خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱)
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 77
فرمت فایل پاورپوینت
ارائهی فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱) – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱) شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱):
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱) به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱) به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱) با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱) با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱) با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱) را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل یورگن هابرماس و دموکراسی مشورتی (۱) :
تاریخ دریافت: ۹/۸/۷۹
تاریخ تایید: ۳۰/۹/۷۹
چکیده
هابرماس ضمن آسیب شناسی جوامع مدرن، سرمایه داری متاخر را تحقق ناقص عقل در تاریخ و بهره گیری متناقض و ناهماهنگ از آن می داند. او با کاربست مفاهیم جهان زیست، کنش ارتباطی و شناسایی متقابل، بر آن است تا با زبانی کردن قداستها و داعیه های اعتبار، زمینه های شکل گیری همکاری و تشریک مساعی، قطعیات و یقینیات مشترک و توافق ارزشهای فراگیر را هر چه بیشتر فراهم آورد.
به نظر او، گفتگو و استدلال تلاشی برای ترمیم توافقهای از هم فروپاشیده در جوامع سنتی و ماقبل مدرن است. اما نباید انتظار داشت که استدلال بطور روزمره منتج به توافق باشد. بلکه سخن بر سر آن است که نمی توان بر هیچ چیزی جز هنجارهایی که در خود فرایند استدلال وجود دارد، اتکا نمود. در این رابطه، دموکراسی مشورتی پروژه نهادینه کردن حقوق و وظایفی است که برای تداوم عمل استدلال ضروری است. این نوع از دموکراسی کانون توجه را از نتایج نهایی به ویژگی فرایندهایی که این نتایج به وسیله آنها قابل دستیابی هستند، تغییر می دهد.
بدین سان، در میان تکثر، تعارض و تنوع زندگی مدرن انگیزشی ارتباطی به سوی حل و فصل وجود دارد. بدون این انگیزش، جایگزینی عقلانی برای خشونت و اعمال فشار به عنوان روشهای تشکیل اراده های جمعی و حل منازعه وجود نخواهد داشت.
واژگان کلیدی: دموکراسی، مشورت مقدمه مترجم:
هابرماس از مهمترین چهره های حیات روشنفکری امروز و شاید مهمترین جامعه شناس از زمان ماکس وبر بدین سو است. سهم او در حوزه علوم انسانی بسیار گسترده بوده و حوزه های پراکنده و وسیعی چون زبان شناسی، فلسفه سیاسی، نظریه دانش و ارتباطات و جامعه شناسی سیاسی را در برمی گیرد. اگر چه با گذشت زمان تفکر او جهات گوناگونی یافته و تا اندازه ای واکنش به تفکر بسیاری از پیشینیان و معاصرانی تلقی می شود که اندیشه های آنها در شکل گیری دیدگاههای خود او نقش اساسی داشته است، اما موضوع مشترک در همه آثار او علاقه پایدارش به وضع نظریه ای انتقادی است که به کمک آن بتوان جامعه ای عقلانی ساخت.
هابرماس در ۱۹۲۹ در خانواده ای متوسط زاده شد، سالهای کودکی خود را در دوره حکومت نازیها گذراند و در آستانه فروپاشی این رژیم به بلوغ سیاسی رسید. دادگاه نورنبرگ چشمان او را به روی وحشت این دوره باز کرد و از پی بردن به این که بسیاری از آلمانی ها از اذعان به وحشیگریهای نازیها سر باز می زنند، وحشت کرد. او در دوره بازسازی دموکراتیک، شکست آلمان در دیگر کشورهای صنعتی سرمایه داری را در تحقق آرمانهای برابری، آزادی و دموکراسی دوره روشنگری به نقد می کشد. در حالی که در همان حال، امکانات مثبت متعددی در این جوامع مشاهده می کند. (۳)
به نظر او، بوژروازی سده نوزدهم در پیگیری منافع خویش، بحث عمومی باز و نامحدود را به منزله شرط لازم مشروعیت بخشیدن به کنش سیاسی و حکومتی نهادینه ساخت. در این دوران، بحث عقلانی در یک «حوزه عمومی » تا حدی مستقل نهادینه می شود و وضعیت جدیدی پدید می آید که در آن، دیگر اعتبار قانون به اراده شهریار، اقتدار آسمانی یا اقتدار مبتنی بر همخونی و زور بستگی ندارد، بلکه مبنای آن بهره گیری از عقل و استدلال است. کنش در این حوزه، در اصل با توجه به منافع قابل تعمیمی مشروعیت می یابد که از منافع خاص گروه ها و افراد رقیب فراتر می رود. (۴) این مباحث که در نخستین کتاب مهم هابرماس «تحول ساختاری حوزه عمومی (۱۹۶۲) مطرح شده، با بحثهای او در «بحران مشروعیت » (۱۹۷۳) پیوند می خورد.
