اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نقش آفرینی عشق در نظام هستی از نگاه امام خمینی (ره)
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 68
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل نقش آفرینی عشق در نظام هستی از نگاه امام خمینی (ره)؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل نقش آفرینی عشق در نظام هستی از نگاه امام خمینی (ره) انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل نقش آفرینی عشق در نظام هستی از نگاه امام خمینی (ره):
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل نقش آفرینی عشق در نظام هستی از نگاه امام خمینی (ره) آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل نقش آفرینی عشق در نظام هستی از نگاه امام خمینی (ره) با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل نقش آفرینی عشق در نظام هستی از نگاه امام خمینی (ره) از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل نقش آفرینی عشق در نظام هستی از نگاه امام خمینی (ره)، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نقش آفرینی عشق در نظام هستی از نگاه امام خمینی (ره) :
چکیده: ردپای مقوله عشق و محبت به وضوح در سطر سطر متون عرفانی ما مشاهده می شود تا آنجا که می توان ادعا نمود موضوع این مقال از پرمحمول ترین موضوعات تاریخ ادب و عرفان است و به اعتقاد نگارنده از محوری ترین موضوعات عرفانی است که هم «قوس نزول » با او آغاز می گردد و آسمان هستی ستاره باران می شود و هم در «قوس صعود» زمینه تکامل انسان را فراهم می سازد و او را از عالم کثرت به وحدت رهنمون می شود.
در این نگاه محب به واسطه مظهریت اسم محب، انسان کاملی است که در کتاب تکوین یا تشریع همراه و همدوش است. برای بیان نظریات فوق ابتدا تعریف کوتاهی از عشق و محبت از دیدگاه عرفا داده شده و سپس در آثار و تالیفات عرفانی امام خمینی به تبیین جایگاه این حقیقت پرداخته شده است.
مقدمه
با آنکه درباره عشق و محبت، ترادف یا تباین آن سخن بسیار رفته است و برخی از دانشمندان و متفکران کوشیده اند به سبک و سلیقه خود به توصیف و تبیین آن بپردازند; اما جالب این است که اکثر آنان اتفاق نظر دارند که حقیقت عشق قابل تعریف نیست. زیرا نمی توان آن را تحت مقوله ای از مقولات درآورد و برای آن جنس و فصلی در نظر گرفت. از این نظر عشق به شکل منطقی قابل تعریف حقیقی نخواهد بود. بلکه تعریف عشق به طور شرح الاسم و به اظهر الخواص است. به گفته ابن عربی «الحب ذوقی و لاتدری حقیقته » ، زیرا حب حقیقتی است که «من ذاق عرف » [۱۴۱۸ ج ۲: ۳۱۵] پس فقط می توان به توصیف محبت پرداخت و بر مبنای ذوق و دریافت شخصی خود از آن سخن گفت. بدین ترتیب پاسخ اهل نظر به سؤال درباره چیستی محبت مختلف خواهد بود و این اختلاف به مراتب درک و دریافت پاسخ دهنده برمی گردد. دیلمی در عطف الالف در این باره می نویسد: «جواب متفاوت عرفا، به دلیل تفاوت سائلین و اختلاف درجات فهم آنان است. » وی برای تبیین ریشه محبت از اقوال برخی از بزرگان استفاده می کند که به ذکر دو نمونه آن بسنده می کنیم:
۱. حب از حب گرفته شده است و آن جمع حبه است و حبه القلب (۲) [سهروردی: ۱۳۶۶، ۱۵] آن چیزی است که قلب به آن قوام دارد [دیلمی: ۱۴; قشیری: ۵۵۸].
۲. ممکن است حب ماخوذ از حب (به کسر حاء) باشد و منظور بذرهای گیاهان صحرایی است. حب، حب نامیده می شود; زیرا مغز و هسته حیات است [دیلمی: ۱۷].
او محبت را حقیقتی نورانی می داند و به نحوه اتصال آن، با عوالم عقل و روح و جسم می پردازد و در نهایت آن را زینت محب و صفت محبوب ذکر می کند[ دیلمی: ۳۵] و از قول ذوالنون می گوید که اصل محبت، الفت و اصل عشق، معرفت است [دیلمی: ۳۲].
دیلمی در همین کتاب از قول مکی در پاسخ به سؤال درباره «اصل محبت » می گوید: محبت چیزی است که به علت لطافت معنا در قلب وارد می شود و این لطافت از جانب محبوب به او تعلق می گیرد و اولین نسبتی که از محبت در قلب آشکار می شود سه معنا دارد که عبارت است از: استمرار یاد محبوب، آرزوی ملاقات معبود و شادمانی به هنگام یاد او.
در بحث محبت نکته مهم دیگری قابل توجه و تامل است و آن اینکه در جریان محبت، آنچه اصل است دوستی حق است که مقدم بر همه دوستیهاست زیرا در ابتدا حق بنده را به دوستی می گیرد. «نخست محبت خود را اثبات کرد و آنگاه محبت بندگان، تا بدانی که تا الله بنده را به دوست نگیرد بنده به دوست نبود» .
نجم الدین رازی، راز این مطلب را در شرح آیه «یحبهم و یحبونه » آشکار می سازد. گوید: «اگر یحبهم سابق نبودی بر یحبونه هیچ کس زهره نداشتی که لاف محبت زدی » . در واقع «یحبونه » بر «یحبهم » ایستاده است و وجود و قوامش به اوست. پس یحبهم صفت قدم است و سابق بر یحبونه، بدین جهت طبیعی است که عارف بگوید: «پنداشتم که من او را دوست می دارم، چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود» گفتم:
سر و جان خود به کارت کردم
هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی
این من بودم که بی قرارت کردم
[ منسوب به ابو سعید ابوالخیر]
یا پنداشتم که «من او را می خواهم خود او اول مرا خواسته بود» . بر این اساس در سیر نزول یحبهم (محبت حق به خلق) خدا محب است و انسان (روح) محبوب و در سیر صعود یحبونه (محبت خلق به خالق) خدا محبوب است و انسان محب و در حقیقت محبت از جانب خدا آغاز می شود.
عین القضاه عارف همدانی دلیل «احسن القصص » بودن سوره یوسف را تبیین قصه «یحبهم و یحبونه » می داند: «ای دوست دانی چرا قصه یوسف احسن القصص شد؟ چون اول سوره اشارت به بدایت راه خداست و آخر سوره اشارت به نهایت راه خدای تعالی » . «ای دوست احسن القصص قصه یحبهم و یحبونه است » و در جای دیگر می نویسد: «از جلال ازل بشنو که احسن القصص است قصه عشق » .
