فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل معجم موضوعی شعر دینی؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل معجم موضوعی شعر دینی انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل معجم موضوعی شعر دینی:
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل معجم موضوعی شعر دینی آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل معجم موضوعی شعر دینی با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل معجم موضوعی شعر دینی از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل معجم موضوعی شعر دینی، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل معجم موضوعی شعر دینی :
خداشناسی در کلیات صائب تبریزی
امکان خداشناسی حضوری از خداوند نوع ابزار ادراک حضوری از خداوند
| دلم به حلقه زلف تو تا نظرانداخت |
دگر به هیچ نگین خانه،این نگین ننشست(۱) |
* * *
| چه نقش دید ندانم دل رمیده من؟ |
که یک نفس به نگین خانه،این نگین ننشست(۲) |
* * *
| بود از خاتم بر او ملک سلیمان تنگتر |
در دل چون شیشه ام چون آن پری پیکر نشست؟(۳) |
* * *
| دل چو از جا رفت برگرداندن او مشکل است |
چون شرر برخاست نتواند زپا دیگر نشست(۴) |
* * *
| تا به مژگان آن نگاه گرم در دل جای کرد |
این خدنگ جانستان درسینه ام تاپر نشست(۵) |
* * *
| جسم خاکی در صفای دل نیندازد خلل |
باده آسوده است از گردی که بر مینا نشست(۶) |
* * *
| در دل است آن کس کز او آفاق عالم روشن است |
باخت چشم آن کس که این آیینه راپرداز کرد(۷) |
* * *
| کاوش مژگان او دل را قیامت زار کرد |
خون گرم،این مست خواب آلود رابیدار کرد(۸) |
* * *
| پیش ازان کاین دل صد پاره پریشان گردد |
فکر شیرازه موی کمری باید کرد(۹) |
* * *
| گر به خاکستر شب آینه روشن نکنی |
| صیقل از قامت خم هر سحری باید کرد(۱۰) شارع قافله فیض بود رخنه دل |
چشم خود وقف بر این راهگذر باید کرد(۱۱) |
* * *
| عارفان را رخنه دل، قبله حاجت رواست |
کعبه هرگز جای این محراب نتواند گرفت(۱۲) |
* * *
| در دل ویرانه من گنج ها آسوده است |
وقت آن کس خوش که این ملک خراب ازمن گرفت(۱۳) |
* * *
| گر دل بیدار چون مردان به دست آورده ای |
می توان دامان منزل رابه خوابیدن گرفت(۱۴) |
* * *
| بر روی آفتاب چوشبنم گشاد چشم |
هر پاک گوهری که دل از رنگ و بو گرفت(۱۵) |
* * *
| ز آشیانه خفاش، دل سیه تر بود |
رخ تو خانه چشم مرا به نور گرفت(۱۶) |
* * *
| دلی که داشتم از جان خود عزیزترش |
کمان ابروی او از کفم به زور گرفت(۱۷) |
* * *
| وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفت |
در بهاران می توان داد دل از صهبا گرفت(۱۸) |
* * *
| مطرب ما چون خم می سینه پرجوش ماست |
