بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل سبک زیبای خاص قرآن
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل سبک زیبای خاص قرآن قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
21ساعت
22دقیقه
18ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل بحث تاریخی و قرآنی «درباره ذوالقرنین » و «یاجوج و ماجوج » [ضمن تفسیر آیات ۸۳ تا ۱۰۲ سوره کهف]

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 51

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم آخرین فروخته شده 30 دقیقه
5 افرادی که اکنون این محصول را تماشا می کنند!
توضیحات

فایل فایل پاورپوینت کامل بحث تاریخی و قرآنی «درباره ذوالقرنین » و «یاجوج و ماجوج » [ضمن تفسیر آیات ۸۳ تا ۱۰۲ سوره کهف] شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل بحث تاریخی و قرآنی «درباره ذوالقرنین » و «یاجوج و ماجوج » [ضمن تفسیر آیات ۸۳ تا ۱۰۲ سوره کهف] در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل بحث تاریخی و قرآنی «درباره ذوالقرنین » و «یاجوج و ماجوج » [ضمن تفسیر آیات ۸۳ تا ۱۰۲ سوره کهف] با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل بحث تاریخی و قرآنی «درباره ذوالقرنین » و «یاجوج و ماجوج » [ضمن تفسیر آیات ۸۳ تا ۱۰۲ سوره کهف] نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل بحث تاریخی و قرآنی «درباره ذوالقرنین » و «یاجوج و ماجوج » [ضمن تفسیر آیات ۸۳ تا ۱۰۲ سوره کهف] هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل بحث تاریخی و قرآنی «درباره ذوالقرنین » و «یاجوج و ماجوج » [ضمن تفسیر آیات ۸۳ تا ۱۰۲ سوره کهف] اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل بحث تاریخی و قرآنی «درباره ذوالقرنین » و «یاجوج و ماجوج » [ضمن تفسیر آیات ۸۳ تا ۱۰۲ سوره کهف] :

بسم الله الرحمن الرحیم

و یسئلونک عن ذی القرنین قل ساتلوا علیکم منه ذکرا (۸۳)انا مکنا له فی الارض و آتیناه من کل شی ء سببا (۸۴)فاتبع سببا (۸۵)حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئه و وجد عندها قوما قلنا یا ذا القرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا (۸۶)قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد الی ربه فیعذبه عذابا نکرا (۸۷)و اما من آمن و عمل صالحا فله جزاء الحسنی و سنقول له من امرنا یسرا (۸۸)ثم اتبع سببا (۸۹)حتی اذا بلغ مطلع الشمس وجدها تطلع علی قوم لم نجعل لهم من دونها سترا (۹۰)کذلک و قد احطنا بما لدیه خبرا (۹۱)ثم اتبع سببا (۹۲)حتی اذا بلغ بین السدین وجد من دونهما قوما لا یکادون یفقهون قولا (۹۳)قالوا یا ذا القرنین ان یاجوج و ماجوج مفسدون فی الارض فهل نجعل لک خرجا علی ان تجعل بیننا و بینهم سدا (۹۴)قال ما مکنی فیه ربی خیر فاعینونی بقوه اجعل بینکم و بینهم ردما (۹۵)آتونی زبر الحدید حتی اذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا حتی اذا جعله نارا قال آتونی افرغ علیه قطرا (۹۶)فما اسطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا (۹۷)قال هذا رحمه من ربی فاذا جاء وعد ربی جعله دکاء و کان وعد ربی حقا (۹۸)و ترکنا بعضهم یومئذ یموج فی بعض و نفخ فی الصور فجمعناهم جمعا (۹۹)و عرضنا جهنم یومئذ للکافرین عرضا (۱۰۰)الذین کانت اعینهم فی غطاء عن ذکری و کانوا لا یستطیعون سمعا (۱۰۱)ا فحسب الذین کفروا ان یتخذوا عبادی من دونی اولیاء انا اعتدنا جهنم للکافرین نزلا (۱۰۲)

صفحه : ۴۹۷

ترجمه آیات

از تو از ذو القرنین پرسند.بگو: برای شما از او خبری خواهم خواند(۸۳).

ما به او در زمین تمکین دادیم و از هر چیز وسیله ای عطا کردیم(۸۴).

پس راهی را تعقیب کرد(۸۵).

چون به غروبگاه آفتاب رسید آن را دید که در چشمه ای گل آلود فرو می رود و نزدیک چشمه گروهی را یافت.گفتیم ای ذو القرنین یا عذاب می کنی یا میان آن طریقه ای نیکو پیش می گیری(۸۶).

گفت: هر که ستم کند زود باشد که عذابش کنیم و پس از آن سوی پروردگارش برند و سخت عذابش کند(۸۷).

و هر که ایمان آورد و کار شایسته کند پاداش نیک دارد و او را فرمان خویش کاری آسان گوییم(۸۸).

و آنگاه راهی را دنبال کرد(۸۹).

تا به طلوع گاه خورشید رسید و آن را دید که بر قومی طلوع می کند که ایشان را در مقابل آفتاب پوششی نداده ایم(۹۰).

چنین بود و ما از آن چیزها که نزد وی بود به طور کامل خبر داشتیم(۹۱).

آنگاه راهی را دنبال کرد(۹۲).

تا وقتی میان دو کوه رسید مقابل آن قومی را یافت که سخن نمی فهمیدند(۹۳).

گفتند: ای ذو القرنین یاجوج و ماجوج در این سرزمین تباهکارند آیا برای تو خراجی مقرر داریم که میان ما و آنها سدی بنا کنی(۹۴).

گفت: آن چیزها که پروردگارم مرا تمکن آن را داده بهتر است مرا به نیرو کمک دهید تا میان شماو آنها حائلی کنم(۹۵).

قطعات آهن پیش من آرید تا چون میان دو دیواره پر شد گفت: بدمید تا آن را بگداخت گفت: روی گداخته نزد من آرید تا بر آن بریزم(۹۶).

پس نتوانستند بر آن بالا روند، و نتوانستند آن را نقب زنند(۹۷).

گفت: این رحمتی از جانب پروردگار من است و چون وعده پروردگارم بیاید آن را هموار سازد و

صفحه : ۴۹۸

وعده پروردگارم درست است(۹۸).

در آن روز بگذاریمشان که چون موج در هم شوند و در صور دمیده شود و جمعشان کنیم جمع کامل(۹۹).

آن روز جهنم را کاملا به کافران نشان دهیم(۱۰۰).

همان کسان که دیدگانشان از یاد من در پرده بوده و شنیدن نمی توانسته اند(۱۰۱).

مگر کسانی که کافرند پندارند که سوای من بندگان مرا خدایان توانند گرفت که ما جهنم را برای کافران محل فرود آمدنی آماده کرده ایم(۱۰۲).

بیان آیات بیان آیات مربوط به شرح حال و بیان داستان ذو القرنین

این آیات راجع به داستان ذو القرنین است و در خلال آن پیشگویی هایی از قرآن نیز به چشم می خورد.

“و یسئلونک عن ذی القرنین قل ساتلو علیکم منه ذکرا”.

یعنی از تو از وضع ذو القرنین می پرسند.چون اگر مقصود معرفی شخص او بود جاداشت در جواب اسمش را معرفی کند و به ذکر لقبش که همان ذو القرنین است اکتفا ننماید.

پس معلوم می شود سائل از سرگذشت او پرسش نموده.و کلمه”ذکر”در پاسخ”بزودی ذکری از او را برای شما می خوانم”یا مصدر به معنای مفعول است و معنایش این است که”بگو به زودی از سرگذشت ذو القرنین مقداری مذکور را می خوانم”، و یا مراد از ذکر قرآن است که درخود قرآن موارد زیادی به همین معنا آمده است، و در نتیجه معنایش چنین می شود”بگو به زودی از او، یعنی از ذو القرنین، و یا از خدای تعالی قرآنی که همان آیات بعدی است می خوانم”.و معنای دومی روشن تر است.

“انا مکنا له فی الارض و اتیناه من کل شی ء سببا”.

“تمکین”به معنای قدرت دادن است.وقتی گفته می شود”مکنته”و یا”مکنت له”معنایش این است که من او را توانا کردم. پس”تمکن در زمین”به معنای قدرت تصرف در زمین است، تصرفی مالکانه و دلخواه، و چه بسا گفته شود که مصدری است ریخته و قالب گرفته شده از ماده”کون”نه از”مکن”به توهم اصالت میم.پس تمکین به معنای استقرار وثبات دادن است ثباتی که باعث شود دیگر از مکانش کنده نشود و هیچ مانعی مزاحمتش نتواند کند.

صفحه : ۴۹۹

کلمه”سبب”به معنای وصله و وسیله است.پس معنای ایتاء سبب از هر چیز این می شود که از هر چیزی که معمولا مردم به وسیله آن متوسل به مقاصد مهم زندگی خودمی شوند، از قبیل عقل و علم و دین و نیروی جسم و کثرت مال و لشگر و وسعت ملک و حسن تدبیر و غیر آن.جمله مورد بحث منتی است از خدای تعالی که بر ذو القرنین می گذارد و بابلیغ ترین بیان امر او را بزرگ می شمارد.نمونه هایی که خداوند تعالی از سیره و عمل و گفتاراو نقل می کند که مملو از حکمت و قدرت است شاهد بر همین است که غرض بزرگ شمردن امر او است.