فیض کاشانی محبت را رابطه ای دو سویه برمی شمرد و می نویسد:
حقیقت محبت، رابطه ای اتحادی است که محب را با محبوب متحد و یگانه می سازد. جذبه ای است از جذبات محبوب که محب را به سوی خویش فرامی خواند به مقدار جذبه ای که او را به خود می کشاند از وجود محب چیزی محو و نابود می سازد. پس میان جذبه محبوب و فنای محب رابطه ای است مستقیم که اول بار از وجود محب صفاتش را قبض می کند، سپس ذات او را به قبضه قدرت خویش از او می رباید و ذاتی که شایستگی اتصاف به صفات خویش را دارد بدو ارزانی می دارد. (۳) [۴۰۶]
دیلمی درباره عشق می نویسد که گرچه عشق غلیان حب و غایت مقامات محبت است اما عشق و محبت دو لفظ است برای معنای واحد «هما اسمان لمعنی واحد» [۶]. آنگاه از اقوال ادبا و حکما و متکلمین و شیوخ صوفیه مدد می گیرد که نمونه هایی از آنها را ذکر می کنیم.
الف. به شمشیر عشق گفته می شود و عاشق، عاشق نامیده می شود زیرا حب و عشق با عاشق همان کاری می کند که شمشیر[دیلمی: ۱۸].
ب. عشق از عشق گرفته شده و عشق بالاترین نقطه کوه است.
حسین بن منصور حلاج در مورد عشق نکته بدیع و جدید دیگری را ذکر می کند که به گفته دیلمی تا زمان او بی سابقه بوده است. او عشق را نخستین شعله نور وجود می داند که منزه از ماهیت و انیت است و به ذات خویش ملتهب و فروزان و به هر رنگی درمی آید و به هر صفتی ظهور پیدا می کند و صفات از پرتو نور او فروغ می گیرند و این حقیقت را ازلی و ابدی می داند که سرچشمه اش ذات الهی است. (۴)
شیخ الرئیس عشق را علت وجود همه موجودات برمی شمرد و اعتقاد دارد موهبتی است که اختصاص به انسان ندارد و همه موجودات به نحوی از آن برخوردارند [۳۷۵].
ابن عربی در فصوص الحکم در فص هارونی [۱۹۴] به نکته لطیف و بلندی توجه می دهد و با صراحت می گوید: عظیمترین معبودها «هوی » است زیرا معبود بالذات است و چنین می سراید:
و حق الهوی ان الهوی سبب الهوی
و لولا الهوی فی القلب ما عبدا الهوی
قسم به عشق که عشق علت عشق است و اگر چنین عشقی نبود دلبستگی به آن هم نبود. سپس در فتوحات به مطلبی اشاره می کند که هوی را در عالم مکاشفه دیده است که بر تخت فرمانروایی تکیه زده است و آنگاه اشاره می کند که محبوبی عظیمتر از او در عالم هستی ندیده است. «فشاهدت الهوی فی بعض المکاشفات ظاهرا بالوهیته قاعدا علی عرشه و جمیع عبدته حافین علیه و اقبضن عنده و ما شاهدت معبودا فی الصور الکونیه اعظم منه » .
و در جای دیگر از فتوحات [۱۴۱۸ ج ۲: ۳۱۶] نیز می گوید:
انا محبوب الهوی لو تعلموا
والهوی محبوبنا لو تفهموا
من محبوب عشقم ای کاش می دانستید
و عشق محبوب ماست ای کاش می فهمیدید
صدرالدین شیرازی نیز عشق و محبت را دو کلمه مترادف می داند و می گوید در عرف خاص، عشق با حب مترادف است و آن متعلق فرد ذی شعوری است به جمیل من حیث هو هو جمیل، اگرچه در عرف عام تعلق خاصی است[ ۱۳۱۶ ج ۷: ۱۴۹].
وی عشق را حقیقتی ساری در کلیه موجودات می داند و به نظر او هیچ موجودی نیست که از پرتو عشق بی بهره باشد [۱۳۱۶ ج ۷: ۱۴۸].
جناب آشتیانی، در مقدمه مصباح الهدایه آورده است که حقیقت مطلقه وجود، همان قیقت حب و عشق است که در صورت ظاهری و لباس مظهری به صورت بسائط عنصریه تنزل نموده است [خمینی ۱۳۷۲: ۱۸].
اما علی رغم غیرقابل شناخت بودن عشق، از معجزه آفرینی این موهبت الهی نمی توان سخن نگفت. عشق و محبت کیمیایی است که از انسان خاکی، موجودی افلاکی می سازد. اکسیری است که برتری و تعالی انسان را بر سایر موجودات محقق می کند. حقیقتی است که در وجود انسان به طور فطری قرار داده شده و به واسطه این عطیه الهی از فرشتگان اعلی علیین پیشی می گیرد و آیینه حق نما می شود و انسان با پذیرش عشق، امانتدار حضرت حق می گردد و آیینه تمام نمای تجلیات جمال مطلق می شود، با فطرت عاشق خویش شایسته طواف کوی یار گردیده و توجه و عنایت حضرت معشوق را به خود جلب می کند. جذب و کششی است که انسانیت انسان مدیون آن است، واسطه پیوند و ارتباط میان انسان مقید با خالق مطلق است و مایه اشتیاق آن مطلق به مقید است. عشق، عامل انطباق عالم درون با عالم بیرون است و از آنجا که عالم بیرون پیوسته در حرکت و پویایی است عشق در انسان این همگونی را حاصل می کند.
عشق و محبت در نگاه امام خمینی
اگرچه حضرت امام با دیگر بزرگان عرفان در این امر هم عقیده اند که محبت قابل تعریف نیست و «حدی » فراهم آمده از جنس و فصل ندارد اما در جای جای کتب و رسایل عرفانی ایشان به توصیفهایی برخورد می کنیم که باید آن را تعریف به خواص و آثار محبت نامید و درگذری کوتاه به این تالیفات، شاید بتوان فهرستی از توصیفات محبت را به صورت زیر ارائه داد.
۱) محبت صفت ذاتی خداست و همان طور که ذات حق ناشناختنی است صفات او بخصوص صفات ذاتی هرگز شناخته نخواهد شد پس حقیقت محبت شناختنی نیست.
