خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل کتاب شناسی نقاشی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل کتاب شناسی نقاشی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل عصمت آفتاب
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل عصمت آفتاب قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
07ساعت
59دقیقه
05ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل راز بزرگ

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 75

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل راز بزرگ؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل راز بزرگ با 65 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل راز بزرگ:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل راز بزرگ به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل راز بزرگ با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل راز بزرگ تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل راز بزرگ را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.

بعد از گذشت ۱۵ سال از عمر ارسلان، اینک در انتظار شنیدن رازی از زبان مادربزرگ با چشمانی براق همراه او به زیرزمین خانه قدیمی اش وارد می شود و در تاریکی و نمناکی آن فضای متروک می خواهد شاهد پرده برداری از راز خاندانش باشد…
ساعت ۵ بعد از ظهر است، بعد از آمدن از مدرسه خیلی خسته بودم، تو اتاقم مشغول استراحت و شنیدن جدیدترین نوار موزیکی که از یکی از دوستانم گرفته بودم شدم، همینطور که به اتفاقات آن روزم فکر می کردم بیاد جشن بابک افتادم که قرار بود فردا برگزار بشه و همه بچه ها رو هم دعوت کرده بود، خوب توی این جشن مفصل چی بپوشم؟ خب، اون پیراهن لیمویی رو با اون شلوار آبی دوخت ایتالیا و اون کفش چرم مدل جدید که پدر تازه خریده، خب لباس دارم، اما سبد گل را هم باید امروز سفارش بدهم.
توی همین افکار بودم که صدای زنگ تلفن افکارم رو به هم زد. با بی حالی صدای استریو رو کم کردم و گوشی رو برداشتم.
بله، بله، اِ مادربزرگ سلام، خودتونید، حالتون چطوره؟ مادربزرگ خیلی دلم براتون تنگ شده، از کجا زنگ می زنید؟ کاشان! اونجا چرا؟ کی رفتید؟ خب الان حالتون خوبه؟ مادربزرگ نگران شدم.
بله؟
چرا گوش نمی کنم؟ آخه شده شما حرفی بزنید و من گوش نکنم؟
بفرمایید.
بله، بله، کِی؟
باشه می یام.
یعنی اینقدر مهمه؟
با بابا حرکت می کنیم.
بله بابا اونجارو بلدند، خودمونو می رسونیم.
چشم، خداحافظ.
گوشی رو با سردی گذاشتم. خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده؟ از اتاق رفتم بیرون، فریاد زدم: مامان، مامان.
از توی آشپزخانه، صدای مامان آمد: بله، ارسلان کی بود؟
جواب دادم: مادربزرگ.
مامان با تعجب گفت: مادربزرگ؟! خب چی می گفتن؟
گفتم: مامان، باور نمی کنید، حالا چکار کنم؟
مامان با نگرانی گفت: چی شده مگه؟ خب بگو.
گفتم: نمی دونم، فقط می دونم که کاشان هستند، و امشب مارو خواستن.
مامان گفت: کاشان خبریه؟ اونجا چرا؟
گفتم: نمی دونم. مامان! بابا الان کجاست؟
مامان گفت: نمی دونم، به موبایل زنگ بزن، موضوع رو بگو. سریع رفتم تو سالن تلفن رو برداشتم و شماره موبایل رو گرفتم بعد از چند زنگ، بابا جواب داد.
سلام بابا خسته نباشید، بابا! مادربزرگ زنگ زدند از کاشان، امشب مارو اونجا خواستند.
بابا گفت: امشب؟ چطور آخه؟ حالشون خوب بود؟
گفتم: خودشون که می گن خوب هستند ولی من خیلی نگرانم، بابا هر طور شده باید بریم خیلی نگران کننده بود.
بابا گفت: ارسلان خیلی دلم می خواست بیام ولی الان من باغ پیچک ساری هستم، نمی تونم خودمو بروسونم، اگه می تونی صبر کن تا فردا بیام و با هم بریم، اگر نه خودت با آژانس برو، به مادرت هم بگو اگه می شه کلاسش رو تعطیل کنه تا با هم برید، خلاصه منم در جریان بگذارید، منتظرم.
گفتم: باشه پس لطفا آدرس رو بدید. آدرس رو نوشتم و گفتم: بابا کاری ندارید؟ خداحافظ.
گوشی رو گذاشتم، رفتم بطرف مامان که با نگرانی نگاهم می کرد.
گفت: ارسلان چی شد؟
گفتم: بابا ساریه، من باید خودم برم، مامان شما می تونید کلاستونو تعطیل کنید؟
مامان گفت: اصلاً برام مقدور نیست انگار قرار نیست ما با تو به کاشان بیاییم. علی رغم همه نگرانی خودم ولی امشب قراره دو تا از اساتیدم بییان و راجع به آخرین نت موسیقم نظر بدن با خواهش خیلی زیادم راضی شدن دعوت منو قبول کنن.