محفل عشاق را خنیاگری در کار نیست(۱۹) |
* * *
| هیچ نقشی نیست کز آیینه رو پنهان کند |
دل چو روشن شد کتاب و دفتری در کار نیست(۲۰) |
* * *
| می توان در سینه بی کینه من روی دید |
خانه آیینه ام دربسته زنگار نیست(۲۱) |
* * *
| تحفه دل را به امیدی به کویش برده ایم |
آه اگر آن زلف سرپیچد که دل در کار نیست(۲۲) |
* * *
| رزق بیدردان ز من خمیازه حسرت بود |
شور عشقم، جز به دلهای کبابم کار نیست(۲۳) |
* * *
| گوهر میان گرد یتیمی بسر برد |
غیر از دل خراب، سزاوار عشق نیست(۲۴) |
* * *
| زِ اضطراب دل کند آن زلف عنبر فام رقص |
می کند آری به بال مرغ وحشی دام رقص(۲۵) |
* * *
| پرتو خورشید را آیینه در وجد آورد |
در دلِ روشن کند آن یار سیم اندام رقص(۲۶) |
* * *
| موقوف به وقت است سماع دل عارف |
هر روز در اجزای زمین زلزله ای نیست(۲۷) |
* * *
| ریحان زلف اگرچه ز دل زنگ می برد |
صائب به دلنشینی خط غبار نیست(۲۸) |
* * *
| ز چاک سینه خود هر که قبله گاهش نیست |
به هیچ وجه به درگاه قرب راهش نیست(۲۹) |
* * *
| ز زنگ، آینه دل اگر بپردازی |
هزار آینه در زنگ می نمایندت(۳۰) |
* * *
| شب گذشته دل از زلف پرشکن می گفت |
غریب بود، ز حبّ الوطن سخن می گفت(۳۱) |
* * *
| شمع دل را از هواهای مخالف پاس دار |
وقت رفتن گر چراغی پیش پا می بایدت(۳۲) |
* * *
| نور خورشید در آیینه ما مستور است |
جای رحم است بر آن دیده که روشنگر ماست(۳۳) |
* * *
| چشم ما پردگی از سرمه حیرت شده است |
ورنه آن آینه رو در ته خاکستر ماست(۳۴) |
* * *
| خار در دیده ارباب هوس می شکند |
ورنه خط جوهر آیینه بینایی ماست(۳۵) |
* * *
| می گشاید رگ الماس به مژگان صائب |
شوخ چشمی که نهان در دل شیدایی ماست(۳۶) |
* * *
| عشرت روی زمین در دل ویرانه ماست |
خلوت سینه پرآه، پریخانه ماست(۳۷) |
* * *
| روشن شده است آینه ما به نور عشق |
خورشید خالِ عیبِ رخِ دودمان ماست(۳۸) |
* * *
| تا به زلفش ندهی دل، به تو روشن نشود |
که شب قدر بود روز سیاهی که مراست(۳۹) |
* * *
| کمان کن قامت چون تیر را در قبضه طاعت |
کز این صیقل توان آیینه دل را جلا کردن(۴۰) |
* * *
| پرده چهره مقصود سیه کاری توست |
سعی کن سعی در آیینه مصفّا کردن(۴۱) |
* * *
| نظر سیاه به این خاکدان مکن صائب |
که حسن آینه بی غبار می خواهد(۴۲) |
* * *
| نیست آسان بحر را در کوزه پنهان ساختن |
عارفان را دل به اسرار الهی می تپد(۴۳) |
* * *
| دل پرخون عاشق می شود گلگونه رویش |
به این عنوان اگر آن زلف عنبرفام می پیچد(۴۴) |
* * *
| تا قیامت نرود لذّت دیدار از دل |
این گلی نیست که پژمرده شود از چیدن(۴۵) |
* * *
| آنقدر جرأت ز بخت نارسا دارم طمع |
کز دل صد چاک سازم شانه گیسوی تو را(۴۶) |
* * *
| به کدام آینه تسخیر کنم روی تو را؟ |
