اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 64
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه، ارائهای متفاوت و تأثیرگذار بسازید
دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه شامل 120 اسلاید حرفهای و طراحیشده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی بهخوبی معرفی خواهد کرد.
دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه:
- ظاهر حرفهای و چشمنواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
- کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
- کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.
عملکرد بینقص: اسلایدها بهگونهای طراحی شدهاند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.
یادآوری: در صورت استفاده از نسخههای غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه :
مقدمه
یکی از قالب هایی که شیعیان، فکر و اندیشه و نظام سیاسی مورد نظر خویش را در آن بیان می کردند، عهدنامه امام علی علیه السلام به مالک اشتر بوده است . این عهدنامه از دیرباز مورد توجه شیعیان بوده و به همین دلیل، سیدرضی (قدس سره الشریف) به رغم آن که بسیاری از خطبه ها و نامه ها را به صورت گزیده نقل کرده، در اینجا، متن کامل این عهدنامه را در کتاب شریف نهج البلاغه درج کرده است .
اهمیت این سند سبب شده است تا طی قرون گذشته، عالمان بسیاری بکوشند تا از این خطبه برای ارائه دیدگاه های خود درباره حکومت و چگونگی اداره آن استفاده کنند . علاقه خاص به این عهدنامه از آنجا آشکار می شود که نسخه ای از آن، به خط زیبای یاقوت مستعصمی (م ۶۸۹) خطاط معروف جهان اسلام، در کتابخانه خدیویه مصر برجای مانده است (۱).
یکی از کهن ترین ترجمه های مستقل این عهدنامه، تحت عنوان فرمان مالک اشتر، از حسین علوی آوی شیعی است که آن را در سال ۷۲۹ به فارسی برگردانده است (۲).
در عصر صفویه چندین ترجمه و شرح از این عهدنامه به نگارش درآمد که به ویژه شرح های نوشته شده، حاوی نکاتی درباره دیدگاه هایی شیعه در زمینه سیاست است .
فهرستی از ترجمه ها و شرح های عهدنامه اشتر
مهم ترین این شرح های که در دوره صفویه به نگارش درآمده است، عبارتند از:
۱ – شرح سید ماجدبن محمد بحرانی شیرازی (۱۰۷۹) قاضی اصفهان . رساله او تحفه سلیمانیه نام دارد و به چاپ رسیده است .
۲ – ترجمه ای از این عهدنامه توسط علامه محمدباقر مجلسی (م ۱۱۱۰) صورت گرفت که نسخه های متعدد از آن در دست است (فهرست نسخه های خطی دانشگاه، ج ۵، ص ۱۳۱۹، فهرست مرعشی، ج ۱، ص ۲۱۵) .
۳ – ترجمه دیگر از آن محمدباقربن اسماعیل حسینی خاتون آبادی (م ۱۱۲۷) است که برای شاه سلطان حسین نگاشته است (بنگرید: فهرست دانشگاه ج ۷، ص ۲۷۱۶; فهرست ملک ج ۲، ص ۱۳; فهرست نسخ کتابخانه ملی، ج ۶، ص ۱۳۹) .
۴ – ترجمه و شرح دیگر از آن میرزا علی رضای تجلی شیرازی (م ۱۰۸۵) است که به نام شاه سلیمان نگاشته است .
نسخه هایی از آن را منزوی در فهرست نسخه های فارسی ج ۲، ص ۱۵۷۳ معرفی کرده است . و نیر بنگرید: فهرست دانشگاه ج ۹، ص ۱۲۱۴ .
۵ – ترجمه دیگر از محمدکاظم فرزند محمدفاضل مدرس مشهدی است (فهرست منزوی ج ۲، ص ۱۵۷۴) . در فهرست مجلس (ج ۳۸، ص ۴۰۷ ترجمه عهدنامه مالک اشتر از محمدجعفر بن فاضل مشهدی (زنده در ۱۱۰۶) یاد شده و آمده است که نسخه ای از همان رساله در همان فهرست (ج ۳۵، ص ۴۲۹) معرفی شده است .
۶ – ترجمه دیگری از عهدنامه همراه با شرحی مختصر از ملامحمد صالح قزوینی روغنی در دست است که در ۱۰۹۴ آن را نگاشته است (فهرست منزوی، ج ۲، ص ۱۵۷۳) .
۷ – ترجمه ای دیگر از عبدالواسع تونی در دست است که از علمای سده ۱۲ هجری بوده است . (فهرست منزوی ج ۲، ص ۱۵۷۳) .
۸ – نصایح الملوک و آداب السلوک از ابوالحسن الشریف العاملی (م ۱۱۳۸) در شرح عهدنامه مالک اشتر که آن را به سال ۱۱۱۸ برای شاه سلطان حسین نوشته است . نسخه هایی در آن از فهرست سپهسالار، ج ۲، ص ۳۳ و ج ۵، ص ۷۱۵ معرفی شده است .
ده ها ترجمه و شرح دیگر از عهد مالک در اواخر دوره صفوی و پس از آن در دوره قاجار نوشته شده و نسخه های فراوانی از این ترجمه های در کتابخانه های مختلف موجود است که نام مؤلفین آنها روشن نیست (۳).
در دروه قاجاریه نیز نگارش در این زمینه ادامه یافت .
به ویژه در نیمه دوم آن که به تدریج بحث های سیاسی و اداری به صورت جدی تری مطرح شد، کسانی کوشیدند تا با طرح عهدنامه اشتر از یک سو به بیان راهکارهایی برای حل معضل مناسبات سیاسی حکام قاجاری با توده های مردم بپردازند و از سوی دیگر، نشان دهند که اسلام بری سیاست و نظام سیاسی چاره اندیشی کرده است . در این زمینه ترجمه ها و شروح زیادی نوشته شد . از میان این ترجمه ها، یکی هم، همین ترجمه منظوم حاضر است که ناظم طی آن کوشیده است تا مضامین عهدنامه را در قالب اصطلاحات و مفاهیم سیاسی جاری در ادب فارسی ریخته و آن را به عنوان راهنمای عمل حکام ارائه دهد .
[مدرسه شهید مطهری]
ناظم اشعار
میرزا جهانگیرخان محبی حسینی ملقب به ناظم المک و متخلص به «ضیایی » فرزند محب علی خان ناظم الملک فرزند میرزا تقی خوشنویس است که در اصل مرندی هستند . وی به سال ۱۲۷۵ ق/۱۲۳۸ ش در یکانات مرند (و به نوشته برخی منابع در تهران) متولد شد . وی پس از گذراندن دوران تحصیل به کار در وزارت خارجه مشغول شد; جایی که پدرش، پیش از وی در آنجا مشغول بود و بنا به رسومات آن روزگار مناصب و القاب پدر به فرزند می رسید . ضیایی با زبان فرانسه آشنایی کامل یافت و در وزارت خارجه مناصب بالایی به دست آورد . از جمله زمانی مدیر کل وزارت امور خارجه و روزگاری هم کفیل وزیر خارجه در کابینه سپهدار اعظم تنکابنی بود . مدتی نیز عضویت کمیسیونی را داشت که کارش تعیین سرحدات ایران در مرز ایران – افغانستان وایران – عراق بود . زمانی نیز معاونت وزارت عدلیه را داشت . ضیایی در سالهای واپسین زندگی خویش به قم مهاجرت کرد: جایی که مدتی هم حکومت آن در اختیارش بود . او در سال ۲ – ۱۳۱۲ ش/۱۳۵۲ ق درگذشت و در مسجد زنانه در کنار حرم حضرت معصومه سلام الله علیها به خاک سپرده شد (۴).
