اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل مبارزه همه جانبه بر ضد رژیم
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 69
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت کامل مبارزه همه جانبه بر ضد رژیم؛ انتخابی مطمئن برای ارائهای حرفهای
اسلایدهایی آماده برای استفاده:
فایل فایل پاورپوینت کامل مبارزه همه جانبه بر ضد رژیم شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائههای رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده میباشد.
ویژگیهایی که فایل فایل پاورپوینت کامل مبارزه همه جانبه بر ضد رژیم را متمایز میکند:
- طراحی بصری حرفهای:فایل پاورپوینت کامل مبارزه همه جانبه بر ضد رژیم با بهرهگیری از رنگبندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
- سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شدهاند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
- وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربهای بدون نقص را فراهم میسازد.
استاندارد بالا در تولید محتوا:
فایل فایل پاورپوینت کامل مبارزه همه جانبه بر ضد رژیم با رعایت اصول حرفهای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش میباشد.
نکته مهم:
در صورت مشاهده نسخههایی با کیفیت پایینتر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخههای غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل مبارزه همه جانبه بر ضد رژیم تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.
هماکنون فایل فایل پاورپوینت کامل مبارزه همه جانبه بر ضد رژیم را دریافت کرده و ارائهای حرفهای و متمایز تجربه نمایید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل مبارزه همه جانبه بر ضد رژیم :
او برای رفتن به مشهد، از راننده همیشگی، یعنی ابوالقاسم محمد زمان (زمانی) کمک گرفت.محمد زمان می گوید «از زمان مدرسه چیذر با او [شهید اندرزگو] تا حدود سالهای ۱۳۵۱ آشنا بودم.در طول چند سال آشنایی ام با او چون ماشین داشتم در اکثر مسافرتهایش به شهرهای مختلف ایران با او بودم.خاصه در سالی که یک بار مسافرت به مشهد کرد..» . (۱)
اندرزگو بدین وسیله به مشهد حرکت کرد.هنگام حرکت نیز به اسد الله اوسطی سفارش کرد که خواهر خانمش را به منزلشان برگرداند.چرا که اندرزگو به محکم کاری عادت داشت و در مدتی که مجبور به توقف در تهران بود، خواهر خانمش را به خانه پدرش برنگرداند، چون می دانست ساواک منتظر ورود اوست و به محض دستگیری او با فشار، اطلاعات لازم را دریافت می کند.بنابراین، هنگام ترک تهران به آقای اوسطی سفارش کرد که او را به منزل عمویش بازگرداند و به منزل پدرش نبرد. (۲)
چون در این صورت عموی او می توانست به پدر خانمش اطلاع دهد که فرزندشان نزد آنهاست و نیز احتمال داشت که ساواک قدری دیرتر متوجه بازگشت او شود و این فاصله زمانی فرصتی طلایی برای پیمودن مسافتی طولانی به سوی مشهد بود.در ضمن اندرزگو توصیه های اکیدی به خواهر خانمش کرد که حاکی از دور اندیشی او بود.به او گفت «ساواکیها تو را خیلی اذیت می کنند، موهای تو را می کشند، می زنند و زندانت می کنند، اما تو به اونها هیچ حرفی نزن.نگو کت و شلواری شده.نگو فرار کردند.اگر پرسیدند، بگو با همان لباس روحانی فرار کرده است » . (۳)
البته همینطور هم شد و ساواک به اطلاعات خواهر خانم اندرزگو خیلی امید داشت و منتظر بازگشت او بود.
