۷] سرکارگر مزرعه بهمن، درباره مقررات اجرای وظایف شرعی در آن مزرعه می گوید:
… هر روز ظهر به دستور بهمن دست از کار می کشیدیم و به مسجد می رفتیم. بهمن مقداری نان می آورد و همه لقمه ای از آن نان می خوردند سپس شروع می کرد به خواندن قرآن، پس از آن نماز را می خواندیم، به هنگام ادای نماز خودش می رفت پشت می ایستاد و هر کس نمازش را به صورت فرادا می خواند. روزی پرسیدم آقا معنای این نان آوردن شما چیست؟ ما که گرسنه مان نیست. او گفت معنایش این است که هر کس لقمه ای از نان کسی بخورد نباید به او خیانت کند. این نان را به همین دلیل می آورم…
او هفته ای یک بار به سخنرانی در بین کارگرها می پرداخت و آنها را به راستی و درستی و اجرای احکام الهی دعوت می کرد. نکته جالب توجه در این موضوع، نحوه گزینش کارگران جوان و نوجوان برای کار در مزرعه از سوی بهمن بود. او به هنگام استخدام آنها سؤالات دینی از آنان می پرسید و درباره نماز و دیگر احکام شرعی پرسش می کرد.
دلاور داداشی[۸] که در دوره نوجوانی به همراه برادرش مدتی در مزرعه بهمن کار کرده است. در این زمینه گفت:
… کوچک بودم، حدود ده سال داشتم. پیش ایشان رفتم و از ایشان تقاضای کار کردم. هر کسی پیش او می رفت، ابتدا یک سری سؤالات دینی از او می پرسید. سپس می گفت وضو بگیر و نماز بخوان. با من هم این گونه رفتار کرد. وضو گرفتم و نماز خواندم و مورد تأیید قرار گرفتم…
بهمن در طول هفته با اتومبیلی که در اختیار داشت چند بار به خرم دره می آمد و مایحتاج زندگی اش را خریداری می کرد. در طول این سفر ها پیش روحانی ده می رفت و از او می خواست مردم را هدایت و ارشاد کند. او در لیست خود نام افرادی را که آنتن در بالای پشت بام داشتند می نوشت. البته پیش از این کار تذکر شفاهی به فرد می داد که آنتن را از بالای پشت بام بردارد و اگر آن فرد این پیشنهاد را قبول نمی کرد نامش در لیست بهمن قرار می گرفت.
حجت الاسلام نادری در بخشی از خاطرات خود می گوید:
… بهمن برایم تعریف کرد که روزی رفتم خرم دره، آنجا آخوندی بود که در بین مردم معروفیت داشت. خواستم با او دیدار کنم و به زیارتش برسم. وارد خرم دره شدم و دیدم پرچم های کفر در پشت بام ها دارند. اسم همه آن خانواده ها را نوشتم و رفتم پیش همان عالم. پس از سلام و عرض ادب پرسیدم چند نفر فقیر در خرم دره وجود دارد؟ می خواهم مقداری پول به فقرا بدهم. دیدم اصلا اطلاعی از حال فقرا ندارد و خودش در رفاه است. با خودم گفتم اگر این عالم حقیقی بود، پرچم های کفر در پشت بام ها نبود.
ذکر این نکته هم خالی از فایده نیست که بهمن فهرستی از افراد مستمند را تهیه کرده بود و ماهیانه به آنها حقوق می داد. حقوق های آنها توسط اژدر، از کارگرهای بهمن، به فقرا می رسید.
بهمن آدم درستکار و دل رحمی بود. اگر کسی امکان مالی نداشت به اندازه توان کمکش می کرد و اگر کسی کاری نداشت به او کار می داد.