در این کتاب، او با نگاهی آسیب شناختی به سرمایه داری متاخر، سه بحران شایع را در آن مشخص می کند. این بحرانها عبارتند از: بحران اقتصادی، بحران سیاسی و بحران اجتماعی – فرهنگی. (۵) جامعه شناسی سیاسی هابرماس در این جا در پس زمینه نظریه عمومی سیستمها تحول یافته و در تلاش است تا مفاهیم ساختار و عاملیت را در یک نظریه کل گرد با هم جمع کند. (۶) پیشتر، هابرماس در «شناخت و علایق انسانی » (۱۹۶۸) نقش فاعل شناسایی را در بر ساختن معرفت تصدیق کرده بود. ولی او برخلاف کانت، این فاعل را سوژه ای غیر تاریخی و استعلایی محسوب نمی کند. هابرماس، با تکیه بر دیدگاهی که تاریخ و واقعیت اجتماعی، و حتی طبیعت (انسانی شده) را محصول کار و کنش نوع بشر می داند، می کوشد تا مساله تولید معرفت را در پرتو تلاش انسان برای «تولید هستی و بازتولید وجود نوعی خویش » مورد بررسی قرار دهد. از دید او، شرایط عام بر ساختن و رشد معرفت، همان شرایط تاریخی و ملموسی هستند که تحول و رشد نوع بشر در متن آنها رخ داده است. (۷) هابرماس در این کتاب، در هیات میراث دار مکتب فرانکفورت ظاهر می شود. دو مجموعه از مقالات او یعنی «به سوی جامعه عقلانی » و «نظریه و کنش » در همین راستا است.
اما هابرماس در «نظریه کنش ارتباطی » (۱۹۸۱) که به اعتقاد بسیاری از منتقدان، شاهکار هابرماس به شمار می آید، تکلیفش را با نظریه ها و گزارشهای نویسندگان پیشین مکتب فرانکفورت، به ویژه هورکرمایمر و آرورنو، روشن و یکسره می کند. چند کتاب دیگر هابرماس نیز که مجموعه مقالات هستند، حاوی بحثهایی با همین مضامین هستند. مهمترین آنها «ارتباط و تکامل جامعه »، «آگاهی اخلاقی و کنش ارتباطی »، و «توجیه و کاربرد» هستند. و سرانجام، هابرماس «نظریه کنش ارتباطی » را آشکارا در کتاب «مابین واقعیتها و هنجارها» (۱۹۹۲) در مورد قانون و حکومت به کار می گیرد. (۸) مقدمه
یورگن هابرماس همواره به دموکراسی رادیکال متعهد بوده است. هدف این فصل تفسیر کار تئوریک وی به مثابه بیان معنای دموکراسی رادیکال، جایگاه آن در نظریه انتقادی جامعه و نقش آن در خود جامعه می باشد. در واقع، هابرماس در اوضاع و احوال فکری دوره پس از جنگ، به عنوان اولین نظریه پرداز آلمانی دموکراسی، توصیف شده است. (۹) در این صورت، این امر که بسیاری از آثار هابرماس بطور سیستماتیک به مساله دموکراسی نمی پردازد، چه بسا متناقض نما، (Paradoxical) به نظر رسد. دموکراسی مقوله ای حاشیه ای، (Background) است; زیرا تمرکز هابرماس بر پرسش مهم قابلیت دوام، ( Sustainability) جامعه و فرهنگ مدرن به مثابه یک کل است. با وجود این، دموکراسی نوع مشورتی، مؤلفه محوری پاسخ هابرماس به این مساله است.
هابرماس به سنت روشنگری و آرمانهای وابسته به آن در مورد ترقی و آزادی تعلق دارد. او معتقد است که انسانها با بهره گیری از عقل توان آن را دارند که از منفعت شخصی، پیش داوری و جزم اندیشی، (Dogma) فراتر بروند. اعتماد هابرماس به عقل، به رغم این واقعیت که در جامعه غربی حوادث بسیاری در جهت تضعیف خوش بینی روشنگری اتفاق افتاده، پایدار مانده است. انسانها قطعا از عقل بهره می جویند، اما دقیقا همین کاربرد [عقل] است که اکنون، چونان علت مشکلات معاصر بشر، اغلب مورد انتقاد قرار گرفته است. پرسشهایی در این باره پدید آمده است که آیا اصلا هیچ بنیانی برای عقل وجود دارد تا چنان مورد استفاده قرار گیرد که منافع همگان را تحقق بخشد.