“فاتبع سببا”.

“اتباع”به معنای لاحق شدن است، یعنی ملحق به سببی شد.و به عبارتی دیگروصله و وسیله ای تهیه کرد که با آن به طرف مغرب آفتاب سیر کند و کرد.

“حتی اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فی عین حمئه و وجد عندها قوما”.

کلمه”حتی”دلالت می کند بر اینکه فعلی در تقدیر است و تقدیر کلام”فسار حتی اذا بلغ – و سیر کرد تا به مغرب آفتاب رسید”می باشد.و مراد از مغرب آفتاب، آخر معموره آن روز از ناحیه غرب است، به دلیل اینکه می فرماید: “نزد آن مردمی را یافت”.

مفسرین گفته اند: منظور از”عین حمئه”چشمه ای دارای گل سیاه یعنی لجن است، چون حماه به معنای آن است و مقصود از عین دریا است، چون بسیار می شود که این کلمه به دریا هم اطلاق می گردد.و مقصود از اینکه فرمود”آفتاب را یافت که در دریائی لجن دارغروب می کرد”این است که به ساحل دریایی رسید که دیگر ماورای آن خشکی امیدنمی رفت، و چنین به نظر می رسید که آفتاب در دریا غروب می کند چون انتهای افق بر دریامنطبق است.بعضی هم گفته اند: چنین چشمه لجن داری با دریای محیط، یعنی اقیانوس غربی، که جزائر خالدات در آن است منطبق است و جزائر مذکور همان جزائری است که درهیات و جغرافیای قدیم مبدا طول به شمار می رفت، و بعدها غرق شده و فعلا اثری از آنهانمانده است.

جمله”فی عین حمیه”به صورت”عین حامیه”یعنی حاره(گرم)نیز قرائت شده واگر این قرائت صحیح باشد دریای حار با قسمت استوائی اقیانوس کبیر که مجاور آفریقا است منطبق می گردد، و بعید نیست که ذو القرنین در رحلت غربیش به سواحل آفریقا رسیده باشد.

“قلنا یا ذا القرنین اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا”.

قول منسوب به خدای عز و جل در قرآن کریم، در وحی نبوی و در ابلاغ به وسیله وحی

صفحه : ۵۰۰

استعمال می شود، مانند آیه”و قلنا یا آدم اسکن” (۱) و آیه”و اذ قلنا ادخلوا هذه القریه” (۲) وگاهی در الهام هم که از نبوت نیست به کار می رود، مانند آیه”و اوحینا الی ام موسی ان ارضعیه” (۳).

و با این بیان روشن می شود که جمله”قلنا یا ذا القرنین…”دلالت ندارد بر اینکه ذی القرنین پیغمبری بوده که به وی وحی می شده، چون همانطوری که گفتیم قول خدا اعم ازوحی مختص به نبوت است.جمله”ثم یرد الی ربه فیعذبه…”از آنجا که نسبت به خدای تعالی در سیاق غیبت آمده خالی از اشعار به این معنا نیست که مکالمه خدا با ذو القرنین به توسط پیغمبری که همراه وی بوده صورت گرفته، و در حقیقت سلطنت از او نظیر سلطنت طالوت در بنی اسرائیل بوده که با اشاره پیغمبر معاصرش و هدایت او کار می کرده.

“اما ان تعذب و اما ان تتخذ فیهم حسنا” – یعنی یا این قوم را شکنجه کن و یا در آنان به رفتار نیکویی سلوک نما.پس کلمه” حسنا”مصدر به معنای فاعل و قائم مقام موصوف خودخواهد بود.ممکن هم هست وصفی باشد که تنها به منظور مبالغه آورده شده.بعضی (۴) گفته اند: مقابله میان عذاب و اتخاذ حسن(خوشرفتاری)اشاره دارد بر اینکه اتخاذ حسن بهتراست، هر چند که تردید خبری اباحه را می رساند.پس جمله مزبور انشائی است، در صورت اخبار، و معنایش این است که: تو مخیری که یا عذابشان کنی و یا مشمول عفو خود قرارشان دهی و لیکن ظاهرا حکم تخییری نباشد بلکه استخباری باشد از اینکه بعدها با ایشان چه معامله ای کند عذاب یا احسان و این با سیاق جواب یعنی جمله”اما من ظلم فسوف نعذبه…”که مشتمل بر تفصیل به تعذیب و احسان است موافق تر و مناسب تر است، زیرا اگر جمله”اماان تعذب…”حکم تخییری بود جمله”اما من ظلم…”تقریری برای آن می بود و معنایش اعلام به قبول بود که در این صورت فائده زیادی افاده نمی کند.

و خلاصه معنای آیه این است که: ما از او پرسش کردیم که با اینان چه معامله ای می خواهی بکنی، و حال که برایشان مسلط شده ای از عذاب و احسان کدامیک را در باره آنان اختیار می کنی؟و او در جواب گفته است ستمکاران ایشان را عذاب می کنیم، سپس

…………………………………….. (۱)و گفتیم ای آدم سکونت کن.سوره بقره، آیه ۳۵. (۲)و چون گفتیم در این قریه داخل شوید.سوره بقره، آیه ۵۸. (۳)و به مادر موسی وحی کردیم که او را شیر بده.سوره قصص، آیه ۷. (۴)روح المعانی، ج ۱۶، ص ۳۴.

صفحه : ۵۰۱

ظالمان را عذاب می کنیم و مؤمنان صالح العمل را جزای حسنی است وقتی که به سوی پروردگار خویش بازگردند او عذاب نکر به ایشان می دهد، و ما به مؤمن صالح احسان نموده و به آنچه مایه رفاه او است تکلیفش می کنیم.

در جمله”اما ان تعذب”مفعول را نیاورده و در جمله”و اما ان تتخذ فیهم حسنا”آورده و این بدان جهت است که همه آنان ظالم نبودند و معلوم است که مردمی که وضعشان چنین باشد تعمیم عذاب در باره شان صحیح نیست، بخلاف تعمیم احسان که می شود هم صالح قومی را احسان کرد و هم طالحشان را.

“اما من ظلم فسوف نعذبه ثم یرد الی ربه فیعذبه عذابا نکرا”.

کلمه: “نکر”به معنای منکر و غیر آشنا و غیر معهود است، یعنی خدا ایشان را عذابی بی سابقه کند که هیچ گمانش را نمی کردند و انتظارش را نداشتند.

مفسرین، ظلم در این آیه را به ارتکاب شرک تفسیر نموده، و تعذیب را عبارت ازکشتن دانسته اند.بنا بر این، معنای جمله چنین می شود: اما کسی که ظلم کند، یعنی به خداشرک بورزد، و از شرکش توبه نکند به زودی او را می کشیم.و گویا این معنا را از مقابل قرارگرفتن ظلم با ایمان و عمل صالح در جمله”من آمن و عمل صالحا”استفاده کرده اند، و لیکن ظاهر از این مقابله این است که مراد از ظلم اعم از این است که ایمان به خدا نیاورد وشرک بورزد، و یا ایمان بیاورد و شرک هم نورزد و لیکن عمل صالح نکند و به جای آن، عمل فاسد کند یعنی فساد در زمین کند.و اگر مقابل، ظلم را مقید به ایمان نکرده بود آن وقت ظهوردر این داشت که اصلا مقصود از ظلم فساد انگیزی در زمین باشد بدون اینکه هیچ نظری به شرک داشته باشد، چون معهود از سیره پادشاهان این است که وقتی دادگستری کنند سرزمین خود را از فساد مفسدین پاک می کنند، (نه از شرک)این نظریه ما بود در تفسیر ظلم به شرک وعین همین نظریه را در تفسیر تعذیب، به قتل داریم.

“و اما من امن و عمل صالحا فله جزاء الحسنی…”کلمه”صالحا”وصفی است که قائم مقام موصوف خود شده، و همچنین کلمه”حسنی”.و کلمه”جزاء”حال و یا تمیز و یا مفعول مطلق است، و تقدیر چنین است: اماکسی که ایمان آورد و عمل کند عملی صالح، برای اوست مثوبت حسنی در حالی که جزاءداده می شود، و یا از حیث جزاء، و یا جزایش می دهیم جزای حسنی.

“و سنقول له من امرنا یسرا” – کلمه”یسر”به معنای میسور یعنی آسان است، ووصفی است، که در جای موصوف نشسته، و ظاهرا منظور از امر در”امرنا”امر تکلیفی است، و تقدیر کلام چنین است: به زودی به او از امر خود سخنی می گوییم آسان، یعنی به او

صفحه : ۵۰۲

تکلیفی می کنیم آسان که بر او گران نیاید.

“ثم اتبع سببا حتی اذا بلغ مطلع الشمس…”.

یعنی در آنجا وسائلی برای سفر تهیه دید، و به سوی مشرق حرکت کرد تا به صحرائی از طرف مشرق رسید، و دید که آفتاب بر قومی طلوع می کند که برای آنان وسیله پوششی از آن قرار ندادیم.

