اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل ماهیت، ضرورت و ارکان نقد در جمهوری اسلامی، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 77
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل ماهیت، ضرورت و ارکان نقد در جمهوری اسلامی، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل ماهیت، ضرورت و ارکان نقد در جمهوری اسلامی ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل ماهیت، ضرورت و ارکان نقد در جمهوری اسلامی، کیفیت تضمینشده دارد.
تاریخ دریافت: ۱/ ۳/ ۸۳ تاریخ تأیید: ۷/ ۳/ ۸۳
در این مقاله ضمن اشاره به ضرورت باز تولید مشروعیت یک نظام مستقر از طریق نقد فعال و مستمر و چند وجهی بودن آن در نظام جمهوری اسلامی ایران، به پیوند نقد و تبیین پرداخته شده است. در ادامه با تبیین رئالیستی از انقلاب و لایه های متعدد و تو در توی آن، معیارها و ملاک هایی برای نقد جمهوری اسلامی پیشنهاد شده است. سپس با اشاره به ضرورت های هفتگانه نقد به بحث در مورد ارکان نقد پرداخته و در نهایت سه دوره نقد در جمهوری اسلامی (درون گفتمانی، سکوت و توجیه و برون گفتمانی) شناسایی شده است.
واژه های کلیدی: نقد، تبیین رئالیستی، انقلاب اسلامی، تفکر صدرایی، جمهوری اسلامی و مصلحت.
مقدمه
بدون تردید بقاء یک نظام مستقر مرهون باز تولید مشروعیت از سوی مراکز و کانون های رسمی و غیر رسمی قدرت است. بدون این باز تولید، به تدریج پایه های توجیه پذیری و معقول بودن این نظام سست می شود و هر اندازه هم که کارآمدی عینی نظام بالا باشد، دامنه توجیه ناپذیری ذهنی نظام، کارآمدی آن را نیز فرا گرفته و به تدریج به بحران مشروعیت می انجامد. به سخنی دیگر هر چند وجوه ذهنی و وجوه عینی یک نظام عرصه های مرتبط با یکدیگرند امّا قابل تقلیل به یکدیگر نبوده و باید به رغم تصدیق این ارتباط، جداگانه تحلیل شوند. وجوه ذهنی یک نظام به باز تولید و بازنمایی مشروعیت یک نظام برمی گردد که قطعاً هر چه وفاق نمادین بین مقامات رسمی و بین نخبگان غیر رسمی و نخبگان رسمی بیشتر باشد، قدرت بازنمایی این مشروعیت بیشتر می شود. چه بسا نظام هایی که به لحاظ عینی در ابعاد ثبات سیاسی، هماهنگی ساختاری و پاسخگویی به نیازها و مشکلات آحاد جامعه با مشکلات عدیده ای روبرو هستند اما به دلیل وفاق و وحدت فرهنگی و نمادین مذکور به عنوان نظامی مستقر و با ثبات جلوه می کنند و برعکس چه بسا نظام هایی که در ابعاد عینی و کارآمدی موفقیت داشته، اما به دلیل عدم وفاق فوق به عنوان نظامی متزلزل و ناپایدار رخ می نمایند.
به هر حال قطع نظر از هر تعریفی که از مشروعیت و مؤلفه های آن ارائه کنیم، ضرورت باز تولید مشروعیت از سوی محافلی اعم از رسمی و غیر رسمی قابل انکار نیست. یک نظام مستقر باید بتواند نسبت به جریانات و ایدئولوژی های رقیب و تغییر و تحولات اجتماعی و با ایجاد تغییراتی مناسب، مشروعیت خود را باز تولید کند. ارتباط دو عنصر ذهنی و عینی مشروعیت نیز اقتضای آن را دارد که هر دو وجه ذهنی و عینی مشروعیت، قطع نظر از اهمیتی که ممکن است به هر کدام از این دو عنصر بدهیم، در این باز تولید مورد توجه باشند. اما این باز تولید در گرو داشتن گوش هایی حساس و چشمانی باز از سوی کانون های ذی ربط است که بتوانند قبل از این که حوادث عینی و چالش های ذهنی، پایه های مشروعیت یک نظام را متزلزل کنند دست به کار شده و این چالش ها و رخدادها را نظریه پردازی کنند و متناسب با هر کدام چاره اندیشی کنند. اما نظراً و عملاً ثابت شده است که کانون های رسمی قدرت، که البته به ساختار اجتماعی تاریخی جامعه نیز بستگی دارد، به دلیل روزمرگی و مصلحت اندیشی های مربوط به اداره مملکت و تدبیر امور چندان در رصد کردن این چالش ها و رخدادها توفیق ندارند و اگر در این زمینه تدبیری نیز اندیشیده می شود، به طور عمده در جهت حفظ و توجیه وضع موجود و بعضاً استقرار منافع گروهی است.
بنابراین اگر این باز تولید یا زمینه سازی برای باز تولید مشروعیت به طور خاص از سوی محافل غیر رسمی و بیرونی قدرت انجام شود، به مراتب مبنایی تر و کارسازتر خواهد بود و این نکته ضرورت جایگاه ساختاری نقد بیرونی و وجود محافل و کانون های ناظر در وجوه مختلف اعم از نظریه پردازی و تولید اندیشه تا رواج و اشاعه آن را دوچندان می کند. در ادبیات جامعه شناسی وجه اندیشه ای آن در قالب جایگاهی به نام روشنفکری تعریف شده است که این جایگاه نیز ریشه در مبانی معرفتی و هستی شناختی خاصی دارد. وجه ترویجی آن نیز در قالب اقشار پایین تر روشنفکری و سازمان ها و انجمن های مدنی و امثال ذلک تعریف می شود. به طور قطع در نظامی آرمان گرا همچون جمهوری اسلامی که با نقد و روشنفکری، علی الاصول پیوندی ناگسستنی و نزدیک دارد، این جایگاه اهمیتی مضاعف می یابد. اگر روشنفکری به دنبال حقیقت جویی و فضیلت خواهی بر اساس شناخت جوهری از انسان و جامعه است، جمهوری اسلامی نیز به مثابه حکومتی آرمان خواه به دنبال تحقق عینی اهداف و غایات متناسب با نگاه جوهری و ساختاری خود از انسان و جامعه است. به علاوه، مبانی مشروعیت در نظام جمهوری اسلامی نیز ضرورت این نقد بیرونی را تشدید می کند.
