خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل توکل بر خدا
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل توکل بر خدا قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل دعای امام
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل دعای امام قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
18ساعت
53دقیقه
12ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل خطبه ۳

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 56

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
3 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل خطبه ۳ – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل خطبه ۳ شامل 120 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل خطبه ۳ گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل خطبه ۳ با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل خطبه ۳ از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل خطبه ۳ با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل خطبه ۳ را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل خطبه ۳ :

بحثی مختصر در
استناد نهج البلاغه به امیر المؤمنین علیه السلام و نظری به منابع خطبه شقشقیه

سه نظریه
درباره استناد نهج البلاغه به امیر المؤمنین علیه السلام وجود دارد:

نظریه یکم-مقداری
از سخنان نهج البلاغه از امیر المؤمنین است و استنادمقدار دیگر به آن حضرت مشکوک
است.

نظریه
دوم-بعضی از خطبه ها و نامه ها مربوط به آن حضرت نیست.

نظریه
سوم-همه نهج البلاغه بطور قطع از امیر المؤمنین است و حتی نبایددر استناد مواردی
جزئی از این کتاب به آن حضرت تردید کرد.

درباره هر سه
نظریه چه بطور منظم و چه بطور متفرقه مباحث فراوانی صورت گرفته است. ما آن مباحث
را در اینجا نمی آوریم.تنها به چند مسئله مهم اشاره می کنیم:

۱-اگر این
احتمال را بپذیریم که شخصی به شرافت و صدق و صفا و معرفت سید رضی حاضر شود که
گفته ها و افکار خود را به علی بن ابیطالب (ع) نسبت بدهد و در آن نسبت دقت و
مراعات کامل از نظر اختلاف روایت در کلمه و جملات هم انجام بدهد و چنین دروغ بزرگ
را که شاید نظیر آن را تاریخ معرفت بشری نشان نداده باشد،مرتکب شود،کدامین دلیل
می تواند صحت نقل اقوال موثق ترین ناقلان آثار را اثبات کند؟!

آیا با پذیرش
احتمال فوق،همه معارف ما که با تکیه به صدق گفتار و عدالت شخصیت نقل کنندگان،ثابت
می شود،متزلزل نمی گردد؟!

قطعا چنین
است،ما دیگر راهی برای درستی نسبت آن معارف نخواهیم داشت.ما نمی دانیم چه مصلحتی
بوده است که سید رضی را وادار کرده است که برای اثبات عظمت راستگو و راستگارترین
فرد تاریخ دست بچنان دروغ تاریخی بزند.

۲-هر محققی
بی غرض با مطالعه آثار ادبی و علمی سید رضی به آسانی می تواند کیفیت و ارزش معرفتی
او را بدست بیاورد و آنگاه آن ها را با محتویات نهج البلاغه مقایسه نماید.مسلم است
که با این مقایسه خواهد فهمید که معارف محدود و چند بعدی معمولی سید رضی با
محتویات نهج البلاغه که دارای ابعادنامحدود و معارفی با سیستم باز است،بهیچ وجه
قابل مقایسه نمی باشد.

۳-در آنهنگام
که سید رضی در عظمت بعضی از جمله ها خیره میشود و درشگفتی فرو می رود و سخن را در
عالی ترین حد معارف بشری،تلقی می نماید،آیااو خودستایی می کند؟آیا تمجید و تعظیم
از اثر خود،و خیرگی در آن برای یک مرد آگاه،مسخره نیست؟

۴-اگر واقعا
سید رضی به صعود بر چنان قله با عظمت و معرفت و کمال نایل شده بود،که نهج البلاغه
نشان می دهد،چرا آن معارف و کمال را در اشکال مناسب به خود نسبت نداد.اگر
بگویید:جامعه سید رضی استناد آن معارف و کمالات را از وی نمی پذیرفت.پاسخش اینست
که مگر جامعه «علی بن ابیطالب »درک میکردکه او چه می گوید و رهسپار کدامین قله
کمال انسانی-الهی است؟!

۵-آشنایان عمیق
با ادبیات و سایر معارف اصیل اسلامی،در وحدت سبک سخنان نهج البلاغه می بینند که
محتویات این کتاب با وضوح کامل از وحدت عالی شخصیت گوینده اش کشف می کند.این وحدت
شخصیت هم با تعدد گویندگان نهج البلاغه منافات دارد و هم شخصیتی دیگر را در مقام
والای علی (ع) فرض میکندکه از نظر تاریخی باستثنای خود خاتم الانبیاء (ص) دیده
نشده است.

۶-سید رضی در
موقع تفسیر بعضی از احادیث پیغمبر اکرم (ص) میگوید:این مضمون را گفتار امیر
المؤمنین توضیح می دهد و گفتاری را که از آن بزرگوارنقل می کند،از جملات نهج
البلاغه است

[۱]

.

۷-بعضی از
منابع محتویات نهج البلاغه که پیش از سید رضی تالیف شده است،از تحقیقات باارزش
متتبع معروف عبد الزهراء الحسینی بقرار زیر است

[۲]

.

۱-اثبات
الوصیه-علی بن حسین مسعودی (۳۳۳) ۲-الاخبار الطوال-ابوحنیفه احمد بن داود دینوری
(۲۹۰) ۳-اخبار القضاه-وکیع محمد بن خلف بن حیان،تحقیق عبد العزیز مصطفی مراغی
4-اسماء المغتالین من الاشراف فی الجاهلیه و الاسلام-محمد بن حبیب بغدادی (۲۴۵)
5-الاشتقاق-ابو بکر محمد بن الحسن بن درید (۳۲۱) ۶-اعجاز القرآن-ابو بکر محمد بن
طیب باقلانی (۳۷۲) ۷-اغانی-ابو الفرج اصفهانی (۳۵۶) ۸-اکمال الدین و اتمام
النعمه-صدوق ابن بابویه (۳۸۰)۹-امالی-ابو القاسم عبد الرحمان معروف به زجاجی (۳۲۹)
11-امالی-محمد بن ۱۰-امالی-ابوالقاسم عبد الرحمان معروف به زجاجی (۳۲۹)
11-امالی-محمد بن حبیب بغدادی (۲۴۵) ۱۲-امالی-صدوق.آخرین مطلب را که در این کتاب
گفته است سال ۳۶۸ بوده است.۱۳-الامامه و السیاسه-ابن قتیبه دینوری (۲۷۶)
14-الامتاع و المؤانسه-ابو حیان توحیدی (در حدود ۳۸۰) ۱۵-الامثال-مفضل بن محمد
ضبی(۱۶۸) ۱۶-انساب الاشراف-بلاذری (۲۷۹) ۱۷-الاوائل-ابو هلال عسکری (۳۹۰)
18-البدیع-عبد الله بن معتز عباسی (مقتول در ۲۹۶) ۱۹-بصائر الدرجات ابو جعفرصفار
(۲۹۰) ۲۰-البیان و التبیین-ابو عثمان جاحظ (۲۵۵) ۲۱-تاریخ الامم و الملوک-محمد بن
جریر طبری (۳۱۰) ۲۲-تاریخ یعقوبی (۲۸۴) ۲۳-تحف العقول-ابن شعبه(معاصر صدوق)
24-تفسیر علی بن ابراهیم بن هاشم قمی (از رجال قرن سوم)۲۵-تفسیر عیاشی (از رجال
قرن سوم) ۲۶-توحید-صدوق ۲۷-الجمل-ابو مخنف لوط بن یحیی ازدی (۱۷۵) ۲۸-الجمل-ابو
الحسن مدائنی (۲۲۵) ۲۹-الجمل ابو عبد الله ابن واقد مدائنی (۲۰۷) ۳۰-جمهره
الامثال-ابو هلال عسکری (۳۹۵)۳۱-جمهره الانساب-ابو منذر کلبی (۲۰۴ یا ۲۰۶) ۳۲-حلیه
الاولیاء-ابو نعیم اصفهانی (۴۰۲) .