و منظور از”ستر”آن چیزی است که آدمی با آن خود را از آفتاب می پوشاند و پنهان می کند، مانند ساختمان و لباس و یا خصوص ساختمان، یعنی مردمی بودند که روی خاک زندگی می کردند، و خانه ای که در آن پناهنده شوند، و خود را از حرارت آفتاب پنهان کنندنداشتند.و نیز عریان بودند و لباسی هم بر تن نداشتند.و اگر لباس و بنا را به خدا نسبت داد وفرموده: “ما برای آنان وسیله پوششی از آن قرار ندادیم”اشاره است به اینکه مردم مذکور هنوزبه این حد از تمدن نرسیده بودند که بفهمند خانه و لباسی هم لازم است و هنوز علم ساختمان کردن و خیمه زدن و لباس بافتن و دوختن را نداشتند.

“کذلک و قد احطنا بما لدیه خبرا”.

ظاهرا کلمه”کذلک”اشاره به وضعی باشد که در کلام ذکر کرد.و اگر چیزی را به خودش تشبیه کرده به اعتبار مغایرت ادعائی است، که وقتی می خواهند مطلبی را در حق چیزی تاکید کنند این تشبیه را به کار می برند.دیگر مفسرین، مشار الیه به”کذلک”راچیزهای دیگری دانسته اند که از فهم بعید است.

ضمیر در کلمه”لدیه”به ذو القرنین برمی گردد، و جمله”و قد احطنا بما لدیه خبرا”جمله حالیه است، و معنایش این است که: او وسیله ای برای سیر و سفر تهیه دیده به راه افتاد، تا به محل طلوع آفتاب رسید، و در آنجا مردمی چنین و چنان یافت در حالی که ما احاطه علمی و آگاهی از آنچه نزد او می شد داشتیم.از عده و عده اش از آنچه جریان می یافت خبردار بودیم.و ظاهرا احاطه علمی خدا به آنچه نزد وی صورت می گرفت کنایه باشد از اینکه آنچه که تصمیم می گرفت و هر راهی را که می رفت به هدایت خدا و امر او بود، و در هیچ امری اقدام نمی نمود مگر به هدایتی که با آن مهتدی شده، و به امری که به آن مامور گشته بود.همچنانکه جمله”قلنا یا ذا القرنین…”که مربوط به موقع حرکتش به طرف مغرب است اشاره به این معنا دارد.

آیه شریفه”و قد احطنا…”در معنای کنائی اش نظیر آیه”و اصنع الفلک باعیننا و

صفحه : ۵۰۳

ساختن سد به وسیله ذو القرنین وحینا” (۱) و آیه”انزله بعلمه” (۲) و آیه”و احاط بما لدیهم” (۳) می باشد، یعنی هر چه می کرد بدون اطلاع ما نبود.

بعضی (۴) از مفسرین گفته اند: آیه مورد بحث در مقام تعظیم امر ذو القرنین است، می خواهد بفرماید جز خدا کسی به دقائق و جزئیات کار او پی نمی برد، و یا در مقام به شگفتی واداشتن شنونده است از زحماتی که وی در این سفر تحمل کرده، و اینکه مصائب وشدائدی که دیده همه در علم خدا هست و چیزی بر او پوشیده نیست.و یا در مقام تعظیم آن سببی است که دنبال کرده.ولی آنچه ما در معنایش گفتیم وجیه تر است.

“ثم اتبع سببا حتی اذا بلغ بین السدین…”کلمه”سد”به معنای کوه و هر چیزی است که راه را بند آورد، و از عبور جلوگیری کند.و گویا مراد از”دو سد”در این آیه دو کوه باشد.و در جمله”وجد من دونهما قوما”مراداز”من دونهما”نقطه ای نزدیک به آن دو کوه است.و جمله”لا یکادون یفقهون قولا”کنایه از سادگی و بساطت فهم آنان است.و چه بسا گفته اند: کنایه از عجیب و غریب بودن لغت وزبان آنان باشد، که گویا از لغت ذو القرنین و مردمش بیگانه بوده اند ولی این قول بعید است.

“قالوا یا ذا القرنین ان یاجوج و ماجوج مفسدون…”.

ظاهر این است که گویندگان این حرف همان قومی باشند که ذو القرنین آنان را درنزدیکی دو کوه بیافت.و یاجوج و ماجوج دو طائفه از مردم بودند که از پشت آن کوه به این مردم حمله می کردند، و قتل عام و غارت راه انداخته اسیر می نمودند.دلیل بر همه اینها سیاق آیه است که تماما ضمیر عاقل به آنان برگردانده شده و(نیز)عمل سد کشیدن بین دو کوه، وغیر از اینها.

“فهل نجعل لک خرجا” – کلمه”خرج”به معنای آن چیزی است که برای مصرف شدن در حاجتی از حوائج، از مال انسان خارج می گردد.قوم مذکور پیشنهاد کردند که مالی را از ایشان بگیرد و میان آنان و یاجوج و ماجوج سدی ببندد که مانع از تجاوز آنان بشود.

“قال ما مکنی فیه ربی خیر فاعینونی بقوه اجعل بینکم و بینهم ردما”.

اصل کلمه”مکنی”، “مکننی”بوده و دو نون در هم ادغام شده به این صورت در

…………………………………….. (۱)کشتی را زیر نظر ما و به وحی ما بساز.سوره هود، آیه ۳۷. (۲)به علم خود نازلش کرد، سوره نساء آیه ۱۶۶. (۳)به آنچه نزد ایشان است احاطه دارد.سوره جن، آیه ۲۸. (۴)روح المعانی، ج ۱۶، ص ۳۶.

صفحه : ۵۰۴

آمده است.و کلمه: “ردم”به معنای سد است.و بعضی گفته اند به معنای سد قوی است.

بنا بر این، تعبیر به”ردم”در جواب آنان که درخواست سدی کرده بودند برای این بوده که هم خواهش آنان را اجابت کرده، و هم وعده مافوق آن را داده باشد.

و اینکه فرمود: “آن مکنتی که خدا به من داده بهتر است”برای افاده استغناءذو القرنین از کمک مادی ایشان است که خود پیشنهادش را کردند.می خواهد بفرماید: ذو القرنین گفت آن مکنتی که خدا به من داده، و آن وسعت و قدرت که خدا به من ارزانی داشته، از مالی که شما وعده می دهید بهتر است، و من به آن احتیاج ندارم.

“فاعینونی بقوه…”کلمه”قوه”به معنای هر چیزی است که به وسیله آن آدمی برچیزی نیرومند می شود.جمله مزبور تفریع بر مطلبی است که از پیشنهاد آنان به دست می آید، و آن ساختن سد بوده، و حاصل معنا این است که: من از شما خرج نمی خواهم و اما سدی که خواستید اگر بخواهید بسازم باید کمک انسانیم کنید، یعنی کارگر و مصالح ساختمانی بیاورید، تا آن را بسازم – و از مصالح آن آهن و قطر و نفخ با دمیدن را نام برده است – و به این معنایی که کردیم این مطلب روشن می گردد که مراد ایشان از پیشنهاد خرج دادن اجرت برسد سازی بوده در حقیقت خواسته اند به ذو القرنین مزد بدهند که او هم قبول نکرده است.

“اتونی زبر الحدید…”کلمه”زبر” – به ضمه زاء و فتحه باء – جمع”زبره”است، همچنانکه”غرف”جمع”غرفه”است.و”زبره”به معنای قطعه است.و کلمه”ساوی”به طوری که گفته اند به معنای تسویه است، و همین عبارت”سوی”نیز قرائت شده.و” صدفین”تثنیه”صدف”است که به معنای یک طرف کوه است.و بعضی گفته اند این کلمه جز در کوهی که دربرابرش کوه دیگری باشد استعمال نمی گردد.و بنا بر این کلمه مذکور از کلمات دو طرفی مانند زوج و ضعف و غیر آن دو است.و کلمه” قطر”به معنای مس و یا روی مذاب است، و”افراغ قطر”به معنای ریختن آن به سوراخ و فاصله ها و شکاف ها است.

“اتونی زبر الحدید” – یعنی بیاورید برایم قطعه های آهن را تا در سد به کار ببرم.این آوردن آهن همان قوتی بود که از ایشان خواست.و اگر تنها آهن را از میان مصالح سد سازی ذکر کرده و مثلا اسمی از سنگ نیاورده بدین جهت بوده که رکن سد سازی و استحکام بنای آن موقوف بر آهن است.پس جمله”آتونی زبر الحدید”بدل بعض از کل جمله”فاعینونی بقوه” است.ممکن هم هست در کلام تقدیری گرفت و گفت تقدیر آن: “قال آتونی…”می باشد، و تقدیر در قرآن بسیار است.

صفحه : ۵۰۵

و در جمله”حتی اذا ساوی بین الصدفین قال انفخوا”اختصار به حذف به کار رفته، و تقدیر آن: “فاعانوه بقوه و آتوه ما طلبه منهم فبنی لهم السد و رفعه حتی اذا سوی بین الصدفین قال انفخوا – او را به قوه و نیرو مدد کرده، و آنچه خواسته بود برایش آوردند، پس سد رابرایشان بنا کرده بالا برد، تا میان دو کوه را پر کرد و گفت حالا در آن بدمید”.

و ظاهرا جمله”قال انفخوا”از باب اعراض از متعلق فعل به خاطر دلالت بر خود فعل است.و مقصود این است که دم های آهنگری را بالای سد نصب کنند، تا آهن های داخل سدرا گرم نمایند، و سرب ذوب شده را در لابلای آن بریزند.