نگارنده خود مبانی مشروعیت نظام جمهوری اسلامی را به دو مؤلفه اساسی و مرتبط حقانیت و مقبولیت تقسیم می کند که بدون هر کدام از آنها مشروعیت یک نظام سیاسی که قدرت مشروع و انحصاری به کارگیری زور و تدوین قوانین را داشته باشد، شکل نمی گیرد. حقانیت یک نظام ناظر به محتوی، کیفیت، غایات و جهت گیری های اصلی و ویژگی های اشخاص حاکم و ابعاد تکلیفی نظام است و مقبولیت نیز ناظر به چگونگی و شیوه حکومت، ابعاد شکلی و حقوقی افراد، کارآمدی و رضایت و پذیرش عمومی نظام است. پیامد این نوع نگاه به مشروعیت این است که اگر نظامی مقبول و مورد رضایت باشد اما به لحاظ نگاه جوهری و ساختاری فاقد حقانیت باشد، یک چنین نظامی را نمی توان مشروع دانست و بر عکس ممکن است نظامی از حقانیت لازم برخوردار باشد اما فاقد رضایت عامه باشد، این نظام نیز مشروع نخواهد بود، هر قدر هم که وزن دهی ما به عنصر حقانیت، بیشتر از عنصر مقبولیت باشد. به عبارت دیگر، در نظامی همچون جمهوری اسلامی به دلیل دو مؤلفه ای بودن مشروعیت آن، مسلمانان باید در انتخاب مقامات رسمی همواره توجه به ویژگی اشخاص حاکم و جهت گیری سیاست ها و اعمال و رفتارهای آنها یا به عبارتی سؤال افلاطونی داشته باشند و از بین افراد مختلف کسانی را برگزینند که بیشترین انطباق را با ویژگی های مصرح در کتاب و سنت و قانون داشته باشند و این انطباق باید توسط کسانی که نگاه جوهری و ساختاری دارند، همواره وارسی و بازبینی شود. از سوی دیگر به صرف این انطباق و تأیید از سوی جوهرگرایان و ساختارگرایان بیرونی، مشروعیت تثبیت و تضمین نمی شود. چون این انطباق باید با مقبولیت و رضایت عامه نیز همراه باشد. به هر حال وظیفه ناقدان بیرونی حکومتی چون جمهوری اسلامی، وظیفه ای مضاعف است و اگر در نظام های دیگر تنها معطوف به بُعد رضایت و مقبولیت و چگونگی حکومت است، در جمهوری اسلامی این وظیفه هم ناظر به بُعد حقانیت و انطباق با اصول و معیارهاست و هم ناظر به مقبولیت و رضایت عامه است. حاصل آن که در این نظام تحت هیچ شرایطی مشروعیت نظام نمی تواند تنها بر پایه رضایت ولو در جهت خلاف منافع واقعی مردم و به قیمت اغوا، تحقق و استمرار یابد. پایه رضایت مشروعیت این نظام اوّلاً باید ناظر به تأمین حقوق فردی و اجتماعی در راستای اصول و جهت گیری های محتوایی نظام و ثانیاً معطوف به رضایت واقعی آنها و نه رضایت کاذب باشد.
در ادامه برای پرداختن به موضوع مقاله، یعنی «فایل پاورپوینت کامل ماهیت، ضرورت و ارکان نقد در جمهوری اسلامی» در ابتدا چیستی نقد و تفاوت نقد درون گفتمانی و نقد برون گفتمانی و ارتباط نقد با تبیین و روش شناسی مناسب برای تبیین مورد بحث قرار می گیرد. گام بعدی پرداختن به ضرورت و اهمیت نقد است که تلاش می شود تا در محورهای هفت گانه این ضرورت تبیین شود. سپس ارکان و بایسته های نقد در جمهوری اسلامی مورد بحث قرار می گیرد و در نهایت نیز می کوشیم تا دوره های نقد در جمهوری اسلامی را پس از استقرار، مورد ارزیابی و تحلیل انتقادی قرار دهیم. چیستی نقد
باید قبل از پرداختن به ماهیت، ضرورت و ارکان نقد، نگاهی به مفهوم نقد داشته باشیم و ضمن مفهوم شناسی آن بکوشیم تا فهم درستی از مبانی، پیش فرض ها و ملزومات نظری آن به دست دهیم و متعاقباً به این سؤال اساسی پاسخ دهیم که جمهوری اسلامی را از کدام زاویه و با کدام ملاک و معیار می خواهیم مورد نقد قرار دهیم. آیا نقدمان درون گفتمانی و بر اساس بُن مایه ها و اصول و اهداف جمهوری اسلامی است یا به دنبال نقدی برون گفتمانی و ارزیابی جمهوری اسلامی بر پایه مدعیات و مبانی ایدئولوژی های رقیب هستیم؟ آیا می خواهیم جمهوری اسلامی را از زاویه انقلاب اسلامی و لایه های تو در توی آن نقد کنیم یا بنا داریم قطع نظر از ماهیت، اصول، شعارها و اهداف انقلاب اسلامی، توفیق ها و عدم توفیق های جمهوری اسلامی را از زاویه گفتمانی به غیر از انقلاب اسلامی به نقد بکشیم؟
باید تکلیف خود را در همان ابتدا نسبت به این پرسش اساسی معلوم کنیم. به نظر نگارنده هر چند می توان از نقد برون گفتمانی نیز استفاده کرد، اما چون زاویه دید بنده ارزیابی دستاوردها و میزان موفقیت جمهوری اسلامی عطف به انقلاب اسلامی است، باید به طور عمده از نقد درون گفتمانی استفاده کرد. چون ادعای جمهوری اسلامی تحقق آرمان ها و اهداف انقلاب اسلامی بوده است. بنابراین نقد آن بر پایه آرمان ها و اهدافی دیگر در این سطح از بحث به هیچ وجه موجه نیست. بر این اساس، ضرورت فهم و تبیین انقلاب اسلامی که بر پایه آن بتوان جمهوری اسلامی را مورد نقد قرار داد، دوچندان می شود.