توضیح-اگر چه
ابو نعیم معاصر سید رضی است،ولی ابو نعیم آنچه را که از امیر المؤمنین (ع) در حلیه
الاولیاء نقل می کند،با اسناد متصل به آنحضرت میرساند،به اضافه اینکه گاهی جملات
ابو نعیم یا جملاتی که سید رضی نقل کرده است،مختلف می باشد.

۳۳-الحیوان-جاحظ
(۲۵۵) ۳۴-خصال-شیخ صدوق (۳۸۱) ۳۵-الخوارج ابو الحسن مدائنی (۲۲۵) ۳۶-دعائم
الاسلام-قاضی نعمان مصری (۳۶۳)۳۷-الرسائل-محمد بن یعقوب کلینی (۳۲۹) ۳۸-الزواجر و
المواعظ-ابو احمد حسن بن عبد الله بن سعید العسکری از مشایخ صدوق ۳۹-الثوری-ابو
عمرو عامر بن شراحیل کوفی معروف به شعبی (۱۰۴) ۴۰-الصدیق و الصداقه-ابو حیان
توحیدی (۳۸۰)۴۱-صفین-ابو الحسن مدائنی (۲۲۵) ۴۲-صفین-نصر بن مزاحم منقری
(۲۰۲)۴۳-الصناعتین-ابو هلال عسکری (۳۹۵) ۴۴-الطبقات الکبری ابو عبد الله محمدواقدی
(۲۳۰) ۴۵-طبقات النحویین-ابو بکر زبیدی (۳۷۹) ۴۶-العقد الفرید-احمد بن عبد ربه
مالکی (۳۲۸) ۴۷-علل الشرایع-صدوق (۳۸۱) ۴۸-عیون اخبارالرضا-صدوق ۴۹-عیون
الاخبار-ابن قتیبه (۲۷۶) ۵۰-الغارات-ابراهیم بن هلال ثقفی (۲۸۳) ۵۱-غریب
الحدیث-ابو عبید قاسم بن سلام (۲۲۳) ۵۲-غریب الحدیث-ابن قتیبه (۲۷۶)
53-الغیبه-محمد بن ابراهیم نعمانی (ابن ابی زینب)(از علمای قرن سوم) ۵۴-الفاضل-ابو
العباس مبرد (۲۵۸) ۵۵-فتوح البلدان-بلاذری (۲۷۹) ۵۶-الفتوح-ابو محمد احمد بن اعثم
(۳۱۴) ۵۷-الفضائل-احمد بن حنبل ۵۸-قوت القلوب-ابو طالب مکی (۳۸۲) ۵۹-کافی (اصول و
فروع) -محمد بن یعقوب کلینی (۳۲۹) ۶۰-الکامل-ابو العباس محمد بن یزید ازدی
(المبرد)(۲۸۵) ۶۱-نقض العثمانیه-ابو جعفر محمد بن عبد الله معتزلی (۲۴۰)
62-المجالس-ابو العباس احمد بن یحیی نحوی (ثعلب) (۲۹۱) ۶۳-المحاسن-ابو جعفر احمد
بن خالد البرقی (۲۷۴ یا ۲۸۰) ۶۴-المحاسن و الاضداد-جاحظ (۲۵۵) ۶۵-المحاسن و
المساوی-ابراهیم بن محمد بیهقی (از رجال قرن سوم) ۶۶-مروج الذهب-مسعودی(۳۳۳-یا
345) ۶۷-المعارف-ابن قتیبه دینوری (۲۷۶) ۶۸-معانی الاخبار-صدوق ۶۹-المعمرون و
الوصایا-ابو حاتم سجستانی (۲۵۵) ۷۰-مقاتل الطالبیین-ابو الفرج اصفهانی (۳۵۶) ۷۱-من
لا یحضره الفقیه-صدوق ۷۲-الموشی او الظرف و الظرفاء-ابو الطیب محمد بن احمد بن
اسحق اعرابی (و شاء) (از ادبای قرن سوم)۷۳-الموفقیات-زبیر بن بکار (۲۵۶)
74-الوزراء و الکتاب-محمد بن عبدوس بن عبد الجهشیاری (۳۳۱) ۷۵-الولاه و القضاه-ابو
عمرو محمد بن یوسف الکندی(۳۵۰)

[۳]


.

ملاحظه
می شود که خطبه ها و نامه ها و کلمات قصار امیر المؤمنین علیه السلام پیش از آنکه
سید رضی چشم به دنیا باز کند و یا پیش از آنکه نهج البلاغه را جمع آوری نماید،بطور
متفرق در منابع فراوانی از شخصیت های عالم و مورد وثوق قطعی ثبت شده بوده است.لذا
تشکیک بعضی از اشخاص در موضوع نهج البلاغه یا از بی اطلاعی است و یا از غرض ورزی و
امید است که چنین نباشد.

منابع
خطبه شقشقیه

عده ای از
فضلای اهل سنت استناد این خطبه را به امیر المؤمنین علیه السلام انکار کرده اند،
دلیل اساسی آنان شکوه و توبیخ و نارضایتی سختی است که دراین خطبه درباره خلفاء
ابراز شده است.برای اثبات اینکه خطبه شقشقیه از خودامیر المؤمنین است،تحقیقات
فراوانی به وسیله دانشمندان صورت گرفته است.ازآنجمله علامه فقید آقای «شیخ عبد
الحسین »امینی در کتاب الغدیر با تتبع عمیق و نقل منابع این مسئله را مطرح
کرده اند.ما در این مبحث از تحقیق و تتبع آن فقیداستفاده می کنیم:گروهی از
نقل کنندگان خطبه،قبل از سید رضی:

۱-حافظ یحیی
بن عبد الحمید الحمانی (۲۲۸)

[۴]


۲-ابو جعفر دعبل الخزاعی(۲۴۶) دعبل این خطبه را از ابن عباس نقل کرده است

[۵]

۳-ابو جعفر احمد بن محمدبرقی (۲۷۴ یا ۲۸۰) ۴-ابو علی جبائی شیخ معتزله (۳۰۳)
5-ابو القاسم بلخی یکی از مشایخ معتزله (۳۱۷) ۶-ابو عبد العزیز جلودی (۳۳۲) ۷-ابو
جعفر ابن قبه معاصر ابو القاسم بلخی ۸-حافظ سلیمان بن احمد طبرانی (۳۶۰) ۹-ابو
جعفر ابن بابویه قمی (۳۸۱) ۱۰-ابو احمد حسن بن عبد الله العسکری (۳۸۲) .

