اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل سنگر سبز
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 62
فرمت فایل پاورپوینت
دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل سنگر سبز – تجربهای بینظیر در ارائه!
پاورپوینتی شیک و استاندارد:
فایل فایل پاورپوینت کامل سنگر سبز شامل 120 اسلاید طراحیشده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint میباشد.
چرا فایل فایل پاورپوینت کامل سنگر سبز گزینهای عالی است؟
- گرافیک حرفهای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل سنگر سبز با طراحی مدرن و چشمنواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل میکنند.
- کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت بهگونهای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
- آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل سنگر سبز از قبل تنظیمشده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
تضمین کیفیت و دقت بالا:
این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائههای حرفهای میباشد.
نکته قابل توجه:
برخی نسخههای غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل سنگر سبز با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل سنگر سبز را دریافت کنید و یک ارائه بینظیر داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل سنگر سبز :
صحنه به دو بخش تقسیم شده است: اتاقی نیمه تاریک که به وسیله در چوبی و دیواری خاکی رنگ از دالانی خالی از اشیای باریک و روشن تفکیک شده است.
آنچه می بینیم: [اتاقی با در و دیوار و محیطی پوشیده از: عکسِ بزرگ قاب شده ای از صحنه مستند نبرد با دشمن. نمایه های تبلیغاتی و پرچمهای مربوط به سالهای جنگ. کتیبه های سیاه رنگ ایام محرّم، تسبیحی ساخته شده از هسته خرما، چتر منور، روبان قرمز و پیشانی بندهای رنگارنگ، پوکه های جنگی، فانوسقه، قمقمه آب، چند جعبه مهمات و تابلو نوشته، ساعت دیواری، صندلی، موکتی بر کف اتاق و…
سعید رزمنده ای جانباز قطع نخاعی و مجروح شیمیایی با چفیه و پیراهن فرم نظامی بر روی ویلچر در میان صحنه قرار دارد. او دفتر خاطرات دوران جنگ را در دست دارد و با تأنّی مرور می کند و هر از گاهی به فراخور حال متوجه عکس بزرگ روی دیوار می شود موضوع خاطرات و عکس، ذهن سعید را معطوف گذشته می کند. او در برابر قاب عکس قرار می گیرد. سعید دردمند و عصبی بتدریج از حال عادی خارج می شود.]
آنچه می شنویم: [صدای افکت شلیک و انفجار تیر و گلوله های ادوات جنگی که هر لحظه بیشتر اوج می گیرد و به ناگاه صدای توأمان گفتگو، ناله و فریاد چند رزمنده ذهنیّت سعید فضای جبهه را در اتاق تداعی می کند.]
رزمنده (۱): لامذهبها آتیششون سنگینه!
رزمنده (۲): آتشبارشون گرای خاکریز رو گرفته … دارن وجب به وجب رو شخم می زنند… می خوان بچه ها رو قتل عام کنند!
رزمنده (۳): تانکهاشون حاجی آرایش عجیبی گرفتن … مثل لشکر ابرهه بی امون دارن پیش می یان!
حاجی: برادرهای آرپی جی زن یه راه بندون حسابی می خوام، عجله کنید دلاورها، شکارشون کنید… اخوی، عکاس باشی این لحظه ها رو ثبت کن!
رزمنده عکاس: حاجی روم سیاه، فقط یه فریم دیگه دارم اما فرشته ها دارن ثبت می کنند!
[به دنبال شنیده شدن صدای غرش هواپیماهای جنگی]
رزمنده (۱): یا حسین سر و کله هواپیماهاشون هم پیدا شد!
رزمنده (۲): موقعیت دشمن لحظه به لحظه داره تقویت می شه … حاجی تکلیف چیه!
حاجی: بی سیم چی با قرارگاه تماس بگیر.
بی سیم چی: مهدی، مهدی، سلمان … مهدی، مهدی، سلمان … مهدی جان جواب بده!
مهدی: سلمان، مهدی بگوشم.
بی سیم چی: مهدی جان بگوش باش با حاجی صحبت کن.
حاجی: مهدی جان.
