خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نسب درونی و بیرونی*
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نسب درونی و بیرونی* قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل گواهی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل گواهی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
09ساعت
27دقیقه
53ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل چیستی باور موجه*

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 69

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
3 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل چیستی باور موجه*؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی باور موجه* با 120 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی باور موجه*:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی باور موجه* به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی باور موجه* با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی باور موجه* تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی باور موجه* را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل چیستی باور موجه* :

اشاره

موضوع این مقاله تبیین ماهیت باور موجه است. از جمله قدیمی ترین و شاید پرطرفدارترین نظریه در این باب نظریه مبناگروی است که بخش اول مقاله گلدمن به وارد آوردن ایراداتی به گونه ای خاص از این نظریه اختصاص دارد و استدلالهای گلدمن برای نظریه توجیه خود از دل همین ایرادات برمی خیزد. از نظر گلدمن باور موجه باوری است که محصول یک فرآیند شناختی قابل اعتماد باشد. اما حالتی را می توان تصور کرد که فردی دلایل محکمی دارد که بنابر آنها مجموعه ای از باورهایش محصول یک فرآیند شناختی غیرقابل اعتماد است درحالیکه فرآیند مذکور واقعا قابل اعتماد است. در این حالت این گونه باورها را به طور شهودی موجه نمی دانیم ولی بنابر شکل ساده نظریه گلدمن باید آنها را موجه بدانیم؟ صورتبندی نهایی نظریه گلدمن در این مقاله شامل اصلاحیه ای برای رفع این معضل است. نظریه توجیه گلدمن دارای دو ایراد اساسی است و خود وی نیز متذکر آنها می شود و سعی می کند پاسخی برای آنها فراهم آورد. ایراد اول نظریه گلدمن مسئله کلیت نام دارد؛ مسئله کلیت درخصوص ارائه معیاری برای انتخاب نوع فرآیند مربوط در مورد باور مورد بحث است. و ایراد دوم به نام مسئله دامنه به این سؤال می پردازد که آیا قابل اعتماد بودن یک فرآیند تابعی از نسبت صدق نرخ تولید باورهای صادق در جهان واقعی است یا به عملکرد آن در جهانهای ممکن دیگر نیز وابسته است.

* * *

هدف از این مقاله(۱) طرح یک نظریه برای باور موجه است. آنچه من در ذهن دارم یک نظریه توضیحی است؛ یعنی نظریه ای که بطور کلی توضیح می دهد چرا باورهای خاصی بعنوان [باور [موجه محسوب می شوند و برخی دیگر غیرموجه. برخلاف برخی رویکردهای سنتی من قصد ندارم معیارهایی برای باور موجه تجویز کنم که متفاوت با معیارهای معمولی یا [حتی [شکل اصطلاح یافته ای از آنها باشد. من صرفا سعی در تحلیل آن معیارهای معمولی دارم که به اعتقاد من کاملاً با برداشتهای کلاسیک، یعنی برداشتهای دکارتی، متفاوتند.

به دلیل رابطه نزدیک مفروض آن با شناخت، توجیه مورد توجّه بسیاری از معرفت شناسان واقع شده است. برآنم تا در مفهومی از باور موجه که در اینجا ارائه می شود این رابطه [همچنان [حفظ گردد. در مقالات قبلی درباب شناخت (نظریه علی معرفت، نظریه شقوق مربوطه و گلدمن (۱۹۷۵)** من منکر آن بودم که توجیه شرط ضروری برای شناخت است، اما در آنجا من برداشتهای دکارتی از توجیه را مد نظر داشتم. براساس برداشتی از باور موجه که در اینجا ارائه می شود، توجیه شرط ضروری برای شناخت است و بطور نزدیکی به آن مرتبط می شود.

از نظر من عبارت «موجه» یک عبارت ارزشی یا ناظربر یک ارزشیابی است و هر تعریف یا مترادف صحیحی از آن نیز می بایست این ویژگی را منعکس نماید. به گمان من چنین تعاریف یا مترادفاتی می توانند ارائه شوند، اما من علاقه ای به چنین کاری ندارم. من بدنبال یک مجموعه از شرایط حقیقی هستم که مشخص کند چه زمانی یک باور، موجه است. این مسئله را با عبارت اخلاقی «درست» مقایسه کنید. این عبارت می تواند توسط عبارات یا تعابیر دیگری تعریف شود، یعنی وظیفه ای که مناسب فرااخلاق (

meta-ethics

) است. در مقابل، وظیفه اخلاق دستوری بیان شرایط حقیقی برای درستی افعال است. اخلاق دستوری سعی دارد شرایط غیراخلاقی (

non-ethical

) را مشخص کند که [براساس آنها] حکم کند چه زمانی یک فعل درست است. یک مثال معروف، سودگراییِ (