با رجوع به واژه نامه های مختلف به عنوان گامی ابتدایی در جهت آشنایی با معنای نقد با این تعاریف روبرو می شویم: «سره از ناسره کردن»، «محاسن را از معایب جدا کردن»، «خوب را از بد تشخیص دادن»،۱ اما سؤال اساسی این است که تا ملاک و معیاری برای تفکیک سره از ناسره، محاسن از معایب و خوب از بد در اختیار نداشته باشیم، چگونه می توانیم به این امر بپردازیم. با کدام ملاک می توانیم بگوییم این خوب است و آن بد است. اگر ملاک و معیاری در اختیار نداشته باشیم و به صورتی نسبی و قراردادی با مفاهیم از جمله نقد برخورد کنیم، قادر به نقد نیستیم. ممکن است ملاک ها را نیز در مقایسه با یکدیگر نسبی بدانیم و متعاقباً به نقد بپردازیم. اشکالی ندارد. اما باید در گام اول تکلیف معیارهای ارزیابی خود را در جهت نقادی معلوم کنیم، تا بتوانیم از عهده نقد برآییم. همان گونه که اشاره کردیم، چون قصد داریم تا جمهوری اسلامی را عطف به موفقیت ها، ناکامی ها و نهادسازی های آن بر پایه مبانی، اصول و اهداف انقلاب اسلامی به نقد بکشیم، ناگزیر در ابتدا باید بر پایه فهم خود از انقلاب اسلامی، معیارهای این نقد را روشن کنیم.
به علاوه، شایان ذکر است که علی الاصول داوری و نقد، مستلزم ارائه یک تبیین است. اگر قادر به تبیین نباشیم، قادر به ارزیابی و نقد نیز نخواهیم بود. اگر معتقد باشیم که قادر به تبیین نیستیم و هدف ما صرفاً توصیف یا فهم صرف پدیده هاست، طبعاً داوری هم نمی توانیم بکنیم. این از شروط ضروری هر نقدی است. بنابراین کسانی می توانند داوری کنند که باور به تبیین وملزومات آن داشته باشند و ما چون از بین دو داوری بین گفتمانی و درون گفتمانی، داوری درون گفتمانی را پذیرفتیم، طبعاً باید ضمن ارائه تبیین درون گفتمانی انقلاب اسلامی، معیارهای برخاسته از این تبیین را برای داوری روشن کنیم و متعاقباً توفیق ها و عدم توفیق های خود را در بُعد عینی انقلاب اسلامی یعنی نظام جمهوری اسلامی مشخص کنیم و به این سؤال اساسی پاسخ دهیم که کجا توفیق و کجا ناکامی داشتیم و کجا می توانستیم توفیق بیشتری داشته باشیم که متأسفانه نداشتیم. بنابراین اگر این امر پذیرفته شود که بایستی نقدی درون گفتمانی به دست داد و از معیارهای درونی انقلاب اسلامی برای داوری جمهوری اسلامی استفاده کرد، اولین سؤالی که مطرح می شود، این است که انقلاب اسلامی چیست؟ با این سؤال، ضرورت فهم و تبیین انقلاب اسلامی نیز نمایان می شود. نگارنده با علم به این که تاکنون در تبیین انقلاب اسلامی، هم از سوی دانشگاه ها و هم از سوی حوزه های علمیه به عنوان دو نهاد علمی و آموزشی پژوهشی کشور کوتاهی صورت گرفته است، می کوشد تا در جهت نظریه پردازی انقلاب اسلامی و ملهم از روش شناسی رئالیسم گام هایی هر چند ابتدایی بردارد و آن را به بوته نقد و ارزیابی بگذارد. عمده نظریه پردازی های دانشگاه های ما ملهم از نظریه پردازانی است که جوهر انقلاب را به ندرت درک کرده اند و به استثنا یکی دو تن از این نظریه پردازان عمدتاً غربی، درکی شهودی و ملموس نیز از انقلاب اسلامی نداشته اند. نظریه هایی که به طور عمده بر پایه انقلاب های گذشته و متأثر از نظریه های موجود شکل گرفته اند. اما اگر به تعبیر حضرت امام(ره) مبنی بر این که این انقلاب هدیه و تحفه ای الهی و واقعیتی منحصر به فرد است۲ توجه کنیم، خواه ناخواه نظریه ای منحصر به فرد و ناظر به جوهر الهی بودن آن را می طلبد. چگونه می شود انقلابی که جوهر و صبغه الهی دارد را بتوان بر پایه مبانی، مفروضات، گزاره ها، قواعد، ابزارها و روش هایی که عمدتاً توجه به عوامل بیرونی، مشروط، زمینی و ارضی و مادی دارند، تبیین کرد. حتی تبیین فرهنگی از انقلاب اسلامی هم اگر توجه به جوهر الهی آن نداشته باشد، تبیین رسایی نیست.
اما قبل از پرداختن به تبیین انقلاب اسلامی، بهتر است قابلیت های روش شناسی های مختلف را برای تبیین این حادثه بزرگ قرن بیستم مورد ارزیابی و واکاوی قرار دهیم. با توجه به پیوند بین روش، موضوع و ماهیت حادثه مورد تبیین و هدف محقق از این بررسی، روش شناسی رئالیسم۳ را بر روش شناسی پوزیتیویسم که به طور عمده دل مشغول نظم و قاعده مندی های رفتاری قابل مشاهده و عموماً بدون کنترل روابط بیرونی و مشروط از روابط درونی و ضروری است و قائل به پیوند لاینفک تبیین، پیش بینی و کنترل است و همچنین بر روش شناسی هرمنوتیک که صرفاً بر معانی و انگیزه ها و دلایل کنشگران و قواعد متشکله کنش در عرصه های خرد و هدف فهم در مطالعات اجتماعی تمرکز می نماید، ترجیح می دهم و می کوشم تا از زاویه روش شناسی رئالیسم و قابلیت های آن در تبیین انقلاب اسلامی استفاده کنم.
