اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل چیستی فلسفه
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 68
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل چیستی فلسفه؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی فلسفه انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی فلسفه:
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی فلسفه آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل چیستی فلسفه با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی فلسفه از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل چیستی فلسفه، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل چیستی فلسفه :
میزگرد فلسفه شناسی (۱
)
با حضور حضرت آیت الله مصباح یزدی و دکتر محمّد لگن هاوزن
معرفت فلسفی: لطفا بفرمایید تعریف فلسفه از نظر شما چیست و چه تفاوتی
با دیگر
شاخه های معرفت دارد؟ آیا تفاوت آنها در موضوع است یا در روش و یا در هر دو؟
استاد مصباح: واژه «فلسفه» امروزه کاربردهایی بسیار متفاوت دارد و معنایی واحد، که همه
پذیرفته باشند، دست کم، بنده برایش نمی شناسم. فلسفه یک معنای عرفی متداول و غیر
اصطلاحی دارد که عبارت است از: بحث درباره
چرایی یک مطلب یا چرایی یک گزاره. مثلاً
می گویند: «فلسفه این قانون چیست؟» یا «فلسفه این حکم چیست؟» در گفت وگوهای رایج،
منظور آن است که حکمت وضع این قانون چیست و چرا این حکم را پذیرفته اند؟ البتّه این با
معنای اصطلاحی اش نیز بی مناسبت نیست، ولی عین معنای اصطلاحی نیست. شبیه آن است
که می گوییم: «حکمت این کار چیست؟» زیرا واژه های «حکمت» و «فلسفه» با هم تشابه بسیاری
دارند. از این رو، به جای این که بگویند: «حکمت این کار یا قانون چیست؟» می گویند: «فلسفه اش
چیست؟» این معنایی عرفی است که نظر فیلسوفان نیست و جای بحث هم ندارد
.
امّا در اصطلاحات علمی دانشگاهی و محافل فلسفی، این واژه معانی بسیار متفاوتی دارد
و در طول تاریخ فلسفه نیز در هر زمانی، معانی گوناگونی از آن اراده کرده اند. برخی زمان ها
معنایش را گسترش داده اند و زمانی دیگر، از آن کاسته اند و در معنای محدودتری به کار برده اند
.
گاهی نیز تحوّلاتی یافته و معنایی مباین با معنای پیشین پیدا کرده است. اگر از منظر تاریخی
بنگریم، کهن ترین اصطلاح در تاریخ فلسفه مکتوب، همان اصطلاح یونانی ها است
: «
فیلاسوفس». یونانیان این اصطلاح را به معنای دوستدار علم و حکمت به کار می برده اند؛ یعنی
کسی که معتقد است حقیقت ثابتی هست و تلاش می کند آن را اثبات کند. «فلسفه» (= فیلسوفی
کردن) شامل همه رشته های معرفتی می شد؛ رشته هایی که به گونه ای با دلیل عقل پسند،
اثبات پذیرند. تنها چیزی که ظاهرا در آن زمان از حوزه فلسفه بیرون بود، رشته هایی بود که
جنبه قراردادی محض داشتند، مانند شعر که جزو فلسفه نبود یا مقرّراتی که در کشوری رایج بود
و جنبه حقوقی داشت. صرف قراردادها و قوانین موضوعه را جزو فلسفه به شمار نمی آوردند؛
زیرا راه اثبات عقلی و علمی نداشتند. به هر آنچه از راه قیاس یا استقرا قابل اثبات عقلی بود،
فلسفه می گفتند. این عام ترین اصطلاحی است که در آن زمان رایج بوده و هنوز هم کم یا بیش
به
این معنا به کار می رود
.
در قرون وسطا، معنای فلسفه از این نیز گسترده تر شد. حتّی ادبیّات را به حوزه فلسفه راه
دادند. اصطلاح
«Ph.D»
، که در همه رشته های علمی به کار می رود و به معنای «دکتر فلسفه
»
است، به رشته علمی خاصّی اختصاص ندارد؛ همه علوم عقلی، تاریخ، ادبیّات و مانند آن را
شامل می شود و این به ظاهر میراث دورانی است که فلسفه چنین اصطلاح عامّی یافته است
.
اصطلاحی دیگر، درست در نقطه مقابل این اصطلاح پیدا شد؛ آن زمان که روش تجربی در
علوم اوج گرفت و گونه ای حس گرایی در میان فیلسوفان و دانشمندان رواج یافت و اصطلاح
«
ساینس
» (Science)
را به کار بردند. آن ها به رشته های علمی و آنچه با روش تجربی قابل اثبات
نبود، چندان بهایی نمی دادند. بنابراین، آنچه قبلاً با روشی خاص مطرح می شد و جزئی از فلسفه
بود مثل طبیعیات، فلکیات، متافیزیک و چیزهایی از این قبیل یکی یکی از حوزه فلسفه
خارج و به نام علمی خاص نامیده شد و باقی ماند آن شاخه هایی از دانش بشری که با روش
تجربی قابل اثبات نبود. هنوز هم این اصطلاح در بعضی محافل غربی به صورت جدی به کار
می رود که فلسفه را در مقابل علم به کار می برند و یک بار منفی دارد؛ یعنی برای علمی (در برابر
فلسفی) بار مثبتی قائل هستند که قابل اثبات تجربی و تحصّلی است. ولی فلسفه و مطالب
فلسفی را، که قابل اثبات تجربی نیستند، علمی نمی دانند. این هم یک اصطلاح خاص است که
بخصوص در قرن های اخیر و از وقتی فلسفه تجربی و گرایش پوزیتیویستی در مغرب زمین رواج
پیدا کرده و اوج گرفته، این اصطلاح رواج پیدا کرده است
.
اصطلاح دیگری نیز در مغرب زمین پیدا شده که فلسفه را به عنوان پیش درآمد برای یک علم
خاص تلقی می کنند؛ مثلاً، می گویند: فلسفه فیزیک، فلسفه جامعه شناسی، فلسفه روان شناسی،
و منظورشان فلسفه علم فیزیک، فلسفه علم جامعه شناسی، فلسفه علم روان شناسی یا چیزهایی
از این قبیل است. این یک اصطلاح خاص است که ما در حوزه معرفتی، آن را این گونه به کار
نمی بردیم. بلکه یک اصطلاح وارداتی است که اکنون رایج شده است. ما قبلاً این ها را به عنوان
مبادی علوم و یا مقدمات علوم می خواندیم. در مبادی یا در مقدمه علم چند مطلب است که
بیان می شود؛ مثلاً، مبادی تصوری و مبادی تصدیقی و یک سلسله تعاریف که اصول موضوعه
قبلاً باید اثبات شوند تا استدلالات و براهین علمی جای خودشان را پیدا کنند. این ها مبادی علم
تلقی می شوند. تقریبا همین ها به اضافه توضیحات دیگری که در کتاب های ما «رئوس ثمانیه
»
خوانده می شوند، امروزه به عنوان فلسفه علم مطرح شده اند و چیزی خاص نداریم که بخواهیم
برای فلسفه علم به این معنا یا فلسفه علم های خاص بیان کنیم. برای این که بعضی علم ها
روششان عقلی است و بعضی ها تجربی، حتی بعضی ها اصلاً تاریخی یا نقلی است. جامع
مشترک این است که مطالبی را که پیش از شروع هر علم، دانستن آن برای آن علم مفید است، در
فلسفه آن علم می گنجانند. حتی مطلب تاریخچه علم، مؤسسان آن و پیشینه مسائلی که به
صورت علمی در آن ها تحقیق شده و آنچه پیش تر مطرح می شود و جزو مبادی تصدیقی آن
است و نیز سیر تحولات علم را جزو این موضوعات می دانند. به هر حال، اصطلاحی خاص
است که بیشتر در مغرب زمین رایج شده و متعلق فلسفه، علمی خاص است
.
اصطلاحی نیز شبیه این داریم که به طور عام می توان آن را «فلسفه مضاف» خواند. یعنی
کلمه فلسفه را تنها استعمال نمی کنند، فلسفه شی ء خاصی موردنظر است. البته متعلقش باید
یک علم باشد یا یک پدیده یا موضوع علمی؛ مثلاً فلسفه تاریخ، نه فلسفه علم تاریخ، فلسفه
جامعه شناسی یا فلسفه روان شناسی که آن ها را یک علم تلقّی می کنند، نه یک سلسله مباحث که
قابل اثبات تجربی نیستند و آن ها را مثلاً در قالب روان شناسی بیان می کنند. این هم یک اصطلاح
از فلسفه مضاف است و تعریفی جامع که در همه جا به یک شکل به کار برود نیست، مواردش
مختلف است. بنابراین، با توجه به کاربردهای متفاوتی که فلسفه دارد، ما نمی توانیم تعریف
واحدی برای آن ارائه دهیم. باید دید فلسفه را طبق کدام اصطلاح تعریف می کنیم. البته، ما در
فرهنگ اسلامی خودمان، بخصوص حوزه های شیعی، برای فلسفه تعریف نسبتا متعینی داریم،
ولی این که ما بگوییم کلمه «فلسفه» به عنوان واژه اصطلاحی، که در دنیا رواج دارد، یک تعریف
واحد دارد، ظاهرا این میسر نیست؛ برای این که این واژه در محافل علمی گوناگون، حتی
محاورات عرفی، اصطلاحات بسیار متفاوتی دارد. اول باید بگوییم طبق کدام اصطلاح، تا بعد
تعریفی خاص برای آن اصطلاح ارائه شود
.
دکتر لگن هاوزن: همین گونه که استاد فرمودند، واژه «فلسفه» از یونان باستان ریشه گرفته،
بخصوص افلاطون بحثی خاص درباره فلسفه در مقابل خطابه دارد. افلاطون درباره اثبات و
برهان سازی می گوید: کاری که ما به عنوان فیلسوف می کنیم، تفاوت دارد با کار دیگران که از
همان نوع روش استفاده می کنند. تفاوتش در این است که ما در فلسفه دنبال حقیقت هستیم، اما
آن ها که در رشته خطابه هستند، فقط می خواهند با الفاظ بازی کنند. اگر ما به فلسفه این گونه نگاه
کنیم که سنتی است در تاریخ فکر انسان که در یونان باستان ظهور پیدا کرد، می توانیم با این
دیدگاه تاریخی، به فلسفه اسلامی و فلسفه غرب نگاه کنیم. ولی فلسفه چین و فلسفه هند را
چگونه می توان از این منظر نگریست؟ فلسفه هایی که ارتباط مستقیمی با فلسفه غرب نداشتند
.
به نظر بنده، در اینجا بر اساس شباهت چیزهایی که در آثار کنفوسیوس، موتزو
(Mo-tzu)
، و
دیگران پیدا می کنیم، بحث تا اندازه ای شبیه است به چیزی که در غرب تحت عنوان «فلسفه» پیدا
شد، آن را هم با همین عنوان اطلاق می کنند. ولی همان گونه که فرمودند، شاخه های فلسفه به
طور دائم در حال تحوّل بوده اند و هنوز این گونه است؛ مثلاً، در آثار قدیم، که تحت عنوان
«
فلسفه» چاپ می شدند، بحث هایی درباره منطق، متافیزیک و اخلاق پیدا می شود، ولی در آن ها
چیزی به عنوان معرفت شناسی پیدا نمی شود. این شاخه در فلسفه قدیم نبوده، به تدریج پیدا
شده است. در حالی که منطق همیشه یکی از شاخه های مهم در فلسفه بوده، اما اکنون می بینیم
بیشتر مقالاتی که در این رشته چاپ می شوند، از دانشکده ریاضی بیرون می آیند و به تدریج
منطق از دست فیلسوفان بیرون می رود. احساس می کنم ما در زمانی هستیم که می ببینیم چطور
یک شاخه فلسفه جایش عوض می شود
.
در فلسفه مضاف، بعضی رشته ها بسیار جدید هستند؛ مثلاً، بعضی در فلسفه حقوق بحث
می کنند، یا فلسفه تاریخ که البته پیشنیه طولانی تری دارد یا فلسفه فیزیک، فلسفه ریاضی و
مانند آن، که در آثار باستانی پیدا نمی شوند، حتی فلسفه منطق هم پیدا شده است. بنابراین، گاهی
در فلسفه مضاف بحث می کنند در این که در فلسفه معرفت (معرفت پیشین) لازم هست یا نه، بعد
وارد سایر مباحث می شوند. البته دلیل این آن است که گاهی در این رشته ها مسائلی پیش می آید
که با روش این علوم خاص قابل حل نیستند؛ مثلاً، وقتی درباره ریاضی بحث می کنیم، گاهی
می بینیم که ریاضی دانان در کارهای خود پیش فرض هایی دارند که خود این پیش فرض ها مورد
بحث ریاضی نیستند، ولی بعد به عنوان فیلسوف که نگاه می کنیم که چه نوع استدلالی می توانیم
بیاوریم، برای تأیید این پیش فرض ها و یا رد کردن این پیش فرض ها، اینها لازم هستند؛ مثلاً،
این که عدد چه نوع موجودی است، ذهنی است یا غیرذهنی. این نوع سؤال ها در فلسفه ریاضی
پیش می آیند؛ چون این نوع سؤال ها با ریاضی پاسخ داده نمی شوند. بنابراین، باید در فلسفه
روشی پیدا کنیم برای حل این نوع مسائل
.
استاد مصباح: درباره منطق این سؤال مطرح است که مبتکر علم منطق، ارسطو، آن را به عنوان
جزئی از فلسفه تدوین کرد، یا به عنوان یک علم خاص خارج از فلسفه؟ در بین دانشمندان و
صاحب نظران ما در این باره کم یابیش اختلاف است؛ بعضی می گویند: فلسفه را باید طوری
تعریف کرد که ناظر به واقعیت های خارجی باشد. وقتی می گفتند: علم به حقایق اشیاء، حقایق
اشیاء شامل مفاهیم ذهنی نمی شد، آن ها درصدد بودند که حقایق خارجی روشن شود. اما منطق
کارش این نیست، منطق دان درباره مفاهیم ذهنی و فعالیت ذهن بحث می کند. بنابراین، یک عده
معتقدند که منطق آله العلوم است، آله الفلسفه است، ابزاری است برای فلسفه، ولی خودش فلسفه
نیست. بعضی دیگر معتقدند: منطق بخشی از فلسفه است. اگر ما این را پذیرفتیم که موضوع
فلسفه حقایق عینی است و منطق خارج از آن است،
در این صورت به همین دلیل،
معرفت شناسی هم خارج از فلسفه خواهد بود؛ چون معرفت شناسی هم درباره امور ذهنی
انسان ها بحث می کند، یا حتی اگر وسیع تر بگوییم، درباره شناخت ها بحث می کند، آبشخور
منطق و معرفت شناسی خیلی به هم نزدیک می شود. هر مطلبی را درباره منطق گفتیم، درباره
معرفت شناسی هم می توانیم بگوییم. بسیاری از مسائلی که امروز درباره معرفت شناسی مطرح
می شود، کم یا بیش در کتاب های منطقی مطرح شده اند. البته بخشی از آن ها هم در متافیزیک
مطرح می شده است
.
بنده برداشتم از فرمایش آقای دکتر این نیست که فرق بین فلسفه و خطابه که ایشان تعبیر
فرمودند یا سفسطه در انگیزه است، بلکه انگیزه می تواند در روش اثر بگذارد. منظور افلاطون
تنها این نبود که ما روش واحد داریم با انگیزه متفاوت. روش برهانی که او می گفت، برای فلسفه
است و روش مغالطی برای سفسطه؛ چیزی که فقط ظنّ ایجاد می کند، گرایش به یک طرف را
تقویت می نماید، یا احتمالی را در ذهن طرف مقابل و یا برای خود شخص تقویت می کند. مرز
تقسیم بین این دو آن است که ببینیم آیا روشی است که شأنش اثبات یک حقیقت است، یا اصلاً
شأنیت اثبات حقیقت را ندارد، بلکه در پی اقناع طرف مقابل است، یا در پی ایجاد و یا تقویت
یک احتمال
.
دکتر لگن هاوزن: بنده هم فکر نمی کنم که منظور افلاطون این بود که تفاوت این دو در انگیزه
است. آنجا که افلاطون این بحث را دارد، ایشان بخصوص می خواهد دیالکتیک را از سفسطه
جدا کند. آنجا ایشان می گوید: ظاهرا خیلی شبیه هم هستند، ولی با روشی که سفسطه دارد، به
جایی نمی رسد؛ یعنی با دیالکتیک می توانیم حقیقت را پیدا کنیم. اما دیالکتیک برهان قیاسی
هم نیست، صرفا برای قانع کردن طرف مقابل نیست. ایشان می گوید: با روش دیالکتیک ما
حقیقت را درک می کنیم و این بیش از تفاوت در انگیزه است. باید هم مؤثر باشد و با آن به حقایق
برسیم
.
معرفت فلسفی: آیا می توان از سخن افلاطون چنین نتیجه گرفت که او مشخصه فلسفه را انگیزه
حقیقت جویی می دانست و نه روش عقلانی؟
استاد مصباح: می توان گفت: فعالیت ذهنی، (فعالیت های شناختی بشر) یا به گونه ای است که
شأنیت دارند که حقایق را اثبات کنند یا اصلاً شأنشان این نیست. آنچه شأنیت این را دارد که
حقیقت را اثبات کند، در یک جبهه قرار می گیرد و آنچه اصلا شأنیت این را ندارد، در جبهه
مخالف قرار می گیرد. اما این که خود این ها چند نوع هستند، قابل بحث است. ما ذهنمان با
صناعات خمس که ارسطو مطرح کرده آشناست و آنچه را در مقام اثبات حقیقت است «برهان
»
می خوانیم. اما روشن نیست که در زمان افلاطون و یا حتی در زمان سقراط، نام این روش چه
بوده؛ آیا روش واحدی بوده یا چند روش بوده که برای اثبات حقیقت به کار می گرفتند. آقای دکتر
به دیالکتیک اشاره کردند که افلاطون مطرح کرد، قبل از او هم سقراط مطرح کرده بود، اما، دست
کم، برای بنده روشن نیست که دیالکتیک را سقراط به چه معنا به کار می برد؛ آیا شامل برهان
می شد یا نه، شامل روش قیاسی می شد یا نه، شامل روش استقرایی می شد یا نه، آیا اعم از
قیاس و استقرا بود یا اصلاً روش ثالثی است؛ چون بسیاری از دیالوگ هایی که افلاطون از سقراط
نقل می کند جنبه جدلی دارند؛ همان چیزی که ارسطو در کتاب های جدل مطرح کرده و اصلاً
اصطلاح «دیالوگ» هم با جدل مناسب تر است (دیالکتیک یعنی جدلی). اما «جدل» به یک
اصطلاح خاص در مقابل برهان به کار می رود و با یک اصطلاح عام تر، هرگونه محاوره را شامل
می شود، خواه برهانی باشد، خواه جدلی؛ خواه برای اثبات حقیقت باشد، خواه برای اقناع طرف
مقابل. در مقابل، روش های خطابی یا روش های شعری، که فقط تخیّل را در طرف تقویت
می کنند، یا روش خطابی، که فقط ظنّی را ایجاد می کند، یا مغالطه، که شبیه روش برهانی است،
ولی محتوایش فرق می کند، این ها جزو دیالکتیک نیستند؛ کما این که جزو برهان هم نیستند،
جزو جدل به معنای خاصش (جدل واقعی) هم نیستند. اجمالاً این مطلب مسلّم است که فلسفه
را به منظور کشف حقیقت می خواستند، اما آیا انگیزه درونی شخص دخالت داشت در این که
مطلبی را فلسفه بگوییم یا نه؟ یا این که آن انگیزه روشی خاص را ایجاب می کند که آن روش یا
برهان است، یا مجموع برهان و جدل، یا چیزی به نام «دیالکتیک»؟ ولی هر کدام هست، این
روش برای اثبات حقیقت دست کم طبق نظر آن فیلسوف مناسب تر است. در مقابل او، کسی
که در مقام اثبات حقیقت نیست، کاری به این ها ندارد، می خواهد طرف مقابل را سرکوب کند یا
وادارش کند حرکتی مطابق خواست او انجام دهد. این ها دیگر جزو فلسفه نیستند
.
بنابراین، شعر، خطابه، سخنرانی و مانند آن ها جزو فلسفه نیستند، مگر این که در ضمن
سخنرانی مطالب فلسفی هم به مناسبتی بیایند. البته خود این هنر، یک فن است، ولی فلسفه
نیست. پس می توان گفت: در عصر باستان، فلسفه فعالیتی ذهنی برای کشف حقیقت بود و این
اصطلاح امروز این گونه نیست. بعدها در دوران مدرسی در قرون وسطا هم این اصطلاح در این
حد باقی نماند و گسترش پیدا کرد. به هر حال، تا آنجا که اطلاعات بنده ایجاب می کند، عنصر
واحدی که ما بتوانیم آن را در همه معانی فلسفه مشترک بدانیم، وجود ندارد، جز این که بگوییم به
یک معنای عام، تلاشی ذهنی است. اما این چیزی را روشن نمی کند و ماهیت فلسفه را بیان
نمی کند. کم کم این بحث به جایی کشید که گرایش های عرفانی را در فلسفه دخالت دادند و در
مقابلش می رسیم به جایی که عارفی می گوید: تا شخص به موت اختیاری نرسد فیلسوف
نمی شود، حکیم نمی شود؛ یا امثال پارمنیدس، افلاطون، فیثاغورس و یا دیگران که اصلاً
گرایش های عرفانی داشتند و می گفتند: حقیقت را باید شهود کرد و… این ها را فلسفه می دانستند
.
بر این اساس، حتی تلاش ذهنی را هم نمی توانیم یک عنصر مشترک در بین فلسفه ها بدانیم. به
نظر آن ها، حقیقت فلسفه شهود است نه تلاش ذهنی، تلاش ذهنی با علم حصولی است ولی
آن ها به عنوان علم حضوری هستند. به هرحال، یک مفهوم واحد را به عنوان تعریف «فلسفه» یا
جنس برای فلسفه معرفی کردن کار بسیار مشکلی است
.
دکتر لگن هاوزن: به نامه های افلاطون که نگاه کنیم، بخصوص نامه هفتم، که در میان مفسران
آثار او بحث انگیز شده، در آنجا افلاطون درباره ملکه «سیسیون» بحث می کند که جزوه ای درباره
فلسفه نوشته و افلاطون از او ناراحت شده بود. به او می گوید: این اصلاً فلسفه نیست. اگر او
می خواست فیلسوف بشود، باید شاگرد من می شد، با من صحبت می کرد تا روزی جرقه ای در
درون او شعله ور شود، آن موقع می توانست فیلسوف شود. افلاطون در این باره به شکل عرفانی
صحبت می کند و ارتباط مراد و مرید را در فلسفه هم شرط می داند. مفسران آثار افلاطون در
این که این نامه از افلاطون باشد، شک دارند، و می گویند: این با دیگر آثار او سازگار نیست. به هر
حال، این فکر هم در یونان باستان مطرح بود؛ مرز فلسفه چندان مشخص نبود. بنابراین
همان گونه که استاد فرمودند بنده هم فکر می کنم ما نمی توانیم بگوییم فلسفه یک تلاش فکری
است تا حقیقت روشن شود. روش خاصی ندارد، بخصوص وقتی نگاه کنیم که حتی دیالکتیک
سقراط و افلاطون و ارسطو، همه با هم تفاوت دارند
.
معرفت فلسفی: بنابراین ما نمی توانیم به عنوان یک مشخصه، روش فلسفه را عقلی بدانیم
.
استاد مصباح: در همه اصطلاحات نه، مگر آن که خودمان اصطلاحی را انتخاب کنیم و بگوییم
ما فلسفه را این می دانیم. آن وقت بیاییم تعریف کنیم که مقوّمات و مؤلّفاتش چیست، چه
چیزهایی در آن دخالت دارند؛ انگیزه دخالت دارد یا نه، روش دخالت دارد یا نه، موضوع
مشخصی دارد یا نه؟ ما باید اصطلاحاتی خاص را انتخاب کنیم، بعد در مقام تعریف آن برآییم
.
معرفت فلسفی: اگر بخواهیم از اصطلاح عام یونانی صرف نظرکنیم و محدوده زمانی تعریف
فلسفه را از زمانی که علم در برابر فلسفه قرار گرفت قرار بدهیم، با این دید که فلسفه یک سلسله از
مباحث و موضوعاتی را شامل می شود که تحت سیطره روش علمی قرار نمی گیرند، آیا در این
محدوده می توانیم تعریفی جامع و مانع از فلسفه ارائه دهیم که همه قبول داشته باشند؟ با توجه
به این نکته که از آن زمان تا کنون هم اصطلاحات و مکاتب بسیار متنوعی برای فلسفه پیدا شده
است، آیا وجه مشترکی بین این دسته از فلسفه ها وجود دارد؟
دکتر لگن هاوزن: فکر نمی کنم بتوانیم بگوییم از دکارت تا امروز یک دیدگاه درباره فلسفه در
مقابل علوم تجربی قرار دارد، بخصوص اگر بخواهیم فلسفه مضاف را هم جزو فلسفه به حساب
آوریم؛ چون مثلاً در فلسفه فیزیک می گویند، فیزیک کاملاً مبتنی است برتجربه و پیش فرض
این است که کسی نمی تواند بدون دانستن فیزیک به فلسفه فیزیک برسد. من فکر می کنم فقط
یک روش فلسفی را که کاملاً از علوم تجربی جداست، می توانیم در یک مدت محدود برای
تاریخ فلسفه پیدا کنیم
.
استاد مصباح: به نظر می آید که اگر بگوییم از اواخر قرن ۱۶ یا ۱۷ به بعد معنای جدیدی برای
فلسفه پیدا شده و پایدار مانده و معنای دقیق و قابل تعریفی است، ادعای بزرگی است. به بعضی
از اشکالات و ابهام هایش اشاره شد. اما می توانیم بگوییم بر اساس تحوّلی که در مفهوم «فلسفه
»
از زمان دکارت یا بیکن به بعد پیدا شده، ما فلسفه را به گونه ای تعریف کنیم که در مقابل علم قرار
بگیرد. ولی نباید فراموش کنیم که بسیاری از کسانی که این اصطلاح را در مقابل علم به کار
می برند، آن را همراه یک بار ارزشی منفی می دانند و این فلسفه قابل اثبات علمی نیست. این غیر
از چیزی است که ما به آن معتقدیم. ما معتقدیم که فلسفه قابل اثبات علمی است، اما علمی
منحصر به روش تجربی نیست. بنابراین، ما باید خودمان تعریفی برای آن انتخاب کنیم، هر چند
بگوییم: در عصری یا مقطع تاریخی خاصی، فلسفه چنین تعریفی داشته است، یا تعریفی اخص
از تعریفی که در یونان باستان بوده، انتخاب کنیم و آن را در مقابل علم قرار دهیم. این اصطلاح تا
امروز هم قابل پذیرش است و در مقابل علم مطرح می باشد. البته در مقابل علم تجربی، نه در
برابر مطلق علم
. Science
مساوی است با معلوماتی که با روش علمی و تجربی اثبات می شود،
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
