خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل زیر سقف آسمان
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل زیر سقف آسمان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل باده کهن
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل باده کهن قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
04ساعت
27دقیقه
58ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل جوان و نیایش

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 75

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل جوان و نیایش – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل جوان و نیایش شامل 61 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل جوان و نیایش گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل جوان و نیایش با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل جوان و نیایش از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل جوان و نیایش با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل جوان و نیایش را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل جوان و نیایش :

از نسیم صبح بلوغ، دریچه سکوت فکرم شکست و فرو ریخت.
من اسیر خاموش فکر روی وسعت سپید و نرم سحر جاری شدم.
صدای گرم اذان شبنم ها با آواز خوش کبوترها می آمیخت، و من راهی دیار بلند نور شدم…
رفتم
و من رفتم تا خود را در رود نیایش و سپاس غرق کنم،
در دریای روشنایی پارو زنم،
تازه های بی نهایت حیاتم بینم.
رفتم صدای سپید سوسن و یاس را بهتر بفهمم.
آواز شبنم چقدر تنهاست:
رفتم تابا آواز شبنم باشم.
باید رفت.
باید لبریز شد از:
رنگ تر لبخند،
حرف های شیرین و گرم دوست،
صدای معجزه پیوند.
و من رفتم.
رفتم حرارت عشق را لمس کنم،
و گلبرگ شقایق های صبر…
و من رفتم تا در پی لمس طلوع ثانیه های سبک نماز باشم.
رفتم از بن نور بالا،
تابیدم،
به کفش هایم روشنی بخشیدم،
و ادامه دادم سستی پیوندم را با خاک با تنی پاک.
رفتم،
خود را به ساقه ملایم نماز آویختم،
آن بالا شکوفه جاویدپیداست،
آفتاب ابدیت،
چشمه خروشان نور پیداست.
آن بالا حریم گرم یک آشنای خوب، دستان مرا می جوید.
رفتم،
مرز سحر می تابد.
کبوتر حق آوازش را نثار وسعت اندیشه های پاک می کند.
رفتم…
هیچ کس متن خاکی خود را یادگار نکرد.
هیچ کس نفس را ماندگار نکرد.
من نماندم، رفتم:
دلگیری ام را به آغوش گرم سحر سپردم.
به بال یک قاصدک پیوستم،
خودم را به ادراک دل انگیز آبی آسمان رساندم،
و به ادراک بلند دوست.
بندهای محکم زمین پوشالی اند.
لذات آن لحظه ای اند.
پروانه لرزش را نگریستم،
همه جا در هر نفس باشمع من بود و عاری از سوزش.
رگبرگ های برگ گذشت را در امتداد رگ های خود دیدم.
امید را با فکر آمیختم.
و یأس را زیر پای فراموشی مدفون ساختم و غم را در سایه دوست…
رفتم.
ابرهای سیاه و غم آلود حیات را از حافظه ام راندم.
شاید بارش پاکم ذره ای از امتداد طوفانی نور شود.
شاید به منتهای عصر دنیوی خود برسم،
و به تهاجم نوازش همیشگی یار.
رفتم.
خودم را از حمله اندیشه سرد گیتی مصون داشتم.
درهای اتاق ساده نماز باز است.
درون اتاق چراغی همیشه روشن انتظار ما را می کشد.
باید رفت و نماند.
و من رفتم.
بوی رنگ را فهمیدم،
اندوهم به پایانی گرایید،
و نیش تلخ چهره های حادثه…
رفتم.
در گذر وهم و خیال فریاد زدم:
ای کسانی که ذهنتان در چنگال تاریکی اسیر است!
بیائید!
بیائید برویم آواز تنهای نیلوفرها بشنویم.
بیائید بدنبال ارمغان نور باشیم.
بهار فصل بیداری خاک است،
بیائید صدای همیشه بهار باشیم.
بیائید کوله بارهامان سرشار باشد:
از نور، روشنی و عشق.
بیائید از تار و پود گرم و عمیق نماز، مهربانی، عاطفه، گذشت و نیکی بنوشیم.
بیائید از تنه سبز درخت دوستی خاطره ها بچینیم.
بیائید نور بنویسیم،
خالقمان را نیایش کنیم، نور بخوانیم…
ای مهربانترین نگاه!
در متن عمیق نماز پیوند خورد قلب من با تو، با ماه.
پیوند من با تو ای بهترین تابش!
