خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل قهستان و آسیای مرکزی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل قهستان و آسیای مرکزی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل یک خاطره یک شعر
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل یک خاطره یک شعر قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
17ساعت
11دقیقه
56ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل قصه ؛ من یک صندوق طلا دارم

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 66

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
5 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل قصه ؛ من یک صندوق طلا دارم، ارائه‌ای متفاوت و تأثیرگذار بسازید

دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل قصه ؛ من یک صندوق طلا دارم شامل 53 اسلاید حرفه‌ای و طراحی‌شده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی به‌خوبی معرفی خواهد کرد.

دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل قصه ؛ من یک صندوق طلا دارم:

  • ظاهر حرفه‌ای و چشم‌نواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
  • کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل قصه ؛ من یک صندوق طلا دارم را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
  • کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.

عملکرد بی‌نقص: اسلایدها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.

یادآوری: در صورت استفاده از نسخه‌های غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل قصه ؛ من یک صندوق طلا دارم توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.

همین حالا پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل قصه ؛ من یک صندوق طلا دارم را دریافت کرده و ارائه‌ای مؤثر و حرفه‌ای داشته باشید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل قصه ؛ من یک صندوق طلا دارم :

جنگیدن و راهپیمایی نظامی چیز خوبی است، اما تحت محاصره نیروی دشمن بودن سخت کسالت آور است . در حالیکه هر روز خبر می رسید که آنها یکی دیگر از پایگاههای ما را تصرف کرده اند . تمام روز در پایگاه یا جای دیگر در زیر یک چادر، درگل یا کاه می نشینی، و از صبح تا شب بازی ورق می کنی . شاید، به خاطر بیرون آمدن از یکنواختی محض، بیرون می روی تا به سمتی که گلوله های داغ و یا بمب ها در پروازند نظری بیندازی .

ابتدا فرانسوی ها با حملات خود دلداریمان دادند، اما به زودی خاموش شدند، ماموریت های سواره به خاطر تهیه خوراک هم خسته کننده بود: خلاصه، این خستگی که بر سرمان نازل گشته بود، فریادمان را به آسمان برده بود . در آن موقع نوزده ساله بودم . جوانی تندرست و سالم . یک روز که بر اثر خستگی و بی خوابی شب قبل روی خاک رن جلو پایگاه به خواب رفته بودم . سرفه های محتاطانه ای بیدارم کرد . چشمانم را باز کردم . جهودی را در برابرم دیدم . در نظرم چهل ساله می آمد؛ خرقه بلند دامن و کفش های خاکستری رنگی پوشیده بود و عرقچین کوچک سیاهی بر سر داشت . این جهود که نامش هیرشل بود، مدام به اردوگاه ما می آمد و مزاحممان می شد . شراب و خوردنیهای فراوان تهیه می کرد، جثه کوچکی داشت، لاغر و آبله رو بود و با موهایی سرخ، پیوسته چشمان کوچکش را که آنها هم باز سرخ بودند، باز و بسته می کرد؛ بینی دراز و کجی داشت و مدام سرفه می کرد .

در جلویم این پا و آن پا می کرد و تعظیم هایی کوتاه عاقبت از او پرسیدم:

«خوب چه می خواهی؟»

«آقا، آمده ام بپرسم آیا چیزی نیست که من بتوانم برای حضرت عالی تهیه کنم؟ …»

احتیاجی به تو ندارم؛ برو پی کارت .»

«هر جور که امر بفرمایید، آقا، هر طور که دلتان می خواهد، آقا … فکر کردم که احتمالا چیزی هست که من …»

«داری حوصله ام را سر می بری؛ می گویم برو پی کارت .»

آرام سرش را به چپ و راست تکان داد … «من می دانم که آقای افسر از چه خوشش می آید … می دانم … واقعا می دانم!»

جهود سیمای زیرکانه ای به خود گرفت .

«راستی؟»

جهود، نگاه هراسناکی به اطراف خود افکند و بعد به طرفم خم شد .