utilitarianism

) کنشی است که بنابر آن یک فعل درست است اگر و تنها اگر در مقایسه با سایر افعال بدیهی که در مقابل فاعل فعل قرار دارند، تا آنجا که ممکن است بیشترین رضایتمندی را به لحاظ نتیجه ایجاد کند، یا [در حالتهای قابل تصور] بتواند ایجاد کند. این مجموعه شرایط لازم و کافی، بوضوح متضمن هیچ مفهوم اخلاقی نیستند. بطور مشابه، من [نیز [بدنبال یک نظریه از باور موجه هستم که در قالب عبارات غیرمعرفتی مشخص کند چه زمانی یک باور، موجه است. [البته] این تنها نوع نظریه توجیه نیست که می توان طلب نمود، بلکه از جمله مهمترین انواع آنها و آن نوع نظریه ای است که ما در اینجا در طلب آن هستیم.

به منظور اجتناب از عبارات معرفتی در نظریه خود، باید بدانیم که چه عباراتی معرفتی هستند. بدیهی است یک لیست کامل [از عبارات معرفتی] نمی تواند ارائه شود، ولی بعضی مثالها عبارتند از: «موجه است» «مجاز است» (

warranted

)، «دارای دلائل (خوبی) است»، (

hasgoodreasons

)، «دلیل داشتن (برای باور کردن)»، «می داند که»، «می فهمد که» (

sees

)«درمی یابد که» (

apprehends that

)، «محتمل است» (در یک مفهوم استقرائی یا معرفتی)، «نشان می دهد که»، «تصدیق می کند که» (

establishes that

)، «اثبات می کند که»، (

as certains that

). در مقابل برخی نمونه عبارتهای غیرمعرفتی عبارتند از: «باور می کند که»، «صادق است»، «ایجاد می کند» (

causes

)، «ضروری است که»، «ایجاب می کند» (

implies

)، «قابل استنتاج است از»، «محتمل است» (در مفهوم فراوانی یا در مفهوم تمایل) (

propensity

) و بطور کلی عبارات عقیدتی (محض) (

doxastic

)، متافیزیکی (

metaphisical

)، کیفیتی (

modal

)، معنایی (

semantic

) یا نحوی (

syntactic

).

مضاف بر این محدودیت که نظریه باور موجه باید در قالب عبارات غیرمعرفتی بیان شود، محدودیت دیگری نیز وجود دارد که بنا دارم آنرا روی این نظریه اعمال کنم. از آنجا که من بدنبال یک نظریه توضیحی، یعنی نظریه ای که منشاء واقعی شأن توجیهی [یک باور] را روشن می کند، هستم، بیان شرایط لازم و کافی (صحیح) برای یک نظریه کافی نیست. [بلکه] آن شرایط می باید بنحو مناسبی عمیق یا روشنگر باشند. برای مثال فرض کنید که شرایط کافی زیر برای باور موجه پیشنهاد شده باشند: «اگر

S

در زمان

T

چیز قرمزرنگی را احساس می کند و

S

در زمان

T

باور می کند که در حال احساس چیز قرمزرنگ است، در اینصورت در زمان

T

باور

S

به اینکه او در حال احساس چیز قرمزرنگی است، موجه است.» [اما] این، آن نوع اصلی ای نیست که من در پی یافتن آن هستم؛ زیرا حتی اگر آن اصل، اصل صحیحی باشد، این سؤال بدون توضیح باقی می ماند که چرا شخصی که چیز قرمزی را احساس می کند و باور می کند که در حال احساس چیز قرمزرنگی است، بطور موجهی به این باور رسیده است. نمی توان گفت هر وضعیت بگونه ای است که اگر فردی در آن وضعیت قرار گیرد و باور کند که در آن وضعیت است، این باور، موجه است. [درواقع باید گفت] چه چیز متمایزی در مورد وضعیت احساس یا بطور کلی وضعیت های پدیداری (

phenomenal

)وجود دارد؟ یک نظریه توجیه، از آن نوعی که من درپی آن هستم، باید به این سؤال پاسخ دهد و بنابراین باید در یک سطح بطور مناسب، عمیق، کلی یا انتزاعی بیان شود.

در اینجا، یادآوری نکاتی مقدماتی راجع به آنچه می خواهیم تحلیل کنیم، مناسب است. غالبا گمان می رود که هرگاه شخصی باور موجهی دارد، او می داند که آن باور موجه است و از ماهیت آن توجیه با اطلاع است. بعلاوه فرض می شود که آن شخص می تواند چگونگی توجیه خود را بیان کند یا توضیح دهد. براساس این رأی توجیه عبارتست از استدلال، دفاع یا مجموعه ای از دلایل که می تواند در حمایت از آن باور ارائه شود. بنابراین بررسی ماهیت باور موجه از طریق ملاحظه توجیهات یا ادله ای که شخص می تواند در دفاع از باور خود ارائه دهد، صورت می گیرد. [اما] من در اینجا چنین فرض هایی نمی کنم. من جای این سؤال را باز می گذارم که آیا، زمانی که یک باور موجه است، فرد معتقد به آن باور می داند که آن باور موجه است. همچنین جای این سؤال را باز می گذارم که آیا، زمانی که یک باور موجه است، فرد معتقد به آن باور می تواند برای آن باور، توجیهی بیان یا ارائه نماید. من حتی قائل به این فرض نیستم که وقتی یک باور موجه است، چیزی وجود دارد که فاعل شناسا آن را بدست می آورد و می توان آنرا «توجیه» نامید. تنها فرض من است که یک باور موجه شأن توجیهی خود را از برخی فرآیندها و توانایی ها [= ویژگی ها[ (