گروه دیگری
از علمای اسلامی اگر چه پس از سال ۴۰۰ (تاریخ جمع آوری نهج البلاغه) خطبه شقشقیه
را نقل کرده اند،ولی باضافه اینکه نهج البلاغه سید رضی را منبع و ماخذ خود قرار
نداده اند،اسناد جداگانه ای برای صحت انتساب خطبه آورده اند:

۱-قاضی عبد
الجبار معتزلی (۴۱۵) در کتاب المغنی ۲-حافظ ابو بکر بن مردویه (۴۱۶) ۳-وزیر ابو
سعید آبی (۴۲۲) در کتاب نثر الدرر و نزهه الادیب ۴-شریف مرتضی علم الهدی (۴۳۶) .

توضیح-شریف
مرتضی پس از نقل مقداری از جملات خطبه در کتاب شافی ص ۲۰۳ می گوید: این جملات
مشهور است.و پس از نقل جملات دیگری در ص ۲۰۴ می گوید:این جملات معروف است.

۵-شیخ طوسی
(۴۶۰) در کتاب امالی ص ۳۲۷ از ابو الفتح هلال بن محمد بن جعفر حفار ۶-ابو الفضل
میدانی (۵۱۸) در مجمع الامثال ص ۳۸۳.

این شخص
می گوید:این خطبه معروف به شقشقیه است،زیرا هنگامی که امیر المؤمنین (ع) سخنش را
قطع کرد،ابن عباس گفت:

یا امیر
المؤمنین کاش سخن را از همانجا که قطع کردی ادامه میدادی،حضرت فرمود:

هیهات،ای
فرزند عباس،شقشقه ای بود که با هیجان برآمد و خاموش گشت

[۶]

.

۷-ابو عبد
الله مفید (۴۱۲) می گوید:جماعتی از اهل نقل با اسناد مختلفی از ابن عباس این خطبه
را نقل کرده اند

[۷]

.

۸-قطب الدین
راوندی (۵۷۳) از طریق ابن «مردویه »و طبرانی می گوید:

من در دو
مورد این خطبه را مدتی پیش از تولد رضی دیده ام:در کتاب الانصاف ابو جعفر بن قبه
شاگرد کعبی یکی از شیوخ معتزله که وفاتش پیش از تولد رضی بوده است و نسخه ای که در
آن،خط وزیر ابو الحسن بود و تاریخ آن شصت سال و اندی پیش از ولادت رضی بوده است

[۸]

.

لغت دانان
بزرگ ادبیات عرب مانند«ابن منظور»در لسان العرب و«فیروزآبادی »در قاموس و«ابن
اثیر»در نهایه در ماده شقشقیه استشهاد می کنند به جمله تلک شقشقه هدرت ثم قرت که
در آخر خطبه در جواب ابن عباس آمده است.

فیروز آبادی
با این تعبیر می گوید:

«و الخطبه
الشقشقیه العلویه ».

این تعبیر
بخوبی اثبات می کند که خطبه شقشقیه بسیار معروف بوده است واهل تتبع می دانند که
درباره کلام یا خطبه یا نامه ای که تنها یک فرد از شخصیتی نقل کند،تعبیر فوق را
نمی آورند.

این تعبیر
بخوبی اثبات می کند که خطبه شقشقیه بسیار معروف بوده است واهل تتبع می دانند که
درباره کلام یا خطبه یا نامه ای که تنها یک فرد از شخصیتی نقل کند،تعبیر فوق را
نمی آورند.

آنچه بعضی
اهل سنت را وادار کرده است که استناد خطبه شقشقیه را به امیر المؤمنین (ع) انکار و
یا مورد تردید قرار بدهند،چنانکه اشاره کردیم،توبیخ و اعتراضات شدید است که در این
خطبه درباره بعضی از صحابه مشاهده می شود.بررسی این مسئله اینست که امیر المؤمنین
علیه السلام بارها در خطبه ها ونامه ها و سایر کلماتش از صحابه پیغمبر اکرم (ص)
تجلیل نموده است.مانند:

لقد رایت
اصحاب محمد صلی الله علیه و آله فما اری احدا منکم یشبههم…

(من اصحاب
محمد (ص) را دیده ام،کسی را از شما نمی بینم که شباهتی بآنان داشته باشد) .

و اوصیکم
باصحاب محمد الذین لم یحدثوا حدثا و لم یاووا محدثاو لم یمنعوا حقا فان رسول الله
صلی الله علیه و آله اوصانا بهم و لعن المحدث منهم و من غیرهم

[۹]

(شما را به اصحاب محمد (ص) توصیه می کنم،اصحابی که بدعتی در دین بوجود
نیاورده اند و به بدعت گذاران پناهی نداده اند و حقی را ممنوع نساخته اند،زیرا
رسول خدا (ص) آنان را به ما توصیه فرموده، بدعت گذاران از صحابه و غیرصحابه را
لعنت کرده است) .

بنابراین
امیر المؤمنین علیه السلام نه تنها کمترین اهانتی بر صحابه پیامبر نمیکند،بلکه
آنان را مطابق دستور پیامبر و آیات قرآنی و مشاهداتی که خود درباره صحابه داشته
است،کاملا تعظیم و تمجید میفرماید،پس هر صحابه ای از نظر علی توبیخ نشده است.ابن
ابی الحدید که از بزرگان علمای اهل سنت و از رؤسای معتزله است.