به جز دیوان، از وی «فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه » (متنی که در اینجا به چاپ رسیده) «حقیقت نامه » و «وصیت نامه امام علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام » به صورت منظوم بر جای مانده است . دوازده بندی هم به قیاس دوازده بند محتشم درباره امام حسین علیه السلام دارد (۵).
به نوشته محمد علی تربیت، دیوان وی یکبار در سال ۱۳۳۱ ق در استانبول و بار دیگر پس از مرگش در تهران انتشار یافت (۶) عزیز دولت آبادی نوشته است که دیوان وی به سال ۱۳۴۶ (ق؟) به همت همسرش نشر یافت (۷).
وی به ترکی نیز شعر می سرود که مع الاسف آن اشعار از چاپ دوم دیوانش جدا شد تا جداگانه به چاپ برسد، اما گویا چنین نشد (۸).
نسخه های چاپی این دیوان که با عنوان دیوان ناظم الملک و دیوان ضیایی (چاپ مطبعه طلوع) به چاپ رسیده، در کتابخانه مسجد اعظم قم موجود است .
پیش از ارائه متن منظوم فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه برخی از اشعار نغز او را می آوریم .
تا مست شراب عشق زآن ساغر لبریزم
گه مرغ شباهنگم، گه شاهد شب خیزم
پر غلغله شد گردون از آه شباهنگام
پر ولوه شد هامون از بانگ شب و بزم
و شعر زیبای دیگر او چنین است:
سرمست چنانیم که صهبا نشناسیم
ساغر ز می و باده ز مینا نشناسیم
ما شور ز شیرینی و تندی ز حلاوت
زهر و کدر از شهد و مصفا نشناسیم
در هر چه که بینیم همه صنع تو بینیم
باغ و چمن و کوه ز صحرا نشناسیم
اوراق جهان دفتر آیات تو خوانیم
برگ و شجر و دجله و دریا نشناسیم
آثار وجود تو زهر چیز هویداست
پیدا و نهان، سر و هویداست نشناسیم
مخمور ز عشقیم «ضیایی » نه ز صهبا
مقصود نداریم و تمنا نشناسیم (۹)
فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه او که ترجمه منظوم عهدنامه اشتر است به سال ۱۳۲۶ ش . ق . در بحبوحه ماجراهای انقلاب مشروطه سروده شده و یک سال بعد، در ۱۳۲۷ ق . در تبریز به صورت سنگی به چاپ رسیده است . طبعا شایسته آن بود تا این اثر ارجمند از این شاعر شناخته شده به صورتی بهتر به چاپ برسد . به همین دلیل با استفاده از همان چاپ سنگی، منظومه فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه وی همراه با متن اصلی عهدنامه در اینجا خدمت خوانندگان ارجمند تقدیم می شود . وی ابتدا اشعاری در ستایش باری تعالی و مناجات با قادر متعال سروده و پس از بیان مقدمه ای در بیان اعزام مالک اشتر به مصر در سال ۳۸ هجری، عهد اشتر را بخش بخش کرده و سپس به ترجمه منظوم آن می پردازد .
فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه او که ترجمه منظوم عهدنامه اشتر است، به سال ۱۳۲۶ ش در بحبوحه ماجراهای انقلاب مشروطه سروده شده و یک سال بعد، در ۱۳۲۷ در تبریز به چاپ رسیده است . گفتنی است که از دوره صفوی به این سو و حتی پیش از آن، و به ویژه در دوره قاجار آن هم در دوره اخیر آن، دهها بار عهد اشتر به فارسی درآمده که ما در جای دیگری به بخشی از آن ترجمه ها و شرح ها پرداخته ایم .
به نام پاک یزدان روان بخش
کلید گنج معنی بر زبان بخش
بیان آموز هوش معنی اندیش
روان اندوز کوش معرفت کیش
جهانی را به هم پیوند داده
به حکمت عقدهای پند داده
فکنده هیکلی اندر میانه
به هر کس داده صد گونه ترانه
به قدرت رشته ای آورده در کار
جهانی را به هم بسته گهروار
خلایق را به شوری کرده دمساز
که با صد لحن بینی شان هم آواز
از او گویند، گر گویند یک سر
هم او جویند، گر جویند یک سر
عبارت ها سوا، مقصودشان او
عبادت ها جدا، معبودشان او
زبان ها مختلف، معنی موافق
بیان ها مختلف، منوی مطابق
به دل ها پرده پندار بسته
جمال شاهد از دیدار بسته
کجا بندد جمال شاهد غیب
بپنداریم و پندار است صد ریب
مکن عیبم اگر گویم عیان است
که از پندار و ریب ما نهان است
نهان است و جهان آرا است رویش
جهانی سر به سر در جستجویش
نهان ار بود، بود ما کجا بود
عیان ار بود، بنگر تا کجا بود
به ایجادش نگر گفتم نشانش
عیانش گو تو خواهی یا نهانش
به جام باده بازم می کشد دل
مگر از باده گردد حل مشکل
به توضیح بیان است این مقالات
بیا ساقی که هستی چون جوانی
نشاط افزای روز کامرانی
بیا ساقی که جان مشتاق جام است
به جامی پخته کن کاری که خام است
بیا ساقی که دوران زود سیر است
بده مر باده را دوران که دیر است
چنین بزمی هماره باد باقی
که خورشید است جام و ماه ساقی
بیا ساقی تو ای ماه شب افروز
به خورشید می این شب را بکن روز
به آب آتشین سرگرمیم ده
که عاشق هر چه باشد گرمتر به
بده آبی که آتش خیزد از وی
فروغ عشق بی غش خیزد از وی
بده بر آتش عشق التهابی
که تابش را فرو ننشاند آبی
مشو مجنون که با لیلی شوی شاد
نه شیرین کام با شیرین چون فرهاد
مشو خسرو که چون یاری گزیند
به شیرینی به جز شیرین نبیند
مشو مجنون که در شوریده حالی
جز از لیلی نمی گوید مقالی
چو در دشت جنون بیتی سراید
همه زیبایی لیلی ستاید
مشو در عاشقی همچون زلیخا
که دارد وصل یوسف را تمنا
هماره طلعت دلدار بیند
گلی خواهد از آن گلزار چیند
تو از شیرین و از شهد کلامش
ز شیرین مشربی های به کامش
از آن گستاخی و طنازی او
از آن شوخی و خسرو بازی او
ز حسن یوسف و عشق زلیخا
ز استغنای آن معشوق زیبا
از آن حسن و جمال و پارسایی
به قید ذلت و عزت نمایی
ز حسن لیلی و محمل سواری
از آن زیبایی و آن پرده داری
خیالت را به معنی آشنا کن
ز صورت بگذر و صورت رها کن
همای همتت را تیز پر کن
از آن آلایش خاکی بدر کن
بر آن شبدیز عشق از مرتع خاک