خواهر خانم اندرزگو به محض بازگشت فورا توسط ساواک بازداشت شد و بازجویی از وی برای تخلیه اطلاعاتش شروع گردید.آنها با تهدیدات زیاد، نشانی دوستی را که اندرزگو چند شب را در منزل او گذرانده بود، می خواستند، و اینکه با چه ماشینی از قم آمده یا موقع رفتن با چه ماشینی رفته است، که البته این خانم مقاومت می کرد و عمدا جوابهای مبهم و ساده لوحانه می داد تا ساواکیها به خواسته خود نرسند.البته زیرکی و کاردانی اندرزگو خود عاملی بود که اطرافیان او از کارهایش مطلع نشوند، مثلا خواهر خانم او واقعا نمی دانست که آنها با چه ماشینی فرار کرده اند، زیرا موقع حرکت به سوی مشهد، اندرزگو ماشین دوست خود را با فاصله ای زیاد و دور از چشم پارک کرده بود تا هم مواظب تحرکات غیر معمول در اطراف خود باشد و هم افراد آشنا ندانند او با چه ماشینی حرکت کرده است تا اگر علیرغم میل خود مجبور شدند حرفی بزنند، واقعا خبر نداشته باشند که او با چه ماشینی فرار کرده است. به هرحال، ماموران شهربانی و ساواک تمام تلاش خود را برای کسب اطلاعات از این خانم به کار بردند و حتی کار به شک الکتریکی و فشارهای اخلاقی و شکنجه های روحی هم رسید. (۴)
بارها او را در خیابانهای تهران گرداندند تا خانه اوسطی یا محل کار او را به ماموران نشان بدهد، و یا احیانا شهید اندرزگو را در خیابان و در حین عبور شناسایی کند، ولی به مقصود خود نرسیدند.بعدا نیز او را بسیار به ساواک بردند و مورد آزارهای مکرر قرار دادند.
با این همه، ساواک به سید اسد لله اوسطی دست یافت.به روایتی، نحوه دستگیری او چنین بود که ساواک پس از فهمیدن اینکه اندرزگو در تهران در منزل شخصی به نام اسد الله اوسطی میهمان بوده است، و چون اندرزگو نیز قبلا در بازار، چای فروشی می کرده و از دوستان صادق امانی هم بوده است، پس حدس زد که این فرد مورد نظر هم باید شغل چای فروشی داشته و در بازار مشغول کار باشد.ساواک با در جریان قرار دادن رئیس صنف چای فروشان، دریافت که سه تا اسد الله اوسطی وجود دارد و بدین سان فرد مورد نظر شناسایی شد، (۵) اما پس از دستگیری اوسطی، پدرش، چمدان اسلحه ای را که اندرزگو نزد پسرش نهاده بود، مخفی می کند، ولی با اعتراف اسد الله اوسطی مبنی بر اینکه چمدان اسلحه در خانه است، پدر او مجرم شناخته شد و به سه سال زندان محکوم گردید.خود اسد الله اوسطی هم به جرم پناه دادن به اندرزگو به ده سال زندان محکوم شد. (۶)
به هر حال، شهید اندرزگو پس از رسیدن به مشهد، ابتدا در یک مسافرخانه اطراق کرد و بعد به خانه ای شخصی نقل مکان نمود. در مدت اقامت ده روزه وی با کمک آقای طبسی سخت در پی تهیه و تدارک سفر به افغانستان بود.تا اینکه عاقبت وسایل مهیا شد و اندرزگو و خانواده اش به زابل رفتند.در زابل یکی از آشنایان به نام حسینی پذیرای خانواده او شد تا پس از رفتن اندرزگو به افغانستان مقدمات انتقال خانواده اش را به آنجا فراهم سازد.عاقبت خانواده وی با تحمل مرارتهای زیاد به افغانستان وارد شد و حتی حدود یک هفته نیز در دهات افغانستان توقف کردند، ولی ظاهرا دلالهایی که واسطه انتقال آنها به کشور دیگری بودند، پول او را ربودند و اندرزگو مجبور شد به مشهد برگردد (۷) به نظر می رسد در این سفر بود که اندرزگو در جمعی از دوستان خود در افغانستان گفت همسرم اسم اصلی و کار من را نمی داند و آنگاه خودش را معرفی کرد.موقع بازگشت نیز اسم خود را حسین حسینی و نام همسرش را معصومه محمد بیگی گذاشت. (۸)
در بازگشت به مشهد، واعظ طبسی از او می پرسد که چرا از افغانستان برگشتی؟ اندرزگو جواب می دهد «جامعه افغانستان اسلامی نیست و من تحمل جامعه غیر اسلامی را ندارم.در ضمن برای گذران زندگی می بایستی کاری انجام دهم که برایم در آن سامان مقدور نبود» (۹) به هر روی، با این که تحت تعقیب ساواک بود، تصمیم گرفت درمشهد سکونت و زندگی کند.وی در بازارچه سرشور مشهد خانه ای اجاره کرد و فعالیتهای خود را مجددا سازماندهی و آغاز نمود.در این ایام بود که وی با کلاه افغانی و عینک دودی به اسم دکتر حسینی با دوستانش تماس می گرفت. (۱۰)
علیرغم مشکلاتی که در سفر افغانستان به آن برخورده بود، تصمیم داشت که به محض ایجاد زمینه های مناسب دوباره بخت خود را بیازماید.