۲) عشق دریافتی ذوقی و وجدانی است که درک آن به «چشیدن و رسیدن » است و رسیدن به معنای فنای فی الله و بقای بالله است. یعنی محب در اوج معرفتی است که اهل عرفان آن را به حق الیقین (۵) تعبیر می کنند و به آهن تفتیده ای می ماند که ویژگیهای آتش را ظهور بخشیده است امام در این باره می نویسند: حقیقت عشق آتشی است که از دل عاشق سرمی زند و رفته رفته آن به ظاهر و باطن او سرایت می کند و سراپای عاشق را فرامی گیرد و «از کوزه همان برون تراود که در اوست » از چنین انسانی که مجذوب مقام احدیت و عاشق جمال صمدیت است هرچه سرزند، از عشق به حضرت حق حکایت دارد [خمینی ۱۳۷۶: ۱۱] و استشهاد قرآنی آن آیه شریفه «التی تطلع علی الافئده » است که این آتش همان شعله عشق است.
۳) عشق حقیقتی ازلی و ابدی است و از صفات خدا، خلق و انسان است. به همین دلیل عامل پیوند جهان هستی به خداست و تکیه گاه شریعت و هدایت انبیا و اولیا بر عقل است و امام نیز به عقل از این دیدگاه، به دیده احترام می نگرند و در آثار خود عقل را ملاک تکلیف و مسئولیت می دانند و کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل ایشان سند عنایت به این امر است. دراین باره می نویسند عقل محبوبترین موجود نزد خداست (۶) [خمینی ۱۳۷۲: ۱۵۹] زیرا خداوند به عزت و جلالش سوگند یاد کرده که آفریده ای محبوبتر از عقل ندارد، اما تصریح می کنند که عقل مظهر علم حضرت حق است که در مرتبه حقیقتش عالم است و ظهور آن در موجودات به اندازه استعداد آنهاست که در حضرت علمیه با واسطه حب ذاتی تقدیر شده است، حبی که اگر وجود نداشت هیچ موجودی از موجودات پا به عرصه ظهور نمی گذاشت و به هیچ کمالی از کمالاتش نمی رسید. (۷) [خمینی ۱۳۷۲: ۱۶۰; ابن عربی ۱۴۰۰ فص موسوی: ۲۰۳].
بدین ترتیب شاید بتوان گفت تقابل و تنازع دیرینه ای که در ادبیات عارفانه ما میان عقل – که محصولش فکر – و عشق – که محصول قلب است – وجود داشته فقط ساخته ناظرینی است که از بیرون به این دو می نگریستند وگرنه هرگز عقل سلیم، خود را با عشق روی در رو نمی بیند و حد و حدود خود را به خوبی می شناسد و آنجا که به ناتوانی خود در کشف برخی از حقایق اعتراف می کند و آن ساحت را مناطق ممنوعه می نامد، عشق مقتدرانه از سیطره و حاکمیت خود بر نظام هستی سخن می گوید و حتی کشفیات و یافته های عقل را بستر دستیابی خود به حقایق می شناسد.
امام نیز تصریح می کنند که هیچ گونه مغایرتی میان براهین عقلی و تجربه های ذوقی نیست هرچند روش عرفا شیوه ای والاتر و بالاتر از عقل است ولی مخالفتی با عقل صریح و برهان فصیح ندارد. حاشا که مشاهدات ذوقی مخالف با برهان باشد و براهین عقلی برخلاف شهود اصحاب عرفان اقامه شود فقط نگاه فیلسوف به جهان، نگاه کثرت است و نگاه عارف، نظر بر وحدت دارد [خمینی ۱۳۷۲: ۱۴۶] و این وحدت بینی است که ابعاد سه گانه تثلیث را به توحید بدل می کند و مجال عاشق بینی و معشوق نگری را از میان می برد و به اتحاد عاشق و معشوق می انجامد.
۴) امام مقام «اطلاق عشق » را به دریایی بیکران و صحرایی بی پایان همانند می کنند که البته این تشبیه مورد پسند همه اهل ذوق و معرفت است و امام در اشعار خود چنین می سرایند:
عشق روی تو در این بادیه افکند مرا
چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست
[خمینی ۱۳۷۴: ۶۷]
وادی عشق از منظر امام، وادی سرگشتگی و حیرت است که ملکیان و ملکوتیان در پیچ و خم آن حیرانند:
وه چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق
آدم و جن و ملک مانده به پیچ و خم عشق
عرشیان ناله و فریادکنان در ره یار
قدسیان بر سر و بر سینه زنان از غم عشق
[خمینی ۱۳۷۴: ۱۳۴]
و حافظ عین این تعبیر را در غزل مشهور و دلنشین خود چنین آورده است:
راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کاین شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
[حافظ ۱۳۷۵: غزل ۵۶]
آری راه عشق، راهی پرخوف و خطر است که نثار و ایثار می طلبد ابتلائات و آزمایشهای گوناگون دارد. گذشتن از فراز و نشیبهای فراوان می طلبد و به مقصد رسیدن را دشوار می نماید و به گفته مولوی:
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد هر که بیرونی بود
نی حدیث عشق پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
[مولوی نی نامه: ۱۳]
امام نیز می سرایند:
من از آغاز که روی تو بدیدم گفتم
در پی طلعت این حوروش انجامم نیست
[خمینی ۱۳۷۴: ۶۸]
گفته بودی که ره عشق ره پرخطری است
عاشقم من که ره پر خطری می جویم
[خمینی ۱۳۷۴: ۱۶۹]
حافظ نیز در نخستین غزل خود با تصویر و تابلوهای زیبا به دشواری این راه تصریح می کند:
به بوی نافه ای کآخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
[حافظ غزل ۱]
یا…
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
[حافظ غزل ۱۷]
کار این دشواری به آنجا می رسد که چنین رهیافتگانی، دیگران را از افتادن به این وادی منع می کنند و می سرایند:
ز راه میکده یاران عنان بگردانید
چرا که حافظ از این راه رفت و مفلس شد
[حافظ غزل ۱۶۷]
این خوف و خطر در عشق به آنجا می رسد که بزرگان ادب و عرفان در مقایسه دو پهلوان این میدان یعنی مولوی و حافظ به بحث نشسته اند که کدام یک از این دو در معرفت عشق قوی ترند. آیا مولوی که عشق را سرکش و خونی آن هم از اولین گام دانسته است، عشق را بهتر شناخته است یا حافظی که آسان نمایی را در آغاز و دیریابی و دشواری آن را در انجام یادآور شده است. در مقایسه این ابیات «عشق از اول سرکش و خونی بود… » یا:
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد
[حافظ غزل ۱۲۰]
و یا:
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
[حافظ غزل ۱]
گفته اند، مولوی عشق شناس تر است زیرا از همان نخست عشق را خونریز و راه آن را پرخوف و خطر شمرده است ولی نکته سنجان ادب و عرفان بر این باورند که دیریابی محبت از دیدگاه حافظ قوی تر و معرفت او به این وادی بیشتر است و حال می گوییم آیا اساسا آسان نمایی، خود بهترین دلیل بر خطرناکی راه نیست و آیا خطر از آنجا شروع نمی شود که تصور سهولت، انسان را به امواج سهمگین می افکند که رهایی از دل این امواج خروشان آسان نیست.