در اسناد
خطبه شقشقیه و سایر جملات مشابه آن که از امیر المؤمنین (ع) به ثبوت رسیده
است،تردید نمی کند.بلکه می کوشد اعتراضات امیر المؤمنین (ع) رادرباره خلفا چه در
این خطبه و چه در سخنان دیگرش تاویل و تفسیر نماید.روش علمی و عقیدتی ابن ابی
الحدید در خطبه مورد بحث چنین است که ما ترجمه میکنیم:

«اگر گفته
شود:نظر خودتان را درباره این کلام (خطبه شقشقیه) توضیح بدهید،آیا صریح این کلام
چنین نیست که آنان ظلم کردند و امر خلافت را غصب نمودند؟پس سخن شما در این مسئله
چیست؟اگر این حکم را درباره آنان بپذیرید،طعن به آنان زده اید و اگر نپذیرید،علی
(ع) را مورد طعن قرارداده اید که ظلم کردن آنان را بازگو نموده،به کاری که
کرده اند،بدگوئی نموده است؟

در مقابل این
اعتراض گفته می شود:اما گروه امامیه از شیعه،الفاظ موجوددر خطبه شقشقیه را به
معانی ظاهر آنها می گیرند و می گویند:

پیغمبر اکرم
صلی الله علیه و آله بر خلافت امیر المؤمنین نص صریح فرموده،و آنان حق علی را غصب
کرده اند.اما هم مکتبان ما (گروه معتزله از اهل سنت)می توانند بگویند:

چون امیر
المؤمنین علیه السلام افضل و شایسته تر از دیگران به خلافت بوده است و با اینحال
او را رها کرده،کسی را گرفتند که نه در فضیلت مساوی او بوده و نه در جهاد و علم و
عظمت و شرف به پایه او میرسید،لذا بکار بردن الفاظ تند وبیان مطالب اعتراض آمیز
درباره خلفاء امکان پذیر است،اگر چه شخصی که خلیفه نامیده شده است،عادل و با تقوی
بوده و بیعت با او صحیح بوده باشد.

مگر نمی بینی
که گاهی در یک شهر دو فقیه وجود دارد که یکی از آن دو بجهت داشتن امتیازات زیاد
بدیگری برتری دارد و با اینحال سلطان آن دیگری را به قضاوت نصب می کند که از فقیه
اول از نظر علمی ناقص تر است.در نتیجه فقیهی که مقام علمی او بالاتر است احساس
ناراحتی و درد می کند و گاهی دهان به گله و شکایت می گشاید،این ناراحتی و شکایت نه
طعن و تفسیق قاضی کم علم می باشد و نه حکم به ناشایسته بودن او.بلکه گله و شکایتش
معلول کنار گذاشتن او از قضاوت است.با اینکه شایسته تر و باصلاحیت تر بوده است.و
این پدیده ایست که در طبیعت بشر نفوذ دارد و در اصل غریزه و فطرت سرشته شده است.و
چون اصحاب ما به صحابه خوش گمان هستند،لذا هر کاری که از آنان سرزده باشد آن را
صحیح و درست تلقی می کنند.صحابه پیغمبر مصلحت اسلام را در نظر گرفتند و از بروز
فتنه وآشوبی وحشت داشتند که نه تنها خلافت را از بین می برد،بلکه نبوت و ملت اسلام
رانابود می کرد، بدینجهت بوده است که از علی بن ابیطالب (ع) که افضل و اشرف و
شایسته تر از همه بوده است،دست برداشتند و خلافت را در شخص دیگر که درجه ای از
فضیلت داشت،منعقد ساختند، لذا مجبور شدند که الفاظ امیر المؤمنین را در خطبه
شقشقیه تاویل نمایند-آن امیر المؤمنین که او را در جلالت و عظمت نزدیک به نبوت
می دانند…»

[۱۰]

.

در این مبحث
چند مطلب مهم را متذکر می شویم:

یکم-بحث
و تحقیق واقع جویانه،بلی.تعصب و مشاجره کینه توزانه،نه

تردیدی نیست
که مباحث مربوط به خلافت اسلامی پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تا کنون
مطرح بوده،موجب بروز آراء و عقاید گوناگون گشته است.بطور قطع می توان گفت: تاکنون
نه صدها،بلکه هزاران مجلد کتاب و مقاله در موضوع خلافت نوشته شده است.از این مباحث
و تحقیقات بسیار گسترده وطولانی و کاملا جدی،دو نتیجه مهم می توان گرفت:

۱-موضوع
خلافت مانند یک مسئله فرعی نبوده است که در مسائل نظری مورد اختلاف قرار می گیرد و
بدون هیاهو و جنجال و طرفداری های مکتبی،موردتوجه واقع میشود،بلکه موضوع خلافت یک
مسئله بنیادین است که مسلمین را به دو گروه بزرگ شیعه و سنی تقسیم کرده است.و از
طرف دیگر،به اصطلاح معمولی:«بیهوده سخن بدین درازی نبود».

۲-از امثال
این تکاپوهای ممتد و جدی،می توان اهمیت دفاع از حق را که انسانها از خود نشان
می دهند،فهمید.به توضیح اینکه اینگونه اصرار شگفت انگیزدرباره یک مسئله نه تنها
اثبات می کند که انسان در اثبات و توجیه معتقدات خود،همه نیروهای حیاتی خود را
بسیج می کند و نمی گذارد گذشت قرون و اعصار گردفراموشی روی موضوع مورد اعتقادش
بپاشد،بلکه حق بدانجهت که حق است،اگر چه جنبه اعتقادی هم نداشته باشد،مورد دفاع
جدی بشری می باشد.بهمین جهت است که می بینیم حتی عده ای از متفکران ملل غیر اسلامی
هم در موضوع خلافت یادر بیان حق و شخصیت مردان صحنه خلافت،با آن اندیشه و استدلال
و بیان جدی وارد میدان می شوند که گویی با مسلمانان هم مکتب هستند.

جرج جرداق و
میخائیل نعیمه و بولس سلامه و جبران خلیل جبران و توماس کارلایل مسیحی هستند و
شبلی شمیل و پطروشفسکی از اعضای مکتب ماتریالیسم می باشند،ولی در موقع توضیح شخصیت
امیر المؤمنین علیه السلام مانند یک فرد مسلمان سخن می گویند و حق والایی را که او
بر بشریت دارد،گوشزدمی کنند.

وقتی که من
امروز می بینم بعضی از سطحی نگران فلان نویسنده معمولی رابا ویکتور هوگو و بالزاک
مقایسه می کنند،با کمال جدیت در مقام دفاع از حق آن دو برمیآیم و،بیان و استدلال
من مانند همان است که هم مکتبان و هم مذهبان آنان ابراز می نمایند.همه انسان های
آگاه در هر مکتبی که باشند،هنوز به زهرخوردن سقراط تاسف می خورند و آن قضات را که
حکم ناحق به اعدام اوداده اند،با دیده نفرت می نگرند.بنابراین،با اینکه موضوع
خلافت یکی ازرویدادهایی است که در حدود چهارده قرن پیش اتفاق افتاده و بگذشته
خزیده است،ولی حس حق جویی آدمیان نه تنها زمان گذشته و حال و آینده نمی شناسد،بلکه خود
را در نژاد و جامعه و ملیت مخصوص هم بمحاصره نمی اندازد.اینست مایه امید بقای
انسانیت برای ابد.

دوم-بحث
و تحقیق در مسئله خلافت نباید قربانی احساسات گردد و وسیله سوء
استفاده قرار بگیرد

این یک قاعده
کلی است که اگر طرفین بحث و تحقیق بجهت احساسات خام و هیجان های روانی،هشیاری خود
را از دست بدهند،به اضافه اینکه ممکن است واقعیت ها را از دست بدهند، وسیله بسیار
مناسبی برای سودجویان آماده میکنندبنابراین ما در اینجا دو مسئله داریم:

مسئله
یکم-محو شدن واقعیات.