مدتی پس از اقامت در مشهد، دوستانش از زابل زنگ زدند که مقدمات سفر فراهم شده است.او این بار بدون خانواده به زابل رفت. و چون کارها ظاهرا جور شده بود، بعد از مدتی به خانواده اش پیغام داد که آنها هم به زابل بروند.خانم و فرزندان او حدود یک ماه در منزل یک خانواده زابلی ساکن شدند و به سبب وضعیت بسیار ناگوار و بد آن خانه، یکی از فرزندان وی (مهدی) بشدت بیمار شد.علاوه بر این، فرد صاحب خانه که جزو دلالهای طرف معامله بود، از ترس لو رفتن، قصد داشت زن و فرزندان اندرزگو را نابود کند و چون فکر می کرد اندرزگو برنمی گردد و خانواده اش سبب گرفتاری آنها خواهد شد، سعی کرد با خوراندن چند قرص به همسر اندرزگو او را بکشد و راحت شود، (۱۱) ولی خوشبختانه او قرصها را برغم پافشاری آن فرد نخورد تا اینکه در نیمه های شب فردی از سوی اندرزگو آمد و آنها را برد.این بار هم کارها مطابق میل پیش نرفت و ناچار دوباره به مشهد بازگشتند.اندرزگو در بازگشت سلاحهایی را که تهیه کرده بود(۴ قبضه اسلحه کمری، تعدادی خشاب) به همسرش داد تا به بدنش ببندد و مخفی کند و سپس عازم شدند.در مسیر زابل تا مشهد پستهای متعدد بازرسی وجود داشت.او در هر یک از آن پستهای با روش خاصی خود و همسرش را بدون دردسر عبور می داد. (۱۲)
در این سفر اندرزگو قیافه جدیدی داشت، صورتش را تراشیده بود، عینکی به چشم و کت و شلوار قهوه ای رنگ بسیار شیک به تن داشت.در حالی که همسرش چادری کهنه داشت و اصلا قیافه اش به او نمی خورد. (۱۳)
گفتنی است در اولین پست بازرسی که مسافران برای تفتیش خود و اثاثیه شان پیاده شدند، اندرزگو به بهانه دل درد همسرش وارد پاسگاه شد و با تعجب دید که عکس بزرگی از او با عنوان فراری و تحت تعقیب به دیوار نصب شده است.او با دیدن عکس فورا بازگشت.بعد از تمام شدن کار ماموران، این دو نفر نیز با خونسردی سوار شدند و حرکت کردند.
در پاسگاههای دیگر وضع سخت تر بود و او ناچار شد در میانه راه اسلحه ها و فشنگها را در جایی دفن کند تا صدمه ای به همسر باردارش وارد نشود.به هر حال، او پس از سفری سخت به مشهد بازگشت و به همراه خانواده اش تا هنگام شهادت در آنجا مقیم بود و در واقع، مشهد بازگشت و به همراه خانواده اش تا هنگام شهادت در آنجا مقیم بود و در واقع، مشهد یکی از پایگاههای فعالیتهایش به شمار می رفت.
بدون تردید برای اندرزگو امکان نداشت به خانه پدری اش برگردد.گاهی دور و بر خانه شان دیده می شد، ولی نمی توانست با بستگان خود تماس برقرار کند.فقط از دور برادرانش را می دید و می رفت. (۱۴)
یک بار برادرش، سید حسین، را به طور اتفاقی در مشهد و در حرم می بیند، ولی به او تذکر داد که چون در تعقیبش هستند به منزلش نیاید.