و در جمله”حتی اذا جعله نارا قال…”حذف و ایجازی به کار رفته، و تقدیر آن این است که: “فنفخ حتی اذا جعله نارا – دمید تا آنکه دمیده شده را و یا آهن را آتش کرد”بدین معنی که: آن را مانند آتش سرخ و داغ کرد.و بنا بر این، عبارت”آن را آتش کرد”از باب استعاره است.

“قال اتونی افرغ علیه قطرا” – یعنی برای من”قطر”بیاورید تا ذوب نموده روی آن بریزم و لابلای آن را پر کنم، تا سدی تو پر شود، و چیزی در آن نفوذ نکند.

“فما اسطاعوا ان یظهروه و ما استطاعوا له نقبا”.

کلمه”اسطاع”و”استطاع”به یک معنا است.و”ظهور”به معنای علو و استیلاءاست.و”نقب”به معنای سوراخ کردن است.راغب در مفردات گفته: نقب در دیوار و پوست به منزله نقب در چوب است (۱) ، (یعنی نقب در سوراخ کردن دیوار و پوست، و نقب در سوراخ کردن چوب به کار می رود).ضمیرهای جمع به یاجوج و ماجوج برمی گردد.در این جمله نیزحذف و ایجاز به کار رفته و تقدیر آن: “فبنی السد فما استطاع یاجوج و ماجوج ان یعلوه لارتفاعه و ما استطاعوا ان ینقبوه لاستحکامه”می باشد، یعنی بعد از آنکه سد را ساخت یاجوج و ماجوج نتوانستند به بالای آن بروند، چون بلند بود، و نیز به سبب محکمی نتوانستند آن راسوراخ کنند.

“قال هذا رحمه من ربی فاذا جاء وعد ربی جعله دکاء و کان وعد ربی حقا”کلمه”دکاء”از”دک”به معنای شدت کوبیدن است.و در اینجا مصدر و به معنای اسم مفعول است.بعضی گفته اند: مراد”شتر دکاء”یعنی بی کوهان است، و اگر این باشدآنوقت به طوری که گفته شده استعاره ای از خرابی سد خواهد بود.

…………………………………….. (۱)مفردات راغب، ماده”نقب”.

صفحه : ۵۰۶

“قال هذا رحمه من ربی” – یعنی ذو القرنین – بعد از بنای سد – گفت: این سد خودرحمتی از پروردگار من بود، یعنی نعمت و سپری بود که خداوند با آن اقوامی از مردم را از شریاجوج و ماجوج حفظ فرمود.

“فاذا جاء وعد ربی جعله دکاء” – در این جمله نیز حذف و ایجاز به کار رفته، و تقدیرآن چنین است: و این سد و این رحمت تا آمدن وعده پروردگار من باقی خواهد ماند، وقتی وعده پروردگار من آمد آن را در هم می کوبد و با زمین یکسان می کند.

و مقصود از وعده یا وعده ای است که خدای تعالی در خصوص آن سد داده بوده که به زودی یعنی در نزدیکی های قیامت آن را خرد می کند، در این صورت وعده مزبور پیشگویی خدا بوده که ذو القرنین آن را خبر داده.و یا همان وعده ای است که خدای تعالی در باره قیام قیامت داده، و فرموده: کوهها همه در هم کوبیده گشته دنیا خراب می شود.هر چه باشد قضیه را با جمله”و کان وعد ربی حقا”تاکید فرموده است.

“و ترکنا بعضهم یومئذ یموج فی بعض…”از ظاهر سیاق برمی آید که ضمیر جمع”هم”به”ناس”برگردد، و مؤید این احتمال این است که ضمیر در”جمعناهم”نیز به طور قطع به”ناس”برمی گردد، و چون همه ضمیرها یکی است پس آن نیز باید به”ناس”برگردد.

در جمله”بعضهم یومئذ یموج فی بعض”استعاره ای به کار رفته، و مراد این است که: در آن روز از شدت ترس و اضطراب آنچنان آشفته می شوند که دریا در هنگام طوفان آشفته می شود، و مانند آب دریا به روی هم می ریزند و یکدیگر را از خود می رانند، در نتیجه نظم و آرامش جای خود را به هرج و مرج می دهد، و پروردگارشان از ایشان اعراض نموده رحمتش شامل حالشان نمی شود و دیگر به اصلاح وضعشان عنایتی نمی کند.

پس این آیه به منزله تفصیل همان اجمالی است که ذو القرنین در کلام خود اشاره کرده و گفته بود: “فاذا جاء وعد ربی جعله دکاء”و نظیر تفصیلی است که در جای دیگر آمده که: “حتی اذا فتحت یاجوج و ماجوج و هم من کل حدب ینسلون و اقترب الوعد الحق فاذاهی شاخصه ابصار الذین کفروا یا ویلنا قد کنا فی غفله من هذا بل کنا ظالمین” (۱) و بهر تقدیر

…………………………………….. (۱)تا روزی که راه یاجوج و ماجوج باز شود و آنان از هر جانب پست و بلندی زمین شتابان در آیند، آنگاه وعده حق بسیار نزدیک شود و ناگهان چشم کافران از حیرت فرو ماند و فریاد کنند ای وای بر ما که ازاین روز غافل بودیم و سخت به راه ستمکاری شتافتیم.سوره انبیاء، آیات ۹۶ و ۹۷.

صفحه : ۵۰۷

وجوهی که در بیان مراد آیه شریفه: “افحسب الذین کفروا ان یتخذوا عبادی من دونی اولیاء…”گفته شده است این جمله از ملاحم یعنی پیشگوییهای قرآن است.

از آنچه گفتیم به خوبی روشن گردید که”ترک”در جمله”و ترکنا”به همان معنای متبادر از کلمه است، که مقابل گرفتن و اخذ است، و هیچ جهتی ندارد که مانند بعضی بگوییم: ترک به معنای جعل و از لغات اضداد است.

و این آیه از کلام خدای عز و جل است، نه تتمه کلام ذو القرنین، به دلیل اینکه در آن، سیاق از غیبت به تکلم با غیر که سیاق کلام سابق بر این خدای تعالی بود و در آن می فرمود: “انا مکنا له””قلنا یا ذا القرنین”، تغییر یافته، و اگر تتمه کلام ذو القرنین بود جا داشت چنین بیاید: “ترک بعضهم…”در مقابل جمله دیگر که فرمود”جعله دکاء”.

و مقصود از”و نفخ فی الصور”نفخه دومی قبل از قیامت است که با آن همه مردگان زنده می شوند، به دلیل اینکه دنبالش می فرماید: “فجمعنا هم جمعا و عرضنا جهنم یومئذللکافرین عرضا”.

“الذین کانت اعینهم فی غطاء عن ذکری و کانوا لا یستطیعون سمعا”.

این آیه تفسیر کافرین است، و آنان همانهایی هستند که خداوند میان آنان و ذکرش سدی قرار داده و پرده ای کشیده – و به همین مناسبت بعد از ذکر سد متعرض حال آنان شده دیدگان ایشان را در پرده ای از یاد خدا کرده و استطاعت شنیدن را از گوششان گرفته در نتیجه راهی که میان آنان و حق فاصله بود آن راه که همان یاد خدا است، بریده شده است.

آری، انسان یا از راه چشم به حق می رسد، و از دیدن و تفکر در آیات خدای عز و جل به سوی مدلول آنها راه می یابد، و یا از طریق گوش و شنیدن کلمات حکمت و موعظه و قصص و عبرتها، و اینان نه چشم دارند و نه گوش.

“ا فحسب الذین کفروا ان یتخذوا عبادی من دونی اولیاء…”.

استفهامی است انکاری.در مجمع البیان گفته: معنایش این است که آیا کسانی که توحید خدای را انکار می کنند خیال می کنند اگر غیر از خدا اولیای دیگری اتخاذ کنند ایشان را یاری خواهند نمود، و عقاب مرا از ایشان دفع توانند کرد؟آنگاه بر گفته خود استدلال نموده می گوید: جمله”انا اعتدنا جهنم للکافرین نزلا”، بر این حذف دلالت می کند (۱).

البته وجه دیگری از ابن عباس نقل شده که وی گفته معنای آیه چنین است: آیا اینان که کافر شدند می پندارند که اگر بغیر من آلهه ای بگیرند من برای خود و علیه ایشان غضب نخواهم کرد و عقابشان نمی کنم؟.

…………………………………….. (۱)مجمع البیان، ج ۴، ص ۲۱۳.

صفحه : ۵۰۸

وجه سومی نیز هست، و آن این است که جمله”ان یتخذوا…”مفعول اول برای”حسب”است که به معنای”ظن”می باشد، و مفعول دومش محذوف و تقدیرش چنین است: “ا فحسب الذین کفروا اتخاذهم عبادی من دونی اولیاء نافعا لهم او دافعا للعقاب عنهم – آیا کسانی که کافر شده اند پنداشته اند که اگر غیر از من اولیائی بگیرند برای ایشان نافع ویا دافع عقاب از ایشان است؟”.

و فرق میان این وجه و دو وجه قبلی این است که در آن دو وجه، کلمه”ان”وصله اش قائم مقام دو مفعول است، و آنچه حذف شده بعضی از صله است، به خلاف وجه سومی که آن”ان”وصله اش مفعول اول برای حسب است و مفعول دوم آن حذف شده.