سبک هی کن به سوی عالم پاک
به خال و خط معشوقان قلم کش
علم را سوی استاد رقم کش
جهان حیران وصف خط و خالی است
دل صورت پرست از عشق خالی است
مکن صورت پرستی همچو عشاق
حقیقت جوی اگر هستی تو مشتاق
که گر بیننده باشد مرد هشیار
ز هر صنعت شود صانع نمودار
تماشا چون کند یک یک جمالش
به جز صانع نیاید در خیالش
ز ابرو و اشارت های ابرو
نبیند جز کمال قدرت او
دگر مو بیند و طراری مو
چو مو باریک گردد بینش او
شکافد مو به مو اسرار مبهم
شود مو رهبرش تا غیب ملهم
تو شو مجنون آن سالار خیلی
که زیدی را کند مجنون لیلی
بجوی آن را که شیرین آفرین است
چو شیرینی عیان از انگبین است
به جلابی که خیزد ز انگبینش
شکر آرد همه مهد زمینش
ز خاک آرد بسی زیبا شمایل
همه نوشین لب و شیرین خصائل
چنان شوری دهد بر لعل شیرین
که خسرو گرددش مولای دیرین
برانگیزد یکی شیرین نامی
که شیرینش کند از جان غلامی
به لیلی می دهد مشکین کمندی
مسلسل طره ای دیوانه بندی
به طراری، دل از مجنون رباید
که مجنونی تو را زنجیر باید
ببین صنع کدامین اوستاد است
که چندین حسن در صورت نهاده است
عناصرزای کرده توده خاک
به خاکی در نهاده گوهر پاک
به خاکی بسته این نقش و دلارا
که خاکش محمل و خود محمل آرا
ببین ترکیب خاکی را به جانی
که در زیبائیش حیران بمانی
معانی را به صورت داده پیوند
برون از دانش جان خردمند
حلاوت را به شهدی اندر آمیخت
هزاران مایه حیرت برانگیخت
ز حسن طلعت و اطوار زیبا
هزاران معنی از یک لفظ پیدا
ز هر معنی عیان در هر وجودی
به نوعی دیگر آثار و شهودی
یکی را در غلامی داد شاهی
به تختش برنشاند از قعر چاهی
یکی را با هزاران عذرخواهی
نمودش بنده در صاحب کلاهی
یکی را از غمش دیوانه کرده
به عالم در جنون افسانه کرده
به دانش هیکل خاکی بیاراست
هزاران گفتگو زین نکته برخاست
به فکرت شد فلک پیما خیالش
که ممکن شد به علوی اتصالش
سخن را ساخت مفتاح کرامات
سخن بگشاید ابواب طلسمات
سخن مفتاح گنج نیک بختی است
سخن آسانی هر گونه سختی است
سخن مرغی است علوی آشیانه
شده پابست این ویرانه خانه
سخن در خیر و شر ما را معین است
سخن بشناس گفتم صدقش این است
سخن را گر حقیقت بازیابی
ز قرب حق بسی اعزاز یابی
سخن در رستگاری یاور تو است
به اوج منزلت بال و پر تو است
سخن دارای آیات خدایی است
که با هر نعمت او را آشنایی است
تامل کن نکات این سخن را
که گوئی شکر نعمت ذوالمنن را
به صنع حق چو چشمی باز کردی
مبین جز صنع او گر نیک مردی
مشو احول دوبینی را رها کن
ز هر سو چشم بر سوی خدا کن
مده جز حق کسی را راه در دل
تو را بس گر بود الله در دل
اگر مفتون خال و خط شدستی
به معنی و به صورت بت پرستی
چه جای خال و خط و روی زیباست
که هستی های ما خود شرک پیداست
به هر چیزی که خود را بسته داری
ز مقصد مانده خود را خسته داری
مده دلبستگی را راه بر خویش
که آن بت باشدت از بت بیندیش
چو ره گم کردگان منگر به هر سوی
ز خود بگذر که او بنمایدت روی
کند با ایزد یکتا مناجات
الهی گر ضیایی بنده تو است
ز ره وامانده و شرمنده تو است
به قدرت ساختی آب و گل او
به رحمت مهر خود نه در دل او
دلش خلوت سرای خاص خود کن
بری ز آلایش هر نیک و بد کن
فروزان کن چراغ مرده اش را
به جای آر آبروی برده اش را
به عشق خویش ساز آن خانه آباد
کز اول بهر خود کردیش بنیاد
به تاب عشق او پایندگی ده
که تاب عشق را پایندگی به
دلش را فارغ از هر ما سوا ساز
همی شایسته عشق خدا ساز
به پاکانی که دایم در نمازند
ز سوز عشق در سوز و گدازند
به آن اسمی که خوانندت شب و روز
به آن عشق و به آن مهر دل افروز
به آن رازی که گویندت شب تار
به آن سوزی که باشدشان به گفتار
به آن عجز و به آن دلهای پر درد
به آن سیماب اشک و گونه زرد
که از جرم و گناه ما مکن یاد
دل شرمنده ما را بکن شاد
ز تقصیری که رفته عذر بپذیر
به عفو و رحمت خود دست ما گیر
ز تو عفو و ز ما تقصیر آید
به ما گر رحمت آری از تو شاید
خداوندا حجاب از پیش بردار
کریمان را کجا حاجب سزاوار
تو یا رب حاجبی بر در نداری
به محتاجان کجا حاجب گماری
حجاب از جرم ما بر در فتاده
گناه ما چو حاجب ایستاده
تو استحقاق محجوبی بکن دور
که محتاجیم و محتاج است معذور
بده بر چشم ما یارب چنان نور
که نزدیکت ببینیم از ره دور
تو نزدیکی و ما دوریم از تو
ز هی خجلت چه مهجوریم از تو
به دربار کرم ما را بده بار
بده پای طلب کز دست شد کار
به سوی خویش ما را راه ده راه
ز دل نعره زنان الله الله
تو را خوانیم با امیدواری
کجا ما را به نومیدی گذاری
تن از بار معاصی ناتوان است
تو را دریای رحمت بی کران است
به لطفی دادی اول چون وجودم
در آخر گر نبخشایی چه سودم
به آن زیبنده دیهیم لولاک
به آن سرمایه ایجاد افلاک
به آن اول وجود آخر آمد
به آن زینت فزای ملک سرمد
به آن مسند نشین قاب قوسین
به آن فرمان روای ملک کنونین
به آن سر دفتر ایجاد و هستی
کز او آمد عیان بالا و پستی
به آن احمد به آن طبع کریمش
که بستودی تو با خلق عظمیش
به آن احمد که ختم المرسلین است
وجودش رحمه للعالمین است
به مهر او و مهر آل اطهار
دل ما را هماره شاد می دار
بکن با مهرشان روشن دل ما
به مهر چهر ایشان محفل ما
به مهر چارده مهر جهان تاب
دمی ما را به لطف خویش دریاب
به رحمت پرده بر عصیان ما کش
قلم بر دفتر این ماجرا کش
مرا با مهر شه همدست فرمای
مئی ز آن دست ده سرمست فرمای
شهی کو انبیاء را بوده همراه
کنون با مصطفی پوید الی الله
علی عالی آن کان فتوت
امیرالمؤمنین اصل مروت
علی عالی آن اصل ولایت
امیرالمؤمنین کان عنایت
علی عالی اعلی که ذاتش