در این ایام، شهید اندرزگو در بسیاری شهرها دیده می شد.گاه دوستانش در قم او را با ظاهری عجیب و غریب ملاقات می کردند. حسین غفاریان می گوید یک بار دیدم اندرزگو با ریش تراشیده و سبیل، با عینکی دودی و موهای بلند و بیتل مانند، و با کروات و کفشهای خیلی شیک، جلوی در خانه ما آمد. (۱۵)
او با این قیافه عجیب و غلط انداز می خواست وسایل و اسلحه هایی که در منازل دوستانش پنهان کرده بود، پس بگیرد.حسین غفاریان نیز به نشانیهایی که او می داد مراجعت می کرد امانتیها را برایش می آورد.مراجعتهای مکرر وی به تهران نزد دوستانش نیز از جمله فعالیتهای مبارزاتی وی محسوب می شد.البته افرزون بر این فعالتیها در داخل کشور، سفرهای متعددی به خارج از کشور داشت.
دهه پنجاه که سال شمار سقوط سلسله پهلوی بود، به آرامی به سالهای ۱۳۵۷ نزدیک می شد.مبارزان بسیاری در کشور ایران علیه ظلم ستم شاهی فعالانه مبارزه می کردند.اندرزگو به عنوان یکی از زبده ترین نیروهای جنگنده و مبارز که با اصول و مبانی فکری اسلامی راه پیروزی را می پیمود، نقطه اتکا و چشم و چراغ بسیاری از اینان بود.بویژه آنکه بر اثر سرکوبی همه جریانهای مخالف به دست رژیم سفاک پهلوی تقریبا همه مبارزان خسته و درمانده شده بودند.در این میان تنها معدود افرادی چون اندرزگو بودند که با تمام توان در مقابل دستگاه امنیتی رژیم قد علم کردند و آنها را به مبارزه فرا می خواندند.او در این زمان وارد مرحله مبارزه فرسایشی با دستگاه اطلاعاتی امنیتی رژیم شده بود.
اندرزگو در مشهد درسش را نیز ادامه داد.وی در مسجد بازار سرشور رفت و آمد داشت ونزد ادیب نیشابوری می رفت یا در تکیه اصفهانیها نزد آقای موسوی درس فرا می گرفت.بعد از ظهرها به چند طلبه در منزل عربی و جامع المقدمات و نهج البلاغه و غیره درس می داد. (۱۶)
در عین حال، با روحانیت مبارز مشهد نیز مرتبط بود.وی از طلبه هایی که احتمالا با دستگاه امنیتی رژیم ارتباط داشتند، بشدت بدش می آمد و هیچگاه پشت سر آنها نماز نمی خواند.یک روز در بازار سرشور که با همسرش از دکتر برمی گشت به یکی از این طلبه ها برخورد و علنا بر سرش فریاد زد که چرا تو به کشتن جوانها و طلبه ها در قم اعتراضی نمی کنی.شما که به شاهنشاه آریامهرتان دسترسی دارید، چرا تذکر نمی دهید؟ چرا باید طلبه ها را در قم بکشند و به فیضیه حمله کنند؟ (۱۷) در واقع، این سخنان بخشی از حملات بی امان او علیه جبهه دشمن محسوب می شد.او در مشهد و بازار سرشورها فقط پشت سر آقای خامنه ای نماز می خواند و به او ارادت داشت و اصلا پشت سر آخوندهایی که عقیده ای به امام و مبارزه نداشتند، نماز نمی خواند.