بر این اساس، اگر انقلاب اسلامی را به مثابه یک موضوع شناسایی مورد مطالعه قرار دهیم، باید توجه داشته باشیم که در وهله اول این انقلاب یک حادثه سیاسی و اجتماعی است. حادثه ای است که در مقطعی از تاریخ ایران اتفاق افتاده است و ما قصد تحلیل و تبیین آن را داریم. رئالیست ها معتقدند که هر حادثه و رخدادی در عالم منتجه دو عامل است. یکی عامل علّی و ضروری است که ناظر به قابلیت ها و نیروهای علّی موضوعات است و دیگری عامل بیرونی و مشروط است که در ترکیب با عامل علّی و ضروری باعث شکل گیری حادثه مورد نظر می شوند. برای مثال، گندم برای تبدیل به یک خوشه بزرگ هم نیازمند دانه گندم است و هم نیازمند هوا، آب، خاک و نور مناسب است. اما کدام علّی اند و کدام مشروط؟ به طور قطع علّت درونی و ضروری را باید در درون گندم جستجو کرد. مثال دیگر اشتعال باروت است. برای این که باروت مشتعل شود، نیاز به هوای خشک، جرقه و برای مثال فشار یک دکمه دارد، اما اینها تماماً عوامل بیرونی و مشروط اند، عامل درونی را باید در جایی دیگر یعنی قوه احتراق جستجو کرد. چون روش شناسی غالب در دانشگاه های ما و همچنین روش شناسی غالب در علوم اجتماعی، نگاه اثبات گرایانه است، طبعاً نمی تواند نگاه ضروری به پدیده ها داشته باشد، به دلیل آن که اصولاً یا باور به ضرورت در عالم ندارد یا آن را دست یافتنی نمی داند. تمام توجهش معطوف به این است که بین حادثه هایی که در عالم اتفاق افتاده است یک رابطه برقرار کند و در نهایت به یک نظم برسد و وقتی به نظمی رسید، مدعی فرازمان بودن و فرامکانی بودن آن شود.
در حالی که اگر توجه به عوامل ضروری نداشته باشیم و صرفاً دل مشغول روابط بیرونی باشیم و از سازوکارها و نیروهای علّی موضوعات مختلف که توان ایجاد حوادث را دارند غافل شویم، متوجه این مطلب اساسی نخواهیم شد که به دلیل عدم ترکیب و عدم پیوند با عوامل انضمامی خود است که تبدیل به حادثه نشده اند، اما این نکته هیچ دلیلی بر عدم آنها نیست. نگارنده این نگاه را عمیق و حکیمانه و متناسب با وظیفه نظریه پردازی می داند که به دنبال کشف عوامل نامعلوم و ناهویداست. نگاه اثبات گرایانه قادر به رؤیت و کشف این لایه های زیرین نیست، اما شرط لازم یک نگاه الهی و حکیمانه توجه به این ضرورت هاست که به جوهر و ماهیت موضوعات برمی گردد. به عبارت دیگر ضرورت و جوهر ترجمان یکدیگرند. نگارنده این را برای روش شناسان رئالیستی یک موفقیت می داند. چون افقی تازه به روی آنها گشوده است. هر چند باز هم می شود این افق را وسیع تر کرد.
در نتیجه، اگر بخواهیم انقلاب اسلامی را بر اساس روش شناسی رئالیسم تبیین کنیم، باید به این سؤال اساسی پاسخ دهیم که جوهر انقلاب چیست؟ نباید صرفاً مدعی شویم که چون توسعه سیاسی نداشتیم، انقلاب شد، چون توسعه اقتصادی نداشتیم، انقلاب شد، چون بین توسعه اقتصادی و توسعه سیاسی شکاف بود منجر به انقلاب شد. چون جامعه دچار نوعی از جا در رفتگی بین ساحت های فرهنگی و نظری و اقتصادی و سیاسی شد، منجر به انقلاب شد. عوامل فوق در بسیاری از جوامع وجود داشته و دارند که یا به انقلاب ختم نمی شوند و یا به انقلاب اسلامی ختم نمی شوند. با نگاهی صوری به شعارهای انقلاب اسلامی و رهبری و تئوری آن، و همچنین قانون اساسی، بُعد دینی و اسلامی آن بارز می شود. اینها عوامل مؤثری هستند، تردیدی نیست، تا این عوامل نباشند آن جوهر هم نمی تواند بیاید و با این عوامل بیرونی ترکیب شود و حادثه ای را خلق کند. اما تلاش ما در گام اول باید متوجه فهم لایه های زیرین و جوهر انقلاب باشد. لذا با توجه به نوع نگاه رهبری انقلاب، شعارها، ایدئولوژی حاکم، زمینه تاریخی، نگاه شهودی و حضور عینی در این انقلاب، برداشت ما از جوهر انقلاب اسلامی به شرح زیر است:
اوّلاً انقلاب اسلامی به عنوان یک موضوع تمایز یافته و لایه بندی شده و برخوردار از نیروی ترکیبی تنها یک جوهر ندارد. برای مثال آب را در نظر بگیرید، آب یک موضوع تمایز یافته و لایه بندی شده است که علاوه بر برخورداری از دو عنصر اکسیژن و ئیدروژن، موجودیتی ترکیبی وراء جمع جبری این دو عنصر دارد که به هیچ وجه قابل تقلیل به این دو عنصر نیست. بنابراین با نگاه جزیی نگرانه و ذرّه ای نمی توان جوهر آب را خوب فهم کرد. برای مثال، شما اگر اکسیژن را روی آتش بریزید، آتش بیشتر می شود، ئیدروژن را روی آتش بریزید، آتش بیشتر می شود، اما اگر آب را روی آتش بریزید، آتش خاموش می شود که ناشی از خصلت ترکیبی آب است. بر این اساس، انقلاب اسلامی را نیز نباید به اجزایش تقلیل داد و نگاه جزئی نگرانه به آن داشت. نباید انقلاب را به کنشگران و افراد انقلابی تقلیل داد. هر چند افراد و کنشگران انقلابی بخشی از انقلاب اند، اما همه انقلاب نیستند. انقلاب نیز همانند موضوعات دیگر، لایه های متعدد و تودر تویی به لحاظ جوهری دارد.