گفتم: بله درک می کنم، باشه، پس اگر اجازه بدید با آژانس خودم می رم.
مامان گفت: انگار چاره دیگری نیست.
گفتم: پس تا دیر نشده و به شب نخوردیم باید راه بیفتم.
مامان گفت: پس تا تو زنگ می زنی و منتظر ماشینی، منم ساکت رو آماده می کنم.
تشکر کردم، رفتم طرف تلفن و شماره آژانس رو گرفتم متصدی آژانس دیگه کاملاً صدای منو می شناسه، سلام و احوالپرسی کردیم.
گفتم: یک ماشین برای کاشان می خوام. اون هم با احترام گفت: بله بله تا ۵/۰ ساعت دیگه آمادست.
تشکر کردم و گوشی رو گذاشتم.
هزاران فکر از سرم گذشت مادربزرگِ من … خدایا یعنی چی شده؟ رفتم توی اتاقم پرسیدم: مامان شما چی فکر می کنید؟
مامان با تعجب گفت: نمی دونم، اصلاً سابقه نداشت اون همچین خواسته ای داشته باشه، هر چه هست امیدوارم خیر باشه. ارسلان وقتی رسیدی زنگ بزن. این موبایل رو ببر که راحت باشی، برای تماس تو زحمت نیفتی. آخه منزل مادربزرگ تلفن نداره. یادت باشه حتما مارو در جریان بگذار.
گفتم: حتما. خب راستی من یه زنگ به بابک بزنم و از اینکه نمی تونم فردا تو مراسمش شرکت کنم عذرخواهی کنم.
شماره بابک رو گرفتم.
الو، سلام بابک، خوبی، بابک جان زنگ زدم تا بهت بگم یه کاری پیش اومده دارم میرم کاشان، فردا هم بعید می دونم تو مهمونی شرکت کنم. فقط زنگ زدم بگم خیلی دوست داشتم بیام و از تو عذرخواهی کنم.
بابک گفت: من هم دوست داشتم باشی. حالا نمی شه نری یا یه روز دیرتر بری؟
گفتم: نه، اصلاً امکان نداره بعدا برات توضیح میدم، خب کاری نداری؟ خداحافظ.
بعد از خداحافظی من، مامان گفت: ارسلان ساکت آماده است، مراقب باش. مقداری پول گذاشتم. اگر خودت هم داری بردار، شاید لازم بشه، آخه الان بانک نیست، تا بخوای بری از تو حسابت برداری. اگر پول بیشتری نیاز شد، تلفنی به بابا بگو تا ترتیبشو بده.
تشکر کردم، ساک رو برداشتم و رفتم پایین. ماشین آماده بود. خداحافظی با مادر و بعدش هم حرکت. مقصد رو برای راننده گفتم و مرتب تو این فکر بودم که چه اتفاقی می تونست افتاده باشه؟ مادربزرگ تنها به کاشان رفته چرا؟ اون معمولاً بدون اطلاع مسافرت نمی کرد. مادربزرگ! خدا می دونه چقدر دوستت دارم، تمام حرفهات برای من حجته، از تفکرت خیلی راضیم، شخصیتت رو دوست دارم، مخصوصا بعد از فوت پدربزرگ عزیزم که تو خیلی به اون وابسته بودی دیدم تنهای تنها شدی، با همه غریبی می کنی، انگار به تنها فرزندت هم زیاد اعتماد نداری. گاه گاهی منو کنارت مینشوندی و از گذشته های نه چندان دورت برام می گفتی و آخرش هم یک آه می کشیدی.
مشغول همین افکار بودم که صدای رادیوی ماشین منو متوجه اطرافم کرد با خجالت از راننده پرسیدم چند کیلومتری کاشانیم؟
راننده با پوزخندی پرسید: انگار شما خیلی مشغولید که متوجه تابلوهای کنار جاده نیستید.
گفتم: ببخشید، مسافر خوبی نیستم، انگار مسافرت رو برای شما سخت کردم، نه اصلاً متوجه نشدم.
راننده گفت: از قم گذشتیم.
گفتم: جدی می گین. من اصلاً متوجه گذشت ساعت نشدم.
راننده گفت: شما هم؟ ما فکر می کردیم خیالات فقط سراغ، ما میاد، امّا …
حرفش رو قطع کردم… دست شما درد نکنه یعنی ما آدم نیستیم؟!