نه از خاک است و باد و آب و آتش
علی عالی آن کز همت او
خدا موجود کرده باغ مینو
پیمبر را علی فرموده یاری
شریعت را علی داد استواری
زوال بت پرستی از علی شد
عیان بالا و پستی از علی شد
علی را نام از نام خدا شد
رضا جوی خدا شد مرتضی شد
علی فاروق اعظم غیث هاطل
که مهرش فارق حق است و باطل
علی راه و علی رهبر علی نور
علی طه، علی طوبی، علی طور
علی حاکم، علی قاضی، علی حق
علی والی، علی سالار مطلق
علی عدل و علی سلطان عادل
علی محسن، علی احسان کامل
علی فصل الخطاب و کلمه الله
علی آیات حق و حجه الله
وجودش گر جهان آرا نمی بود
وجودی را جهان دارا نمی بود
صفات الله از او گردید پیدا
جهانی از صفات او است شیدا
کجا ممکن کند واجب نمایی
جز آن مرآت اوصاف خدایی
جمال شاهد بی چون کماهو
تجلی کرده در آینه او
قصوری گر پدید آید ز مرآت
کجا بی نقص ظاهر گردد آن ذات
علی بی شبهه وجه الله باقی است
علی را صحبت ما اتفاقی است
علی ما را صراط مستقیم است
علی دین و علی رکن قویم است
به مطلوب است روی التجایش
تویی آن عروه الوثقی که یزدان
ستوده ذات پاکت را به قرآن
ترا خوانده خدا نفس پیمبر
ولای تو است فرض خلق یک سر
ولای تو شها فلک نجات است
عیان از مهر تو عین الحیات است
تو سوی خویشتن ما را بده راه
مهل دستم شود زین رشته کوتاه
سرم را ز آستان خود مکن دور
که نبود طاقت اندر جان مهجور
به خدمت خواستم دستی بیازم
که باشد اندرین درگه نیازم
بیازم دستی و جانی ببازم
که فرمانی به لطفی سرفرازم
ولی دانم ز عجز و شرمساری
نیم شایسته خدمت گذاری
همی خواهم دخالت کرده باشم
ز احسان تو فیضی برده باشم
نمایم خویش را از جان سپاران
درآیم صورت خدمت گذاران
چون فرمان همایونت بدیدم
به نظمش راه خدمت برگزیدم
ولیکن قطره را کو آن مجالی
که دریا را دهد جا در خیالی
تو را الفاظ حکمت بوستانی است
که هر برگ گلش قوت روانی است
مرا کاندر حواس پنجگانه
ز حس معنیی نبود نشانه
ز هر لفظ آن معانی را که خواهی
چه سان بر قالبی ریزم کماهی
به مسکینی سر اندر آستانت
نهم کآید نسیم از بوستانت
مشام جانم از وی قوت گیرد
دماغم تری از لاهوت گیرد
کمیت خامه ام گردد سبک خیز
نخواهد در تکاپو رنج مهمیز
کنونم لطف خود را پیشرو کن
کمیتم را در این ره تیز دو کن
چو فرزینی چنان فرزانه خیزد
که گردی از سمش اصلا نخیزد
بکن کلکم در این معنی گهرریز
بکن فلکم در این دریا در خیز
هر آن معنی تو را بوده است منظور
ز کلکم کن روان چون گیسوی حور
به هم پیوند حکمت های مکتوم
طراوت بخش جان چون عقد منظوم
سوادش را مثال دیده حور
بکن همسایه گنجینه نور
ز گفتارم جهان را قوت جان ده
که قوت جان ز گفتار روان به
چو بیتی چند از عنوانش خوانند
فایل پاورپوینت کامل سیاست نامه دورانش دانند
از او حاصل شود آسایش از نو
جهان را راحت و آرایش از نو
از آن ده سلطنت را کامرانی
قضات عدل را روشن روانی
عدالت را از آن گیتی ستان کن
خلایق را به آن همداستان کن
که آن امری که فرمودی به فرمان
همه فرمان برندش از دل و جان
که آن راهی که فرمودی بیانش
بپیمایند یک سر رهروانش
شود کار جهان یک سر منظم
مصون گردد حقوق خلق عالم
حدود خلق روشن باد و محروس
ره ظلم و ستم متروک و مطموس
جهان از عدل رانی تازه گردد
خداجویی بلند آوازه گردد
به پاداشم در این خدمت گذاری
کرم از دوستان خود شماری
به فخر این بس به روز واپسینم
که باشد داغ مهرت بر جبینم
به نام دوست این است ابتدایش
امیرالمؤمنین کان ترحم
عنایت کرد سال سی و هشتم
به اشتر زاده مالک کامرانی
به مرز و بوم مصرش حکمرانی
به تعلمیات او عهدی رقم کرد
به هر بیش و کم او را ملتزم کرد
رموز مملکت داری چنانش
که خود می خواست فرموده بیانش
اگر چه حضرتش را آگهی بود
که مالک را نگردد حاصل این سود
برای آن نگارش داد آن را
که باشد حکمرانان جهان را
بیاموزند رسم حکمرانی
از آن دیباچه کشورستانی
جهان آراسته با عدل و با داد
رهانند اهل گیتی را ز بیداد
سعادتمند آن سلطان با هوش
که این گوهر کند آویزه گوش
رعیت را بدین میزان نوازد
به شاهان دگر گردن فرازد
تمام مرز و بوم آباد دارد
دل لشکر به احسان شاد دارد
فزاید هر زمان بر آب و خاکش
هماره شاد باشد قلب پاکش
که گنج شایگان از خاک خیزد
رعیت را توان از خاک خیزد
رعیت شاه را لشکر دهد باز
به گنج شاه سیم و زر دهد باز
بود در مملکت آبادی از عدل
رعیت را و شه را شادی از عدل
به هر کشور که این فرمان روان است
در آن کشور سعادت حکمران است
بسم الله الرحمن الرحیم
هذا ما امر به عبد الله علی امیر المؤمنین مالک بن الحارث الاشتر فی عهده الیه، حین ولاه مصر: جبوه خراجها، و جهاد عدوها، و استصلاح اهلها، و عماره بلادها .
امره بتقوی الله، و ایثار طاعته، و اتباع ما امر به فی کتابه من فرائضه و سننه; التی لا یسعد احد الا باتباعها، و لا یشقی الا مع جحودها و اضاعتها . و ان ینصر الله سبحانه بقلبه و یده و لسانه، فانه جل اسمه قد تکفل بنصر من نصره، و اعزاز من اعزه .
و امره ان یکسر نفسه عند الشهوات، و یزعها عند الجمحات، فان النفس اماره بالسوء الا ما رحم الله .
ثم اعلم یا مالک انی قد وجهتک الی بلاد قد جرت علیها دول قبلک من عدل و جور . و ان الناس ینظرون من امورک فی مثل ما کنت تنظر فیه من امور الولاه قبلک، و یقولون فیک ما کنت تقول فیهم . و انما یستدل علی الصالحین بما یجری الله لهم علی السن عباده . فلیکن احب الذخائر الیک ذخیره العمل الصالح .
فاملک هواک، و شح بنفسک عما لا یحل لک، فان الشح بالنفس الانصاف منها فیما احبت او کرهت .