که دل صاف من آیینه تار است تو را(۴۷) |
* * *
| پادشاهی بی حضور قلب بار خاطر است |
دل چو برجا نیست گو تخت سلیمانی مباش(۴۸) |
* * *
| بی درد و غم عشق، گرامی نشود دل |
از گرد یتیمی پی تعمیر گهر باش(۴۹) |
* * *
| بگشای چاک سینه و سیر بهشت کن |
آیینه پیش رو نه و در حور می نگر(۵۰) |
* * *
| صائب جمال باقی جویای لوح ساده است |
زین نقش های فانی آیینه وار بگذر(۵۱) |
* * *
| درین دریا کسی از صدق دستی برنمی دارد |
که دل را چون صدف گنجینه گوهر نمی سازد(۵۲) |
* * *
| صفای حسن بتان از دل گداخته است |
ز آب آینه این شستشو نمی آید(۵۳) |
* * *
| کدامین عنبرین مومی کند در سینه ام جولان؟ |
که از دریای دل یک موج بی عنبر نمی آید(۵۴) |
* * *
| به چشم پاک کرد آیینه تسخیر آن پریرو را |
چنین فتح نمایانی ز اسکندر نمی آید(۵۵) |
* * *
| صفای طلعت دل در گُداز تن، بسته است |
ز آب آینه این شستشو نمی آید(۵۶) |
* * *
| نگیرد دل عارفان نقش هستی |
زمین حرم بوریایی ندارد(۵۷) |
* * *
| به زندگانی جاوید می رسد چون خضر |
دلی که از آن آتشین لقا گردد(۵۸) |
* * *
| حیرت روشندلان را نقشبند دیگر است |
نقش هیهات است این آیینه را حیران کند(۵۹) |
* * *
| می گذارد داغ محرومی به دل آیینه را |
سیر حسن خود گراز چشم تماشایی کند(۶۰) |
* * *
| آنقدر دست از جلای دیده و دل بر مدار |
تا سر زانو تو را آیینه محشر شود(۶۱) |
* * *
| به غیر رخنه دل، رخنه دگر صائب |
پی نجات درین نُه حصار نتوان دید(۶۲) |
* * *
| فغان که آتش بی زینهار چهره ساقی |
امان نداد که دود از دل کباب برآید(۶۳) |
* * *
| دل از باد مراد عشق، صائب |
ازین دریای بی پایان برآید(۶۴) |
* * *
| مرا به خاک درِ دوست آشنایی نیست |
به آشنایی دل می روم به خانه دوست(۶۵) |
* * *
| چنین که شوق مرا بیقرار ساخته است |
عجب که دل بنشیند مرا به خانه دوست(۶۶) |
* * *
| آه و دودش سنبل و ریحان جنّت می شود |
در دل هر کس که سازی گرم جای خویش را(۶۷) |
* * *
| بعد ازین آیینه را بر طاق نسیان می نهی |
گر ببینی در دل پاکم صفای خویش را(۶۸) |
* * *
| حسن چون آرد به جنگ دل سپاه خویش را |
بشکند بهر شگون اول کلاه خویش را(۶۹) |
* * *
| منت زلف مکش دل چو گرفتار تو شد |
رشته حاجت نبود طایر آموخته را |
* * *
| این آن غزل که «فیضی» شیرین کلام گفت |
در دیده ام خلیده و در دل نشسته ای(۷۰) |
* * *
| بی پرده رو در آینه ما نکرده ای |
خود را چنان که هست تماشا نکرده ای(۷۱) |
* * *
| در خلوتی که آینه بیدار بوده است |
هرگز ز شرم بند قبا وانکرده ای(۷۲) |
* * *
| به روشنایی دل راز نُه فلک خوانی |
اگر تو در دل شب ها چراغ بر نکنی(۷۳) |
* * *
| سری به گوشه دل می توان نهفته کشید |
مرا به ظاهر اگر در نظر نمی آیی(۷۴) |
* * *