مهدی: جونم حاجی … حاجی جان اونجا چه خبره … این سر و صداها چیه!؟
حاجی: ما تو شرایط بدی گرفتار شدیم … از زمین و آسمون دارن آتیش می ریزن.
مهدی: ولی شما قرار نبود درگیر بشین.
حاجی: آتیش اول رو اونا ریختن ما مجبور به دفاع شدیم … الان مقابل مایه گردان زرهی تا دندون مسلحه … تکلیف چیه؟
مهدی: یا زهرا! … ظاهرا ستون پنجم طرح عملیاتُ لو داده، خوب گوش کن ببین چی می گم حاجی، تو باید هر طوری هست راهشون رو سد کنی … اگر خدای نخواسته خاکریز شما سقوط کنه بچه های گردان انصار قیچی میشن، یعنی قتل عام می شن، مفهوم هست!… حاجی جون، حفظ اون خاکریز ضامن پیروزی عملیاته ما به زمان نیاز داریم، هر ثانیه مقاومت شما ارزش خون یه بسیجی رو داره… حاجی، جانِ زهرا نذار رد بشن، مفهوم هست!
حاجی: رو چشم آقا مهدی … نیازی به این همه تأکید و سفارش نیست، ما به تکلیفمون عمل می کنیم … راستی مهدی جان!
مهدی: جانِ مهدی!
حاجی: فقط می خواستم بگم دعامون کن، اینجا محتاج دعاییم، تمام.
[لحظاتی بعد]
رزمنده (۳): الله اکبر، الله اکبر… حاجی دارن عقب نشینی می کنن، دارن عقب نشینی می کنن!
حاجی: این یه تاکتیک شیطانیه… بعیده از این خاکریز دست بکشند… خدا می دونه چه نیت شرّی دارن!
رزمنده (۲): بوی عجیبی می یاد… مثل اینکه شیمیایی زدن، نامردا زهرشون رو ریختن، شیمیایی زدن… شیمیایی زدن…
رزمنده (۱): [سرفه کنان] اون نامردا تا درمونده نشن شیمیایی نمی زنن… این یعنی مقاومت ما مردونه بوده… الله اکبر…
[صدای تکبیر و سرفه چند رزمنده شنیده می شود. سعید نیز درون اتاق به سرفه می افتد و تکبیر می گوید. سعید در نقش حاجی است]
سعید: [سرفه کنان رو به قاب عکس با فریاد] ماسکاتونو بزنید بچه ها، از خدا بی خبرا می خوان نفسمون رو ببرّن … این خاکریز بوی بهشت می ده، از اینجا تا بهشت فاصله ای نیست … [با تأکید] ما باید این خاکریز رو حفظ کنیم، نباید عقب نشینی کنیم… باید مقاومت کنیم… باید مقاومت کنیم… باید مقاومت کنیم…
[شدت سرفه حال سعید را منقلب می کند، او به سختی نفس می کشد، سعید بی هوش می شود. دفتر خاطرات در پای ویلچر می افتد راحله و به دنبال او حسین سراسیمه به دالان مجاور اتاق می آیند. راحله در اتاق را می کوبد، صدای افکت قطع می شود.]
راحله: [نگران] در رو باز کن سعید … صِدام رو می شنوی، منم راحله … تو چت شده، تو رو به خدا سعید در رو باز کن … تو … تو حالت خوبه سعید … [مکث، سکوت، آرام و حزین ادامه می دهد] می دونم، می تونم حدس بزنم … تو باز هم درگیر خاطراتِ گذشته ات شدی … تُو خیالت دشمن رو مجسم کردی و شهید و زخمی شدنِ رفقات رو دیدی … سعید، تو این جنگ رو تا کی می خوای ادامه بدی!… [مکث، سکوت] سعید یه چیزی بگو… لااقل با یه تک سرفه بگو که زنده ای … صدام رو می شنوی سعید!؟
حسین: [نگران] مامان، بابا چرا حرف نمی زنه!؟
راحله: [نگران و مستأصل] نمی دونم مامان … بهتره برم از آقا ناصر کمک بخوام!