به نام ایزد بخشنده راد
که مهرش روی آمرزش نشان داد
امیرالمؤمنین شاه ولایت
علی عالی آن نور هدایت
به ملک مصر مالک را روان ساخت
روانش را بدین اعزاز بنواخت
مقامش را ز یاران برتری داد
به ملک مصر او را سروری داد
معزز ساخت بهر رستگاریش
به فرمانی در این فرمان گذاریش
که در فرمانبری باید شوی چست
بدین عهدی که اندر عهده توست
خراج مملکت آری فراهم
به دستوری که داری بیش یا کم
جهاد دشمنان را کاربندی
میان بر کار با هنجار بندی
در آن کشور که هستی پاسبانش
به اصلاح آوری کار کسانش
تمام مرز و بومش سازی آباد
رود ایام ویرانیش از یاد
امیرالمؤمنین فرمایدت باز
که تقوی را به جان آئین خود ساز
بپرهیز از خدا و طاعتش کن
به طاعت بندگی در حضرتش کن
هر آن فرض و سنن کاندر کتابش
به فرموده به جای آور خطابش
سعاد یار نبود هیچ تن را
مگر کآرد به جا فرض و سنن را
نگردد بر شقاوت کس گرفتار
مگر کآرد به فرض و سنت انکار
کسی کاین هر دو را ضایع گذارد
به بدبختی شقاوت پیشه دارد
همی فرمایدت شاهنشه دین
که ای هوشیار مرد نیک آیین
تو با دست و زبان و با دل پاک
بکن یاری به دین حق ازیراک!
خدا نصرت دهد بر ناصر خویش
عزیز ار داریش عزت دهد بیش
همی فرمایدت نفس زبون را
هماره بشکن و شهوات دون را
برون کن خواهش نفس از دل خویش
پس از لذات نفسانی بیندیش
به بدکاری کشاند نفس ناپاک
که نفس اماره بر سوء است و بیباک
مگر رحم خدایی چاره سازد
مصون از شر این اماره سازد
بدان ای مالک ای مرد یگانه
به سوی کشوری هستی روانه
که پیش از تو در آن جا کاردانان
بسی دیده اند چون تو حکمرانان
ولات جور و حکام عدالت
بسی بوده اند دارای ایالت
به دستوری که اندر کار ایشان
تو خواهی دید و گفت اطوار ایشان
کنون هر یک از ایشان پیر و نورس
نگهبان تو خواهد شد که زین پس
حدیث از کار و اطوار تو گویند
همه نیک و بد از کار تو جویند
بود صالح خود آن مرد نکوکار
که مردم خوبیش سازند اظهار
زبان بر مدح و ذم چون می گشایند
همه از حسن اخلاقش ستایند
بباید در نکوکاری بری رنج
که آن باشد تو را محبوب تر گنج
کنون بر نفس خود فرمانروا باش
همیشه طالب ترک هوا باش
اگر نفس تو خواهد ناروایی
بده انصاف را فرمانروایی
هر آن چه خواهد از تو نفس گمراه
بخیلی کن مده کامش بدلخواه
که این بخل است عدل و حق گذاری
در آن چه دوست یا مکروه داری
و اشعر قلبک الرحمه للرعیه، و المحبه لهم، و اللطف بهم، و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم، فانهم صنفان: اما اخ لک فی الدین، و اما نظیر لک فی الخلق . یفرط منهم الزلل، و تعرض لهم العلل، و تؤتی علی ایدیهم فی العمد و الخطاء . فاعطهم من عفوک و صفحک مثل الذی تحب و ترضی ان یعطیک الله من عفوه و صفحه، فانک فوقهم، و والی الامر علیک فوقک، والله فوق من ولاک، و قد استکفاک امرهم، و ابتلاک بهم .
و لا تنصبن نفسک لحرب الله، فانه لا یدی لک بنقمته، و لا غنی بک عن عفوه و رحمته . و لا تندمن علی عفو، و لا تبجحن بعقوبه . و لا تسرعن الی بادره وجدت منها مندوحه، و لا تقولن انی مؤمر امر فاطاع فان ذلک ادغال فی القلب، و منهکه للدین، و تقرب من الغیر .
و اذا احدث لک ما انت فیه من سلطانک ابهه او مخیله فانظر الی عظم ملک الله فوقک و قدرته منک علی ما لا تقدر علیه من نفسک، فان ذلک یطامن الیک من طماحک، و یکف عنک من غربک، و یفی ء الیک بما عزب عنک من عقلک .
ایاک و مساماه الله فی عظمته، و التشبه به فی جبروته، فان الله یذل کل جبار، و یهین کل مختال .
شعار قلب خود کن مهربانی
رعیت را بپرور تا توانی
دلت را با رعیت مهربان کن
به مهر و لطفشان دل شادمان کن
مشو صیادشان درندگان وار
نه مردم خوار شو نه مردم آزار
که ایشان با تو خود هم کیش و دین اند
و گر نه با تو در خلقت قرین اند
چو خلق و خلقشان ماننده توست
ترحم گر کنی زیبنده تو است
پدید آید از ایشان زلتی چند
شود عارض بر ایشان علتی چند
بسا لغزش بود در کار ایشان
خطا و عمد در کرادار ایشان
به عفو و صفح باید چشم پوشی
به اغماض خطا باید بکوشی
چنان کامید عفو و پرده داری
ز یزدان بر خطای خویش داری
تو زایشان برتری ای نیک بنیاد
ز تو برتر کسی کت برتری داد
خدای عالی و اعلی است برتر
از آن کس کو تو را فرموده مهتر
تو را والی و کافی کرده یزدان
به ایشان امتحانت می کند هان
مبادا در ستیزی با خداوند
مشو با حق مبارز ای خردمند
که خود با نقمتش طاقت نیاری
توانای عقوباتش نداری
نباشد مر تو را در چاره سازی
ز عفو و رحمت او بی نیازی
به عفو کس مشو هرگز پشیمان
مشو اندر عقوبت نیز شادان
مکن عجلت در آن خشمی که شاید
تو را ز آن خشم خرسندی فزاید
مگو هرگز که سالار و امیرم
مطاع است آن چه خیزد از ضمیرم
که این معنی فساد اندر دل آرد
به دین ات سستی بی حاصل آرد
کند نزدیک تغییر نعم را
ز تغییر نعم آماده غم را
چو داد از سلطنت عجبی تو را اوست
ابهت نقش عجب اندر نظر اوست
نظر کن سوی ملک کبریایی
جلال و قدرت و عظم خدایی
چون فوق قدرت موهومی توست
انانیت شود در خاطرت سست
تو را از خودپسندی باز دارد
ز عقل ار رفته چیزی بازت آرد
حذر کن زانکه سازی مثل و مانند
خودت را در بزرگی با خداوند
که او گردن کشان را خوار سازد
به خواری جابران را زار سازد
انصف الله و انصف الناس من نفسک و من خاصه اهلک و من لک فیه هوی من رعیتک، فانک الا تفعل تظلم .
و من ظلم عباد الله کان الله خصمه دون عباده، و من خاصمه الله ادحض حجته، و کان لله حربا حتی ینزع و یتوب .
و لیس شی ء ادعی الی تغییر نعمه الله و تعجیل نقمته من اقامه علی ظلم، فان الله یسمع دعوه المضطهدین، و هو للظالمین بالمرصاد .
ولیکن احب الامور الیک اوسطها فی الحق، و اعمها فی العدل، و اجمعها لرضی الرعیه; فان سخط العامه یجحف برضی الخاصه، و ان سخط الخاصه یغتفر مع رضی العامه .