| دندان به دل فشار که آب حیات یافت |
هر تشنه کاین عقیق به زیر زبان گرفت(۷۵) |
* * *
| مرکز پرگار دولت دل به دست آوردن است |
می توان ملک دو عالم را به این خاتم گرفت(۷۶) |
* * *
| مشرق اسرار عالم شد سر پرشور ما |
این سفالین کاسه آخر جای جام جم گرفت(۷۷) |
* * *
| هر که در دریای هستی دامن دل را گرفت |
بی تردد موجه اش دامان ساحل را گرفت(۷۸) |
* * *
| قطره خونی شد از دست نگارینش چکید |
بس که از دستم به ناز آن نازنین دل را گرفت(۷۹) |
* * *
| اینقدر تمهید در تسخیر ما در کار نیست |
از نگاهی می توان از دست ما دل را گرفت(۸۰) |
* * *
| خانه دل روشنی از دیده روشن گرفت |
زنده دل را کرد در گور آن که این روزن گرفت؟(۸۱) |
* * *
| دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت |
زین باده، رنگِ کوه بدخشان سبو گرفت(۸۲) |
* * *
| نمانده است ز دل جز غبار افسوسی |
به این خرابه فتد نور ماهتاب، کجا؟(۸۳) |
* * *
| ز بس که گرم تماشای گلرخان گشتم |
نیافتم که کجا شد دل من آب کجا؟(۸۴) |
* * *
| فروغ حسن جهانگیر او کجاست که نیست؟ |
ز خویش می روی ای دل به این شتاب کجا؟(۸۵) |
* * *
| مرا افتاده صائب کار با خورشید رخساری |
که تا دل را نسازد آب، دست از دل نمی دارد(۸۶) |
* * *
| مگر بی روزنی تاریک سازد خانه دل را |
و گر نه پرتو خورشید استغنا نمی داند(۸۷) |
* * *
| درین بساط زبان شکسته دل را |
به غیر زلف دو تا هیچ کس نمی داند(۸۸) |
* * *
| ز وعده تو گره ها که در دل است مرا |
به غیر بند قبا هیچ کس نمی داند(۸۹) |
* * *
| در اوّلین قدم پر جبریل عقل سوخت |
هر پا شکسته ای به در دل نمی رسد(۹۰) |
* * *
| روشن بود همیشه سیه خانه دلت |
صلح از چراغ اگر به چراغ آفرین کنی(۹۱) |
* * *
| دل پریشان گشت تا شد دور ازان نازک میان |
می رود بر باد اوراقی که بی شیرازه شد(۹۲) |
* * *
| فلک بی سر و پا حلقه بیرون در است |
صائب آنجا که سرا پرده دلها زده اند(۹۳) |
* * *
| عشق را دارالامانی چون دل دیوانه نیست |
گنج را بر دل غبار از صحبت ویرانه نیست(۹۴) |
* * *
| زان هلال خط که زنگ از دل چو صیقل می برد |
می دهی آیینه ام را گر جلا وقت است وقت(۹۵) |
* * *
| زین تزلزل که به جایی نپذیرد آرام |
می توان یافت که دل را به نظر جایی هست(۹۶) |
* * *
| دل باز چو شد، باز شود مشکل عالم |
یک عقده سخت است بر این تار و دگر هیچ(۹۷) |
* * *
| کامت شکرین باد که هر رخنه ای از دل |
شیرین ز شکر خند تو چون کنج دهن شد(۹۸) |
* * *
| نه ز دل مانده است در عالم اثر، نه ز اهل دل |
یارب این آیینه و آیینه داران را چه شد؟(۹۹) |
* * *
| زمین ساده پذیرای نقش زود شود |
ز عکس روی تو آیینه کافرستان شد(۱۰۰) |
* * *
| وصال سوختگان تازه می کند دل را |
شبی به روز درین لاله زار باید کرد(۱۰۱) |