مسئله
دوم-وسیله قرارگرفتن برای سودجویان.

مسئله یکم-ما
بایستی احساسات خام و هیجان های روانی را ناچیز نشماریم،این پدیده های شگفت انگیز
حتی ممکن است قرن ها در سرنوشت معارف بشری اثر بگذارد.

در توضیحات
هوگو درباره شکست ناپلئون در واترلو دقت فرمایید،این نویسنده چیره دست که بعقیده
ما هنوز نه تنها فرانسه،بلکه همه اروپا از زمان اوتاکنون نویسنده ای باین منطق و
عظمت بوجود نیاورده است.آری این مرد بزرگ با اینکه به بی اطلاعی خود در فنون نظامی
و لشکرکشی و دقایق رویدادهای آن جنگ،اعتراف می نماید،شکست ناپلئون را به قضا و قدر
حواله می دهد:

«بزرگترین
حوادث که مقدمه اجرای حکم قضا هستند،اینگونه احساسات مخالف را دربردارند»

[۱۱]

.

[شادمانی در
روز شکست در واترلو و اندوهگین بودن در روز پیروزی دراوسترلیتز که در ناپلئون دیده
شده است].سپس وقتی که می خواهد شکست ناپلئون را توجیه نماید،می گوید:

«هنگام آن
بود که این مرد عظیم از پای درافتد.سنگینی بی اندازه این مرددر کفه مقدرات
بشری،تعادل را برهم می زد.این شخص خویشتن را به تنهایی بیش از همه جمعیت بشری به
شمار می آورد.این غلظت های کلیه حیات بشری که در یک سر متمرکز می شوند،جمع شدن همه
دنیا در دماغ یک مرد،اگر دوام یابدبرای مدنیت مهلک خواهد بود.هنگام آن رسیده بود
که دست توانای عدل آسمانی از آستین بیرون آید.شاید اصول و عناصری که جاذبیت های
منتظم در نظام اخلاقی نیز،مانند نظام مادی،وابسته به آن است،زبان به شکایت گشوده
بودند،خونی که بخاراز آن متصاعد می شود،مالامال شدن قبرستان ها از اجساد
کشته شدگان، مادران اشکبار،مدعیان مخوفی هستند.هنگامی که زمین از سرباری رنج
می برد، ناله هایی اسرارآمیز در ظلمات هست که فقط در عالم بالا شنیده می شود
ناپلئون در عالم ملکوت به بدی معرفی شده بود،و تصمیم به سقوطش گرفته شده
بود،مصدع خدا بود. واترلو یک نبرد نیست:تغییر جبهه عالم است »

[۱۲]

.

ما با تمام
اعتراف به عظمت «هوگو»،نمی توانیم در این روش انسان شناسی بااو موافقت کنیم که
وقتی قدرت تحلیل یک حادثه را از دست بدهیم،مسئله قضا و قدر راپیش بکشیم.تردیدی
نداریم در اینکه قضا و قدر حتی در روشنترین حوادث دنیا نقش داردو خود همین مسئله
است که ما را به تکاپو و فعالیت های اختیاری وادار می کند.قضا و قدربیان کننده
قانون هستی است،نه شکننده قانون و ضد آن.باضافه اینکه آن کدامین منطق است که ما
بشر را مجبور کرده است که همواره پس از آنکه حادثه ای رخ داد،به سراغ قضا و قدر
برویم و مقدمات طبیعی و اختیاری حادثه را نادیده بگیریم!!چرا پیش از آنکه حادثه
اتفاق بیافتد،بدون توجه به قضا و قدر باتمام نیرو می کوشیم که علل و شرایط
حادثه ای را که اتفاق خواهد افتاد،بفهمیم و درصورت ناگوار بودن حادثه آن علل و
شرایط را خنثی کنیم؟!این گونه روش درشناخت واقعیات،فرار از شناخت حقیقی آنها
است.نظیر این روش در رفتن به سراغ قضا و قدر در حث خلافت هم فراوان دیده شده
است.دانشمند و محقق بزرگ محمد عبده مفتی مصر در پایان توضیح مسئله شورای خلافت،این
جمله را می گوید:

و الله اعلم
و الحکم لله یفعل ما یشاء

[۱۳]


.

(و خدا
داناتر است حکم از آن خدا است هرچه را که بخواهد انجام میدهد) .

این جمله از
شخصی مانند محمد عبده که توانائی تحقیق همه جانبه داشته است،برای توجیه خطاهایی که
در مسئله مورد بحث صورت گرفته است،بعید بنظر می رسد.

مسئله
دوم-وسیله قرارگرفتن اینگونه مباحث برای سودجویان.یکی ازپدیده های اسف انگیز تاریخ
بشری همین مسئله است که دو مکتب یا دو گروه درباره موضوع یا موضوعاتی با هم اختلاف
نظر پیدا می کنند.این دو مکتب یا دو گروه از روی بی غرضی انتقاد و مشاجراتی در
مورد اختلاف نظر خود دارند،و بطورفراوان هم اتفاق می افتد که تدریجا با تفاهم های
معقول تری به وحدت نظرهایی برسند که از رقابت های کشنده آن دو طرف بکاهد.ولی ممکن
است گروه یا مکتب سومی سربلند کند و از اختلاف مزبور بهترین وسیله برای سوء
استفاده های خودپیدا کند.

مسئله سوم-در
اینکه گفتار و کردار و هدف گیریها و اندیشه های فرزندابیطالب همه و همه بر
مبنای «حیات معقول »بوده و کمترین انحرافی از صراطمستقیم الهی نداشته است،هیچ کس
اندک تردیدی ندارد.حکمت و معانی عالی مکتب اسلام باعتراف همه مطلعین از تاریخ امیر
المؤمنین بوسیله امیر المؤمنین برای مردم روشن شده است.

بعنوان مثال
معارفی که آنحضرت در حکمت الهی و اخلاق و مسائل اجتماعی و سیاسی در نهج البلاغه
آورده است،بهترین دلیل برای اثبات حرکت امیر المؤمنین در صراط مستقیم الهی بوده
است.

ولی اگر
پیش کشیدن این عظمت ها و امتیازهای اختصاصی موجب مختل شدن اسلام و زندگی مسلمانان
باشد،بهیچ وجه مورد رضایت امیر المؤمنین نخواهد بود.و چنانکه اشاره کردیم در این
دنیا رسم قدرت محوران ماکیاولی صفت همواره در صدد پیدا کردن مواد خام و وسایل
مناسب برای بازکردن موقعیت سیاسی و سلطه گری خود برمیآیند،هر اندازه که این مواد
خام و وسایل در اعماق جانهای مردم بیشتر ریشه دوانیده باشد،برای بازیگریها و
صحنه-سازیهای آنان مفیدتر و نتیجه بخش تر خواهد بود و چه مسئله ای عمیق تر و
ریشه-دارتر از مسئله امامت و خلافت که برای هر مسلمان بطور جدی مطرح است؟خدا
میداند که در قرون و اعصار گذشته،خودکامگان خودمحور از این مسائل چه سوء
استفاده ها کرده و چه خونها ریخته و چه انسانهائی را به نابودی کشانده اند.