[راحله از صحنه خارج می شود لحظاتی بعد]
حسین: بابا چرا دوباره در رو قفل کردی… بابا مامان راحله داره گریه می کنه می خواد به عمو تلفن بزنه بیاد اینجا… بابا در رو باز کن باهات کار دارم… آقامون گفته باید بیایی مدرسه… می شنوی بابا… چرا جوابم رو یعنی نمی دی [بغض آلود] با من قهری، بابا منم حسین!
[حسین بغض آلود و گریان پشت در اتاق می نشیند، نور صحنه به نشانه گذشت زمان خاموش می شود]
[نور به صحنه باز می گردد. سعید همچنان بی هوش روی ویلچر آرمیده است. راحله و ناصر به پشت در اتاق آمده اند. ناصر از ناحیه دست راست جانباز است. آچاری در دست دیگر اوست.]
ناصر: [صمیمانه] آقا سعید! صدام رو می شنوی، منم ناصر… سلام [مکث، سکوت. به سبک بی سیم چی ها ادامه می دهد.[ سعید، سعید، ناصر… سعید، سعید، ناصر… سعید جان رفیقت پشت دره، مفهوم هست… سعید، سعید، ناصر… سعید جان مؤمن خدا، مهمون پشت دره، معاون گردانته مفهوم هست… سعید، سعید، ناصر… نه، [مأیوس، مکث، سکوت[ مثل اینکه نمی خواد حرف بزنه!
راحله: آقا ناصر من نگرانم، الان یه ساعته هیچ صدایی نمی یاد، حتی از تک سرفه هاشَم خبری نیست!
ناصر: من سعید رو خوب می شناسم، اون اگه اراده کنه تا آخر عمر حرف نمی زنه، این یه نوع تمرینه، کار بردش هم وقتِ اسارته، بخصوص برای بچه های اطلاعات عملیات. سعید هم چند صباحی با اونا بوده، بنابراین جای نگرانی نیست… مگه اینکه… [حرفش را ادامه نمی دهد]
راحله: مگه اینکه چی آقا ناصر!
ناصر: [کمی دستپاچه] هیچی، فقط یه احتمال ضعیف به ذهنم رسید.
راحله: یعنی ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه!؟
ناصر: نمی دونم، به هر حال بهتره عجله کنیم!
[ناصر به کمک آچار مشغول باز کردن در می شود. راحله بشدت نگران است. پس از لحظاتی در باز می گردد. دست ناصر روی کلید برق می لغزد؛ اتاق روشن می شود. ناصر و راحله سراسیمه وارد اتاق می گردند. آنها ناباورانه با پیکر بی هوش سعید مواجه می شوند]
راحله: [نگران و مستأصل] یا فاطمه زهرا!
[راحله در خود می شکند. ناصر نیز کمی دستپاچه است اما فورا به خود مسلط می شود.]
ناصر: نگران نباشید… انشاءا… که چیزی نیست!
[ناصر متوجه قمقمه آب می شود و از درون آن مشتی آب بر صورت سعید می ریزد، سعید با حالتی از گیجی به هوش می آید. راحله و ناصر کمی آسوده خاطر می شوند. راحله به سعید نزدیک می شود.]
راحله: حالت خوبه سعید، چیزی می خوای برات بیارم؟… می خوای ببرمت تو هوای آزاد؟
[سعید با حرکت آرام سر پاسخ منفی می دهد. ناصر متوجه دفتر خاطرات و عکس روی دیوار می شود، با کنجکاوی دفتر را به دست می گیرد و تورقی می کند سپس لحظه ای به عکس خیره می ماند.]
ناصر: [رو به راحله] این حال سعید تعجبی نداره، این یادگاریها بخصوص این عکس که یادآور یکی از روزهای سخت جنگه ذهن همه اهل دل و بچه های جبهه رو به خاطرات جنگ گره می زنه و این مقدمه یه بحران روحیه… این جور افراد به سادگی نمی تونن تحولات اجتماع و محیط شون را بپذیرن… در این حالت ضریب هر احتمالی بالا می ره!
راحله: [رو به ناصر] آقا ناصر! شما پشت در هم از یه احتمال حرف زدید، خواهش می کنم حقیقت رو بگید، نگرانی شما از چی بود؟
[ناصر به سمتی می رود راحله او را همراهی می کند.]