* * *
| زهر نسیم نگردد چو غنچه خندان دل |
نفس ز سینه صبح انتخاب باید کرد(۱۰۲) |
* * *
| پوشیده چشم می گذرد از عزیز مصر |
آیینه ای که چشم به روی تو وا کند(۱۰۳) |
* * *
| چون کسی در دل خیال آن کمر پنهان کند؟ |
نیست ممکن رشته را کس در گهر پنهان کند(۱۰۴) |
* * *
| مستی غفلت میان دیده و دل شد حجاب |
پرده خوابم نقاب دولت بیدار شد(۱۰۵) |
* * *
| دل شد از نظّاره روی عرقناکش خراب |
آخر آن گنج گهر سیلاب این ویرانه شد(۱۰۶) |
* * *
| آیات حق مشاهده از دل نکرده ای |
مصحف به کف برای تماشا گرفته ای(۱۰۷) |
* * *
| نمی آید ز دل با جلوه مستانه خودداری |
کند با ترکتاز سیل چون ویرانه خودداری؟(۱۰۸) |
* * *
| دل صدپاره را گفتار حق در وجد می آرد |
نیاید وقت ذکر از سبحه صد دانه خودداری(۱۰۹) |
* * *
| صائب آن روزی که از دل داغ پنهان شعله زد |
جامه فانوس شد بر پیکر ما پیرهن(۱۱۰) |
* * *
| نرسد بال و پر سعی به بیتابی دل |
می رسد پیشتر از تیر به منزل پیکان(۱۱۱) |
* * *
| صیقلی دارد درین غمخانه هر آیینه ای |
می دهد آیینه دل را جلا دیوانگی(۱۱۲) |
* * *
| دیده هر چند موشکاف بود |
پرده دیدن است دلها را(۱۱۳) |
* * *
| نیست پوشیده در جهان رازی |
چشم اگر روشن است دلها را(۱۱۴) |
* * *
| در دل آیینه تاریک من خورشیدهاست |
چشم می بازد سبکدستی که پروازم کند(۱۱۵) |
* * *
| هر دلی را که محبت صدف راز کند |
زخمش از تیغ محال است دهن باز کند(۱۱۶) |
* * *
| دل ز قرب زلف نزدیک است خود را گم کند |
اندکی زنجیر این دیوانه می باید کشید(۱۱۷) |
* * *
| دل ز روشنگر حیرت ید بیضا گردد |
سینه ها وادی ایمن شود از خاموشی(۱۱۸) |
* * *
| کرد سودا آسمان سیر این دل دیوانه را |
سوختن شد باعث نشو و نما این دانه را(۱۱۹) |
* * *
| تا نگردد آب دل از داغ های آتشین |
نیست ممکن یافتن آن گوهر یکدانه را(۱۲۰) |
* * *
| در دل خود کعبه مقصود را هر کس که یافت |
بستن زنّار داند بستن احرام را(۱۲۱) |
* * *
| دل روشن به اندک التفاتی می شود کامل |
که سیم ناب سازد پرتو مهتاب دریا را(۱۲۲) |
* * *
| تا آفتاب عشق تو تیغ از میان کشید |
هر پاره ای شد از دل من ماهپاره ای(۱۲۳) |
* * *
| این آتشی که چهره او برفروخته است |
دل را به غیر آب شدن نیست چاره ای(۱۲۴) |
* * *
| صائب نکند روی به آیینه چو طوطی |
آن را که بود از دل خود آینه رویی(۱۲۵) |
* * *
| شود چو فاخته صائب ز پاس دل آزاد |
کسی که داد دل خود به سرو دلجویی(۱۲۶) |
* * *
| حجاب آینه را گر ز پیش برداری |
به آب خضر سزاوار می توانی شد(۱۲۷) |
* * *
| صائب شکسته شو که کند زلف پرشکن |
تسخیر ملک دل به خصال شکستگی(۱۲۸) |
* * *
| آب کن صائب دل خود را به راه آتشین |
تا چو شبنم محرم گلهای این بستان شوی(۱۲۹) |
* * *