بدین ترتیب، زندگی معمولی این شهید بزرگوار در مشهد ادامه داشت.اغلب مشغول زیارت امام رضا (ع) بود.گاه در برخی اعیاد مذهبی در اطراف مشهد منبرهم می رفت، ولی با پیدا شدن سر و کله ماموران رژیم ناچار بود فورا در شهر مشهد مخفی شود. (۱۸)
جالب توجه است که در این سالها او از روبرو شدن با ماموران رژیم واهمه ای نداشت.یک بار در اوایل اقامتش در مشهد، یکی از صاحبخانه هایش که دولت زمین وی را مصادره کرده بود و پشتیبانی نداشت، به اندرزگو گفت: معلوم است شما خیلی زرنگ هستید، فردا برو دادسرا و به جای من صحبت کن تا شاید زمین را به من پس دهند.او هم قبول کرد و به دادسرا رفت.وی در حالی شروع به صحبت کرد که عکس خودش بالای سر رئیس اداره بود.به هر حال، او صحبتهای خود را کرد و برگشت و آب هم از آب تکان نخورد. (۱۹)
سالهای ۱۳۵۳ اوج فعالیتهای اندرزگو در زمینه تهیه و انتقال سلاح بود.پیوسته تغییر چهره و قیافه می داد (۲۰) و زیر لباسهای طلبگی خود کلت و مسلسهای زیادی حمل و نقل می کرد.حسین غفاریان از آن ایام خاطره ای نقل می کند که یک بار به خانه ما در قم آمد، دیدم خیلی چاق شده است وقتی لباسش را کنار زد از سینه به پایین تمام کلت کالبیر ۴۵ تا کوچکترین کلت و مسلسهای خفیف بود که به بدنش بسته و لباده رویش کشیده بود.او به همین شکل در ماشین می نشست از میان عشایر کردستان به قم می آمد.در مواقع عادی هم یک کت مندرس و شلوار پاره می پوشید و خودش را به شکل کارگری ساده در می آورد و همیشه کیفی که گوشه اش پاره بود و از یک طرفش خودکاری بیرون آمده بود و از طرف دیگر چیز دیگری، در دست داشت که در آن دوتا اسلحه کوچک، یک مسلسل خفیف و کوچک و یک کلت کالیبر چهل و پنج را مخفی کرده بود. (۲۱)
علاوه بر تهیه سلاحهای مختلف، با گروههای مبارز نیز ارتباط فعال داشت.
یک بار در مشهد خانه یکی از مبارزان نزدیک به او لو رفت که ظاهرا یکی از همسایه های ساواکی قضیه را اطلاع داده بود.خانه در محاصره پلیس قرار گرفت و حمله شدیدی به آنها آغاز شد، به طوری که دو یا سه نفر کشته شدند و یکی از آنها فرار کرد و نزد اندرزگو آمد و گفت لو رفته ایم. (۲۲)
این خبر سبب شد اندرزگو فرصتی برای سر و سامان دادن به امور مخفی خود بیابد.یک بار دیگر در مشهد به طور اتفاقی دو ماشین پلیس به تعقیب او پرداختند، ولی چون او موتور گازی داشت، توانست از کوچه ها با تلاش و سختی فرار کند. (۲۳)
به هر حال، می کوشید در مشهد تا حد امکان جنبه امنیتی فعالیتهای خود را رعایت کند.
در این دوره، اندرزگو مسافرتهایی به خارج از کشور نیز داشت.وی در این ایام بار دیگر قصد حج کرد که در واقع مقصودش دیدار با امام خمینی در نجف بود.سرانجام توفیق دیدار یافت و دستوراتی از ایشان گرفت.در این ملاقات، امام بسیار سفارش کرد که خودش را حفظ کند. (۲۴) وی مدتی نیز در پاکستان بود و با مبارزان و فعالان آنجا برای بسط نهضت و مبارزه امام همکاری می کرد.اتفاقا وقتی که در پاکستان بود ظاهرا بااتوبوس تصادف کرد و مدتی در خانه دوستانش بستری بود و معلوم شد پای او شکسته است.بعد از این حادثه یکی از همسایه های او در مشهد برای همسرش پیغام آورد که او را در سوریه دیده که عصا به دست داشته است. همسرش حدس می زند که او در یک درگیری مجروح شده و نمی خواسته است راستش را به این فرد بگوید.از این رو، گفت تصادف کرده ام. (۲۵)
اندرزگو در این سالها به کشورهای عراق، لبنان، افغانستان و عربستان سفر کرد و هدفش گسترش جبهه مبارزه علیه رژیم شاه بود.
