اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل جنبه های باطنی تشیّع
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 43
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل جنبه های باطنی تشیّع؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل جنبه های باطنی تشیّع انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل جنبه های باطنی تشیّع:
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل جنبه های باطنی تشیّع آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل جنبه های باطنی تشیّع با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل جنبه های باطنی تشیّع از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل جنبه های باطنی تشیّع، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل جنبه های باطنی تشیّع :
اشاره
آنچه در پی می آید، حاصل سخنرانی جناب آقای دکتر حسین غفّاری، در مؤسسه شیعه شناسی می باشد که به تاریخ ۲۷/۴/۸۱ در قم ایراد شده است.
مقدّمه
پیش از شروع سخنرانی، لازم است عرض کنم آنچه در این سخنرانی مطرح می شود نه بدیع است و نه ابتکاری. به نظر بنده، طرح مباحثی که در ارائه چهره تشیّع در روزگار حاضر مؤثرند، از سوی ما، یعنی جامعه شیعی و کسانی که در معرفی تفکر اسلامی و تفکر موروث از اهل بیت علیهم السلام مسئولیت دارند، تا حدّی مورد بی توجهی قرار می گیرد یا احیانا در اثر شرایط اجتماعی و سیاسی خاصی که هم بر جهان کنونی و هم بر کشور ما حاکم است، مورد غفلت قرار می گیرد. در
مقابل، گاهی مباحث دیگری مطرح می شوند که اگرچه طرح آن ها فی نفسه ممکن است از منظری درست باشد، ولی می تواند موجب غفلت و حتی گاهی انحراف از چهره واقعی شیعه گردد.
ضرورت ترسیم چهره ای واقعی از تشیّع
برای اینکه مقصود روشن تر شود، سخن را با این مسئله شروع می کنم که بخصوص در دهه های اخیر، همیشه درباره تقریب بین مذهب شیعه و سنّی بحث هایی مطرح بوده اند؛ یعنی در کشورهای اسلامی و در کشور خود ما نسبت به مسئله تقریب و وحدت شیعه و سنّی بحث های گوناگونی صورت گرفته اند. امروزه هم فعالیت های متعددی در این زمینه می شوند. قهرا هرگونه بحثی در زمینه تقریب و یا حتی عملی ضد تقریب یعنی تخریب باید موکول و موقوف بر تمایز دقیق بین تفکر شیعی و تفکر اهل سنّت باشد. فرض کنید اگر از ما بپرسند: شیعه کیست؟ همه افراد پاسخ می دهند: مهم ترین مسئله پس از رحلت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، مسئله زعامت و رهبری ملت اسلام است و سرنوشت این مسئله، تعیین کننده سرنوشت این بحث است؛ یعنی چه کسانی با چه ادلّه ای و چگونه زعامت را به عهده گرفتند.
طبق نظریه اهل سنّت، با ادلّه ای که دارند، قایلند: ابوبکر، عمر و عثمان زعامت را به عهده گرفتند و در نهایت، حضرت علی علیه السلام به عنوان خلیفه چهارم به زعامت رسید.
در مقابل این نظریه، شیعیان معتقدند: از ابتدا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تحت امر و تأکید خداوند به صورت نصّ، جانشینی خود را به حضرت علی علیه السلام تفویض نمود و پس از آن حضرت، امامت به اولاد او، یعنی ائمّه معصوم علیهم السلام واگذار شد. این نظریه تشیّع است؛ یعنی هر که به این مطلب قایل باشد، شیعه است.
اگر مسئله به همین صورت و در همین حد باشد، حالا سؤال می کنیم: آیا واقعا ما اختلاف زیادی با اهل سنّت داریم؟ یعنی اگر دعوا بر سر این است، اگرچه این افراد (یعنی مصادیق جانشینی و خلافت پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فاصله شان از زمین تا آسمان باشد، حالا اختلاف بر سر چیست؟ یعنی ما جماعت شیعه در مقابل اهل سنّت دعوایمان بر سر چیست که آن ها این قدر از ما جدا شده اند و ما این قدر از آن ها جدا شده ایم؟ ما می گوییم: در گذشته، خلافت حقّ آن بزرگواران بوده، ولی اکنون که خلافت بالفعلی در کار نیست؛ یعنی با فرض مسئله، امام زمان علیه السلام هم که اکنون در پرده غیبت می باشد، ولی اکنون که امامت ایشان بالفعل نیست؛ یعنی اگر کسی از ما سؤال کند که اکنون نقش امام زمان(عج) چیست، جواب می دهیم: نقش هدایت باطنی را دارد. کسی هم نمی تواند جلوی آن را بگیرد؛ یعنی یک سنّی نمی تواند در عالم تکوین دخالت کند. پس سنّی عاقل هم با امام زمان ما مخالفتی ندارد. به علاوه آنکه همه آن ها هم وجود حضرت مهدی علیه السلام را قبول دارند؛ یعنی وجود حضرت مهدی علیه السلام به عنوان یک شخص و رهبر الهی نهایی، که در آخر زمان خواهد آمد، مورد اختلاف هیچ یک از محققان سنّی نیست. روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این زمینه نزد اهل سنّت، کمتر از روایات ما نیستند؛ هیچ کس نظریه ای خلاف این ندارد. شاید اختلاف شود که این شخص از اولاد بلافصل حضرت فاطمه علیهاالسلام است یا از اولاد نوعی آن حضرت و از سادات، ولی این اختلاف منشأ اثر بالفعل نیست که شیعه و سنّی در مقابل هم بایستند و دعوا کنند. اگر شما سنّی شوید و سنّی ها شیعه گردند، چه اتفاقی می افتد و چه فرقی می کند؟ از باب نتایج، باید دید که آیا این نظریه ها خیلی با هم اختلاف دارند، یا خیر؟
برای گذشته، یعنی از صدر اسلام تا قرن سوم و غیبت امام زمان علیه السلام ، در آن زمان که ما می گوییم خلافت حق خاندان پیامبر علیهم السلام بوده، اگر یک سنّی بگوید: ما از طرف جامعه اهل سنّت از شما معذرت می خواهیم؛ مثل اینکه آلمانی ها از یهودی ها یا از روسیه، به خاطر جنایت در جنگ جهانی دوم معذرت می خواهند، پس دعوایی فیمابین در این زمینه وجود ندارد؛ چون اکنون نه اولاد خلفای سه گانه را به خاطر اعمالشان محاکمه می کنند و نه هدایا و غراماتی به ما می پردازند. ارسطو وقتی می خواهد نظریه افلاطون را در باب اشتراک فرزندان بیان کند (یعنی اینکه فرزندان خانواده ها یک جایی جمع و نگه داری شوند که معلوم نباشد پدر و مادر این ها چه کسانی هستند تا در جامعه منشأ تبعیض و اختلاف نشوند) می گوید: یک پسرعموی حقیقی بهتر از هزاران برادر و خواهر غیرحقیقی است؛ یعنی این پسرعمو به من محبت می کند و به درد من می خورد، ولی دیگران برای من فایده ای ندارند. حال اگر دعوای بین شیعه و سنّی بحث یک حکومت بالفعل بود، در آن صورت، فایده ای داشت، ولی این بحث گذشته است و حالا فایده ای ندارد.
