خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل منظور قرآن از تورات و انجیل کدام است؟
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل منظور قرآن از تورات و انجیل کدام است؟ قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
09ساعت
56دقیقه
05ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 74

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن، ارائه‌ای متفاوت و تأثیرگذار بسازید

دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن شامل 120 اسلاید حرفه‌ای و طراحی‌شده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی به‌خوبی معرفی خواهد کرد.

دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن:

  • ظاهر حرفه‌ای و چشم‌نواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
  • کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
  • کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.

عملکرد بی‌نقص: اسلایدها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.

یادآوری: در صورت استفاده از نسخه‌های غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.

همین حالا پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن را دریافت کرده و ارائه‌ای مؤثر و حرفه‌ای داشته باشید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل داستان حضرت موسی (ع) و قوم یهود در قرآن :

تفسیر سوره طه (۱)

و هل أتاک حدیث موسی (۹) إذ رءا نارا فقال لأهله امکثوا إنی ءانست نارا لعلی ءاتیکم منها بقبس أو أجد علی النار هدی (۱۰) فلما أتاها نودی یموسی (۱۱) إنی أنا ربک فاخلع نعلیک إنک بالواد المقدس طوی (۱۲) و أنا اخترتک فاستمع لما یوحی (۱۳) إننی أنا الله لا إله إلا أنا فاعبدنی و أقم الصلوه لذکری (۱۴) إن الساعه ءاتیه أکاد أخفیها لتجزی کل نفس بما تسعی (۱۵) فلا یصدنک عنها من لا یؤمن بها و اتبع هواه فتردی (۱۶) و ما تلک بیمینک یموسی (۱۷) قال هی عصای أتوکؤا علیها و أهش بها علی غنمی و لی فیها مئارب أخری (۱۸) قال ألقها یموسی (۱۹) فألقاها فإذا هی حیه تسعی (۲۰) قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الأولی (۲۱) و اضمم یدک إلی جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء ءایه أخری (۲۲) لنریک من ءایتنا الکبری (۲۳) اذهب إلی فرعون إنه طغی (۲۴) قال رب اشرح لی صدری (۲۵) و یسر لی أمری (۲۶) و احلل عقده من لسانی (۲۷) یفقهوا قولی (۲۸) و اجعل لی وزیرا من أهلی (۲۹) هرون أخی (۳۰) اشدد به أزری (۳۱) و أشرکه فی أمری (۳۲) کی نسبحک کثیرا (۳۳) و نذکرک کثیرا (۳۴) إنک کنت بنا بصیرا (۳۵) قال قد أوتیت سؤلک یموسی (۳۶) و لقد مننا علیک مره أخری (۳۷) إذ أوحینا إلی أمک ما یوحی (۳۸) أن اقذفیه فی التابوت فاقذفیه فی الیم فلیلقه الیم بالساحل یأخذه عدو لی و عدو له و ألقیت علیک محبه منی و لتصنع علی عینی (۳۹) إذ تمشی أختک فتقول هل أدلکم علی من یکفله فرجعنک إلی أمک کی تقر عینها و لا تحزن و قتلت نفسا فنجینک من الغم و فتنک فتونا فلبثت سنین فی أهل مدین ثم جئت علی قدر یموسی (۴۰) و اصطنعتک لنفسی (۴۱) اذهب أنت و أخوک بئایتی و لا تنیا فی ذکری (۴۲) اذهبا إلی فرعون إنه طغی (۴۳) فقولا له قولا لینا لعله یتذکر أو یخشی (۴۴) قالا ربنا إننا نخاف أن یفرط علینا أو أن یطغی (۴۵) قال لا تخافا إننی معکما أسمع و أری (۴۶) فأتیاه فقولا إنا رسولا ربک فأرسل معنا بنی إسرءیل و لا تعذبهم قد جئنک بئایه من ربک و السلم علی من اتبع الهدی (۴۷) إنا قد أوحی إلینا أن العذاب علی من کذب و تولی (۴۸)

ترجمه آیات

آیا خبر موسی به تو رسیده است؟ (۹) .

آن دم که آتشی دید، و به اهل خود گفت: بمانید که من آتش می بینم شاید شعله ای از آن برایتان بیاورم یا به وسیله آتش راه را پیدا کنم پیرامون آن کسی را ببینم که راه را وارد است (۱۰) .

و چون به آتش رسید ندا داده شد که ای موسی! (۱۱) .

من خود پروردگار توام کفشهای خود را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس طوی هستی (۱۲) .

من تو را برگزیده ام به آنچه بر تو وحی می شود گوش فرا دار (۱۳) .

من خدای یکتایم، معبودی جز من نیست، عبادت من کن و برای یاد کردن من نماز به پا کن (۱۴) .

قیامت آمدنی است، می خواهم آن را پنهان کنم تا هر کس در مقابل کوششی که می کند سزا ببیند (۱۵) .

آنکه رستاخیز را باور ندارد و پیروی هوس خود کند ترا از باور کردن آن باز ندارد که هلاک می شوی (۱۶) .

ای موسی! این چیست که به دست راست تو است؟ (۱۷) .

گفت: این عصای من است که بر آن تکیه می کنم و با آن برای گوسفندان خویش برگ می تکانم و مرا در آن حاجت هایی دیگر است (۱۸) .

گفت: ای موسی! آن را بیفکن (۱۹) .

پس آن را افکند که ناگهان ماری شد که سریع راه می رفت (۲۰) .

فرمود آن را بگیر و نترس که آن را به حالت اولش باز می گردانیم (۲۱) .

و دستت را به گریبان خود ببر تا نورانی بدون عیب بیرون آید، و این معجزه دیگری است (۲۲) .

تا آیه های بزرگ خویش را به تو بنمایانیم (۲۳) .

به سوی فرعون برو که او طغیان کرده است (۲۴) .

گفت: پروردگارا سینه مرا بگشای (۲۵) .

و کارم را به من آسان کن (۲۶) .

و گره از زبان من باز کن (۲۷) .

تا گفتارم را بفهمند (۲۸) .

و برای من وزیری از کسانم مقرر فرما (۲۹) .

هارون برادرم را (۳۰) .

و پشت من بدو محکم کن (۳۱) .

و او را شریک کارم گردان (۳۲) .

تا تو را تسبیح بسیار گوئیم (۳۳) .

و بسیار یادت کنیم (۳۴) .

که تو بینای به حال ما بوده ای (۳۵) .

فرمود ای موسی مطلوب خویش را یافتی (۳۶) .

و بار دیگر به تو نیز منت نهادیم (۳۷) .

آندم که به مادرت آنچه باید وحی کردیم (۳۸) .