وجه چهارمی که هست این است که بگوییم”ان”وصله اش به جای دو مفعول آمده، و عنایت کلام و نقطه اتکاء در آن متوجه این است که بفهماند اتخاذ آلهه، اتخاذ حقیقی نیست، و اصلا اتخاذ نیست، چون اتخاذ همیشه از دو طرف است و آلهه اتخاذ شده اینان خودشان تبری می جویند و می گویند: “سبحانک انت ولینا من دونهم”، یعنی منزهی تو ای خداجز به تو دل ندادیم.

و این وجوه چهارگانه از نظر ترتیب در وجاهت هر یک در رتبه خود قرار دارد، و از همه وجیه تر وجه اول است که سیاق آیات هم با آن مساعد است، برای اینکه آیات مورد بحث بلکه تمامی آیات سوره در این سیاق است که بفهماند کفار به زینت زندگی دنیا مفتون گشته، امربر ایشان مشتبه شده است و به ظاهر اسباب اطمینان و رکون کردند، و در نتیجه غیر خدای رااولیای خود گرفتند و پنداشتند که ولایت این آلهه کافی و نافع برای آنان است و دافع ضرر ازآنها است.و حال آنکه آنچه بعد از نفخ صور و جمع شدن خلایق خواهند دید مناقض پندارایشان است، پس آیه شریفه مورد بحث نیز همین پندار را تخطئه می کند.

این را هم باید بگوییم که قائم مقام شدن”ان”وصله اش به جای هر دو مفعول”حسب”با اینکه در کلام خدا زیاد آمده، و از آن جمله فرموده: “ام حسب الذین اجترحواالسیئات ان نجعلهم کالذین آمنوا” (۱) و امثال آن حاجتی باقی نمی گذارد که مفعول دوم آن رامحذوف بدانیم.علاوه بر اینکه بعضی از نحویین هم آن را جائز ندانسته اند.

آیات بعدی هم این وجه اول را تایید می کنند، که می فرمایند: “قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالا…”، و همچنین قرائتی که منسوب به علی(ع)و عده ای دیگر از

…………………………………….. (۱)آیا پنداشتند آنانکه کسب کردند بدیها را اینکه قرار می دهیم آنان را مثل کسانی که ایمان آوردند؟.سوره جاثیه، آیه ۲۱.

صفحه : ۵۰۹

قراء است که خوانده اند: “ا فحسب” – سین را ساکن و باء را مضموم خوانده اند.یعنی آیااولیاء گرفتن بندگان مرا برای خود بس است ایشان را.

پس مراد از”عباد”در جمله”ان یتخذوا عبادی من دونی اولیاء”هر چیزی و هرکسی است که مورد پرستش بت پرستان قرار بگیرد، چه ملائکه باشد و چه جن، و چه کملین از بشر.

و اما اینکه مفسرین گفته اند که مراد از عباد مسیح و ملائکه و امثال ایشان از مقربین درگاه خدا است، نه شیطان ها، چون کلمه”عباد”در اکثر موارد وقتی اضافه به یای متکلم می شود تشریف و احترام منظور است، صحیح نیست زیرا اولا مقام مناسب تشریف نیست واین ظاهر است، و ثانیا قید”من دونی”در کلام، صریح در این است که مراد از”الذین کفروا” بت پرستان هستند که اصلا خدا را عبادت نمی کنند، با اینکه اعتراف به الوهیت اودارند، بلکه شرکاء را که شفعاء می دانند عبادت می کردند.و اما اهل کتاب مثلا نصاری درعین اینکه مسیح را ولی خود گرفتند ولایت خدای را انکار نکردند، بلکه دو قسم ولایت اثبات می کردند و آنگاه هر دو را یکی می شمردند – دقت بفرمائید.

پس حق این است که جمله”عبادی”شامل مسیح و مانند او نمی شود، بلکه تنهاشامل آلهه بت پرستان می شود و مراد از جمله”الذین کفروا”تنها وثنی ها هستند.

“انا اعتدنا جهنم للکافرین نزلا” – یعنی جهنم را آماده کرده ایم تا برای کفار در همان ابتدای ورودشان به قیامت وسیله پذیرائیشان باشد.تشبیه کرده خداوند خانه آخرت را به خانه ای که میهمان وارد آن می شود و تشبیه کرده جهنم را به”نزل” یعنی چیزی که میهمان در اول ورودش با آن پذیرائی می شود.

و با در نظر گرفتن اینکه بعد از دو آیه می فرماید”اینان در قیامت توقف و مکثی ندارند”فهمیده می شود که این تشبیه چقدر تشبیه لطیفی است.گویا کفار غیر از ورود به جهنم، دیگر کاری ندارند، و معلوم است که در این آیه چه تحکم و توبیخی از ایشان شده وکانه این تحکم را در مقابل تحکمی که از آنان در دنیا نقل کرده و فرموده: “و اتخذوا آیاتی ورسلی هزوا”قرار داده.

بحث روایتی اختلافاتی که از جهات متعدد در روایات مربوط به ذو القرنین وجود دارد

در تفسیر قمی می گوید: بعد از آنکه رسول خدا(ص)مردم را از

صفحه : ۵۱۰

داستان موسی و همراهش و خضر خبر داد، عرض کردند داستان آن شخصی که دنیا را گردید ومشرق و مغرب آن را زیر پا گذاشت بگو ببینم چه کسی بوده.خدای تعالی آیات”و یسالونک عن ذی القرنین…”را نازل فرمود (۱).

از ابن (۲) ابی حاتم از سدی از عمر مولی غفره نیز روایتی آمده.

خواننده عزیز باید بداند که روایات مروی از طرق شیعه و اهل سنت از رسول خدا(ص)و از طرق خصوص شیعه از ائمه هدی(ع)و همچنین اقوال نقل شده از صحابه و تابعین که اهل سنت با آنها معامله حدیث نموده(احادیث موقوفه اش می خوانند)در باره داستان ذی القرنین بسیار اختلاف دارد، آن هم اختلافهایی عجیب، و آن هم نه در یک بخش داستان، بلکه در تمامی خصوصیات آن.و این اخبار در عین حال مشتمل بر مطالب شگفت آوری است که هر ذوق سلیمی از آن وحشت نموده، و بلکه عقل سالم آن را محال می داند، و عالم وجود هم منکر آن است.و اگر خردمند اهل بحث آنها را با هم مقایسه نموده مورد دقت قرار دهد، هیچ شکی نمی کند در اینکه مجموع آنها خالی از دسیسه و دستبردو جعل و مبالغه نیست.و از همه مطالب غریب تر روایاتی است که علمای یهود که به اسلام گرویدند – از قبیل وهب ابن منبه و کعب الاحبار – نقل کرده و یا اشخاص دیگری که از قرائن به دست می آید از همان یهودیان گرفته اند، نقل نموده اند.بنا بر این دیگر چه فائده ای دارد که ما به نقل آنها و استقصاء و احصاء آنها با آن کثرت و طول و تفصیلی که دارند بپردازیم؟.

لا جرم به پاره ای از جهات اختلاف آنها اشاره نموده می گذریم، و به نقل آنچه که تاحدی از اختلاف سالم است می پردازیم.

از جمله اختلافات، اختلاف در خود ذو القرنین است که چه کسی بوده.بیشترروایات برآنند که از جنس بشر بوده، و در بعضی (۳) از آنها آمده که فرشته ای آسمانی بوده وخداوند او را به زمین نازل کرده، و هر گونه سبب و وسیله ای در اختیارش گذاشته بود.و درکتاب خطط مقریزی از جاحظ نقل کرده که در کتاب الحیوان خود گفته ذو القرنین مادرش از

…………………………………….. (۱)تفسیر قمی، ج ۲، ص ۴۰. (۲)الدر المنثور، ج ۴، ص ۲۴۰. (۳)این قول را الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۱)از احوص بن حکیم از پدرش از رسول خدا(ص)و از شیرازی از جبیر بن نفیر از رسول خدا(ص)و از عده ای از خالد بن معدان ازرسول خدا(ص)و نیز از عده ای از عمر بن خطاب روایت کرده.

صفحه : ۵۱۱

جنس بشر و پدرش از ملائکه بوده.

و از آن جمله اختلاف در این است که وی چه سمتی داشته.در بیشتر روایات آمده که ذو القرنین بنده ای از بندگان صالح خدا بوده، خدا را دوست می داشت، و خدا هم او را دوست می داشت، او خیرخواه خدا بود، خدا هم در حقش خیرخواهی نمود.و در بعضی (۱) دیگر آمده که محدث بوده یعنی ملائکه نزدش آمد و شد داشته و با آنها گفتگو می کرده.و در بعضی (۲) دیگر آمده که پیغمبر بوده.