… آن زمان پیرمردی بود که خیلی پیر شده بود و فقط یک الاغ داشت به او گفته بود که فقط برای کارگرها آب بیاورد. به او گفته بود که آب رسان کارگرها باشد و حقوق بگیرد و یا فرد دیگری به نام صاحب علی که به او اسلحه داده بود و گفته بود دور مزرعه بچرخد و نگهبانی بدهد تا کسی نیاید به مزرعه خسارت بزند… یا پیرزنی بود معروف به ننه بزرگ که بهمن به او کمک بلاعوض می کرد. من در همسایگی ننه بزرگ بودم و با چشم خودم دیدم که چند بار آمد و به او کمک کرد.[۹]
***
من خودم شاهد قضیه بودم روزی پیش بهمن آمدم و از یکی از اهالی شناط اسم بردم که مشاعرش را از دست داده بود و شخص بی بضاعتی بود. بهمن شخصا او را با ماشینش به تهران برد و معالجه اش کرد. یا یک پسربچه ای در خرم دره بود به نام علی رضا که دچار سوختگی شده بود و در دار دنیا فقط یک مادر پیری داشت. بهمن شخصا آن بچه را کول می کرد و به خانه می آورد و به معالجه اش می پرداخت. این قدر از آن بچه مواظبت کرد که خوبِ خوب شد.[۱۰]
حجت کاشانی پس از تحول روحی اش اعتقاد و ایمان ژرفی به خدا و نبوت و معاد یافته بود و می کوشید همیشه نمازش را به موقع و با حال روحانی خاصی ادا کند:
… روزی رفتم دمِ درِ ایشان و در زدم. اجازه ورود داد، وقتی که وارد خانه شدم دیدم دارد گریه می کند. گفتم آقا چرا گریه می کنید. گفت من همیشه از ترس الهی گریه می کنم از خوف الهی همیشه چشم های من اشک آلود است. پیامبر فرموده کل عین باکیه یوم القیامه الا ثلاثه عین…. در قیامت همه چشم ها گریان است به غیر از سه چشم. چشمی که از خوف الهی همیشه اشک آلود است. چشمی که از خوف الهی شب زنده دار است. چشمی که به نوامیس مردم نگاه نکند.[۱۱]
***
… در دوره ای که او در غار به سر می برد هوا سرد بود من به او سر می زدم و می دیدم در آن سرمای شدید وضو گرفته و از دستانش خون می آید. گفتم آقا توی این هوای سرد وضو نگیر، تیمم کن. گفت نه اینجا که آب هست باید وضو بگیرم. حضرت علی فرموده از دو چیز در دنیا سیر نشده ام: وضو گرفتن در آب سرد و روزه گرفتن در هوای گرم…[۱۲]
بهمن حجت کاشانی با توجه به اعتقادات عمیق مذهبی اش اوضاع به هم ریخته اجتماعی منطقه زندگی اش را نمی پسندید و همیشه در صدد بود برای بهبود اوضاع و پیاده شدن احکام و قوانین اسلام در آن جوامع کوچک اقدام مفیدی صورت دهد. وی اغلب به میان مردم سر می زد و از اوضاع بی بند و باری و رواج فساد رنج می برد. اوضاع عمومی و وضع حجاب و فساد در ابهر و شناط را چنین برای نادری توصیف کرده است:
… روزی برای بررسی اوضاع به ابهر رفتم دیدم نشانی از مردی در آن شهر نیست. زنان لخت و عریان و مینی ژوپ در خیابان ها رفت و آمد می کنند و کسی نیست نهی از منکر کند. به شناط رفتم تا ببینم اوضاع آنجا چگونه است. دیدم مردم در کوچه باغ ها دسته دسته قمار بازی می کنند و کسی نیست از کارهای آنها جلوگیری نماید…
وی همچنین نمونه ای از اقداماتی را که در خصوص امر به معروف و نهی از منکر انجام داده چنین برای نادری گفته است:
… روزی دیدم علی پهلوی با خانمش[۱۳] پیش من آمدند. خانمش بی حجاب بود. هفت تیر را کشیدم و گفتم برگردید. حق ندارید اینجا بی حجاب باشید. فورا برگشت و لباس سفید حجاب دار به تن کرد. روزی هم رفته بودم خرم دره تا برای افطار کمی میوه تهیه کنم. دیدم جوانی در میوه فروشی در انظار عمومی در حال روزه خواری است. سیبی در دست گرفته و آن را گاز می زند. اول نصیحتش کردم و گفتم روزه ات را نخور. تو جوانی خوب نیست روزه بخوری، روزه دستور خداوند است. او در جواب من گاز دیگری به سیب زد و با حالت تمسخر به من گفت: چی گفتی؟ جواب دادم روزه ات را نخور. گاز دیگری به سیب زد و گفت: نفهمیدم دوباره بگو. فورا کلت را کشیدم و گفتم حالا بفهم. رنگ از رویش پرید و شروع کرد به التماس. صاحب مغازه هم قسمم داد که با او کاری نداشته باشم.