که او را در صندوق بگذار و صندوق را به دریا بیفکن، تا دریا به ساحلش اندازد، و دشمن من و دشمن او بگیرد او را و از جانب خویش محبوبیتی بر تو افکندم تا زیر نظر من تربیت شوی (۳۹) .

و چون خواهرت رفت و گفت آیا شما را به کسی دلالت کنم که تکفل او کند؟ و به مادرت بازت آوردیم که دیده اش روشن شود و غم نخورد و یکی را کشتی و از گرفتاری نجاتت دادیم و امتحانت کردیم امتحانی دقیق و سالی چند در میان اهل مدین ماندی آنگاه ای موسی! به موقع بیامدی (۴۰) .

و تو را خاص خویش کردم (۴۱) .

تو و برادرت معجزه های مرا ببرید و در کار یاد کردن من سستی مکنید (۴۲) .

به سوی فرعون روید که طغیان کرده است (۴۳) .

و با او به نرمی سخن بگویید، شاید اندرز گیرد یا بترسد (۴۴) .

گفتند پروردگارا ما بیم داریم در آزارمان شتاب کند یا طغیانش بیشتر شود (۴۵) .

فرمود: مترسید که من با شما هستم، می شنوم و می بینم (۴۶) .

پیش وی رفتند و گفتند ما دو پیغمبر پروردگار توایم، پسران اسرائیل را با ما بفرست و عذابشان مکن از پروردگارت معجزه ای سوی تو آورده ام درود بر آن کس که هدایت را پیروی کند (۴۷) .

به ما وحی شده که عذاب بر آن کس باد که (آیات الهی را) تکذیب کند و روی بگرداند (۴۸) .

در این آیات داستان موسی (ع) را شروع کرده، در این سوره چهار فصل از این داستان ذکر شده:

اول: چگونگی برگزیدن موسی به رسالت در کوه طور، که در وادی طوی واقع است، و مامور کردنش به دعوت فرعون.

دوم: با شرکت برادرش او را به دین توحید دعوت کردن، و بنی اسرائیل را نجات دادن، و اقامه حجت، و آوردن معجزه علیه او.

سوم: بیرون شدنش با بنی اسرائیل از مصر، و تعقیب فرعون و غرق شدنش، و نجات یافتن بنی اسرائیل.

چهارم: گوساله پرستی بنی اسرائیل، و سرانجام کار ایشان و کار سامری و گوساله اش.

آیاتی که نقل کردیم تا به تفسیرش بپردازیم متعرض فصل اول از چهار فصل مذکور است.

و اما اینکه آیات مورد بحث به چه وجهی متصل به ما قبل می شود؟ وجه اتصالش این است که آیات ما قبل مساله توحید را خاطر نشان می ساخت، این آیات نیز با وحی توحید آغاز شده، و با همان وحی یعنی کلام موسی که گفت: “انما الهکم الله الذی لا اله الا هو…”، و نیز کلام دیگرش در باره هلاک فرعون و طرد سامری ختم می شود، آیات قبلی نیز با این تذکر آغاز می شد که قرآن مشتمل است بر دعوت حق و تذکر کسانی که بترسند، و با مثل این آیه ختم می شد که”الله لا اله الا هو له الاسماء الحسنی”.

“و هل اتیک حدیث موسی”.

استفهام در این جمله برای تقریر است، و مقصود از”حدیث”داستان است.

“اذ رآ نارا فقال لاهله امکثوا انی آنست نارا…”.

“مکث”به معنای”لبث”است، و”آنست”از ایناس، به معنای دیدن و یا یافتن چیزی است که در اصل از انس گرفته شده که ضد نفرت است، و به همین جهت در معنای ایناس گفته اند دیدن چیزی است که با آن انس بگیرند، که قهرا دیدن چنین چیزی دیدنی است قوی.

و کلمه”قبس” با دو فتحه به معنای شعله است که به وسیله نوک چوب یا مانند آن از آتشی دیگر گرفته شود، و کلمه”هدی”مصدر به معنای اسم فاعل است، و یا مضاف الیه است برای مضاف حذف شده، و تقدیرش”ذا هدایه”بوده، و علی ای حال مراد کسی است که هدایت به وجود او قائم باشد.

سیاق آیه و آیات بعدیش شهادت می دهد بر اینکه این جریان در مراجعت موسی از مدین به سوی مصر اتفاق افتاده و اهلش نیز با او بوده، و این واقعه نزدیکیهای وادی طوی، در طور سینا، در شبی سرد و تاریک اتفاق افتاده، در حالی که راه را گم کرده بودند، چون آتش از دور دیده به نظرش رسیده که کنار آن کسی هست که از او راه را بپرسد، و اگر نبود حداقل از آن آتش قدری بیاورد، گرم شوند.

و در اینکه فرمود”قال لاهله امکثوا”اشعار، و بلکه دلالت بر این است که غیر از همسرش کسان دیگر هم با او بوده اند، چون اگر نبود می فرمود”قال لاهله امکثی به همسرش گفت اینجا باش”.

و از اینکه گفت: “انی آنست نارا من آتشی به نظرم می آید”با در نظر گرفتن اینکه کلام خود را با”ان”تاکید کرده، و نیز به ایناس تعبیر کرده، فهمیده می شود که آتش را تنها او دیده، و دیگران ندیدند، این جمله نیز که اول فرمود”اذ رآی نارا چون آتشی دید”

این معنا را تایید می کند و نیز جمله”لعلی آتیکم شاید برایتان بیاورم…”دلالت دارد بر اینکه در کلام چیزی حذف شده، و تقدیر آن”اینجا باشید تا به طرف آتش بروم، شاید برایتان از آن پاره ای بیاورم، و یا پیرامون آن کسی که راه را بلد باشد ببینم، باشد که با هدایتش راه را پیدا کنیم”بوده.

“فلما اتیها نودی یا موسی انی انا ربک…طوی”.

کلمه”طوی”اسم جلگه ای است که در دامنه طور قرار دارد، و همانجا است که خدای سبحان آن را وادی مقدس نامیده، و این نام و این توصیف دلیل بر این است که چرا به موسی دستور داد کفشش را بکند، منظور احترام آن سرزمین بوده تا با کفش لگد نشود، و اگر کندن کفش را متفرع بر جمله”انی انا ربک”کرده دلیل بر این است که تقدیس و احترام وادی به خاطر این بوده که حظیره قرب به خدا، و محل حضور و مناجات به درگاه او است پس برگشت معنا به مثل این می شود که بگوییم: به موسی ندا شد این منم پروردگارت و اینک تو در محضر منی، و وادی طوی به همین جهت تقدیس یافته پس شرط ادب به جای آور و کفشت را بکن.