و از آن جمله، اختلاف در اسم او است.در بعضی (۳) از روایات آمده که اسمش عیاش بوده، و در بعضی (۴) دیگر اسکندر و در بعضی (۵) مرزیا فرزند مرزبه یونانی از دودمان یونن فرزندیافث بن نوح.و در بعضی (۶) دیگر مصعب بن عبد الله از قحطان.و در بعضی (۷) دیگر صعب بن ذی مرائد اولین پادشاه قوم تبع ها(یمنی ها)که آنان را تبع می گفتند، و گویا همان تبع، معروف به ابو کرب باشد.و در بعضی (۸) عبد الله بن ضحاک بن معد.و همچنین از این قبیل

…………………………………….. (۱)این روایت الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۱)از ابن ابی حاتم و ابی الشیخ از امام باقر(ع)و در تفسیر برهان(ج ۲، ص ۴۸۳)از جبرئیل بن احمد از اصبغ بن نباته از علی(ع)و در نور الثقلین(ج ۳، ص ۲۹۴، ح ۲۰۱)از اصول کافی از حارث بن مغیره از ابی جعفر(ع)روایت کرده. (۲)تفسیر عیاشی(ج ۲، ص ۳۴۰ ح ۷۵)از ابی حمزه ثمالی از ابی جعفر(ع)، والدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۱)از ابی الشیخ از ابی الورقاء از علی(ع)روایت کرده و در آن معناروایات دیگری نیز هست. (۳)تفسیر عیاشی(ج ۲، ص ۳۴۱ ح ۷۹)از اصبغ بن نباته از علی(ع)و در برهان(ج ۲، ص ۴۸۶ ح ۲۷)از ثمالی از امام باقر(ع) نقل شده. (۴)این معنا از روایت قرب الاسناد حمیری از امام کاظم(ع)و از روایت الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۱)از عده ای از عقبه بن عامر از رسول خدا(ص)و نیز روایت دیگرش ازعده ای از وهب استفاده می شود. (۵)در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۲)است که ابن منذر و ابن ابی حاتم و ابو الشیخ از طریق ابن اسحاق از بعضی از اهل کتاب که مسلمان شده اند روایت کرده. (۶)البدایه و النهایه، ج ۲، ص ۱۰۴ ط بیروت. (۷)البدایه و النهایه، ج ۲، ص ۱۰۵ نقل از ابن هشام از کتاب تیجان. (۸)خصال(ص ۲۵۵، ط جامعه مدرسین)، از محمد بن خالد بطور رفع او در البدایه و النهایه ص، از زبیر بن بکار از ابن عباس نقل شده.

صفحه : ۵۱۲

اسامی دیگر که آنها نیز بسیار است.

و از آن جمله اختلاف در این است که چرا او را ذو القرنین خوانده اند؟در بعضی (۱) ازروایات آمده که قوم خود را به سوی خدا دعوت کرد، او را زدند و پیشانی راستش را شکافتندپس زمانی از ایشان غایب شد، بار دیگر آمد و مردم را به سوی خدا خواند، این بار طرف چپ سرش را شکافتند، بار دیگر غایب شد پس از مدتی خدای تعالی اسبابی به او داد که شرق وغرب زمین را بگردید و به این مناسبت او را ذو القرنین نامیدند.و در بعضی (۲) دیگر آمده که مردم او را در همان نوبت اول کشتند، آنگاه خداوند او را زنده کرد، این بار به سوی قومش آمد وایشان را دعوت نمود، این بار هم کتکش زدند و به قتلش رساندند، بار دیگر خدا او را زنده کردو به آسمان دنیای بالا برد، و این بار با تمامی اسباب و وسائل نازلش کرد.

و در بعضی (۳) دیگر آمده که: بعد از زنده شدن بار دوم در جای ضربت هایی که به او زده بودند دو شاخ بر سرش روئیده بود، و خداوند نور و ظلمت را برایش مسخر کرد، و چون برزمین نازل شد شروع کرد به سیر و سفر در زمین و مردم را به سوی خدا دعوت کردن.مانند شیرنعره می زد و دو شاخش رعد و برق می زد، و اگر قومی از پذیرفتن دعوتش استکبار می کردظلمت را بر آنان مسلط می کرد، و ظلمت آنقدر خسته شان می کرد تا مجبور می شدند دعوتش را اجابت کنند.

و در بعضی (۴) دیگر آمده که: وی اصلا دو شاخ بر سر داشت، و برای پوشاندنش همواره عمامه بر سر می گذاشت، و عمامه از همان روز باب شد، و از بس که در پنهان کردن آن مراقبت داشت هیچ کس غیر از کاتبش از جریان خبر نداشت، او را هم اکیدا سفارش کرده بود که به کسی نگوید، لیکن حوصله کاتبش سر آمده به ناچار به صحرا آمد، و دهان خود را به

…………………………………….. (۱)در کتاب برهان(ج ۲، ص ۴۸۷، ح ۳۳)از صدوق از اصبغ از علی(ع)و در تفسیرقمی(ج ۲، ص ۴۱)از ابی بصیر از امام صادق(ع)و در خصال از ابی بصیر از امام صادق(ع)آمده. (۲)در تفسیر عیاشی(ج ۲، ص ۳۴۱ ح ۷۹)از اصبغ از علی(ع)و در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۱)از ابن مردویه از طریق ابی الطفیل از علی(ع)نقل شده و عیاشی(ج ۲، ص ۳۴۰ ح ۷۳)نیز آن را نقل کرده و در معنای آن روایت دیگری نیز هست. (۳)تفسیر عیاشی(ج ۲، ص ۳۴۱ ح ۷۹)از اصبغ از علی(ع)و در الدر المنثور از عده ای از وهب ابن منبه چیزی نظیر آن نقل شده. (۴)در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۲)از ابی الشیخ از وهب ابن منبه.

صفحه : ۵۱۳

زمین گذاشته، فریاد زد که پادشاه دو شاخ دارد، خدای تعالی از صدای او دو بوته نی رویانید.

چوپانی از آن نی ها گذر کرد خوشش آمد، و آنها را قطع نموده مزماری ساخت که وقتی در آن می دمید از دهانه آنها این صدا درمی آمد، “آگاه که برای پادشاه دو شاخ است”، قضیه درشهر منتشر شد ذو القرنین فرستاد کاتبش را آوردند، و او را استنطاق کرد و چون دید انکارمی کند تهدید به قتلش نمود.او واقع قضیه را گفت.ذو القرنین گفت پس معلوم می شود این امری بوده که خدا می خواسته افشاء شود، از آن به بعد عمامه را هم کنار گذاشت.

بعضی (۱) گفته اند: از این جهت ذو القرنینش خوانده اند که او در دو قرن از زمین، یعنی در شرق و غرب آن، سلطنت کرده است و بعضی (۲) دیگر گفته اند: بدین جهت است که وقتی در خواب دید که از دو لبه آفتاب گرفته است، خوابش را اینطور تعبیر کردند که مالک وپادشاه شرق و غرب عالم می شود، و به همین جهت ذو القرنینش خواندند.

بعضی (۳) دیگر گفته اند: بدین جهت که وی دو دسته مو در سر داشت.و بعضی (۴) گفته اند: چون که هم پادشاه روم و هم گفته اند: چون در سرش دوبرآمدگی چون شاخ بود.و بعضی (۶) گفته اند: چون در تاجش دو چیز به شکل شاخ از طلا تعبیه کرده بودند.و از این قبیل اقوالی دیگر.

و از جمله، اختلافی که وجود دارد در سفر او به مغرب و مشرق است که این اختلاف ازسایر اختلافهای دیگر شدیدتر است. در بعضی (۷) روایات آمده که ابر در فرمانش بوده، سوار برابر می شده و مغرب و مشرق عالم را سیر می کرده.و در روایاتی (۸) دیگر آمده که او به کوه قاف

…………………………………….. (۱)در الدر المنثور از عده ای از ابی العالیه و ابن شهاب. (۲)نور الثقلین(ج ۳، ص ۲۹۶ ح ۲۱۱)از ضرائح و جرائح از امام عسکری(ع)از علی(ع). (۳)الدر المنثور از شیرازی از قتاده(ج ۴، ص ۲۴۲). (۴)الدر المنثور از عده ای، از وهب(ج ۴، ص ۲۴۲). (۵)در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۱)است که ابن منذر و ابن ابی حاتم و ابو الشیخ از طریق ابن اسحاق از بعضی از اهل کتاب که مسلمان شده اند روایت کرده. (۶)این روایت را روح المعانی نقل کرده.(ج ۱۶، ص ۲۵). (۷)در تعدادی از روایات عامه و خاصه و در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۶)و تفسیر برهان(ج ۲، ص ۴۸۳، ح ۲۴)و نور الثقلین و بحار آمده. (۸)در برهان(ج ۲، ص ۴۸۶، ح ۲۸)از جمیل از امام صادق(ع)و در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۶)از عبد بن حمید و غیر او از عکرمه.

صفحه : ۵۱۴

رسید، آنگاه در باره آن کوه دارد که کوهی است سبز و محیط بر همه دنیا، و سبزی آسمان هم از رنگ آن است.و در بعضی (۱) دیگر آمده که: ذو القرنین به طلب آب حیات برخاست به اوگفتند که آب حیات در ظلمات است، ذو القرنین وارد ظلمات شد در حالی که خضر در مقدمه لشگرش قرار داشت، خود او موفق به خوردن از آن نشد و خضر موفق شد حتی خضر از آن آب غسل هم کرد، و به همین جهت همیشه باقی و تا قیامت زنده است.و در همین روایات آمده که ظلمات مزبور در مشرق زمین است.

