اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل آزادی عقیده در اسلام، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 48
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل آزادی عقیده در اسلام، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل آزادی عقیده در اسلام ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل آزادی عقیده در اسلام، کیفیت تضمینشده دارد.
آزادی عقیده یکی از انواع مهم آزادی است . در این نوشتار آزادی عقیده از دیدگاه اسلام مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است . نگارنده ضمن تعریف و بیان اقسام عقیده، تفاوتها و ممیزه های تفکر و عقیده را بحث نموده و سپس دیدگاه قرآن و سیره پیامبر صلی الله علیه و آله را در این موضوع مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است . در پایان، به محدودیتهای آزادی عقیده و بحث جهاد و ارتداد اشاره رفته است .
یکی از گونه های آزادی که از اهمیت ویژه ای برخوردار می باشد، آزادی عقیده است . عقیده در لغت به معنای بسته شدن، منعقد گردیدن و گره خوردن آمده است; یعنی امری که با ذهن و روح و روان انسان پیوند خورده، انعقاد می پذیرد . (۲)
بنابراین، می توان گفت: عقیده، عبارت است از «حصول ادراک تصدیقی در ذهن انسان .» (۳)
عقیده از نظر منشا، اقسام مختلفی دارد; زیرا ممکن است نتیجه تفکر و برهان باشد یا نتیجه وهم و خیال و یا بازتاب عادات و غیر آن; اما از جهت مطابقت با واقع نیز عقیده، به درست و نادرست تقسیم می شود; چرا که ممکن است ناشی از امری خرافی و نشات یافته از تلقینات و اوهام رایج زمانه باشد و یا کاملا جنبه تقلیدی، احساسی یا عاطفی داشته باشد .
عقیده ممکن است حتی ضد ارزش هم باشد; یعنی به اموری معتقد شود که جنبه ارزشی ندارند . چنانکه بسیاری از مردم جهان عقیده دارند که ماده، اصیل است و یا انسان اصیل می باشد و یا این که طبیعت اصیل است; یا این که انسان را حیوانی مدرن می دانند که تفاوت چندانی با حیوانات دیگر ندارد و بر این باورند که باید فرصت را غنیمت شمرد و از فلسفه های التذاذی بهره جست . عده ای نیز انسان را موجودی پوچ و بیهوده می دانند و نیهیلیسم (ذژخدخخخذ) را می پذیرند . در این عقاید هرگز حقانیت و قداستی نهفته نیست .
در مقابل، عقیده به کرامتها و ارزشهای الهی قداست دارد و بر مبنای استدلال و برهان و مستند بر سنجش امور بایستی و رواست . (۴)
عقیده اصیل، امری بی پایه نیست و نمی توان آن را با برانگیختن احساسات و عواطف پذیرفت; چنین عقیده ای آنگاه به دست می آید که دارای پایه ها و مبانی عقلانی و خردپذیر باشد که عبارتند از:
۱ – با افکار و اندیشه های عالی معارضه ندارد;
۲ – با کرامتها و ارجمندیهای انسان ناسازگار نیست;
۳ – بر اساس واقعیتها استوار است; نه اوهام و پندارها;
۴ – در حقایق نهفته در جهان هستی ریشه دارد;
۵ – غایتمند است و فلسفه ای روشن را برای زیستن متعالی انسان فراهم می سازد;
۶ – انسان را به مرحله نهایی کمال و تعالی که غرض آفرینش انسان است، می رساند .
تفکر عبارت است از به کارگیری نیروی عقل برای یافتن حقایق . از این رو، باید فکر، کاملا آزاد باشد تا بتواند به حقیقت دست پیدا کند و این همان چیزی است که اسلام با خطابهایی چون «افلا تتفکرون » بر آن تاکید و اصرار فراوانی دارد . به علاوه، اسلام با هر چیزی که فکر انسان را در بند می کشد و از حرکت آزادانه آن جلوگیری می کند، مانند تقلید کورکورانه، جهالت، پیروی از هوا و هوس و افرادی که افکار را منحرف می کند، بشدت مبارزه می کند .