۵) عشق در معنای الهی اش هم سبب ایجاد و هم عامل ابقاست، هم مصداق رحمت رحمانیه و هم فرد اکمل رحمت رحیمیه است: هستی همه هستها به موجب «احببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف » مدیون محبت است و تکامل و تعالی و به فعلیت رسیدن قابلیتها نیز مرهون این لطف و عنایت الهی است و آیا «قاعده لطف » علم کلام صورت تنزل یافته این کلمه عالی عرفان نیست؟ بهتر این است که دنیای ترفع خویش را به این تنزل بدل نکنیم و به عالم اندیشه امام بازگردیم: «محبت و اشتیاق و عشق براق معراج و رفرف وصول است. » [ خمینی ۱۳۷۷: ۷۶; خمینی ۱۳۷۵: ۱۳۷].
۶) عشق حقیقت جلالی، جمالی، تنزیهی و تشبیهی است که هم غیرسوز است و هم کمال آفرین، هم به تنزیه و «تخلیه » می پردازد و هم تطهیر و «تحلیه » دارد، هم «لیذهب عنکم الرجس » است و هم «یطهرکم تطهیرا» . عاشقان خدا از همه رذایل پیراسته و به تمام فضایل آراسته اند. از نگاه امام وادی عشق، جایگاه مقدسان و مخلصان است و شرط گام نهادن در این وادی، خالص شدن و دل کندن از محبوبهای مقید می باشد و بهترین هدایتگر برای رساندن انسان به تعالی و تکامل، تن سپردن به شعله های آتشین عشق است و با «جذوه نار عشق » بیرون آمدن از دنیای تاریک طبیعت و گسستن زنجیرهای زمان و مکان امکان پذیر خواهد بود و عارف عاشق برای رسیدن به جایگاه مخلصان و قدم نهادن در وادی پاکان باید چنین موهبتی را درک کند و چونان موسی ندای «انی آنست نارا» سردهد و پس از رفع حجب و طی طرق از حصار زمان بیرون آید و به برکت عشق بر جهان حاکم گردد تا طایر قدس به محفل انس بار یابد. زیرا عشاق جمال ازلی مقصد و مقصودی جز حضرت حق ندارند و جز قبله یگانه عشق قبله گاهی نمی طلبند و همچنان بر این باورند که «قبله عشق یکی آمد و بس » در اعتقاد امام، حضرت خاتم (ص) یکه سوار وادی محبت است زیرا «او کسی است که به گفته خدایش با قدم عشق از افق کثرت و تعینات منسلخ شده و با محبت رفض غبار کثرت اسماء و صفات و تعینات کرده است » [ خمینی ۱۳۷۶: ۹۳]. در این نگاه، عشق به عاشق توان می بخشد و او را به خلاقیت وامی دارد و چون آتشی سراپای وجود او را فرامی گیرد و وی را از نقص و کدورت و کثرت بینی و خودخواهی پاک می سازد.
ز جام عشق چشیدم شراب صدق و صفا
به خم میکده با جان و دل وفادارم
[خمینی ۱۳۷۴: ۱۴۸]
۷) یکی دیگر از اثرات عشق را می توان کثرت سوزی و وحدت بینی دانست. زیرا تنها با قدم عشق می توان از تعینات به در آمد و به رفع کدورت اسما و صفات پرداخت.
در جرگه عشاق روم بلکه بیابم
از گلشن دلدار، نسیمی ردپایی
این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است
در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی
[خمینی ۱۳۷۴: ۱۸۷]
همین یک ویژگی می تواند دنیای عشق را برتر و آفاق آن را شفافتر از عالم عقل معرفی کند زیرا عقل، باریک بین و جزئی نگر است و عشق کلی نگر و مصداق «ما رایت شیئا و الا رایت الله قبله و معه و بعده » (۸) است عشق انسان سالک را از اینکه به ماهیات و تعینات که دنیای کثرات است مشغول کند به مبدایت و معیت حق با همه موجودات فرامی خواند، این اندیشه است که حافظ را بر آن می دارد که بگوید:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
[غزل ۱۰۵]
امام نیز شرحی بر این بیت دارند که یادگار عزیز ایشان در نامه ای به سؤال از معنای این شعر به تفصیل از متن کتاب امام دیدگاه ایشان را بسیار شیرین و دلنشین می نگارند. [حضور ش: ۱۲]
همین جا مناسب است که به آخرین تلقی امام از آثار عشق که شاید مهمترین و جهان شناسانه ترین نظریه است، بپردازم و شرح آن را به مجال دیگر واگذارم.
امام با آن همه ویژگیهای ظریف و دقیق و سرشار از ذوق و شهود یکی از مهمترین و برجسته ترین آثار مترتب بر محبت را وجهه توحیدی نازنین بینانه در آفرینش می دانند و در برخی از آثار خود به تفسیر و تبیین این آیه شریفه پرداخته اند[ ۱۳۷۵: ۷۱، ۲۲۲، ۲۳۸] که «ما اصابک من حسنه فمن الله و ما اصابک من سیئه فمن نفسک » . (۹) [نساء: ۷۹]
حکیمان مسلمان نیز در بحث ماهیت و وجود به این آیه شریفه استشهاد جسته اند و معتقدند همه سیئات به ماهیات برمی گردد و مرز وجود یا مرزبندی موجودات، موجب پدیداری نقص و کمال و شدت و ضعف می شود. آنجا که در موجود معین و مقید وجود تمام می شود و عدم با طرح مسئله نقص، جان می گیرد. از این رو عارفی که به اطلاق وجود دل می بندد دیگر به مباحث نقص و کمال، شدت و ضعف و حتی تشکیک عام نمی پردازد و به گفته امام زبان حال و مقال چنین عارفی این خواهد بود که «کل من عندالله » چنین شیفته ای همه قیود را در اطلاق وجود، محو و مضمحل می بیند. نتیجه چنین نگرشی نازنین بینی و رضایت خاطری است که چنین عاشقی نسبت به محبوب و معشوق خود – ذات مقدس حضرت حق – پیدا می کند.