properties

) [ی انسانی[ دریافت می کند و آنها هستند که آن را موجه می سازند. مختصر آنکه [من فرض می کنم که] می باید برخی فرآیندها یا ویژگی های اعطاءکننده توجیه وجود داشته باشند. اما از این فرض نتیجه نمی شود که باید استدلال، دلیل یا هر چیز دیگری وجود داشته باشد که در زمان آن باور [برای توجیه آن]، بدست آمده باشد.

I

یک نظریه برای باور موجه، مجموعه ای از اصول خواهد بود که شرایط صدق را برای هر طرحی بصورت «باور

S

به

P

در زمان

T

موجه است» معین می کند؛ یعنی شرایطی را مشخص می کند که در همه حالت های ممکن توسط چنین طرحی برآورده شود. آسانتر آن است که نظریه های داوطلب را در یک شکل استقرایی یا بازگشتی (

recursive

) صورتبندی کنیم، بطوریکه شامل الف) یک یا تعداد بیشتری بند پایه (

base clause

) ب) یک مجموعه (احتمالاً تهی) از بندهای بازگشتی و ج) یک بند محدودکننده (

closure clause

) باشد. در چنین شکلی محمول «… باور موجه است» رخصت می یابد تا در بند بازگشتی ظاهر شود. اما نه این محمول و نه هیچ محمول معرفتی دیگری نباید در (مقدم) بندپایه ظاهر شود.(۲)

قبل از آنکه به سراغ نظریه خود بروم، می خواهم بعضی از رهیافت های ممکن دیگر به باور موجه را بررسی کنم. شناسایی مشکلاتی که مبتلابه سایر تلاش های دیگر است، انگیزه لازم را برای نظریه ای که من پیشنهاد خواهم کرد، فراهم می آورد. واضح است که من نمی توانم همه یا حتی بسیاری از تلاش های بدیل را بررسی کنم. اما [به هر حال بررسی] چند نمونه از این تلاش ها آموزنده خواهد بود.

بیاید تمرکز خود را روی تلاش برای صورتبندی یک یا تعداد بیشتری از اصول بندپایه ای مناسب قرار دهیم.(۳) یک داوطلب کلاسیک [در این حالت] می تواند بدین صورت باشد:

(۱). اگر

S

در زمان

T

،

P

را باور کند و

P

برای

S

(در زمان

T

) یقینی (

indubitable

) باشد، آنگاه باور

S

به

P

در زمان

T

موجه است.

برای ارزیابی این اصل نیازمند دانستن معنای «یقینی» هستیم. این واژه لااقل می تواند به دو طریق فهم شود. راه اول آن است که بگوییم «

P

برای

S

یقینی است» یعنی اینکه: «

S

هیچ دلیلی برای شک کردن به

P

ندارد». [اما] از آنجا که «دلیل» خود یک عبارت معرفتی است، با این قرائت از «یقینی»، اصل (۱) غیرقابل قبول می شود زیرا، عبارت معرفتی مجاز به حضور در مقدم بند پایه نیستند. تعبیر دوم [از یقینی] می تواند از این مشکل اجتناب نماید؛ بدین صورت که از «

P

برای

S

یقینی است» یک تعبیر روان شناختی نمود، یعنی «

S

بطور روان شناختی قادر نیست که در

P

شک نماید». این تعبیر می تواند اصل (۱) را قابل قبول نماید اما آیا در این صورت اصل (۱)، اصل صحیحی خواهد بود؟ مطمئنا خیر! [برای مثال] در جریان حادثه واترگیت (

Water gate

)، ممکن است فردی چنان توسط جو ایجاد شده از طرف نظام حکومتی اغفال شده باشد که حتی بعد از ارائه قوی ترین عع شواهد علیه نیکسون (

Nixson

)، باز هم نتواند در صداقت نیکسون شک نماید. [ولی] این بدان معنی نیست که باور او به صداقت نیکسون موجه است.

داوطلب دوم برای اصل بندپایه ای به این صورت است:

(۲). اگر

S

در زمان

T

،

P

را باور کند و

P

بدیهی (

self-evident

) باشد، آنگاه باور

S

به

P

در زمان

T

موجه است.