پیوند جوهر جان و آرامش،
باغ و بارش،
ذهن و نیایش،
فکر و ستایش است.
نگاه تو مثل ظرافت آن شبنمی است که شقایق های احساس مرا سیراب می کند.
وجود عظیم تو همه شادی ها را ارزانی من می کند.
تن سبز تو بیابان مرا فرو می ریزد.
تن سبز تو آشنا می کند مرا با گل، با لطافت، با عاطفه، با زندگی.
طراوات سیمای تو ای آمیخته با هر سکوت، هر صدا،
در رگ های خاموش من فریاد شد به ناگاه،
و در من شکست هر فغان و هر ناله و هر آه…
هر دم ای همیشگی ترین، ای شگفت ترین!
به دنبال تو می روم که به ساقه های نرم نیایش پیچم.
می روم که در ارتقاء محکم خود رنگ زیبائی تو را لمس کنم.
ضربان بهار جاویدت تن پرخواب مرا بیدار کرده است.
صدای پرطلوعت طرح ناهمگون پائیز را از من رانده است.
مرز بی همتای با تو بودن خواهان شده ام،
و فصل پر معنای دیدار با تو را.
ای یاد تو همه فریاد فکر من!
ای که به ناگهان دادی تکان پنجره های غفلت من!
به دنبال تو هستم.
باید به ساقه نماز و نیایش و سپاس پیچم.
باید در ارتقاء محکم خود رنگ زیبائی تو را لمس کنم…
و اینک ای پیوسته در من جاری!
جان رغبت من دچار وجودت شده است.
تو مرا به تماشای خود بردی و به عرصه نگاه من آمدی.
میان حیرت شیشه و سنگ،
لغزش شاخه و برگ،
پرتو زندگی و مرگ آمدی!
وزش بی نظیر آهنگ بودی که مرا در عمق عشق آسودی!
سرپنجه نرم هجوم بودی که تلؤلوی برگ های روشن نگاهم را،
روی هویت تاریک اشیاء انداختی!
وقتی قریب من شدی:
بوی نور می دادی،
بوی روشنائی و سپیدی.
نقش دل انگیز قالی آسمانی!
طلوع جاوید آفتاب دشت ترانه!
پیچیک آرامشی که دور من می پیچی!
و تو آمدی:
شکوفه خوشبوی لحظاتم شدی،
مسیر خواهش هایم،
طعم آوازهایم شدی.
تو آغازم شدی،
و مرا از جرقه بودن میان دو سنگ رهاندی.
شیشه عطر مرا هنگام شکست پیوند دادی.
و من به سرگردانی رو نخواهم آورد.
و به انتظار دستان گرم تو خواهم نشست،
تا برای همیشه مرا ببری:
از تاریکی،
از تنهایی…
و بگسترانی در عشق، در نور، در آرامش…
مرز طلائی آفتاب در میانه های آسمان سرود روشنایی و پرواز می سراید.
وقت آن است کوله بارم دوباره بردارم.
جاده نماز قدم های مرا صدا می زند.
درانتهای جاده زیباترین گل می خواند.
کوله بارم باید بردارم.
فاصله ها را باید بشکنم.
نگاهی خوش انتظار مرا دارد.
آوای لمسی نرم، نگاهش به جاده است.
عبور باید کرد:
چراغی همیشه روشن به جاده نور می بخشد.
عبور باید کرد:
از طوفان و برد هراس، هرگز.
از فصل سنگ و تگرگ،
از حمله پلک بلا، هراس هرگز.
کوله بارم دوباره باید بردارم…
ای سراسر بهار!
ای آشنا با هوای ذهن من!
تویی همه پناه من.
همه انتظار من.
ای رنگ سبز زمان!
از هجوم تیغ های غم، مرا برهان.
ای همیشه تازه!
مرا امتداد بده:
تا صدای برگ.
تا سخن ستاره.
تا بوی شبنم.
ای زمزمه جاوید طراوت و پاکی!
مرا از تکرار بیهوده ببر،
و از تکرار بی رنگ یکنواختی.
ای انبوه التیام!
ای تنهاترین صدای آرامش! تو را بهترین جان پناه یافتم…
ای پروردگار!
ای سراسر بهار!
مرا بکشان تا میوه معنای زیست!
مرا چشم براه مگذار.
مرا عاشق خود بدار…
تویی همه پناه من.
همه انتظار من…
آن سوی دریاها،
کنار آن ساحل ها،
پای آن نارون ها، افراها،
کسی می خواند مرا.
پاروها باید بردارم.
قایقم به آب باید انداخت.
باید دل به دریاها دهم.
آن سوها، آبی آسمان، آبی تر است.
آن سوها رنگ تازه ای به جان می بخشد هوا.
به گمانم کسی که می خواند مرا در آن سوها از جنس شبنم باشد.
در آن سوها وزشی ازابراندوه، چهره ها را نمی ساید.
در آن سوها بذر لبخند، همیشه رویان است.
به حتم سنگ هم، آوازش خوش می شود.
آن سوی دریاها، کنار آن ساحل ها، پای آن نارون ها، افراها،
کسی می خواند مرا.
باید دل به دریاها دهم، راهی ساحل ها شوم…
ای مظهر همه حرکت ها!
تو در آینه نمازم به ناگاه شکفتی.
من از خودم دور شدم،
و به تو رو آوردم.
گل های گلدان اتاق هم بیدار شدند.
و پنجره های بسته ذهن، باز.
پرنده های خوش الحان بسراغم آمدند.
ابرهای حزن همگی رفتند.
اینک من تو را زمزمه می کنم.
تو را بیداری فکر خود همراه می کنم.
ای پیچک فرزانه!
برنگاهم بپیچ!
دل و جان مرا غرق حیرت کن.
مرا آباد کن.
ای مظهر همه حرکت ها!
وقتی در آینه من شکفتی،
از خودم دور شدم.
به نیایش رو آوردم.
به تو رو آوردم…
خداوندا!
در اندیشه گل های خوشبوی باغچه ضربانت می زند.
کف حیاط خانه دل لمس قدم های تورافریاد می کند.
پرنده ها با لحن نگاه عمیقت آشنایند.
ماهیان حوض، تابش صدای آفتابی تو را می فهمند.
و من از طلوع نفس های سپید تو در راه نماز سرشارم.
درخشش ذات آبی تو را می شناسم.
درزندان دلت،درغل وزنجیر،آوازهماهنگی می خوانم.
می دانم مهربانی ات شروعی بی پایان داشته است.
می دانم شهاب نورانی دستانت از کدام سو می آید و به کدام سو می رود.
می دانم اطلسی های نیایش اندیشه مرا می شناسی.
می دانم از برای زخم های کهنه دل بهترین مرحمی.
و من شکوه اشاره انگشتانت را می شناسم.
سیب سرخ خیال دل انگیزت را در باغ نماز هر دم می چینم.
مثل آبی زلال،خواب آلوده نشسته برچهره ام رامی بری،
و من سرشار می شوم از شمیم وافر احساست.
سرشار می شوم از اقاقی های عشقت.
تنم، روحم، فکرم طعم حرف هایت را دوست دارد.
سبد نامهربانی های زمانه ام از مهر تو لبریز است،
و من ای آکنده از بخشایش از تپش ابدی تو دچار شادی ممتد شده ام.
پنجره های راز ونیازم رو به مرحمت تو گشوده است،
و من با این پنجره ها پیوند دارم.
ای آکنده از تپش های ابدی خوب!
در اندیشه گل های خوشبوی باغچه ضربانت می زند.
کف حیاط خانه دل لمس قدم های ظریف و آرام تو را فریاد می کند.
و من به زیاده از یاد تو سرشارم…
یا ربّ!
سوگند به نامت شده ام اسیر و آلوده ات.
مثل زمزمه نفس هایم شده ام همراهت.
ای وزش نرگس و یاس!
من غرقم در رود سپاس.
از نزول باران نعمت هایت،
از انتشار رنگین نور الطافت،
از ستاره های روشن گذشتت رفته ام در کوچه خواهش و التماس.
سوگند به شبنم با تو هوا غزلناک می شود.
با تو نشاطی وسیع به روحم می تابد.
شعرهایی که با تو توان گفت چه بلند و عاشقانه اند.
حرف هایی که به تو می شود زد چه پر احساسند.
ای آوای گوارا!
سوگند که در کلام نماز غوطه ورم.
در سر راهت خاکم.
در بحر نگاهت مرا شناور کن ای آوای خوش!
تراوش ابهام را از لحظاتم جدا کن!
سوگند به باران!
سوگند به آفتاب!
با تو بوستانم.
بی تو ویران.
بی تو بی وزش، بی روح.
ای وزش نرگس و یاس!
من غرقم در سپاس، در التماس.
سوگند به پرس

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.