و به همین ملاک هر مکان و زمان مقدسی تقدس می یابد، مانند کعبه مشرفه و مسجد الحرام، و سایر مساجد و مشاهد محترمه در اسلام، و نیز مانند اعیاد و ایام متبرکه ای که قداست را از راه انتساب واقعه ای شریف که در آن واقع شده، یا عبادتی که در آن انجام شده کسب نموده، و گر نه بین اجزای مکان و زمان تفاوتی نیست.

موسی وقتی ندای”یا موسی انی انا ربک”را شنید از آن به طور یقین فهمید که صاحب ندا پروردگار او، و کلام، کلام او است، چون کلام مذکور وحیی از خدا بود به او، که خود خدای تعالی تصریح کرده بر اینکه خدا با احدی جز به وحی، و یا از ورای حجاب، و یا به ارسال رسول تکلم نمی کند، هر چه بخواهد به اذن خود وحی می کند، و فرموده”و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا وحیا او من وراء حجاب او یرسل رسولا فیوحی باذنه ما یشاء” (۱) که از آن فهمیده می شود که میان خدا و کسی که خدا با او تکلم می کند در صورتی که به وسیله رسول و یا حجاب نباشد، و تنها به وسیله وحی صورت گیرد، هیچ واسطه ای نیست، و وقتی هیچ واسطه ای نبود شخص مورد وحی کسی را جز خدا همکلام خود نمی یابد، و در وهمش خطور نمی کند، و غیر کلام او کلامی نمی شنود، زیرا اگر احتمال دهد متکلم غیر خدا باشد، و یا کلام کلام غیر او باشد، دیگر”کلم الله موسی تکلیما”به طوری که واسطه ای نباشد، صادق نمی شود.

و این حال، حال هر نبی و پیغمبر است، در اولین وحیی که به او می شود، و نبوت و رسالت او را به او اعلام می دارد، هیچ شرک و ریبی نمی کند، در اینکه صاحب این وحی خدای سبحان است، و در درک این معنا هیچ احتیاجی به اعمال نظر، یا درخواست دلیل، یا اقامه حجتی نیست، زیرا اگر محتاج به یکی از آنها شود باز هم یقین پیدا نمی کند که راستی پیغمبر شده است، چون ممکن است اطمینانی که به دست آورده اثر و خاصیت دلیل، و استفاده قوه تعقل از آن دلیل باشد، نه تلقی از غیب بدون واسطه (پس حاصل کلام این است که هم از آیه و هم از حکم عقل استفاده می شود که پیغمبران بار اولی که وحی خدای را می گیرند طوری هستند و وحی طوری است که در همان اول در سویدای قلب به صدق آن ایمان پیدا می کنند) .

حال اگر بپرسی خدای تعالی در جای دیگر داستان فرموده: “و نادیناه من جانب الطور الایمن و قربناه نجیا” (۲) و در جای دیگر آن فرموده: “من شاطی ء الواد الأیمن فی البقعه المبارکه من الشجره” (۳) ، که از این آیه استفاده می شود در تکلم خدا حجابی بوده؟ .

می گوییم: بله و لیکن ثبوت حجاب، و یا آورنده پیام در مقام تکلیم، یا تحقق تکلیم به وسیله وحی منافات ندارد، برای اینکه وحی هم مانند سایر افعال خدا بدون واسطه نیست، چیزی که هست امر دائر مدار توجه مخاطبی است که کلام را تلقی می کند، اگر متوجه آن واسطه ای که حامل کلام خدا است بشود و آن واسطه میان او و خدا حاجب باشد، در این صورت آن کلام همان رسالتی است که مثلا فرشته ای می آورد، و وحی آن فرشته است (دیگر به چنین چیزی گفته نمی شود فلانی با خدا یا خدا با فلانی تکلم کرد) و اگر متوجه خود خدای تعالی باشد، وحی او خواهد بود (در این صورت صحیح است گفته شود خدا با فلانی سخن گفت) هر چند که در واقع حامل کلام خدا فرشته ای باشد، ولی چون وی متوجه واسطه نشده، وحی، وحی خود خدا می شود، شاهد این معنا آیه بعدی مورد بحث است که خطاب به موسی می فرماید: “فاستمع لما یوحی گوش کن به آنچه وحی می شود”که عین ندای از جانب طور را وحی هم خوانده، و در موارد دیگر کلامش اثبات حجاب هم نموده است.

و کوتاه سخن اینکه: جمله”انی انا ربک فاخلع نعلیک…”موسی را متوجه می کند به اینکه موقفی که دارد موقف حضور و مقام مشافهه (رو در رو سخن گفتن) است و خدا با او خلوت و او را از خود به مزید عنایت اختصاص داده، و لذا فرمود: “انی انا ربک من پروردگار توام “و نفرمود”انا الله من خدایم”، یا”انا رب العالمین من رب العالمینم”و نیز به همین جهت اگر بعد از آن فرمود”انی انا الله”تکرار جمله قبلی نیست، چون جمله قبلی در عین معرفی صاحب کلام، مقام را هم از اغیار خالی می سازد، تا وحی را انجام دهد، ولی در جمله دوم تنها وحی است.

و در اینکه فرمود”نودی”و نام صاحب ندا را نیاورد و نفرمود”نادیناه او را ندا کردیم “و یا”ناداه الله خدا ندایش کرد”لطفی به کار رفته که با هیچ مقیاسی نمی توان گفت چقدر است، و در آن اشاره است به اینکه ظهور این آیت برای موسی به طور ناگهانی و بی سابقه بوده است.

“و انا اخترتک فاستمع لما یوحی”.

کلمه”اخترتک”از مصدر اختیار است و اختیار از کلمه”خیر”گرفته شده، و حقیقت اختیار این است که فاعلی مثلا در میان چند فعلی که باید حتما یکی از آنها را بر دیگر کارها ترجیح داده و انجامش دهد مردد شود، آنگاه فاعل تمیز می دهد به اینکه فلان کار خیر است، پس بنا می گذارد بر اینکه این کار از دیگر کارها بهتر است، پس همان را انجام می دهد و این بناگذاری، همان اختیار است، پس کلمه اختیار همواره باید توأم با غرضی باشد که فاعل از فعلش آن غرض را در نظر گرفته.

و اختیار خدا موسی را به تکلم، منظور و غرض الهی بوده، و آن عبارت است از دادن نبوت و رسالت، شاهد این معنا جمله”فاستمع لما یوحی”است که”فاء”تفریع نتیجه آن اختیار قلمداد شده، و فهمانده که مشیت الهی بدین تعلق گرفته که فردی از انسان را وا بدارد، تا مشقت حمل نبوت و رسالت را تحمل کند، و چون در علم خدا موسی بهتر از دیگران بوده بدین جهت او را اختیار کرده است.