اما عقیده عبارت است از باور انسان نسبت به یک حقیقت . از آنجاکه در هر زمینه ای، حقیقت نمی تواند بیش از یک چیز باشد، فقط یک باور می تواند صحیح باشد . بنابراین، تایید و آزادی همه باورها، با هیچ حقیقتی سازگاری ندارد . باور و عقیده صحیح در زمینه حقایق اصلی هستی از سوی پروردگار متعال برای بشر بیان شده است تا او راه صحیح زندگی را پیدا کند و از حیرت و سرگردانی نجات یابد . بنابراین، تمام تلاش اسلام آن است که صحت عقیده خاصی; یعنی همان عقیده الهی و توحیدی را ثابت کند; زحمات گوناگون انبیا نیز در همین جهت، صورت گرفته است . اگر اسلام بگوید انسانها در پذیرش هر عقیده ای آزاد و مجازند، معنایش این است که اسلام همه عقاید – حتی عقاید مخالف با توحید – را صحیح می داند و این، تناقضی آشکار است; درست مانند آن که یک استاد ریاضی با تلاش فراوان ثابت کند که جواب صحیح فلان مساله فقط جواب «الف » است و آنگاه بگوید: شما آزاد هستید هر جواب دیگری را هم به عنوان جواب صحیح انتخاب کنید . تناقض در این دو گفتار کاملا روشن است . بنابراین، اگر کسی هر جواب دیگری غیر از «الف » را انتخاب کند، هیچ گاه مورد قبول و پذیرش قرار نخواهد گرفت .
بر همین اساس است که قرآن می فرماید:
«ان الدین عند الله الاسلام » (۵) یعنی: همانا دین در نزد خداوند، اسلام است .
و می فرماید:
«و من یبتغ غیر الاسلام دینا فلن یقبل منه و هو فی الآخره من الخاسرین » (۶)
یعنی: هر کس غیر از اسلام دینی را برگزیند، هرگز از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیانکاران خواهد بود .
و آیات فراون دیگری که مؤید این مطلب است .
باور انسان، عملی اختیاری برای انسان نیست تا منع و تجویز یا آزادی و عدم آزادی به خود آن تعلق بگیرد; مثلا نمی توان گفت: «فهم فلان مطلب ممنوع است و هیچ کس حق ندارد آن را بفهمد و باور کند» ; اما اگر آن مطلب واقعا اشتباه است، می توان اشتباه بودن آن را با مقدمات علمی و منطقی ثابت کرد تا افراد، خود به بطلانش پی ببرند و از پذیرش آن دست بردارند .
«آنچه مورد منع یا جواز قرار می گیرد، اعمالی است که عقیده، انسان را ملزم می کند به آنها پایبند باشد; مانند دعوت دیگران به آن عقیده و قانع کردن مردم برای پذیرش آن و یا نوشتن و منتشر کردن آن عقیده و یا تلاش برای از بین بردن عقاید و اعمالی که مخالف با آن عقیده است . اینگونه امور است که قابلیت منع یا جواز را دارد .» (۷)
با توجه به تفاوت تفکر و عقیده، می توان به تفاوت آزادی در این دو مورد پی برد . مرحوم شهید مطهری در این باره چنین نوشته است:
«فرق است میان آزادی تفکر و آزادی عقیده . آزادی تفکر ناشی از همان استعداد انسانی بشر است که می تواند در مسائل بیندیشد . این استعداد بشری حتما باید آزاد باشد . پیشرفت و تکامل بشر در گروی آزادی است; اما آزادی عقیده خصوصیت دیگری دارد و می دانید که هر عقیده ای ناشی از تفکر صحیح و درست نیست . منشا بسیاری از عقاید یک سلسله عادتها و تقلیدها و تعصبهاست . عقیده به این معنا نه تنها راه گشا نیست که به عکس، نوعی انعقاد اندیشه به حساب می آید; یعنی فکر انسان در چنین حالتی به عوض این که باز و فعال باشد، بسته و منعقد شده است و در اینجاست که آن قوه مقدس تفکر به دلیل این انعقاد و وابستگی در درون انسان، اسیر و زندانی می شود . آزادی عقیده در معنای اخیر، نه تنها مفید نیست; بلکه زیانبارترین اثرات را برای فرد و