بدین ترتیب، مهرورزی به موجودات و هدایت آنان از لوازم محبت الهی است زیرا صفات و افعال و آثار محبوب، محبوب است[ خمینی ۱۳۷۷: ۱۷۵] و امام سخت بر این باورند که هدایت بدون محبت و عنایت خاص تمام نیست.
از دیگر ویژگیهای عشق می توان فطری بودن آن را یاد کرد و امام در این باره می نویسد: «از آنجا که خداوند سرشت و فطرت همه موجودات را با عشق خود مخمر ساخته است تمام ذرات کائنات و سلسله موجودات از مرتبه ادنی تا اعلی همگی حق طلب و حق جویند و هرکس در هر مطلوبی خدا را طلب می کند» [خمینی ۱۳۷۶: ۹۱ ] «ذرات وجود عاشق روی ویند» [خمینی ۱۳۷۴: ۲۱۲] پس فطرتی که نوع انسان بدان مفطور است، فطرتی عاشقانه است: «عشق تو سرشته گشته اندر گل ما» [خمینی ۱۳۷۴: ۴۴] و ایشان متذکر می شوند که انسان در هر محبوبی عشق حق را جستجو می نماید زیرا «عشق نگار سر سویدای جان ماست » [خمینی ۱۳۷۴: ۵۵]. اگر چه خود به این مساله واقف نباشد چنین عاشقی اگر به مرحله ای از شهود راه یافت جمیع سلسله وجود را عاشق و طالب حضرت عشق مشاهده می کند [خمینی ۱۳۷۶: ۹۱] و می گوید:
لایق طوف حریم تو نبودیم اگر
از چه رو پس ز محبت بسرشتی گل ما
[خمینی ۱۳۷۴: ۴۵]
خداوند به اقتضای حب ذاتی به معروفیت در حضرت اسماء و صفات ظهور می یابد و به مقتضای حدیث شریف «کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف » در فطرت تمام موجودات، حب ذاتی و عشق جبلی را ایداع و ابداع فرمود که عاشق اینگونه به واسطه آن جذبه الهیه و آتش عشق ربانی متوجه کمال مطلق و طالب جمیل علی الاطلاق گردند. عشقی که امام آن را فطری بشر می دانند عشق به کمال مطلق است [خمینی ۱۳۷۷: ۸۰] و البته بر سر راه انسان موانعی وجود دارد که انسان را از دستیابی به آن محروم می سازد.
عرفان اینگونه موانع را غالبا حجاب تعبیر می کند و امام از دو نوع حجاب نورانی و ظلمانی یاد می کنند و معتقدند اگر اینگونه حجب از رخسار شریف فطرت برداشته شود و فطرت همان گونه که به ید قدرت الهی تخمیر شده است به روحانیت خود بازگردد; عشق به کمال مطلق در چنین انسانی ظهور می کند، او عاشقی می شود که جز در کنار محبوب و معشوق حقیقی آرام نخواهد گرفت. در پی عشق به کمال، گرایش به همه خوبیها حاصل می شود. از این رو امام تصریح می کنند که عشق به کمال مطلق سر منشا عشق به علم مطلق و قدرت مطلق و حیات مطلق و اراده مطلق است [خمینی ۱۳۷۷: ۸۰] که همه از اوصاف جمال و جلال حضرت ربوبی است و جالب اینکه همه این اوصاف در فطرت بشری نهاده شده است لکن به حسب مدارج و مراتب در انسانها متفاوت می شود. چنین انسانی بالفطره عاشق حق است زیرا عشق محبوب ازلی از روز الست در عمق وجود او سرشته شده است. «عشق جانان ریشه دارد در دل از روز الست » [خمینی ۱۳۷۴: ۶۵] «فطره الله التی فطر الناس علیها» [روم: ۳۰] انسان عاشق، کسی است که توانسته ظهور عشق را در وجود خود حس کند و دل به محبوب جاودانه نبندد انسانی است که از حجاب تعین به در آمده، جمال و کمال حضرت عشق را در همه موجودات شهود می کند و همان گونه که ذات مقدس حق را کامل می داند افعال و صفات او را نیز تمام می بیند و به درک این حقیقت که «از جمیل مطلق جز مطلق جمیل برنیاید» نائل می شود و با مشاهده حضوری آن را درمی یابد [خمینی ۱۳۷۷: ۱۶۴]. چنین معرفتی که با رفع حجاب حاصل می شود فطرت را به مطلوب و معشوق خود می رساند [خمینی ۱۳۷۷: ۲۶۲] البته متعلق عشق جبلی و فطری، محبوب مطلق است و غیر مطلق از آن جهت که محدود است نمی تواند محبوب فطرت باشد [خمینی ۱۳۷۵: ۱۲۷]. اما امام به دو نوع فطرت اصلی و تبعی قائلند و در کتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل به طور مفصل به شرح آن می پردازند، ایشان فطرت عشق به کمال را فطرت اصلی، استقلالی و فطرت گریز از نقص را فطرت فرعی نام می گذارند و در توضیح و بیان این دو فطرت می نویسند انسان با فطرت فرعی از غیر حق می برد و با فطرت اصلی به جمال جمیل واصل می شود و سایر فطریات که در انسان موجود ست به این دو فطرت بازگشت دارد[ خمینی ۱۳۷۷: ۱۰۳] و نتیجه می گیرند که به طور کلی نظام احکام شریعت بر اساس فطرت و مطابق با فطریات انسان است اما گاه می شود فطرت مخموره آدمی در پس حجب ظلمانی و نورانی مخفی می شود. در اینجاست که انسان، محبوب خود را در موجودات زمینی و ناقص می بیند و به او دل می بندد و از لقاء الله و رؤیت جمال مطلق محروم می شود. [ خمینی ۱۳۷۷: ۳۰۲ – ۳۰۳]. مگر آنکه این دلباختگان بتوانند از این مجازها که «قنطره حقیقتند» بگذرند و به محبوب مجازی با نگاه تبعی بنگرند و شاید گفته بزرگان عرفان که از محبت مجازی سخن گفته اند ناظر به همین اندیشه بوده است که این عشق راهگشای عاشقان به محبوب حقیقی است. چنین دلباختگان رها شده از تعینات، در حقیقت خواستار سعادت مطلق و جاودانگی اند. از این رو امام به صراحت بیان می دارند که «نشئه باقیه، معشوق فطرت است » [خمینی ۱۳۷۷: ۱۰۳]. حاصل اینکه آن عشق حقیقی که به طور فطری در وجود انسان نهاده شده عشق به محبوب مطلق است و انسان مجبول چنین عشق ورزی است. بر مبنای فطرت غیر «محجوبه » ، معشوقی جز معشوق مطلق و جمال مطلق وجود ندارد هرچند متعلق، عشقش را نشناسد، زیرا چنانچه گذشت، انسان خواستار جاودانگی است و از زوال و نیستی گریزان.