نگارنده مبنایی ترین و عمیق ترین لایه جوهرین انقلاب اسلامی را در نگاهی خاص به عالم می بیند. در نگاهی که علاوه بر دیر آشنا بودن آن برای ایرانیان در آموزه های سلسله مراتبی اسلام و شیعه و تفاسیر فیلسوفان سرشناس از آن موج می زند. در نوعی معرفت هماهنگ و طولی از عالم، معرفتی که عالم را یکپارچه می بیند و بین ساحت های شناختی، ارزشی، احساسی و رفتاری، منطقاً و اصولاً تفکیکی قائل نمی شود. به طور خلاصه در نگاهی صدرایی بر پایه یک جهان بینی توحیدی یا یک کل گرایی وحدت گرا. بر پایه این نحوه نگرش، چیزی همه عالم را به یکدیگر پیوند می دهد. عنصری مشترک بین من انسانی و سایر موجودات، اعم از جماد، گیاه، حیوان و سایر انسان ها پیوند برقرار می کند. به نظر بنده این همان اندیشه اصالت الوجودی مرحوم ملاصدراست و منظور من نیز یک نوع نگاه صدرایی به عالم و آدم است. نگاهی که بین فلسفه و عرفان و شریعت پیوند برقرار می کند. مشاهده می کنیم که حضرت امام(ره) نیز در تفسیر سوره حمد همین نگاه صدرایی را دارند. ایشان در این تفسیر دعوای فلسفه، عرفا و فقها را بی اساس می دانند. به نظر بنده وجه تمایز ما از سایر نگاه ها به ویژه نگاه های غالب در همین نوع نگاه صدرایی است که بر پایه آن حتی می توانیم انقلابی علمی برپا کنیم کما این که بسیاری از فیلسوفان علم جدید نیز این روزها می کوشند تا نگاه های طولی را جایگزین نگاه های عرضی کنند. یکی از فیلسوفان جدید علم به نام پریگوژین می گوید، «باید به دنبال شنود شاعرانه از طبیعت بود»۴ که درست نقطه مقابل نگاه عرضی و مجمع الجزایره ای علم اثبات گرا است.
نگاه صدرایی اقتضائات خاص خود را داراست. اصولاً نگاه کل گرایی توحیدی به چه معناست؟ مفروضات و ملزومات آن کدام است؟ بر پایه این نگاه علاوه بر این که ریسمانی مشترک بین تمام موجودات وجود دارد، این موجودات به مثابه یک کل به هم پیوسته ماهیتی از اویی و به سوی اویی دارند. مفروض اصلی این دیدگاه باور به غایت، ذات و جوهر واصل و وجود ضروری برای هستی است. غایت گرایی، ذات گرایی و اصل گرایی در این دیدگاه سه وجه مرتبط با یکدیگرند. لازمه غایت گرایی، ذات گرایی و لازمه ذات گرایی، اصل گرایی در این عالم است. اصل زدایی در این عالم به معنای ذات زدایی و غایت زدایی است. با اصل زدایی، ریشه ذات و غایت انسان و هستی در کل می خشکد و از بین می رود و در نتیجه هر عملی مباح می شود. با مروری بر داستان اومانیسم و مدرنیسم به راحتی می توان متوجه این ذات زدایی و غایت زدایی شد. اومانیسم با زیر سؤال بردن اصل ضروری و حقیقه الحقایق، در واقع تکیه گاه ذات گرایی خود را از دست داد و در نتیجه به مرگ خودش انجامید. اومانیسم آمده بود تا به نام خرافه زدایی با خدا، متافیزیک، فرهنگ، سنت و جامعه وداع کند و خرد خودبنیاد را جایگزین کند. اما چگونه شد که با هیچ انگاری در یک مقطع از تاریخ و پسا مدرنیسم در مقطعی دیگر به سوگ خود نشست. آیا این انسان مردگی نتیجه منطقی آن خدا مردگی نبود؟ چگونه می توان بدون اصل گرایی و پشتوانه الهی دم از هرگونه ذات گرایی از جمله انسان گرایی زد. اگر خدا را از انسان گرفتید، در واقع انسانیت و جوهر انسانی را از انسان گرفته اید و او را ذبح کرده اید. پیوند بین خدا زدایی و انسان زدایی را هم به لحاظ منطقی و هم به لحاظ تاریخی می توان ردیابی کرد. چه نسبتی است بین اومانیسم و فاشیسم در تاریخ غرب، چه نسبتی است بین مدرنیسم و پسا مدرنیسم؟ این نسبت تنها یک نسبت تاریخی اجتماعی نیست، بلکه یک نسبت معرفتی و نظری نیز هست. وقتی آمدید تکیه گاه خود را از خود گرفتید، در واقع خود را از بین برده اید. به تعبیر یکی از پسامدرن ها «مدرنیسم خدا را کشت، ما انسان را هم کشتیم». سخن درستی است نتیجه منطقی آن خدا کشی، این انسان کشی است. این شالوده شکنی نتیجه آن خدا شکنی است.
اما نگاه صدرایی این شکاف ها و انقطاع ها را برنمی تابد. در این نگاه بین عرصه های شناختی، ارزشی، احساسی و رفتاری و نمادین شکافی علی الاصول نیست. نگاهی مبتنی بر «انا للّه و انا إلیه راجعون»، مبتنی بر «سبح للّه ما فی السموات والأرض» است. نگاه یکپارچه و کلّ گرا در قرآن کریم موج می زند. آن جا که می گوید امانت را به آسمانها و زمین ها دادیم، اما نپذیرفتند.۵ دنیا فکر می کند اینها فهم و شعور ندارند. یا در جایی دیگر خداوند در مورد حیوانات می گوید: امم امثالکم،۶ آنها امت هایی امثال شما هستند و در قیامت محشور می شوند. مولوی تعبیر زیبا و رسایی در این زمینه دارد:
| پیش پیغمبر جهان پر عشق و داد | پیش چشم دیگران مرده و جماد |
احساس من این است که اگر حضرت امام(ره) نگاه صدرایی نمی داشت، انقلاب پیروز نمی شد. به عبارت دیگر، اگر امام نگاه صدرایی نمی داشت، نمی توانست رهبری یک انقلاب صدرایی را عهده دار شود. فقط نباید در پیروزی انقلاب اسلامی به جایگاه مرجعیت تقلید و رهبری سیاسی امام بسنده کرد. تمام این ها مهم اند اما آن نگاه اهمیتی خاص دارد. بنابراین نگارنده نوع نگاه هماهنگ به خدا، انسان، طبیعت، جامعه، هستی، دنیا و آخرت را عمیق ترین لایه انقلاب اسلامی می داند.