جامعه به دنبال دارد . آیا در مورد انسان که یک سنگ را می پرستد، باید بگوییم چون فکر کرده و به طور منطقی به اینجا رسیده و نیز به دلیل این که عقیده محترم است، پس باید به عقیده او احترام بگذاریم و ممانعتی برای او در پرستش بت ایجاد نکنیم، یا باید کاری کنیم که عقل و فکر او را از اسارت این عقیده آزاد کنیم; یعنی همان کاری را بکنیم که ابراهیم خلیل ا … کرد … در اینجا قرآن اصطلاح بسیار زیبایی به کار می برد و می گوید: «فرجعوا الی انفسهم » (۸) این مناظره سبب شد که بت پرستان به خود بازگردند . حالا کار حضرت ابراهیم را چگونه تفسیر کنیم، آیا کاری که ابراهیم علیه السلام کرد بر خلاف آزادی عقیده به معنای رایج آن بود که می گوید: عقیده هر کس باید آزاد باشد یا آن که در خدمت آزادی عقیده به معنای واقعی آن بود . اگر حضرت ابراهیم می گفت چون این بتها مورد احترام میلیونها انسان هستند، پس من هم به آنها احترام می گذارم; یعنی درست همان چیزی را ابراز می کرد که اکنون عقیده ای بسیار رایج است، آیا کار درست و صحیحی انجام داده بود؟ از نظر اسلام این اغرای به جهل است; نه خدمت به آزادی .» (۹)
بنابراین اگر مقصود از آزادی عقیده این است که افراد در معارف اصلی و اساسی دینی آزاد باشند و خود را ملزم به عقیده و آرمانی نکنند و اهل دیانت در قبال انحراف بی تفاوت باشند، در نادرستی آن تردیدی نیست; زیرا اسلام دعوت به توحید می کند و شرک و بت پرستی با توحید ناسازگار است . این نوع آزادی با توحید که اساس همه ادیان الهی است در تضاد و تعارض می باشد . اگر مقصود این است که چون عقیده پدید آمده یک ادراک تصدیقی در ذهن انسان است و یک عمل اختیاری نیست که منع آن ممکن باشد، یا کسی را برای پذیرفتن آن اجبار کرد، سخن درستی است . از این رو، اسلام در عین حال که برای ایمان آوردن انسانها اهمیت قائل است، برای پذیرفتن آن، کسی را الزام و اجبار نمی کند و اجبار را مفید فایده نمی داند و اگر کسی عقیده ای را پذیرفت، او را مجبور نمی کند تا از عقیده خود دست بردارد . دین مبین اسلام کسی را به خاطر عقیده اش مورد تعقیب و آزار قرار نمی دهد .
از سوی دیگر، آزادی عقیده طبق این تفسیر به این معنا نیست که اسلام نسبت به هر عقیده ای بی تفاوت باشد . آنچه در اسلام مطرح است مجبور نکردن و در نهایت فراهم کردن فرصت و برقراری امنیت برای ابراز عقاید مخالف و موافق است و این غیر از تایید کردن و بی تفاوت بودن است . ممکن است هم آزادی ابراز عقیده وجود داشته باشد، هم بتوان برای آگاهی و ارشاد مردم از تمام روشهای تبلیغی استفاده کرد .
یکی از شواهد آزادی عقیده این واقعیت است که قرآن مروج گفتگو و تبادل فکر، در میان اندیشمندان و صاحبان مذاهب است . به همین جهت، می توان یکی از ویژگیهای قرآن را ترویج گفتگو و تعاطی افکار و برخورد منطقی با عقاید مخالف دانست . قرآن، تا آنجا برای گفتگو اهمیت قائل است که می گوید:
«ادع الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه و جادلهم بالتی هی احسن » (۱۰) ;
یعنی: با حکمت و اندرز نیکو به راه پروردگارت دعوت کن و با آنان به شیوه ای که نیکوتر است مجادله نمای .
و یا برای گفتگو آدابی را ذکر می کند . از آن جمله این که، برای جدل و غلبه بر طرف مقابل، خارج از نزاکت صحبت نشود:
«و لا تجادلوا اهل الکتاب الا بالتی هی احسن » (۱۱)
یعنی: و با اهل کتاب جز به شیوه ای که نیکوتر است مجادله نکنید .