کار هابرماس پاسخی مثبت به این پرسشها تدارک می کند. او در پی اثبات این نکته است که عقل انسانی ذاتا یک نیروی اخلاقی و ارزشی است. به هر روی، در چارچوب انتزاعی تحلیل هابرماس، اغلب به نظر می رسد که مشکلات موجود در جوامع مدرن در حال محو شدن هستند. گاهی اوقات استدلال می شود که نظریه هابرماس با تجارب عملی فاصله بسیار دارد. (۱۰) با وجود این، اگر اصرار بر پیوند نظریه و عمل را بتوان علاقه ای کاملا مارکسیستی دانست، در این صورت، هابرماس خود را قاطعانه در درون این سنت جا می دهد. در واقع، دو پاسخ به انتقاد اخیر از این نقطه نظر است که هابرماس خود را «آخرین مارکسیست » نامیده است. (۱۱)
در حالی که از زاویه های گوناگونی می توان به روند کار هابرماس پرداخت، اما در این جا تلاش کرده ایم تا آن را به عنوان کوششی مداوم در پیوند ابعاد فلسفی و عملی نظریه درک کنیم. کوششهای هابرماس برای ایجاد این پیوند، تا اندازه ای در اطراف مفهوم دموکراسی به هم می رسند. به این دلیل، اهمیت دارد که نخست زمینه انگیزشی تعهد او به دموکراسی بررسی شود. بخشهای دوم و سوم این فصل به دو سطح اساسی انتزاع در برداشت هابرماس از دموکراسی مربوط می شود. بخش دوم توجیه آشکار فلسفی دموکراسی را در اصطلاحات نظریه عقلانیت و تاریخ نشان می دهد. بخش سوم نشان می دهد که چگونه هابرماس این رهیافت فلسفی را با تصوری از استلزامات نهادی تکمیل می کند. بخش چهارم سهم او را در نظریه دموکراسی رادیکال تحلیل می نماید. نهایتا، بحثی درباره مشکلات دائمی رابطه نظریه با عمل مطرح می شود. به دلیل اختصار، در هر بخش تنها مفاهیم و موضوعات اساسی بررسی می شود. پیشینه: زمینه سیاسی و نظری
هابرماس اظهار می دارد که «آنچه واقعا دیدگاه های سیاسی مرا تعیین کرد، سال ۱۹۴۵ بود.» (۱۲) او در آن سال، در سن شانزده سالگی عضو جوانان هیتلر بود و به خطوط دفاع غربی آلمان اعزام شد. هابرماس پایان جنگ را تجربه «آزاد سازی » (۱۳) می خواند. هر چند در آلمان، فرهنگ سیاسی برای مدتی در خود فرو رفته، (Inhibited) باقی مانده و از رویارویی باز و آشکار با گذشته خودداری می کرد، فرهنگ عام خوش بینی در میان جوانان وجود داشت. (۱۴) او با توجه به این حوادث نوشته است: «ما بر این باور بودیم که نوسازی معنوی و اخلاقی ضروری و اجتناب ناپذیر بود.» (۱۵) هر چند هابرماس به اندازه زیاد به برآورد احتمالات می پردازد، اما او مفهومی آشکار و مشخص از معنای دموکراسی بدست آورد. برای نمونه، پس از ۱۹۴۵، ما در «این تجربه روزمره و عمیق زندگی می کنیم که با ارائه معرفی مجدد از دموکراسی اشیا بهتر شده اند»; (۱۶) هابرماس به لحاظ هستی شناختی معنای دموکراسی و اهمیت آن را دستاوردی تاریخی می دانست. او در سطح فلسفی، دموکراسی را متعهد به دفاع از مزایای دموکراسی علیه آنان می داند که منحصرا بر ضرر و زیانها یا بر ویژگی غالب کنونی آن متمرکز هستند. هابرماس می نویسد: «این واقعیت که شخص تنها زمانی از وجود این یافته ها و داشته ها، (Acquisitions) آگاه می شود که آنها مورد تهدید قرار گیرند، شایسته توجه فلسفی است »; (۱۷)
تعهد هابرماس به دموکراسی را همچنین می توان در این «آموزش مجدد» آلمانی پس از جنگ دنبال کرد. این امر شور و شوقی را برای نیل به جمهوری فدرال که در صدد دست یافتن به فرهنگهای سیاسی دموکراتیک و متوازن انگلستان، فرانسه و ایالات متحده است، موجب می شود. (۱۸) به هر روی، از آن جا که بزودی آشکار شد که دگرگونی دموکراتیک به آن سرعتی که او امید داشت، در حال وقوع نبود، احساس شدید و عمیق به تردید و تحیر نیز گسترش یافت. نخست، پیوستگی و تداومی ضروری در دانشگاهها و نظام سیاسی وجود داشت که این هراس را به وجود می آورد که گسستی واقعی با گذشته انجام نشده بود; (۱۹) هابرماس اظهار می دارد که این جنبش دانشجویی اواخر دهه ۱۹۶۰ بود که سرانجام از درون تمایلات اقتدارگرایانه سخت و بی امان راه را گشود. (۲۰) این امر کافی بود تا داستان زندگی را در دوره آدناور، (Adenauer) که «ما همگی اکنون دموکرات هستیم »، (۲۱) آشکار نماید.