| تا کی زدود غلیان دل را تباه سازی؟ |
این خانه خدا را تا کی سیاه سازی؟(۱۳۰) |
* * *
| محور روی تو نگردد دل حیران، چه کند؟ |
شبنم از مهر درخشان چه تواند بردن؟(۱۳۱) |
* * *
| یک روز اگر کند ز تو آیینه، رونهان |
رحمی به حال تشنه دیدار می کنی(۱۳۲) |
* * *
| صائب چه طرف بندد ازان حسن بی مثال |
آیینه ای که تخته مشق مثال شد(۱۳۳) |
* * *
| مشرق آن ماه تابان است دلهای دو نیم |
زین صدف آن گوهر مقصود می آید برون(۱۳۴) |
* * *
| دانه دل را تو پامال علایق کرده ای |
ورنه خرمن ها ازین یک دانه می آید برون(۱۳۵) |
* * *
| می شود صائب ز بیتابی دل غوّاص آب |
از صدف تا گوهر یکدانه می آید برون(۱۳۶) |
* * *
| دیدن روی عرقناک تو در بزم شراب |
چون صدف سازد پر از دُرّ ثمین آیینه را(۱۳۷) |
* * *
| برگرفت از خاک تا آیینه را عکس رخت |
آب خضر از دور می بوسد زمین آیینه را(۱۳۸) |
* * *
| می تواند کرد صائب روی عالم را به خود |
هر که چون آیینه سازد پاک، لوح سینه را(۱۳۹) |
* * *
| می توان در سینه روشن ضمیران روی دید |
آب می سازد فروغ این گوهر گنجینه را(۱۴۰) |
* * *
| دیده آیینه را جوهر بود موی زیاد |
پاک کن چون صوفیان از علم رسمی سینه را(۱۴۱) |
* * *
| با بصیرت، چشم ظاهربین نمی آید به کار |
روزنی حاجت نباشد خانه آیینه را(۱۴۲) |
* * *
| چهره ات گل در گریبان می کند آیینه را |
طرّه ات سنبل به دامان می کند آیینه را(۱۴۳) |
* * *
| می شود پاک از قبول نقش، لوح ساده اش |
گر چنین روی تو حیران می کند آیینه را(۱۴۴) |
* * *
| ساده لوحان زود برگردند از آیین خویش |
آن فرنگی، کافرستان می کند آیینه را(۱۴۵) |
* * *
| در دل و در دیده ما گر نگنجد دور نیست |
عرض حسنش تنگ میدان می کند آیینه را(۱۴۶) |
* * *
| آفتاب بی زوال عارض او از شکوه |
همچو صبح از سینه چاکان می کند آیینه را(۱۴۷) |
* * *
| می زنم صائب من از شوق لبش بر سینه سنگ |
لعل میگونش بدخشان می کند آیینه را(۱۴۸) |
* * *
| چهره ات بال سمندر می کند آیینه را |
خنده ات دامان گوهر می کند آیینه را(۱۴۹) |
* * *
| این شکوه حُسن با خورشید عالمتاب نیست |
شوکت حسنت سکندر می کند آیینه را(۱۵۰) |
* * *
| تا چه خواهد کرد یا رب با دل مومین من |
آتشین رویی که مجمر می کند آیینه را(۱۵۱) |
* * *
| صحبت روشن ضمیران کیمیای دولت است |
روی او خورشید منظر می کند آیینه را(۱۵۲) |
* * *
| نعمت دیدار یوسف را نیارد در نظر |
گر چنین رویش توانگر می کند آیینه را(۱۵۳) |
* * *
| از فروغ حُسن، می گردد دل فولاد آب |
آن بهشتی روی، کوثر می کند آیینه را(۱۵۴) |
* * *
| چون دل عاشق نگردد صائب از حسنش غیور؟ |
صحبت او نازپرور می کند آیینه را(۱۵۵) |
* * *
| چهره ات خورشید سیما می کند آیینه را |
لعل جان بخشت مسیحا می کند آیینه را(۱۵۶) |