مهمترین نکته ای که در سراسر آیات قرآن در تاکید بر گفتگو به چشم می خورد، استفاده از شیوه خردگرایانه و توجه به تفکر و تدبر و منطق و برهان است . در جایی می فرماید:
«قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین » (۱۲)
یعنی: بگو: اگر راستگویید، حجت خود را بیاورید .
یا در واکنش به تندترین برخوردها و نسبتهای دروغی که برای شکستن شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله، به او نسبت داده شده، این چنین پاسخ می دهد:
«او لم یتفکروا ما بصاحبهم من جنه ان هو الا نذیر مبین » (۱۳)
یعنی: آیا نیندیشیدند که در یارشان هیچ گونه دیوانگی نیست: او جز بیم دهنده ای آشکارا، نیست .
و یا در جایی دیگر می فرماید:
«ا فلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها» (۱۴)
یعنی: آیا در زمین گردش نکردند تا دلهایی داشته باشند که با آن بیندیشند .
بنابراین، خاستگاه فرهنگ قرآن، تحمل فکر و نظر، تبادل فکر، گفتگو، به کارگیری زبان منطق و خرد است . دعوت، به شنیدن سخنها و برگزیدن بهترینهاست .
«فبشر عباد ا الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه » (۱۵)
یعنی: پس مژده ده آنان را که سخن را می شنوند و بهترین آن را پیروی می کنند .
بنابراین، گذشته از این که اصولا عقیده ذاتا و ماهیتا اکراه پذیر نیست، آیین اسلام که طرفدار منطق استدلال و گفتگوست نمی تواند طرفدار روش اکراه و اجبار در عقیده باشد . قرآن کریم درباره نفی اکراه در عقیده فرموده است:
«لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروه الوثقی لا انفصام لها و الله سمیع علیم » (۱۶)
یعنی: اجباری در دین نیست; (زیرا) راه هدایت از گمراهی آشکار شده است . پس هر کس که به طاغوت کفر ورزد و به خداوند ایمان آورد، در واقع به رشته ای محکم چنگ زده است که هرگز گسستی برای آن نخواهد بود و خداوند شنوا و داناست .
مفسران در شان نزول این آیه کریمه دو روایت زیر را نقل کرده اند:
عبد بن حمید و ابن جریر و ابن منذر از مجاهد نقل می کنند که گفت: (زنانی از) نضیر (قبیله ای از یهود) مردانی از اوس را شیر داده بودند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دستور داد بنی نضیر از آنجا بروند . فرزندان آنها از اوس، گفتند: با آنها خواهیم رفت . آنها را خواهیم پذیرفت; ولی خانواده شان مانع از آنها شدند و مجبورشان کردند تا اسلام آورند . آیه «لا اکراه فی الدین » درباره آنها نازل شد .
ابن اسحاق و ابن جریر درباره آیه «لا اکراه فی الدین » از ابن عباس آورده اند که گفته است: این آیه درباره مردی از انصار بنی سالم بن عوف به نام «حصین » نازل شده است که دو فرزند مسیحی داشت و حال آن که خود او مسلمان بود . به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد: آیا می توانم آن دو را مجبور به پذیرفتن اسلام کنم، چون حاضر نیستند غیر از نصرانیت دینی دیگر را بپذیرند؟ بدین ترتیب این آیه درباره آنها نازل شد . (۱۷)
در این آیه، اگر «لا اکراه فی الدین » را یک قضیه خبری بدانیم که بیان کننده یک واقعیت در جهان هستی (تکوین) است، در این صورت، یک حکم دینی (تشریعی) مبنی بر این که در دین و اعتقاد، نباید هیچ کس را مجبور کرد، از آن به دست نمی آید و اگر «لا اکراه فی الدین » را یک حکم انشایی (۱۸) و تشریعی بدانیم – همچنان که دنباله آیه; یعنی «قد تبین الرشد من الغی » بر آن دلالت دارد – در این صورت، «لا اکراه فی الدین » نهی می کند از این که اعتقاد و ایمان با اجبار به کسی تحمیل شود . (۱۹)