گفت: نه، منظورم این نبود، آخه شما که ماشاءاللّه درد مادی ندارید. اون از پدرتون که مهندس باغهای تزیینی و قیمتی هستند و اون مادرتون که ماشاءاللّه هنرمند بنام خوب از نظر مالی …
گفتم: آقا من نمی دونم سطح زندگی مردم چطوره؟ اصلاً سختی و آسایش در چه حدّه، خب اولاً سنم اجازه نداده زیاد تجربه کنم. ثانیا: دور و اطراف من همه یا مثل خودمونن یا از ما بالاترند. اما اینو میدونم که هیچ سری خالی از فکر و خیال نیست، یا آن خیال، رؤیاست یا غصه.
راننده گفت: باشه، قبول، حرفی زدی که منم کمی به فکر برم.
بهش گفتم: به شرط این که اول جاده رو داشته باشید. بعد با هم خندیدیم و سپس سکوت. باز سر افکار پاره شده رو به هم گره زدم تا یه نتیجه ای بگیرم، اما هر چه فکر کردم چیزی پیدا نکردم. خاطرات بچگی رو مثل فیلمهای تکراری از جلو چشمم می گذروندم تا اینکه به یه صحنه رسیدم، اونجایی که بعد از ظهر گرم تابستان مادربزرگ به من گفت:
ارسلان بیا بریم باغچه رو آب بدیم.
من هم که آب بازی رو دوست داشتم با اشتیاق دنبالش دویدم. بعد از مقداری آب دادن، مادربزرگ کنار استخر روی صندلی نشست و گفت: ارسلان می دونی چقدر برام با ارزشی؟
گفتم: هزار تا.
گفت: نه، به اندازه یک راز پنهان برام عزیزی.
من اون موقع منظور حرفش رو نفهمیدم و تا حالا هم بهش فکر نکردم، ولی الان که خاطراتم رو زیر و رو کردم ناگهان به یادش افتادم اون راز با ارزش چیه؟ آیا …
صدای بوق اتومبیل دوباره هوشیارم کرد. به راننده گفتم: این دفعه چقدر عقب افتادم؟
راننده گفت: چیز زیادی نیست فقط الان به دروازه کاشان رسیدیم خب کجا باید بریم؟
گفتم: آقای عزیز! آدرس اینه. کاغذ رو جلوش گذاشتم. خلاصه، پرسان پرسان خیابونش رو پیدا کردیم، آخه من فقط یکبار به این خانه آمده بودم، آن هم به اتفاق همه اعضای خانواده از جمله پدربزرگ مرحوم. تنها یک تصویر مبهم تو ذهنم بود. چند بار مجبور شدیم راه رفته رو برگردیم تا بالاخره سر کوچه رسیدیم. از راننده تشکر کردم و خواستم که بایسته تا من زنگ خانه رو بزنم بعدا ساک رو بردارم. رفتم طرف درب خانه، هوا تاریک تاریک بود و من تا آن موقع متوجه آسمان زیبای شبش نشده بودم. زنگ رو به صدا در آوردم و غرق تماشای آسمان پر از ستاره بودم. صدای پای مادربزرگ رو شنیدم، رفتم طرف ماشین پول راننده رو حساب کردم. راننده پرسید: همین جاست.
گفتم: بله. صدای پای مادربزرگ رو شنیدم. خودشه.تعارف کردم: بفرمایید در خدمت باشیم.
گفت: نه بچه ها منتظرن، می رم اینطور بهتره.
گفتم: پس مراقب باشید. ساک رو برداشتم و در رو بستم. با عجله آمدم. دیدم در رو باز کرده، روسری سفیدش توی تاریکی برق می زد، چهره مهربونش رو دیدم، مثل همیشه دوست داشتنی بود. با هیجان گفتم: سلام مادربزرگ، چطورید؟
بهم گفت: علیک سلام پسرم. تو رو به خدا منو ببخش که اینطوری کشیدمت اینجا. الان دیر وقته تو خسته ای. بیا، بیا داخل دلبندم.
نگاهش می کردم.
نگاهم کرد و گفت: مادر، تنها آمدی؟ بابات نیومد؟ تنها آمدی؟ گفتم: بابا مثل همیشه سرش شلوغه. مامان هم که میدونید …
گفت: بله بله. بیا عزیز دلم که خسته ای. مادر فدات بشه.
گفتم: مادربزرگ تا اینجا دلم هزار راه رفت.
در همین موقع به پله رسیدیم. برگشتم گفتم: این حیاط همون حیاطه. وای که چقدر دلم می خواست یکبار دیگه اینجا رو می دیدم.
مادربزرگ گفت: بیا برو دست و رو تو بشور بیا شامت رو بخور که الان سه ساعته گذاشتم گرم بمونه بعد تا هر وقت که خواستی خانه رو ببین و آسمان رو تماشا کن.
غذا