باری، در اوائل ۱۹۷۷ هابرماس دوباره بخاطر آسیب پذیری فرهنگ سیاسی آلمان دچار آشفتگی شد. با بازگشت بحران اقتصادی، ظهور تروریسم و سوء استفاده از این وضعیت توسط نخبگان محافظه کار جهت حفظ احساس دلهره و اضطراب و تقلیل احساس «واقع گرایی »، (۲۲) بهانه و دستاویزی برای رها نمودن ارزشهای دموکراتیک به وجود آمد. در دوره متاخرتر، او از «داستان دوم زندگی » (۲۳) سخن گفته است. این عقیده ای به لحاظ سیاسی مؤثر و تعیین کننده است که فرایند متحدسازی دوباره آلمان، ملتی در سابق از هم جدا را از مسؤولیتهای دموکراسی آسوده کرده است. بنا بر اعتقاد هابرماس، این باور شایع حاکم است که جمهوری فدرال قدیم در پرتو یهودکشی، (Holocaust) به وسیله دموکراسی لیبرالی از کار افتاده بود. داستان دوم زندگی ناشی از این است. بر اساس آن، آلمان نوسازی شده هم اکنون می تواند جستجوی پیشین خود را برای هویت ملی جدا از اروپای غربی ادامه دهد.
هابرماس تاکید می ورزد که دورنمای تئوریک کارآمد باید مشتمل بر این تمایلات دوگانه و ضد و نقیض باشد. در این رابطه، ارتباط او با نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت بسیار مهم است. درک و بینش محوریی که هابرماس از این سنت، بویژه از هربرت مارکوزه، کسب نموده، این است که ما همواره نیازمند بازنمایی در محدوده ای هستیم که همگی تا آنجا بطور آگاهانه در رضایت و تسلیم متداول و متعارف سهیم هستیم. این رضایت و تسلیم شرایط موجود را در اندیشه های ما بدون آزمایش «مفهومی » که در پس این شرایط وجود دارد; یعنی این احتمال عینی و ملموس که آنها می توانند دستخوش توسعه تاریخی شوند، استحکام می بخشد. (۲۴)
رهیافت نظری یک بعدی و غیرمنصفانه احتمالا نمی تواند در هر دو مورد شرایط موجود و «مفهومی » که در پس آنها قرار دارد، عدالت را رعایت نماید. هابرماس با این تصور، علاقمند است تا از فلسفه امید و یاس (۲۵) پرهیز نماید. به رغم تاثیرپذیری عمیق او از تئودور آدورنو، (Theodor Adorno) یعنی کسی که مثالی از این فلسفه بود، هابرماس خواهان اخذ و پذیرش این جنبه از تفکر او نیست. هابرماس مطمئن است که این فلسفه نتیجه زیادی ندارد و شخص تنها از طریق دیگر می تواند در چرخه امید و یاس وارد شود. فلسفه صرفا می تواند دلیل – هر چند تحریف و سرکوب شده – پنهان در این جهان را شناسایی نماید و نمی تواند از اطمینان و قطعیت درباره احتمالات تحقق آن در آینده برخوردار باشد.
اهمیت دارد تا مفهوم این رهیافت بازساز، (Reconstructive) فلسفه را برای تلاش هابرماس به منظور پیوند نظریه و عمل تاکید نماییم. این رهیافت محدودیتهای سختی را بر آنچه هابرماس به عنوان یک فیلسوف می تواند درباره مشکلات اساسی جوامع مدرن بگوید، اعمال می نماید. بازسازی تنها (به شیوه ای خطاپذیر) به درد شناسایی شرایط و پیش فرضهای (مفهوم) ضروریی می خورد که در پس اعمال و رفتارهای روزانه ما نهفته است. (۲۶) این شرایط تعیین کننده آنچه است که ما بطور آرمانی تلاش می کنیم تا حتی به رغم ناآگاهی از آن، در اظهار و ابراز عقاید و احساسات خود بدست آوریم. بازسازی غالبا می تواند ما را از چرایی عمل آگاه تر نماید، اما نمی تواند چگونگی عمل را به ما بگوید. بدین ترتیب در ظهور نظریه دموکراسی هابرماس تنها بازسازی شرایطی وجود دارد که نظارت دموکراتیک را توسط شهروندان بر زندگی مشترک خود ممکن می سازد به پرسشهای اساسی جز از طریق خود دموکراسی نمی توان پرداخت.
در حالی که رهیافت بازساز محدودیتهایی را بر آنچه هابرماس می تواند به عنوان یک فیلسوف بگوید، اعمال می کند، با وجود این، او در نقشها و وظایف شهروند و روشنفکر فعالیت دارد. او در انجام این امر، مثالی از عمل و رفتاری که نظریه او بر آن دلالت دارد، ارائه کرده است. از دهه ۱۹۵۰ یعنی زمان انتشار مقالاتی در باب مسائل فلسفی و جامعه شناختی در روزنامه ها و مجلات که توده مردم را مورد خطاب قرار می داد (۲۷) ،تا مداخلات اخیرتر او در مسائلی چون جنگ خلیج [فارس] و اتحاد آلمان، هابرماس غالبا در مناقشات سیاسی وارد شده است. در واقع، او سهم چشمگیری در تثبیت نقش عمومی ویژه ای برای روشنفکر در آلمان ایفا کرده است. (۲۸) هابرماس خواهان آن است تا بین روشنفکر نخبه گرا و غیر اهل عمل، (Impractical) که مدعی در اختیار داشتن حقیقت عینی است، از یک سو و روشنفکری با ادعاها و تظاهرهایی به قدرت که امیدوار است تا در سیاست نهادی نقشی ایفا نماید، از دگر سو، جایگاهی میانه پیدا کند. هابرماس در بین این دو نقش، مکانی برای روشنفکر به عنوان کاتالیزور و عامل شتاب دهنده، ( Catalyst) بحث انتقادی در حوزه عمومی سیاسی می یابد. در این جا، روشنفکر درباره اراده – شکل، (Will- Formation) دموکراتیک، خود ادراکی، (Self-Understanding) تجویزی، (۲۹) را اختیار می کند. به این معنا که او نگرشی مساوات گرا، ( Egalitarian) و خطاپذیر اتخاذ کرده و عقیده و ایمان را در مقام حوزه عمومی می نشاند تا خود عقیده و ایمان و نگرشهای آن را به روی توان ادعاها، منبع آن ادعاها هر چه که باشد، بگشاید.