«یک زن زیبا ، آقا یک زن زیبا!»

بار دیگر، هیرشل چشمانش را بست و لب هایش را غنچه کرد … و من با انزجار تمام گفتم: ببین جهود کثیف من از این حرف ها خوشم نمی آید .

«آقا به من فرمان بدهید … خودتان خواهید دید . «خوب» حالا، آقا با کمی پول که موافقید؟»

«گولم می زنی، مترسکی نشانم می دهی، مگر نه؟»

جهود با حرارتی غیرعادی و دستانی نمایش گونه، فریاد کرد:

«ای، ای، چه می گویید؟ چطور ممکن است؟ در غیر این صورت ، آقا، فرمان بدهید با چوب پانصد … ششصد ضربه به من بزنند .

و بعد شتابزده، افزود:

«فرمان بدهید …»

در آن لحظه یکی از همقطارانم لبه چادر را بلند کرد و به نام، صدایم زد . با عجله برخاستم و سکه ای به طرف جهود افکندم، در پشت سرم، من من کرد:

«امشب، امشب، عالی جناب .»

در پرتو ضعیف آتش دور، چهره رنگ پریده یک زن جوان یهودی را نظاره گر بودم، زیبایی اش تکانم داد .

در برابرش ایستادم و در سکوت، خیره نگاهش کردم، سرش را بالا نیاور . صدای خش خش ضعیفی مرا بر آن داشت تا به اطراف خود نظری بیندازم . هیرشل با احتیاط سرش را از قسمت آویخته چادر به درون آورده بود، با عصبانیت دستم را به سویش تکان دادم … و او ناپدید شد . عاقبت گفتم .»

«اسمت چیست؟»

پاسخ داد:

«سارا»

و یک لحظه سپیدی های چشمان درشتش، و حتی برق ضعیف دندانهایش را در تاریکی چادر به چشم دیدم .

از او خواستم که بنشیند . خرقه اش را بر زمین افکند و نشست . ژاکت کوتاهی پوشیده بود که در جلو باز بود و تکمه های گرد و نقره ای و منقرش و آستین های گشادی داشت قیطان ضخیم و سیاه موهایش، دو بار سر کوچکش را در خود گرفته بود . در کنارش نشستم .

چند سکه به روی دامنش انداختم؛ و او چون گربه به چالاکی آنها را قاپید .

رویم را به او کردم و گفتم: «گوش کن، سارا، من خیال بدی ندارم، می دانی نظامیان در اینجا به جز جنگ به چیز دیگری فکر نمی کنند «می دانم» و بعد سرش را تکان داد .

صبح روز بعد در چادر سروانمان نشسته بودیم؛ گماشته ام وارد شد .

«قربان، یک نفر می خواهد شما را ببیند .»

«کی می خواهد مرا ببیند؟»

«یک یهودی سراغ شما را می گیرد .»

هرشیل بود . گفتم:

«گوش کن، هیرشل: بگذار یک بار دیگر حرفم را تکرار کنم من یک نظامی جنگجویم . نیاز به زن ندارم .»

چشمان هیرشل برق زد و گفت:

«خوب، بله»

«یک زن زیبا! چنین زن زیبایی در هیچ کجا پیدا نمی شود و حالا به من پول می دهید؟»

گفتم: گورت را گم کن . و راحتم بگذار .

عاقبت روز به سر آمد، شب قرار رسید . مدت طولانی تنها در چادرم نشستم، هوا تیره و ابری بود، یکریز داشتم به آن یهودی دشنام می دادم که ناگهان سارا تنها وارد شد . جستی زدم و از جای برخاستم .

ناگهان زن با صدای بلند و متشنج به گریه افتاد . بیهوده کوشیدم آرامش کنم و نگذارم گریه کند … گریه کرد و گریه کرد . .

به پرسش هایم پاسخی نگفت، گریست، آری چون سیل گریست . قلبم در درونم به طغیان آمد؛ برخاستم و از چادر بیرون آمدم .