جمله”و انا اخترتک”به طوری که از سیاق استفاده می شود از قبیل صدور امر به نبوت و رسالت است، و بنا بر این انشاء است نه اخبار، چون اگر اخبار بود می فرمود: “و قد اخترتک”بلکه با عین این جمله اختیار نبوت و رسالت را انشاء کرده و آنگاه چون اختیار با انشاء آن تحقق یافت، امر به گوش دادن به فرمان وحی را که متضمن رسالت و نبوت او است بر آن متفرع نموده فرمود”پس به آنچه وحی می شود گوش فرا ده”.

“اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی و اقم الصلوه لذکری”.

این همان وحیی است که در آیه قبل موسی را مامور به شنیدن آن کرده بود، که تا یازده آیه دیگر ادامه دارد، و در آن نبوت و رسالتش با هم اعلام می شود، نبوتش در این آیه و دو آیه بعد، و رسالتش از آیه”و ما تلک بیمینک یا موسی”، تا آیه”اذهب الی فرعون انه طغی “

استفاده می شود، علاوه بر این در آیه”و اذکر فی الکتاب موسی انه کان مخلصا و کان رسولا “نبیا” (۴) صریحا فرموده که آن جناب، هم رسول بود و هم نبی.

و در سه آیه مذکور که نبوت آن جناب را اعلام می کند دو رکن ایمان را که رکن اعتقاد و رکن عمل است با هم ذکر کرده، ولی از اصول اعتقاد که توحید و نبوت و معاد است تنها دو اصل را یعنی توحید و معاد را ذکر کرده، و از نبوت اسمی نبرده، و جهتش این بوده که روی سخن با شخص رسول خدا (ص) بوده، و اما رکن عمل را با اینکه تفصیل زیادی دارد در یک کلمه خلاصه کرده، و آن کلمه”فاعبدنی”است، و با آن اصول و فروع دین را در سه آیه تکمیل کرده است.

پس اینکه فرمود”اننی انا الله لا اله الا انا”مسمی را با خود اسم معرفی کرد و فرمود “بدرستی که من الله ام”و نفرمود”الله منم”برای اینکه مقتضای حضور این است که با مشاهده ذات به وصف ذات آشنا گشت، نه به وسیله وصف به ذات آشنا گردید، همچنانکه برادران یوسف وقتی او را شناختند گفتند”به درستی که هر آینه تو یوسفی، یوسف هم گفت من یوسفم و این برادر من است” (که اگر مقام مقام حضور نبود جا داشت بگویند یوسف توئی) .

و اسم جلاله هر چند علم و نام مخصوص ذات خدای متعال است، لیکن معنای مسمای به”الله”را می فهماند، چون ذات او مقدس تر از آن است که کسی بدان راه یابد، پس گویا فرموده است : من که آن کسی هستم که مسمای به الله است، خود گوینده حاضر و مشهود است، ولی مسمای به الله مبهم است که کیست؟ لذا گفته شده من همانم، خواهی گفت: الله اسم است نه وصف، تا بگویی مقتضای حضور این است که از ذات به وصف پی ببرم؟ در جواب می گوییم: اسم جلاله هر چند که به خاطر غلبه علم شده است و لیکن خالی از اصلی وصفی نیست.

و جمله”لا اله الا انا فاعبدنی”کلمه توحید است که از نظر عبارت و لفظ مترتب بر جمله “اننی انا الله”شده، چون حقیقتا هم مترتب بر آن است، چون وقتی خدای تعالی کسی باشد که هر چیزی از او آغاز شده، و به وجود او قائم و به او منتهی است پس دیگر جا ندارد که کسی جز برای او خضوع عبادتی بکند، پس او است الله معبود به حق، و اله دیگری غیر او نیست، و لذا امر به عبادت را متفرع بر این حقیقت نموده، فرمود”فاعبدنی”.

و اگر در جمله”و اقم الصلوه لذکری”، از انواع و اقسام عبادت خصوص نماز را ذکر کرد، با اینکه قبلا در جمله”فاعبدنی”عبادت را به طور عموم ذکر کرده بود، و خلاصه اگر بعد از آن عام، خصوص این خاص را ذکر کرد، بدین جهت بود که هم اهمیت نماز را برساند، و هم بفهماند که نماز از هر عملی که خضوع عبودیت را ممثل کند، و ذکر خدای را به قالب در آورد، آن چنان که روح در کالبد قرار می گیرد، بهتر است.

و بنا بر این معنا، کلمه”لذکری”از باب اضافه مصدر به مفعول خودش است، و لام آن برای تعلیل است، و این جار و مجرور متعلق به کلمه”اقم”می باشد و حاصل معنایش این است که: عبادت و یادآوریت از من را با عمل نماز تحقق بده، همچنان که می گویند: “بخور برای اینکه سیر شوی، و بنوش برای اینکه سیراب گردی”این آن معنایی است که از مثل سیاق مورد بحث به ذهن تبادر می کند.

در معنای جمله”لذکری”اقوال بسیاری است، بعضی (۵) گفته اند: جار و مجروری است متعلق به کلمه”اقم”، که ما نیز همین را گفتیم.بعضی (۶) دیگر گفته اند: متعلق است به کلمه”صلوه”بعضی (۷) دیگر گفته اند: متعلق است به جمله”فاعبدنی”.

و نیز در باره”لام”آن، بعضی (۸) گفته اند: لام تعلیل است.بعضی (۹) آن را لام توقیت دانسته اند، که معنایش”نماز بخوان هنگام ذکر من”و یا”نماز بخوان هنگامی که آن را فراموش کردی، یا از تو فوت شد، و سپس به یادت آمد”، بنا بر این نظیر”لام”در جمله”اقم الصلوه لدلوک الشمس” (۱۰) می باشد.

و نیز در معنای”ذکر”، بعضی (۱۱) گفته اند: مراد از آن، ذکر لفظی است که نماز هم مشتمل بر آن است.بعضی (۱۲) دیگر گفته اند: مراد از آن ذکر قلبی است که مقارن نماز است، و با نماز تحقق یافته، یا مترتب بر آن می شود، همانطور که مسبب از سبب پدید می آید.بعضی (۱۳)

دیگر احتمال داده اند که مراد از آن، ذکر قبل از نماز باشد.بعضی دیگر گفته اند: مراد از آن اعم از ذکر قلبی و قالبی است.