و لیس احد من الرعیه اثقل علی الوالی مؤونه فی الرخاء و اقل معونه له فی البلاء، و اکره للانصاف، و اسال بالالحاف، و اقل شکرا عند الاعطاء، و ابطا عذرا عند المنع، و اضعف صبرا عند ملمات الدهر من اهل الخاصه .
و انما عمود الدین و جماع المسلمین و العده للاعداء العامه من الامه، فلیکن صغوک لهم، و میلک معهم .
تو با نفس خود و خاصان نزدیک
کسی کش مایلی از ترک و تاجیک
بکن انصاف و عدل و داد جاری
چنان کت فرض شد با حکم بازی
بپرهیز از طرفداری و اغماض
گذر کن از هوای نفس و اغراض
و گر جز عدل و انصاف آوری کار
تویی بر بندگان حق ستمکار
ستمکاری روا بر هیچ کس نیست
که ظالم را به حجت دسترس نیست
خدا خصم است با مرد ستمکار
خصومت با خدا کاری است دشوار
ستمکاری که با یزدان ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد
مگر ترک ستمکاری نماید
به سوی توبه و خجلت گراید
که همچون ظلم چیزی پر ضرر نیست
به تغییر نعم نزدیک تر نیست
ستم شد مایه تغییر نعمت
ستم شد باعت تعجیل نقمت
چو مظلومی سوی یزادن پناهد
ز یزدان داد یا امداد خواهد
شود یزدان پذیرا و معینش
بود هر ظالمی را در کمینش
بباید دوست تر داری بهر کار
سه نوعی را که خواهد مرد هشیار
به حق جویی وسط رو شو چو محتاط
حذر فرمای از تفریط و افراط
گرت دل با عدالت رام باشد
بکن کاری که سودش عام باشد
ولیکن در جمیع کار و منظور
رعیت را بکن راضی و مسرور
دل خلق ار عموما تنگ باشد
رضای خاصگانت ننگ باشد
ولی گر خاطر خاصان برنجد
رضای عامه چون داری چه سنجد
بدان مالک که این خاصان معدود
به احسانی نگردند از تو خشنود
در آسایش به والی بر گران تر
به فرسایش ز هر کس بر کران تر
ز عدل و داد والی اندر اکراه
فزون الحاح تر در اخذ دلخواه
ضعیف الصبر هنگام ملمات
قلیل الشکر در اخذ عطیات
چو سختی پیش آید سست باشند
به نافرمانی اندر چست باشند
نه خود را باز دارند از مناهی
نه یاری می کنندت در دواهی
رعایت کن رعیت را که ایشان
ستون دین و آیین اند و ایمان
عموم امتند و اهل دین اند
چون گرد آیند جمع مسلمین اند
به دفع دشمنان اسباب کارند
به هنگام ستیز اندر شمارند
بباید داشتن از روی برهان
تو را میل و محبت سوی ایشان
ولیکن ابعد رعیتک منک و اشناهم عندک اطلبهم لمعایب الناس، فان فی الناس عیوبا الوالی احق من سترها . فلا تکشفن عما غاب عنک منها، فانما علیک تطهیر ما ظهر لک، والله یحکم علی ما غاب عنک . فاستر العوره ما استطعت، یستر الله منک ما تحب ستره من رعیتک .
اطلق عن الناس عقده کل حقد، و اقطع عنک سبب کل وتر، و تغاب عن کل ما لا یصح لک . و لا تعجلن الی تصدیق ساع، فان الساعی غاش و ان تشبه بالناصحین .
و لا تدخلن فی مشورتک بخیلا یعدل بک عن الفضل، و یعدک الفقر; و لا جبانا یضعفک عن الامور; و لا حریصا یزین لک الشره بالجور . فان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتی یجمعها سوء الظن بالله .
تو را باید که از خود دور داری
همیشه دشمن و مقهور داری
کسانی را که عیب خلق جویند
ز عیب هر کسی پیش تو گویند
که باشد مردمان را عیب بسیار
بود والی به ستر آن سزاوار
مکن عیب نهان کس پدیدار
هماره پرده مردم نگه دار
تو باید پاک سازی آن چه شد فاش
نهانی را خدا گو حکمران باش
عیوب ظاهری را کن تو تطهیر
بواطن را حوالت کن به تقدیر
بپوشان تا بپوشد از جهانش
خدا عیبی که می خواهی نهانش
تو گر عیب رعیت را بپوشی
خداوندت نماید عیب پوشی
هر آن کینه که اندر سینه داری
برون کن زین فزون درسی نداری
ز خود بگسل سبب های حسد را
مزن در دل گره خلاق بد را
از آن چه صحتش باور نباشد
تجاهل کن که زین خوش تر نباشد
مکن تعجیل در تصدیق بدگوی
به ساعی و به بدگو خود مده روی
که خود را گر چه ناصح می نماید
به معنی غش خود را می ستاید
چو می خواهی که با شوری کنی کار
بخیلی را در آن شوری مده بار
به درویشی تو را اندیشه آرد
ز بذل مال لازم باز دارد
چه در کاری که بذل مال باید
تو را در خرج خودداری نشاید
چو خودداری کنی در خرج کاری
ز نیل کام خود را دور داری
جبانی را مده در مشورت راه
که با ضعف دلت آرد به اکراه
چون در کاری بباید قوت دل
شود مرد دلیر از جبن عاطل
مخوان هرگز حریصی را تو در شور
که سازد تشنه ات از حرص بر جور
طمع در طبع تو آرد تراکم
نهی دست ستم بر مال مردم
اگر چه بخل و جبن و حرص خویی است
که هر یک را جدا طبعی دو رویی است
ولی در سوء ظن نسبت به یزدان
همه هستند با هم جمع و یکسان
چو هر یک منشاء یک سوء ظنی است
سزای مردمان ممتحن نیست
کند این حکم را ناظم بیانی
بخیل از فیض حق غافل نشسته
ز حق ببریده دل بر مال بسته
خدا را معطی و کافی نداند
به اعطای عوض وافی نداند
همی ترسد ز فقر و بذل مالش
بود خرسند با وزر وبالش
جبان حق را اگر قادر بداند
به حق دل بسته جبن از خود براند
بود گر معتقد بر مرگ محتوم
زید بی واهمه تا یوم معلوم
کجا ترسد ز مرگ ناگهانی
اگر دل با خدا دارد نهانی
چنان که شاه دین فرموده روشن
عجل باشد مرا پیوسته جوشن
همی فرموده کای ترسنده از فوت
کدامین روز مگریزم من از موت
فرار از نامقدر را سبب نیست
مقدر گر شدسستی حاصلش چیست
حریص از سوء ظن افتاده در دو
نمی بیند نصیب خویش یک جو
چو باور نیستش رزق مقدر
همی تازد پی روزی به هر در
اگر رزاق می دانست حق را
نمی دید از طمع این طعن و دق را
برو این هر سه خو از خود رها کن
به حسن ظن توکل بر خدا کن
که حسن ظن تو بر فضل یزدان
غنی سازد تو را از انس و از جان
کند در هر دو گیتی کامکارت
هماره فضل یزدان سازگارت
شر وزرائک من کان للاشرار قبلک وزیرا، و من شرکهم فی الاثام فلا یکونن لک بطانه، فانهم اعوان الاثمه، و اخوان الظلمه، و انت واجد منهم خیر الخلف ممن له مثل ارائهم و نفاذهم، و لیس علیه مثل اصارهم و اوزارهم ممن لم یعاون ظالما علی ظلمه و لا اثما علی اثمه . اولئک اخف علیک مؤونه، و احسن لک معونه، و احنی علیک عطفا، و اقل لغیرک الفا . فاتخذ اولئک خاصه لخلواتک و حفلاتک .