هیرشل چون کسی که از زمین بیرون پریده باشد ناگهان در برابرم ظاهر شد . به او گفتم: «بیا این پولی است که به تو قولش را دادم، سارا را ببر .»

مرد یهودی بی درنگ به طرف سارا خیز برداشت . زن که دیگر گریه نمی کرد، خودش را به او چسبانید . به سارا گفتم:

«خداحافظ سارا . دست خدا به همراهت، بدرود برو و گریه نکن .

هیرشل ساکت ماند و سلامی کرد . سارا خم شد، دستم را گرفت و آن را به لب هایش فشرد؛ ترکشان کردم …

آقایان پنج یا شش روز به آن زن یهودی فکر کردم . هیرشل خودش را آفتابی نکرد، و کسی هم او را در اردوگاه ندیده بود، شبها تقریبا بد می خوابیدم: مدام در رؤیای خود آن چشمان مرطوب و سیاه و آن مژه های بلند را می دیدم .

سرانجام مرا با عده ای به مأموریتی برای تهیه خوارک فرستاده بودند که محل آن دهکده دوردستی بود، وقتی سربازانم خانه ها را جست وجو می کردند، در خیابان ماندم و از اسبم پیاده نشدم، ناگهان کسی پایم را گرفت …

«خدای بزرگ، سارا!»

رنگش پریده بود و آشفته به نظر می رسید .

«آقای افسر، آقا … کمک کنید، نجاتم بدهید، سربازها دارند به ما بدو بیراه می گویند … آقای افسر …»

مرا شناخت و سرخ شد .

«اما مگر تو در اینجا زندگی می کنی؟»

«بله»

فریاد کردم و دستور دادم دست از سر آن یهودیان بردارند و از آنها چیزی نگیرند . سربازان، فرمانم را اطاعت کردند .

به سارا گفتم: «خوب، از من راضی شدی؟»

با تبسمی نگاهم کرد .

مشتاقانه به او خیره شدم . در روز حتی زیباتر به نظر می آمد، یادم می آید که بخصوص رنگ کهربایی تیره صورتش و انعکاس مایل به آبی موهای سیاهش، سخت بر من تأثیر گذاشت …

روز بعد، خیلی زود از خواب برخاستم و از چادر آمدم بیرون . صبح فوق العاده زیبایی بود، خورشید تازه طلوع کرده بود و روشنایی نمناک و کهربایی رنگی بر تیغه علف ها می درخشید . از دیوار کوتاهی همانند سنگر که به خاطر دفاع در برابر دشمن ایجاد شده بود، بالا رفتم و بر لبه آن نشستم . سیلیاوکا فریاد کرد آه! عالی جناب شمایید . برایتان یک جاسوس آورده ام! … یک جاسوس! … عرق از سر و روی روسی کوچک اندام فرو می ریخت . «ای یهودی دیو صفت، این قدر وول نخور! لعنتی می گویم بس کن، اگر هی وول بخوری، خرد و خمیرت می کنم!

یهودی بدبخت با آرنج هایش عاجزانه بر سینه سیلیاوکا می کوبید و با پاهایش لگد به اطراف

می پراند … چشمانش تشنج وار به بالاسر می کشید … از سیلیاوکا پرسیدم «موضوع چیست؟»

سیلیاوکا که هنوز آن یهودی را در بغل داشت گفت: «عالی جناب، لطفاکفش پای راستش را درآورید … به نظرم زشت و نفرت آور است .»

کفشش را درآوردم، تکه کاغذی که با دقت تاخورده بود از آن بیرون آوردم، بازش کردم طرح مفصلی از اردوگاهمان را در آن دیدم . در حاشیه کاغذ تفسیرهای متعددی با خط یهودی بسیار خوبی نوشته شده بود . من در سکوت، آن کاغذ را نشانش دادم .

«این چیست؟»

حرفم را نفهمید، با کلماتی نامفهوم، من من کرد و هراسان زانوانم را گرفت .

گفتم: «تو یک جاسوسی؟»

ضعیفانه سرش را تکان و گفت: «ای! چطو

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.