عشق در نظام آفرینش
آفرینش، ظهور اسما و صفات خدا و تجلی ربوبیت و فعل حضرت حق است (۱۰) فعلی که بدایت و نهایتی جز ذات بی نهایت ندارد. در نظام آفرینش که نظامی محکم و متقن است علت غایی و فاعلی یکی است «الفاعل و الغایه فیه تعالی واحد» : از آنجا که حق تعالی محب ذات خویش است چنین حبی مستلزم آن است که آثار ذات نیز محبوب باشد. پس نتیجه می گیریم:
الف. خدا، به اشیاء محبت دارد. ب. این حب و محبت تبعی است نه استقلالی (۱۱) [ خمینی ۱۳۶۲: ۴۵ ]یعنی عشق به ذات پی آمدی زیبا و محبانه دارد که طرح و تحقق نظام هستی است و جهان خلقت بیان کننده کمالاتی است که در ذات حق نهفته است و خدا اراده فرموده که این کنز مخفی آشکار گردد. (۱۲) در اینجا امام نکته تازه ای را متذکر می شوند که بازگشت اراده اصلی به محبت ذاتی حضرت حق همانند تعلق او به نظام کیانی است. یعنی به نحو تبعیت از حضرت اسما و صفات است. در این مقام محب و محبوب یگانه اند و عین ذات حضرت عشقند. (۱۳) در این دیدگاه محبوب حقیقی همان کنز پنهانی است که خواستار ظهورست و این ظهور حق، به خلقی می انجامد که نسبت این دو بر حسب حضرات وجود مختلف می شود چه در برخی از شئون وجود این ظهور حبی تمامتر و کاملتر است و در برخی کمتر تا نهایت هبوط می رسد. اهل معرفت شدت و ضعف نور وجود را در این شئون با معیار تجرد و تعلق می سنجند به این معنا که هر موجودی مجردتر است به ساحت حق نزدیکتر و هرچه پدیده ای متعین تر، از آن ساحت دورتر است (۱۴) [ خمینی ۱۳۷۳: ۲۳۵] و این همین حب ذاتی است که مدیر و مدبر ملک و ملکوت است [خمینی ۱۳۷۵: ۷۶]. پس اگر این حب ذاتی نبود هیچ موجودی از موجودات پا به عرصه هستی نمی گذاشت و هیچ پدیده ای به کمال مطلوبش نمی رسید. بدین ترتیب هم ایجاد موجودات و هم ابقای آنها مدیون حب ذاتی است و چنین حبی است که علت «موجده » و «علت مبقیه » است و امام از این دو به «ایجاد» موجودات و «ایصال » آنها به کمال تعبیر کرده اند:
و لولا ذلک الحب لایظهر موجود من الموجودات و لایصل احد الی کمال من الکمالات فان بالعشق قامت السموات[ خمینی ۱۳۷۲: ۷۱].
طفیل هستی عشقند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
[حافظ غزل ۴۵۲]
بدین ترتیب نظام آفرینش از منظر امام چه در ایجاد و چه در ابقای پرتو عشق است و چه زیبا این دو ساحت را در قالب شعر بیان می دارند: «من چه گویم که جهان نیست به جز پرتو عشق » [خمینی ۱۳۷۵: ۶۲ ] (ایجاد)
و یا: «از ازل مست از آن طرفه سبوییم همه » [ خمینی ۱۳۷۵: ۱۷۹] (ابقا) .
و در مصباح الهدایه آنگاه که از حضرات خمس یاد می کنند، جهان هستی را مرهون فیض اقدس و تجلی نخستین حق می دانند که به واسطه حب ذاتی به وجود آمده و متذکر می شوند که خدا ذات خود را در آیینه صفات شهود می کند و سپس به ظهور این عالم و عوالم دیگر می پردازد[ خمینی ۱۳۷۴: ۶۷; پژوهشنامه متین ش ۷: ۹۷].
نکته دیگری که ذکر آن خالی از لطف نیست این است که حضرت حق در عالم عهد با کلام شیرین و دلنشین «الست بربکم » [ اعراف: ۱۷۲] آتش عشق را در جان محبان خود شعله ور ساخته و سماع عالم وجود با «قالوا بلی » لبیک عاشقانه شیفتگان اوست و این محابه حق و خلق و این قاعده حسن تفاهم هر لحظه در عالم وجود جاری است و در هر زمان این مکالمه را می توان شنید.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
[حافظ غزل ۱۷۸]
و همواره روشندلان پاک طینت و دلباختگان صاحب فطرت شنونده این گفتگوهای عاشقانه اند، پس به راستی:
هرچه گوید عشق گوید
هرچه سازد عشق سازد
[خمینی ۱۳۷۴: ۱۵۰]
عشق در نظام هستی چنان جاری و ساری است که هیچ کس را از می وصال محبوب بی بهره نکرده اند.
کو آنکه سخن زهر که گفت از تو نگفت
آن کیست که از می وصالت نچشید
[خمینی ۱۳۷۴: ۲۱۵]
آنچه در این ساحت معرکه آرای عالم فلسفه و عرفان شده است مشکل رابطه حق و خلق است که امام بعد از تصریح به اینکه فهم این رابطه از مشکلات عالم عرفان است به تشبیهات و تمثیلاتی (۱۵) برای بیان رابطه حق با خلق پرداخته اند[ پژوهشنامه متین ش ۷: ۹۷] و ما بدون ورود به این ساحت دشوار به ذکر این نکته بسنده می کنیم که امام در میان مثالهای مطرح شده رابطه موج و دریا را می پسندند: «ما همه موج و تو دریای جمالی ای دوست » و در جای دیگر کل نظام هستی را موج دریا می خوانند. «موج دریاست جهان، ساحل و دریایی نیست. » [خمینی ۱۳۷۴: ۱۷۴].