انتخاب چند عامل از مفهوم تفسیریی که کار هابرماس را آشکار می سازد، به قصد تقلیل تلاشهای تئوریک او به مجموعه ای از تجربیات اجتماعی – روانشناختی صورت نگرفته است; بلکه تنها به منظور ارائه پس زمینه ای عام برای سر و کار داشتن او با نظریه دموکراتیک در نظر گرفته شده است. بخش مهمی از آن نقش و مشارکت، تلاش برای نشان دادن این بوده است که جانبداری، ( Partisanship) از دموکراسی صرفا مساله ای فردی و روانشناختی نیست. هابرماس بر اساس رهیافت بازساز خود، می خواهد نشان دهد که نوع ویژه ای از دموکراسی شالوده اعمال و رفتارهای اجتماعی و سیاسی جوامع لیبرالی غربی را تشکیل می دهد. این بدان معناست که دموکراسی صرفا اولویت و ترجیحی، (Preference) فردی و یا حتی جمعی نیست، بلکه چیزی است که ما هم اکنون در تلاشهای خود به منظور زندگی دسته جمعی صلح آمیز تلویحا مورد حمایت قرار می دهیم. توجیه فلسفی دموکراسی
برداشت هابرماس از دموکراسی جایگاه خود را در نظریه جامع و مبسوط مدرنیته پیدا کرد. هابرماس اظهار می دارد که از مرحله آغازین کارش، مساله اساسی برای او «نظریه مدرنیته » بوده است; نظریه ای در باب آسیب شناسی مدرنیته، از دیدگاه تحقق بخشیدن – تحقق بخشیدن معیوب و منحرف، – (Deformed) به عقل در تاریخ ». (۳۰) هابرماس در پاسخ به این مساله، مدعی است که ما باید نخست خود بنیان زندگی انسان را مورد بررسی قرار دهیم تا مشاهده کنیم که چه توانایی و ظرفیتی برای عقل وجود دارد. پس از آن، ممکن خواهد بود تا مشاهده کنیم که چگونه مدرنیته بهره گیری و کاربرد متناقض و ناهماهنگ توان آزادسازی عقل را نشان می دهد. تحلیل هابرماس از بنیادهای زندگی انسان آغاز می شود و تدریجا راه خود را به فهم جایگاه دموکراسی در جهان مدرن گسترش می دهد. عقلانیت و کنش ارتباطی، (Communicative Action)
شهود، گفتار و کنش انسان همواره مستلزم تلاش برای تحقق بخشیدن به چیزی است تعقیب اهداف گوناگون در زندگی همچنین متضمن بهره گیری و کاربرد شناخت است. هابرماس مدعی است که مفهوم «خرد» یا «عقلانیت » با کیفیت شناخت ما، یعنی توانایی آن در قادر سازی به تحقق بخشیدن به اهداف مربوط است. با وجود این، خرد را نباید با محتوای شناخت یکی دانست. به نظر هابرماس، مهم این است که ما ضرورتا ادعا می کنیم که فراگیری و بهره گیری از شناخت توسط ما مناسب و کافی است. ما در کنشها و اظهارات، آنچه را که هابرماس «ادعاهای اعتبار»، (Validity Claims) می نامد، مطرح می کنیم. این ادعاها معیارهایی هستند برای آنچه که ما در ارزیابی تلاشهای خود به منظور تحقق بخشیدن به اهداف بدانها اشاره می نماییم. اظهارات و کنشها زمانی که قابل نقد و دفاع باشند، پیش شرط عقلانیت را برآورده می کنند. خود خرد زمانی که ممکن باشد تا در فرایند استدلالی، ( Discursive) آزمون، اصلاح و تایید ادعاهای اعتبار دخالت نماید، قابل بهره برداری می شود. (۳۱)
فعالیت هابرماس به پیامدهای دامنه دار ماهیت زبانی خرد انسانی معطوف است. از دید هابرماس، گونه های انسانی از دیگر اشکال زندگی متمایز می شود. در آن اشکال، رفتار حیوانی در مرحله فرهنگ اجتماعی رشد تحت لوازم و ضروریات ادعاهای اعتبار از نو سازماندهی می شود. (۳۲) این به معنای آن است که شکل باز تولید اجتماعی، در هر زمان و مکان ویژه ای، اصولا با نوعی از فرایند عقلانی نقد و اصلاحی که در بالا ذکر شد، پیوند خورده است. شناختی که شامل روشهای بازتولید زندگی می شود، دارای امکان رقابت، (Open to contestation) است. این ویژگی