ناصر: راستش یاد حرفهای سعید افتادم… بازگو کردنش فقط موجب پریشونی ذهنتونه. اجازه بدید این موضوع بین خودمون باقی بمونه.
راحله: اما اگه این موضوع رابطه ای با حال و روز سعید داره به عنوان یه همسر حق دارم بدونم اون به چی فکر می کنه. خواهش می کنم آقا ناصر چیزی رو از من پنهان نکنید.
ناصر: حالا که اصرار می کنید بهتون می گم] با کمی تردید [می دونید، سعید… سعید یه وقتی به من می گفت، اگه لازم باشه دست به اقدامی انتحاری می زنه تا خبرش بیانیه مظلومیت بچه های جبهه باشه! البته هیچ وقت این حرفش رو جدی نگرفتم، چون مطمئنم ایمان سعید این اجازه رو بهش نمی ده.
راحله:] ناباورانه] یعنی این ممکنه!؟ [مکث [آقا ناصر تو رو به خدا باهاش حرف بزنید، ازش بخواهید به زندگی لبخند بزنه، با ما حرفی بزنه تا بتونیم اونو بفهمیم!
ناصر: خیلی وقتا فهمیدن رفتار و افکار آدما کار ساده ای نیست. روح سعید رو باید موشکافی کرد، اینطوری شاید بشه فهمیدش… من سعی خودم رو می کنم، برام دعا کنید… راستی! حسین کجاست؟
راحله: حسین فکر می کنه پدرش با اون قهر کرده، اونقدر گریه کرد تا یه گوشه خوابش برد.
ناصر: حالا بهتره برید مراقبش باشید، اگه بیدار شد نذارید بیاد اینجا، نباید باباش رو تو این حال ببینه!
[سعید کم کم متوجه موقعیت خود می شود]
سعید: اینجا چه خبره!؟… یکی نیست بگه اینجا چه اتفاقی افتاده!؟
[راحله پس از مکثی کوتاه از صحنه خارج می شود. ناصر متوجه سعید می گردد. دسته های ویلچرش را می گیرد و او را به میان صحنه می آورد]
ناصر: [صمیمانه] این درست همون سؤالیه که من از تو دارم… سلام، چرا بی سیمت رو خاموش کرده بودی!؟
[سعید بر روی ویلچر استوار می نشیند. او در طول نمایش و در حین صحبت گاه و بی گاه سرفه می کند.]
سعید: [صمیمانه] بی سیمِ دلت خاموش نباشه مؤمن… سلام… قطعی بی سیمِ تن که ملالی نداره. این بی سیم اسقاطیه، بهش اعتباری نیست… [مکث، لحظه ای به ناصر خیره می ماند] این همه مدت کجا بودی؟ می دونی چند وقته ندیدمت!
ناصر: [شوخ طبع] همین چند هفته پیش خدمتتون شرف یاب شدم قربان، خاطر مبارکتون نیست!؟
[با کنایه] خب البته حق با شماست توی این چهار دیواری لابلای غبار خاطرات گذشته، زمان خیلی کند می گذره.
سعید: بی ربط نگو ناصر… من توی اتاقم ساعت دارم.
ناصر: یه ساعتِ بدون تقویم… خب این می تونه آدم رو به اشتباه بندازه!
سعید: به هر حال مهم اینه که تو اومدی… اما چرا بی خبر، اتفاقی افتاده!؟
ناصر: [با کنایه] راستش این بی سیم دل ما [در حالی که به سعید اشاره می کند] همچین بفهمی نفهمی زنگار گرفته. گفتم بیام پای منبرت، شاید عیبش رو برطرف کنی!
[ناصر پای ویلچر سعید می نشیند]
سعید: پاشو خجالت بکش! این دیگه چه بازی ایه… ما که همدیگر رو خوب می شناسیم!
ناصر: جونِ حاجی دلم لک زده واسه حرفات… یه حدیثه تازه بگو بلکه ما هدایت بشیم… اومدم مستمع باشم یه شنونده خوب، نه از اونایی که پای منبر چرت می زنن.
[سکوت سعید کمی گنگ به نظر می رسد.]
ناصر: دِ بگو دیگه، بگو حرف حسابت چیه!