* * *
| ساده لوح آن کس که بهر دیدن رخسار تو |
تخته مشقِ تماشا می کند آیینه را(۱۵۷) |
* * *
| دیدن پیشانی وا کرده ات هر صبحگاه |
چین جوهر از جبین وا می کند آیینه را(۱۵۸) |
* * *
| تا چه کیفیت دهد کز آبداری لعل تو |
پر می لعلی چو مینا می کند آیینه را(۱۵۹) |
* * *
| حسن روز افزون او در هر تماشا کردنی |
نشئه حیرت دو بالا می کند آیینه را(۱۶۰) |
* * *
| چون برآرد شوکت حسن تو دست از آستین |
شق چو ماه عالم آرا می کند آیینه را(۱۶۱) |
* * *
| چون زمین تشنه ای کز ابر گردد تازه رو |
از عرق روی تو احیا می کند آیینه را(۱۶۲) |
* * *
| مردمان را آب اگر گردد به چشم از آفتاب |
پرتو روی تو دریا می کند آیینه را(۱۶۳) |
* * *
| می کند زنجیرِ جوهر پاره چون دیوانگان |
گر چنین حسن تو شیدا می کند آیینه را(۱۶۴) |
* * *
| در دل روشن ندارد ره تمنای بهشت |
نقش یوسف می کند مغشوش لوح ساده را(۱۶۵) |
* * *
| با حضور دل هوای خلد کافر نعمتی است |
چند خواهی نسیه کرد این نعمت آماده را(۱۶۶) |
* * *
| عارفان خال سویدا را زدل حک می کنند |
اینقدر ای ساده دل نقش و نگار خانه چیست؟(۱۶۷) |
* * *
| صائب از خاک شهیدان شمع روشن می شود |
سرد گردیدن چراغ دل نمی داند که چیست(۱۶۸) |
* * *
| نیست در آینه حیرت من نقش دویی |
زشت و زیبا و گل و خار نمی دانم چیست(۱۶۹) |
* * *
| زان آتشی که در دل من عشق برفروخت |
هر موی من چو موی میان پیچ و تاب داشت(۱۷۰) |
* * *
| ز روی لاله گون متراش زلف عنبر افشان را |
مکن زنهار بی شیرازه دلهای پریشان را(۱۷۱) |
* * *
| سر زلف پریشان را دلی چون شانه می باید |
که بر سر جا تواند داد صد زخم نمایان را(۱۷۲) |
* * *
| صفای روی زمین در صفای دل بسته است |
که آب جوی بود صاف، چشمه تا صاف است(۱۷۳) |
* * *
| راه نزدیک است اگر بر گرد دل گردد کسی |
دوربینی ها مرا از کعبه دور انداخته است(۱۷۴) |
* * *
| با دل آگاه دارد کار عشق سنگدل |
بیشتر دلهای غافل از شکستن ایمن است(۱۷۵) |
* * *
| محو نتوان کرد از دل پیچ و تاب عشق را |
تا قیامت این سلاسل از شکستن ایمن است(۱۷۶) |
* * *
| می شود از درد و داغ عشق دلها دیده ور |
در بهاران می شود از لاله صحرا دیده ور(۱۷۷) |
* * *
| از جواهر سرمه خال تو اکنون روشن است |
پیش ازین گر بود دلها از سویدا دیده ور(۱۷۸) |
* * *
| داشتم امّید آزادی ز خط، غافل که حسن |
گردد از هر حلقه ای در صید دلها دیده ور(۱۷۹) |
* * *
| آنچنان کز روزن و جام است روشن خانه ها |
می شود صائب به قدر داغ، دلها دیده ور(۱۸۰) |
* * *
| چنان از داغ روشن شد دل صد پاره ام صائب |
که از هر پاره دارم در نظر مه پاره دیگر(۱۸۱) |
* * *
| می کند از روشنی آیینه دلهای پاک |
پرتو خورشید عالمتاب را دیوانه تر(۱۸۲) |