اختلاف دیگری در اضافه ذکر به یای متکلم دارند که چه نحوه اضافه ای است؟

بعضی (۱۴) گفته اند: اضافه مصدر به مفعول خودش است.بعضی (۱۵) دیگر گفته اند: اضافه مصدر به فاعل خودش است، و مراد این است که نماز بخوان تا با ثنا و ثواب خود، تو را یاد کنیم، و یا این است که”نماز بخوان برای اینکه من نماز را در کتب آسمانیم ذکر کرده و بدان دستور داده ام”.

بعضی (۱۶) دیگر گفته اند: این اضافه انحصار اقامه را در ذکر، افاده می کند، و معنایش این است که نماز را تنها و تنها به خاطر یاد من بخوان، نه به غرض دیگر، از قبیل امید ثواب و یا ترس عقاب.ولی بعضی (۱۷) دیگر این افاده را قبول نکرده اند.

بعضی (۱۸) دیگر انحصار را قبول کرده و گفته اند: مضاف را منحصر در مضاف الیه می کند، و مراد این است که نماز را تنها به خاطر یاد من به جای آر، بدون اینکه به آن ریاء کنی، یا با یاد غیر من آمیخته اش سازی.بعضی (۱۹) دیگر گفته اند: هر چند این معنا در جای خود صحیح است و لیکن لفظ آیه هیچ دلالتی بر آن ندارد.

بعضی (۲۰) دیگر گفته اند: مراد از ذکر، ذکر خود نماز است، یعنی نماز را هر وقت بیادت آمد و یا به خاطر اینکه یادت آمد بخوان، که بنا بر این مضاف در تقدیر است، و اصل آن “لذکر صلوتی “بوده، و یا از آنجایی که ذکر نماز سبب ذکر خدا است مسبب را آورده و سبب را اراده کرده است.و همچنین وجوه زشت و زیبائی دیگر و آنچه بفهم آدمی تبادر می کند همان است که گفتیم .

“ان الساعه آتیه اکاد اخفیها لتجزی کل نفس بما تسعی”.

این آیه تعلیل جمله”فاعبدنی”است که در آیه قبلی بود، و این منافات ندارد با اینکه جمله مذکور متفرع بر”لا اله الا انا”باشد، برای اینکه هر چند وجوب عبادت خدا ذاتا متفرع بر یکتایی او است، و لیکن یکتایی او به تنهایی و بدون وجود روز جزا که آدمیان پاداش داده شوند، و نیک و بد از هم متمایز گردند، مطیع و یاغی از هم جدا شوند، اثری ندارد، و تشریع احکام و اوامر و نواهی بی نتیجه می ماند، و به همین جهت در قرآن کریم مکرر در مقام اثبات چنین روزی فرموده: هیچ ریبی در آن نیست.

و در جمله”اکاد اخفیها”ظاهر اینکه اخفاء را مطلق آورد این است که مراد اخفاء به تمام معنا باشد، یعنی آن را پنهان بدارم و مکتوم نگه دارم، و به هیچ وجه احدی را از آن آگاه نکنم، تا وقتی واقع می شود ناگهانی و دفعه واقع شود، همچنانکه قرآن کریم صریحا فرموده : “لا تاتیکم الا بغته” (۲۱).

ممکن هم هست معنای جمله”نزدیک است پنهانش بدارم”این باشد که نزدیک است از آن خبر ندهم، تا مخلصین از غیر مخلصین جدا شده و شناخته شوند، چون بیشتر مردم خدای را به امید ثواب و ترس از عقاب عبادت می کنند، و یا از نافرمانیش خودداری می نمایند، در حالی که درست ترین عمل آن عملی است که صرفا برای رضای خدا انجام شود، نه به طمع بهشت و ترس از جهنم، و با پنهان داشتن روز قیامت این تمیز به خوبی صورت می گیرد، و معلوم می شود چه کسی خدای را به حقیقت بندگی می کند، و چه کسی در پی بازرگانی خویش است.

بعضی (۲۲) گفته اند: معنای”نزدیک است پنهانش بدارم”این است که نزدیک است حتی از خودم هم کتمانش کنم، و این تعبیر کنایه از شدت کتمان و مبالغه در آن است، چون خود آدمیان نیز وقتی می خواهند سری را کتمان کنند و در کتمان آن مبالغه نمایند می گویند:

نزدیک است که از خودم هم پنهانش بدارم، تا چه رسد به اینکه برای دیگران آن را فاش سازم، صاحب این قول گفتار خود را به روایت نسبت داده.

“لتجزی کل نفس بما تسعی” این جمله متعلق است به کلمه”آتیه”و معنایش واضح است.

“فلا یصدنک عنها من لا یؤمن بها و اتبع هویه فتردی”.

کلمه”صد”به معنای منصرف کردن است و کلمه”فتردی”از مصدر”ردی”به معنای هلاکت است، و دو ضمیر”عنها”و”بها”به ساعت بر می گردد، و معنای”صد از ساعت”این است که دلهای مردم بی ایمان، تو را از اینکه به یاد آن بیفتی منصرف سازد، تا در باره آن و خصوصیاتش فکر نکنی، و متوجه نشوی که روزی است که هر نفسی به هر چه کرده پاداش می شود، و نیز مراد از بی ایمان، همان کسانی است که نسبت به آن روز و شؤوناتش کافرند.

جمله”و اتبع هویه”نسبت به جمله”من لا یؤمن”به منزله عطف تفسیری است و چنین معنا می دهد که: عدم ایمان به قیامت خود مصداق پیروی هوی است، و چون صالح برای تعلیل است، علیت هوی را برای ایمان نیاوردن افاده می کند، و به دلالت التزام از آن استفاده می شود که ایمان به قیامت حق و مخالف با هوی است، و منجی و مخالف با هلاکت است، بنا بر این حاصل کلام این می شود: وقتی قیامت آمدنی و جزاء واقع شدنی باشد، پس مبادا پیروان هوای نفس که به خاطر همین پیرویشان کافر به قیامت گشته، از عبادت پروردگارشان اعراض نمودند، تو را از ایمان به آن منصرف کنند و از یاد آن و یاد شؤونات آن غافل سازند تا هلاک گردی.

و شاید جهت اینکه فرمود”هوایش را پیروی کرد”، و نفرمود”پیروی می کند”، با اینکه کلمه مضارع”فتردی”را به آن عطف کرد، این بوده که بفهماند پیروی هوی علت عدم ایمان است.

“و ما تلک بیمینک یا موسی”.

از اینجا وحی رسالت موسی آغاز می شود، چون وحی نبوتش در سه آیه گذشته تمام شد، استفهام در این جمله استفهام تقریر است، از آن جناب سؤال شده که در دست راست چه داری؟ و منظور این است که خودش نام آن را ببرد، و متوجه اوصاف آن که چوب خشکی است بی جان، بشود، تا وقتی مبدل به اژدهایی می شود آنطور که باید در دلش عظیم بنماید.