فایده عقلایی دیگری که می تواند بر این بحث متصور باشد، این است که این مسئله فقط در باب حکومت نبوده، بلکه در مسائل فقهی هم اختلاف ایجاد کرده است؛ یعنی اهل بیت علیهم السلام منابع فقهی اصیلی ایجاد کرده اند که فقه شیعه را از فقه اهل سنّت متمایز کرده است. طی ۲۶۰ سالی که ائمّه اطهار علیهم السلام زنده بوده اند منابع روایی جدیدی ایجاد کرده اند که اهل سنّت از آن ها محروم بوده اند. البته این سخن معقولی است؛ یعنی یک اختلاف قابل قبولی است، ولی باید دید که این دیدگاه چقدر اهمیت دارد؛ یعنی نهایت این حرف آن است که بگوییم: مکتب فقهی اهل بیت علیهم السلام از مذاهب فقهی اهل سنّت متمایز است؛ یعنی آیا به واقع ما با اهل سنّت به لحاظ فقهی در اصول اولیه و اساسی فقهی و احکام اولیه اسلامی اختلاف داریم؟ حتی در فروع نیز، آیا در فروعات اساسی مثل صوم، صلات، زکات و حج با یکدیگر اختلاف داریم؟ یا اینکه در اصول احکام همه یکی هستیم؟
بله، در جزئیات فروع اختلاف داریم، ولی به نظر نمی رسد این برای اهل سنّت هیچ اهمیتی داشته باشد؛ چون بین مکاتب چهارگانه اهل تسنّن به همان اندازه اختلاف است که با ما شیعیان اختلاف دارند. در برخی موارد، فقه آن ها شبیه فقه شیعه است؛ مثلاً، فقه شافعی و حنفی شباهت های زیادی با فقه شیعه دارند. برای یک سنّی عاقل، چه فرقی بین ما و دیگر مکاتب اهل سنّت وجود دارد؟ شیعه هم مثل دیگر مکاتب فقهی چهارگانه می باشد؛ یعنی شیعه بودن از لحاظ فقهی چه تمایز بنیادینی در مسئله اهل سنّت ایجاد می کند؟
اگر گفته شود: اختلاف شیعه و سنّی در اصول عقاید و کلامی است، می گوییم: این نوع اختلاف بین خود اهل سنّت هم وجود دارد؛ یعنی شیعه در این موارد با اهل سنّت به همان اندازه اختلاف دارد که مثلاً اشاعره با معتزله دارند، به حدّی که بین علما و متکلّمان شیعی این بحث جدّی وجود دارد که با ادلّه و مباحث گوناگون اثبات می کنند که کلام شیعی متمایز از کلام معتزلی است و موارد خلاف را بیان کنند که این بحث دقیق و ظریفی است. از سوی دیگر، بعضی از اهل سنّت نیز علمای معتزلی را رمی به تشیّع می کنند.
این قضیه که اکنون متأسفانه یا خوشبختانه تحت عنوان «تقریب» می خواهند به جهان اهل سنّت بقبولانند که شیعه هم یک مکتب فقهی قابل قبولی است، از زمان شیخ شلتوت در «الأزهر» مصر شروع شد و با حمایت ها و کمک های مرحوم آیه اللّه بروجردی در بین اهل سنّت از لحاظ فقهی جا افتاد و اکنون این در بین آن ها مسئله غریبی نیست.