برای ارزیابی این اصل باز هم نیازمند به یک تعبیر از واژه مهم این اصل، یعنی واژه «بدیهی» هستیم. براساس یک قرائت متعارف، «بدیهی» یکی از مترادف های «موجه» است. بنابراین [قرائت] «بدیهی» می تواند به معنی چیزی شبیه «مستقیما موجه»، «شهودا موجه»، یا «بطور غیراستنتاجی موجه» در نظر گرفته شود. براساس این قرائت، «بدیهی» یک واژه معرفتی است و اصل (۲) نمی تواند بعنوان یک اصل بندپایه ای لحاظ شود.

اما قرائت های ممکن دیگری از «

P

بدیهی است» وجود دارد که براساس آنها عبارت مذکور یک واژه معرفتی نمی شود. یکی از چنین قرائت هایی این است که بگوییم: «غیرممکن است که

p

را بفهمیم ولی آن را باور نکنیم».(۴) مطابق با این تعبیر صدق های منطقی و تحلیلی ساده می توانند بعنوان گزاره های بدیهی ملاحظه شوند. بنابراین با توجه به (۲)، باور به چنین حقایقی می تواند موجه باشد.

[اما] «غیرممکن است که

P

را بفهمیم ولی آن را باور نکنیم» به چه معناست؟ آیا به این معنی است که «از لحاظ انسانی غیرممکن است»؟ این تعبیر احتمالاً موجب غیرقابل قبول نمودن اصل (۲) می شود. [زیرا [ممکن است گزاره هایی وجود داشته باشند که انسان ها تمایلی فطری یا غیرقابل کنترل برای باور به آنها داشته باشند؛ نظیر اینکه «برخی وقایع دارای علّت هستند». اما بعید به نظر می رسد که ناتوانی انسان در خودداری از باور به چنین گزاره هایی، هر باوری به آنها را موجه سازد.

در این صورت آیا می توان «غیرممکن بودن» را به معنی «غیرممکن بودن علی الاصول» یا «غیرممکن بودن منطقی» در نظر گرفت؟ اگر این قرائت از غیرممکن بودن را بپذیریم، گمان نمی کنم که اصل (۲) یک اصل بی معنی شود. [همچنین] من حتی شک دارم که حقایق منطقی یا تحلیلی ساده مصداق این تعریف از بدیهی باشند. می توانیم فرض کنیم که هر گزاره ای دارای دو یا تعداد بیشتری از اجزاء است که به گونه ای منظم کنار هم گذاشته شده اند [که] برای فهمیدن آن گزاره باید اجزاء آن و ترتیب کنار هم قرار گرفتن آنها را بفهمیم. اکنون در مورد صدقهای منطقی پیچیده [که از اصل فوق تبعیت نمی کنند]، عملگرهای روانشناختی (انسانی) وجود دارند که برای فهم اجزاء، و کنار هم قرار گرفتن آنها کفایت می کنند ولی برای باور به اینکه آن گزاره ها صادق اند مناسب نیستند. اما آیا نمی توان یک مجموعه مشابه از عملگرهای شناختی حتی برای صدقهای منطقی ساده، لااقل تصور نمود؟؛ عملگرهایی که شاید جز در برخی موجودات قابل تصور، در خزانه وجودی شناسنده های انسانی وجود نداشته باشد. بعبارت دیگر آیا نمی توان عملگرهایی را تصور نمود که برای فهم اجزاء و ترتیب کنار هم قرار گرفتن اینگونه گزاره های ساده کفایت کنند اما برای تولید باور به این گزاره ها مناسب نباشند؟ به نظر من می توان چنین عملگرهایی را تصور نمود. بنابراین برای هر گزاره ای که شما انتخاب کنید، این امکان وجود خواهد داشت که آنرا بفهمید ولی باور نکنید.

بالاخره حتی اگر دو ایراد فوق را کنار بگذاریم، باید توجه نمود که در بهترین حالت، ویژگی بدیهی موجب اعطای شأن توجیهی به تعداد نسبتاً کمی از باورها می شود و تنها گروه قابل قبول [دراین حالت] باور به گزاره های ضروری الصدق هستند. بنابراین در سایراصول بند پایه ای نیازمند توضیح شأن توجیهی باور به گزاره های ممکن الصدق خواهیم بود.

مفهوم اصل بند پایه ای، بطور طبیعی به ایده توجیه «مستقیم»، پیوند خورده است و در حوزه گزاره های ممکن الصدق، گزاره های مربوط به حالت ذهنی جاری درحالت اول شخص، (

first person current mental state proposition

) این نقش رابعهده داشته اند. در اصطلاح رودریک چیزم (

Roderick. Chisholm

)، این معنی توسط مفهوم گزاره یا حالت خود نمون (

selt presenting

)بیان می شود. برای مثال جمله «من دارم فکر می کنم» یک گزاره خود نمون را بیان می کند. (لااقل من می خواهم این شکل از بیان را گزاره بنامم؛ اگر چه این شکل از بیان با فرض برخی از وظایف یک فاعل شناسا که آنرا به زبان می آورد و یا مورد توجه قرار می دهد و [همچنین [زمان مورد توجه قراردادن آن، فقط دارای یک ارزش صدق (

thuth value

)است). وقتی در زمان

t

برای

S

چنین گزاره ای صادق باشد،

S

در باور به آن موجه است: به بیان چیزم، آن گزاره در زمان

T

برای

S

«بدیهی» است.بنابراین می توان اصل بند پایه ای زیر را پیشنهاد نمود:

(۳). اگر

P

یک گزاره خود نمون باشد و

P

در زمان

T

برای

S

صادق باشد و

S

،

P

را در زمان

T

باور کند، آنگاه باور

S

به

P

در زمان

T

موجه است.