* * *
| بگردان روی دل از هر چه غیر توست در عالم |
که این آیینه را آیینه داری نیست غیر از تو(۱۸۳) |
* * *
| مرو زنهار ای پیکان یار از سینه ام بیرون |
که از دل عاشقان را یادگاری نیست غیر از تو(۱۸۴) |
* * *
| از غبار خطّ سبزت چشم روشن می شود |
می برد زنگ از دل آیینه ها زنگار تو(۱۸۵) |
* * *
| هست در هر حلقه اش دام تماشایی دگر |
دل چسان آید برون از زلف چون زنجیر تو؟(۱۸۶) |
* * *
| شیشه دل چون پریزاد تو را گردد حریف؟ |
برنیاید کوه قاف از عهده تسخیر تو(۱۸۷) |
* * *
| زین تیره خاکدان به خیابان باغ خلد |
غیر از شکاف سینه، دری یافتی بگو(۱۸۸) |
* * *
| هر کس زکوی او رفت دل را گذاشت بر جای |
مرغان بجا گذارند در باغ آشیان را(۱۸۹) |
* * *
| بی داغ عشق صائب روشن نمی شود دل |
خورشید می فروزد رخسار آسمان را(۱۹۰) |
* * *
| ز تن دست بردار و جان را صفا ده |
که آیینه چشم است آیینه دان را(۱۹۱) |
* * *
| نشد از روی تو سیراب نظر آینه را |
شرم رخسار تو خون کرد جگر آینه را(۱۹۲) |
* * *
| نیست چون کشتی طوفان زده یک جا آرام |
در پریخانه حسن تو نظر آینه را(۱۹۳) |
* * *
| دست مشاطه تقدیر ز جوهر بسته است |
به تماشای تو صد جای کمر آینه را(۱۹۴) |
* * *
| هر نفس می گسلد سلسله جوهر را |
کرد دیوانه جمال تو مگر آینه را(۱۹۵) |
* * *
| گر چه ظاهر به تماشای جهان مشغول است |
هست با جوهر خود دام دگر آینه را(۱۹۶) |
* * *
| زره از جوهر خود زیر قبا پوشیده است |
بس که ترسیده از آن غمزه نظر آینه را(۱۹۷) |
* * *
| دام پولاد سرانجام دهد از جوهر |
نیست از شوخی عکس تو خبر آینه را(۱۹۸) |
* * *
| گر زند آتش به جان رویش چنین آیینه را |
زود خواهد کرد خاکسترنشین آیینه را(۱۹۹) |
* * *
| عکس خط و خال عنبر بار آن مشکین غزال |
می کند پر نافه چون صحرای چین آیینه را(۲۰۰) |
* * *
| بر سر زانو به چندین عزتش جا می دهند |
تازه رخساران ز چشم پاک بین آیینه را(۲۰۱) |
* * *
| ز نوشخند تو دلها شده است تنگ شکر |
ندیده گر چه ز تنگی کسی دهان تو را(۲۰۲) |
* * *
| ز جلوه تو مرا رفته دست و دل از کار |
به بر چگونه کشم قد دلستان تو را(۲۰۳) |
* * *
| به نور دل توان ازظلمت هستی برون آمد |
علاجی نیست جز بیداری این خواب مشوش را(۲۰۴) |
* * *
| می تواند سبحه صد دانه شد هر مشت گل |
سعی در پرداز دل کن گوهر یکدانه شو(۲۰۵) |
* * *
| خانه دل را ز نقش غیر چون پرداختی |
خواه در بیت الحرام و خواه در بتخانه شو(۲۰۶) |
* * *
| نیست آسان، ساختن صائب سخن را بی گره |
چاک کن دل را، دگر در زلف معنی شانه شو(۲۰۷) |
* * *
| چون به خلوت روگذاری دل چو قرآن جمع کن |
در میان جمع چون نازل شوی سی پاره شو(۲۰۸) |
* * *
راهنمای خرید:
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
|
|