امروزه در کشور ما سعی بر این است که اگر موفق شویم، شیعه را به عنوان یک مذهب فقهی پنجم به جهان اهل سنّت بقبولانیم البته این در حدّ خود کار غلطی نیست؛ چون گاهی افراد تندرو اهل تسنّن نمی خواهند موجودیت شیعه را به رسمیت بشناسند. ولی یک وقت بحث در این است که نسبت به شرایط، مثلاً، وجود افراد تندرو یک مذهب بگوییم: پیشرفتی حاصل شده است که البته همیشه باید سعی کنیم که پیشرفتی حاصل شود. اما این فرق می کند با آنکه خود انسان هم حقیقتا فکر کند که پیشرفت کرده است. میان این دو این تفاوت بزرگی است؛ یعنی اینکه خودمان فکر کنیم مسئله شیعه و سنّی فقط آن است که سنّی ها ما را در عداد یکی از مکاتب چهارگانه بپذیرند و اگر این طور شود کار ما درست است! بنده فرض بالاتر را می گویم و آن اینکه اگر سنّی ها بیایند و فقه ما را بپذیرند نه اینکه فقه ما را در عداد سنی ها به حساب آورند این برای خود سنّی ها زیاد فرقی ندارد، برای ما هم خیلی فرق ندارد؛ یعنی از علایق شخصی که بگذریم، برای ما چه مقدار تفاوت اصولی در نفس الامر ایجاد می کند؟ یعنی هر یک از مردم ما از یک مرجع تقلید می کنند، آن ها نیز بر اساس ادلّه ای به کتب و منابع مورد قبول خودشان استناد می کنند. نهایت تفاوتی که وجود دارد این می تواند باشد که آن ها به کتب اربعه، نیز استناد کنند. اگر در بین آن ها تعدادی روایات کاذب وجود دارد، در میان ما نیز روایاتی اینچنین وجود دارند که در موقع اجتهاد می توان آن ها را رد کرد. این مسئله مهمی نیست. الان در بین خود اهل سنّت هم بحث است اگر قرار باشد یکی از آقایان ما بخواهد اجتهاد کند و یکی از منابع خود را در کنار کتب اربعه یکی از کتاب های صحاح قرار دهد، این همه اختلافات فقهی چقدر چهره دین را سالم باقی می گذارد؟ اگر این گونه باشد، ما باید بساط اجتهاد را جمع کنیم؛ چون اگر فتوای هر مجتهدی با فتوای مجتهد دیگر متفاوت است و واقعا دین تغییر می کند، نباید این کار را قبول کنیم. ولی ما می پذیریم که در مطالب اصولی، تفاوت بنیادی حاصل نمی گردد. عرض بنده این است که اگر واقعا اختلاف شیعه و سنّی در همین ها باشد، این اختلاف مهمی نیست. اینکه سجده بر «غیر ما ینبت من الارض مثل مفروشات» جایز باشد یا نباشد، یا نماز به حال مکتوف الیه جایز باشد یا نباشد، این ها اختلاف هستند، ولی اختلافی نیستند که دیوار بلندی بین ما و آن ها باشد. نهایت آنکه این اختلافات، اختلافات فقهی هستند.
فرض اول اختلاف، اختلاف در حکومت حضرت علی علیه السلام است که در اختیار ما نیست و کاری از دست ما برنمی آید. فرض دوم آنکه اگر حکومت در دست امیرالمؤمنین و ائمّه هدی علیهم السلام بود، می دانید که دنیای اسلام چه می شد. بله، این کار نشد. اکنون بحث ما و اهل سنّت در چیست و تکلیف چیست؟ یعنی ما که نمی توانیم اهل سنّت را شلاق بزنیم که چرا آن موقع به شورا عمل کردند و چرا آن موقع به طرف حضرت علی علیه السلام نرفتند؟ بر فرض اینکه بگویند غلط کردیم، حالا دعوایمان بر سر چیست؟ یعنی انسان باید ببیند دعوایی که می کند حاصلش چیست واز این دعوا چه نتیجه ای می خواهد؟ یعنی طرفین از یکدیگر چه می خواهند؟ واقعا اگر تسنّن و تشیّع اختلافشان در این حد و در این مسائل باشد، بنده می خواهم بگویم که این مسائل بنیادی نیستند، بیشتر ناشی از سوء تفاهم، تعصّبات و شاید هم منافع گروهی و یا اختلاف در عادات و امزجه علمی علمای ما یا علمای آن ها هستند؛ چندان مطلب اساسی و عقلایی در بین نیست. آیا واقعا همین طور است؟
ریشه اختلاف شیعه و سنّی
بنده می خواهم بگویم که نه این طور نیست؛ یعنی ما اگر شیعه را به همین معنای سطحی تلقّی کنیم و اگر شیعه تمام اختلافاتش با اهل سنّت در حدّ یک اختلاف فقهی و یا سیاسی و یا کلامی باشد؛ اختلاف بر سر خلافت از دست رفته ای باشد، فقط یک تعصّب خانوادگی است؛ مثل اینکه کسی عمویش ارث پدری اش را برده، بعد پنجاه سال با دخترعمو و پسرعمو و نوه و نتیجه آن ها اختلاف داشته باشد که چرا عمو این کار را کرده است، خوب این ها چه کنند؟ ولی مسئله شیعه با اهل سنّت فقط در بحث حکومت نیست و اساسا هم بحث اختلاف در یک مذهب فقهی نیست، اگرچه همه این ها هم داخلش هست؛ یعنی اینکه می گوییم نیست، ملاک قضیه و لمّ مطلب این ها نیست، این ها از لوازم و فروعات یک امر مهم تری هستند. با فروعات نمی شود اصل قضیه را تحلیل کرد. پس ببینیم اختلاف بر سر چیست؟ چرا یک نفر شیعه است، یک نفر سنّی؟
ریشه قضیه به نگرش انسان به اصل دین برمی گردد؛ یعنی دعوای ما در دو تلقّی از دین است. در همان بدو پیدایش دین، نگاه ها مختلفند. مسئله امامت و خلافت از لوازم این اختلاف است. یک نگرش راجع به دین این است که پیغمبر شخصی است که به دلایلی خاصی آدم خوبی است؛ آدمی است که کمتر معصیت کرده یا معصیت نکرده. در جامعه، به دلایل خاصی، خداوند شخصی را انتخاب می کند و به طریق مجهولی، که برای ما روشن نیست، به آن شخص مسائل مورد نظر خود را اخبار می کند؛ بیان یک سلسله عقاید درباره دین و ارائه یک سلسله راه های عملی برای زندگی فردی و اجتماعی. مجموعه این عقاید و این راه های فردی و اجتماعی «دین» است. پیغمبر هم، که شخصی است مثل سایر اشخاص. این مجموعه عقاید نظری و عملی توسط آن جریان مرموز، که به آن «وحی» گفته می شود، برایش حاصل شده و آن ها را به مردم ابلاغ کرده است. البته مردم هم باید ممنون این پیغمبر باشند؛ برای اینکه این کار را برایشان انجام داده است؛ مدیون او هم باید باشند و همینطور هم هست. ولی قضیه همین است؛ بیش از این نیست؟ ما با مجموعه ای مواجه هستیم که این پیغمبر به عنوان «وحی» آورده. این مجموعه در قسمت عقاید و دیدگاه ها کلی است و در برخی موارد، دارای احکام عملی. شروع به عمل کردن می کنیم، به اندازه فهممان عمل می کنیم و در عقاید هم به اندازه فهممان معتقد می شویم. این یک نگرش راجع به دین است.