اتفاقاً این نگاه در تاریخ ایران نیز سابقه داشته است، نگاهی نبوده است که دفعتاً از آسمان نازل شود و به ایران منتقل شود. در گذشته ایران نیز این نگاه بوده است، نوعی یکتاپرستی، نگاه سلسله مراتبی، تلفیق دین و سیاست، باور به آشتی ناپذیر بودن حق و باطل در فرهنگ وهویت ایرانی ریشه دار است. شما در فرهنگ اعراب این نگاه را نمی بینید و این پیشینه تاریخی یک استعداد و یک ظرفیت است. به هر حال باید این سؤال را پاسخ داد که چرا اعراب اهل تسنن در نبوت درجا می زنند، در صورتی که با توجه به نگاه طبیعی و منطقی سلسله مراتبی، نبوت نمی تواند خاتمه کار باشد. باید در امامت و ولایت تداوم داشته باشد. اما این استمرار نظری با یک پیشینه و یک استعداد تاریخی هم جهت زودتر به نتیجه می رسد و نمود عینی پیدا می کند، چون با هویت تاریخی یک قوم پیوند می خورد. به هر حال ما این استعداد تاریخی را داشته ایم و طبعاً این سطح از جوهر انقلاب اسلامی بی ارتباط با ظرفیت های تاریخی ما نیست.
لایه دوم، متأثر از لایه اول و برخاسته از آن، یعنی اسلام خواهی و شیعی گرایی ما است. به عبارت دیگر نگاه سلسله مراتبی مبتنی بر کل گرایی توحیدی ما را به شیعه می رساند. ادعای من این نیست که ایرانی شیعه را جعل و خلق کرده است، اما این استعداد را داشته که شیعه را بشناسد، انتخاب کند و به بارور شدن آن کمک کند. بنابراین، اگر قصد ما از فهم انقلاب اسلامی ارائه معیاری برای داوری جمهوری اسلامی است، این معیار را باید در آن نگاه صدرایی، در وهله اول، و در آموزه های اسلام و شیعه، در وهله دوم، جستجو کنیم. طبعاً جمهوری اسلامی مادامی مورد قبول است که با آن جهان بینی و با آن اسلام گرایی و شیعه خواهی ما بخواند. البته این که جهت گیری و فلسفه سیاسی اجتماعی و احکام و آموزه های فردی و اجتماعی شیعه متناظر با شرایط مختلف و تغییر اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و در کل نسبت آن با جامعه چیست، نیازمند تحقیقی مستقل و جامع است که ضمن آشکار کردن کارهای انجام شده و قوت ها و ضعف ها در این زمینه، بتوان گامی در تبیین بیشتر این مسأله برداشت.
لایه سوم این جوهر و این انقلاب، لایه ای است که در انقلاب اسلامی و در حین تظاهرات انقلاب اسلامی در قالب شعارهای «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» تبلور کرد. غالباً انقلاب اسلامی را به این سه شعار تقلیل می دهند که خطایی آشکار است. در ضمن هر چه به لایه های رویین نزدیک تر می شویم تبیین اجتماعی تر و انضمامی تر آن ضروری تر می شود، چون با عوامل و شرایط تاریخی نزدیک به بروز حادثه ای به نام انقلاب اسلامی عجین تر می شود. شعار استقلال بیانگر وابستگی سده اخیر به قدرت های بیگانه و مقابله با نفوذ و سلطه قدرت های سرمایه داری و در مقطع انقلاب اسلامی رهایی از سلطه و استکبار آمریکایی است. آزادی در دو سطح جمعی و فردی معرف حساسیت در برابر استبداد داخلی و شیوه اداره مملکت است. اگر در هر دو شعار استقلال و آزادی نوعی نگاه سلبی و وجه «از چه» (رهایی از چیزی) نهفته است در شعار جمهوری اسلامی وجه ایجابی و اثباتی نمودی بارز دارد. نشان می دهد که مردم ایران به خوبی می دانستند که چه چیزی می خواهند. آنان به دنبال آمیزه ای از جمهوریت و اسلامیت بودند که این روزها در قالب مفهوم مردم سالاری دینی نیز تعریف می شود. در «جمهوری» شکل و قالب حکومت و مؤلفه های مقبولیت تعریف می شود که حاصل تجربه تاریخی، به ویژه سده اخیر است و در مفهوم «اسلامی» جهت و محتوای این جمهوری مشخص می شود که حاصل هویت تاریخی و دینی مردم است. در واقع اگر در این جا، جمهوریت نیز واجد ارزش می شود، این ارزش را از محتوا و جهت خود می گیرد که ناظر به اسلامیت نظام باشد. در جمهوری اسلامی بر خلاف مفهوم پارادوکسیکال دموکراسی، شکل و محتوا خلط نمی شود. به هر حال، در پس این لایه، جریان، فرهنگ و هویت دیگر و خودآگاهی خاصی است که به آن اشاره شد.