او در این ایام کسب و کار مشخصی نداشت.در جریان حمله ساواک به خانه اش در قم نیز اموالش را غارت کردند و بخشی از کتابهایش را تقریبا به ارزش ۱۵۰ هزار تومان آن روز بردند.دوستان او می کوشیدند از طرق مختلف به وی کمک مالی کنند تا در پیمودن مسیر مبارزه راسخ قدمتر شود و چون اندرزگو سید بود، می توانستند از سهم سادات نیز به او بدهند.بدین منظور، با وی قرار می گذاشتند هفته ای یکی دو بار به قم یا به جای دیگری برود تا کمکهای مالی را در اختیارش بگذارند. (۲۶)
امام نیز پس از دیدار او در نجف فرمود «اگر چیزی، کمبودی دارد، خانه ندارد، برایش تهیه کنند تا خانواده اش در آسایش قرار گیرند» . (۲۷)
که این امر سبب خوشحالی زیاد اندرزگو گردید، زیرا این سخن امام را به منزله تایید مبارزاتش از سوی امام و علاقه او به خود می دانست.ایشان نیز در ملاقات دیگری به امام گفتند که چیزی کم ندارم و از طرف آقایان به من رسیدگی می شود.بنابراین، اندرزگو علاوه بر دسترسی به مقادیر معتنابهی سلاحهای گوناگون، از نظر مالی نیز در حد مطلوبی قرار گرفت که همین امر گامی مؤثر در رشد نهضت در درون کشور بود.
حمایت جدی و وسیع تسلیحاتی و مالی او به سازمان مجاهدین خلق و سایر گروههای مبارزاتی نیز جالب توجه است، ولی پس از کودتای درون سازمانی مجاهدین و تغییر ایدئولوژی با آنها قطع ارتباط کرد.آنها مصرا از شهید اندرزگو خواسته بودند که کمونیست شود و در راه آنان قدم بگذارد، ولی با پاسخ منفی اندرزگو به خواسته آنان روابط دو جانبه قطع شد و آنان به دشمنان یکدیگر تبدیل شدند. (۲۸)
بعدها از طرف چپی ها (گروههای فدایی خلق) نیز مورد حمله قرار گرفت و مجبور شد پیوسته لباسها و هواداران مرتبط با خود را عوض کند. (۲۹) وی در این باره به یکی از دوستانش گفته بود که «من الان آنقدر که از گروه مارکسیستها می ترسم از ساواک نمی ترسم.اینها سعی دارند مرا بکشند، چون این گروه در میانشان عده ای مخالف پیدا شده و تغییر ایدئولوژی داده اند و ایدئولوژی آنها با ما نمی خواند و من که تا حالا به اینها کمک اقتصادی می کردم، دیگر نمی توانم این کار را ادامه دهم، و به این جهت کمر به قتل من بسته اند و مرا تحت محاصره سختی قرار داده اند و من در لیست افرادی هستم که می خواهند ترور کنند» . (۳۰)
در سال ۱۳۵۵ در مشهد حادثه ای سخت برای اندرزگو روی داد.ظاهرا در یکی از خانه های محل آموزش سلاح و مواد انفجاری او در چهار راه خواجه ربیع، نارنجکی منفجر شد.مردم به پلیس اطلاع دادند و وقتی مامورین به خانه حمله کردند، افرادی که در خانه بودند فرار کردند و یک نفر هم کشته شد.هر چند بعدا معلوم نشد که این افراد از یاران او بودند یا از هواداران او.به هر حال اندرزگو نیز با ماموران درگیر می شود و موقع فرار با موتورگازی خود با موتور سیکلتهای قوی هیکل پلیس تصادف می کند و پرت می گردد، ولی دور از چشم پلیس و در شلوغی جمعیت خود را گم می کند.مردم نیز وی را داخل مغازه ای پنهان کردند و در مغازه را بستند تا کسی متوجه نشود.بعد چند نفر از کسبه او را به خانه اش بردند و به نجاری در آنجا سفارش دادند برایش چوب های لازم درست کند و یک شکسته بند هم به خانه آوردند.استخوان ران او شکسته و بیرون زده بود و او تا مدتها با همین وضع تردد می کرد.تا اینکه روزی به دوستش حسین غفاریان در قم تلفن زد که من دارم می میرم زود خودت را به مشهد برسان و بسیار تاکید کرد که درست را ناتمام رها کن و بیا.