نگرش دیگری نیز راجع به دین نیز قابل فرض است. در این نگرش، انسان اساسا موجودی است با وجوه مختلف، از لحاظ وجودی و از لحاظ نیازهای وجودی؛ موجودی است که هم در سازمان وجودی اش درجات و مراتبی وجود دارد و هم نیازها و کمالات ثانویه وجودی او مختلفند؛ یعنی در سازمان وجودی اش علاوه بر اینکه نیازهای ظاهری مثل خوردن و خوابیدن و پوشیدن و مسکن و تولید مثل و از این قبیل هستند نیازهایی که به اقتصاد و روابط قانونی و این قبیل چیزها مربوط می شوند نیازهای عمیق روحی و معنوی هم هستند و قوا و نیروهای بالقوّه و عظیمی در او نهفته اند که انسان همان گونه که باید نیازهای ظاهری اش را برطرف کند، به همان مقدار هم می تواند این قوای درونی اش را به فعلیت درآورد. با توجه به این نگرش، وقتی خداوند می خواهد این انسان را مورد عنایت خویش قرار دهد، ما با دو تصویر متفاوت روبه رو خواهیم شد: یک تصویر در زمینه آنچه خدا فرستاده است یعنی در مورد برنامه هایش و یک تصویر دیگر در مورد شخصی که این کار را انجام می دهد.
کار ویژه اصلی دین؛ هدایت باطنی
در مورد مجموعه ای که برای ما به عنوان «دین» نازل شده، تفاوت نگرش به این مربوط می شود که این فقط نمی تواند به امور ظاهری مثل خوراک و پوشاک خلاصه شود. این مجموعه همچنین باید توان این را داشته باشد که قوای درونی و معنوی انسان را به فعلیت برساند؛ چون اگر قرار بود همه این قضایا برای این باشد که انسان خورد و خوراک و روابط حقوقی اش را درست کند، اولاً خدا چرا باید دخالت کند؟ عقل را داده است که خود بشر این کارها را درست کند. ثانیا، اصلاً چرا خداوند این مشکل را بیافریند که بخواهد آن را حل کند؛ یعنی اگر مقصود این چیزها باشد، این ها نیاز به دخالت مستقیم خداوند ندارند. اگر قرار باشد که بشر حیوانی باشد مثل سایر حیوانات، مگر در مورد سایر حیوانات خداوند نمی فرماید: «ما مِن دابّهٍ اِلاّ علیَ اللهِ رزقُها.» (هود: ۶) خداوند رزق سایر موجودات را چگونه داده است؟ با همین قوانین طبیعی، با نظامات عالم. حالا چرا برای انسان این قدر کار پیچیده شده است؟
به فرض اینکه بگوییم: کار پیچیده شده، عقل داده است که خود آدم کارش را درست کند؛ کما اینکه همین امروز بشر متمدن این کار را می کند. حرف دنیای امروز همین است؛ آن ها که می گویند: ما دین نمی خواهیم، می گویند: خودمان عقل داریم، ما را بس است. عقلانیتی که دنیای جدید می گوید، معنایش این است که «بشر می تواند از هر چیزی سردربیاورد؛ نیازی نیست که ما این قدر به آن پیرایه ببندیم؛ این ها مال آدم های محجور و ناتوان است. اگر بخواهیم به طور خوش بینانه و با نظر مثبت نگاه کنیم، این مطالب دینی اگر حق هم باشند برای گذشته بشر بوده اند؛ چون آن ها نمی توانستند امورشان را تمشیت کنند، و این لطفی به آن ها بوده که خداوند برایشان برنامه و دین فرستاده است. ولی اکنون نیازی به این حرف ها نیست.» البته خوب هم دارند کار می کنند، دروغ هم نمی گویند. بهتر از ما که مدعی هم هستیم کار می کنند. این ها را نباید حاشا کرد؛ یعنی همین نیازهایشان را به حسب این نیازهای ظاهری به مراتب بهتر از ما برآورده می کنند. تازه ما باید برویم ببینیم آن ها چطور این قدر پیشرفت کرده اند، تا ما هم بتوانیم کارمان را درست کنیم.
اگر قضیه به این صورت بود، اولاً، برای این برنامه این قدر طول و تفسیر لازم نبود؛ همان عقلی که خدا داده است، قضیه را حل می کرد. ثانیا، اگر هم لازم بود خداوند یک سلسله دستوراتی داشته باشد، وقتی دوره اش تمام شد، بقیه را به عهده بشر گذاشت! اما اگر نیازها عمیق ترند، آنجاست که دیگر کار بشر نیست. اگر همین نیازهای ظاهری را هم می گوییم که کار بشر نیستند، عطف به آن نیازهای باطنی است؛ یعنی اگر ما می گوییم در خورد و خوراکمان نمی دانیم حلال و حرام چیست، مگر حلال و حرام را ندانیم، چه می شود؟ مثل چینی ها، تلویزیون می گفت: ملخ ها به پکن حمله کرده اند؛ مردم هم خوشحالند، ملخ ها را می گیرند، می خورند؛ یعنی مردم چیزی را از دست نمی دهند: ملخ می آید، آن را می خورند؛ عقرب بیاید، آن را می خورند؛ مار بیاید، آن را می خورند.