بهمن حجت کاشانی حدود چهار سال در خرم دره ماند. در طول این چهار سال کوشید بر تعداد یارانش بیفزاید و در موقع مقتضی به قیام مسلحانه دست بزند. وقایع بعدی نشان می دهد که وی توفیق چندانی در جمع کردن و همراه ساختن کارگران با خود برای قیام مسلحانه نداشته است. چون زمانی که بهمن آرام آرام بحث جهاد و قیام مسلحانه و از بین بردن عوامل ظلم و فساد را بین کارگران و کشاورزان مطرح می سازد. عده ای از آنها مزرعه را ترک کرده به خرم دره می روند، اما او در تصمیم خود بر قیام مسلحانه پای می فشارد و سرانجام به این اقدام مهم دست می زند.
هجرت به کوه و اقامت در غار
روزهای آغازین فروردین ۱۳۵۴ زمان هجرت و به دنبال آن زمان آغاز قیام مسلحانه بهمن حجت کاشانی علیه رژیم پهلوی است. او در سوم فروردین آن سال خانه و کاشانه را ترک کرد و به همراه زن و سه دخترش به غاری در نزدیکی مزرعه اش هجرت کرد و به اطرافیان اعلام نمود که هر کسی قصد جهاد دارد با من بیاید، اما کسی همراه او نرفت. بهمن و خانواده اش بدون کمترین امکاناتی در سرمای فروردین (به دلیل کوهستانی بودن منطقه، فروردین ماه هم سرمای سختی همراه دارد) در غار بی در و پیکری اقامت گزیدند تا در فرصتی مناسب جهاد کنند. اقامت آنها در آن غار ۲۷ روز به طول انجامید و آنها در طول این مدت با آب و خرما و کشمش و گیاهان کوهی روزگار گذراندند.
به دنبال هجرت بهمن به غار بین کارگران مزرعه و نیز اهالی ابهر و خرم دره شایعات زیادی در این زمینه پخش گردید. عده ای هم از سر دلسوزی سعی کردند خود را به بهمن نزدیک کنند و آذوقه و غذایی برایشان ببرند و عده ای هم کوشیدند بهمن را از هجرت و جهاد مسلحانه منصرف ساخته و دوباره به خانه و مزرعه اش برگردانند. بدبینان هم می گفتند بهمن خان از بسیار خواندن قرآن مجنون شده و به غار رفته است. بهمن سعی می کرد در دوره اقامت در غار با کسی ملاقاتی نداشته باشد و بنا به گفته برخی از کشاورزان معتقد بود که اتمام حجت کرده و کسی با وی همراه نشده است لذا در دوره اقامت در غار به جمع آوری سلاح و فشنگ اقدام کرد حتی همسر و بچه هایش را با تیراندازی و کار با اسلحه آشنا ساخت تا به هنگام ضرورت او را در جنگ مسلحانه یاری دهند.
عوامل امنیتی رژیم پیوسته مراقب رفتار و حرکات بهمن حجت کاشانی بودند.[۱۴] آنها حتی شیخ موسی محدث، از روحانی نماهای خرم دره را پیش بهمن حجت کاشانی فرستادند تا او را وادارد که دست از کارهایش بردارد و به خانه و محل زندگی اش باز گردد، اما شیخ موسی هم نتوانست کاری از پیش ببرد.