وقتی حسین غفاریان به مشهد می رسد، اندرزگو به وی می گوید «باید بروم بیمارستان بخوابم و مداوا کنم » . برای این کار پول زیادی در حدود پنجاه هزار تومان لازم بود، ولی او پولی نداشت.از این رو، حسین غفاریان از برادرش که مقلد امام بود، وجوهات را گرفت و نزد آقای پسندیده برد و ایشان نیز اجازه مصرفش را دادند و از کسان دیگری مانند آقای غنیان و آقای سید علی خامنه ای (مبلغ نه هزار تومان) در مشهد پول گرفتند.بعد وقتی خواستند به بیمارستان بروند احتمال شناسایی او وجود داشت، چون عکس و اسم و مشخصات و مدارک دیگر لازم بود، ولی خوشبختانه با دکتر تازه واردی که از دانشجویان هوادار امام بود، آشنا شدند و مطلب را با او در میان نهادند.او نیز پذیرفت که با چهار هزار تومان ترتیب کارها را بدهد و عکس و شناسنامه و مدارک جعلی لازم را فراهم کند.بعد اندرزگو را نیز معالجه کرد و او به سلامت بیرون آمد. (۳۱)
پس از این ماجرا، اندرزگو مدتی به کارهای معاملات و بازار (۳۲) پرداخت و کسب درآمد کرد.کارش در بازار ظاهرا تا قبل از مسافرت به لبنان ادامه داشت.او برغم این فعالیتهای ظاهری و کسب کار به فعالیتهای مبارزاتی خود همچنان ادامه داد و هرگز در پیچ و خم زندگی روزمره گم نشد.در اواخر سال ۵۶ سفر طولانی خود را به لبنان شروع کرد و در اسفند ۵۶ از راه افغانستان و پاکستان به سوریه و سپس از آنجا به لبنان رفت.علی جنتی در این باره می گوید: «حدود سال ۱۳۵۵ بود که با تعدادی از مبارزینی که در سوریه بودیم متشکلتر شدیم…بعد من تصمیم گرفتم به ایران بیایم تا بتوانم شرایط خارج کشور را برای مبارزان داخل کشور تشریح کنم. و آن عده از مبارزانی را که در داخل کشور عرصه بر آنها تنگ شده بود به رفتن به خارج ترغیب نمایم و…در مدتی که سرگرم این کارها بودم با افراد متعددی ملاقات و صحبت کردم و بعد برگشتم.در سال ۵۶ از جمله کسانی که به آن منطقه خارج از کشور [سوریه، لبنان] آمدند، شهید سید علی اندرزگو بود…او ابتدا با محمد منتظری ارتباط برقرار کرد و بعد من او را دیدم و وی را به لبنان بردم و نزد خود برای چند روز نگه داشتم و بعد نزد آقای فارسی رفت » . (۳۳)
جلال الدین فارسی در این باره می گوید: «در اسفند ۵۶ شهید اندرزگو به بیروت آمد.در آن زمان میان برادران مجاهدی که با محمد منتظری کار می کردند مسائلی پیش آمده بود که باید حل و فصل می شد.آقای اندرزگو به خدمت امام رفته و در حل این مسائل مجاهدت ورزیده بود.در بیروت به همین منظور و به اتفاق سید محمد غرضی و علی جنتی به منزل من آمدند و سعی شد قضایا حل و فصل شود.لذا جمع آقایان اخیر الذکر و عده ای از مبارزان در دمشق مستقر شده و در عرصه سیاسی و نظامی خدمات شایانی کردند…بعد اندرزگو را به درخواست خودش برای یک دوره آموزش کوتاه مدت به پایگاه الفتح در دامور بردم…چون علاقه داشت با سلاحهای ضد تانک آشنا شود» . (۳۴)
ظاهرا قصد اندرزگو بررسی امکانات تعلمیاتی و تسلیحاتی آنان بود.او در آن جا مشاهده کرد امکانات وسیعی در این دو زمینه وجود دارد.به نقلی، اندرزگو با جلال الدین فارسی در این ایام «طرح تدارکاتی یک جنگ مسلحانه دراز مدت با رژیم را می ریزد و خود در پایگاهی از الفتح شروع به یادگیری سلاحهای ضد تانک می کند تا بتواند عملیات خاصی را در ایران پیاده و رهبری کند» . (۳۵)
در واقع، در زمانی که همه حرکتهای چریکی و مسلحانه در داخل به بن بست رسیده و توسط رژیم سرکوب و متلاشی شده بود، او می کوشید حرکت فراگیر و
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