می گویند از یک ژاپنی پرسیدند: شما چه می خورید؟ گفت: در دریا همه چیز، جز کشتی؛ در خشکی هم همه چیز، جز آدم! آدم را هم در زمان جنگ می خوریم، در زمان صلح نمی خوریم.
یا مثلاً، در حجاب، یا در روابط زن و مرد این ها وقتی توجیه پیدا می کنند که با یک نیاز درونی هماهنگ شوند؛ یعنی زمانی حجاب توجیه پیدا می کند، زمانی عفّت و روابط خانوادگی توجیه پیدا می کند که شما می خواهید قوای معنوی انسان را رشد بدهید، می گویید: افراط در شهوت مانع می گردد که فطرت ثانی برای انسان مطرح شود، وگرنه ما چه کار داریم که زن ها روسری سرشان می کنند یا نمی کنند. این را کسی انکار نمی کند که زیبایی در زن ها خوب است؛ یعنی آن ها که می گویند زن ها حجاب داشته باشند، نه اینکه آدم های نفهمی باشند؛ نفهمند زیبایی یعنی چه، از باب خشونت هم نمی گویند این کار را بکنید؛ نه، از باب اینکه نیاز بزرگ تری مورد نظرشان است، می گویند: بی حجابی یا بدحجابی تقوا و عفاف را از بین می برد، کفّ نفس را از بین می برد. اگر انسان دایم بخواهد دنبال این امور باشد، نمی تواند رابطه متعالی اش را با خدا برقرار کند. پس باید این امور را محدود کند تا بتواند خود را کنترل نماید؛ یعنی همین مقدار را هم که در همین امور ظاهری، برای دین نقش قایل هستیم، به ظاهر مربوط نمی شود، به عبارت دیگر از ظاهر، چنین احکام و مقرراتی برنمی آیند.
می گویند: بشر سفیه نیست که احتیاج به دین داشته باشد، بشرِ عاقل خودش می داند چه بخورد، یا هر وقت مریض شد، دکترها او را معالجه می کنند؛ هر وقت کارش عیب پیدا کرد، آن را درست می کنند. عقل بشری اکنون کُرات آسمانی را تسخیر کرده و به همه ابعاد عالم طبیعت مسلّط شده است. این نمی تواند بداند که چگونه غذا بخورد، چه جور نَفَس بکشد؟ چه جور راه برود؟ خودش بلد است.
می گوییم: نه، در همین ها هم به دلیل اینکه به نیازهای معنوی مربوط می شوند، به دین نیاز داریم. اگر در این ها هم وظیفه مان را درست انجام ندهیم، انسان نخواهیم بود. ما دغدغه انسان بودن داریم که دین را لازم می دانیم، وگرنه مگر دین شرکت تعاونی است که بخواهد بین مردم غذا درست توزیع کند؟! بله، خدا علف داده، گندم داده، آسمان داده، زمین داده، خورشید داده، دریا داده، آب داده، هر کسی هر جور بخواهد می خورد؛ اگر دعوا می کنند، عقلشان را به کار بیندازند تا دعوا نکنند؛ دادگستری می سازند تا نظامات مدنی و اجتماعی و بین المللی را متکفّل شود. خدا مدعی العموم که نیست، اگر هست برای این امور نیست، برای امر بالاتری است؛ یعنی همه این ها برای آن امر بالاتر معنا پیدا می کنند. علاوه بر این، امر بالاتر اقتضائاتی دارد که اصلاً به فکر بشر نمی آید.
تازه این ها چیزهای محسوسش هستند، سیر در عوالم معنوی را اصلاً بشر نمی فهمد که چه باید بکند. چگونه باید خودش را به خدا نزدیک کند و تقرّب به حضرت حق پیدا نماید؟ اصلاً این کار بشر نیست. بالاترین حد بشر در اینجا همین است. «فلاسفه الهی» در نهایت امر، اثبات می کنند که چیزی هست. بله هست، ولی اینکه برای آن امر والا چه بکنیم، چگونه به آن برسیم، عقل پایش در اینجا لنگ است. حد بشر در اینجاها حداکثر می شود. «ذِن» و «یوگا»، و از این حرف ها، بالاتر نمی تواند برود. بنابراین، برای ما باید برنامه ای باشد که به نیازهای عمیق باطنی مان توجه کند و ما را به آن سمت ببرد. آیا این نیازها فقط با گفتن درست می شوند؟ یعنی اگر ما این ها را بگوییم، کار درست می شود؟
اینجا باز یک نکته بسیار مهمی است که به اصل دوم، یعنی به پیامبر مربوط می شود: اگر این نیازها فقط با گفتن درست می شدند، شکل قضیه فرق می کرد؛ یعنی اگر چنین بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یا پیامبران علیهم السلام می آمدند و برنامه های معنوی و مادی را برای بشر بیان می کردند، بعد هم می گفتند: خودتان، خودتان را درست کنید مثل اخلاقیون که راه های اصلاح اخلاق و از بین بردن اخلاق رذیله و یا ایجاد اخلاق فاضله را بیان می کنند آیا به این صورت کار درست می شد؟ یعنی شما فکر می کنید اگر یک کتاب راهنما، یک کتاب اخلاق، کتابی که همه این ها در آن نوشته شده باشد، به همه افرادی که مستعدند بدهیم و بگوییم: بروید خودتان را درست کنید، فکر می کنید درست می شوند؟ هرگز چنین چیزی نخواهد شد؛ زیرا کسی که فکر می کند درست شده، نمی داند درستی چیست؟ مسئله، مسئله حرکت خلاف این وجود محسوس است. اقتضای وجود محسوس ما حیوانیت است. اقتضای این وجود مادی همین حیوان محسوسی است که می بینیم. هرگونه اصلاح و تکاملی در جهت خلاف این اقتضاست؛ یعنی باطن عالم حقیقتا غیب است؛ نه فقط خدا و ملائکه غیبند، باطن خود ما هم غیب است، اصلاً هرگونه حرکت به طرف آن عالم، غیب است؛ یعنی باید در غیب عالم حرکت کنیم و انسان هیچ وقت حاضر نیست از شهادت دست بردارد؛ نقد را نمی گیرد خودش را به نسیه مشغول کند. چشم و گوش و دل را رها کند دنبال یک سلسله مطالب نهایتا معقول برود. چنین چیزی نیست. برای اینکه انسان اصلاح شود، حتما لازم است کسی در درون آدم دست ببرد؛ یعنی کسی باید دست انسان را بگیرد و انسان را در عالم به طور واقعی حرکت بدهد. نقش پیامبران این نیست که فقط بیایند مطالبی را اعلام کنند، پیامبر موجودی است که خودش محقَّق به همه حقایقی می باشد که می گوید و مهیمن به همه عوالم وجود، و بر روح و نفس انسان مسلّط است و در باطن، انسان هایی را که توجه عقلی و وجودی شان به حق معطوف می شود، هدایت می کند؛ نه فقط به ظاهر و با حرف و گفته. فقط برای این است که عقل ما را مقهور کنند، اما با عقل، باید کسی ما را به خودش جذب کند؛ بگیرد و بکِشد و ببرد، و تا این کار در عالم صورت نگیرد، انسان از خودش بیرون نمی رود. ممکن است انسان یک روز کار خوب انجام دهد، ولی فردا کار بد انجام می دهد. تا صبح قیامت همین طور است: یک روز خوب است، یک روز بد؛ یک روز شیطان است، یک روز انسان. ولی اینکه کسی بخواهد بالمرّه از حیوانیت برود انسان شود، احتیاج دارد به اینکه کسی زیر بغلش را بگیرد و او را از آن لغزشگاه های وجودی عبور بدهد.
پیامبران به عالم نیامدند که فقط برای ما یک حکایت و داستان و بحث عقلی و اخلاقی و روضه ای داشته باشند این ها تذکّر هستند، بیان هستند بلکه آن ها راه بین زمین و آسمانند دیدگاهی که قایل است انسان حقیقتا وجودش از زمین به آسمان متصل می شود؛ یعنی برخی انسان را همین موجود می بینند که در نهایت، دارای عقل است، ولی برخی می گویند: خدایی که می گویند «هُو الّذی فِی السّماء اِله و فِی الارضِ اِلهٌ» (زخرف: ۸۴) انسان می تواند تا خود آن خدا بالا رود و خودش را به او متصل کند، و انسان موجودی است که قابلیت اتصال واقعی دارد، موجودی است دارای مراتب وجودی؛ یک درجه وجودش در این عالم سیر می کند، درجات دیگر وجودش در باطن عالم؛ می رود تا آنجا که باید برود. اگر ما این دید را نسبت به دین و پیامبر داشته باشیم، چقدر تفاوت می کند با اینکه فرض کنیم پیامبر شخصی است که مطالبی به وی رسیده؛ ضبط صوتی است که مطالبی را در اختیار مردم می گذارد! مسئله بر سر این دو نگرش است.
تفاوت نگرش مسلمانان به پیامبر صلی الله علیه و آله
از اول که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و این دین را آورد، این دو نگرش در بطن خود دین و در بطن خود اسلام رشد کردند. مسلمانان دوگونه به پیامبر نگاه می کردند: یک گروه، نگرش اول را داشتند. نهایت اینکه می گفتند: این پیغمبر صادق است، راست می گوید و حرف هایی که زده مطالبی هستند که از طرف خدا آورده و این دین برای این است که همین امر و امور ظاهری ما را تمشیت کند. این ها یک گروه بودند. گروه دیگر دل به دل پیامبر داده بودند؛ پذیرفته بودند که این پیامبر شخصی است که واقعا آسمان و زمین را به هم وصل کرده، این پیامبر یک ظاهر نیست، جبرئیل و میکائیل و دیگر ملائکه ای که او می گوید همه در وجود او جمعند؛ اوست که در عالم غیب سیر کرده. وحی هم این طور نیست که ما گیرنده ای باشیم خیلی قوی و مثلاً امواج را گرفته باشیم. محال است انسان خودش را نزدیک نکرده از عالم ظاهر خارج شود و بتواند اتصال معنوی پیدا کند؛ چون آن عالم یک نحو دیگری است. چطور می شود یک مرتبه با عالم دیگر متصل شد؟ باید مراتب و فاصله ها طی شوند. بین مرتبه خداوند و مرتبه این عالم این همه فاصله است. در تعابیر قرآن آمده است که ملائکه این فاصله را پرمی کنند. انسانی که نتواند این اتصال را برقرار کند یعنی خودش را نتواند به آن مرحله برساند، وحی برایش معنایی ندارد، برایش امکان وحی نیست. کسانی که به پیامبر به عنوان یک موجود معنوی نگاه می کردند و پیامبر را در افق اعلای وجود می دیدند، پیامبر با این ها یک حرفی داشت، برای این ها یک مطلبی داشت، با این ها یک نوع برخورد داشت؛ با گروه دیگر هم یک نوع برخورد رویه ای داشت. قرآن هم با این ها همین طور بود.