معنی «خود نمون» دقیقاً چیست؟ چیزم (۱۹۷۷/ ص ۲۲) این تعریف را پیشنهاد می کند:«

h

برای

S

در زمان

T

خود نمون است هر گاه بنابر تعریف،

h

در زمان

T

صادق باشد و لزوماً اگر

h

در زمان

T

صادق است، آنگاه

h

برای

S

در زمان

T

بدیهی باشد». متأسفانه از آنجا که «بدیهی» یک واژه معرفتی است: «خود نمون» نیز براساس این تعریف یک واژه معرفتی شده و بدین ترتیب اصل (۳) نمی تواند بعنوان یک بند پایه ملاحظه شود. [بنابراین] اگر قرار است که (۳) یک اصل بند پایه ای مناسب شود، باید تعریف دیگری از «خود نمون» ارائه شود.

تعریف دیگری که بلافاصله از خود نمون به ذهن می آید آن است که «خود نمون» تقریباً مترادف «خود اعلام» (

selt

intimation

) است و یک گزاره خود اعلام خوانده می شود اگر و تنها اگر، هر گاه آن گزاره برای افردی صادق باشد وی آنرا باور کند. [و] بطور دقیقتر می توان تعریف زیر را در نظر گرفت:

(

SP

) گزاره

P

«خود اعلام» است(۵) اگر و تنها اگر لزوماً برای هر

S

و هر زمان

T

، اگر

P

در زمان

T

برای

S

صادق باشد، آنگاه

S

،

P

را در زمان

T

باور کند.

روشن است که براساس این تعریف، «خود نمون» یک عبارت معرفتی نخواهد بود و بنابراین (۳) می تواند یک اصل قابل قبول باشد.

بعلاوه مقبولیت اصلی این پیشنهاد همان ویژگی گزاره راجع به حالت ذهنی جاری در حالت اول شخص است – یعنی صدق چنین گزاره هایی مورد باور واقع شدن آنها را تضمین می کند- که باور به آنها را موجه می سازد.

آیا با به کارگرفتن این تعریف از «خود نمون»، اصل (۳)، اصل صحیحی می شود؟ تا زمانی که خود نمون را بطور دقیقتری تعریف نکنیم نمی توان تصمیم گیری نمود. از آنجا که عملگر «لزوماً» به انحاء مختلفی می تواند قرائت شود، اشکال متفاوتی از «خودنمون» و متناظر با آن انواع متفاوتی از اصل (۳) می تواند وجود داشته باشد. بیائید روی دوگونه از این قرائتها تمرکز کنیم: قرائت مبتنی بر قوانین واقعی (

nomological

)و قرائت مبتنی بر قوانین منطقی(

logical

) . ابتدا قرائت مبتنی بر قوانین واقعی را در نظر بگیرید. براساس این تعریف یک گزاره «خود نمون» است فقط وقتی که بطور واقعی ضروری باشد که اگر

P

در زمان

T

برای

S

صادق است آنگاه

S

در زمان

T

،

P

را باورکند.(۶)

آیا قرائت مبتنی بر قوانین واقعی از اصل (۳) – که آنرا

N3

می نامیم- صحیح است؟ به هیچ وجه. می توان حالتهایی تصور نمود که در آنها مقدم

N3

برآورده می شود ولی نمی توانیم بگوئیم که آن باور، موجه است. برای مثال فرض کنید که

P

گزاره ای باشد که توسط جمله «من در حالت ذهنی

B

هستم» بیان شود که «

B

» شکل اختصاری برای توصیف حالت عصبی مشخصی است که از درجه بالایی از یقین برخوردار است. به علاوه فرض کنید که این یک حقیقت مبتنی بر قوانینی واقعی است که: هر کس به صرف این واقعیت که درحالت ذهنی

B

است، باور خواهد کرد که در حالت ذهنی

B

است. به عبارت دیگر فرض کنید باور جاری [یا در حال وقوع] با محتوای «من در حالت ذهنی

B

هستم» زمانی متحقق می شود که فردی در حالت ذهنی

B

باشد.(۷) بنابراین

N3

همه چنین باورهایی موجه اند اما واضح است که این یک اشتباه است. به سادگی می توان شرایطی را فرض نمود که حالت ذهنی

B

برای شخصی بوجود آمده و بنابراین واجد باور مذکور شود ولی این باور را به هیچ طریقی نتوان موجه دانست. بعنوان مثال می توانیم فرض کنیم یک جراح مغز که مشغول عمل جراحی روی مغز

S

است، بطور مصنوعی حالت ذهنی

B

را در او القاء می کند. بطور پدیداری این امر باعث می شود که بدون هیچگونه باور قبلی مربوطه،

S

ناگهان- با بطور غیر منتظره ای – باور کند که او در حالت ذهنی

B

است. در چنین حالتی به سختی می توانیم بگوئیم که باور

S

به اینکه او در حالت ذهنی

B

است، موجه است.