اگر خود
زمامداران پیش از امیر المؤمنین در زمامداری و خلافت آنحضرت زندگی میکردند، مطابق
اصول و قوانین اسلامی حتما از امیر المؤمنین تبعیت مینمودند.زیرا خود آنان شایستگی
آنحضرت را از نظر همه اصول عالی انسانی می پذیرفتند.حال که چنین است، شخصیت ها و
گروه ها و جوامع بیابند و رفتارامیر المؤمنین را در مسیر«حیات معقول »پیش بگیرند و
در صراط مستقیم گام بردارند و اسلام را به اوج اعتلای خود برسانند و نام این رفتار
را هر چه که بخواهندبگذارند و مجالی بر دشمن از خدا بیخبر و انسان بیگانه ندهند که
فرصت پیدا کند و اختلافهای نظری را به کشاکش ها و پیکارهای عملی مبدل بسازد و
باتضعیف هر دو طرف به هدفهای سودجویانه خود نایل گردد.

مسئله خلافت
که میان دو مذهب بزرگ شیعی و سنی مورد بحث است،درجریان پدیده مزبور قرار
گرفته،موجب سوء استفاده های سودجویانه اقویاء گشته است.قانون الهی و عقل حکم
می کند که طرفین با تمام هشیاری درباره آنچه که دیگران در مسئله خلافت در نظر
دارند،بیاندیشند و از بهره برداری دیگران جلوگیری کنند.

و انه لیعلم
ان محلی منها محل القطب من الرحی

(و او خود
قطعا می دانست که موقعیت من نسبت به خلافت موقعیت مرکزآسیاب به آسیاب است که به
دور آن می گردد) .

واقعیتی
بود که همه آن را میدانستند

از منابع
معتبر تاریخی و حدیثی چنین برمی آید که نه تنها علی بن ابیطالب علیه السلام خود را
شایسته ترین فرد برای خلافت می دانست،بلکه این شایستگی واقعیتی بود که همگان آنرا
پذیرفته بودند.از جمله دلایل روشنی که این حقیقت را اثبات می کند:

۱-نامه
محمد بن ابی بکر به معاویه و پاسخ معاویه به اوست

نامه ای که
محمد بن ابی بکر پس از رسیدن به مصر به معاویه مینویسد:

از محمد بن
ابی بکر به معاویه بن صخر گمراه:پس از حمد و ثنای خداوندی پروردگار متعال مخلوقات
را با عظمت و قدرت خود،آفرید،نه از روی بازی وبیهودگی و نه از روی ناتوانی و
احتیاج به آفرینش آنها.بلکه مخلوقات رابندگان مطیع به بارگاهش قرارداد و اصناف و
اقسام گوناگونی از آنان را نمودارساخت.سپس با دانایی مطلق به شایستگی محمد صلی
الله علیه و آله،او را از میان آنان برگزید و برای ادای رسالتش انتخاب کرد و امین
وحی اش قرار داد. خداوندپیامبر را رسولی بشارت دهنده و تهدید کننده برانگیخت.اولین
کسی که دعوت پیامبر را پاسخ مثبت داد و به سوی او رفت و به او ایمان آورد و اسلام
را پذیرفت و در برابرش تسلیم شد،برادر و پسر عموی او علی بن ابیطالب (ع) بود که
آن غیب مخفی را که پیامبر دعوت بآن می کرد،تصدیق نمود و او را بر همه نزدیکان
وخویشاوندان مقدم داشت و با جان خود پیامبر را از هر حادثه خطرناک نجات دادو در
جنگ ها و صلح ها با او بود.همواره جان خود را در ساعت های شب و روزو موقع ترس و
تشنگی به او بذل نمود.تا با چنان سبقتی بروز کرد که در پیروان پیامبرنظیری نداشت و
هیچ فردی در کارهای علی شایسته نزدیکی و مقایسه با او نبود.

ای معاویه،من
می بینم تو می خواهی با او برابری کنی!!در صورتی که تو،تویی!و او اوست در صدق و
خلوص نیت برتر از همه مردم.و او با فضیلت ترین انسان ها از جهت نسل و همسر و پسر
است.برادر او (جعفر بن ابیطالب) بود که درروز موته جان خود را در راه پیامبر فدا
کرد و عموی او حمزه سید الشهداء درجنگ احد و پدر او ابوطالب که از پیامبر و از
حوزه او دفاع کرد.و تو ملعون فرزند ملعون،تو و پدرت همواره در صدد برپاکردن غائله
و آشوب به ضرر پیامبربودید،و دائما برای خاموش کردن نور خداوندی
می کوشیدید.جمعیت ها را دورخود جمع می کردید و مال و ثروت بذل می نمودید و قبایل
را بر پیامبر اکرم می شورانیدید و تحریک می کردید.پدرت با همین روحیه پلید از دنیا
رفت و تو باهمان روحیه به جایش نشستی.شاهد پلیدی های تو کسانی هستند که به دور
خودجمع کرده ای،نیز آن پس مانده های احزاب و سران منافقین هستند که بتو
پناهنده شده اند.و شاهد عظمت و شایستگی علی بن ابیطالب با آن فضیلت های آشکار
وریشه دار،یاران او از مهاجرین و انصارند که خداوند فضل و فضیلت آنان را متذکرگشته
است.آنان گروه گروه و دسته دسته در پیرامون علی قرار گرفته حق را درپیروی از او و
شقاوت را در مخالفت او می بینند.

وای بر
تو،چگونه خود را با علی یکی میشماری،در صورتی که او وارث رسول الله و وصی او و پدر
فرزندان اوست؟!اوست اولین پیرو پیامبر و نزدیکترین اشخاص از جهت عهد و ایمان باوی.
پیامبر او را از اسرار خود مطلع و از امور خویش آگاه می ساخت.

و تو دشمن او
و پسر دشمن اوئی.برو،تا بتوانی با هدف گیری های باطلت از دنیای خود بهره ور باش و
عمرو بن العاص آن شخصیت خودفروخته هم در گمراهی هایت یار و مددکارت باشد. بهمین
حال باش!نزدیک است که زندگانیت سپری شود و حیله گری هایت پوچ گردد،و آنگاه بفهمی
که عاقبت والا از آن کیست.بدان،تو با این حیله پردازی ها که براه انداخته ای،در
حقیقت در صدد خدعه و نیرنگ بازی با خدایی برآمده ای که از عظمت چاره پردازی او
غافل و از رحمتش نومید گشته ای،او در کمین تست و تو در برابر او فریب خورده ای.

«درود بر کسی
که از هدایت پیروی کند».