ثم لیکن اثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک، و اقلهم مساعده فیما یکون منک مما کره الله لاولیائه، واقعا ذلک من هواک حیث وقع .
شریرانند آنان از وزیران
که بودند از تو سابق با شریران
شریک جرم آن اشرار بودند
به هر جور و شرارت یار بودند
برادر خوانده ظلام گمراه
گنهکاران بد فرجام بد راه
نباید با تو ایشان یار باشند
نباید محرم اسرار باشند
چه ایشان خوی بدکاران گرفتند
اعانت بر ستمکاران گرفتند
تو نیکوتر خلف ز ایشان بدست آر
که هم با حزم باشد هم نکوکار
بود صاحب نفاذ و رای و تدبیر
بری از وزر و از عصیان و تزویر
نه یاری کرده باشد ظالمی را
نه همراهی گناه عاصمی را
که گر زین گونه مردم برگزینی
سوای مردمی زایشان نبینی
نیاید بر تو از ایشان گرانی
مهیا در وفا و مهربانی
نیامیزند با بیگانگانت
نهان دارند اسرار نهانت
از این مردم به خلوت جای ده جای
بدین خاصان همی محفل بیارای
از ایشان آن که حق گوید به تلخی
پسندیده ترت باید ز برخی
کذلک آن که نبود با تو رایش
در آن چه حق نخواهد ز اولیایش
چه گر واقع شود زین گونه کاری
هوای نفس و از حق است عاری
و الصق باهل الورع و الصدق، ثم رضهم علی ان لا یطروک، و لا یبجحوک بباطل لم تفعله، فان کثره الاطراء تحدث الزهو، و تدنی من العزه . و لا یکونن المحسن و المسی ء عندک بمنزله سواء، فان فی ذلک تزهیدا لاهل الاحسان فی الاحسان، و تدریبا لاهل الاساءه علی الاساءه، و الزم کلا منهم ما الزم نفسه . به اهل راستی و پارسایی
بکن چسبندگی و آشنایی
ریاضت دیده و آرام باشند
هماره با تو از دل رام باشند
چنان کن گر تو را مدحی بگویند
به اغراق و خوش آمد ره نجویند
نکرده باطلی بر تو نبندند
که تو دل خوش کنی و ایشان بخندند
که کبر و نخوت آرد مدح بسیار
به عجب و خود پسندی می کشد کار
چه مدحی کز حقیقت دور باشد
دل ممدوح از آن مغرور باشد
نکوکاران به بدکاران میامیز
مدار این هر دو را یکسان به هر چیز
به یک میزان گر ایشان را بسنجند
ز نیکویی نکوکاران برنجند
و گر این هر دو را فرقی ندادند
گنه کاران به بدکاری بمانند
به هر یک آنچه می شاید به او ده
که بد بد بیند و نیکو نکو به
و اعلم انه لیس شی ء بادعی الی حسن ظن وال برعیته من احسانه الیهم، و تخفیفه المؤونات عنهم، و ترک استکراهه ایاهم علی ما لیس له قبلهم . فلیکن منک فی ذلک امر یجتمع لک به حسن الظن برعیتک، فان حسن الظن یقطع عنک نصبا طویلا .
و ان احق من حسن ظنک به لمن حسن بلاؤک عنده، و ان احق من ساء ظنک به لمن ساء بلاؤک عنده .
و لا تنقض سنه صالحه عمل بها صدور هذه الامه، و اجتمعت بها الالفه، و صلحت علیها الرعیه، و لا تحدثن سنه تضر بشی ء من ماضی تلک السنن فیکون الاجر لمن سنها، و الوزر علیک بما نقضت منها .
و اکثر مدارسه العلماء، و مثافته الحکماء، فی تثبیت ما صلح علیه امر بلادک، و اقامه ما استقام به الناس قبلک .
چه خوش باشد که نسبت بر اهالی
بود پیوسته حسن ظن والی
برای بودن حسن گمانش
نباشد دعوتی بهتر از آنش
که پیوسته کندشان لطف و احسان
سبک ساز و گرامی های ایشان
که راحت بر دل ایشان نیارد
به تکلیفی که ز ایشان حق ندارد
تو را لازم بود کاری نمودن
ز هر جانب به حسن ظن فزودن
چو حسن ظن بود از هر دو جانب
شوی آسوده از رنج و متاعب
بسی دشواری آسانی پذیرد
گران جانی سبک جانی پذیرد
کسی کز امتحان نیکو در آید
سزد گر حسن ظنت را فزاید
گمان بد سزاوارست آن را
که نیکو بر نتابد امتحان را
مکن نقض آن پسندیده سنن را
عملکرد سران انجمن را
صدور امت آن را کار بستند
از آن الفت به دست آورده استند
از آن اصلاح در کار رعیت
شود پیدا و الفت را مزیت
به زشتی سنتی احداث منمای
به کاری زشت نام خود میالای
مکن ناگه رسد زین زشت ترتیب
به نیکو سنت بگذشته آسیب
برد اجر آن که آن سنت نهاده
تو وزر نقض بر ذمت نهاده
بیفزا خلطه و آمیزش خویش
به اهل علم و مرد حکمت اندیش
که با تصویب ایشان کار بندی
در اصلاح امور ملک چندی
بلادی را که اندر عهده توست
مهل گردد اساس کارشان سست
چنان کن استقامت را فزوده
که پیش از تو قوام خلق بوده
و اعلم ان الرعیه طبقات لا یصلح بعضها الا ببعض، و لا غنی ببعضها عن بعض: فمنها جنود الله، و منها کتاب العامه و الخاصه، و منها قضاه العدل، و منها عمال الانصاف و الرفق، و منها اهل الجزیه و الخراج من اهل الذمه و مسلمه الناس، و منها التجار و اهل الصناعات، و منها الطبقه السفلی من ذوی الحاجه و المسکنه . و کل قد سمی الله سهمه، و وضع علی حده و فریضته فی کتابه او سنه نبیه صلی الله علیه و اله عهدا منه عندنا محفوظا .
فالجنود باذن الله حصون الرعیه، و زین الولاه، و عز الدین، و سبل الامن، و لیس تقوم الرعیه الا بهم . ثم لا قوام للجنود الا بما یخرج الله لهم من الخراج الذی یقوون به فی جهاد عدوهم، و یعتمدون علیه فیما یصلحهم و یکون من وراء حاجتهم .
ثم لا قوام لهذین الصنفین الا بالصنف الثالث من القضاه و العمال و الکتاب، لما یحکمون من المعاقد، و یجمعون من المنافع، و یؤتمنون علیه من خواص الامور و عوامها .
و لا قوام لهم جمیعا الا بالتجار و ذوی الصناعات فیما یجتمعون علیه من مرافقهم، و یقیمونه من اسواقهم، و یکفونهم من الترفق بایدیهم مما لا یبلغه رفق غیرهم . ثم الطبقه السفلی من اهل الحاجه و المسکنه الذین یحق رفدهم و معونتهم .