اکنون باز می گردیم به تعبیر مبتنی بر قوانین منطقی از اصل (۳) – که آنرا (

L3

) می نامیم- که بنابراین تعبیر یک گزاره را خود نمون گوئیم هرگاه بطور منطقی ضروری باشد که اگر

P

برای

S

در زمان

T

صادق باشد، آنگاه

S

در زمان

T

،

P

را باور می کند. این تفسیر قوی تر از اصل (۳) امیدوار کننده تر به نظر می رسد. اما در واقع این تفسیر نیز موفق تر از (

N3

) عمل نمی کند. فرض کنید

P

گزاره «من هوشیار هستم» باشد و فرض کنید که بطور منطقی ضروری باشد که اگر این گزاره در زمان

T

برای شخص

S

صادق باشد آنگاه

S

در زمان

T

،

P

را باور می کند. این فرض سازگار با آن فرض اضافی است که

S

مکرراً، زمانیکه

P

کاذب است، آنرا باور می کند؛ مثلاً وقتی که در حال خواب است. تحت این شرایط به سختی می توانیم بپذیریم که باور

S

به این گزاره همواره موجه است. همچنین نمی توانیم بپذیریم که آن باور، موجه است [حتی] زمانیکه

P

صادق است. [زیرا [صدق آن گزاره، بطور منطقی، اکتساب باور مورد بحث را ضمانت می کند اما چه دلیلی دارد که موجه بودن آنرا تضمین کند؟

انتقادات پیشین چنین می نماید که پیشرفتی حاصل نشده است. ایده [گزاره یا حالت] خود نمون این است که صدق متضمن باور است. [اما] این ایده در اعطای توجیه توفیق نمی یابد زیرا حالت باور بدون صدوق نیز می تواند وجود داشته باشد. بنابراین آنچه برای توجیه ضروری – یا دست کم کافی به نظر می رسد این است که باور باید متضمن صدق باشد. این چنین تصوری معمولاً تحت عنوان خطاناپذیری (

infallibility

) یا اصلاح ناپذیری (

incorrigibility

) قرار گرفته است و می تواند بصورت زیر تعریف شود:

(

INC

) گزاره

P

اصلاح ناپذیر است اگر و تنها اگر ضرورتاً برای هر

S

و هر زمان

T

، اگر

S

در زمان

T

،

P

را باور کند آنگاه

P

برای

S

در زمان

T

، صادق باشد.

با استفاده از مفهوم اصلاح ناپذیری می توان اصل (۴) را بصورت زیر پیشنهاد نمود:

(۴) اگر

P

یک گزاره اصلاح ناپذیر باشد و

S

در زمان

T

،

P

را باور کند، آنگاه باور

S

به

P

در زمان

T

موجه است.

همانند وضعیتی که در مورد «خود نمون» ملاحظه شد، متناظر با تعابیر متفاوت از «لزوماً»، اشکال گوناگونی از «خطاناپذیری» بوجود می آید و مطابق با آن انواع گوناگونی از اصل (۴) خواهیم داشت. یکبار دیگر می خواهیم روی روایتهای مبتنی بر قوانین منطقی و قوانین واقعی [از مفهوم ضرورت] متمرکز شویم که به ترتیب آنها را

L4

و

N4

می نامیم. به راحتی می توان مثال نقضی، همچون مثال نقض حالت ذهنی یا باوری که موجب رد

N3

شد، برای

N4

ساخت. فرض کنید بنابر قوانین واقعی ضرورت دارد که اگر کسی باور کند که او در حالت ذهنی

B

است. آنگاه این گزاره که «او درحالت ذهنی

B

است» صادق است ؛ زیرا تنها راه متحقق شدن این حالت باوری، از طریق [تحقق [خود حالت ذهنی

B

است. این بدان معنی است که «من در حالت ذهنی

B

هستم» گزاره ای است که براساس قوانین واقعی خطاناپذیر است. بنابراین مطابق با

N4

، هر کس این گزاره را در هر زمانی باور کند، آن باور، موجه است. اما باز هم می توان مثال جراح مغز را در نظر گرفت که فردی واجد چنین باوری می شود ولی آن باور موجه نیست.