پاسخ
معاویه به نامه محمد بن ابی بکر:

«از معاویه
بن صخر بن عیبجوی پدرش محمد بن ابی بکر،پس از حمد خداوندی نامه تو رسید،در این
نامه عظمت و قدرت الهی را که خداوند شایسته آنست متذکرشده،اشاره به برگزیده شدن
پیغمبر اکرم به رسالت نموده ای.سخنان زیادی گفته ای که دارای نکات ضعف و بدگویی به
پدر خودت می باشد.تو در این نامه فضیلت فرزند ابیطالب و طول سابقه او را در اسلام
و خویشاوندی او را با پیامبراکرم (ص) و فداکاریش را در راه پیامبر در هر مخاطره
متذکر شده ای.استدلال توبه ضرر من و عیبجوئی تو درباره من به وسیله فضیلتی است که
از آن دیگری است نه از خود تو.من خدایی را سپاسگزارم که این فضیلت را از تو
برگردانیده، به غیر تو بخشوده است.

در زمان
گذشته ما بودیم و پدر تو (ابوبکر) هم با ما بود و فضیلت علی بن ابیطالب و لازم
بودن حق او را به گردن خود می شناختیم.در آنهنگام که خداوندآنچه را که برای
پیامبرش خواسته بود،انجام داد و وعده خود را درباره او اتمام نمود و دعوت او را
آشکار ساخت و حجت او را روشن نمود و او را ببارگاه خودبرگرفت،اولین کسانی که حق او
را گرفتند و با امر واقعی او (خلافتش) مخالفت ورزیدند پدر تو بود و فاروقش.آن دو
نفر بر این اقدام اتفاق و قرار داشتند. سپس آن دو نفر علی را به بیعت خود دعوت
نمودند،دعوت آنان را اجابت نکرد و امتناع ورزید. آن دو نفر اندوه ها به او وارد
آوردند و حادثه بزرگی را درباره او منظورنمودند.تا آنجا که می گوید:

ای فرزند ابی
بکر،بر حذر باش،اندازه خود را بدان،موقعیت تو ناچیزتر ازآن است که با کسی خود را
هم وزن و مساوی بدانی که کوه ها با بردباری او سنجیده می شود و نیزه او را هیچ
عامل جبری نمی تواند نرم کند و هیچ گوینده ای شکیبائی او را نمی تواند درک کند.تو
با کسی در افتاده ای که پدرت جایگاهش را آماده وبرای ملک او بالش و تکیه گاه نهاده
است.اگر این موقعیتی که ما بخود گرفته ایم صحیح است،پدرت این موقعیت را بخود
اختصاص داده بود و ما شرکای اومی باشیم و اگر پدرت پیش از ما این اقدام را نکرده
بود،ما با فرزند ابیطالب مخالفت نمی کردیم و امر خلافت را به او تسلیم
می نمودیم.ولی ما دیدیم که پدر توپیش از ما چنین کاری را کرده است،ما هم راه او را
پیش گرفتیم.پس تو یا عیبجوی پدرت باش و یا این مسئله را رها کن.

«و درود بر
کسی که بحق برگردد!»

[۱۴]

.

۲-یعقوبی
می گوید:

و کان
المهاجرون و الانصار لا یشکون فی علی

[۱۵]

.

(و مهاجرین و
انصار شکی درباره خلافت علی پس از پیامبر نداشتند) .

۳-عتبه بن
ابی لهب:

۱-ما کنت
احسب ان الامر منصرف عن هاشم ثم منها عن ابی الحسن ۲-عن اول الناس ایمانا و سابقه
و اعلم الناس بالقرآن و السنن ۳-و آخر الناس عهدا بالنبی و من جبریل عون له فی
الغسل و الکفن ۴-من فیه ما فیهم لا یمترون به و لیس فی القوم ما فیه من الحسن

[۱۶]

۱- (من گمان
نمی کردم امر خلافت از اولاد هاشم منحرف شود و اگر به آل هاشم برسد،از ابو الحسن
منحرف گردد) .

۲- (ابو
الحسن اولین شخص از جهت ایمان و سابقه بوده،داناترین مردم به قرآن و سنت های
پیامبر اکرم است) .

۳- (و آخرین
شخصی که به دیدار پیامبر در آخرین نفس هایش نایل شده است.او همان کسی است که
جبرئیل در غسل و کفن پیامبر او را کمک می کرد) .

۴- (علی کسی
است که هر امتیازی که در دیگران بود،در او جمع شده و آن امتیازات عالی که در او
وجود داشته است،دیگران از آنها محروم بوده اند) .

۴-خالد بن
سعید در داستان سقیفه در مسافرت بود،هنگامی که برمی گردد،نزد امیر المؤمنین می رود
و می گوید:

اجازه بده با
تو بیعت کنم،زیرا سوگند به خدا،کسی در میان مردم سزاوارتراز تو به مقام محمد (ص)
نمی باشد

[۱۷]

.

در این مسئله
می توان به جمله یعقوبی که می گوید:«مهاجرین و انصار درباره علی شکی نداشتند»کفایت
کرد.

یهرم فیها
الکبیر و یشیب فیها الصغیر و یکدح فیها مؤمن حتی یلقی ربه

[حادثه ای بس
کوبنده]:که بزرگسال را فرتوت میکرد و کم سال را پیر،و انسان با ایمان را تا دیدار
پروردگارش در رنج و مشقت فرو می برند.

آنجا
که منطق واقعی حیات تکاملی جامعه دگرگون میگردد

مسلم است که
هر اندازه رشد انسانی یک شخص اعتلای بیشتری داشته باشد،پیوستگی اعضای جامعه را با
خویشتن بیشتر احساس می کند.و بالعکس هر مقدارکه یک انسان بیشتر طبیعت گرا و
خودخواه باشد،گسیختگی او از جامعه بیشتر وعمیق تر می گردد.

نسبت هر یک
از اعضای بدن آدمی با مجموع بدن،نمی تواند نسبت یک فردرا با مجموع اعضای جامعه
توضیح بدهد،زیرا هیچیک از اعضای بدن نمی تواندبوسیله رشد جسمانی ماهیت خود را عوض
کرده،عضو دیگری گردد،مثلا دست هر اندازه هم رشد پیدا کند،مبدل به چشم نمی شود و پا
هر قدر هم قدرت پیدا کند،مغز یا قلب نخواهد گشت،در صورتی که یک فرد از اعضای جامعه
به وسیله رشد وتکامل تا مقام مغز و یا قلب جامعه پیش می رود.بهمین جهت است که بیت
معروف سعدی که می گوید:

بنی آدم
اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند

تنها
بازگوکننده تشکل اعضای اجتماع و پیوستگی آنها با یکدیگر میباشدنه توضیح دهنده
نتایج پویش اعضای جامعه.

بقول بعضی از
انسان شناسان:انسان یک شاخه گل نیست که از ریشه خودسربرآورد و در مجرای حرکت قرار
بگیرد و چند روزی از گل بودن برخوردارشود و سپس از بین برود،بلکه انسان موجودی است
که از تفاعل عواملی به وجودمی آید و از جامعه برای ادامه هستی خود نیروهای گوناگون
می گیرد و در عین حال می تواند برگردد و همه عوامل بوجودآورنده و نیروبخش خود را
دگرگون نماید.