و از آن جمله اختلافی است که در باره محل سد ذو القرنین هست.در بعضی (۲) ازروایات آمده که در مشرق است.و در بعضی (۳) دیگر آمده که در شمال است.مبالغه روایات (۴) در این مورد به حدی رسیده که بعضی گفته اند: طول سد که در بین دو کوه ساخته شده صدفرسخ، و عرض آن پنجاه فرسخ، و ارتفاع آن به بلندی دو کوه است.و در پی ریزی اش آن قدرزمین را کندند که به آب رسیدند، و در درون سد صخره های عظیم، و به جای گل مس ذوب شده ریختند تا به کف زمین رسیدند از آنجا به بالا را با قطعه های آهن و مس ذوب شده پرکردند، و در لابلای آن رگه ای از مس زرد به کار بردند که چون جامه راه راه رنگارنگ گردید.

و از آن جمله اختلاف روایات است در وصف یاجوج و ماجوج.در بعضی (۵) روایات آمده که از نژاد ترک از اولاد یافث بن نوح بودند، و در زمین فساد می کردند.ذو القرنین سدی راکه ساخت برای همین بود که راه رخنه آنان را ببندد.و در بعضی (۶) از آنها آمده که اصلا ازجنس بشر نبودند.و در بعضی (۷) دیگر آمده که قوم”ولود”بوده اند، یعنی هیچ کس از زن و مرد

…………………………………….. (۱)در تفسیر قمی(ج ۲، ص ۴۲)از علی(ع)و در تفسیر عیاشی(ج ۲، ص ۳۴۰، ح ۷۷)از هشام از بعضی از آل محمد(ع)و در الدر المنثور از ابن ابی حاتم و غیر او از امام باقر(ع). (۲)الدر المنثور(ج ۴، ص ۴۴۴)از ابن اسحاق و غیر او از وهب. (۳)الدر المنثور از ابن اسحاق از ابن عباس. (۴)الدر المنثور(ج ۴، ص ۴۴۴)از ابن اسحاق و غیر او از وهب. (۵)الدر المنثور از ابن اسحاق از ابن منذر از علی(ع)و از ابن ابی حاتم از قتاده و در(ج ۳، ص ۳۰۷، ح ۲۲۷)نور الثقلین از علل الشرایع از عسکری. (۶)نور الثقلین(ج ۳، ص ۳۰۷، ح ۲۲۸)از روضه کافی از ابن عباس. (۷)طبری(ج ۱۶، ص ۱۹، با اختلاف سند)از عبد الله بن عمیر و از عبد الله بن سلام و در الدرالمنثور(ج ۴، ص ۲۵۰)از نسائی و ابن مردویه از اوس از رسول خدا(ص)و در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۵۱)از ابن ابی حاتم از سدی از علی(ع).

صفحه : ۵۱۵

آنها نمی مرده مگر آنکه دارای هزار فرزند شده باشد، و به همین جهت آمار آنها از عدد سایربشر بیشتر بوده.حتی در روایات آمار آنها را نه برابر همه بشر دانسته.و نیز روایت (۲) شده که این قوم از نظر نیروی جسمی و شجاعت به حدی بوده اند که به هیچ حیوان و یا درنده ویا انسانی نمی گذشتند مگر آنکه آن را پاره پاره کرده می خوردند.و نیز به هیچ کشت و زرع ویا درختی نمی گذشتند مگر آنکه همه را می چریدند، و به هیچ نهری برنمی خورند مگر آنکه آب آن را می خوردند و آن را خشک می کردند.و نیز روایت (۳) شده که یاجوج یک قوم وماجوج قومی دیگر و امتی دیگر بوده اند، و هر یک از آنها چهار صد هزار امت و فامیل بوده اند، وبه همین جهت جز خدا کسی از عدد آنها خبر نداشته.

و نیز روایت (۴) شده که سه طائفه بوده اند، یک طائفه مانند ارز بوده اند که درختی است بلند.طائفه دیگر طول و عرضشان یکسان بوده و از هر طرف چهار زرع بوده اند، و طائفه سوم که از آن دو طائفه شدیدتر و قوی تر بودند هر یک دو لاله گوش داشته اند که یکی از آنها را تشک ودیگری را لحاف خود می کرده، یکی لباس تابستانی و دیگری لباس زمستانی آنها بوده اولی پشت و رویش دارای پرهائی ریز بوده و آن دیگری پشت و رویش کرک بوده است.بدنی سفت و سخت داشته اند.کرک و پشم بدنشان بدنهایشان را می پوشانده.و نیز روایت (۵) شده که قامت هر یک از آنها یک وجب و یا دو وجب و یا سه وجب بوده. و در بعضی (۶) دیگر آمده که آنهائی که لشکر ذو القرنین با ایشان می جنگیدند صورتهایشان مانند سگ بوده.

…………………………………….. (۱)در الدر المنثور(ج ۳، ص ۲۴۹)از عبد الرزاق و غیر او از عبد الله بن عمر. (۲)الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۲)از ابن اسحاق و غیر او از وهب. (۳)در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۵۰)از ابن منذر و ابی الشیخ از حسان بن عطیه و از ابن ابی حاتم و غیر او از حذیفه از رسول خدا(ص)و نیز در مبالغه از جهت آمار این امت آمده که از رسول خدا(ص)روایت شده که فرمود یاجوج و ماجوج معادل هزار برابر مسلمانان هستند[البدایه و النهایه از صحیح بخاری و مسلم از ابی سعید از رسول خدا(ص)]در حالی که می گویندمسلمانان پنج یک اهل زمینند و لازمه این حرف این می شود که یاجوج و ماجوج دویست برابر جمعیت روی زمین باشند. (۴)در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۴)از ابن منذر و ابن ابی حاتم از کعب الاحبار. (۵)در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۵۰)از ابن منذر و حاکم و غیر آندو از ابن عباس. (۶)در الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۲)از ابن منذر و از عده ای از عقبه بن عامر از رسول خدا(ص).

صفحه : ۵۱۶

و از جمله آن اختلافات اختلافی است که در تاریخ زندگی سلطنت ذو القرنین است، در بعضی از روایات (۱) آمده که بعد از نوح، و در بعضی (۲) دیگر در زمان ابراهیم و هم عصر وی می زیسته، زیرا ذو القرنین حج خانه خدا کرده و با ابراهیم مصافحه نموده است، و این اولین مصافحه در دنیا بوده.و در بعضی (۳) دیگر آمده که وی در زمان داوود می زیسته است.

باز از جمله اختلافاتی که در روایات این داستان هست اختلاف در مدت سلطنت ذو القرنین است.در بعضی (۴) از روایات آمده که سی سال، و در بعضی (۵) دیگر دوازده سال، و درروایات دیگر مقدارهائی دیگر گفته شده.

این بود جهات اختلافی که هر که به تاریخ مراجعه نماید و اخبار این داستان را درجوامع حدیث از قبیل الدر المنثور، بحار، برهان و نور الثقلین از نظر بگذراند به آنها واقف می گردد.

و در کتاب کمال الدین به سند خود از اصبغ بن نباته روایت کرده که گفت: ابن الکواء در محضر علی(ع)هنگامی که آن جناب بر فراز منبر بود برخاست و گفت: یا امیر المؤمنین ما را از داستان ذو القرنین خبر بده، آیا پیغمبر بوده و یا ملک؟و مرا از دو قرن اوخبر بده آیا از طلا بوده یا از نقره؟حضرت فرمود: نه پیغمبر بود، و نه ملک.و دو قرنش نه ازطلا بود و نه از نقره.او مردی بود که خدای را دوست می داشت و خدا هم او را دوست داشت، او خیرخواه خدا بود، خدا هم برایش خیر می خواست، و بدین جهت او را ذو القرنین خواندند که قومش را به سوی خدا دعوت می کرد و آنها او را زدند و یکطرف سرش راشکستند، پس مدتی از مردم غایب شد، و بار دیگر به سوی آنان برگشت، این بار هم زدند وطرف دیگر سرش را شکستند، و اینک در میان شما نیز کسی مانند او هست (۶).

مؤلف: ظاهرا کلمه”ملک”در این روایت به فتح لام(فرشته)باشد نه به کسر آن(پادشاه)، برای اینکه در روایاتی که به حد استفاضه از آن جناب و از دیگران نقل شده همه او

…………………………………….. (۱)در تفسیر عیاشی(ج ۲، ص ۳۵۱، ح ۸۷)از اصبغ از علی(ع). (۲)الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۲)از ابن مردویه و غیر او از عبید بن عمیر، و در نور الثقلین(ج ۳، ص ۲۸۸، ح ۱۸۱)از امالی شیخ از امام باقر(ع)و در عرائس ابن اسحاق. (۳)الدر المنثور از ابن ابی حاتم و ابن عساکر از مجاهد. (۴)برهان(ج ۲، ص ۴۷۹، ح ۲)از برقی از موسی بن جعفر(ع). (۵)الدر المنثور(ج ۴، ص ۲۴۷)از ابن ابی حاتم از وهب. (۶)اکمال الدین، ط انتشارات اسلامی، ص ۳۹۳.

صفحه : ۵۱۷

را سلطانی جهان گیر معرفی کرده اند.پس اینکه در این روایت آن را نفی کرده و همچنین پیغمبر بودن او را نیز نفی کرده به خاطر این بوده که روایات وارده از رسول خدا را که در بعضی آمده که پیغمبر بوده، و در بعضی دیگر فرشته ای از فرشتگان که همین قول عمر بن خطاب است همچنانکه اشاره به آن گذشت، تکذیب نماید.