این دیدگاه معنوی دیدگاه شیعه است. ما اگر می گوییم شیعه، شیعه در خود پیامبر بوده، نه اینکه بعدا به وجود آمده باشد. همین بحث به بعد از پیامبر هم منتقل می شود؛ یعنی بحث این است که ما پیامبر را چگونه تصور می کنیم؟ از پیامبر چه تصوری داریم؟ بنده اجمالاً همه این ها را با قرآن، تاریخ اسلام و با عقاید اهل سنّت و شیعه منطبق می کنم. اهل سنّت غیر از عرفای اهل سنّت دیدگاه اول را دارند. عرفای اهل سنّت به واقع، شیعه هستند. آن ها در همان فروعات، سنّی هستند. به همین دلیل، از خود اهل سنّت، آن ها که تندرو هستند، عرفایشان را رمی به تشیّع می کنند.
اما در دیدگاه رسمی اهل سنّت، خلفای ثلاثه راهبر هستند. اگر بخواهیم بحثمان را عینی تر کنیم، باید بگوییم: دیدگاه ابوبکر، دیدگاه عمر و دیدگاه عثمان. «دیدگاه» می گوییم؛ زیرا ادعایمان این است که به نوعی می توان آن را یک دیدگاه حداقلّی از دین به طور کلّی و اسلام به طور خاص تلقّی کرد؛ یعنی اسلام و خود دین مجموعا اموری است فقط برای تنظیم روابط ظاهری و تمشیت امور خورد و خوراک و نکاح و مانند آن؛ یک سلسله عباداتی هم دارد که خداوند اگر خواست بعدا به آن ها پاداش می دهد و اگر نخواست نمی دهد. در این دیدگاه، آن دنیا هم چیزی است مثل این دنیا؛ تتمه تمتّعات این دنیا در آن دنیاست، و پیامبر فردی کاملاً عادی مثل بقیه مردم است. برای این دیدگاه، از زمان خود پیامبر سرمایه گذاری عظیمی توسط همین اشخاص صورت گرفته است و تا به امروز هم ادامه دارد؛ سرمایه گذاری فرهنگی و فکری و به دنبالش، اجرایی و سیاسی. اهل سنّت راجع به شخص پیامبر، حداکثر درجه عصمتی که قبول دارند عصمت در ابلاغ وحی است؛ یعنی عصمت در مقام ادای وظیفه وحی؛ به عصمت در قبل از بعثت مطلقا قایل نیستند، به عصمت در صغایر قایل نیستند و عصمت از خطا را فقط در ادای وحی قبول دارند. این دیدگاه را نه تنها در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله داشتند، بلکه اکنون هم رهبران اهل سنّت و جماعت به تثبیت این دیدگاه اصرار می ورزند؛ یعنی مسئله این است که به آن اصرار عجیبی دارند؛ اصراری که مخالف نصّ قرآن کریم است؛ اصرار بر تخفیف شخصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ، برای اینکه ایشان را یک آدم عادی جلوه دهند. این حرف ما نیست، متون درجه اول اهل سنّت مثل صحاح سته و مسانیدشان به این مطلب اذعان دارند.
مثلاً، از احمد بن حنبل در مسند خودش، و از مسلم در صحیح خودش، روایاتی نقل شده به این مضمون که مثلاً، عایشه راوی این گونه روایات غالبا عایشه یا أنس می باشند روایت می کند که عده ای از اعراب به دیدن پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله آمده بودند. خیلی شلوغ شد، جمعیت زیادی بودند. این ها پیغمبر را در میان خودشان تحت فشار قرار داده بودند تا اینکه یک عده از مهاجران کمک کردند که ایشان از میان جمعیت بیرون آمد و به منزل خودش رفت. آن وقت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «اللّهم العنهم.» عایشه گفت: ای پیامبر، شما این ها را لعنت کردید! بی چاره می شوند، بدبخت می شوند. خیلی اظهار ناراحتی کرد. (متن روایت همین گونه است) پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «نه، طوری نمی شوند، من با خدای خودم عهد بسته ام که هر وقت من جماعتی از مؤمنین و مؤمنات را لعنت کنم، این لعن برای آن ها تبدیل به زکات شود، برای آن ها تبدیل به پاکی و پاکیزگی گردد. این لعن من برای آن ها باعث برکت است.»(۱)
باز در روایت دیگری صحیح مسلم از عایشه نقل کرده است که دو نفر با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله گفت وگو می کردند، کار بالا گرفت و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله عصبانی شدند و در وسط عصبانیت، این ها را لعن و نفرین کردند. عایشه می گوید: به پیامبر گفتم: آن ها را نفرین کردید! بی چاره می شوند، از بین می روند. پیامبر فرمود: ناراحت نباش! من با خدا پیمانی دارم مضمون همه این روایت ها این طور است: به خداوند گفتم: من یک بشر عادی هستم، در معرض عواطف و هیجانات هستم. اگر کسی را لعن کردم (تو این لعن را به زبان رایج امروزی، کُدگذاری کن)، لعن یعنی: برکت؛ یعنی: ناراحت نباش، من لعن می کنم، ولی این موجب برکتشان است.(۲)
در روایت دیگری نقل می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شخصی را اسیر گرفته بودند. اسیر را به عایشه سپردند و به او گفتند: چشمت به او باشد تا من برگردم. عایشه حواسش پرت شد، اسیر فرار کرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمدند، گفتند: کجاست؟ عایشه گفت: فرار کرد. پیامبر خیلی ناراحت شدند. عایشه گفت: بروید اسیر را بگیرید. رفتند، گرفتند. بعد به عایشه تغیّر و تندی کردند که حواست کجا بود؟ گفت: داشتم با زن ها صحبت می کردم. پیامبر گفتند: دست هایت بریده باد! عایشه رفت. این ماجرا صبح اتفاق افتاد. آخر روز پیامبر دیدند که عایشه دست هایش را نگاه می کند. پیامبر گفتند: چه شده، چرا به دست هایت نگاه می کنی؟ گفت: ناراحتم، می خواهم بدانم این دستم قطع می شود یا این دستم. پیامبر گفتند: چرا قطع شود؟ گفت: صبح به من نفرین کردید که دست هایت بریده باد. من منتظرم ببینم این قطع می شود یا این. پیامبر به درگاه خداوند دعا کرد که «هر وقت من زن مؤمنه یا مرد مؤمنی را نفرین کردم، آن را پاکی و پاکیزگی برای او قرار بده.»(۳) در این زمینه، روایات متعددی نقل شده اند که مأخذشان همه یا مسند است یا صحیح مسلم. ده ها روایت این طور وجود دارند.