ابن عربی نیز برای تفهیم و تقریب آن به ذهن از تنظیر و تشبیه هایی استفاده کرده و در همه فصول فتوحات و فصوص بیش از بیست تمثیل به کار برده است و گاهی رابطه کل و جزء را مطرح می کند [۱۳۷۶: ۲۱۶]. البته بدیهی است منظورش جزء و کل مقداری که در ریاضیات یا ذهنی که در منطق مطرح می شود یا وجودی که فیلسوف از آن سخن می گوید، نیست. بلکه جزء و کل عرفانی است که شامل اطلاق و تقیید می باشد. پس ذات حضرت حق، مطلق است و عالم هستی مقید او حقیقت «بود» است و نظام هستی «نمود» و این «بود» است که به نمود خویش گرایش دارد، همان گرایشی که کل به اجزاء دارد و از خود او به خود او باز می گردد. اگر می بینیم بندگان خاص خدا به خدا مشتاقند و در داستان حضرت داود می شنویم که خداوند می فرماید من نیز به آنان مشتاقترم «انی اشد شوقا الیهم » از آن جهت است که اشتیاق حق به خلق هم از خود او مایه می گیرد. البته، بر خلاف نظر برخی از متشرعان که درباره رابطه عاشقانه انسان و خدا گفتگو کرده اند (۱۶) امام بر مبنای اصل وحدت وجود، مبانیت حق و خلق را نمی پذیرند و تغایر را امری اعتباری می دانند. عالم امکان و جهان کثرات همه و همه مظهر اسما و صفات آن یگانه اند مظهری که حاکی از مظهر است. جلوه و پرتویی که از ذات واحد نشان دارد. از نگاه عارف وحدت وجودی، (۱۷) عالم صورت هویت حق است و مخلوقات نمود خالقیت اویند، اهل معرفت که به ارتباط عشق میان خالق و مخلوق قائلند از آیه شریفه «و نفخت فیه من روحی » و حدیث معروف «خلق آدم علی صورته » استفاده کرده بر این رابطه محبانه تاکید می ورزند و برخی از اینان محبت حضرت حق را مقدمه محبت مخلوق دانسته و به آیه شریفه «یحبهم و یحبونه » استناد می کنند که این رابطه عاشقانه از حضرت حق آغاز گردیده و انسان به آیینه ای می ماند که خدا در آن تجلی کرده و نمود جمال او شده است. از این رو رابطه او با خالق رابطه ظاهر و مظهری است که از یکسو احتیاج خلق به خالق را توجیه می کند و از سویی دیگر اشتیاق و ابتهاج حضرت حق را و تا آنجا پیش می رود که با خدای خود به ناز و دلال می پردازد و می گوید:
گر آیینه محبی من نبود
ظاهر نشود جمال محبوبی تو
جلوه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه باک
ما به او محتاج بودیم، او به ما مشتاق بود
«مطلق بی مقید نباشد و مقید بی مطلق صورت نبندد، اما مقید محتاج است به مطلق و مطلق مستغنی از مقید; پس استلزام از طرفین است و احتیاج از یکطرف، اما استغنای مطلق به اعتبار ذات است و الا ظهور اسمای الوهیت و تحقق نسبت ربوبیت بی مقید از محالاتست » [ جامی ۱۳۷۳: ۲۲].
از نگاه امام انسان مظهر «اسم » و صفت حضرت حق است و از طریق همان اسم یا عین ثابت (۱۸) با خدای خویش مرتبط می شود و خدای را همان گونه می شناسد که در وجودش ظهور یافته و نهایت و پایان سیر عارف در سفر انفسی رسیدن به رب خویش است. او فقط می تواند اسمی از اسمای خداوند را بشناسد و این انسان کامل است که مظهر اسم الله (۱۹) است و قدرت معرفت به الله را داراست. از این رو می توان به معنای سخن پیامبر اکرم (ص) پی برد که در حدیث «من عرف نفسه فقد عرف ربه » از اینکه شناخت جهان هستی را متوقف بر شناخت خود دانسته اند، معرفت رب را بیان فرموده نه معرفت الله را زیرا این رب که شناخته می شود ذات الوهیت نیست بلکه خدایی که بر بنده تجلی می کند رب اوست که مدیر و مدبر و محبوب اوست.
باری، اعتقاد به پذیرش رابطه ای محبت آمیز میان خالق و خلق، شور و شعفی در انسان طالب حقیقت ایجاد می کند که همواره خود را تحت عنایت و محبت خالق حس می کند و با تمام وجود کلام خدای را که فرمود: «نحن اقرب الیه من حبل الورید» می شنود و فهم این قرب او را به وجد می آورد چنین انسانی، آیه کریمه «انا لله و انا الیه راجعون » را به جهان پس از مرگ حوالت نمی دهد هم اینک نیز در می یابد که به سوی او در حرکت است، او خود را در محضر خدا حس می کند و خدا را بر خود ناظر می بیند جمله معروف پیر ما که «عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید» مبین این نگرش است. در عرفان امام، انسان از عظمت خاصی برخوردار است، موجودی است ذاتا الهی و آسمانی، نفخه ایزدی از عالم غیب بر قلب او دمیده و او را خلعت خلیفگی بخشیده است از منظر امام چنین انسانی می تواند در عالم طبیعت با آگاهی و معرفت و محبت و مجاهده و تهذیب نفس و ذکر مدام و تصفیه باطن حقیقت را در وجود خویش حس کند.
انواع محبت
امام در آثار خود به دو نوع محبت اشاره می کنند و یکی از آنها را مذموم «و راس کل خطیئه اش » [خمینی آداب الصلوه: ۴۹ ]می دانند و دیگری را محمود و سرچشمه سعادت و کمال برمی شمرند. محبت نوع اول، محبت به دنیاست چون انسان ولیده عالم طبیعت است محبت به دنیا از آغاز در قلبش به وجود می آید و هرچه بزرگتر می شود این محبت در دل او رشد می کند و پررنگتر می شود و تا آنجا اوج می گیرد که در هر حال و در همه چیز به دنبال محبوب طبیعی خود می گردد[ خمینی آداب الصلوه: ۴۸] و هرچه این توجه و دلبستگی بیشتر شود حجاب میان انسان و دار کرامت حق و یا به تعبیر دیگر پرده میان حق و قلب بیشتر و ضخیمتر می گردد و در نتیجه از محبوب حقیقی غفلت می ورزد [خمینی ۱۳۷۵: ۱۲۱]. امام علت این نوع محبت را چنین تبیین می کنند:
این محبت نتیجه دو قوه «شهویه » و «التذاذیه » است که خداوند به انسان ارزانی داشته تا به وسیله این دو نیرو حفظ نوع کند. پس انسانی که گرفتار طبیعت خویش است چون این عالم را محل لذت جوییها و خوش گذرانیهای خود می پندارد، به آن دل می بندد و از آنجا که انسان فطرتا به بقاء و جاودانگی علاقه مند و از فنا و نابودی متنفر است از مردن نیز به آن دلیل که آن را عامل انقطاع از لذتهای خود می داند، گریزان می شود. هرچند عقلا با براهین عقلانی در فانی بودن و گذرگاه بودن عالم طبیعت برهان اقامه کنند (۲۰) [خمینی ۱۳۷۵: ۱۲۲] اما محبت به دنیا وجود او را پر ساخته و او را به سوی طبیعت و امور جزئی و مادی فرامی خواند. محبوب چنین محبی، مادیات و امور زودگذر دنیایی است از این نظر این نوع از محبت که می تواند مفید باشد و انسان را به سوی کمال سوق دهد، سرمنشا تمام خطاها و لغزشهای او می شود و او را از مقام انسانیت تنزل می بخشد تمام توجهش صرف تنعمات زودگذر دنیوی می گردد و از حضور در محضر قدس ربوبی غافل می گردد[ خمینی آداب الصلوه: ۴۸].
امام محبت دنیا را به آب دریا تشبیه می کنند که هرچه انسان تشنه از آن بنوشد تشنه تر می گردد تا مایه هلاکت او می شود در قسمت دیگر حریص به دنیا را به کرم ابریشمی همانند می کنند که هرچه به دور خود تار می زنند از رهایی و رستگاری دورتر می شود[ خمینی آداب الصلوه: ۵۱].
از دیدگاه امام کدورت طبیعت، نور فطرت را که چراغ راه هدایت است، خاموش می کند و آتش عشق را که وسیله عروج به مقامات عالی است، فرومی نشاند و انسان را در دار طبیعت مخلد و ماندگار می سازد[ خمینی آداب الصلوه: ۵۸].
امام علاج این بیماری – محبت به دنیا – و این بلیه خانمانسوز را در سلوک علمی و عملی و کسب طهارت می دانند که با تفکر در ثمرات آنها و شناخت زیانهایی که ایجاد می کند می تواند انسان را از ابتلای به اینگونه محبت باز دارد. طهارت در نگاه ایشان به دو نوع ظاهری و باطنی قابل تقسیم است و در مورد طهارت ظاهری به این نکته بسنده می کنند که بدون تطهیر ظاهر رسیدن به مقام انسانیت و طهارت باطنی امکان پذیر نیست و بر این باورند تا انسان نتوانسته باشد آراستگی و پیراستگی ظاهری را کسب نماید نمی تواند از فیض محبوب برخوردار گردد و توضیح بیشتر در این باب را به کتب مخصوص احاله می کنند. اما در مورد طهارت باطنی می نویسند: مرتبه اول، طهارت از گناه و افعال زشت و ناپسند است و ملزم شدن به اوامر الهی و مرتبه دوم، طهارت از رذایل اخلاقی و متصف شدن به فضایل و ملکات اخلاقی است و مرتبه سوم، طهارت قلبی است و آن پاک و پیراسته ساختن قلب از غیر حق است و تسلیم نمودن آن به محبوب مطلق، در چنین حالتی قلب نورانی می گردد و این نورانیت همه وجود انسان را فرامی گیرد و به مرحله ای می رسد که حضرت لاهوت در تمام مراتب باطن و ظاهر او متجلی می شود. در اینجاست که به مقام طمانینه راه می یابد و در ظل تجلیات حبی حضرت حق قرار می گیرد. نگاهی مهربانانه به همه مخلوقات می افکند و همه عالم محبوب او می شود اگر در ابتدای راه بریدن از دنیا و نفی تعلقات بر او لازم و ضروری بود. در این مرحله مهرورزی به مخلوقات در دستور سلوک او قرار می گیرد و در پی جذبات الهیه هرگونه خطا و لغزشی در نظرش مغفور خواهد بود [خمینی آداب الصلوه: ۶۱].
در شب معراج خداوند به پیامبر خود فرمود: ای احمد! اگر بنده ای نماز اهل آسمان و زمین را بخواند و روزه اهل آسمان و زمین را بگیرد و مانند ملائکه از خوردن امساک کند و جامه عابدان بپوشد من از قلب چنین انسانی محبت خود را بیرون می کنم و قلب او را تاریک می گردانم تا مرا بکلی فراموش کند به چنین انسانی هرگز شیرینی حبت خودم را نمی چشانم[ خمینی آداب الصلوه: ۵۰].
انسانی که محبت و دلبستگی، تمام قلبش را آن چنان پر کرده که از جمیع فضایل معنوی دور می ماند به هیچ یک از کمالات نفسانی (شجاعت، عفت، سخاوت، عدالت) متصف نمی شود زیرا حق بینی و حق جویی، توحید در اسما و صفات و افعال به طور ذاتی با محبت دنیا در تضاد است. طمانینه نفس، سکونت خاطر، استراحت قلب که روح سعادت دو دنیاست با محبت دنیا حاصل نمی گردد; عطوفت، رحمت، مواصلت، مودت، محبت حقیقی با محبت دنیا مغایرت دارد. [ خمینی آداب الصلوه: ۴۹]
یکی دیگر از زیانهای حب دنیا این است که به هنگام مرگ به دلیل انس و علاقه شدید به زندگی، غضبناک بر خدا وارد می گردد زیرا او را عامل جدایی میان او و مطلوبات و محبوبانش می پندارد و چقدر وحشتناک است که انسان نسبت به ولی نعمت خود خشمگین و غضبناک با
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