سعید: حرف حساب!؟
ناصر: آخه با چه زبونی بگم… منظورم اینه که این غش و ضعفا برای چی بود… تو که با اون حالت جونِ ما رو به لب رسوندی… ناسلامتی ما که سیم چین افکار غلطتیم، نباید بدونیم غم رفیقمون چیه!؟
سعید: اومدی پای درد دل من بنشینی!؟… اما حرفهای من تازگی نداره، می ترسم چرتت ببره!
ناصر: اگه حرف و تجربه ای سازنده باشه، همیشه شنونده مشتاق و بازار گرمی داره… حتی اگه هزار سال هم ازش گذشته باشه!
سعید: حرف من از گذشته نزدیکه، گذشته ای که با همه فراز و نشیبش، با همه تخریبها و تلخیهای تحمیلی، دنیای امروز ما رو ساخته… این آرامش، این راحتی و آسایش، همه و همه مرهون هیاهوی دیروزه… پس باید سازنده باشه.
ناصر: صد البته… فکر نمی کنم کسی در این مورد بحثی داشته باشه.
سعید: کسی در این مورد حرفی نداره، چون اساسا چنین موضوعی مطرح نیست!
ناصر: بذار منم از پشتِ عینکِ بدبینی تو نگاه کنم… با وجود اینکه در مواردی با نظرت مخالفم، می خوام بهت حق بدم… اما یه سؤال… تو با این موضوع چه ارتباطی داری؟
سعید: من وارث گذشته ام حق دارم نگرانِ سرنوشتِ مفهومی باشم که به خاطرش جنگیدم!
[مکث. سکوت]
ناصر: [متفکرانه] شاید این نگرانی تو بی مورد نباشه، البته خیلی از ملتهای دنیا چنین تجربه ای داشته اند… معمولاً بعد از هر جنگی بسیاری از شعارها و ارزشها فراموش می شه.
سعید: [بغض آلود] این یه ظلمِ، یه ظلم آشکار… بخصوص اینکه ما سرباز یه جنگ اعتقادی بودیم!
ناصر: بله! این یه ظلمِ… اما سکوت و مظلومیت هم تو این شرایط جایز نیست، ما باید برای حفظ آرمانمون تلاش کنیم… ما می تونیم و باید سرعت این نسیان رو کم کنیم، یا حتی متوقفش کنیم… این کار با یه تدبیر مناسب شدنی یه… باید به صحنه برگشت… امروز جامعه بعد از جنگ خلأ عدم حضور ما رو حس می کنه ما باید وارد شریان جامعه بشیم و نقش خودمون رو پیدا کنیم.
سعید: تاریخ مصرف ما گذشته… توی این دوره کاری از ما بر نمی آد. نقش من و تو خیلی وقته تموم شده، کسی هم منتظر ما نیست.
ناصر: حتی این دوره هم عرصه هنرنمایی بچه های جبهه هس… امروز هم خیلی ها مشتاقن بدونن نقش بعدی ما چیه.
[سعید به معلولیت خود و ناصر اشاره می کند]
سعید: با شرایطی که ما داریم، هیچ نقشی در قواره ما نیست.
ناصر: من و تو حتی در این شرایط می تونیم مؤثر باشیم… مثلاً همین فکری که اینجاست [به سرش اشاره می کند] یه جایی به درد می خوره… [مکث [ببینم مگه مرشد و مراد ما امام حسین و اهلبیتش نیستن، خب، تا حالا با خودت گفتی بعد از عاشورا چه اتفاقی افتاد… آیا بعد از حادثه کربلا، اسرا و جانبازها راه شهدا رو ادامه ندادن!؟… اگه با فرمان الهی و به مصلحتِ روزگار شمشیر نکشیدن، تُو صحنه های دیگه پاگذاشتن… اگه قرار بود اونا هم مثل تو اسیر غم زمانه باشن و گوشه عزلت بگیرن و دست روی دست بذارن، الان اثری از مسلمونی نبود!
سعید: [ناراحت] امام حسین اگه مظلوم بود لااقل زینب رو داشت که حرفاش رو بفهمه، می دونست کسی رو داره که راهش رو ادامه بده… [با تأسف] این بحث به نتیجه نمی رسه، تو حرفهای من رو نمی فهمی ناصر!