لایه چهارم نیز قانون اساسی است. در خود قانون اساسی نیز ارکان رکینی داریم که بر سایر اصول سایه افکنده است. به گونه ای که می توان لایه های زیرین انقلاب اسلامی را از قانون اساسی نیز به دست آورد. این ارکان ریشه در همان نگاه زیرین دارد و اگر بدون توجه به آن نگاه زیرین و ارکان رکین برخاسته از آن به قانون اساسی بنگریم، نمی توانیم معیار مناسب نقد در جمهوری اسلامی را به دست آوریم. البته سؤال های دیگری نیز در خصوص پیروزی انقلاب اسلامی، از جمله شرایط و سازکارهای پیروزی انقلاب، شیوه برقراری ارتباطات و بسیج مردمی وجود دارد که یکی از این سؤال ها اهمیتی فوق العاده دارد. چرا انقلاب اسلامی در آن شرایط خاص تاریخی پیروز شد؟ در پاسخ به این سؤال می توان یکسری شرایط بیرونی مربوط به فضای ملی و یکسری شرایط بیرونی مربوط به نظام جهانی را ذکر کرد.
دانستیم که جوهر فوق الذکر بوده، ریشه های تاریخی هم داشته است، ظرفیتش هم در فرهنگ ایرانی بوده است، اما اینها به عنوان آن عامل علّی تلقی می شوند، لکن برای تبدیل شدن به حادثه ای اجتماعی سیاسی نیاز به عوامل بیرونی هم هست. اشاره شد که باید ترکیبی صورت گیرد تا حادثه ای خلق شود. برای مثال، بی عدالتی، فقر، ظلم، وابسته بودن به بیگانگان، همه می توانند عوامل اعدادی و انضمامی باشند که در ترکیب با عوامل علّی می توانند در بروز انقلاب اسلامی نقش آفرین باشند. در این جا ما می توانیم از نظریه های موجود غربی نیز استفاده کنیم. یعنی در فهم شرایط بیرونی می توان از این نظریه ها استفاده کرد، اما یک سؤال اساسی دارم: آیا انقلاب اسلامی باید صرفاً در فضای ملّی ما تحلیل شود و اگر به عوامل بیرونی هم توجه می شود تنها از باب توجه به شرایط داخلی ایران باشد؟ آیا انقلاب یک بُرد جهانی نداشت، یک پیام جهانی نداشت؟! اندیشمندانی در غرب متوجه این پیام تاریخی و جهانی شدند. ما هم تا مقطعی از تاریخ انقلاب اسلامی عنایت به این پیام جهانی داشتیم، اما از مقطعی آن را تا حدودی فراموش کردیم.
انقلاب اسلامی یک رنسانس دیگر است، دنیا را هدف قرار داده است، اما ما از روی غفلت حتی اگر به مسائل بیرونی نیز توجه می کنیم صرفاً از باب مسائل داخلی کشور است. نه این که آمده باشد تا پیام جدیدی برای بشر داشته باشد. یکی از اندیشمندانی که چند صباحی به ایران آمد و یکی از شرایط مناسب روش شناسی یعنی نگاهی از نزدیک و شهودی را داشت، میشل فوکو نام داشت. «روحی تازه در کالبد بی روح جهان» عنوانی است که نویسندگان کتاب «ایران: انقلاب به نام خدا» به مصاحبه خود با فوکو درباره انقلاب اسلامی ایران می دهند.۷ به هر حال در جهانی که خدا در ساحت خردورزی مرده است و معنویت در ساحت روابط اجتماعی رخت بربسته است، این انقلاب می آید تا خدا را احیاء کند، می آید تا معنویت را در ساحت روابط اجتماعی زنده کند. نه این که اهداف دیگری را نیز دنبال نمی کند. همین که شما گفتید، یک لایه انقلاب اسلامی آموزه های شیعه است، پای عدالت را به میان کشیدید. شیعه با عدالت پیوند خورده است و تجسم یافته عینی عدالت شیعه نیز حضرت امیر علیه السلام است. عدالت با حضرت امیر عجین است و چه زیبا گفته اند که حضرت امیر شهید عدالت است و اصولاً عدالت با نام او زیبا و معنا می شود. بنابراین تحقق عدالت شیعی در ابعاد فردی و اجتماعی از اهداف و طبعاً ملاک های داوری جمهوری اسلامی است. به هر حال، منکر عوامل بیرونی نیستیم. یعنی این گونه نیست که می خواهیم بگوییم تنها عوامل فرهنگی، فکری، معرفتی و انتزاعی را داریم و توجه به عوامل بیرونی نداریم. خیر! اصولاً نوع نگاه ما، نگاه دیگری است. در نگاه ما جوهر، به ویژه در سطح کل گرایی توحیدی و شیعه برخاسته از این کل گرایی، به دنبال نمود و تحقق بیرونی خود است. به عبارت دیگر نسبت به پیوند و ترکیبش با عوامل بیرونی برخوردی انفعالی ندارد. برای تبدیل به حادثه ای که توان ایجادش را دارد، فعال است و می کوشد تا در تمام لایه های شناختی، ارزشی، احساسی، رفتاری و نمادین مردم تجلی داشته باشد و البته در این تجلی، در لایه های زیرین که اهمیتی بیشتر دارد نیز توفیقات بیشتری داشته است. به دلیل همین کل گرایی توحیدی و آموزه های سلسله مراتبی منتج به شیعه است که ما اصولاً در شیعه ثنویت نداریم. اصلاً دنیا و آخرت را جدا کردن یعنی چه؟ این که می گویند دین برای آخرت است را متوجه نمی شوم. حتی اگر دین برای آخرت هم باشد باید برای دنیا حرف داشته باشد تا در نتیجه برای آخرت موثر باشد. این که می گویند دین مختص حیات خصوصی و فردی است، یعنی چه؟ چگونه می توان در عرصه خصوصی، مؤمن و معتقد بود اما در عرصه اجتماعی و عمومی ایمان خود را در خانه و عرصه خصوصی جا گذاشت و وارد عرصه اجتماعی به اصطلاح سکولار شد؟! مگر می توان حیات فردی و حیات اجتماعی را دو ساحت مجزا و غیر مرتبط دانست؟ این شکاف ها به هیچ وجه قابل دفاع نیست، نه منطقاً و نه عملاً و اگر شکافی می بینید به دلیل این است که یا ایمان مستحکمی در کار نیست یا ترس و مصلحت و اغوا عامل این شکاف است.