و ظاهرا مشار الیه به کلمه”تلک”که آلت اشاره به مؤنث است، یا”عوده”

(چوبدستی) بوده، و یا”خشبه” (چوب) که چون تاء تانیث در آخر دارند، با”تلک”بدان اشاره شده است، و گر نه ممکن بود به اعتبار”شی ء”، کلمه”ذلک”به کار برده و پرسیده باشد “این چیست به دستت”، و اگر اینطور نپرسید، و آنطور پرسید، خواست نسبت به آن تجاهل بفرماید، و گویا بفهماند من نمی دانم آن که به دست تو است عصا است، و الا اگر تجاهل در کار نبود استفهام معنا نداشت، و این تجاهل نظیر تجاهلی است که ابراهیم (ع) نسبت به آفتاب و ماه و ستاره کرد، و هر یک را دید گفت این پروردگار من است، تا وقتی به آفتاب رسید گفت: “هذا ربی هذا اکبر” (۲۳).

ممکن هم هست اشاره با”تلک”به همان عصا باشد، اما نه به این منظور که از اسم و حقیقت آن اطلاع دارد، تا در نتیجه استفهام لغو باشد، بلکه به این منظور بوده که اوصاف و خواص آن را ذکر کند، مؤید این احتمال کلام مفصل موسی (ع) است که در پاسخ به اوصاف و خواص عصایش پرداخت، گویا وقتی شنید می پرسند: آن چیست به دستت؟ فکر می کند لابد اوصاف و خواص آن را می خواهند، و گر نه در عصا بودن آن که تردیدی نیست، و این خود طریقه معمولی است که وقتی از امر واضحی سؤال می شود که انتظار ندانستنش از احدی نمی رود، در پاسخ به ذکر اوصاف آن می پردازند.

به وجهی می توان یکی از این موارد را محمل آیات زیر دانست که می فرماید:

“القارعه ما القارعه و ما ادریک ما القارعه، یوم یکون الناس کالفراش المبثوث” (۲۴) و نیز می فرماید: “الحاقه ما الحاقه و ما ادریک ما الحاقه” (۲۵).

“قال هی عصای أتوکؤ علیها و اهش بها علی غنمی ولی فیها مارب اخری”.

“عصا”معنایش معروف است، و از نظر لغت در حکم مؤنث است و کلمه”اتوکؤ”از مصدر توکی است که به معنای اعتماد و تکیه دادن است، و کلمه”هش”به معنای چوب زدن به درخت برای ریختن برگ آن است تا گوسفندان آن را بخورند، و کلمه”مارب”جمع ماربه است، که راء آن با هر سه صدا خوانده می شود، و به معنای احتیاج است، و مراد از اینکه گفت: “مرا در آن ماربی (حوائجی) دیگر است”این است که این عصا حوائجی دیگر از من بر می دارد، و معنای آیه روشن است.

و اگر موسی در پاسخ خدای تعالی پر گویی کرد، و به ذکر اوصاف و خواص عصایش پرداخت، می گویند بدین جهت بود که مقام اقتضای آن را داشت، چون مقام خلوت و راز دل گفتن با محبوب است، و با محبوب سخن گفتن لذیذ است، لذا نخست جواب داد که این عصای من است، سپس منافع عمومی آن را بر آن مترتب کرد، نکته اینکه گفت”این عصای من است”هم همین بوده.

و ما در ذیل آیه قبلی وجه دیگری برای این استفهام و جوابش ذکر کردیم، که بنا به آن وجه کلام موسی از باب پر گویی با محبوب نبوده، مخصوصا با در نظر داشتن اینکه سایر منافعش را هم خاطر نشان ساخت و گفت: “و مرا در آن حوائجی دیگر است”نظریه ما تایید می شود.

“قال القها یا موسی…سیرتها الاولی”.

“سیره”به معنای حالت و طریقه است، این کلمه در اصل، معنای نوعی از سیر می داده، همچنانکه جلسه به معنای نوعی نشستن است.

خدای سبحان در این آیه به موسی دستور می دهد عصای خود را از دست خود بیندازد، و او چون عصا را می اندازد می بیند ماری بزرگ شد، که با چابکی و چالاکی هر چه بیشتر به راه افتاد، و چون امر غیر مترقب دید که جماد ناگهان دارای حیات شد سخت تعجب کرد، خدای تعالی حرکت آن را در آیات مورد بحث سعی نامید، و فرمود”فالقیها فاذا هی حیه تسعی”ولی در جای دیگر آن را اهتزاز خوانده و فرموده”رآها تهتز کانها جان” (۲۶) و نیز در آیات مورد بحث آن حیوان را مار خوانده، و در جای دیگر اژدها، و فرموده”فالقا عصاه فاذا هی ثعبان مبین” (۲۷)

چون ثعبان به معنای مار بسیار بزرگ است.

“قال خذها و لا تخف سنعیدها سیرتها الاولی” یعنی آن را بگیر و نترس که به زودی به حالت اولش (عصا) بر می گردانیم، این جمله دلالت دارد بر اینکه موسی (ع) از آنچه دیده ترسیده، و در جای دیگر آمده که فرمود”فلما رآها تهتز کانها جان ولی مدبرا و لم یعقب یا موسی اقبل و لا تخف” (۲۸).

البته باید دانست که میان خوف و خشیت فرق است، آنچه با فضیلت شجاعت منافات دارد خشیت است نه خوف که به معنای دست زدن به مقدمات احتراز است، و انبیاء (ع) از خشیت منزهند نه از خوف، همچنانکه خدای تعالی فرمود”الذین یبلغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الا الله” (۲۹).

“و اضمم یدک الی جناحک تخرج بیضاء من غیر سوء آیه اخری”.

“ضم”به معنای جمع کردن میان دو چیز است، و”جناح”به معنای بال مرغ، و دست و بازوی آدمی و زیر بغل او است، و بعید نیست مراد از آن در اینجا همان معنای اخیر باشد، زیرا در جای دیگر در همین باره فرموده”ادخل یدک فی جیبک” (۳۰).

کلمه”سوء”به معنای هر بدی و زشتی است، بعضی (۳۱) گفته اند: این تعبیر در آیه شریفه کنایه از برص است و معنایش این است که دست خود را جمع کن، و آن را داخل گریبان و زیر بغلت ببر، و آن را نورانی بیرون آر، بدون اینکه دچار برص و یا هر حالت بد دیگری شده باشد.

جمله”آیه اخری”حال از ضمیر در”تخرج”است، و اشاره است به اینکه اژدها شدن عصا یک آیت بود، و ید بیضاء آیت دومی، همچنانکه در همین باره فرموده”فذانک برهانان من ربک الی فرعون و ملائه” (۳۲).

“لنریک من آیاتنا الکبری”.

“لام”بر سر این جمله لام تعلیل است، و جمله متعلق به مصدر است، گویا گفته شده: آنچه ما به دست تو اجراء کردیم برای این بود که بعضی از آیات کبرای خود را به تو نشان دهیم .

“اذهب الی فرعون انه طغی”.

آیات سابق بر این، که می فرمود: “و ما تلک بیمینک…”عنوان مقدمه داشت، و جمله مورد بحث فرمان رسالت است.

“قال رب اشرح لی صدری…انک کنت بنا بصیرا…”

یازده آیه است که متن درخواست موسی از پروردگارش را نقل می کند، که بعد از مسجل شدن رسالتش چه چیزهایی از پروردگارش درخواست نمود، و از ظاهر آن پیدا است که آنچه درخواست کرده وسائلی بوده که در امر رسالتش بدان محتاج بوده نه در امر نبوت، آری رساندن رسالت خدا به فرعون و درباریانش و نجات دادن بنی اسرائیل، و اداره امور ایشان، آن وسائل را لازم داشته، نه مساله نبوتش.

مؤید این احتمال این است که این درخواست ها را بعد از تمامیت نبوتش، یعنی دنبال آیات سه گانه سابق نیاورد، بلکه بعد از فرمان رسالتش، یعنی آیه”اذهب الی فرعون انه طغی”آورد .

بله آیات چهارگانه اول که از آیه”رب اشرح لی صدری”شروع می شود بی ارتباط به امر نبوت نیست، چون امر نبوت عبارت است از تلقی و گرفتن عقاید دین و احکام عملی آن از ساحت مقدس ربوبی، که آن نیز به داشتن شرح صدر و آن سه تای دیگر نیازمند است.

پس جمله”رب اشرح لی صدری”از باب استعاره تخییلیه و استعاره به کنایه است، چون”شرح”به معنای گشاد کردن و باز کردن است، گویا سینه انسان را که قلب در آن جای دارد ظرفی فرض کرده که آنچه از طریق مشاهده و ادراک در آن وارد می شود جای می گیرد، و در آن انباشته می شود، و اگر آنچه وارد می شود امری عظیم یا ما فوق طاقت بشری باشد سینه نمی تواند در خود جایش دهد، ناگزیر محتاج می شود به اینکه آن را شرح دهند و باز کنند، تا گنجایشش بیشتر گردد.

و موسی (ع) رسالتی را که خدا بر او مسجل کرد بزرگ شمرد، چون از شوکت و قوت قبطیان آگاه بود، مخصوصا از این جهت که فرعون طاغی در رأس آنان قرار داشت، فرعونی که با خدا بر سر ربوبیت منازعه نموده به بانک بلند می گفت”انا ربکم الاعلی”، و نیز از ضعف و اسارت بنی اسرائیل در میان آل فرعون با خبر بود، و می دانست چقدر جاهل و کوتاه فکرند، و گویا خبر داشت که دعوتش چه شدائد و مصائبی به بار می آورد، و چه فجایعی را باید ناظر باشد، از سوی دیگر حال خود را هم می دانست که تا چه حد در راه خدا بی طاقت و کم تحمل است، آری او به هیچ وجه طاقت نداشت ظلم قبطیان را ببیند، داستان کشتن آن قبطی، و نیز داستان آب کشیدنش بر سر چاه مدین برای دخترانی که حریف مردان نبودند، شاهد ابا داشتن او از ظلم و ذلت است، و از سوی دیگر زبانش که خود یگانه اسلحه است برای کسی که می خواهد دعوت و رسالت خدای را تبلیغ کند لکنتی داشت که نمی توانست آنطور که باید مقاصد خود را برساند .

به همین جهات عدیده از پروردگارش درخواست کرد که برای حل این مشکلات اولا سعه صدر به او بدهد تا تحملش زیاد شود، و محنت هایی که رسالت برایش به بار می آورد و شدائدی که در پیش رویش و در مسیر دعوتش دارد آسان گردد، لذا عرضه داشت”رب اشرح لی صدری”.

آنگاه گفت”و یسر لی امری امرم را آسان ساز”که مقصود همان امر رسالت است، و نگفت: رسالتم را تخفیف بده، و خلاصه به دست کم آن قناعت کن، تا اصل رسالت آسانتر شود، بلکه گفت همان امر خطیر و عظیم را با همه دشواری و خطرش بر من آسان گردان.

دلیل بر این معنا جمله”و یسر لی”است، وجه دلالتش بر مدعای ما این است که کلمه”لی”در چنین مقامی اختصاص را می رساند، و جمله چنین معنا می دهد”این امری که بعهده من واگذار کردی، و این رسالت را با همه دشواریش بر من که مسؤول آن قرارم داده ای آسان گردان”و پر واضح است که مقتضای این سؤال این است که امر را نسبت به او آسان کند، نه اینکه در حد ذاتش و خلاصه خود آن امر را آسان سازد.

نظیر این کلام در جمله”اشرح لی”نیز می آید، پس معنای آن این است: مرا که مامور رسالتم کردی و شدائد و مکارهی در انتظارم قرار دادی، حوصله زیادی بده، تا وقتی ناملایمات به من هجوم می آورند سینه ام تنگی نکند، و اگر به جای آنچه در قرآن آمده گفته بود”رب اشرح لی صدری و یسر لی امری”این نکته فوت می شد.

“و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی” این سؤال دیگرش است، که گشودن عقده زبان را می خواهد، و اگر عقده را نکره آورد و گفت”عقده ای”برای اشاره به یک نوع عقده بود، و در حقیقت عقده ای است که دارای مشخصات معینی است و آن مشخصات از جمله “یفقهوا قولی”فهمیده می شود، یعنی آن عقده ای را بگشای که نمی گذارد سخنانم را بفهمند.

“و اجعل لی وزیرا من اهلی هرون اخی” این سؤالی دیگر است که در واقع سؤال چهارم آن جناب و آخرین درخواستهای او است، و کلمه”وزیر”بر وزن فعیل، از وزر به کسره واو، و سکون زاء به معنای حمل سنگینی است، و اگر وزیر را وزیر گفتند، بدین جهت بوده که حامل ثقل و سنگینی های پادشاه است، بعضی (۳۳) گفته اند: از وزر به فتحه واو و زاء اشتقاق یافته، که به معنای کوه پناهگاه است و اگر وزیر را وزیر خوانده اند چون به منزله کوهی است که پادشاه در آراء و احکامش به او پناه می برد.