در واقع خداوند متعال این حکم تشریعی را با دنباله آیه: «قد تبین الرشد من الغی » ، توضیح می دهد و این قسمت آیه (قد تبین . .). در واقع علتی برای قسمت اول آیه (لا اکراه . .). است; بدین معنا که یک دستور دهنده حکیم و یک مربی عاقل در صورتی در امری مهم به اجبار و اکراه رو می آورد که هیچ راهی برای بیان حقیقت وجود نداشته باشد; یا به خاطر این که سطح فهم و درک طرف مقابل پایین و نارساست و یا به خاطر علتهای دیگری که موجب می شود آن فرد حکیم برای اجرای حکم خود متوسل به اجبار شود یا دستور به تقلید بدهد و یا راه های مناسب دیگری را برگزیند; اما در امر مهمی که هر دو طرف خیر و شر و صواب و ناصواب آن آشکار است و به علاوه، نوع پاداش و جزایی هم که به انجام یا ترک آن امر مهم تعلق می گیرد، بیان شده است، دیگر نیازی به اجبار و اکراه نیست; بلکه انسان اختیار دارد هر یک از دو طرف قضیه و عاقبت ثواب یا عقاب آن را برای خودش انتخاب کند . بنابراین، بشر در زندگی دارای حق انتخاب است و این از بزرگترین حقوق انسان می باشد . جمله «لا اکراه فی الدین » نیز به همین مطلب اشاره دارد . یکی از تلاشهای پیامبران نیز کوشش برای تحقق این حق در جوامع انسانی است . اصولا بر اساس حق انتخاب است که تکلیف و ثواب و عقاب معنا پیدا می کند . اما نکته مهم این است که این حق انتخاب الزاما به معنای صحت انتخاب نیست; بلکه انتخاب بشر ممکن است صحیح و ممکن است ناصحیح باشد .
جمله «قد تبین الرشد من الغی » نیز که در ادامه «لا اکراه فی الدین » آمده است، اشاره به مساله صحت انتخاب دارد; اما متاسفانه بسیاری از افراد فقط به جمله اول توجه می کنند و بر اساس آن، بشر را دارای حق انتخاب می دانند; اما نسبت به این مساله که کدام انتخاب صحیح است و اساسا ملاک انتخاب صحیح در اسلام چیست، توجهی نمی کنند . این افراد احیانا گمان می کنند که چون بشر دارای حق انتخاب است، پس می تواند هر چه را که می خواهد انتخاب کند و هیچ مشکلی هم پیش نمی آید و به عبارتی دیگر، حق انتخاب را با صحت انتخاب مساوی می دانند; در حالی که می دانیم اگر حق انتخاب به معنای صحت انتخاب بود، دیگر هدایت و گمراهی معنا نداشت و پاداش کیفر بی معنا بود; چون گمراهی پیش نمی آید تا نیاز به کیفر باشد . همچنین، اگر حق انتخاب به معنای صحت انتخاب بود، این همه دلهره و نگرانی پیش از انتخاب به وجود نمی آمد و پس از انتخاب هم پشیمانی معنایی نداشت و خلاصه، اگر حق انتخاب مستلزم صحت انتخاب بود، اشتباهی در زندگی اتفاق نمی افتاد .
از این رو، با آن که خداوند متعال به بشر حق انتخاب بخشیده است; در کنار آن پیامبران را فرستاد تا انتخاب صحیح را به بشر نشان دهند و او را از گمراهی و نتایج آن نجات بخشند .
نکته دیگر درباره حق انتخاب عقیده این است که انسان باید از نتایج انتخاب خود آگاه باشد و آنها را بپذیرد . بشر، بر اساس حق انتخاب می تواند راهی را که انبیا نشان داده اند، بپذیرد یا نپذیرد; اما باید به نتیجه پذیرش یا عدم پذیرش خود توجه کند . بدین جهت، در آیه پس از «لا اکراه فی الدین » آمده است:
«الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون »
این آیه به نتایج انتخاب صحیح و غیر صحیح انسان اشاره دارد .
بنابراین، یک انسان عاقل و حقیقت خواه، هیچ گاه به دنبال انتخاب نادرست نخواهد رفت .
