خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نارضایتی مردم از رژیم پهلوی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نارضایتی مردم از رژیم پهلوی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل علل و عوامل انقلاب اسلامی (۱)
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل علل و عوامل انقلاب اسلامی (۱) قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
12ساعت
49دقیقه
07ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل طبقات فلاسفه اسلامی «بخش اول »

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 77

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم آخرین فروخته شده 30 دقیقه
4 افرادی که اکنون این محصول را تماشا می کنند!
توضیحات

فایل فایل پاورپوینت کامل طبقات فلاسفه اسلامی «بخش اول » شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل طبقات فلاسفه اسلامی «بخش اول » در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل طبقات فلاسفه اسلامی «بخش اول » با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل طبقات فلاسفه اسلامی «بخش اول » نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل طبقات فلاسفه اسلامی «بخش اول » هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل طبقات فلاسفه اسلامی «بخش اول » اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل طبقات فلاسفه اسلامی «بخش اول » :

در اینجا لازم می دانیم کاری را که تاکنون ندیده ایم کسی انجام داده باشد،انجام دهیم و آن این که «طبقات فلاسفه اسلامی »را از آغاز تا کنون مشخص سازیم،یعنی همان کاری که تقریبا درباره فقهای شیعه انجام دادیم.

این کار هر چند کار آسانی نیست،ولی این بنده نظر به علاقه ای که به سیر فلسفه در اسلام دارد روی این موضوع کارهایی کرده است،هر چند هنوز آن را ناتمام می داند.تحقیق در سیر فلسفه در اسلام بدون شناخت طبقات فلاسفه از نظر زمانی میسر نیست.ما در اینجا به طور مختصر این طبقات را که بر حسب استاد و شاگردی است ذکر می کنیم،یعنی آنان که در یک طبقه قرار می گیرند یا واقعا از اساتید طبقه بعدی و شاگردان طبقه قبل هستند و یا همزمان آنها می باشند.

مقصود ما در این طبقه بندی از فلاسفه اسلامی،فلاسفه دوره اسلامی است که در جو اسلامی و محیط اسلامی فعالیت داشته اند،و البته افرادی-مخصوصا در دوره های اولیه-احیانا یافت می شوند که مسلمان نیستند،یهودی و یا مسیحی می باشند و یا-لااقل به عقیده بعضی-ملحد می باشند.ما پس از ذکر همه طبقات از آغاز تا زمان خودمان،به برخی نتیجه گیری ها می پردازیم.

طبقه اول

فلسفه اسلامی با ابو یوسف یعقوب بن اسحاق کندی معروف به «فیلسوف العرب »آغاز می شود.الکندی عرب خالص است. معاصر است با مامون و معتصم.با حنین بن اسحاق و عبد المسیح بن ناعمه حمصی مترجمان معروف معاصر است.در مقدمه کتاب اثولوجیا می نویسد:«آن را عبد المسیح ترجمه کرد و ابو یعقوب کندی تهذیب و اصلاح کرد».در اینکه آیا او خود مترجم هم بوده است تردید کرده اند،ولی از ابو معشر بلخی شاگرد کندی نقل شده که کندی یکی از چهار مترجم درجه اول دوره اسلامی است.دوره کندی دوره ترجمه است ولی خود کندی فیلسوفی صاحب نظر و بلند قدر است.در حدود دویست و هفتاد کتاب و رساله به کندی نسبت داده شده است.ابن الندیم فهرست کتابهای او را در رشته های مختلف:منطق،فلسفه،نجوم،حساب،هندسه،طب،اصول عقاید دینی فهرست کرده است.برخی از نسخه های کتب کندی اخیرا به دست آمده و چاپ شده.معلوم می شود ارزش این فیلسوف بسیار بیش از آن است که قبلا تصور می شد.کندی قطعا یکی از نوابغ جهان و از ستارگان قدر اول دوره اسلامی است.برخی از اروپاییان او را یکی از دوازده چهره عقلی تاریخ بشر که تاثیر فراوان داشته اند شمرده اند (۱).

کندی مردی خود ساخته بوده است.تاریخ نشان نمی دهد که در طبقه مقدم بر او و یا در طبقه خود او فیلسوفی صاحب نظر اعم از مسلمان یا غیر مسلمان وجود داشته است.

درباره کندی همین قدر نوشته اند که در بصره و بغداد به تحصیل پرداخت و می دانیم که در آن وقت نه در بصره و نه در بغداد فیلسوفی وجود نداشته است.این است که کندی سر سلسله حلقات فلاسفه اسلامی است بدون آنکه خود به حلقه ای و طبقه ای دیگر وابسته باشد.

آقای تقی زاده در تاریخ علوم در اسلام و پروفسور کربن در تاریخ فلسفه اسلامی نوشته اند که کندی در رساله ای مدت امپراطوری عرب(خلافت)را پیش بینی کرده است که مطابق(و لااقل نزدیک به واقع)در آمده است.ما در اینجا عبارت پروفسور کربن را می آوریم:

«این فیلسوف،در رساله ای مدت امپراطوری عرب را از طریق محاسباتی که هم از علوم یونانی من جمله اختر شماری اقتباس کرده و هم از تفسیر متون قرآنی استفاده نموده مساوی ۶۹۳ سال پیش بینی کرد.» (۲)

این که برخی نوشته اند:«تمایل و آشنایی مسلمین با فلسفه یونانی با ترجمه آثار حکمای یونان و اسکندریه و تفاسیر و شروح آنها و همچنین با تعلیمات گروهی مانند قویری،یوحنا بن حیلان و ابو یحیی المروزی(مرورودی سریانی)و ابو بشر متی بن یونس و ابو زکریا یحیی بن عدی آغاز شد» (۳) صحیح نیست.تمایل و آشنایی مسلمین و بلکه پیدایش فیلسوف صاحب نظر در میان آنها قبل از دوره افراد نامبرده به وقوع پیوست.فلسفه اسلامی با ابو یوسف یعقوب کندی آغاز می شود و به وسیله شاگردان او ادامه می یابد.

شخصیتهای نامبرده،برخی(ابراهیم قویری،ابراهیم مروزی،یوحنا بن حیلان،ابن کرنیب)با شاگردان کندی هم دوره و هم طبقه اند و برخی(ابو بشر بن متی و یحیی بن عدی)چنانکه بعدا خواهیم گفت در طبقه سوم و چهارم محسوب می شوند. بعدا درباره این مطلب توضیح بیشتری خواهیم داد و مقدار تاثیر افراد نامبرده را بیان خواهیم نمود.

کندی همچنانکه فیلسوفی عالیقدر بوده،مسلمانی متصلب و پاک اعتقاد و مدافع بوده است.کتب زیادی در حمایت دین اسلام نوشته است.بعضی به اتکای برخی قرائن او را شیعه دانسته اند (۴).کندی از افرادی است که در هر مساله ای که میان اصول اسلامی و اصول فلسفه تعارض یافته است جانب اسلام را گرفته است،چنانکه از عقیده خاص او درباره حدوث زمانی عالم و حشر اجساد پیداست.کندی از افرادی است که همیشه کوشا بوده است که معارف اسلامی و اصول فلسفی را با یکدیگر توفیق دهد.این همان کاری است که با کندی شروع شد و ادامه یافت.عجیب این است که برخی او را به علت این که نامش یعقوب و نام پدرش اسحاق و کنیه اش ابو یوسف است یهودی پنداشته اند و عجیب تر این که در بعضی روایات که قطعا مجعول است،از او به عنوان کسی یاد کرده اند که در نظر داشته ردی بر قرآن مجید بنویسد.

امروز در اثر تحقیقاتی که به عمل آمده روشن شده که اولا ارزش علمی و فلسفی کندی بیش از آن است که قبلا تصور می شد،ثانیا مسلمانی پاک اعتقاد و مدافع و احتمالا شیعه بوده است،ثالثا به واسطه موقعیت علمی و اجتماعی محسود بوده است و نسبتهای ناروا به او مولود آن حسادتهاست.

همان طور که قبلا اشاره شد،کندی شخصیت منحصر به فرد طبقه خودش است.شخصیتی دیگر اعم از مسلمان و غیر مسلمان که فیلسوفی صاحب نظر باشد،در طبقه و دوره او وجود ندارد.کندی در حدود سال ۲۵۸ در گذشته است.

طبقه دوم

این طبقه از دو گروه مختلف تشکیل می شود:گروه شاگردان کندی و گروهی که شاگرد کندی نبوده اند.اما گروه اول:

۱.ابو العباس،احمد بن الطیب سرخسی.بزرگترین شاگرد کندی بوده است.در سال ۲۱۸ متولد و در سال ۲۸۶ به دست قاسم بن عبید الله وزیر معتضد به قتل رسیده است.ابن ابی اصیبعه پنجاه و چهار کتاب و رساله از او نام می برد که ظاهرا هیچ کدام در دست نیست،از جمله کتاب المسالک و الممالک در جغرافیا و شاید اولین جغرافی نویس جهان اسلام او باشد،دیگر کتابی در فرق بین نحو و منطق،دیگر کتابی در اینکه اصول و ارکان فلسفه بعضی مبتنی بر بعض دیگر است،و دیگر کتابی در قوانین عام فن دیالکتیک(جدل).

هانری کربن می نویسد:«او الفبای صدا داری اختراع کرد که وسیله حمزه اصفهانی تکمیل شد».و هم او می نویسد:«در مورد تسمیه هایی که در زبان عربی برای تعیین رواقیون به کار می رود،اطلاعات گرانبهایی به دست داد که بدون آنها خاطره رواقیون در روایات اسلامی اندکی در پرده ابهام قرار داشت ».

این مرد نیز از تکفیر بی نصیب نمانده است.سرخسی طبق نقل ریحانه الادب از اعیان الشیعه از لسان المیزان شیعه بوده است. ۲.ابو زید احمد بن سهل بلخی.هم ادیب بوده و هم فیلسوف.ابن الندیم شرح حال او را در ردیف ادبا و نویسندگان آورده است و کتب فلسفی او را نیز همان جا بیان کرده است (۵) ولی در ضمن احوال محمد بن زکریای رازی(در ردیف اطبا) که فلسفه را نزد بلخی خوانده است،مختصری درباره ابن بلخی توضیح می دهد بدون آنکه معلوم کند این همان ابو زید بلخی است یا شخص دیگر است و می گوید:من کتابهای زیادی به خط ابن بلخی در علوم بسیاری دیده ام که همه مسوده و ناتمام بود (۶).

بلخی علاوه بر مقام فلسفی،در ادب از طراز اول ادبای اسلامی به شمار رفته است.او را با جاحظ همردیف می شمارند و برخی او را بر جاحظ ترجیح می دهند.

ابن الندیم علاوه بر سایر کتب،کتابهایی از او به نامهای شرائع الادیان و نظم القرآن و قوارع القرآن و غریب القرآن و فضائل مکه را نام برده است.وی در سال ۳۲۲ در گذشته است.

در فهرست ابن الندیم و تاریخ الحکماء ابن قفطی ذکری از اینکه بلخی شاگرد کندی بوده به میان نیامده است،ولی متاخران بالاجماع او را شاگرد کندی دانسته اند.ظاهرا مدرک همه آنها معجم الادباء یاقوت حموی است (۷) اما اگر واقعا سال وفات بلخی ۳۲۲ باشد،شاگردی او نزد کندی بسیار بعید است،زیرا کندی در حدود سال ۲۵۸ در گذشته است و شصت و چهار سال میان این دو تاریخ فاصله است.مگر این که فرض کنیم بلخی لااقل حدود صد سال عمر کرده است،ولی معجم الادباء تصریح می کند که وی ۸۷ یا ۸۸ سال عمر کرد.پس اگر او در سال ۳۲۲ درگذشته باشد،در وقت فوت کندی ۱۳ یا ۱۴ سال داشته است.شاید بلخی شاگرد مع الواسطه کندی بوده است.

بلخی نیز احتمالا شیعه است و هم رمی به کفر و الحاد شده است (۸).می گویند ابو الحسن عامری،فیلسوف معروف-که بعد درباره اش سخن خواهیم گفت-شاگرد بلخی بوده است،ولی چنانکه بعدا خواهیم گفت بعید به نظر می رسد.

۳.ابو معشر،جعفر بن محمد بلخی.در ابتدا از اصحاب حدیث و دشمن کندی و مسلک او بود.کندی با حیله و تدبیر او را به نجوم و ریاضی علاقه مند ساخت و از آزارش راحت شد و بنابر نقل الفهرست در حلقه شاگردان الکندی در آمد (۹).ابو معشر بیش از صد سال عمر کرده و در سال ۲۷۲ در گذشته است.او پیش از آنکه فیلسوف باشد،مورخ و منجم است.

ابن الندیم چند نفر به نام حسنویه و نفطویه و سلمویه و یک نفر دیگر به همین وزن یاد می کند که شاگرد کندی بوده اند. ما بیش از آنچه ابن الندیم ذکر کرده از آنها اطلاعی نداریم.این قدر می دانیم که یک نفر طبیب به نام سلمویه بن بنان معاصر کندی است که طبیب مخصوص معتصم بوده و ابن الندیم و ابن ابی اصیبعه به تفصیل درباره اش بحث کرده اند و او نصرانی و سریانی بوده است (۱۰) ،اما اینکه این سلمویه همان است که ابن الندیم او را از شاگردان کندی شمرده است، نمی دانیم.

از جمله شاگردان کندی مردی بوده به نام «دبیس محمد بن یزید»و ابن الندیم بالاجمال از او یاد کرده است (۱۱) و شخص دیگری به نام «زرنب »که ابن ابی اصیبعه ضمن شمارش رساله های کندی می گوید:«رساله الی زرنب تلمیذه فی اسرار النجوم ».

اما گروه دوم یعنی افرادی از طبقه دوم که شاگرد الکندی نبوده اند،آنها عبارتند از:

۱.ابو اسحاق،ابراهیم قویری.ابن الندیم در الفهرست بعد از ذکر ابو العباس سرخسی،از ابراهیم قویری یاد می کند و می گوید:«ممن اخذ عنه المنطق و کان مفسرا»یعنی از کسانی است که منطق از او آموخته شده است و خود مفسر و شارح کلمات پیشینیان بوده است.البته احتمال این هست که فعل «اخذ»به صورت معلوم خوانده شود نه مجهول.معنی عبارت این خواهد بود که قویری نیز مانند ابو العباس سرخسی شاگرد کندی بوده و منطق را از او آموخته است.ولی تاکنون ندیده ایم کسی این احتمال را در عبارت ابن الندیم داده باشد.

ابن ابی اصیبعه در عیون الانباء ضمن شرح حال فارابی،جریانی از زبان فارابی راجع به کیفیت ظهور فلسفه در یونان و سپس در اسکندریه نقل می کند و نام قویری در آن جریان آمده است.

فارابی بعد از بحثی درباره ظهور و نشر فلسفه در یونان و سپس در اسکندریه،می گوید:

«مقارن ظهور اسلام،تعلیم از اسکندریه مصر به انطاکیه منتقل شد و مدتی گذشت و کار کسادی حکمت به آنجا کشید که در انطاکیه جز یک معلم وجود نداشت.دو نفر یکی اهل مرو و دیگری اهل حران از او حکمت آموختند و از انطاکیه بیرون رفتند در حالی که یک عده کتاب با خود بردند.بعد از آن ابراهیم مروزی و یوحنا بن حیلان نزد شخص مروی،و اسرائیل اسقف و ابراهیم قویری نزد شخص حرانی به تعلم پرداختند.اسرائیل و قویری هر دو به سوی بغداد رهسپار شدند.اسرائیل به امور دینی پرداخت و قویری به کار تعلیم مشغول شد.یوحنا بن حیلان نیز به کارهای دینی پرداخت و ابراهیم مروزی به بغداد آمد و ابو بشر متی نزد او تحصیل کرد.» (۱۲)

از سخن فارابی پیداست که تعلیم و تعلم در حوزه انطاکیه(که حوزه نصرانی بوده)منحصر بوده به منطق،آنهم تا اواخر اشکال وجودیه.فارابی طبق گفته خودش منطق را نزد یوحنا بن حیلان آموخته است و می گوید همین که کار تعلیم به دست مسلمین افتاد تحریم بقیه منطق-که قبلا کلیسا تحریم کرده بود-لغو شد.

مسعودی در کتاب معروف التنبیه و الاشراف می گوید:ما در کتاب فنون المعارف و ماجری فی الدهور السوالف گفته ایم به چه سبب مقارن زمان عمر بن عبد العزیز،تعلیم از اسکندریه به انطاکیه منتقل شد و مقارن ایام متوکل از انطاکیه به حران منتقل گشت و در زمان معتضد(۲۷۹-۲۸۹)امور تعلیم به دست ابراهیم قویری و یوحنا بن حیلان(متوفی در ایام مقتدر در بغداد)و ابراهیم مروزی افتاد و بعد از آنها منتهی شد به ابو احمد بن کرنیب و ابو بشر متی و بعد از آنها به ابو نصر فارابی رسید.

قویری بنا به گفته ابن الندیم استاد ابو بشر متی بوده است.

۲.ابو یحیی،ابراهیم مروزی سابق الذکر.او نیز استاد ابو بشر متی بوده است.

ابن الندیم می گوید مردی فاضل و لکن سریانی بود و هر چه در منطق کتاب نوشته به لغت سریانی است (۱۳).

۳.یوحنا بن حیلان.همان است که نامش قبلا در ذیل نام ابراهیم قویری برده شد و گفتیم که استاد منطق فارابی بوده است.معلوم نیست که فارابی منطق را در کجا نزد یوحنا تحصیل کرده است.بعضی نوشته اند که فارابی برای تحصیل .ابن قفطی تصریح می کند که در بغداد بوده است (۱۵).از ظاهر سخن فارابی-که قبلا از عیون الانباء نقل کردیم-بر می آید که یوحنا به بغداد نیامده است.

۴.ابو العباس محمد بن محمد ایرانشهری نیشابوری.از این شخص اطلاع صحیحی در دست نیست.ابوریحان بیرونی در الاثار الباقیه و ناصر خسرو در زاد المسافرین از او یاد کرده اند.گویند برخی عقاید فلسفی محمد بن زکریای رازی درباره قدم مکان و هیولا متخذ از اوست،و هم می گویند مدعی نبوت و پیامبری عجم بوده است (۱۶).ایرانشهری معلوم نیست از گروه پیروان و شاگردان کندی است یا از گروه قویری و ابن حیلان و مروزی و یا خود مستقل از همه اینهاست و به گروه سومی وابسته است.

از آنچه تاکنون گفته شد معلوم شد تا حدود اوایل قرن چهارم دو نحله فلسفی وجود داشته است:نحله ای که از کندی آغاز شده است که شامل تعلیم منطق و فلسفه و طب و نجوم و موسیقی و غیره بوده است و نحله حرانیها که ظاهرا در ابتدا از منطق تجاوز نمی کرده است.

طبقه سوم

در این طبقه پنج نفر قابل ذکرند:

۱.ابو بکر محمد بن زکریای رازی که به «جالینوس العرب »اشتهار یافته است.بیشتر شهرت و هم تخصص وی در طب است. در این فن از طراز اول تاریخ شمرده می شود.برخی او را در طب عملی و تجربی بر بوعلی ترجیح داده اند.در سال ۲۵۱ متولد شده و در سال ۳۱۳ درگذشته است.قبلا گفتیم که ابن الندیم او را شاگرد بلخی شمرده است و احتمالا این بلخی همان ابو زید بلخی شاگرد کندی است.علیهذا رازی شاگرد شاگرد کندی است.قرائن دیگری به دست آمده که تایید می کند استاد رازی همان ابو زید بلخی است (۱۷).

ابو زید در سال ۲۴۳ یا ۲۴۴ متولد شد و از شاگرد خود(رازی)که در ۲۵۱ متولد شده است ۷ یا ۸ سال بزرگتر بوده است و البته این بعید نیست،خصوصا با توجه به اینکه رازی در بزرگسالی به تحصیل اشتغال پیدا کرده است.ابو زید۹ سال هم بعد از شاگرد خود زنده بوده است.استاد دیگر رازی ابو العباس ایرانشهری است که قبلا نام بردیم و اطلاع درستی از او در دست نیست.

رازی عقاید فلسفی خاص دارد،به فلسفه ارسطویی زمان خویش تسلیم نبوده است.در باب ترکیب جسم قائل به «اجزاء ذره ای »بوده است.عقیده خاصی در باب «قدمای خمسه »داشته است که معروف است و کم و بیش در کتب فلسفه مطرح است.عقاید فلسفی رازی را در باب «قدمای خمسه »فارابی،ابو الحسین شهید بلخی،علی بن رضوان مصری،ابن الهیثم بصری رد کرده اند.

در فهرست کتب رازی،کتاب فی النبوات آمده که دیگران به طعن و استهزا نام او را«نقض الادیان »نهاده اند و کتاب دیگری به نام فی حیل المتنبئین که دیگران به طعن نام او را«مخاریق الانبیاء»گذاشته اند.این کتابها در دست نیست،ولی متکلمین اسماعیلی از قبیل ابو حاتم رازی و ناصر خسرو(و شاید منقول از ابو حاتم)در کتب خود به نقل قول از رازی مطالبی آورده مبنی بر اینکه او منکر نبوات بوده است.هر چند ابو حاتم نام رازی را نبرده است و از او با کلمه «ملحد»یاد کرده است ولی مسلم است که منظور او محمد بن زکریای رازی است.

نظر به اینکه آن کتب در دست نیست،نمی توان اظهار نظر قطعی کرد ولی از مجموع قرائن می توان به دست آورد که رازی منکر نبوات نبوده و با«متنبئین »(مدعیان دروغین نبوت)در ستیزه بوده است.مباحثات رازی با ابو حاتم اسماعیلی در منزل یکی از بزرگان ری در حضور اکابر و بزرگان شهر و«علی رؤوس الاشهاد» محال است که در زمینه ابطال نبوات باشد و رازی صریحا و علنا همه نبوات را تکذیب کند و همه مذاهب را باطل بداند و در نهایت احترام هم زیست نماید.این که برخی ادعا می کنند که ابو ریحان بیرونی کتابی به نام «نقض الادیان »و کتابی به نام «مخاریق الانبیاء»به رازی نسبت داده است (۱۸) به هیچ وجه صحیح نیست.ابو ریحان یکی از آن کتابها را«فی النبوات »و دیگری را«فی حیل المتنبئین »می خواند و به دنبال نام هر کدام کلمه «یدعی »را اضافه می کند و می رساند که این نام را دیگران داده اند.ابن ابی اصیبعه ضمن اینکه نسبت چنین کتابی را به رازی انکار می کند،احتمال می دهد که برخی «اشرار»این کتاب را ساخته و از روی دشمنی به رازی نسبت داده باشند و تصریح می کند که نام «مخاریق الانبیاء»را دشمنان رازی نظیر علی بن رضوان مصری به این کتاب داده اند نه خود رازی.از سخن ابن ابی اصیبعه پیداست که کتاب نبوات و کتاب حیل المتنبئین غیر این کتابی است که این نام به او داده شده است،و آن دو کتاب وضع روشنی دارد.

بعلاوه،رازی سخت پابند به توحید و معاد و اصالت و بقاء روح است.کتابی دارد فی ان للانسان خالقا متقنا حکیما (۱۹) و کتابی دارد در رد سیسن ثنوی (۲۰) رد بر مانویت)و رساله ای الی علی بن شهید البلخی فی تثبیت المعاد (۲۱) و نظرش در آن کتاب-همچنانکه ابن ابی اصیبعه می گوید-نقد نظریه منکران معاد است،و کتابی فی ان النفس لیس بجسم (۲۲).چگونه ممکن است کسی همه اصول مبدا و معاد و روح و نفس را پذیرفته باشد و منکر نبوات و شرایع باشد؟!بعلاوه او کتابی دارد فی آثار الامام الفاضل المعصوم (۲۳) که به احتمال قوی بر طبق مذاق شیعه در امامت نوشته است،و کتابی دارد به نام النقض علی الکیال فی الامامه (۲۴) و کتابی به نام کتاب الامام و الماموم المحقین (۲۵) ،و همه می رساند که اندیشه امامت فکر او را مشغول می داشته است.بدیهی است کسی که منکر شرایع و نبوات باشد،درباره امامت حساسیتی ندارد.

بعید نیست همچنانکه بعضی گفته اند (۲۶) رازی تا حدودی طرز تفکر شیعی امامی داشته است و همه مفکرانی که این گونه طرز تفکر داشته اند،از طرف دشمنان شیعه امامیه متهم به کفر و زندقه می شدند.

گذشته از همه اینها استدلالی که از رازی در انکار نبوت نقل شده،آنقدر سست و ضعیف است که از مفکری مانند رازی بسیار بعید است،از قبیل این که اگر می بایست مردم هدایت شوند چرا همه مردم پیامبر نیستند؟!

آنچه می توان گفت این است که رازی اشتباهات و انحرافاتی داشته است،ولی نه در حد انکار نبوات و شرایع،دشمنان او که سخنان او را نقل کرده اند به او چنین چهره ای داده اند و اصل سخن رازی هم که در دست نیست.ما در عصر خود کتابهایی دیده ایم که خالی از اشتباهات و انحرافاتی نیستند،ولی مخالفان آن کتابها چنان چهره ای به آن کتابها داده اند که اگر کسی اصل آن کتابها را ندیده باشد باور نمی کند که این رسالات و مقالات در رد چنان کتابی باشد.

رازی دو دسته مخالف داشته است:مخالفانی که بر آراء فلسفی او رد نوشته اند مانند فارابی و شهید بلخی و ابن هیثم و بعضی دیگر،و مخالفانی که بر آراء مذهبی او رد نوشته اند.تنها این گروه که همان اسماعیلیان اند و تاریخ،خود آنها را«ملاحده »می خواند،چهره «الحاد»به رازی در تاریخ داده اند و دیگران را هم تا حدی تحت تاثیر قرار داده اند.اخیرا ملاحده عصر ما به نحوی دیگر در تایید ملاحده اسماعیلی چهره الحادی به رازی می دهند،ولی نه به منظور بلا توجیه ساختن رازی بلکه به منظور توجیه کردن خودشان.

مطلبی دیگر که باید ناگفته نماند این است که رازی علیرغم نبوغ و تخصص در طب،در اندیشه های فلسفی توانا نبوده است.می توان به ابن سینا حق داد که در پاسخ به پرسشهای ابو ریحان بیرونی،رازی را«المتکلف الفضولی المتکلم بما لا یعنیه »می خواند.

۲.ابو الحسین شهید بن الحسین البلخی.هم حکیم بود و هم شاعر.به عربی و فارسی شعر می سروده و از قدیمیترین شاعران زبان فارسی به شمار می آید.

ابن الندیم گویی شهید بلخی را درست نمی شناخته است،زیرا او را تحت عنوان «رجل یعرف بشهید بن الحسین و یکنی ابا الحسن » (۲۷) یاد می کند.بعد جمله ای دارد که ظاهر این است که می خواهد بگوید وی شاگرد ابو زید بلخی بوده است،اگر چه تا کنون ندیده ایم کسی این احتمال را در گفته ابن الندیم داده باشد.ابن الندیم می گوید این مرد(شهید)کتابها تصنیف کرده و بین او و رازی مناظراتی بوده است.

شهید،هم نظریه رازی را در مساله «لذت »-که در کتب فلسفه مثل اسفار و غیره مطرح است-رد کرده است و هم نظریه معروف او را در باب «قدمای خمسه ».شهید در سال ۳۲۵ در گذشته است.

۳.ابو احمد حسین بن ابو الحسین اسحاق بن ابراهیم بن زید بن کاتب معروف به ابن کرنیب از فضلای متکلمین اسلامی و از حکمای طبیعی(در مقابل حکمای ریاضی)بوده است،بر عکس برادرش ابو الحسین بن کرنیب و برادر زاده اش ابو العلاء بن ابی الحسین که اهل ریاضیات بوده اند و ابن الندیم نام آنها را در ردیف ریاضی دانان آورده است،ابو احمد بن کرنیب هم متکلم بوده و هم فیلسوف و هم طبیب.مطابق آنچه در نامه دانشوران آمده در هر دو قسمت(کلام و فلسفه) تدریس می کرده و شاگردان و تلامذه ای داشته و شخصیت ممتازی به شمار می رفته است.ابن الندیم می گوید:«در نهایت فضل و معرفت و ورود در علوم طبیعی قدیم بود» (۲۸).عین عبارت ابن الندیم در تاریخ الحکماء ابن قفطی و عیون الانباء ابن ابی اصیبعه تکرار شده است،ولی مسعودی-چنانکه دیدیم-او را هم طبقه ابو بشر متی و در طبقه بعد از قویری و مروزی شمرده است.بعید نیست که نزد آنها تحصیل کرده باشد،هر چند گفته می شود ابو بشر متی نزد ابن کرنیب تحصیل کرده است.تاریخ ولادت و وفات ابن کرنیب و همچنین اساتید او و شاگردان او دقیقا معلوم نیست،لهذا محتمل است که از طبقه دوم به شمار آید.

کتابی که از او یاد می شود کتابی است در رد ثابت بن قره در مساله فلسفی معروف که هم اکنون نیز در کتب فلسفه طرح می شود و آن «لزوم یا عدم لزوم تخلل سکون میان دو حرکت متضاد»است.در تاریخ الحکماء ابن قفطی و عیون الانباء ابن! ۴۷۲ ابی اصیبعه و به تبع آنها در نامه دانشوران «حرکتین متساویتین »ضبط کرده اند که البته غلط است،صحیح همان است که در الفهرست آمده است:«حرکتین متضادتین ».

۴.ابو بشر،متی بن یونس(یونان)نصرانی منطقی بغدادی.ابن الندیم در الفهرست می گوید یونانی است و اهل دیرقنی. دیرقنی مطابق آنچه در نامه دانشوران می نویسد همان دیر مرماری است که «اسکول مرماری »(مدرسه مرماری)هم خوانده می شود و در نزدیک بغداد است.ابن الندیم می گوید:ریاست منطقیین در عصر خودش به او منتهی شد،و هم او می گوید که ابو بشر نزد ابراهیم قویری و ابی احمد بن کرنیب و دو نفر دیگر به نام دو فیل(روفیل-روبیل)و بنیامین تحصیل کرده است.قبلا نقل کردیم که وی نزد یحیی مروزی نیز تحصیل کرده است.ابن ابی اصیبعه در ضمن شرح حال فارابی می گوید:«ابو بشر متی،ایساغوجی را نزد یک نصرانی(ظاهرا همان بنیامین که الفهرست نام برده است)و قاطیغوریاس(مقولات)را نزد روبیل و قیاس را نزد ابو یحیی مروزی آموخت ».

ابو بشر،هم مترجم بود و هم فیلسوف ولی در حقیقت منطقی بوده نه فیلسوف به اصطلاح عصر ما.کتب منطقی او و شروح او بر کتب منطقی ارسطو مدار تدریس و تعلیم و تعلم محصلین بوده است (۲۹).

ابو بشر متی مطابق آنچه ابن القفطی نوشته است در سالهای میان ۳۲۰ و ۳۳۰ زنده بوده است.ابن ابی اصیبعه می نویسد که در سال ۳۲۸ درگذشته است.این که در نامه دانشوران می نویسد وفات ابو بشر در سال ۳۰۸ بوده است علی الظاهر غلط نسخه است.

۵.ابو نصر محمد بن محمد بن محمد بن طرخان فارابی.بی نیاز از معرفی است.به حق او را«معلم ثانی »و«فیلسوف المسلمین من غیر مدافع »لقب داده اند (۳۰).اهل ترکستان است.معلوم نیست که ایرانی نژاد است یا ترک نژاد.هم زبان ترکی می دانسته و هم زبان فارسی،ولی تا آخر در جامه و زی ترکان می زیسته است.مردی بوده فوق العاده قانع و آزادمنش،غالبا کنار نهرها و جویبارها و یا گلزارها و باغستانها سکنی می گزید و شاگردان همان جا از محضرش استفاده می کردند.نواقص کار کندی را در منطق تکمیل کرد.

گویند فن تحلیل و انحاء تعلیمیه منطق را که تا آن وقت در اختیار کسی نبود و یا ترجمه نشده بود،فارابی به ابتکار خود افزود،و همچنین صناعات خمس و موارد استفاده از هر صنعت را او مشخص ساخت.فارابی از افرادی است که عظمتش از او شخصیتی افسانه ای ساخته است تا آنجا که ادعا کرده اند او هفتاد زبان می دانسته.او از افراد خود ساخته است.

استاد قابل توجهی ندیده است.استاد او یوحنا بن حیلان بوده.منطق را نزد او آموخته است.متاخرین عموما می نویسند که او ابتدا در بغداد نزد ابو بشر متی تحصیل کرد و سپس به حران رفت و نزد یوحنا بن حیلان به تحصیل منطق پرداخت (۳۱). ظاهرا مدرک این نسبت،سخن ابن خلکان است،اوست که چنین تصریحی کرده بدون این که مدرکی نشان دهد.ولی از گفته ابن القفطی و ابن ابی اصیبعه معلوم می شود که فارابی معاصر ابو بشر بوده و شخصیتی مافوق او در زمان خود او داشته است.

ابن القفطی می گوید:«و کان ابو نصر معاصرا لابی بشر متی بن یونس الا انه کان دونه فی السن و فوقه فی العلم »یعنی فارابی با ابو بشر هم عصر بود،از او به سال پایینتر و به علم بالاتر بود.قریب به همین است سخن ابن ابی اصیبعه.بعلاوه بسیار بعید است که فارابی پس از درک حوزه ابو بشر متی و استفاده از او در بغداد،به حران نزد یوحنا بن حیلان برای تحصیل منطق برود.خود فارابی فقط از یوحنا بن حیلان به عنوان معلم یاد کرده است.ابن القفطی مدعی است که فارابی در بغداد نزد یوحنا تحصیل کرده است.

فارابی در سال ۲۵۷(شش سال بعد از تولد رازی و یک سال قبل از درگذشت کندی)متولد شد و در سال ۳۳۹ درگذشت. هشتاد و دو سال عمر کرد.

فارابی فیلسوفی است مشائی و در عین حال خالی از مشرب اشراقی نیست،چنانکه کتاب فصوص الحکم او حکایت می کند.او در عین حال یک نفر ریاضی دان و موسیقی دان درجه اول است.آراء سیاسی و نظریات خاص درباره مدینه فاضله دارد که معروف است.فارابی فلاسفه قبل از خود را تحت الشعاع قرار داد.تالی تلو ارسطو شمرده شد و«معلم ثانی »لقب یافت.

طبقه چهارم

از این طبقه افراد زیادی نمی شناسیم.آنچه از نقلها بر می آید این است که فارابی و ابو بشر متی و ابن کرنیب شاگردها داشته اند،ولی اطلاع درستی از آنها نداریم.از شخصیتهای این طبقه:

۱.یحیی بن عدی منطقی نصرانی است.این مرد با ابن الندیم معاصر بوده است و ابن الندیم نسبت به پرکاری او اعجاب دارد.ابن الندیم و ابن القفطی و ابن ابی اصیبعه بالاتفاق نوشته اند که وی شاگرد ابو نصر فارابی و ابو بشر متی بوده است. همه(مخصوصا ابن القفطی)کتابهای زیادی از او نقل کرده اند که بیشتر منطقی است،ولی احیانا مسائلی از مسائل فلسفه اولی-که در دوره قبل از فارابی خصوصا در مسیحیان کمتر دیده می شود-طرح کرده است.ابن الندیم و به تبع او ابن القفطی و ابن ابی اصیبعه نوشته اند که ریاست منطقیین در زمان او به او منتهی شده بود.وی در سال ۳۶۳ و یا ۳۶۴ در گذشته است و گفته اند ۸۱ سال عمر کرده است.

۲.غیر از یحیی بن عدی،در طبقه چهارم جمعیت اخوان الصفا و خلان الوفا را باید نام برد.گروهی هستند گمنام و خود خواسته اند گمنام باشند،اما نشان داده اند که گروهی هستند هم فیلسوف و هم متدین و متعهد.به منظور اصلاح جامعه بر اساس ایده ای که داشته اند(به کار بردن فلسفه و دین تواما)دست به کار شده،انجمنی تشکیل داده(حزب مانند)،اعضا می پذیرفته و شروط و آدابی داشته اند و مجموع ۵۲ رساله که در حقیقت بیان کننده جهان بینی و ایدئولوژی آنهاست-و از یک نظر یک دائره المعارف برای عصر آنها محسوب می شود و اثری است جاودانی و از شاهکارهای جهان اسلام-آفریده اند. اخوان الصفا هم از اسلاف خود(مخصوصا فارابی)متاثر بوده اند و هم در اخلاف خود اثر گذاشته اند.هر دو قسمت نیازمند به بحث طولانی است و از حدود بحث ما خارج است.

آنچه از نام آنها بر ما آشکار است همانهاست که ابو حیان توحیدی-که تقریبا معاصر آنها بوده-فاش کرده است:ابو سلیمان محمد بن معشر بستی،ابو الحسن علی بن هارون زنجانی،ابو احمد مهرجانی عوفی،زید بن رفاعه.بعضی دیگر نام افراد دیگری از قبیل ابن مسکویه رازی متوفی در ۴۲۱،عیسی بن زرعه متوفی در ۳۹۸(مترجم و فیلسوف)و ابو الوفاء بوزجانی(نابغه ریاضی دان معروف متوفی در۳۸۷)و بعضی دیگر را می برند ولی بعضی از اینها به اوایل قرن پنجم تعلق دارند،در صورتی که در نیمه دوم قرن چهارم کار اخوان الصفا تا حدودی شناخته بوده است.ابو حیان توحیدی در سال ۳۷۳ مرام و عقیده و مسلک و روش اخوان را برای وزیر صمصام الدوله بن عضد الدوله بازگو کرده است و گفته من این رسائل را به استادم ابو سلیمان منطقی سجستانی عرضه کردم و او درباره آنها اظهار نظر کرد.علیهذا می بایست این رسائل در حدود نیمه قرن چهارم تالیف شده باشد و به همین جهت با اینکه تاریخچه اخوان در دست نیست باید آنها را از طبقه چهارم یعنی هم طبقه با شاگردان فارابی به شمار آوریم.

اخوان الصفا که میان عقل و دین،فلسفه و شریعت،جمع کرده اند و آندو را مکمل یکدیگر می دانند،در روش فلسفی خود تمایل فیثاغورسی دارند،بر اعداد زیاد تکیه می کنند و در جنبه اسلامی،تمایل شدید شیعی و علوی دارند.

طبقه پنجم

۱.ابو سلیمان،محمد بن طاهر بن بهرام سجستانی،معروف به ابو سلیمان منطقی.شاگرد یحیی بن عدی منطقی بوده است و بنابر نقل ابن القفطی در تاریخ الحکماء نزد ابو بشر متی نیز تحصیل کرده است.علی الظاهر آغاز تحصیلش در نزد ابو بشر بوده و بعد در نزد یحیی بن عدی ادامه داده است.

ابو سلیمان شاگردی دارد به نام ابو حیان توحیدی که از فضلا و ادبا و نویسندگان بنام جهان اسلام است و کتابهای نفیسی دارد به نامهای:المقابسات،الامتاع و المؤانسه،الصدیق و الصداقه.ابو حیان در کتابهای خود فراوان از استادش یاد کرده و افاضات او را بازگو کرده است.

ابن الندیم و ابن القفطی و ابن ابی اصیبعه همه از ابو سلیمان یاد کرده اند ولی به طور مختصر،و البته ابن القفطی مفصلتر بحث کرده است.جامعترین بحث درباره ابو سلیمان همان است که مرحوم محمد قزوینی در جلد دوم بیست مقاله(صفحات ۱۲۸-۱۶۶)انجام داده است.

خانه ابو سلیمان میعادگاه حکما و فضلای عصر بوده و خود رئیس قوم به شمار می آمده است.در محفل ابو سلیمان-که در حقیقت یک انجمن فلسفی بوده است-همواره مسائل علمی و فلسفی مطرح می شده و حکما از یکدیگر استفاده می کرده اند و به تعبیر ابو حیان «مقابسه »می نموده اند.ابو حیان آنها را در۱۰۶ مجلس جمع کرده و نام آنها را«مقابسات »گذاشته است.

تاریخ ولادت و وفات ابو سلیمان دقیقا معلوم نیست.قدر مسلم این است که در نیمه دوم قرن چهارم شخصیت ممتازی داشته است.مرحوم قزوینی حدس می زند که ولادت ابو سلیمان در حدود سال ۳۰۷ و وفاتش در حدود سال ۳۸۰ باشد و احتمالا تا حدود ۳۹۰ زنده بوده است.

حکما و فضلایی که در محفل ابو سلیمان شرکت می کرده اند،غالبا شاگرد یحیی بن عدی و هم شاگردان خود ابو سلیمان بوده اند از قبیل:ابو محمد عروضی،ابو بکر قومسی،عیسی بن زرعه.

۲.ابو الحسن عامری نیشابوری.از این شخص نیز اطلاع زیادی در دست نیست.ابن الندیم و ابن القفطی و ابن ابی اصیبعه از او ذکری به میان نیاورده اند.یاقوت در معجم الادباء از او یاد کرده است.

در سه حکیم مسلمان می نویسد:عامری دو کتاب دارد،یکی در اخلاق به نام السعاده و الاسعاد و دیگری در فلسفه به نام الامد الی الابد.کتابی هم در دفاع از اسلام و تفوق آن بر سایر ادیان نوشته است به نام الاعلام بمناقب الاسلام.

و هم می نویسد که همچنانکه به فلسفه یونانی علاقه مند بود،به فلسفه سیاسی ساسانیان نیز علاقه مند بود و خود شاگرد ابو زید بلخی بود.

بعضی مدعی شده اند که میان عامری و ابن سینا نامه ها مبادله شده ولی محتمل به نظر نمی رسد،زیرا ابن سینا در وقت وفات عامری یازده ساله بوده است.

گفته اند عامری شاگرد ابو زید بلخی بوده است،ولی بعید است که عامری شاگرد بلا واسطه بلخی باشد زیرا بلخی در سال ۳۲۲ درگذشته است و عامری در سال ۳۸۱ و علیهذا میان وفات استاد و شاگرد۵۹ سال فاصله است.

۳.ابو الخیر،حسن بن سوار معروف به ابن الخمار.هم حکیم است و هم طبیب و هم مترجم از سریانی به عربی،ولی بیشتر طبیب است تا فیلسوف یا مترجم.شاگرد یحیی بن عدی منطقی سابق الذکر بوده و شاگردان زیادی تربیت کرده است. ابتدا مذهب نصرانی داشت و در آخر عمر(مطابق نقل نامه دانشوران)مسلمان شد.

ابن الندیم که معاصر وی بوده و به تبع او ابن القفطی،او را فوق العاده با هوش و فطن خوانده است.نامه دانشوران مدعی است که عمر طولانی کرده ولی تاریخ وفات او را نمی نویسد.مرحوم محمد قزوینی در بیست مقاله،مقاله مربوط به تتمه صوان الحکمه(جلد ۲،صفحه ۱۴۱)مدعی است که وفات ابو الخیر در سال ۴۰۸ بوده است.

گویند بوعلی که معمولا معاصران خود را به چیزی نمی گرفت،از ابو الخیر به نیکی یاد کرده و گفته:«ابو الخیر را در ردیف دیگران نباید شمرد.خداوند ملاقات او را روزی کند» (۳۲).

۴.ابو عبد الله ناتلی.این مرد همان است که ابن سینا در آغاز تحصیل،قسمتی از منطق و قسمتی از ریاضیات را نزد او آموخت.شخصیت ممتازی ندارد،همه شهرتش را از ناحیه شاگرد نامدارش کسب کرده است.

ناتلی طبیب هم بوده است.ابن ابی اصیبعه در ضمن احوال ابو الفرج بن الطیب،او را در ردیف طبیبان معاصر ابو الفرج شمرده است.بعضی مدعی شده اند که ناتلی شاگرد ابو الفرج بن الطیب بوده است و به گفته ابن ابی اصیبعه استناد کرده اند (۳۳) ولی اشتباه است.ابن ابی اصیبعه ناتلی را در ردیف معاصران ابو الفرج آورده است نه شاگردان او.ابن ابی اصیبعه ابو الفرج را از معاصران بو علی که شاگرد ناتلی بوده است می شمارد تا چه رسد به ناتلی.

طبقه ششم

این طبقه را طبقه نوابغ باید نام نهاد.هیچ طبقه از طبقات فلاسفه مانند این طبقه افراد برجسته نداشته است:

۱.ابو علی احمد بن محمد بن یعقوب مسکویه رازی.اصلا اهل ری بوده و مدتی به اتفاق ابو ریحان بیرونی و ابن سینا و ابو الخیر و ابو سهل مسیحی و ابو نصر عراقی در دربار خوارزمشاه می زیسته است.وفاتش در اصفهان در سال ۴۲۰ واقع شده است.تاریخ تولدش معلوم نیست ولی می گویند عمر طویل یافته است (۳۴).

از ابو حیان توحیدی نقل شده که ابن مسکویه مدتی نزد ابو الخیر شاگردی کرده است (۳۵).بعضی می گویند نزد ابو الحسن عامری نیز تحصیل کرده است (۳۶) ولی این نقل با آنچه از معجم الادباء نقل شده-که در مدت پنج سال اقامت ابو الحسن عامری در ری به نزد عامری نرفت و گویی میان آنها سدی بود-منافی است (۳۷).

داستان حضور ابن سینا به مجلس ابن مسکویه و افکندن گردویی پیش او که مساحت این گردو را تعیین کن و گذاشتن ابن مسکویه کتاب اخلاقی طهاره الاعراق خود را نزد ابن سینا و گفتن این که تو به اصلاح اخلاقت از من به تعیین مساحت این گردو محتاجتری،معروف است.بوعلی به حکم این که کمتر کسی از معاصران خویش را گرامی می داشته و وقعی می نهاده،درباره ابن مسکویه نیز گفته مساله ای با او در میان گذاشتم و هر چه کوشش کردم نتوانست بفهمد.

ابن مسکویه،خودش یا پدرش(علی الاختلاف)زردشتی بوده و مسلمان شده و به عقیده بعضی شیعه بوده است.قدر مسلم این است که تمایل شیعی داشته است.از معروفترین کتابهای او تجارب الامم در تاریخ و الفوز الاصغر در فلسفه و طهاره الاعراق در اخلاق است.

۲.ابوریحان محمد بن احمد بیرونی خوارزمی.از شخصیتهای درجه اول فرهنگ و تمدن اسلامی است.از نظر برخی مستشرقین،در تمام جهان اسلام نظیر ندارد.رشته تخصصی اش ریاضیات،نجوم،تاریخ،هیئت،داروشناسی،بررسی عقاید و ادیان اقوام و ملل و امثال آنها بوده.چندین کتاب تحقیقی نفیس آفریده که جهان هنوز به اعجاب در آنها می نگرد از قبیل تحقیق ماللهند،الاثار الباقیه،قانون مسعودی و غیره.بیرونی در سال ۳۶۲ متولد شده و در ۴۴۲ درگذشته است.او زبانهای یونانی و سریانی،علاوه بر زبان فارسی و زبان عربی و زبان خوارزمی-که زبان مادری او بوده-می دانسته است.زبان عربی را بهترین زبانها برای مسائل علمی می داند و علاقه خاصی به این زبان نشان می دهد.می گوید اگر مرا به عربی ناسزا گویند بیشتر دوست دارم از اینکه به برخی زبانهای دیگر مرا بستایند.

استادان او معلوم نیست جز یک نفر به نام ابو نصر بن علی بن عراقی که ظاهرا همان ابو نصر عراقی است که در دربار خوارزمشاه بوده است و معلوم نیست که ابو ریحان شاگردانی داشته یا نداشته است.

ابو ریحان از کسانی است که عمر نسبتا طویل(قریب هشتاد سال)یافته و تمام وقتش وقف علم بوده است،جز به علم به کار دیگر(وزارت و غیره)نپرداخته است.او در سال فقط دو روز تعطیل داشته است.

ابو ریحان و ابن سینا در حدود سال ۴۰۰ در خوارزم با یکدیگر ملاقات داشته اند.ابو ریحان چند سالی از بوعلی بزرگسال تر بوده و در حدود هیجده سؤال در مسائل فلسفی و غیره-که برخی از آنها اعتراض به ارسطوست-از بو علی کرده است.بو علی به آنها پاسخ گفته و تدریجا کار اندکی به خشونت کشیده است (۳۸) ،ولی اهل تحقیق مدعی هستند که این سؤالات بعد از رفتن بو علی از خوارزم بوده است.ابو ریحان در کتاب الاثار الباقیه آنجا که اشاره به برخی سؤالات خود از بو علی می کند،از او به عنوان «الفتی الفاضل »(جوان فاضل)یاد می نماید.

ابو ریحان به مبانی اسلامی سخت معتقد و پابند بوده است.در نوشته های خود عموما مانند یک مؤمن واقعی از دین مقدس اسلام یاد می کند و به تناسب،آیات کریمه قرآن را می آورد.او مخصوصا احساسات ضد شعوبیگری داشت و در برخی نوشته های خود سخت از شعوبیگری اظهار تنفر می نماید (۳۹).ابو ریحان به احتمال زیاد شیعه بوده است.

۳.ابو علی حسین بن عبد الله ابن سینا،اعجوبه دهر و نادره روزگار.شناختنش یک عمر و شناساندنش کتابی بسیار قطور می خواهد.خودش گزارش زندگی خود را تا حدود سی و پنج سالگی که به گرگان آمده،به تقاضای یکی از شاگردان املاء کرده است و شاگرد معروفش ابو عبید جوزجانی،بعد آن را تکمیل و تا آخرین روز زندگی اش گزارش کرده است.از این گزارشها می توان تا حدی زندگی عادی و علمی و سیاسی او را به دست آورد.زندگی نا آرام و پر ماجرایی داشته و عمری نسبتا کوتاه.با این عمر کوتاه و این زندگی پر ماجرا،اینهمه معلومات و خلق اینهمه آثار حقیقتا حیرت انگیز است.

عجیب این است که با اینکه ابن ابی اصیبعه و ابن القفطی هر دو متن این دو گزارش را بدون اختلاف ضبط کرده اند،جمله آخر را که مدت عمر شیخ است به اختلاف ضبط کرده اند.بنابر نقل ابن ابی اصیبعه عمر شیخ ۵۴ سال و بنابر نقل ابن القفطی ۵۸ سال بوده است.بعضی دیگر(نامه دانشوران)از روی بعض قرائن احتمال می دهند که عمر شیخ ۶۳ سال بوده است.

نکته ای که لازم است گوشزد شود این است که شخصیت بو علی همه حکمای اسلامی پیش از او را تحت الشعاع قرار داد. بعد از بو علی،چه در طب و چه در فلسفه،کتابهای او محور بحث و تدقیق و تحشیه و شرح بود.

نکته دیگر اینکه قبل از بو علی،بغداد مرکز طب و فلسفه بود.بو علی به بغداد نرفت-پدرش بلخی و مادرش بخارایی است، نیمه اول عمرش در آن حدود گذشته است-به عللی به سوی خراسان و گرگان رهسپار شد و در چند شهر توقفهای کوتاهی کرد.عاقبت در اصفهان و همدان-و بیشتر در همدان-رحل اقامت افکند.صیت شهرتش طالبان علم و حکمت را از هر سو به سوی او می کشید.شاگردان زیادی تربیت کرد.شخصیت بوعلی در زمان حیاتش و شهرت کتابهایش بعد از خودش-که محور بحث میان اهل فضل بود و متخصصان آن کتب بیشتر در ایران یافت می شدند-سبب شد که مرکز ثقل فلسفه و طب از بغداد به ایران منتقل گشت.

۴.ابو الفرج بن الطیب.این مرد عراقی(و علی الظاهر بغدادی)است.هم طبیب بوده و هم فیلسوف،ولی جنبه طبابتش می چربد.بو علی که معاصر اوست طبابتش را می ستاید،بر خلاف فلسفه و حکمت که از این جهت او را به چیزی نمی گیرد (۴۰). به طور کلی بو علی احدی از معاصرین را در فلسفه در نظر ندارد.در ترجمه تتمه صوان الحکمه (۴۱) می نویسد بو علی درباره کتابهای فلسفی ابو الفرج گفته:«سزاوار این است تصانیف او را بر فروشنده رد کنند و ثمنش نیز بر وی بگذارند».و هم او می نویسد:«وقتی که کار میان بو علی و ابو ریحان به خشونت کشید و ابو ریحان سخنان تندی در نامه خود به کار برد و خبر به ابو الفرج رسید،گفت:هر کس با دیگران چنان کند،با او نیز چنین کنند».

ابن القفطی پس از اشاره به سخن بو علی درباره ابو الفرج،می گوید:«اما من و هر منصفی نمی گوییم جز این که ابو الفرج علوم گذشته را احیا کرد و مخفیا

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.