از سوی دیگر، در باب دیگری از همین کتب صحاح و مسانید، روایاتی هستند در بابی بدین مضمون که «مَنْ لَعَن مؤمنا فهو کقتله.»؛ هر کس مؤمنی را لعن کند مثل این است که او را کشته باشد. یا «سبابُ المؤمنِ فسوقٌ و قتاله کفر»، یا «مَن قَذفَ مؤمنا بِکُفرٍ فهو کقتله.»(۴) روایتی در مسند احمد هست که «مؤمن نه طعنه زننده است و نه لعن کننده»، همچنین روایتی که می گوید: «کسی که مؤمنی را بیجا لعن کند نه شفاعت کننده خواهد بود و نه شاهد بر او.»
عجیب تر از آن اینکه روایات متعددی نقل شده اند که روای همه شان هم عایشه است مبنی بر اینکه پیامبر در راهی می رفتند، عایشه شتری را لعن کرد. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: شتری را که لعن کردی نمی توانی سوار شوی؛ شتر را آزاد کن؛ یعنی انسان بر شتر ملعون حقی ندارد.(۵) در صحیح مسلم مانند این روایت را درباره زنی از انصار نقل می کند.(۶)
این دو دسته روایات را با یکدیگر مقایسه کنید. در یک دسته روایات، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آدمی است که بی جا و باجا، مردم را لعن می کند؛ هر که را به او طعنه می زند یا عصبانی اش می کند. توجیهش هم این است که من به خدا گفتم که آن ها را تبدیل به دعا کند. دسته دیگری از روایات هم می گویند که هر کسی که مثلاً لعن کند، مثل این است که فسقی انجام داده باشد. روایات فراوانی که اغلب مربوط به عایشه هستند، روایاتی اند که بدترین حالات پیامبر را به صورت زندگی معمولی بیان می کنند؛ مثلاً، روایتی می گوید: یک روز عده ای عروسک بازی می کردند. عایشه می گوید: می خواستم نگاه کنم، پیامبر آمد، من روی شانه اش ایستادم نگاه کردم. بعد گفت: سیر شدی؟ خوب نگاه کردی، یا باز هم می خواهی نگاه کنی؟ من گفتم: این شانه ات را هم بگیر.(۷)
همچنین در صحاح، روایاتی خیلی عجیب وجود دارند یا مثلاً، روایتی که نقل می کند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مسجد آمدند، دیدند شخصی قرآن می خواند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «خدا این قاری را رحمت کند! من این آیات را فراموش کرده بودم، از این سوره ها اسقاط می کردم. او آن ها را به یادم آورد!» راوی این روایت طبق نقل بخاری و مسلم، عایشه و ابوهریره است. این روایات را مقایسه کنید با آیاتی که در مورد رابطه قرآن با پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید: «سَنُقْرئُکَ فَلا تَنْسی» (سوره اعلی: ۶)؛ «وَ لاتَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أنْ یُقْضی الَیْکَ وَحْیُهُ» (طه: ۱۱۳) و یا در سوره قیامه می فرماید: «و لاتُحرّکْ بِهِ لسانکَ لِتعجَل بِهِ انَّ عَلَیْنا جَمعَهُ و قرآنَهُ فاِذا قرأناهُ فَاتّبِعْ قُرءانَه ثُمّ اِنّ علینا بَیانَهُ» (قیامه: ۱۶۱۹)
یا مثلاً، در روایتی می گوید: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به مسجد آمدند و با مردم مشغول نماز شدند که در محراب به یادشان آمد که در حال جنابت هستند! مردم ماندند و پیغمبر رفتند، غسل کردند و برگشتند و نماز را خواندند!(۸)
روایت دیگری نیز به همین مضمون از پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل شده است که نماز ظهر را دو رکعت می خواند. مردم به وی گفتند: نماز شما قصری بود، دلیلی داشت یا اینکه یادتان رفت؟ گفتند: نه، مگر من کم خواندم؟ گفتند: بله، شما دو رکعت خواندید. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ناراحت شدند. بعد شخصی آمد به پیامبر ثابت کرد که دو رکعت خواندی. آن گاه پیامبر گفتند: پس دو رکعت دیگر می خوانم.(۹)
آن ها در اوّلی ترین عبادات و در عادی ترین امور، چنین شخصیتی از پیغمبر ترسیم کرده اند: وحی خدا را فراموش می کند، یک نفر دیگر آیات را می خواند، به یادش می آید؛ رفتار و اعمالش هم العیاذ بالله از یک آدم معمولی کمتر است؛ یعنی شما از یک آدم معمولی هم بیش از این توقّع دارید. اگر در مسجدی امام جماعتی چنین رفتاری داشته باش
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