گذشته از این مثال نقض، نکته اصلی این است که چرا باید از این واقعیت که باور

S

به

P

متضمن صدق آن است، نتیجه بگیریم که باور

S

موجه است؟ چنانکه مثال حالت ذهنی یا باوری برای نمایش این منظور ساخته شده است، ماهیت آن ضمانت می تواند کاملاً تصادفی باشد. برای فهم این نکته این امکان مربوط را در نظر بگیرید که [فرض کنید] ساختار ذهنی فردی بگونه ای است که هر گاه او باور کند که یک لحظه بعد

P

(برای او) صادق خواهد بود آنگاه یک لحظه بعد

P

(برای او) صادق می شود؛ زیرا می توانیم فرض کنیم این باور اوست که سبب وقوع آن امر می شود. اما در چنین شرایطی مطمئناً مجبور نیستیم که بگوئیم باوری از این نوع موجه است. بنابراین چرا باید از این واقعیت که باور

S

به

P

متضمن صدق

P

است، دقیقاً در زمان آن باور نتیجه شود که آن باور موجه است؟ [گویا] هیچ معقولیت شهودی در این فرض وجود ندارد.

مفهوم اصلاح ناپذیری مبتنی بر قوانین منطقی دارای جایگاه والاتری در تاریخ مفاهیم توجیه است. اما به اعتقاد من حتی

L4

نیز از نقصهای مشابه با

L3

رنج می برد. صرف این واقعیت که باور به

P

، بنابر قوانین منطقی صدق آنرا ضمانت می کند موجب اعطای شأن توجیهی به آن باور نمی شود.

اولین مشکل در مورد

L4

از صدقهای منطقی یا ریاضی بوجود می آید. هر گزاره صادق منطقی یا ریاضی بنابر قوانین منطقی، ضروری [الصدق] است. بنابراین همه چنین گزاره هایی بطور منطقی خطاناپذیرند زیرا، برای هر

S

و هر

T

بطور منطقی ضروری است که اگر در زمان

T

،

P

را باور می کند آنگاه

P

(برای

S

در زمان

T

) صادق است. حال فرض کنید حسین(۸) یک حقیقت ریاضی بسیار پیچیده مشخص را در زمان

T

باور می کند.از آنجا که چنین گزاره ای از نظر قوانین منطقی اصلاح ناپذیر است، از

L4

نتیجه می شود که باور حسین به این حقیقت در زمان

T

موجه است. اما به راحتی می توان فرض نمود که این باور حسین به هیچ وجه در نتیجه یک استدلال ریاضی شایسته یا حتی در نتیجه تحقیق از یک منبع موثق بدست نیامده است. ممکن است حسین این صدق پیچیده را در اثر یک استدلال کاملاً نادرست یا در اثر یک حدس بی پایه و اساس و عجولانه با ور کرده باشد. در اینصورت برخلاف آنچه

L4

ایجاب می کند باور او موجه نیست.

مورد صدقهای ریاضی یا منطقی یک مورد واقعاً عجیب است زیرا، صدق اینگونه گزاره ها مستقل از هر باوری تضمین شده است. بنابراین به نظر می رسد که ایده «باور بطور منطقی صدق را ضمانت می کند» در حالتهایی که گزاره های مورد بحث گزاره های ممکن الصدق هستند بهتر فهمیده می شود. با در نظر داشتن این نکته، می توانیم

L4

را به گزاره های اصلاح ناپذیر ممکن الصدق محدود کنیم. اما حتی این تجدید نظر نیز نمی تواند موجب نجات

L4

شود زیرا، مثالهای نقضی برای آن وجود دارد که گزاره های ممکن الصدق محض را در بردارد.

فرض کنید حسین تا بحال مشغول یادگیری منطق – یا بهتر بگوییم شبه منطق – از احمد بوده است و البته حسین هیچ دلیلی در دست ندارد که به او بعنوان یک منطق دادن اعتماد کند. احمد این اصل را بیان کرده است که هر گزاره مرکب فصلی که مشتمل بر دست کم چهل جزء مجزا باشد، به احتمال خیلی زیاد صادق است. اکنون حسین با گزاره ای مانند

P

مواجه می شود که یک گزاره ممکن الصدق با چهل جزء منفصل است، بطوریکه هفتمین جزء آن عبارت است از «من وجود دارم» اگر چه حسین این گزاره را کاملاً درک می کند، [اما] او توجه ندارد که گزاره مذکور نتیجه منطقی گزاره «من وجود دارم» است. همچنین او با این واقعیت روبرو است که گزاره

P

از مصادیق قاعده فصلی ای است که احمد تشریح کرده است (قاعده ای که به نظر من حسین در باور به آن موجه نیست). با در نظر داشتن این قاعده، حسین

P

را باور می کند. در این حالت توجه کنید که

P

بنابر قوانین منطقی اصلاح ناپذیر است [زیرا] بطور منطقی ضروری است که اگر کسی

P

را باور کند آنگاه

P

(برای او در آن زمان) صادق است. این مطلب به سادگی از این واقعیت نتیجه می شود که اولاً باور هر چیزی برای یک فرد مستلزم آن است که او وجود دارد و ثانیاً «من وجود دارم» مستلزم

P

خواهد بود. از آنجا که

P

از نظر قوانین منطقی اصلاح ناپذیر است، از اصل

L4

نتیجه می شود که باور حسین به

P

موجه است. امامسلماً، با در نظر گرفتن مثال ما، این نتیجه گیری اشتباه است و باور حسین به

P

، به هیچ وجه موجه نیست.