و کوتاه سخن اینکه، موسی (ع) از پروردگارش درخواست می کند که از خاندانش وزیری برایش قرار دهد، آنگاه آن را بیان نموده می گوید: منظورم از او هارون برادرم می باشد، و اگر درخواست وزیر کرد، بدین جهت بود که امر رسالت امری است کثیر الاطراف، و اطراف و جوانبش از هم دور، و او به تنهائی نمی تواند به همه جوانب دور از هم آن برسد، ناگزیر وزیری لازم دارد که در امر رسالت با او شرکت جسته، بعضی از جوانب آن را اداره کند، و بار او سبک شود، و در آنچه او می کند وزیرش مؤیدش باشد، این است معنای آیه بعدی که به منزله تفسیر وزیر قرار دادن است، و می فرماید”اشدد به ازری و اشرکه فی امری”.

“و اشرکه فی امری” این شرکت دادن، غیر شرکت دادن مبلغین دین در اشاعه دین بعد از تمامیت دعوت به وسیله پیغمبر است، زیرا آن اشراک اختصاصی به هارون ندارد، پس مقصود از اشراک در آیه اشراکی است که مخصوص به هارون باشد، و آن این است که هارون در اصل دعوت دین، و از همان روز اول دعوت شریک موسی باشد، و چنین شرکتی تنها مخصوص به هارون است، به طوری که نه موسی می تواند غیر هارون کسی را نائب خود کند، و نه هارون، به خلاف شرکت به معنای اول، که وظیفه هر کسی است که به آن دعوت ایمان آورده و چیزی از معارف آن را دانا شده باشد، آری وظیفه عالم، تبلیغ جاهل، و وظیفه شاهد، تبلیغ غائب است، و چنین وظیفه ای را از خدا درخواست نمی کنند، چون این وظیفه نه اختصاص به موسی دارد، و نه به برادرش، وظیفه هر با ایمانی است که دیگران را ارشاد و تعلیم کند و احکام دین را برای دیگران بیان نماید، پس معلوم می شود معنای اشتراک هارون در امر او، این است که او مقداری از آنچه را که به وی وحی می شود، و چیزی از خصائصی که از ناحیه خدا به او می رسد (مانند وجوب اطاعت و حجیت گفتار) به عهده بگیرد و انجام دهد.

و اما اشراک در نبوت خاصه، به معنای گرفتن وحی خدا، چیزی نبوده که موسی از تنهایی در آن بترسد، و از خدا بخواهد هارون را شریکش کند، بلکه ترس او از تنهایی در تبلیغ دین و اداره امور در نجات دادن بنی اسرائیل و سایر لوازم رسالت است، همچنانکه از خود موسی نقل فرموده که گفت”و اخی هرون هو افصح منی لسانا فارسله معی ردءا یصدقنی” (۳۴).

علاوه بر روایات صحیحی که از طرق شیعه و سنی وارد شده که رسول خدا (ص) عین همین دعا را در باره علی (ع) کرد، با اینکه علی (ع) پیغمبر نبود.

“کی نسبحک کثیرا و نذکرک کثیرا” از ظاهر سیاق که در بیان نتیجه شرکت هارون می گوید : “تا تو را بسیار تسبیح کنیم و ذکر گوییم”بر می آید که جمله مذکور بیان نتیجه شرکت دادن هارون و وزارت او برای وی است، چون می دانیم که تسبیح آن دو با هم و ذکرشان هیچ ارتباطی با مضامین دعاهای قبلی که شرح صدر و تیسیر امر و حل عقده زبان بود ندارد.

پس ذکر و تسبیحی که با وزارت هارون ارتباط داشته باشد ذکر و تسبیح علنی و در بین مردم است نه در خلوت و نه در دل، زیرا ذکر و تسبیح در خلوت و در قلب، هیچ ارتباطی با وزارت هارون ندارد، پس مراد این است که آن دو در بین مردم و مجامع عمومی و مجالس آنان، هر وقت که شرکت کنند، ذکر خدای را بگویند، یعنی مردم را به سوی ایمان به وی دعوت نموده، و نیز او را تسبیح گویند، یعنی خدای را از شرکاء منزه بدارند.

با این بیان، ذیل آیات با صدرش مرتبط می شود، گویا می گوید”امر رسالت بس خطیر است، و این طاغیه و درباریانش، و نیز امتش مغرور عزت و سلطنت خود شده اند، و شرک و وثنیت در دلهاشان ریشه دوانیده و یاد خدای را به کلی از دلهاشان برده، به علاوه، عزت فرعون و شوکت درباریانش چشم بنی اسرائیل را پر کرده، و دلهاشان را مدهوش ساخته، به کلی مرعوب سلطنت او شده اند، در نتیجه آنها نیز از این راه، خدای را فراموش کرده و تنها به یاد فرعونند، خلاصه یاد فرعون دیگر جایی خالی در دلهاشان برای یاد خدا باقی نگذاشته.

در نتیجه این امر یعنی امر رسالت و دعوت، در پیروزیش سخت محتاج به تنزیه تو از شرک و ذکرت به ربوبیت و الوهیت دارد، تا در اثر کثرت این دو، یاد تو در دلهاشان رخنه کرده، رفته رفته به خود آیند و ایمان آورند، و این ذکر و تسبیح بسیار، کاری نیست که از من به تنهایی بر آید، پس هارون را وزیرم کن، و مرا با او تایید نموده شریکش در کارهایم قرار ده، تا به اتفاق او بسیار تسبیحت گفته، بسیار ذکرت گوییم، بلکه به این وسیله امر دعوت موفقیتی به دست آورد، و سودی ببخشد.

با این بیان اولا وجه تعلق و ارتباط”کی نسبحک…”به ما قبلش روشن می گردد.

و ثانیا وجه اینکه چرا کلمه”کثیرا”مکرر ذکر شد روشن می شود و آن، این است که از باب تکرار نیست، چون هر یک از ذکر و تسبیح جداگانه و برای خود باید بسیار باشد، و اگر می گفت “تو را بسیار ذکر و تسبیح گوییم”کثرت آن دو را مجموعا می رسانید، و حال آنکه مقصود کثرت مجموع نبود.

و ثالثا وجه مقدم داشتن تسبیح بر ذکر روشن می شود، چون مراد از تسبیح، تنزیه خدای تعالی از شریک و مبارزه با الوهیت آلهه، و ابطال ربوبیت آنها است، تا دعوت به ایمان به خدای یگانه که همان ذکر است در دلها جای خود را باز کند، پس تسبیح از قبیل دفع مانع ا

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.