[ناصر به وسایل صحنه، قاب و عکس و دفتر خاطرات اشاره می کند]
ناصر: [عصبی] مگه تو جز اینا حرفی برای گفتن داری… اینا همه می گن تو در خودت متوقف شدی.
[سعید بغض آلود دفتر خاطرات را از دست ناصر می کشد و به وسایل صحنه اشاره می کند]
سعید: [با فریاد] نه، تو حلقوم تک تک اینا یه بغضه، یه فریاد در گلو خفه شده است… تو [در برابر قاب عکس قرار می گیرد گرفته] خوب می دونی این عکس تو چه شرایطی شده… اکثر این بچه ها جلوی چشام پر کشیدن… صدای ناله های مظلومانه شون هنوز تو گوشَمه. اینا از من می خوان فریاد بزنم، به همه اون کسایی که اینارو به موزِها کشوندن اعتراض کنم… من می خوام مرثیه عشق رو فریاد بزنم!
ناصر: ولی توی این چهار دیواری کسی صدای تو رو نمی شنوه… تو اگه شکایتی هم داری و در پی گوش شنوایی هستی، ابتدا باید قدم پیش بذاری و از دنیای خود ساخته ات بیایی بیرون!
سعید: [آرام و حزین] من می خوام به دنیای خودم معتقد بمونم، می خوام با بوی جبهه زندگی کنم، می خوام همیشه کنار آدمهایی باشم که هیچ ریا و رنگی ندارن، می خوام رو خاکی نفس بکشم که بوی بهشت می ده… من [بغض آلود[ می خوام به دنیای جبهه معتقد بمونم!
ناصر: منم به این دنیا معتقدم… منم به عطر شبهای عملیات، به سنگر و خاکریز عرفان زده جبهه ایمان دارم… اما سعید، واقع اینه که چراغ صحنه جنگ خیلی وقته خاموش شده، اما در عوض عرصه ها و صحنه های دیگه ای مهیا شده… تو باید این رو درک کنی و تو این عرصه ها به دنبال نقش خودت باشی.
سعید: [عصبی] تو چرا نمی خوای این حقیقت رو بفهمی، ما دیگه مجالی نداریم، من و تو بعد از صحنه جنگ به درد هیچ نمایشی نمی خوریم. [خسته از ادامه بحث به سمتی می رود] دیگه حاضر نیستم این بحث رو ادامه بدم، خواهش می کنم تنهام بذار… راحتم بذار ناصر!
ناصر: [عصبی] باشه می رم، [در نیمه راه رفتن [ولی بر می گردم، تو یه فرصتِ دیگه، بر می گردم…
[کمی ملایم تر] اما بذار قبل از رفتن حرف دلم رو بزنم… سعید زندگی صحنه یه مسابقه دوئه، ولی تو مثل یه دونده خسته بریدی و روحیه تُ از دست دادی، حالا دشمن داره ازت پیش می افته، تو اگه بخوای با پیروزی به خط پایان برسی، باید به تکلیفت عمل کنی، باید به جامعه بیایی و حقت رو طلب کنی، بعد هم توکّل کن به داور [به آسمان اشاره می کند [اون از ما حمایت می کنه… فکر کن سعید، خواهش می کنم به حرفام فکر کن… والسلام!
[ناصر با گامهای بلند به سمت در خروجی می رود، در این حین حسین همراه با ظرف میوه ای وارد می شود. ناصر پس از تأملی کوتاه، صمیمانه بوسه ای بر پیشانی او می نهد و از صحنه خارج می شود. نگاه متعجب حسین او را دنبال می کند. سعید به نقطه ای خیره مانده است. حسین به سمت پدر می آید.]
حسین: بابا عمو رفت؟… تو باهاش دعوا کردی!؟… [سعید متوجه او می شود] آخه عمو خیلی ناراحت بود، یعنی با هم قهر کردید؟
[سعید بغض آلود و منقلب حسین را در آغوش می کشد]
سعید: نه پسرم، من و عمو هیچ وقت با هم قهر نمی کنیم!
[نور به نشانه پایان صحنه و گذشت زمان خاموش می شود.]
