اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 55
فرمت فایل پاورپوینت
با فایل فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض یک ارائهی بینقص بسازید!
پاورپوینتی زیبا و کاربردی:
فایل فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض شامل 26 اسلاید کاملاً حرفهای و چشمنواز است که برای ارائهی مستقیم یا چاپ آماده شدهاند.
آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض را متمایز میکند:
- طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض با ترکیب رنگها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک میکند.
- کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
- کیفیت بالا برای نمایش: همهی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.
ساختهشده با دقت و استانداردهای بالا:
فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچگونه بهمریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض وجود ندارد.
تذکر:
در صورت مشاهدهی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخههای غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.
همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض مخاطبهات رو تحت تاثیر قرار بده!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل گذشت و اغماض :
هر چه بود بخشیدم
در نجف یک روحانی پیر مرد مازندرانی بود که بی سبب به امام خوش بین نبود. چند سالی خوش بین نبود، حتی به بعضی ها می گفت به درس امام نروید. طبق معمول امام ساعت ده و ربع می رفتند برای درس، من به سرعت می آمدم بیرون که مبادا امام تنها به درس بروند، چون بعضی از اوقات امام تنها می رفتند و من از عقب می دویدم تا به امام برسم، چون ما را خبر نمی کردند . روزی من تند آمدم بیرون دیدم دم در بیرونی این پیرمرد شیخ در را می بوسد و بعد هم خم شد عتبه را بوسید. من از روی ناراحتی که از ایشان داشتم داشتم گفتم: «عجب.» برگشت و رو کرد به من و گفت: «الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنتهدی لولا ان هدانا الله» گفتم: «چه شده مگر؟ گفت: «درس می روید؟ آقا مسجد می آیند؟» گفتم: «بله» گفت: «منهم می آیم مسجد.» ایشان مسجد نمی آمد و نمی گذاشت بچه اش دست امام را ببوسد در همین حین در باز شد و آقا آمدند و او از خجالت از کوچه دیگر رفت من همراه آقا به مسجد رفتم. آن روز اتفاقا کتاب همراه نیاورده بودم که مجبور شوم پای منبر بروم. همان دم در نشستم و این شانس او بود که آمد و کنار من نشست. گفت: «تو که می دانی از همنشینی بد به ما اثر کرده بود، از بس زیاد از مغرضین شنیده بودم که آقا (امام) روزنامه می خواند، آقای فلان این مجاهدت را کرد و جلو افتاد و چه شد…» پیر مرد اظهار کرد: «یک شب من خواب دیدم در حرم حضرت امیر (ع) هستم. عده ای صف کشیده اند و دور هم نشسته اند، یکی یکی حساب کردم دیدم هر کدام مطابق سنشان قیافه شان می خورد. دوازدهمی را گفتند حضرت مهدی (عج) است، از قیافه اش نور می بارید، خیلی زیبا بودند، ملکوتی بودند و در آخر صف نشسته بودند. بعد علمای گذشته یکی یکی آمدند. همه از مقبره مقدس اردبیلی بیرون می آمدند. نگاه کردم دیدم آیا کسی از ایشان را می شناسم. یک شخصی از آنها را گفتند شیخ شلال است، یک شیخ عرب است خیلی خوشحال شدم، خواستم حرکت کنم، ولی انگار مرا به زمین بسته اند، نمی توانستم تکان بخورم، وقتی علما هر کدام که می آمدند، این دوازده نفر تکریم می کردند، بعضی وقتها حضرت امیر (ع) و یکی دو نفر از دو طرف و بقیه مشغول صحبت بودند.
بعضی وقتها هم هفت هشت نفرشان تکریم می کردند. یک وقت دیدم آقای خمینی از گوشه ایوان وارد شد و شما هم دنبالش هستی. در کفشداری کفشهایش را کند و شما کفشها را کنار گذاشتی و به سرعت به دنبالش رفتی. یک وقت دیدم آن دوازدهمی تا چشمش افتاد، بلند شد، یازدهمی بلند شد، دهمی بلند شد، یک مرتبه دیدم همه بلند شدند، بعد همه نشستند. یازده نفرشان نشستند، دوازدهمی ایستاده گفت: «روح الله!» آقای خمینی عبایش را جمع کرد و گفت: «بله آقا!» گفت: «بیا جلو.» و آقا تند تند رفت جلو، وقتی خدمت امام زمان (عج) رسید دیدم قد آنها مثل هم مساوی است. جوری نبود که حضرت مهدی (عج) بلند و یا آقای خمینی کوتاهتر باشد . طوری ایستاد که گوش آقای خمینی دم دهان امام زمان (عج) بود. حضرت چیزی گفتند: ایشان گفت: «چشم، فلان چیز را انجام دادم، انجام می دهم ان شاء الله. درست ربع ساعت، تند تند حضرت در گوش ایشان می گفت. وقتی مطلب تمام شد. دو متر و یا یک متری فاصله گرفت و حضرت رفتند بنشینند، آقای خمینی دستی تکان داد و آن یازده نفر تکریمی کردند و آقای خمینی برگشت عقب عقب، نه اینکه پشتش را بکند و به حرم نرفت» .
پیر مرد می گفت: «من گفتم چرا آقای خمینی به حرم نرفت؟» گفتند: «حضرت امیر (ع) اینجا نشسته، کجا برود؟» سپس رفت دم کفشداری، شما کفش را گذاشتی جلو، ایشان به سرعت حرکت کرد و از در صحن آمد بیرون. بعد از آن من از خواب بیدار شدم و شروع کردم به گریه کردن. خانمم بیدار شد دید گریه می کنم. ساعت را نگاه کردم دیدم یک ساعت به اذان است، گفتم جفا کردم، خدایا از سر تقصیرم درگذر، من از حالا به ایشان ایمان آورده ام. ولی هنوز هم ناراحتم و اول کاری که کردم همان بود که دیدی، در مقابل نظر هیچکس نبود. فقط تو می دانی و من، من باید این عتبه را ببوسم،
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