فرضی گشودگی، (Openness) است که یادگیری را ممکن می سازد. هابرماس می نویسد: گفته ها و اظهارات عقلانی به دلیل انتقاد پذیریشان همچنین پذیرای پیشرفت هستند; اگر ما بتوانیم با موفقیت اشتباهات خود را شناسایی کنیم، خواهیم توانست تلاشهای شکست خورده را تصحیح نماییم. (۳۳) او نشان می دهد که این توان یادگیری تا حدی در جوامع ما قبل مدرن محدود شده بود. روشهای ارضای نیازهای زندگی انسان در توافقی غیر مساله دار، (Unproblematic) تقدیس می شد. جهان بینی های دینی و متافیزیکی ثابت و قطعیت یافته اعمال و رفتارهای روزانه را طبیعی و ابدی تلقی می نمود. تابوهای این «اقتدار مذهبی » از نقد شناخت جلوگیری به عمل می آورد. هابرماس اظهار می دارد که به رسمیت شناختن این اقتدار مذهبی احساس الزام اخلاقی، (Moral Obligation) را در فرد به وجود می آورد; زیرا آن الزام با هاله ای که بطور همزمان، هراسناک، جذاب، وحشتناک و افسون گر می باشد، احاطه شده است. (۳۴)
این اقتدار شناخت مذهبی تدریجا با آغاز جوامع مدرن کنار گذاشته شد. بدین ترتیب، این پیشامد از رشد روشهای جدید ایجاد و حفظ نظم اجتماعی سرچشمه می گرفت. این تحولات که به نظر هابرماس هنوز هم خود را آشکار می سازند، عرصه را برای اشکال عقلانی تر باز تولید اجتماعی باز می کنند. آنها بر اساس شناخت قابل نقد همکاری و تشریک مساعی را ممکن می سازند. نظریه مدرنیته هابرماس برای توضیح روشهای عامی که فرصت بر اساس آن، خود را نمایان می سازد، در نظر گرفته شده است. آن نظریه همچنین راههای کمتر عقلانی دیگر را که می توان اتخاذ نمود، نشان می دهد.
«کنش ارتباطی » و «جهان زیست »، (Lifeworld) مفاهیمی مکمل و محوری هستند که برای درک توان اشکال عقلانی تر نظم اجتماعی به کار رفته اند. در حالی که تحلیل هابرماس از این مفاهیم پیچیده است، برای اهداف این مقاله کافی خواهد بود تا نقش اساسیی که این مفاهیم در چارچوب نظری هابرماس ایفا می نمایند، توضیح دهیم.
ایده جهان زیست این نگرش را بیان می کند که نوعی از قداست هرگز بطور کامل از زندگی اجتماعی مدرن ناپدید نمی شود. این قداست به ارزشها، اعتقادات و رفتارهایی دلالت دارد که «از میان عبارات زبانی عبور کرده »، استحکام یافته و تثبیت می شوند.
آنها «از بیرون » رو در روی افراد قرار می گیرند. آزادسازی عقلانیت معادل سعه صدر نسبت به پرسش از انواع اعتقادات و هنجارهاست. با وجود این، بررسی استدلالی هیچگاه بطور کامل از هنجارهای بی چون و چرا آزاد نیست. مجموعه دیگری از پیش فرضها وجود دارد که «در پس » گفتگوهای صریح و بی پرده ما قرار دارند. هابرماس اظهار می دارد که بدون «تخته سنگی عظیم، حتی ساده انگارانه ترین سخنان ما نیز بی معنا خواهند بود. (۳۶) همچنین ما فاقد انگیزه عمل خواهیم بود و هیچ جهت گیری «طبیعی » به اشیاء، دیگران و یا خودمان نخواهیم داشت. مفهوم جهان زیست، هرچند به دشواری، اما کاملا نشان می دهد که انسانها نمی توانند در خلا فرهنگی، اجتماعی یا شخصیتی زندگی نمایند. نابود سازی این نوع از «قداست »، پیش فرضها و آگاهی دقیقا به معنای سست کردن بنیانهای ارتباط زبانی و نیز شیوه انسانی زندگی خواهد بود. مفهوم کنش ارتباطی مکمل مفهوم جهان زیست است. هابرماس کنش ارتباطی را به کنشی تعریف می کند که «متمایل به دستیابی، حفظ و تجدید توافق است.» (۳۷) توافق اهمیت دارد; زیرا هابرماس هم سو با دورکیم، اصرار می ورزد که اگر قرار نیست جامعه از درون متلاشی شود، نیاز داریم تا نسبت معینی از اعتقادات و هنجارهای