مشکل مثال فوق آن است که، زمانی که باور حسین به

P

، بنابر قوانین منطقی، صدق آنرا نتیجه می دهد، حسین تشخیص نمی دهد که باور او به

P

، صدق آنرا موجب شده است. این امر ممکن است یک نظریه پرداز را وادار به تجدید نظر در

L4

نماید، به این صورت که شرط

S

«تشخیص می دهد» که

P

بنابرقوانین منطقی اصلاح ناپذیر است را به

L4

بیافزاید. اما، البته این ترفند نیز کاری از پیش نخواهد برد. عبارت «تشخیص می دهد» بوضوح یک عبارت معرفتی است و بنابراین تجدید نظر پیشنهاد شده برای

L4

موجب نامقبول شدن بند پایه می شود.

II

بیایید ببینیم اشتباه این تلاشها در جهت ارائه یک اصل بند پایه ای قابل قبول در چیست؟ توجه کنید که هر کدام از کوششهای فوق، به یک باور شأن توجیهی می بخشد بدون آنکه محدودیتی در این مسئله قائل شوند که چرا آن باور بدست آمده است؛ یا به عبارت دیگر چه چیزی از نظر علّی آنرا بوجود آورده یا از نظر علّی موجب حفظ آن شده است؟ برای مثال روشن است که روایت مبتنی بر قوانین منطقی از اصول (۳) و (۴) هیچگونه قید و بندی روی علل باورها قائل نمی شود و همین مسئله برای روایت مبتنی بر قوانین واقعی از اصول (۳) و (۴) نیز وجود دارد، زیرا، چنانکه توسط مثالهای حالت باوری یا ذهنی نشان داده شد، شرایط قوانین واقعی می تواند بوسیله قوانین همْ زمانی یا قوانین ناظر بر اجزاء متقابل برآورده شود. نظر من آن است که عدم حضور شرایط علّی موجب شکست اصول پیشین می شود. بسیاری از مثالهای نقض مان بگونه ای هستند که باورهای مورد بحث به شکلی عجیب و غریب یا غیرقابل قبول ایجاد شده اند ؛ مثلاً توسط تحریک تصادفی مغز بوسیله دستان یک جراح مغز، یا بواسطه اعتماد به یک اصل شبه منطقی و غیر قانونی یا با اغفال شدن توسط جوسازی نظام، ایجاد شده اند. بطور کلی یک راهبرد برای مغلوب ساختن یک اصل توجیه غیر علّی، یافتن حالتی است که مقدم آن اصل برآورده شود اما باور مورد نظر توسط یک فرآیند تشکیل باور ناسالم ایجاد شده باشد. نقص فرآیند تشکیل باور ما را متقاعد به این امر می کند که بطور شهودی باور مورد نظر را ناموجه بدانیم. بنابراین اصول صحیح باور موجه، باید اصولی باشند که شرایط علّی را لحاظ می کنند که «علت» را بطور جامعی هم برای حافظان یک باور و هم برای تولیدکنندگان یک باور (یعنی فرآیندهایی که استمرار اعتقاد به یک باور را تعین می بخشند یا به تعین بیش از حد آن کمک می کنند)(۹) بکار می بریم.

نیاز به شروط علّی فقط محدود به اصول بند پایه ای نیستند. اصول بازگشتی نیز نیازمند اجزاء علّی هستند. می توان در ابتدا فرض نمود که اصل زیر یک اصل بازگشتی خوب است: «اگر

S

در زمان

T

بطور موجهی

q

را باور کند و

q

مستلزم

P

باشد و

S

در زمان

T

،

P

را باور کند آنگاه باور

S

به

P

در زمان

T

موجه است.» اما این اصل پذیرفتنی نیست. باور

S

به

P

نمی تواند از شأن توجیهی برخوردار باشد فقط به خاطر این واقعیت که

P

نتیجه منطقی

q

است و

S

بطور موجهی

q

را باور دارد. اگر آنچه در زمان

T

موجب باور

S

به

P

می شود بکلی متفاوت با واقعیت مذکور باشد، باور

S

به

P

می تواند کاملاً ناموجه باشد. همچنین [توجه کنیدکه] اضافه کردن این مقدمه به شروط فوق که

S

بطور موجهی باور دارد که

q

مستلزم

P

است، نمی تواند موجب بهبود وضعیت شود. [زیرا [حتی اگر

S

بطور موجهی باور کند که

q