و فی الله لکل سعه، و لکل علی الوالی حق بقدر ما یصلحه; و لیس یخرج الوالی من حقیقه ما الزمه الله من ذلک الا بالاهتمام و الاستعانه بالله، و توطین نفسه علی لزوم الحق، و الصبر علیه فیما خف علیه او ثقل .
بدان مالک رعیت چند قسم است
به عدت جملشان را هفت اسم است
که سامان و صلاح بعض آنان
ندارد جز به بعض دیگر امکان
همی این فرقه زان فرقه غنی نیست
که اعضا روی هم جز یک تنی است
نخستین فرقه لشکرهای یزدان
که با اعداء ستیزند از دل و جان
دویم باشد دبیران قلمزن
کتاب خرج و انشاء را رقم زن
سوم خود قاضیان عدل دل صاف
چهارم عاملان رفق و انصاف
به پنجم اهل جزیت یا خراجات
ششم اهل تجارت یا صناعات
بود هفتم گروه بی بضاعت
که مسکینند و اهل فقر و حاجت
خداوند یگانه در کتابش
همی در سنت ختمی مآبش
به هر یک زین گروه هفتگانه
مقرر کرده سهمی عادلانه
به عهدی کان بنزد ماست یزدان
معین کرده تکلیفی بر ایشان
به اذن حق بود حصنی سپاهش
که آساید رعیت در پناهش
سپه زینت فضای والیان است
سپه با عزت دین توامان است
طریق امن با لشکر گشاید
رعیت بی سپه هرگز نپاید
نباشد نیز لشکر را قوامی
نه سامانی و نه هرگز دوامی
بجز با آن خراجی کش مقرر
برای خرج لشکر کرده داور
که لشکر را همی در جنگ اعدا
توانایی شود ز آن مایه پیدا
صلاح کار را باشد سزاوار
کند حاجت روایی شان به هر کار
برای این دو صنف ار نیک دانی
قوامی نیست اندر زندگانی
بدون صنف سیم در همه حال
ز کتاب و قضات عدل و عمال
که ایشان راست در هر کار تدبیر
وز ایشان ظاهر اندر ملک تعمیر
به رتق و فتق هر کارند در کار
به گرد آوردن هر نفع هشیار
امین مردمان از خاص و عامند
ولی این فرقه ها هم بی قوامند
مگر با تاجران و اهل صنعت
ز اهل پیشه و کسب و زراعت
که گرد آیند در بازارگانی
درست آرند کار زندگانی
به نرمی گرد کرده سود چندی
بدست آرند دستار پسندی
در داد و ستد را باز کرده
به نیکو خدمتی آغاز کرده
که مستغنی از ایشان هیچ کس نیست
بدین خدمت کسی را دسترس نیست
بود آن فرقه دیگر فقیران
بقیه مسکنت مانده اسیران
رعایت کردن ایشان ضرور است
خوش آیند خداوند غفورست
خدا را از برای جملگی شان
بود یک وسعتی در حال ایشان
برای جمله شان حقی مقدر
شده بر ذمت والی مقرر
به قدر آنکه اندر هر دو عالم
صلاح جمله شان آید فراهم
به والی لازم است آن حق بداند
که فرماید ادا تا می تواند
ولیکن در ادای فرض دادار
نمی آید برون از عهده کار
به طوری که حقیقت را بشاید
مگر در کارها همت نماید
بخواهد یاری از یزدان مطلق
به خود لازم کند خشنودی حق
بود صبر و تحمل آن چنانش
که سهل آید همه کار گرانش
فول من جنودک انصحهم فی نفسک لله و لرسوله و لامامک، و انقاهم جیبا; و افضلهم حلما، ممن یبطئ عن الغضب، و یستریح الی العذر، و یراف بالضعفاء، و ینبو علی الاقویاء، و ممن لا یثیره العنف، و لا یقعد به الضعف .
ثم الصق بذوی الاحساب و اهل البیوتات الصالحه و السوابق الحسنه، ثم اهل النجده و الشجاعه و السخاء و السماحه، فانهم جماع من الکرم، و شعب من العرف .
ثم تفقد من امورهم ما یتفقد الوالدان من ولدهما، و لا یتفاقمن فی نفسک شی ء قویتهم به، و لا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل، فانه داعیه لهم الی بذل النصیحه لک، و حسن الظن بک . و لا تدع تفقد لطیف امورهم اتکالا علی جسیمها، فان للیسیر من لطفک موضعا ینتفعون به، و للجسیم موقعا لا یستغنون عنه .
ولیکن اثر رؤوس جندک عندک من واساهم فی معونته، و افضل علیهم من جدته، بما یسعهم و یسع من وراءهم من خلوف اهلیهم، حتی یکون همهم هما واحدا فی جهاد العدو، فان عطفک علیهم یعطف قلوبهم علیک .
و ان افضل قره عین الولاه استقامه العدل فی البلاد، و ظهور موده الرعیه; و انه لا تظهر مودتهم الا بسلامه صدورهم، و لا تصح نصیحتهم الا بحیطتهم علی ولاه امورهم، و قله استثقال دولهم، و ترک استبطاء انقطاع مدتهم .
فافسح فی امالهم، و واصل فی حسن الثناء علیهم، و تعدید ما ابلی ذوو البلاء منهم، فان کثره الذکر لحسن افعالهم تهز الشجاع، و تحرض الناکل ان شاء الله تعالی .
ثم اعرف لکل امری ء منهم ما ابلی، و لا تضیفن بلاء امری ء الی غیره و لا تقصرن به دون غایه بلائه، و لا یدعونک شرف امری ء الی ان تعظم من بلائه ما کان صغیرا، و لا ضعه امری ء الی ان تستصغر من بلائه ما کان عظیما .
و اردد الی الله و رسوله ما یضلعک من الخطوب و یشتبه علیک من الامور، فقد قال الله سبحانه لقوم احب ارشادهم: (یا ایها الذین امنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم، فان تنازعتم فی شی ء فردوه الی الله و الرسول) . فالرد الی الله: الاخذ بمحکم کتابه، و الرد الی الرسول: الاخذ بسنته الجامعه غیر المفرقه .
تو ای مالک ز خیل نیک مردان
کسی را والی و سردار گردان
که او را پیش خود سنجیده باشی
ز لشکر برترش فهمیده باشی
چنان دانسته باشی کآن خردمند
ندارد در دیانت هیچ مانند
بود دل با خدای لاینامش
عقیدت بر پیمبر هم امامش
پی خشنودی این جمله یک سر
نصیحت گوی تر هم پارساتر
حیا را بیشتر پرهیزکاریش
فزون از جمله حلم و بردباریش
به خشم آید ولیکن دیرآید
پذیرد عذر با لطفی که شاید
ضعیفان را نماید مهربانی
ولی مر اقویا را سر گرانی
نخیزد زود اگر عنفی ببیند
نه بی خود زود ار سستی نشیند
به خود نزدیک کن صاحب حسب را
کزین نزدیکی افزایی ادب را
به صاحب دودمان ها یار شو یار
هر آن نیکو سوابق یار خوددار
هر آن کو سابقه اعمال او نیک
بود شایسته گر خوانیش نزدیک
همی با صاحب جود و فتوت
جوانمرد و دلیر و با شجاعت
که بر بیج معارف شاخ و برکند
ز بازار مکارم زاد و برکند
مودت جوی
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