انسان، وقتی به کمال می رسد که بر اساس حسن اختیار خود، حق را بپذیرد . اکراه و اجبار، اختیار را از انسان می گیرد . به همین دلیل، خدای سبحان درباره اندیشه و عقیده، آزادی را محور قرار داده و اکراه در دین را جایز نمی داند و وظیفه انبیا علیهم السلام را عرضه و ابلاغ دین می داند: «ما علینا الا البلاغ المبین » (۲۰) و به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می فرماید:
«لعلک باخع نفسک الا یکونوا مؤمنین ا ان نشا ننزل علیهم من السماء آیه فظلت اعناقهم لها خاضعین » (۲۱)
یعنی: گویا تو قالب تهی می کنی بر این اندوه که چرا ایمان نمی آورند; اگر ما بخواهیم، چیزی را از آسمان نازل می کنیم تا ایشان برای آن خاضع و فروتن شوند .
پس خدای متعال، ایمان اجباری را سعادت نمی داند و برای آن، اثری در کمال انسان قائل نیست .
اگر عقاید اجباری مطلوب بود، خداوند خود، آن را بر بندگان تحمیل کرده بود; اما خداوند ایمان اجباری را در راستای تعالیم پیامبران قرار نداد و فرمود:
«و لو شاء ربک لآمن من فی الارض کلهم جمیعا ا فانت تکره الناس حتی یکونوا مؤمنین » (۲۲)
یعنی: اگر خداوند، با اراده حتمی می خواست، تمامی اهل زمین ایمان می آوردند [ولی این خواسته خداوند نیست که مردم با اراده حتمی ایمان بیاورند] . پس آیا تو مردم را به اکراه وا می داری که مؤمن شوند؟
اراده خداوند در آفرینش انسان، به عنوان خلیفه، بر این بوده است که هیچ عقیده ای – حتی از طریق انبیا – بر او تحمیل نشود; چون اساسی ترین حقوق آدمی، آزادی در انتخاب عقیده و اتخاذ رای است . تلاش ادیان الهی برای «آزادی از» بوده است; آزادی از اصنام و اوثان، آزادی از شهوات نفسانی، آزادی از قدرتهای خداگونگی بشری، آزادی فقیران از فقر، آزادی مال اندوزان از اتراف و رفاه و … و «آزادی به » را در اختیار خود انسان گذاشته است:
«انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا» (۲۳)
یعنی: ما به راه آوردیم او را; چه سپاسگزار باشد و چه ناسپاس .
و نیز می فرماید:
«و هدیناه النجدین » (۲۴) یعنی: آیا انسان را بر سر دو راه خیر و شر نیاوردیم؟!
«لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی » (۲۵)
اجبار در عقیده و اکراه در دین، فقط در اسلام نکوهیده نیست; بلکه در ادیان آسمانی پیشین نیز هیچ پیامبری دعوت خود را بر قومی تحمیل نمی کرد . نخستین پیامبر آورنده شریعت، حضرت نوح را بنگرید; هنگامی که دعوت خویش را ابلاغ می کند، قوم مخاطب در مقام استنکاف برآمده به اومی گویند:
تو بشری بیش نیستی و افرادی سبک مغز پیرامون تو را احاطه کرده اند .
پاسخ نوح علیه السلام بر این اعتراض چنین است:
«قال یا قوم ا رایتم ان کنت علی بینه من ربی و آتانی رحمه من عنده فعمیت علیکم انلزمکموها و انتم لها کارهون » (۲۶)
یعنی: گفت: ای قوم من! بیندیشید که اگر من از سوی پروردگارم حجت آشکاری داشته باشم و از سوی خویش رحمتی بر من بخشیده باشد و از دید شما پنهان مانده باشد; پس آیا ما می توانیم در حالی که شما ناخوش دارید، شما را به آن ملزم کنیم؟
آزادی عقیده در سیره پیامبر صلی الله علیه و آله
اکنون مواردی از سیره پیامبر را که دال بر آزادی عقیده است بیان می کنیم . در حقیقت سیره پیامبری شاهد بر این مدعاست که دین با آزادی تنافی ندارد و انبیا اساس دعوتشان بر آزادی است . در این باره به چند شاهد اشاره می کنیم:
الف) اجبار نکردن افراد برای ایمان آوردن
مهمترین شاهدی که در این زمینه کاملا روشن است، غزوات پیامبر می باشد، که طبق نقل مورخان ۲۶ یا ۲۷ غزوه بوده است . (۲۷) در تمام این غزوات که مهمترین آنها جنگ بدر، احد، خندق، حدیبیه، خیبر، فتح مکه، حنین، طائف و تبوک بود، هیچ یک جنبه تهاجمی نداشته است و همگی آنها پاسخی بود به توطئه ها، اذیت و آزارها، ایجاد ناامنیها، پیمان شکنی هایی که از ناحیه مشرکان و کفار و اهل کتاب برای مسلمانان و یا شخص پیامبر صورت می گرفت و چنین نبود که پیامبر قصد کشورگشایی، تسخیر شهرها و مناطق را برای قدرت طلبی و حاکمیت داشته باشد . آن بزرگوار هیچ گاه افراد را مجبور به اسلام آوردن نمی کرد . البته کسی که در هنگام جنگ اسیر می شد، اسلام آوردن برای او یک امتیاز بود و برای تشویق او برای اسلام آوردن از جرم او می گذشتند . از این رو، جنگ پیامبر در تمام غزوه ها و سریه ها برای دفاع از مردم، ایجاد امنیت جاده ها و شهرها، پیشگیری از تجاوز به مسلمانان و هم پیمانان مسلمانان بوده است تا آنها بتوانند در کمال آسایش به عبادت خود بپردازند و کسی افراد را به خاطر عقیده اذیت و آزار ندهد; به عنوان نمونه، در فتح مکه پیامبر هیچ یک از مشرکان را الزام به مسلمان شدن نکرد . فقط به آنها گفت هر کس به خانه ابو سفیان درآید یا در خانه اش بماند و در را ببندد، در امان است . یا بنا بر روایتی پرچمی به ابو رویحه داد و به او فرمود: «فریاد کند هر کس در زیر پرچم ما در آید، در امان است .» (۲۸) حضرت در فتح مکه به فرماندهان اسلامی فرمود که حتی الامکان از جنگ و خونریزی پرهیز کنند . حتی سعد بن عباده که یکی از فرماندهان لشگر اسلام بود و سخنی مشعر بر جنگ و خونریزی و انتقامجویی می گفت، حضرت بلافاصله او را عزل و علی علیه السلام را فرمود: «خود را به او برسان و پرچم لشگر را از وی بگیر و خود، آن را به مکه درآر .» (۲۹)
این حرکات را ما در تمام جنگهای پیامبر مشاهده می کنیم و اگر کسی تاریخچه غزوه ها را تامل کند و عوامل بروز جنگها را مورد بررسی قرار دهد، کاملا به این نتیجه می رسد که جنگهای پیامبر صلی الله علیه و آله، جنگ مذهبی و برای مجبور کردن افراد برای ایمان آوردن نبود .
ب) آزادی کفار و مشرکان
یکی دیگر از نکات دال بر آزادی عقیده در عهد پیامبر، آزادی کفار و مشرکان و اهل کتاب در شهر مدینه بود . (۳۰) آزادی آنها مشروط بود به این که بر علیه مسلمانان توطئه ای نکنند و با دشمن بیرونی همکاری ننمایند . به همین دلیل، پیامبر صلی الله علیه و آله مردم مکه (بویژه جمعیت قریش) را پس از فتح مکه به حال خودشان واگذاشت . البته، حضرت دستور داد بتهای کعبه را پایین بیاورند و در خانه خدا بتی را بر جای نگذارند; اما حضرت مهمترین خطبه ای که بر در کعبه خواند، پس از حمد و ثنای الهی یادآوری نکات اخلاقی و تاکید بر حفظ امنیت خانه خدا و عفو کسانی بود که با ایشان یا مسلمانان بدرفتاری کرده بودند و فرمود: «بدانید که هر خونی و مالی و افتخار موروثی در جاهلیت بوده است، زیر این دو پای من نهاده شده است .» (۳۱)
در تمام این حوادث، هرگز کفار و مشرکان را تفتیش عقاید نکرد . با آن که او از ابوسفیان و حارث بن هشام و عتاب بن اسید، سخنانی شنید که دال بر کفر آنان و ملامت پیامبر صلی الله علیه و آله و مسلمانان بود; ولی آنها را مورد تعرض قرار نداد; چنان که خانه های آنان را مورد تفتیش قرار نداد . (۳۲)
در شهر مدینه نیز همین روش حاکم بود . جالبتر از همه این که پیامبر با قبایل اطراف مدینه و مکه که از کفار و مشرکان بودند، پیمان عدم تعرض و قرارداد همکاری و دفاع مشترک می بست; حتی بنابر آنچه در تاریخ آمده است، فتح مکه به این جهت آغاز گردید که قبیله خزاعه، هم پیمان مسلمانان، مورد تعرض مشرکان مکه واقع شد و آنان به پیامبر شکایت بردند و از حضرت درخواست دفاع کردند و حضرت نیز چنین کرد . (۳۳) آنچه مورد اهتمام پیامبر بود، این بود که کسی در محیط جزیره العرب به خاطر اسلام مورد تعرض قرار نگیرد و اگر کسی با تبلیغ مسلمانان می خواست مسلمان شود، مورد تهدید یا آزار و اذیت قرار نگیرد; مسلمانان بتوانند با آزادی عقیده توحید را به مردم عرضه کنند . اتفاقا این مشرکان، کفار و یهودیان بودند که همواره مانع گسترش اسلام و مسلمان شدن مردم می شدند و به این منظور، به انواع روشهای غیر منطقی روی می آوردند .
از نکات جالب در سیره پیامبر، شیوه برخورد ایشان با منافقان شهر مدینه است . بنابر گزارش صریح قرآن، منافقان بارها و بارها ابراز کفر می کردند و قرآن در سوره های توبه، منافقین، نساء و آل عمران کافر شدن آنها را پس از ایمان یادآور می شود (۳۴) ; تا جایی که مسلمانان از پیامبر می خواستند که با آنها برخورد شود; اما پیامبر تا وقتی که آنها توطئه نمی کردند و با دشمن رسما همکاری نمی کردند، اجازه برخورد نمی داد و قرآن فقط به عذاب اخروی و ذلت و خواری آنان اشاره می کند و بس .
بنابراین، پیامبر نسبت به یهودیان و مسیحیان شهر مدینه و اطراف با آزادی کامل برخورد می کرد تا آنها بتوانند با امنیت خاطر به احکام و شریعت خود عمل کنند . یا به قبایل اطراف تضمین می داد که آنها بتوانند با آزادی و آسایش نسبت به اعمال مذهبی خود بپردازند . همچنین، پیامبر به اسقفها و از آن جمله اسقف ابوالحارث نجرانی و پیروان و راهبان ایشان نوشت و تاکید کرد که خدا و رسول خدا اسقفی از اسقفها و راهبی از راهبان و کاهنی از کاهنان ایشان را تغییر نخواهد داد و حقی از حقوق آنان و حاکمیت ایشان را ضایع نخواهد کرد و چیزی را از آنچه که بر آن بوده اند، دگرگون نخواهد ساخت و مادامی که از ستم ستم پیشگان روی گردانند، همیشه از حفاظت و حمایت خدا و رسول خدا برخوردار خواهند بود . از این رو، قرآن در آیات بسیاری به جای مساله قبول اعتقاد و اجبار بر اعتقاد; پذیرش صلح، دست برداشتن از جنگ و مانند این تعبیرات را پیگیری می کند; به عنوان نمونه به چند آیه در همین باب اشاره می کنیم:
۱ – «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکل علی الله » (۳۵)
۲ – «فان اعتزلوکم فلم یقاتلوکم و القوا الیکم السلم فما جعل الله لکم علیهم سبیلا» . (۳۶)
قرآن در آیه اول می فرماید: اگر به صلح و آشتی گراییدند و تمایل به آن نشان دادند، تو نیز به صلح بگرای و بر خدا توکل کن » . و در آیه دوم می فرماید: «با آنان که میان شما و ایشان پیمان هست – گرچه مسلمان نیست
همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیفها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبتنام کنید.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری