خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل بیانیه دومین اجلاس سالانه مجلس خبرگان رهبری دوره سوم ۷۸.۱۰.۲۲
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل بیانیه دومین اجلاس سالانه مجلس خبرگان رهبری دوره سوم ۷۸.۱۰.۲۲ قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل مرجعیت و رهبری
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل مرجعیت و رهبری قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
10ساعت
39دقیقه
44ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل طبیعت بشر و سرشت روابط بین الملل

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 57

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
3 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل طبیعت بشر و سرشت روابط بین الملل، ارائه‌ای متفاوت و تأثیرگذار بسازید

دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل طبیعت بشر و سرشت روابط بین الملل شامل 120 اسلاید حرفه‌ای و طراحی‌شده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی به‌خوبی معرفی خواهد کرد.

دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل طبیعت بشر و سرشت روابط بین الملل:

  • ظاهر حرفه‌ای و چشم‌نواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
  • کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل طبیعت بشر و سرشت روابط بین الملل را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
  • کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.

عملکرد بی‌نقص: اسلایدها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.

یادآوری: در صورت استفاده از نسخه‌های غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل طبیعت بشر و سرشت روابط بین الملل توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.

همین حالا پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل طبیعت بشر و سرشت روابط بین الملل را دریافت کرده و ارائه‌ای مؤثر و حرفه‌ای داشته باشید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل طبیعت بشر و سرشت روابط بین الملل :

شاید حکایت از جامعه بین المللی و زندگی سیاسی بشر از زاویه طبیعت انسانی چندان قریب به ذهن نباشد و اغلب تصور چنان است که امر واقع و برون با تداعی و برداشت درون و آرمانی دو مقوله مجزا هستند و تصور هر یک لزوم طرد دیگری را دربردارد. امّا برخلاف تصور عامه, فرضیه این گفتار آن است که ظاهر بیرون از باطن درون ناشی شده و ما قادریم با شناخت دورن انسانی که در این مقاله (طبیعت بشری) فرض شده است, به برون و عالم واقع پی ببریم. به عبارت دیگر از شناخت سرشت بشر و انواع تفسیرهایی که از آن می گردد, دگر بار دنیایی از واقعگرایی و آرمانگرایی خواهیم داشت که در سطح خرد در رفتار شخصی بشر و در سطح کلان در رفتار دولتها و ملل وجود داشته و قابل شناسایی است. بنابراین در نهایت همه نتایج به نوع برداشت از ماهیت انسان بازگشت دارد و به این واسطه قادر خواهیم بود برای ساختار هستی و آینده جامعه جهانی, دقیقاً براساس همین شناسایی طبیعت بشر, پیش بینی و آینده نگری داشته باشیم.
مجموعه این مقاله در چهار بخش عمده ارائه می گردد:
در بخش نخست تلاش بر آن بوده تا سیری از نگرش های تاریخی در مورد انسان و شیوه مطالعه او ارائه گردد تا به عنوان راهگشایی برای طرح مسأله طبیعت انسان که در مبحث دوم مورد بررسی قرار گرفته است, باشد و جایگاه و اهمیت بحث, از سرشت انسان معین شود. با این حساب در بخش دوم به نظریات پیرامون طبیعت بشر پرداخته شده, که در هر یک از این نظریه ها براساس اهمیت, تلاش شده تا نتایج مستدلی از دیدگاه فلسفه سیاسی و بینش اجتماعی استخراج گردد.
و نظریه اخیر که مقرون به دیدگاه دینی است, تحت عنوان (طبیعت دوگانه) مطرح گردیده است.
در بخش سوم (سرشت انسان و رابطه آن با نظام بین الملل) مورد بحث قرار می گیرد که اندیشه های واقعگرایانه و آرمان مدارانه در اینجا به تفصیل بسط داده شده اند و در نهایت نظر اسلام به چارچوب بین المللی در قالب اندیشه های فوق در مبحث مستقل تحت عنوان (انسان, اسلام و نظام بین المللی مورد بررسی قرار می گیرد.
سررشته مباحث فوق نگاه از جزء به کل و از طبیعت انسانی به ساختار بین المللی و عملکردهای انسان است که حکایت از گذشته حال و آینده او دارد.

انسان در گذر زمان
اگرچه مطالعه در مورد انسان امر تازه ای به نظر نمی رسد و همواره در طول تاریخ سخن از روانشناسی, اخلاق, فلسفه, سیاست و اقتصاد… انسانی نوشتار ارزنده ای را برای نسل های آینده به یادگار گذارده است, و طرق رسیدن به کمال انسانی مورد کاوش و تحقیق قرار گرفته است, امّا سخن از ماهیت و سرشت انسان همچنان به عنوان مسأله ای مبهم, از دید بسیاری از فیلسوفان مخفی مانده است و عجیب آنکه هر مبنای فکری و تئوری در مورد انسان بدون تأمل در این پرسش ناقص خواهد بود, و هیچ اندیشه متکاملی در مورد انسان نمی توان یافت که مفروض او شامل بُعدی از ابعاد سرشت بشری نگردد, (انسان کامل) در مکاتب دینی و غیر دینی, و در دیدگاه بودا, کنفوسیوس, زرتشت, اسلام, ارسطو, نیچه, ماکیاولی, لاک و… ناگزیر خواهد بود به نوعی از سرشت روشن یا تاریک بشری عبور نماید. با این حال لازم است تا قبل از پرداختن به حقیقت انسان نگاهی به عوامل مؤثر در تعارض تفاسیر در این باره را که عمدتاً برگرفته از نگرش به واقعیت انسانی در طول تاریخ بوده است بیاندازیم, این انسان شناسی را در راستای موضوع تحقیق از غرب شروع می کنیم.
تا اواسط قرن پنجم قبل از میلاد, بیشتر مطالعات در طبیعت و منفک از انسان دنبال می شد, امّا از این تاریخ به بعد بواسطه ازدیاد ثروت و تحول در یونان و احساس لزوم تعالی فرهنگی, تحقیقات در باب انسان شروع گردید و توجه به علوم مربوط به انسان از قبیل صرف و نحو, موسیقی, فنون, نطق, خطابه, انشاء, روانشناسی, اخلاق و سیاست معطوف شد, و سوفیست ها در قبال اجرت به تدریس می پرداختند. ولی شاید عمده عامل ترغیب مردم شخصیت سقراط و دیالوگ های او بود که موجد یک انقلاب ذوقی و قریحه ای در یونان گردید و مجرای فکر و فلسفه را از علوم طبیعی به علوم انسانی تغییر داد به طوری که تا قرن هفدهم بعد از میلاد این سیاق حفظ شد و طبیعت را همیشه با در نظر گرفتن طبیعت انسانی مورد تجزیه و تحلیل قرار می دادند. به هر حال اصل (خودت را بشناس), گفته پروتاگوراس در اینکه (انسان مقیاس همه اشیاء است) مبانی نگرشی جدید به انسان را بنا نهاد, مکیور (از فلاسفه معاصر) در تبیین بیان اخیر گوید: مراد آن است که (موضوعی که شایسته تحقیق و مطالعه آدمی می باشد, همان خود آدمی است). یونانیان آن عصر با عنایت به تغییرات قوانین کشورها و عبادات انسانی, فر
ضیه ای را وضع کردند که بر مبنای آن عصر لایتغیر را (قانون طبیعت) نامیدند و مرتبه کمال انسانی را به میزان تقرب به این قانون دانستند.۱
بنابر اعتقاد سقراط (تنها خداوند قادر است طبیعت را درک کند و معرفت بر طبیعت برای انسان ممکن نیست.)۲ از دید افلاطون انسان اجتماعی و جامعه پذیر است اما خود او و زندگی و حکومت ها و طبیعت را فی الجمله واقعیتی هایی می دانست که در غاری قرار دارند و عالَم مُثُل دربر دارنده حقیقت آنهاست. و لذا تلاش نمود تا مدینه ای فاضله به سر کردگی انسانی فیلسوف بسازد که به آن عالَم عالِم است. در برداشت او برخی از مردمان چون بردگان تنها ابزار تولیدند. ارسطو این انسان را یک حیوان سیاسی می دانست, (بنابراین جامعه یک پدیده طبیعی تعلق انسان به جامعه امر طبیعی است.)۳ از برکت کشورگشائی های فیلیپ و اسکندر, عصر امپراطوری و جهانشهری, درونگرایی در مورد انسانشناسی در یونان و بربر انگاشتن سایر اقوام بسر آمد و (رواقیان به پیروی از این تحول اولاً آدمیزادگان را اعضای جامعه یگانه جهانی و ثانیاً همسان و برابر یکدیگر شناختند و در اثبات درستی این دو آئین چنین می آموختند که سعادت انسان در زیستن به سازگاری با طبیعت است و هرچه با طبیعت سازگار باشد خردمندانه نیز هست.)۴ و بدین سان رواقیان به قانون طبیعی و حقوقی طبیعی ساختاری نو بخش
ییدند و رومیان بعدها بر همین اساس حقوق بین الملل را معتبر شناختند.۵ ظهور مسیحیت به شناخت انسان رنگ معنوی داد امّا همواره بشر را به سبب گناه اولیه مجرم می شمرد که راه رهایی آن تنها اراده خداست, با این وجود نوعی اندیشه نوعدوستی رواج یافت که کم کم به مبارزه با حاکم شرکِ نیز منجر شد و تضاد کلیسا و امپراطوری روم با عملکرد کنستانتین موقتاً فروکش کرد. با حمله بربرها و هون ها به امپراطوری روم مطالعات انسانشناسی هم در تاریکی فرو رفت و مسیحیت تحت تأثیر فلسفه افلاطونی در باب وجود ارواح قبل از تولد, تثلیت از نوافلاطونیان, تصور ثنویت خدا از گنوسی, رهبانیت احتمالاً از مانویت و…۶ در ورطه ای از انحراف افتاد که یکجانبه از مطالعه انسان دست کشید. سراسر قرون وسطی را می توان عرصه حاکمیت (تئیسم) یا اصالت اعتقاد به خدا دانست, اما خدایی که در هر امری شریک و دخیل بود و عقل خادم ایمان محسوب می شد تا ایمان مسلط نشود عقل کارآیی ندارد. در این دوره طریقه ارائه دلیل به روش اسکولاستیک یا روش استقرائی تفکر معروف است,۷ و انسان در مطالعات انسانشناسی به عنوان (موضوع شناخت) (oljet) مطرح است که سابقه آن به پروتاگوراس
بانی اولیه اومانیسم باز می گردد.
در قرون وسطی با الهام از اندیشه مسیحی, پایگاه انسان عبارت از این بود که (انسان یکی از مخلوقات خداست) و باید اندیشه و کردار او چنان سامان یابد که تفوق ارزشهای دینی را منعکس نماید. دانش انسانشناسی گرچه به صورت مستقل نبوده ولی در بخشی از (کلام) که در آن از سقوط و هبوط انسان بحث می شود, آمده است.۸ در پایان قرن پانزدهم رنسانس به عنوان جنبشی فکری شروع و در ربع اول قرن شانزدهم شکوفا گردید, هدف آن تزلزل کردن نظام های فکری قرون وسطی, به منظور بازگشت به عهد باستان بود که منابع فرهنگی آن عهد مستقیماً مورد مطالعه اومانیست ها قرار گرفته بود, بی آنکه به تعابیر منابع مسیحی از آن توجهی شده باشد.۹ فکر رنسانسی با عنایت به انسان او را فاعل شناسا (sujet) قلمداد کرد و انسان مدعی شد که:
(می تواند به کامیابی های خود افتخار کند و به ستایش خود بپردازد. دو موضوع (شرافت) و (عظمت), بویژه برای اومانیست ها بسیار گرانقدر بود (در مقابل تفکر (وجدان گناهکار) در مسیحیت). اومانیسم یا انسان مداری, محصول همین دوره رنسانس است. این نهضت که در سده چهاردهم در اروپا به وجود آمد, بیشتر حالت عصیان بر ضد رفتار و سلطه اولیای دین قرون وسطایی داشت و انسان را واجد کمال اهمیت می دانست. (میشل دو مونتن) از پیشگامان اندیشه انسانشناسی در قرن شانزدهم سعی داشت ماهیت اصلی (شخص انسانی) را تعریف کند. انسانشناسی او به خود انسان باز می گردد و تقدم را به حقیقتی می دهد که در باطن اوست. وی کوشش کرد انسانیت را در میان کلیت اشیاء جای دهد: (هستی انسان به منزله دایره ای است که محیط آن همه جا و مرکز آن هیچ جا نیست.)۱۰
با توسعه علوم طبیعی روش مطالعه بر پایه (تجربه) قرار گرفت و افرادی چون هابز و کانت تلاش نمودند تا به نحوی روش علوم دقیقه را در مطالعات جامعه و حکومت نیز به کار گیرند و روش پزتیوسیمی با تلقیات کانت از دانش بشری, استحکام بیشتری یافت و چنین ادعا می شد که انسان از گذران دوره خداشناختی یا افسانه ای و وضع مابعد طبیعی یا تجریدی, اکنون وارد عرصه اثباتی یا علمی شده است.۱۱ هر چند (در عصر روشنگری (قرن هیجدهم) انسانشناسی شاخه ای از فلسفه شده بود که با علوم انسانی پیوند نزدیک داشت و می کوشید معلومات عینی جدید گرد آمده درباره انسان را با ارزش هایی که شعور انسانی را تشکیل می داد ارتباط دهد (انسان جانوری در میان جانوران و در عین حال یک موجود فرهنگ است.))۱۲ با این حال (در سده نوزدهم با پیشرفت سریع و گسترده علوم اجتماعی, انسان در محاصره تخصص ها قرار گرفت. جهان بینی و کلّی نگری انسان کاهش یافت و هر عالمی سنگ علم خود را به سینه می زد و از دیگر علوم مربوط به انسان غافل بود.)۱۳ این نکته نیز در قرون پس از رنسانس قابل توجه است که:
(با شکستن تحریم (کالبدشناسی انسان) در قرن شانزدهم, به وسیله پزشک بلژیکی آندراس وسالیوس), قداست جسم انسان شکسته شد, ولی باز هم انسان را دارای روح و موجودی عقلانی می دانستند (پاسکال و دکارت) و بر توازی گرایی روح و بدن پافشاری می کردند. تا اینکه با کشف میمون های آدم نما (شمپانزه و اورانگوتان), بتدریج مشابهت های آنها با انسان, از جهت تشریح و زیستی فهرست شد و این تمایز و تفاوت نیز از میان رفت و انسان نیز موجودی در میان جانداران دیگر تلقی شد, با این تفاوت که در زنجیره هستی دارای سابقه تکامل بیشتری است و در نهایت, به عنوان حاصل این تکامل پذیرفته شد. در طول قرن نوزدهم, چارچوب مادی و معنوی تمدن قدیم, تحت تأثیر انقلاب صنعتی و انقلاب های سیاسی درهم شکست. ماکس استیرنر, کرکگور و نیچه, هر کدام یک نوع فردگرایی افراطی عرضه کردند. اگرچه مفهوم شخص نزد آنها تا حدی جهت گیری منفی داشت, ولی مفهوم شخص گرایی در قرن بیستم (با الهام از همان فردگرایی قرن نوزدهم) می کوشد تصوری مثبت باشد و اجزای تشکیل دهنده انسان را به هم بپیوندد.)۱۴
در مجموع باید گفت ابعاد و وجودی انسان در سه بعد اصلیِ جسمی, روانی و اجتماعی قابل مطالعه است و اگر تحقیقات راجع به بُعد روانی و اجتماعی انسان را در سه شاخته اصلی: انسانشناسیِ (علمی), (فلسفی) و (دینی) خلاصه کرد. که عمدتاً براساس (قضایای آزمون پذیر), (قضایای غیر تجربیِ عقلانی) و (بیان محتوای دینی) راجع به انسان استوار هستند.۱۵ بیشترین بروز هر یک را به ترتیب می توان در زمان بعد رنسانس, یونان باستان و قبل میلاد مسیح(ع) و قرون وسطی, یافت.
با این حال انسانشناسان فلسفی سه نوع تحقیر از انسان را خاطر نشان می سازند:
(نخستین تحقیر به واسطه کیهانشناسی کوپرنیکی صورت پذیرفت که مَسکن انسان, یعنی زمین را از مسندِ مرکزیت عالم به زیر کشید, دومین تحقیر, تکامل گرایی زیست شناختی داروین بود که انسان را شرمنده و حقیر ساخت و سومین آنها, مکاتب تاریخی بودند که نسبیت ارزش های مذهبی و فرهنگی انسان را به نمایش گذاردند).۱۶
امروزه انسانشناسی وجه خاصی ندارد و تداخل معیارها حاکم است با این وجود این مسأله که انسان مادی صرف داشته باشد یا تنها عملکردهای او از طریق تجربه مطالعه گردد به شدت مورد سؤال است و توجه به طبع انسانی به نوعی بازگشت به انسانشناسی دینی را هم در پی داشته است: در هر صورت نمی توان منکر این واقعیت شد که همچنان مطالعات انسانشناسی, خصوصاً در حیطه طبیعت بشر در وادی از ابهام سیر می کند و این پرسش که اساساً آدمی چیست هنوز سؤال بسیار مهمی است که به بحث های داغ سقط جنین در عصر حاضر نیز منجر گردیده و بار دیگر فلاسفه را برای نظردهی در این باب به کمیسیون های ویژه کشانده است.۱۷ در فصل بعد تلاش خواهیم کرد تا به این جنبه از انسانشناسی هم نگاهی داشته باشیم.

ماهیت و سرشت بشری
پس از سیری بر مطالعات انسانشناسانه در طول تاریخ, اکنون قصد داریم تا به تبیین سرشت انسان بپردازیم و حقیقت طبیعت وی را بررسی کنیم, چرا که هر نوع برداشتی از انسان و هرگونه نظریه پردازی در باب هستی و اجتماع او نمی تواند فارغ از تصور و دیدگاهی خاص از ابعاد وجودی انسان باشد و در مورد سرشت او سکوت اختیار کند. و از طرف دیگر هر تفسیری از ماهیت بشر بنوعی در جهان بینی و برداشت غایت دار و هدفمند یا پوچگرا و لاابالی گونه از جهان و ساختار بین الملل مؤثر خواهد بود. در این بخش تلاش خواهیم کرد طبیعت انسان را از منظر فلسفه سیاسی و با عنایت به بعد روانی و اجتماعی تبین کنیم.
اختلاف اساسی پیرامون طبع بشر حول محورهای زیر قابل تقسیم هستند:
n طبیعت انسان (شر) است و انسان ها به حسب جنس موجوداتی شرور, ظالم, بدخواه, کینه جو, فساد انگیز و استثمارگر هستند, آنچه بشر آفریده است نیز محصول سرشت شریر بوده و عرصه تاریخ را به حیله, خیانت و دروغ آکنده است, اگر در تاریخ او خیر و اخلاق و ارزش های انسانی مشاهده شود محصول جبرند که از روی ناچاری بدان دست یازیده است. اححاد, اجتماع آنها نیز برای دفع شر دشمن مشترک است و اگر روزی دشمنی نباشد دوباره به جان هم می افتند و این سیر ادامه می یابد تا قوی تر باقی بمانند (داروینیسم اجتماعی که حاصل تعمیم نظریه تنازع بقاء داروین در جامعه بشری است چنین نظری دارد).۱۸
بسیاری از فیلسوفان ماتریالیست قدیم و جدید دارای چنین بدبینی نسبت به طبیعت انسان هستند و لذا ارائه تز اصلاحی بر اینان بی معناست چرا که به مثابه وضع قانون خوب بودن برای عقرب می باشد که (نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است) با این وجود انسان شر است و محصول او یعنی زندگی هم شر خواهد بود و تنها یک خیر می داند و آن خلاصی از هستی و پناه بردن به ورطه نیستی یعنی (مرگ) است. این نوع نگرش به طبیعت انسانی اصول زیر را دربر می گیرد:
۱. رفتار انسان غیر عقلانی و از روی جبر است. (هابز در (لوایتان) زندگی انسان را مجموعه ای از حرکات ارادی و غیرارادی و فرایندی مکانیکی می داند… شور و احساس و عواطف عوامل تعیین کننده رفتار انسانند و انگیزه های او غیرعقلانی یعنی غیرقابل کنترل هستند.)۱۹ در اندیشه هابز انسان ها به حکم عقل رام و آرام نمی شوند و تنها یک قدرت فائقه با نیروی (ترس) قادر است آنها را ساکت کند و لذا (در زندگی فرد دو شکل وجود دارد: یکی شکل زیستن با دیگران که دارای امیال مشابهی هستند و این خود موجب رقابت و کینه توزی می شود و دیگری نقص ذاتی و غرور انسان است. این دو ویژگی وضع طبیعی را به وجود می آورند که در آن قدرت عمومی وجود ندارد و مردم در حالت جنگ همه علیه همه و ترس دائمی و خطر مرگ خشونت بار به سر می برند.)۲۰
بنابراین رفتار آدمی طبعاً معلول عوامل خارجی از عقل و اراده آدمی خواهد بود.
۲. جنگ جزء ذات بشر است و گریزی هم از آن نیست. این نظریه را (زیگموند فروید) صریحاً بیان می کند و اشاره دارد که ریشه تمایل به جنگ در غریزه انسانی نهفته است (هرچند خود را هوا خواه صلح نشان می دهد.)۲۱ بعلاوه (اریک فروم)۱, (هارولد لاسول)۲, (کنراد لورنز)۳ و… از جمله اندیشمندان و متفکران و دانشمندانی هستند تمایلات سازنده و مخرب نوع بشر را زیر ذره بین برده اند. طرفداران نظریه (داروین) انسان را مانند سایر موجودات دارای رفتاری خشونت آمیز و حیوانی می دانند که بدنبال حذف یکدیگرند. (امانوئل کانت) می گوید که صلح در میان انسانها یک حالت طبیعی نیست, بلکه آنچه طبیعی و فطری است منازعه و جنگ است.۲۲ و فروید از آن به (غریزه مرگ*) تعبیر می کند.۲۳
البته برخی از اندیشمندان با عدم تصریح به طبع ستمکار انسانی, ضروری بودن جنگ را در جوامع بشری با نظر به عوامل و انگیزه های آن گوشزد می کنند. کنراد لورنز روحیه سلطه جویی و تجاوز را موجب بقای انسانی می داند و اریک فروم هر چند به این صورت نمی پذیرد ولی قائل است در صورت عدم تجلی روحیه عشق به زندگی در انسان, وی راه تخریب را در پیش خواهد گرفت.۲۴ هراکلیتوس گوید: جنگ پدر همه چیز است, و بذر ترقی را خلق می کند, هگل بر این باورست که جنگ سرنوشت عالم را تعیین می کند و نیچه می افزاید که, جنگ عصاره تمدن است.۲۵ هر چند شاید از این گفته ها بتوان برداشتی مثبت داشت ولی فی الجمله بر اهمیت (جنگ) تکیه دارند. و از هرودت و توسیدید تا گروسیوس و کلاوس و نیز, تاریخ نگاران, نظامیان, حقوقدانان, نظریه پردازان سیاسی و اقتصادی و اجتماعی, روانشناسان و جامعه شناسان, همه درصدد این بوده اند که زوایای ناشناخته این پدیده را در طول و عرض معرفت و شناخت بشری روشن کنند. این مسأله امروزه موضوع علم روابط بین الملل قرار گرفته و افرادی چون (ریمون آرون) دانش روابط بین الملل را صرفاً در قالب پدیده جنگ و صلح به کار می گیرند.۲۶ و بحث
تعلیم و تربیت بشر از سوی یونسکو امری لازم برای خلع سلاح و کنترل تسلیحات محسوب می گردد.۲۷ تا جائی که برخی با عنایت به این مسأله سعی دارند به نحوی به اصلاح نژاد و ژنهای خودخواه و سلطه جو بپردازند.
۳. انسان برحسب سرشت کمال ناپذیر است,
(سنت اگوست در (شهر خدا), نافرمانی انسان در مقابل خداوند را ناشی از غرور و خودخواهی طبیعی وی می دانست. پس از هبوط طبع انسان در تبعیت از شیطان و در شیطنت و شرارت تثبیت شد و شهوت ثروت و قدرت در آن مخمر گردید. انسان گرچه عقل داشت لیکن عقلش تابع شهوات شد. از این رو دولتهای موجود به نظر سنت اگوست مظهر شر و کاربرد نامشروع قدرت بودند.)۲۸
ادموند برک بعضاً انسانها را عقلانی می داند و قائل است که به دون غرایز و احساسات جامعه پایدار خواهد ماند, طبع انسان پیروی احساس است نه عقل, طبع انسان را قابل پیش بینی و کنترل نمی داند پس هر وضعی از نقطه نظر عقل و حقیقت نارساست و لذا انقلاب ناموجه و غیر اخلاقی است, چرا که هر دولتی قراردادی میان زندگان, مردگان و آیندگان است و به دلخواه نمی توان آنرا فسخ نمود.۲۹ بنابراین جامعه و نهادهای ساخته دست او نیز از کمال یابی محرومند.
۴. انسان ها ذاتاً از (هم بیگانه) اند, این بینش در آراء تامس هابز (۱۵۷۷۱۶۷۹) ملموستر است, در فلسفه و نظر وی:
(بیگانگی دو جنبه دارد که یک جنبه آن مربوط به (روان) است. انسان ها صرفاً به دلیل خودخواهی ذاتشان با هم بیگانه اند. هر کس در وهله نخست نگران فظ حیات خویش و در مرحله بعد به دنبال چیزهایی از قبیل ثروت و منزلت است. بدون قدرت هیچ یک از اینها تضمین نخواهد شد. از این رو, هابز برای انسان (میل دائم و بی وقفه کسب قدرت, و باز هم قدرت, که فقط مرگ آن را متوقف می کند) قائل است… جنبه دیگر جنبه (هستی شناسانه) بیگانگی است… بر اساس آن هر واقعیتی موقعیتی مشخص در مکان و زمان دارد و قوانین فیزیکی تغییرناپذیر بر آن حاکم است. هر فرد انسانی یکی از اجزاء سازنده عالم است وی از چیزهایی مانند سنگ و درخت پیچیده تر است, امّا با آنها تفاوت ماهوی ندارد… بیگانگی انسان ها فقط به این معنا شدنی است که آنان را, مانند سنگ هایی که برای ساختن دیوار به کار می رود, در جایی مشخص قرار دهند و در کنار هم استوار کند.)۳۰
بنابراین انسان ها را تنها با زنجیری مانند حکومت مطلقه می توان کنار هم نگهداشت تا یگانگی حاصل شود, چون وضعیت ذاتی انسان ها جنگ (همه انسان ها به ضدّ همه انسان ها)ست. اگر دولت مرکزی نیرومندی نباشد (که بر همه آمرانه حکم براند), آنگاه (انسان ها از همزیستی با هم حظّی نخواهند برد, بلکه, برعکس, محنتی عظیم را متحمل خواهند شد.)۳۱ احتمالاً برای حفظ همین اقتدار است که ماکیاولی گوید در سیاست مصلحت آن است که مردم را بدخواه و زشت سیرت بینگاریم!۳۲
۵. انسان موجودی (غیر سیاسی) است, براساس این دیدگاه اساساً انسان ها موجوداتی در طلب لذاتند و جایی حضور می یابند که برای آنان منفعت و لذتی داشته باشد و چون با عدم مشارکت در زندگی سیاسی آسیبی به آنها نمی رسد و لذتی هم به دست نمی آید چندان رغبتی به آن وجود ندارد. این بینش که هواداران آنرا (فایده گرا) نامیدند انسان را:
(موجودی اساساً در تعقیب شادی تعریف می کردند که از هر وسیله ای برای ارضاء خواست های خود بهره می جوید. جرمی بنتهام و جان استوارت میل بر آن بودند که خواست لذت و گریز از رنج و درد در طبیعت انسان مخمر است. فایده گرایان فضیلت را تنها به این دلیل امر خوبی می دانند که از اعمال آن لذت بر می خیزد و گناه و رذیلت را تنها به این دلیل بد می شمارند که از آن رنج بر می خیزد… از آنجا که تنها توجیه حکومت آن است که حداکثر شادی را فراهم سازد و مهمترین مشغله انسان تأمین وسایل ارضای خواست های خویش است, بنابراین سیاست مشغله ای حاشیه ای است.)۳۳
مجموعه اصول فوق نتایج زیر را به دنبال دارد:
با توجه به این دیدگاه (اصلاحگری) در مورد انسان بی معناست چون اساساً او اصلاح پذیر نخواهد بود و تلاش در این زمینه آب در هاون کوبیدن است. در اینجا دیگر (اخلاق) نیز بی خاصیت می گردد چون قدرتی ندارد و جز توصیه کاری از پیش نمی برد. هر کس درصدد شکستن این سد باشد ناامید خواهد شد, چون به قول پاسگال, از شقاوت های انسان این است که هر وقت بخواهد فرشته باشد, حیوان می شود.۳۴
بنابراین دستاوردهای این موجود نیز همانند خودش فارغ از کمال و خیر خواهد بود, چنانکه اوگوستین قدیس (۳۵۴۴۳۰) بر این اعتقاد بود که نهادهای ساخته بشری نیز جبراً دارای شر خواهند بود.۳۵ با این حساب تاریخ و جامعه او نیز گرفتار کمال ناپذیری انسانند, وی با ترسیم چهره انسان به عنوان تباری تباه شده و معذّب این جبر حاصله را جز با امید به خدا قابل درمان نمی داند.۳۶ بنابراین آینده حکومت جهانی هم چندان امیدوار کننده نیست. رانیهولد نیبود(۱۹۷۱۱۸۹۲) نیز با تکیه بر شائبه گناه نخستین انسان را اسیر وضعیت حاصله بدست خویش می داند.
و از همین جاست که اختلاف معرفت شناسی هیوم با کارل پاپر آشکارتر می گردد. چون هیوم نیز انسان را منفعل و تابعی از رویدادها می داند که با توجه به تکرار پذیری حوادث, مشاهداتِ خود را در قالب منظمی می آراید و اساس معرفت شناختی او حاصل می گردد. امّا انسان پاپر موجودی فعال از بعد معرفتی است که بعنوان فاعل مستقیم در امور مداخله می کند.۳۷
نتیجه ای دیگر که بر این نوع برداشت از انسان عارض می گردد از بعد روانشناسی می باشد که ناامیدی از جهان و انسان و آرمان کمال پذیری و اصلاح آن, فرد را تشویق می کند تا به پدیده (نیستی) بیش از (هستی) تکیه کند و به دین وسیله (خودکشی) امری مقبول شناخته شد و تجویز می گردد. با نگاهی به فلسفه شرق این نوع بینش را در فلسفه مانی هم خواهیم یافت او اعتقاد داشت که بدن و زندگی مادی شراست و هر که بمیرد یا خودکشی کند از شرّ زندگی رها خواهد شد و روح او چون مرغی از قفس پر می کشد, چون این زندگانی صددرصد شر است (پادشاه معاصر او نیز طبق این فلسفه با او رفتار کرد.)۳۸ در نوشته های صادق هدایت نیز همین چهره ای زشت زندگی به تصویر کشیده می شود و حیات را لجنزاری می داند که کرم هائی به زندگی کثیفشان در آن ادامه می دهند.
براین اساس انسان (بالاضطرار) موجودی اجتماعی است نه بالطبع و بالاختیار. زندگی اجتماعی از قبیل همکاری و همپیمانی دو کشور است که خود را به تنهائی در مقابل دشمن مشترک زبون می بینند و ناچار نوعی همکاری و همگامی و ارتباط میان خود برقرار می نمایند, و لذا زندگی اجتماعی امری بیرونی و خارج از وجود انسان است و از قبیل امور اتفاقی و عرضی است و به اصطلاح فلاسفه غایت ثانویه است و نه غایت اولی.۳۹

n طبیعت بشر بر (خیر) است, برخلاف دیدگاه نخستین, در اینجا انسان موجودی شریف, اخلاقی, صلح جو, خیرخواه و راست کردار است و اصل در طبیعت او, نور و عدالت و امانت و تقواست و اگر بدی و شرارت یافت می شود از خارج به او تحمیل شده است, چون در ذات خود چنین نیست. براساس این نظریه همواره خوشبینی به طبیعت, جنس و سرشت و ساختمان بشریت وجود دارد و اصل بر درستی و حقانیت است. انحراف معلول علل خارجی و عرضی و به اصطلاح فلاسفه علل اتفاقی است, چون بر مبنای علل طبیعی, درونی و دینامیکی حرکت انسان بر راه راست است و بر اثر تغییرات عرضی, اتفاقی, مکانیکی و بیرونی شرور به انسان تحمیل می شود.۴۰
از دیدگاه فوق می توان به برخی اصول دیگر دست یافت:
۱. انسان براساس سرشت خود (کمال پذیر) است, تمام ادیان الهی و غیرالهی و مذاهب به نوعی این خوشبینی را در سرشت بشری محتوم می دانند, هر چند برخی با واسطه ها و شروطی این حقیقت را بیان می دارند ولی فی الجمله مذاهب و ادیان چون انسان را کمال پذیر می دانند دم از هدایت و رستگاری می زنند و عمده آنان انسان را اساساً نیک سیرت و سرشت می دانند که در این دنیا گرفتار شده است و با اصلاح و کمال دهی این جهانیِ او قصد دارند آخرتِ او را استمرار این سعادت دنیوی قرار دهند.
(شگفت انگیزتر از این, انسان, در طول تاریخ, غالباً قربانی اندیشه نجات خویش می شده است! آرزوی رستگاری در یک استحاله تاریخی زنجیر اسارتش می گشته و در طریق امیدبخش رهائی, به دام می افتاده است… از مکتب لائوتسو در چین, کنفوسیوس, هندو, بودا, گرفته تا یهود و مسیح و اسلام هر یک به نوعی مورد سوء استفاده قرار گرفته اند و مذهب بصورت عامل بازدارنده پیشرفت علمی و اجتماعی درآمده و روشنفکران برای نجات مردم خویش به ناسیونالیسم و برای نجات انسان به علم دعوت کرده اند.)۴۱
۲. انسان ها برحسب طبیعت خود (مختار و فعالند), در این بینش انسان ها اساساً آزاد و مختارند ولی بنابر علل در این دنیا گرفتارند و اموری سد کمال یابی آنهاست, آنان شرورند و از بیرون بر انسان ها تحمیل می شوند. آنارشیست ها معتقدند (حکومت شری است که به مقتضای جهل انسان پدید آورده است امّا با پیشرفت و آموزش و حقیقت در جامعه عدالت برقرار خواهد شد و دولت ضرورت خود را از دست خواهد داد.)۴۲ اومانیست ها این اختیار را بیش از حدّ وسعت داده اند به طوری که قدرت آفرینندگی او را کاملاً در برابر طبیعت و در کنار خدا قرار می هد, و به این وسیله در مرحله نخستین ابزار را می سازد و در مرحله دومین, هنر را.۴۳
اگزیستانسیالیسم در یک توجیه فلسفی, تمامی سنگینی خود را بر (عمل انسانی) متمرکز می سازد و عمل انسانی را همان انتخاب می شمارد و انسان را وجودی می شمارد که هیچ خصلت و خصوصیتی معین از طرف خدا یا طبیعت ندارد, امّا چون دارای قدرت انتخاب است, چگونگی خود را خود می سازد و می آفریند.۴۴ به اعتقاد پلاگیوس (راهب) انسان در درون خود نیز این قدرت را داراست تا از گناه اعراض کند.۴۵ برخلاف نظرا او, اوگوستین هر چند در گناه اولیه او را صاحب اختیار می داند امّا سرنوشت محترم بعد از آن اختیار را جبر می نامد.
۳. انسان بالطبع گرایش به یگانگی دارد. اگوستین هرچند انسان را خطرناک می داند ولی آن را بالطبع نمی داند و معتقد است که انسان به واسطه عصیان به فطرت خود خیانت کرده و وضعیتی بیگانه آفریده که مرضیّ خدا و در فطرت او نبوده است. و بنابراین در فلسفه اوگوستین هر نظمی ولو ناقص و ولو از راه ترس به وجود آمده باشد باید حفظ نمود.
ژان ژاک روسو (۱۷۱۲ ۱۷۷۸) معتقد است:
(انسان ها ذاتاً یگانه اند و هرگز از جوهر خویش عدول نکرده اند. انسان ها به علت شوربختی به نحوی تصادفی (بدون هیچ نقصانی در سرشت) در اوضاع و احوالی گرفتار آمده اند که آنها را با همدیگر بیگانه کرده است. اما حسن نیتی که انسان ها همیشه داشته اند و به رغم اوضاعی که تاریخ تحمیل کرده است آن را حفظ کرده اند می تواند عامل فایق آمدن بر این ناسازگاری ها باشد.)۴۶
از دیدگاه روسو صرف نظم ارزشی بسیار اندک دارد, چرا که انسان توانایی تحقق بخشیدن به ارزشهای بس بزرگتر از نظم را دارد و او می تواند به عدالت و سعادت نایل آید.۴۷ با این وصف پیرو او فردی رادیکال و طرفدار اگوستین فردی محافظه کار باید باشند.۴۸ شاید در این رابطه بتوان از ارسطو (۳۸۴۳۲۲ق.م) یاد کرد که انسان را دقیقاً مانند برگی می داند که به اقتضای طبیعتش بخشی از درخت است. هرچند او مفهوم کلی یگانگی را تا نهایت منطقی آن که صورت آرمانی جامعه ای جهانی و تساوی طلب است دنبال نکرد, اما اندیشه سیاسی او به نحوی انکار هوشمندانه ذاتی بودن بیگانگی انسان هاست.۴۹ بنابراین انسان ماهیت خود را نه در خلوت, بلکه تنها در همزیستی با دیگران بدست می آورد.
۴. انسان طبعاً سیاسی است, تعقیب دو جریان عدم بیگانگی و لزوم اجتماعی بودن بشر, سرانجام به این بینش می رسد که (انسان موجودی سیاسی است), ارسطو با این بیان مشهور خود درصدد تبیین این مهم است که:
(انسان منزوی که توان مشارکت در مصالح جامعه سیاسی را ندارد, یا به دلیل خودکفا بودنش نیازمند چنین مشارکتی نیست, عضوی از پولیس (دولت شهر) به حساب نمی آید, و بنابراین باید یا حیوان باشد یا خدا.)۵۰
(ارسطو انسان را (حیوانی طبعاً متمایل به زندگی در دولتشهر) تعریف کرده است. [و معتقد است که] طبیعت یا ماهیت اصلی انسان از طریق فعالیت سیاسی آشکار می شود و زندگی در دولتشهر خاصه انسان است. وی خانواده, شهر و دولت را از نظر مراتب تکامل قرینه مراحل پیدایش نبات, حیوان و انسان در طبیعت می دانست و انسان را طبعاً مدنی می شمرد و مقصود او از طبیعت هر چیز غایت و کمال آن چیز بود, پس غایت یا طبیعت انسان در دولت ظاهر می شود. زندگی سیاسی فی نفسه غایت زندگی است.)۵۱
در مجموع می توان گفت که اصول فوق نتایج زیر را به دنبال دارد:
انسان (بالطبع موجودی اجتماعی) است, بر این اساس زندگی انسانها از قبیل زندگی خانوادگی زن و مرد است, که هر یک از زوجین به صورت یک (جزء) از یک (کل) در متن خلقت آفریده شده و در نهاد هر کدام گرایش به پیوستن به (کل) خود وجود دارد, بنابراین نظریه عامل اصلی, طبیعت درونی انسان است و اجتماعی بودن یک غایت کلی و عمومی می باشد که طبیعت انسان بالفطره به سوی او روان است.۵۲
(تقدم جمع) از آنجا که انسان حقیقت و هویت خویش را در میان دیگران به دست می آورد, پس (کل) مقدم بر (جزء) و جامعه و دولت هم مقدم بر فرد هستند و عمل جمعی بر عملکرد فردی ارجحیت دارد.
(عرض بودن شرور) اگر سرشت انسان خیر باشد در آن صورت شرارت ها از کجاست؟ طرفداران این بینش دیدگاه های متفاوتی در این رابطه ارائه کرده اند, مثلاً بسیاری از اندیشمندان مسیحی چون اگوستین, مشکل اصلی را به همان (گناه نخستین) بازگشت داده اند و برخی چون روسو آن را ناشی عوارض خارجی چون اجتماع و جامعه دانسته اند.
(اصالت در طبیعت) تز اصلاحی برخی از اندیشمندان در این دیدگاه بازگشت به طبیعت است. روسو معتقد است انسان در طبیعت موجودی درست و پاک است و همه نادرستی ها و ناپاکی ها از دامن جامعه برخاسته است و لذا به تمدن جدید بدبین است. (با این حال دیدگاه او را نمی توان ناقص اجتماعی بودن انسان دانست چرا که خود با نگاشتن قرارداد اجتماعی مسیر این همزیستی را روشن کرده است چرا که طبیعت بشر هم اجتماعی است و از آن گریزی نیست لیکن باید براساس اصولی صحیح اقامه شود)۵۳) پس هر چه انسان از طبیعت دورتر شود فاسدتر می شود و هرچه به طبیعت اولیه نزدیکتر باشد به انسانیت و پاکی نزدیکتر شده است.)۵۴
(آزادی انسان) این مسأله که انسان به عنوان موجودی فعال, آزاد و انتخابگر در عرصه حیات ظاهر شده است و ضمیر قابلی دارد تا کمال یابد, بر نیک سرشتی و مقام او افزود و به جایی منجر شد که اساساً ضد خود را تولید نمود. خیری سرشت بشری عملاً با حربه آزادی انسان را در بند کشید و به قول شریعتی آنطور شد که انسانِ بی بند و بار و قلابی سرمایه داری در انسان در بند و قالبی کمونیسم تجلی کرد و وعده های همچون سَرِ خرمن جامعه بی طبقه, به بی جامعه ای فرو رفته در طبقات رسید و حکایت بی تعهدی و بی مسؤولیتی و هرج و مرج, آنارشیست ها و اگزیستانسیالیسم ها عرصه جدیدی برای افسار زدن بر آزادی انسان پیدا کرد و آن را تعهد انسان نسبت به خود نامید اما باز در تبیین این مسؤولیت به ضمیری معنوی که او دوست نداشت فطرت بنامد متوسل شد. در قسمت بعد تحت عنوان طبیعت خنثی این مسأله مورد مداقه قرار گرفته است.

n طبیعت انسان (خنثی) است, براساس این بینش انسان بواسطه انسان بودن در درون خود هیچ نوع گرایشی ندارد و خوب و بد وخیر و شر جملگی عواملی خارجی هستند که بر او تحمیل می شوند, بشر براساس سرشت خود نه اقتضای شر دارد و نه خیر. (رفتارگرایان)* معتقد انسان ذاتاً خوب یا بد نیست و بیرون است که او را می سازد نه درون. (اگزیستانسیالیست ها) معتقدند اگر همه آدمها خوب باشند, سرشت انسان نیز خوب است و اگر بد باشند سرشت انسان هم بد خواهد بود. عمده بینش ماتریالیست ها و از جمله مارکس بر این پایه استوار است و عوامل نقش آفرین را خارج از حوزه درونی فرد تلقی می کنند.
اصول زیر از دیدگاه فوق قابل توجه است:
۱. انسان (بالاصاله اجتماعی) است, به نظر کارل مارکس:
(جوهر انسان جمعی بودن انسان است, انسان ها با فعال ساختن جوهر جماعت انسانی را تولید می کنند, این جماعت قدرتی انتزاعی و کلی نیست که در ماوراء وجود فرد تنها قرار گیرد, بلکه جوهر فرد, فعالیت او, زندگی او, روح او, ثروت اوست. (انسان در روند تولید مادی این خصلت جمعی بودن خود را آشکار می سازد, فرد در روند تولید نیازهای جمع را برآورده می کند, تولید جمعی خود آگاهانه,

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.