فردی را بطور مشترک حفظ نماییم. کنش ارتباطی با هدایت نمودن برنامه های کنش شرکت کنندگان به روش و شیوه توافقی، از این گنجینه اخلاق اجتماعی محافظت به عمل می آورد. کنش ارتباطی گویندگان و شنوندگان را متعهد می سازد تابه ادعاهای یکدیگر در بیان اهداف و مقاصد فردی خود جدا توجه نمایند. کنش ارتباطی در پی آن است تا اهداف و آرمانهای مشخص فردی را با فهمی مشترک از اهداف و اعتقادات جمعی هماهنگ سازد. کنش ارتباطی تنها در بستر جهان زیست می تواند این کار را انجام دهد. «جهان زیست زمانی که به نوبه خود، خود را تنها از طریق کنشهای جمعی جاری باز تولید می کند، هم افق شرایط کلامی و هم منبع تفاسیر را شکل می دهد. (۳۸) دموکراسی و خرد
عرصه کنش ارتباطی با آغاز جوامع تکثرگرای مدرن بطور فوق العاده رشد می کند. این عرصه در جوامع سنتی تر، از یک سو با قداست نهادها و از دگر سو، با مجموعه نسبتا متجانسی از مفروضات و مهارتهای موجود در پس صحنه محدود می شد. اختلافات تا هر جا و اندازه ای که روی می داد، می توانست با ارجاع به توافقی محکم و فراگیر بر لزوم تداوم زندگی بسادگی رفع شود. این تغییر، نخست با آنچه که هابرماس آن را زبانی کردن، (Linguistification) قداست، (۳۹) می نامد، صورت گیرد. جوامع از طریق قدرت افسون ساز، (Spellbinding Power) قداست، کمتر و کمتر و با اتکا بر فرایند کنش ارتباطی جهت حصول توافقات آشکار و صریح بیشتر و بیشتر گرد هم می آیند. ثانیا، همچنان که شیوه های زندگی به دلائل مختلفی متنوع می شود، جهان زیست واحدی که شامل کل جامعه شود، دیگر وجود ندارد. مدرنیته بر زمان و مکانی دلالت دارد، که در آن، افراد، گروهها و ملتها در زمینه های تجربه زیستی و اجتماعی – فرهنگی خود بسیار از هم دور شده اند. (۴۰)
این روندها بدان معناست که اختلاف نظرها و فقدان جهت گیری در عمل و رفتار روزمره بیشتر عادی می شود. مسؤولیتی رفیع به عهده افراد گذاشته شده تا همکاری و تشریک مساعی نموده و بطور آشکار قطعیات و یقینیات مشترکی خلق نمایند. توان عقلانیت (۴۱) که در کنش ارتباطی ریشه دوانده، پاسخی سودمند را به این مقوله ممکن می سازد. با وجود این، آزادی ورود در تعقل به معنای رشد متناسب و برابر در مسؤولیتهای سنگینی است که افراد باید پذیرا باشند. در واقع، جهانهای زیست در مرحله ای معین به همپوشیهای یکدیگر بطور مؤثر پایان می دهند تا آن که کنش ارتباطی با موففیت قرین شود. شیوه های زندگی افراد و گروهها چه بسا آن قدر تفاوت یابد که حداقل فهم مشترک مورد نیاز نیز قابل دسترسی نباشد. هابرماس به توصیف معضلی می پردازد که در آن ما هنوز درباره داوریهای اخلاقی و اعتقادات اقامه دلیل می کنیم، در حالی که توافق – ارزش فراگیر در مورد هنجارهای اخلاقی فرو پاشیده است. (۴۲)
در این شرایط، عقلانیت کنش ارتباطی هنوز هم می تواند با توجه به عمل استدلال، (Argumentation) به مثابه دادگاه استیناف، (۴۳) خود را نشان دهد. استدلال به عنوان شکل انعکاسی کنش ارتباطی تعریف می شود. به محض این که شرکت کنندگان درباره هنجارهای اخلاقی بنیادی توافق کنند، تنها چیزی که آنهادر آن سهیم می شوند، وابستگی به شکل ارتباطی خاصی از زندگی است. این بدان معناست که آنها همچون انسانها، زندگی خود را از طریق زبان بازتولید می کنند. از آن جا که این اشکال زندگی، بطور مشترک دارای برخی جنبه های ساختاری هستند، شرکت کنندگان می توانند تنها به مضامین هنجاری این جنبه های مشترک به عنوان بنیان، جهت گیریهای مشترک، (۴۴) تکیه نمایند.