[اشیا صحنه بجز دفتر خاطرات همچنان باقی است. سعید بر روی ویلچر در جستجویی بی حاصل به این سو و آن سو می رود. زیر موکت، داخل جعبه های مهمات و… را می بیند و می کاود اما گمشده اش را نمی یابد. او آرام آرام کلافه و عصبی می شود و ناگزیر راحله را صدا می زند.]
سعید: راحله!… راحله!…
راحله: [از دور] بله اومدم… [وارد صحنه می شود]چی شده سعید!؟
سعید: دفتر خاطراتم رو پیدا نمی کنم… تو می دونی کجاست؟
راحه: [با تردید و کمی دستپاچه] راستش اونو… اونو به یه نفر امانت دادم!
سعید: [ناراحت] امانت دادی؟… به کی، برای چی؟
راحله: خواهش می کنم عصبانی نشو سعید، تو نیاز به آرامش داری… [با تردید] راستش… راستش در مورد تو با یه دکتر صحبت کردم… اون… اون گفت برای تحقیقاتش لازمه دفتر خاطراتت رو بخونه… منم براش بردم مطب!
سعید: برای تحقیقاتش!؟… این یه توهینه، می فهمی!… من یه موجود آزمایشگاهی نیستم، راحله به من حق بده از دستت عصبانی باشم… تو باید دفتر خاطراتم رو پس بگیری… [با تأکید] همین امروز باید پس بگیری!
راحله: باشه سعید باشه حالا آروم باش خواهش می کنم اجازه بده برات توضیح بدم! بذار لااقل نظر دکتررو بگم!
سعید: چی رو می خوای توضیح بدی… چرا متوجه نیستی من حال خودم رو بهتر از هر کسی می فهمم… درد من با دکتر و دارو درمون نمی شه راحله! [سرفه های پی در پی حرفش را قطع می کند] این سرفه ها هم بهترین مونس من اند… اینا همش یادگاریه راحله، می خوام تا دم مرگ حفظشون کنم!
راحله: یادگاری باید به انسان آرامش بده، نه شب و روز خوابِ آدم رو حروم کنه… اگه اون حالتای عصبی رو که با مرور خاطرات گذشته ات دچارش می شی بتونی توجیه کنی رنج این سرفه ها را نمی تونی انکار کنی… سعید این سرفه ها از اثراتِ شیمیایی یه، ممکنه خطرناک باشه!
سعید: ماهی از دریا نمی ترسه راحله… حتی یه شهادتِ دیر هنگام هم می تونه من رو به آرامش برسونه!
راحله: [معترض] سعید! تو فقط متعلق به خودت و گذشته ات نیستی… تو سهم ما رو فراموش کردی… تو رو به خدا سعید با ما زندگی کن… ما باید در کنار هم بار این زندگی رو بدوش بکشیم… [مکث، سکوت، آرام و
رؤیاگونه ادامه می دهد] روزی که برای اولین بار مُهر محبّتت رو به دلم زدی، اومدی و پاشنه در خونمون رو کندی یادته… تُو اون روزها از میون همه حرفای قشنگی که زدی، یه جمله رو خوب به خاطر سپردم… تو حالت عالمانه ای به خودت گرفتی و گفتی… ازدواج یعنی پذیرفتنِ مسؤولیت زندگی، یعنی تبسم علی و فاطمه تا آخرین دم حیات… برای تفسیر تو همین یه جمله کافی بود و من به باور تو دل سپردم. وقتی [روی صندلی می نشیند بغض آلود ادامه می دهد تمنای] سر سفره عقد نشستیم و به تو بله گفتم، خوشبختی رو با تموم وجود حس می کردم. تو رو موجودی آسمانی می دونستم که خدا فقط برای من نازل کرده… دلم خوش بود در کنار هم می تونیم زندگی شیرینی داشته باشیم… تا اینکه با شروع جنگ به با این جبهه رفتی و برگشتی، [به معلولیت سعید اشاره می کند] حال اما من هیچ وقت احساس تأسف نکردم، چون منم به هدف تو معتقد بودم… از اون به بعد کوه مشکلات زندگی رو ی دوشم افتاد، البته من هرگز شکایتی نداشتم، فقط دلم می خواست
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