این سازندگی
در انسان با اینکه عضوی ساخته شده از عوامل طبیعی واجتماعی بوده است، معلول همان
اصل است که در اول مبحث متذکر شدیم که انسان نخست به عنوان یک عضو مطیع به سایر
اعضای جامعه بوجود می آید،سپس تا مقام گردانندگی همه جامعه نائل می گردد.

هیچ انسانی
چه شیعی و چه سنی،خواه مسلمان و خواه غیر مسلمان،بلکه خواه اینکه مقید به مذهبی
باشد یا نباشد،با نظر به سرگذشت زندگی علی بن ابیطالب (ع) تردیدی نکرده است که با
اینکه این شخصیت در سرزمینی از کره خاکی چشم به جهان گشوده،سپس مانند یکی از اعضای
اجتماع زندگی نموده است،ولی با قرار گرفتن در مسیر اسلام و جاذبیت فوق تصور محمد
بن عبد الله صلی الله علیه و آله به مقام مغز سازنده و قلب حساس اجتماع نایل گشته
است.

این نوع
پیشرفت تکاملی که حد و مرزی نمی شناسد،علی را تا اوج مغز وقلب همه جوامع انسانی
بالا برده است.وقتی که با صراحت می گوید:

ا اقنع من
نفسی ان یقال لی امیر المؤمنین و لا اشارکهم فی مکاره الدهر(آیا از موقعیت وجودی
خود به همین قناعت بورزم که به من امیر المؤمنین گفته شود و در ناگواری های روزگار
شرکت با انسان ها نداشته باشم؟!) .

در آن هنگام
که می شنود سفیان بن عوف غامدی به انبار (شهری در ساحل شرقی فرات) حمله می کند و
کشتارها براه می اندازد و دست به چپاول و یغماگریهامی زند می گوید:

و لقد بلغنی
ان الرجل منهم کان یدخل علی المراه المسلمه و الاخری المعاهده فینتزع حجلها و
قلبها و قلائدها و رعاثها ما تمنع منها الابالاسترجاع و الاسترحام ثم انصرفوا
وافرین، ما نال رجلا منهم کلم و لا اریق لهم دم فلو ان امرا مسلما مات من بعد هذا
اسفا ما کان به ملوما بل کان به عندی جدیرا ط ۲۷.

(بمن خبر
رسیده است که از لشکریان سفیان بن عوف وارد خانه زن مسلمان و زن غیر مسلمان که با
ما معاهده همزیستی دارد،می گشت و خلخال و دست بند وگوشواره های آن زنان را غارت
می کرد،و آنان جز گریه های تلخ و طلب ترحم،دفاع کننده ای نداشتند.لشکریان سفیان
بدون از دست دادن فردی پس از کشتار ویغماگری برمی گشتند،نه جراحتی به آنان می رسید
و نه خونی از آنان ریخته می شد.اگر مردی مسلمان پس از چنین حادثه ای از روی تاسف
بمیرد،نه تنها موردملامت نیست،بلکه این یک پدیده شایسته ای در نزد یک مسلمان آگاه
است) .

روشن می شود
که نسبت علی بن ابیطالب (ع) بسایر اعضای جامعه،نسبت قلب است که با وارد شدن نقص و
اخلال به بعضی از اعضای جامعه می طپد و مانندمارگزیده در خود می پیچد.

تنها
قلب اجتماع است که اختلال اعضاء اجتماع را حس میکند

اگر در یک
بدن حیاتی نباشد،چنانکه آن بدن درک لذت نمی کند،همچنان دردی را هم حس نخواهد
کرد.اگر در یک موجود جاندار غرایز طبیعی از فعالیت ممنوع شود،حیات آن جاندار، در
مجرای قانون طبیعی خود فعالیتی انجام نخواهدداد و در نتیجه با شکست و نابودی حتمی
روبرو خواهد گشت.این قاعده کلی درهمه جانداران است.اما انسان که دارای مغز و قلب
است،در قلمروی والاتر از حیوان قرار گرفته است،کافی نیست که تنها حیات و غرایز
طبیعی او منظم و معتدل باشد،بلکه دو نیروی عقل و قلب برای او حیات دیگری را بوجود
می آورد که دست به سازندگی و گسترش ابعاد و افزودن معرفت و کشف و گرایش به
وحدت های عالیترو هدف گیری های نهائی زندگی می زند.نقص و اختلالی که بیکی از امور
فوق(سازندگی و…) وارد می گردد،نه برای اصل پدیده حیات مطرح است و نه برای غرایز
طبیعی.و بر فرض مطرح بودن آنها برای حیات و غرایز،هیچ کاری از دست آن دو در مرتفع
ساختن نقص و اختلال برنمی آید.تنها مغز آدمی است که ورودنقص و اختلال را در
موجودیت آدمی کشف و درک می کند و قلب تلخی و ناگواری آن را حس می نماید.بهمین جهت
است که می گوئیم تنها انسان های تکامل یافته اجتماع هستند که عوامل و نتایج سازندگی
و اهداف عالیه اجتماعی را درک میکنندو از ورود اختلال در آن عوامل و نتایج و اهداف
عالیه رنج می برند و در شکنجه غوطه ور می گردند.

علی بن
ابیطالب علیه السلام انسان و استعداد و امکانات تکامل و پیشرفت اورا بخوبی شناخته
بود،و می دانست که این موجود است که می تواند در پیشرفتهای علمی پا برفراز کرات
بگذارد و در ترقی انسانی ابوذر غفاری گردد و سرنوشت خود را از تاریخ طبیعی به
تاریخ انسانی اعتلا بدهد.

اکنون علی بن
ابیطالب می بیند که مسیر انسان ها که در زمان پیامبر بوسیله قرآن و دستورات سازنده
او سرنوشت آنان را از تاریخ طبیعی به تاریخ انسانی مبدل کرده بود،بار دیگر بهمان
حال طبیعی می افتد و چهره همیشگی انسان پدیدارمی گردد.مسلم است که در این پیش آمد
غیر منتظره دچار اضطراب می گردد و درمشقت فرومی رود.

اگر یک نفر
پیدا شود و بگوید که ناله و اضطراب علی بن ابیطالب علیه السلام بجهت از دست رفتن
مقام خلافت بوده است.یا علی را نمی شناسد و یا غرض ورزی دیدگان او را نابینا ساخته
است.

در همین نهج
البلاغه ده ها بار بی اعتنایی علی (ع) را به مقام خلافت به معنای معمولی آن که
مقام پرستان در محرابش سر به سجده می گذارند،خواهیم دید،اوکسی است که در راه بصره
در ذی قار لنگه کفشش را بلند می کند و به ابن عباس می گوید:

قیمت این کفش
چند است؟

ابن عباس
می گوید:به چیزی نمی ارزد.

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.