این مضامین هنجاری ساختارهای شناسایی متقابل، (Reciprocal Recognition) هستند که بخش ضروری ارتباط زبانی عادی و معمولی شده اند. تنها چیزی که می تواند بطور عقلانی هر شرکت کننده ای را به تلاش مستمر ترغیب نماید تا نزاعهای خود را بطور توافقی حل و فصل نمایند، این است که آیا آنها می توانند مطمئن باشند که نیازها و منافعشان به رسمیت شناخته خواهد شد. هابرماس این ایده را قاعده گفتگو یا استدلال می خواند: تنها آن هنجارهای کنش و رفتار معتبر هستند که همه اشخاصی که ممکن است تحت تاثیر آن قرار گیرند، به عنوان شرکت کنندگان در گفتگوهای عقلانی بر آن توافق نمایند. (۴۵)
گفتگو یا استدلال تلاشی است برای ترمیم فقدان توافق پیشین. هابرماس گفتگو یا استدلال را آن نوع سخن تعریف می کند که در آن، شرکت کنندگان ادعاهای اعتبار مورد اعتراض را بررسی کرده و تلاش می کنند تا آنها را از طریق استدلال توجیه کرده و یا مورد انتقاد قرار دهند. (۴۶) به نظر هابرماس، سه ادعای معتبر عام، (Universal) وجود دارد: حقیقت، (Truth) ،درستی، ( ،و صداقت، .(Truthfulness or Sincerity) یک سخنگو در هنگام برقراری ارتباط با اشخاص دیگر، مدعی است که آنچه آنها می گویند، حقیقت دارد، اگر آنها به جهان واقعی اشاره کنند. اگر آنها به جهان اجتماعی مشترک با شنونده اشاره کنند، آنها مدعی اند که گفته شان درست است. اگر آنها به جهان تجربه واقعی درونی خاص خود اشاره کنند، در این صورت آنها مدعی اند که صادق هستند. در حالی که هر سه ادعای اعتبار در تلاش برای حل و فصل مساله ای خاص، ایفای نقش می کنند، این امر بویژه در منازعات بر سر درستی هنجاری این ادعا خواهد بود که تنظیم واکنشهای شخصی مخاطره آمیز است.
به هر روی، این پرسش به وجود می آید که آیا بی طرفی، (Impartiality) می تواند اختلاف نظرهای اخلاقی همیشگی را واقعا حل نماید. آیا ما می توانیم انتظار داشته باشیم همه آنهایی که ممکن است تحت تاثیر قرار گیرند، هر گاه به خاطر عدم توافق بر همه موضوعات دیگر، تنها به استدلال پناه برده باشند، درباره موضوعی توافق نمایند. این همان موضوع بسیار دشواری است که هابرماس در تعیین خصوصیات فلسفی دموکراسی از آن بهره می جوید. هر چند نمی توان انتظار داشت که استدلال بطور روزمره نتایجی به شکل توافق داشته باشد، اما شرکت کنندگان نمی توانند بر هیچ چیزی جز هنجارهایی که در خود فرایند استدلال وجود دارد، اتکا نمایند. این بدان معناست که اگر آنها هنوز بر تنظیم زندگی خود به شیوه ای توافقی اصرار می ورزند، آنها باید حقوق و وظایفی را که برای تداوم عمل استدلال ضروری است، با یکدیگر سازگار نمایند. استدلال هابرماس در تعیین دموکراسی به عنوان پروژه نهادینه کردن این حقوق و وظائف اساسی به اوج می رسد. (۴۷)
با این مفهوم پویا از دموکراسی است که هابرماس امیدوار است تا اندیشه اساسی روشنگری را حفظ نماید. این به معنای آن است که در حالی که باز تولید واقعی زندگی اجتماعی با بی نظمی تحت محدودیتها و الزامات روی می دهد، با وجود این، این بازتولید در برگیرنده آرمان رفتار آگاهانه زندگی به عنوان نیروی اصلاح گر است. شناخت متقابل ادعاهای اعتبار به معنای آن است که ما می توانیم تحت اشراف دیدگاههای عام با موضوعات و نزاعهای اساسی سر و کار داشته باشیم. ما به رغم بار محافظه کارانه شرایط موجود، به جستجوی حقیقت، درستی و صداقت اصرار می ورزیم. نظریه و عمل به همان اندازه که یکدیگر را نفی می کنند، اکنون بطور همزمان با هم پیوند می خورند. بدین ترتیب، در میان تکثر، تعارض و تنوع زندگی مدرن انگیزشی ارتباطی به سوی حل و فصل وجود دارد. هابرماس اظهار می دارد که بدون این انگیزش، ما جایگزین عقلانی برای خشونت و اعمال فشار به عنوان روشهای تشکیل اراده جمعی و حل منازعه نخواهیم داشت. (۴۸) البته، با این انگیزش، مساله لزوم توضیح چگونگی بازتولید اجتماعی چه بسا از زمینه سستی چون زمینه ادعاهای اعتبار فراسوی متن، (Context-Transcending) ناشی شود. (۴۹) هابرماس در تحلیل نهادی زیر به این مساله می پردازد. ویژگیهای نهادی دموکراسی
تلاش هابرماس برای پیوند نظریه و عمل در لایه های نظری متفاوت صورت گرفت. شرح بالا خطوط کلی انتزاعی ترین سطح را ارائه می کرد. این بخش پس از توصیف شماری از مشکلاتی که در جامعه مدرن رو در روی دموکراسی قرار دارد، جلوه های نهادی عینی تر آن را بررسی می کند. همچنین باید به خاطر داشت که هابرماس حتی در سطح نهادی نیز تنها بطور بازسازنده اقدام می کند. او خود را به توضیح شرایط شیوه دموکراتیک محدود می سازد.
مجموعه ای از موانع وجود دارد که در مقابل پاسخ دموکرا
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