و اینک فرمود”اینک در میان شما مانند او هست”یعنی مانند ذو القرنین دردو بار شکافته شدن فرقش، و مقصودش خودش بوده، چون یک طرف فرق سر ایشان از ضربت ابن عبدود شکافته شد و طرف دیگر به ضربت عبد الرحمن ابن ملجم(لعنه الله علیه)که با همین ضربت دومی شهید گردید.و نیز به دلیل روایت کمال الدین که از روایات مستفیضه از امیر المؤمنین(ع)است و شیعه و اهل سنت به الفاظ مختلفی از آن جناب نقل کرده اند و مبسوطتر از همه از نظر لفظ همین نقلی است که ما آوردیم.چیزی که هست دست نقل به معنا با آن بازیها کرده و آن را به صورت عجیب و غریب و نهایت تحریف در آورده است.

و در الدر المنثور است که ابن مردویه از سالم بن ابی الجعد روایت کرده که گفت: شخصی از علی(ع)از ذو القرنین پرسش نمود که آیا پیغمبر بوده یا نه؟فرمود: ازپیغمبرتان شنیدم که می فرمود: او بنده ای بود معتقد به وحدانیت خدا و مخلص در عبادتش، خدا هم خیرخواه او بود (۱).

و در احتجاج از امام صادق(ع)در ضمن حدیث مفصلی روایت کرده که گفت: سائل از آن جناب پرسید مرا از آفتاب خبر ده که در کجا پنهان می شود؟فرمود: بعضی از علما گفته اند وقتی آفتاب به پائین ترین نقطه سرازیر می شود، فلک آن را می چرخاند ودوباره به شکم آسمان بالا می برد، و این کار همیشه جریان دارد تا آنکه به طرف محل طلوع خود پائین آید، یعنی آفتاب در چشمه لایه داری فرو رفته سپس زمین را پاره نموده، دوباره به محل طلوع خود برمی گردد، به همین جهت زیر عرش متحیر شده تا آنکه اجازه اش دهند باردیگر طلوع کند، و همه روزه نورش سلب شده، هر روز نور دیگری سرخ فام به خود می گیرد (۲).

مؤلف: اینکه فرمود: “به پائین ترین نقطه سرازیر می شود”تا آنجا که فرمود”به محل طلوع خود برمی گردد”بیان سیر آفتاب است از حین غروب تا هنگام طلوعش در مدار آسمان بنا بر فرضیه معروف بطلمیوسی، چون آن روز این فرضیه بر سر کار بود که اساسش مبنی بر سکون

…………………………………….. (۱)الدر المنثور، ج ۴، ص ۲۴۰. (۲)احتجاج طبرسی، ج ۲، ص ۹۹، ط نجف.

صفحه : ۵۱۸

روایاتی در ذیل برخی جملات آیات راجع به ذو القرنین زمین و حرکت اجرام سماوی در پیرامون آن بود، و به همین جهت امام(ع)این قضیه را نسبت به بعضی علماء داده است.

و اینکه داشت”یعنی آفتاب در چشمه لای داری فرو رفته سپس زمین را پاره می کند ودوباره به محل طلوع خود برمی گردد”جزء کلام امام نیست، بلکه کلام بعضی از راویان خبراست، که به خاطر قصور فهم، آیه”تغرب فی عین حمئه”را به فرو رفتن آفتاب در چشمه لای دار، و غایب شدنش در آن، و چون ماهی شنا کردن در آب، و پاره کردن زمین، و دو باره به محل طلوع برگشتن، و سپس رفتن به زیر عرش، تفسیر کرده اند.به نظر آنها عرش، آسمانی است فوق آسمانهای هفتگانه، و یا جسمی است نورانی که مافوق آن نیست، و آن را بالای آسمان هفتم گذاشته اند، و آفتاب شبها در آنجا هست تا اجازه اش دهند طلوع کند، آن وقت است که نوری قرمز به خود می گیرد و طلوع می کند.

و همین راوی در جمله”پس در زیر عرش متحیر شده، تا آنکه اجازه اش دهند طلوع کند”به روایت دیگری اشاره کرده که از رسول خدا(ص)روایت شده که ملائکه آفتاب را بعد از غروبش به زیر عرش می برند، و نگاه می دارند در حالی که اصلا نورندارد، و در همانجا هست در حالی که هیچ نمی داند فردا چه ماموریتی به او می دهند، تاآنکه جامه نور را بر تنش کرده، دستورش می دهند طلوع کند.فهم قاصر او در عرش همان اشتباهی را مرتکب شده که در تفسیر غروب در اینجا مرتکب شده بود، در نتیجه قدم به قدم ازحق دورتر شده است.

و در تفسیر”عرش”به فلک نهم و یا جسم نورانی نظیر تخت، در کتاب و سنت چیزی که قابل اعتماد باشد وجود ندارد.همه اینها مطالبی است که فهم این راوی آن راتراشیده.و ما بیشتر روایات عرش را در اوائل جزء هشتم این کتاب نقل نمودیم.

و همین که امام(ع)مطلب را به بعضی از علماء نسبت داده خود اشاره به این است که آن جناب مطلب را صحیح ندانسته، و این امکان را هم نداشته که حق مطلب رابیان فرماید، و چگونه می توانسته اند بیان کنند در حالی که فهم شنوندگان آن قدر ساده و نارسابوده که یک فرضیه آسان و سهل التصور در نزد اهل فنش را اینطور که دیدید گیج و گم می کردند.در چنین زمانی اگر امام حق مطلب را که امری خارج از احساس به خواص ظاهری و بیرون از گنجایش فکر آن روز شنونده بود بیان می کردند شنوندگان چگونه تلقی اش نموده، و چه معانی برایش می تراشیدند؟.

و در الدر المنثور است که عبد الرزاق، سعید بن منصور، ابن جریر، ابن منذر و ابن ابی

صفحه : ۵۱۹

حاتم از طریق عثمان بن ابی حاضر، از ابن عباس روایت کرده اند که به وی گفته شد: معاویه بن ابی سفیان آیه سوره کهف را”تغرب فی عین حامیه”قرائت کرده.ابن عباس می گوید: من به معاویه گفتم: ما این آیه را جز به لفظ”حمئه”قرائت نکرده ایم، (تو این قرائت را از که شنیدی؟).معاویه به عبد الله عمر گفت: تو چه جور می خوانی؟گفت: همانطور که تو خواندی.

ابن عباس می گوید: به معاویه گفتم قرآن در خانه من نازل شده، (تو از این و آن می پرسی؟)معاویه فرستاد نزد کعب الاحبار و احضارش نموده، پرسید در تورات محل غروب آفتاب را کجا دانسته؟کعب گفت: از اهل عربیت بپرس، که آنان بهتر می دانند، و اما من در تورات می یابم که آفتاب در آب و گل غروب می کند، – و در اینجا با دست اشاره به سمت مغرب کرد – ابن ابی حاضر به ابن عباس گفت: اگر من با شما دو نفر بودم چیزی می گفتم که سخن تو را تایید کند، و معاویه را نسبت به کلمه”حمئه”بصیرت بخشد.ابن عباس پرسید: چه می گفتی؟گفت این مدرک را ارائه می دادم که تبع در ضمن خاطراتی که ازذو القرنین و از علاقه مندی او به علم و پیروی از آن نقل کرده گفته است.

قد کان ذو القرنین عمر مسلما () ملکا تدین له الملوک و تحشدفاتی المشارق و المغارب یبتغی () اسباب ملک من حکیم مرشدفرای مغیب الشمس عند غروبها () فی عین ذی خلب و ثاط حرمد (۱) ابن عباس پرسید”خلب”چیست؟اسود گفت: در زبان قوم تبع به معنای گل است، پرسید”ثاط”به چه معنا است؟گفت: به معنای لای است، پرسید”حرمد”چیست؟گفت: سیاه.ابن عباس غلامی را صدا زد که آنچه این مرد می گوید بنویس (۲).

مؤلف: این حدیث با مذاق جماعت که قائل به تواتر قرائتها هستند آنطور که بایدسازگاری ندارد.

…………………………………….. (۱)ذو القرنین مردی مسلمان بود که عمری را به اسلام گذارنده.و پادشاهی بود که پادشاهان خدمتش کردند و نزدش جمع شدند.

پس به مشارق و مغارب عالم سفر کرد و در جستجوی.اسباب ملک بود که حکیمی مرشد بیابد واز او بپرسد.

پس محل غروب آفتاب را در هنگام.غروب دید که در چشمه ای گل آلود و سیاه رنگ فرومی رفت. (۲)الدر المنثور، ج ۴، ص ۲۴۸.

صفحه : ۵۲۰

و از تیجان ابن هشام همین حدیث را نقل کرده، و در آن چنین آمده که: ابن عباس این اشعار را برای معاویه خواند، معاویه از معنای”خلب”و”ثاط”و”حرمد”پرسید، و درجوابش گفت: خلب به معنای لایه زیرین است، و حرمد شن و سنگ زیر آن است، آنگاه قصیده را هم ذکر کرده.و همین اختلاف خود شاهد بر این است که در این روایت نارسایی وجود دارد.

و در تفسیر عیاشی از ابی بصیر از ابی جعفر(ع)روایت کرده که در ذیل این کلام خدای عز و جل: “لم نجعل لهم من دونها سترا”فرمود: چون هنوز خانه ساختن را یادنگرفته بودند (۱).

و در تفسیر قمی د

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.