شعبان کرمی، سرکارگر بهمن، چندین بار برای بهمن و خانواده اش نان و غذایی تهیه کرد و به غار برد اما بهمن نپذیرفت و به او اعلام کرد که دیگر به آنجا نیاید. کرمی که از نبود آب و غذا و دیگر امکانات زندگی ساده در غار آگاهی داشت. موضوع را با حجت الاسلام نادری در میان گذاشت. نادری در خاطرات خود موضوع جالب ملاقاتش با بهمن را چنین بیان می کند:
… پس از آنکه شعبان کرمی موضوع را با من مطرح کرد، سوار موتور او شدم تا پیش بهمن برویم. در بین راه به او گفتم موتور را نگه دار تا وضو بگیریم و بدون وضو پیش بهمن نرویم. وضو گرفتیم و راه افتادیم از کوه که بالا می رفتیم بهمن ما را دید. از دهانه غار اندکی پایین آمد و به آقای کرمی گفت: این کیست آورده ای؟ کرمی جواب داد نادری است، دیروز خودتان اجازه داده اید او را بیاورم. بهمن پایین آمد و روی تخته سنگی نشست. من هم کنارش نشستم و شروع کردیم به صحبت کردن در این حین دو دختر هفت، هشت ساله اسلحه به دوش از غار پایین آمدند و به سمت ما حرکت کردند. در چند قدمی ما بهمن به آنها گفت که برگردید، ایشان از دوستان ما هستند دشمن نیستند. آنها هم برگشتند. بهمن به من گفت من به ایشان تیراندازی آموخته ام و سفارش کرده ام که با اشاره من تیراندازی کنند… آن روز بحث ما درباره آیات قرآن شروع شد و دیدم تا اندازه ای در آیات قرآن وارد است. نزدیکی های غروب بود که خواستم به ده برگردم. بهمن خان گفت فردا هم بیا و این گونه بود که رفت و آمد ما چندین روز ادامه یافت.
به بهمن گفتم من موتور سواری بلد نیستم آقای شعبان کرمی هم که می رود کارگری، آیا اجازه می دهی من با کس دیگری بیایم. او گفت هر کسی را که قبول داری و صلاح می دانی با او بیا. فردای آن روز به اتفاق مرحوم اباصلت چگینی رفتم. آن روز بهمن دلایل ترک خانواده، اقامت در خرم دره، هجرت و جهاد را برایم توضیح داد و گفت: با مشاهده اوضاع دیدم دیگر زندگی برایم حرام است لذا به این غار آمدم، اگر خدا صلاح بداند برمی گردم جهاد می کنم مثل رسول اکرم (ص) که هجرت کرده بود و سپس جهاد نمود.
من هم همین تصمیم را گرفته ام. در جواب بهمن گفتم رسول اکرم از مکه به مدینه هجرت فرمود اما جناب عالی از ساختمان به کوه آمده اید، باید داخل شهر می آمدید و مردم را ارشاد کرده به راه خدا دعوت می نمودید، حالا من از کجا بدانم که قصد تو از انجام این کارها رضای خداست و جاسوس نیستی و کار زیرزمینی انجام نمی دهی. گفت: من اگر جاسوس بودم می رفتم در قهوه خانه می نشستم تو را هم احترام می کردم. ناهار هم می دادم. گزارش تو را به بالا می دادم و خودت اصلا نمی فهمیدی که گزارشت را من به بالا داده ام. به او گفتم تو که این قدر آدم صادقی هستی پس بیا با هم برویم به شناط و در هیئت های قرآنی شرکت کن که هم قلبت روشن شود و هم ما و مردم از فرمایشات شما بهره مند شویم. هم در ابهر و هم در خرم دره هیئت قرائت قرآن وجود دارد<
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