به هر حال عطف به این بُرد جهانی انقلاب اسلامی است که دغدغه های امام(ره) در این زمینه جلوه ای تازه و حیاتی و البته مغفول در سال های اخیر می یابد. ایشان می فرمایند: «امروز جهان تشنه فرهنگ اسلام ناب محمّدی صلی الله علیه و آله است و مسلمانان در یک تشکیلات بزرگ اسلامی رونق و زرق و برق کاخ های سفید و سرخ را از بین خواهند برد».۸ در جایی دیگر می فرمایند: «باید بدون توجه به غرب حیله گر و شرق متجاوز فارغ از دیپلماسی حاکم بر جهان در صدد تحقق فقه عملی اسلامی برآییم».۹ حضرت امام(ره) در ادامه وظیفه ای خطیر را بر دوش حوزه ها و روحانیان می گذارند که بعدها به آن بیشتر خواهم پرداخت: «حوزه ها و روحانیت باید نبض تفکر و نیاز آینده جامعه را همیشه در دست خود داشته باشند و همواره چند قدم از حوادث جلوتر و جویای عکس العمل مناسب باشند. چه بسا شیوه رایج اداره امور در سال های آینده تغییر کند و جوامع بشری [دقت کنید نفرمودند جوامع اسلامی] برای حل مشکلات خود به مسائل جدید اسلام نیاز پیدا کنند. علمای بزرگوار اسلام از هم اکنون باید برای این موضوع فکر کنند.»۱۰ این که تا چه اندازه فکر کرده اند و برنامه دارند، بحثی دیگر است که از نقدهای من است و در جایی به آن خواهم پرداخت. ضرورت نقد
چرا باید نقد کرد؟ به عبارت دیگر ضرورت ساختاری نقد در چه عواملی نهفته است؟ چرا باید در جامعه و کشور نقد باشد؟ به نظر نگارنده این ضرورت را می توان در هفت عامل دسته بندی کرد:
۱. تبدیل نهضت به نظام: اولین ضرورت نقد همان داستان همیشگی تبدیل نهضت به نظام است. این که هرگاه نهضت و جوش و خروشی به استقرار یک نظام بیانجامد، بسیاری از انگیزه ها تغییر می کند. فرصتها و دسترسی های جدید خلق می شوند. به طور طبیعی کنشگران انقلابی در دستیابی به این فرصت ها و دسترسی ها نسبت به دیگران فضل تقدمی دارند و به تدریج متناسب با جایگاه خود واجد خرده فرهنگی می شوند که تعیین کننده نوع نگاه، ارزش ها، الگوهای رفتاری، نمادها و حتی حرکات و اداهای رفتاری است که می تواند متناسب با ساختار تاریخی اجتماعی جامعه در جهت تحکیم و تثبیت منافع و ارزش های گروهی آنها مورد استفاده قرار گیرد. در برخی جوامع از جمله خاورمیانه و ایران به دلیل ساخت سیاسی، استراتژی تمرکزگرا، اقتصاد نفتی و ساخت رانتی در پَس موقعیت قدرت دولتی، دسترسی های اقتصادی، فرهنگی و سیاسی زیادی نهفته است که ضرورت نقد را دو چندان می کند. در ایران رابطه ای ساختاری وجود دارد به نام رابطه قدرت ثروت و این ثروت و سرمایه نیز صرفاً سرمایه اقتصادی نیست، بلکه سرمایه سیاسی و فرهنگی نیز مورد نظر است. تنها کسانی که ورودی در این رابطه ساختاری داشته باشند می توانند به این سرمایه های متنوع به سهولت دست یابند و این یکی از مشکلات ساختاری جامعه ما است. نباید نگاهی فردی و منفرد به سوء استفاده ها داشت. باید بین عامل و ساختار تفاوت قائل شد. ساختار را نمی توان تنها با تغییر عامل ها تغییر داد. موقعیت های ساختاری را تنها با تحول ساختاری می توان تغییر داد. برای نمونه مقایسه کنید رابطه موجری مستأجری را با موجران و مستأجران. الزاماً این رابطه با تغییر موجران و مستأجران دگرگون نمی شود. آنچه در ادبیات اقتصادِ سیاسی به نام رانت معروف است ناظر به همین رابطه ساختاری است. کنشگران قدرت دولتی این فرصت را دارند که به انحای مختلف از این موقعیت های ساختاری، قانونی و غیر قانونی، در قالب امتیازها، موافقت های اصولی، فعالیت در شرکت های تجاری و اقتصادی و امثال ذلک بهره مند شوند.
۲. اغوا: اغوا شکلی از اعمال قدرت است که اعمال شونده قدرت از اعمال کننده قدرت بی اطلاع است و معمولاً این اعمال قدرت از طریق فرایند جامعه پذیری و نهادهای فرهنگی و آموزشی صورت می گیرد. در فرایند اغوا، شرط عدم رضایت و ستیز قابل مشاهده نیز در تعریف اعمال قدرت منتفی می شود. یعنی اعمال کننده از طریق ابزارها و رسانه هایی که در اختیار دارد، آحاد جامعه را از منافع واقعی خود منحرف کرده و در جهت منافع کاذب و غیر واقعی آنها و در راستای منافع خود راضی نگه داشته و شستشوی مغزی می دهند. در این فرایند، افراد و اقشار مختلف اجتماعی در مجموع دل مشغول مسائلی می شوند که در مجموع برای منافع گروه های قدرت بی ضرر است.۱۱ طبعاً این وظیفه گروه های نقاد خارج از قدرت دولتی است تا بر پایه نگاه جوهری و ساختاری به انسان و بر اساس ملاک های درون گفتمانی نقد افشاگر این روابط، فرایندها و شبکه های اغوایی و القایی قدرت باشند.
۳. مصلحت سنجی های کاذب: مراد از مصلحت سنجی های کاذب، تدابیر و چاره اندیشی های حکومتی است که ظاهراً به نام مصلحت اتخاذ می شود اما یا قواعد مصلحت اندیشی و مصلحت سنجی را رعایت نکرده است و روشمند نیست و یا در جهت تثبیت منافع گروه حاکم است. این دسته از مصلح
همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیفها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبتنام کنید.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری