اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل تحلیلی پیرامون نهضت حسینی (۳)
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 50
فرمت فایل پاورپوینت
فایل فایل پاورپوینت کامل تحلیلی پیرامون نهضت حسینی (۳) شامل 120 اسلاید آماده است که میتواند محتوای شما را به شکلی حرفهای، منسجم و چشمنواز به مخاطبان منتقل کند.
برتریهای فایل فایل پاورپوینت کامل تحلیلی پیرامون نهضت حسینی (۳) در یک نگاه:
- طراحی منحصربهفرد
- فایل پاورپوینت کامل تحلیلی پیرامون نهضت حسینی (۳) با بهرهگیری از اصول زیباییشناسی و ترکیب رنگهای مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما میدهد.
- راهاندازی فوری
- فایل فایل پاورپوینت کامل تحلیلی پیرامون نهضت حسینی (۳) نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
- وضوح عالی
- اسلایدها به گونهای طراحی شدهاند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.
همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل تحلیلی پیرامون نهضت حسینی (۳) هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهاییشده و تستشده ارائه میشود.
توصیه مهم: نسخههایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل تحلیلی پیرامون نهضت حسینی (۳) اما خارج از منبع رسمی منتشر میشوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.
همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل تحلیلی پیرامون نهضت حسینی (۳) :
نمونه ای از داوری ها:
عمربن عبدالعزیز با این که از خلفای اموی است، واقعیات مورد بحث را به ویژه درباره عثمان می پذیرد و می گوید: «پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم هنگامی که رحلت کرد که نهر حیات بخشی در اختیار همه مردم گذارده بود. پس از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ابوبکر و عمر عهده دار این نهر گشتند، بدون این که برای خودشان یا بستگانشان مزیتی قائل شوند (قطع نظر از سایر خلافکاری هایشان) ولی عثمان که پس از آن دو بر سر کار آم د، در این نهر دست برد و دیگران نیز به پیروی از او دست بردند تا آن را به کلی تباه نمودند به گونه ای که اکنون (خوب توجه کنید) حتی قطره ای از آب حیات بخش آن نهر، در سرتاسر جهان اسلام یافت نمی شود.»(۱)
نه تنها عمربن عبدالعزیز، بلکه سایر آگاهان منصف نیز، شبیه نظر او یا داغ تر از آن را ابراز می کنند. حتی «ابن رشد» دانشمند معرف اندلسی، با این که در محیط صددرصد اموی پرورش یافته است، از انحطاط شدید نظام اسلام به دست اموی ها، فریاد می کشد منتها در اثر حسن ظن سیاسی یا سنّتی که به عثمان دارد، مبدأ مهمّ انحطاط جامعه اسلامی را از زمان معاویه می راند و می گوید: «بنیان اسلام تا زمان معاویه استوار بود، ولی او این بنیان را متزلزل کرد و سلطنت استبدادی اش را، جایگزین آن نمود و سیل فتنه ها را به سوی کشورهای اسلامی سرازیر نمود که تا این زمان، به صورت روزافزون ادامه دارد.»(۲)
استفاده های سیاسی خطرناک
و با توجه به این که خلافکاری های خلفا، به ویژه برخوردهای احیانا زننده آن ها با اهلبیت و اعطای امتیازات همه جانبه به امویان و سایر منحرفان، عواقب وخیم و روزافزون داشت باید گفت: همان خلفا، مسؤول عواقب بعدی هم می باشند و به خصوص پیامدهای فلاکت بار حکومت امویان را، که خود آن ها زمینه اش را فراهم ساختند، به گردن می گیرند. یک شاهد این واقعیّت تلخ، از میان هزارها شاهد، نامه بسیار جالب معاویه است که برای توجیه مبارزه اش با علی علیه السلام و حدود ۲۵ سال پس از جریان سقیفه و خصومت ابوبکر با علی، علیه السلام به فرزند همان ابوبکر نوشته است، این نامه فوق العاده حسّاس را بخوانید تا بهتر از هر شرح و تفسیری، به حقایق اوضاع دوران حسین علیه السلام و به ریشه های فاجعه کربلا پی ببرید. البتّه باز به خاطر بیاورید که مطالب نقلی این کتاب از منابع معتبر سنّی بازگو می شود. این نامه عجیب چنین است:
«این پاسخی است از معاویه به محمد، فرزند ابی بکر، که بر پدرش عیب می گیرد. نامه ای را که به من نوشتی و در آن از عظمت خدا و رسالت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم سخن گفتنی، خواندم. نامه تو گواهی می دهد که با روش پدرت مخالفی، زیرا روی فضایل علی علیه السلام و پیوندش با پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و موقعیّتش از نظر خلافت تکیه می کنی، و من در این جا خدا را شکر می کنم که دیگری را به فضایلی که شمردی گرامی داشته و تو را از آن محروم ساخته است و اینک در پاسخ تو می گویم: همه ما و از جمله پدر تو، ابوبکر، علی علیه السلام را با فضایل و حقوقی که داشت می شناختیم، ولی پس از وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم پدر تو؛ ابوبکر و نیز عمر، اولین کسانی بودند که حقّ علی علیه السلام را غصب کردند و او را به بیعتِ خویش فراخواندند، امّا علی علیه السلام از بیعتِ با آن ها خودداری کرد و درباره غصبِ حقش، با آن ها احتجاج نمود تا این که سرانجام بر اثر تهدیدِ آن ها بیعت کرد (معاویه می گوید: فهمّا به الهموم و ارادا به العظیم؛ ابوبکر و عمر برای علی علیه السلام گرفتاری هایِ شدیدی پیش آوردند و حتّی تصمیم به کشتنِ او گرفتند) و در هر صورت، آن ها کارِ خودشان را دنبال کردند بدونِ این که به علی علیه السلام توجهی بنمایند. پس از آن ها عثمان بر سر کار آمد، ولی با این که عثمان به راهِ آن ها می رفت، تو و علی علیه السلام با او دشمنی کردید تا این که ماجراجویانِ دور و نزدیک بر ضدّ او شوریدند و خونش را ریختند. و به هر حال پدر، تو، ابوبکر، اولین کسی بود که علی علیه السلام را کنار زد، اگر پدر تو با علی علیه السلام مخالفت نمی کرد مانیز مخالفت نمی کردیم، بلکه زمامِ خلافت را به دستِ او می سپردیم و تسلیمِ او می شدیم، ولی ما می بینیم که: آن ها که پیش از ما و مسلمان تر از ما بودند چنین کردند، ما نیز چنین می کنیم و خلاصه، تو یا باید به اقدام پدرت اعتراض بکنی و یا به ما نیز، که پیروِ پدرت هستیم، اعتراض نکنی.»(۳)
معاویه به ابن عباس نیز، این جمله را، که عصاره نامه او به فرزندِ ابوبکر است، می گوید: «ای ابن عباس، به جان خودم سوگند که ابوبکر و عمر خیلی بیشتر از بنی امیّه به خاندانِ پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ظلم کردند. اساسا آن ها بودند که خاندان پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را از خلافت دور ساختند و راه ما را هموار نمودند و در حقیقت، و مجوّزِ عبور، بلکه مشوّق عبور به ما دادند.»(۴)
نکته جالب این که: معاویه با این که در نامه ها و سخن هایش، دم از ابوبکر و عمر می زد با این حال، به آن ها ایمان نداشت، منتها چون خلافتِ آن ها را به سودِ حکومتش و به زیانِ علی علیه السلام و خاندانش می دید از این رو آن ها را دستاویز می کرد هر چند که خودش آن ها را نااهل می دانست. معاویه حدود پانزده سال پس از پاسخش به فرزندِ ابوبکر، هنگامی که زمینه ولیعهدیِ یزیدش را فراهم می ساخت، به فرزندِ دیگرِ ابوبکر و نیز به فرزند عمر، که به ولیعهدیِ یزیدش می تاختند و آن را بدعتی کسروی و قیصری و دور از روشِ ابوبکر و عمر می خواندند، چنین گفت: «اصولاً خلافت و ریاست، حقّ خصوصیِ خاندانِ عبدمناف (سر سلسله بنی امیّه و بنی هاشم) است، زیرا فقط این خاندان است که از تبارِ پیغمبر است، منتها مردم، پس از رحلتِ پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ابوبکر و عمر را بدون این که حقّی داشته باشند (من غیر اهله) به کرسیِ خلافت نشاندند، هر چند که آن ها روشِ مطلوبی به کار بردند (زیرا معاویه ها را صدرنشین و علی ها را خانه نشین کردند) امّا پس از وفاتِ ابوبکر و عمر، خلافت به مرکزِ اصلی اش؛ یعنی، به خاندانِ «عبدِ مناف» که خاندانِ ماست منتقل گشت؛ اینک باید این حق، در خاندانِ ما بماند و به دستِ فرزندم یزید و سپس به دستِ فرزندان یزید برسد و تا قیامت نسل به نسل بگردد.»(۵)
بارِ دیگر نامه معاویه را به فرزندِ ابوبکر، و سخنانِ دیگر او را به فرزندِ ابوبکر و عمر بخوانید و با هم مقایسه کنید تا به سالوسگری ها و تناقض گویی ها و حقکشی های معاویه و دار و دسته اش، و به خصوص به عواقبِ خطرناک انحرافِ خلافت از مسیرِ اصلی اش و نیز به آثار سوء برخی از شیوه های ابوبکر و عمر بهتر پی ببرید.
در صفحاتِ اخیر روشن شد که: خلافکاری هایِ خلفا، تأثیرِ تربیتی فلاکت باری در ضمیر و مسیرِ مسلمان ها گذارد و بدتر این که: دستاویزهایِ خطرناکی به معاویه ها داد و در حقیقت راه را بر آن ها هموار کرد. اینک باید به مسأله بسیار مهمّی بپردازیم که عللِ سردرگمی ها و درگیرهایِ امّت مسلمان را روشن تر می کند و ابعادِ پیچیدگی و تیرگیِ اوضاعِ حسین علیه السلام را که به کربلا انجامید واضح تر می نماید. این مسأله بسیار مهم مربوط به اختلافِ خلفا در طرزِ به خلافت رسیدن و خلافت رساندن است که بدترین ضربه ها را به مصالحِ اسلام و مسلمان ها زده است.
بدترین ضربه اختلاف ساز
برخی از خوانندگان تعجّب می کنند از این که: اختلافِ خلفا در طرز به خلافت رسیدن و به خلافت رساندن، بزرگ ترین ضربه به مصالحِ اسلام و مسلمین خوانده می شود، ولی تردیدی نیست که این تعجّب در خلالِ این صفحات برطرف می گردد. لطفا مطالبِ این صفحات را، که مانندِ سایرِ مطالبِ کتاب مستند به مدارکِ معتبرِ سنّی و شیعه می باشد، به خصوص فرازِ اخیرِ آن را، که ظاهرا در کتابِ دیگر یافت نمی شود و پس از توضیحِ مقدماتی می آید، با دقّت بخوانید تا ببینید که خلافتِ اسلامی، حتّی قطع نظر از مسأله علی، علیه السلام چه اضطراب ها و اختلاف هایی در جامعه اسلامی به وجود آورد و چگونه اموی ها توانستند در سایه همین اختلاف ها و کشمکش هایِ ناشی از آن، خلافتِ اسلامی را در خاندانشان موروثی کنند و هزارها مصیبت برای مسلمان ها به ویژه برای اهلبیت و پیروانِ آن ها به بار آورند.
توضیح مقدّماتی این است که: غزالی و برخی دیگر از علمایِ اهل سنّت، می گویند:(۶)
خلافت ابوبکر نه به خاطر افضلیّت بود؛ نه به خاطر نصّ و نه به خاطر اجماع، بلکه به گفته عمر، که بهترین مدرکِ این مسأله می باشد «کارِ بی نظامی بود که خدا شرّش را نگه داشت» عمر دنبال همین جمله اش، این جمله مهمّ تر را نیز می گفت: «واگر دیگری دست به این کار زد او را بکشید» (کانَ فَلْتَهً وَقِی اللّه شَرَّها فَمَنْ عادَ اِلی مِثْلِها فَاقْتُلُوه)(۷) این سخنانِ عمر بدترین تعبیر و در عین حال بهترین تعریف برایِ خلافتِ ابوبکر است، به خصوص که از صمیمی ترین یار ابوبکر و در کتاب هایِ درجه اوّل اهل سنّت نقل شده، است. و به هر حال برای تشریحِ سخن غزالی، که جملاتِ عمر نیز آن را تأیید می کند، باید گفت:
امّا خلافتِ ابوبکر به خاطر افضلیّت نبود، چون به تصدیقِ بسیاری از برادرانِ اهلِ سنّت (مانند ابن ابی الحدید) نیز، ابوبکر با علی علیه السلام برابر نبود؛ نه در دلاوری و شجاعت، نه در دانایی و معرفت، نه در پارسایی و عبادت، نه در دادگری و عدالت، نه در سخنوری و بلاغت، نه در خویشاوندی و قرابت، نه در برادری و اخوّت، نه در یاری و معاونت، نه در همراهی و مصاحبت و نه در همبستگی و وصایت. خود ابوبکر نیز تصدیق می کرد که بر علی علیه السلام و حتّی بر سایرِ مسلمان ها، برتری ندارد. او در یکی از خطبه هایش صریحا می گفت:
… اَقیلُونی، اَقیلُونی وَ لَسْتُ بِخَیْرِکُمْ.
مرا واگذارید که بهتر از شما نیستم.(۸)
و یکی از دردهایِ علی، علیه السلام که به صورت یک شکوائیه تاریخی به امّتِ مسلمان عرضه می کند، این است که می گوید: «شگفتا از شخصی که از دیگران می خواهد که او را از خلافت بازنهند چون خودش را بهتر از دیگران نمی داند، ولی همین شخص، دیگری را حتّی برایِ پس از حیاتش به خلافت نصب می کند»(۹) یعنی، شگفتا از شخصی که آن گونه تعارفِ سیاسی می نماید و در عین حال، این گونه اقدامِ تحمیلی می کند.
و امّا به خاطرِ نصّ نبود، چون درباره علی علیه السلام نصوصِ بسیاری، مانند حدیث غدیر، منزلت، ثقلین، سفینه و… و آیه مباهله، ولایت، تبلیغ و… دردست است، ولی درباره ابوبکر حتّی به اعترافِ خود او، نصّی در دست نیست. کتاب هایِ معتبرِ سنّی از خودِ ابوبکر نقل می کنند که می گفت:
وَلَیْتَنی سَاَلْتُهُ لِمَنْ هذَاالْاَمْرُ حَتّی لایُنازِعُهُ اَحَدٌ؛
کاش از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم می پرسیدم چه کسی جانشینِ او می باشد تا در نتیجه اختلافی پیش نمی آمد.(۱۰)
پرسشِ مهمّ
در ضمن، جمله ابوبکر پرسشِ مهمّی برمی انگیزد که باید داخلِ پرانتز بررسی شود. این پرسش با توجّه به جمله دوم ابوبکر که هنگام نصبِ عمر به جانشینی گفته، ضرورتِ بیشتری می یابد. جمله دومِ او چنین است:
… اِنَّهُ لابُدَّ لَکُمْ مِنْ رَجُلٍ یَلی اَمْرَکُمْ وَیُصَلّی بِکُمْ وَیُقاتِلُ عَدوُّکُمْ…
برایِ شما مسلمان ها لازم است خلیفه ای داشته باشید تا امورِ دین و دنیایِ شما را اداره کند. از این رو من خودم را موظف می دانم که عمر را به جانشینیِ خویش نصب کنم تا شما مسلمان ها بی سرپرست نمانید.(۱۱)
پرسشِ مهم این است: آیا پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم حدّاقل مانند ابوبکر این واقعیت را درک کرد که زمامدارِ مسلمان ها موظّف است جانشینش را تعیین کند تا مسلمان ها بی سرپرست نمانند یا درک نکرد؟ اگر بگوییم: پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم این واقعیّت را درک نکرد، چنین گفته ای نه تنها از نظر مسلمان ها، بلکه از نظر غیرمسلمان ها نیز که پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را رهبر خردمندی می دانند، کاملاً مردود است. هیچ انسانی نمی پذیرد که پیغمبرِ اسلام، دینِ جامعی برایِ اصلاحِ جوامع بشری آورده باشد و با این حال، ضرورتِ تعیینِ خلیفه را درک نکرده باشد و اگر بگوییم: پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم این واقعیت را درک کرد ولی حق نداشت به آن عمل کند چون مأموریتِ او به ادّعایِ عدّه ای فقط این بود که رسالتش را ابلاغ نماید نه این که خلفیه اش را تعیین کند، چنین گفته ای نه تنها از نظرِ شیعه بلکه از نظرِ ابوبکر نیز کاملاً مردود است، زیرا چنان که دیدیم، ابوبکر در جمله اولش اظهارِ تأسّف می کند که چرا از پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم درباره جانشینش سؤال ننمود. این اظهار تأسّف دلیل بر این است که ابوبکر معترف بود که پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم حق داشت جانشینش را تعیین کند. و با ثبوت این حق آیا می توانیم این ادّعایِ ابوبکر را بپذیریم که پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم برعکسِ ابوبکر، امتش را بی سرپرست گذارد و زمینه این همه اختلاف خانمانسوز را فراهم ساخت؟
و یک نکته جالب در این زمینه این است که: پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به اندازه ای مصلحت اندیش بود که حتّی برایِ چند روزی که از مدینه بیرون رفت، با رأی خودش؛ نه با رأی مردم، علی علیه السلام را به جایِ خویش منصوب نمود و با صراحتِ کامل فرمود: «علی علیه السلام نسبت به من مانندِ هارون نسبت به موسی می باشد جز این که پس از من پیغمبری نیست»(۱۲) یعنی، علی علیه السلام همه مقامات مرا غیر از پیغمبری دارد. و باز یک نکته جالب بلکه جالب تر، این که: پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم در کلّ دورانِ رسالتش هیچ کس را در هیچ مورد بر علی علیه السلام مقدّم نداشت، ولی در بسیاری موارد علی علیه السلام و حتّی کسانی مانندِ اسامه هیجده ساله را، بر ابوبکر و عمر و عثمان مقدم داشت،(۱۳) آیا این گونه اقدامات و جملاتِ پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم برایِ بیداریِ ما کافی نسیت؟
دو دلیل
نتیجه این که: خلافتِ ابوبکر، حتّی به گفته خود وی، به جهتِ افضلیت یا به جهتِ نصّ نبود، ولی ببینیم به گفته برادرانِ سنّی، آیا به خاطرِ اجماع بود یا این که به خاطر اجماع نبود. واقع این است که به خاطر اجماع هم نبود به دو دلیل (دلیل اول، کبروی است و دلیل دوم، صغروی است.)
دلیل اول این است که: اساسا اجماع، دلیل برخلافتِ پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم نمی شود، زیرا خلافت هر چیزی متناسبِ با همان چیز است و چون رسالتِ پیغمبر باید با نظرِ خدا، نه مردم، باشد از این رو خلافت هم، که جایگزین آن است، باید با نظرِ خدا یا پیغمبر، نه مردم، باشد وگرنه خلافت نیست. علاوه بر این، خلافت، هم بزرگ ترین مقامِ جهانی و هم روحانی است که می خواهد مشکلاتِ علمی و عملی همه مسلمان ها را، حلّ کند و توده هایِ انسانی را به سویِ مصالح دین و دنیا رهبری نماید و طبیعی است که مردم هرگز نمی توانند شخصِ شایسته این مقامِ بسیار مهم را، که تداوم بخشِ رسالت است، بشناسند، بلکه فقط خدا و پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم می توانند صلاحیّتِ او را روشن نمایند.
دلیل دوم این است که: اگر هم اجماع، دلیل بر خلافت باشد باز باید بدانیم اجماعی که برایِ ابوبکر گفته می شود دو عیبِ اساسی دارد که آن را بی اعتبار می نماید. اول این که: اصلاً اجماع نبود. دوم این که توأم با پرخاشگری و زورگویی بود. به شهادتِ تاریخ، کسانی که در سقیفه با ابوبکر موافقت کردند فقط برخی از مسلمان ها، بلکه در مرحله اولی و اصلی فقط عمر و ابوعبیده بودند و اینان هنوز به وظیفه دفن پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم نپرداخته، برای ریاست نقشه ریزی کردند و در جوِ کشمکش ها، نظرِ خود را تحمیل نمودند. علاوه بر این، بنی هاشم که اهمیّت بسزایی داشتند، مانند بسیاری از مسلمان هایِ دیگر اصلاً در جریان سقیفه نبودند. آن ها برعکس فرصت طلب ها، به تهیّه مقدّمات خاکسپاری پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم پرداختند و هنگامی هم که خبرِ خلافت ابوبکر را شنیدند، رسما مخالفت نمودند، منتها بر اثرِ این که در معرضِ تهدیدِ قتل قرار گرفتند و از طرفِ دیگر در آن وضعیّت روبه انفجار، اساسِ اسلام را در خطر تفرقه و نابودی دیدند، از این رو به ناچار، مسالمت کردند. یکی از مواردِ این تهدید را در گفتگوی بسیار تندِ عمر می بینیم که نزدِ ابوبکر و دیگران، به علی علیه السلام گفت: «باید با ابوبکر بیعت کنی.» علی علیه السلام گفت: «اگر بیعت نکنم چه می شود؟» عمر گفت: «اگر بیعت نکنی گردنت را می زنیم»(۱۴)
در ضمن، از این سند مهم، روشن می شود که بیعتِ علی علیه السلام با ابوبکر، از رویِ اجبار یا اضطرار بود، از این رو نمی تواند دستاویزِ برادرانِ سنّی بشود.
دو سؤالِ جالب
با همه این احوال، فرض می کنیم که اجماع یا اکثریّت آرا، شرط انتخابِ خلیفه است، و باز فرض می کنیم که این شرط در موردِ ابوبکر به طرز صحیحی به وقوع پیوست، ولی رویِ این فرض ها، دو سؤالِ جالب پیش می آید که بررسیِ آن، سررشته مشکلاتِ جهان اسلام را روشن ترمی کند.
سؤالِ اول این است که: اگر مسأله خلافت انتخابی است پس چرا ابوبکر با وصیّت کتبیِ خودش عمر را به خلافت منصوب کرد و به این ترتیب، خودِ ابوبکر و عمر برایِ اولین بار، شرطِ مزبور را زیر پا گذاردند. و همین جا، اشکال کلّی و جالب تری پیش می آید و آن این که: نه تنها خلافت عمر، بلکه خلافتِ هیچ یک از خلفایِ اموی و عباسی با انتخابِ مردم، که مبنای سنّیان است، نبود، همچنان که با نصّ خلیفه صلاحیّت دارِ قبلی، که مبنایِ شیعیان است نبود، از این رو شیعیان خلافتِ آن ها را نمی پذیرند و گره کور این است که: سنیّان خلافت آن ها را، با این که بر خلافِ مبنای خودشان هست می پذیرند.
آیا برادرانِ سنّی دلیل معقولی برایِ این پذیرش بی مبنا، دارند؟ اگر دارند بفرمایند. هم چنین بفرمایند: آیا انتخابِ مردم فقط برایِ ابوبکر است، آن هم برایِ طردِ شیعه و بدان صورتِ تحمیلی و تهدیدآمیز که مورّخانِ معتبرِ خودشان نقل می کنند، و چنان که گوشزد شد دستگاهِ حکومت اموی و عباسی آن را علی رغم شیعه، علم می نمودند.
سؤال دوم این است که: چرا عمر، هم راهِ انتخاب و هم راهِ نصّ را کنار زد. و طرح سومی به نام شورا و به طرز دلخواه، ابداع کرد و تعیینِ خلیفه را به هیأت شش نفری (به نام علی، علیه السلام عثمان، طلحه، زبیر، سعدبن ابی وقاص و عبدالرحمن بن عوف) موکول کرد. و یکی از تناقض هایِ عجیبِ عمر در موردِ اعضایِ شورایِ خودش این است که:
از یک طرف می گفت: پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم از همه آن ها راضی بود و از طرفِ دیگر همه آن ها را به جز علی علیه السلام برایِ خلافت، نالایق، بلکه مضرّ می خواند و سخنانِ زننده ای درباره آن ها می گفت.(۱۵)
اصولاً یکی از شگفتی هایِ عمر این است که: علی علیه السلام را تا حدّ اعجاب می ستود و می گفت «اگر علی علیه السلام نبود اسلام بر پا نمی شد»(۱۶) در جریانِ شورا نیز به علی علیه السلام می گفت «فقط تو می توانی مردم را به راه حق ببری»(۱۷) با این وصف، همین عمر، همین علی را همدوشِ افرادی که به قول خودِ عمر بی صلاحیّت بودند قرار داد. و یکی از ناله های علی علیه السلام در این زمینه است که می فرماید:
فَیاللّه ِ وَلِلْشوری، مَتی اِعْتَرَضَ الرَیْبُ فیَّ مَعَ الاَوَّلِ مِنْهُمْ حَتّی صِرْتُ اُقْرَنُ اِلی هذِهِ النَّظائِرِ وَلکنّی…
عجب است از شورا! مگر نسبت به من تردیدی حتّی در مقایسه با ابوبکر بود تا همدوشِ چنین کسانی بشوم که از همه مناسب ترشان، عثمان بود که در میدانِ جهاد و در میدانِ علم و در میدانِ های دیگر، امتیازِ مهمّی نداشت.(۱۸)
شورای ناهمگون
نه تنها عمر، بلکه اعضایِ شورای عمر نیز، به امتیازاتِ بی مانندِ علی علیه السلام اعتراف می کردند. یکی از آن ها به نام سعدِ وقاص، جمله ای کوچک و در عین حال جامع می گوید که بهترین داوری درباره علی علیه السلام و رقیبانِ خیالی اش می باشد. او می گوید:
شارَکَنا فی مَحاسِنِنا وَ لَمْ نُشارِکُهُ فی مَحاسِنِهْ وِکانَ اَحَقُّنا کُلِّنا بالخلافه.(۱۹)
آنچه همه ما داشتیم علی علیه السلام هم داشت، ولی علی علیه السلام چیزهایی داشت که ما نداشتیم، از این رو او بیش تر از همه ما شایسته خلافت بود (در زمان هایِ بعد نیز، بسیاری از دانشمندان، مانندِ «احمدبن خلیل» جمله تکان دهنده سعدوقاص را به صورت هایِ گوناگون، برایِ اثباتِ خلافتِ بِلافصل علی علیه السلام گفته اند.)(۲۰)
و با توجّه به این که عمر افرادی را که، به اعترافِ خود او و نیز به اعترافِ اعضایِ شورایِ او، شایستگیِ کافی نداشتند، رقیبِ علی علیه السلام ساخت کاملاً طبیعی است که بسیاری از افراد دیگر نیز، خودشان را رقیبِ علی علیه السلام می گرفتند و حتّی مانندِ معاویه ها جرأت می یافتند که به رقابت و مبارزه با علی علیه السلام برخیزند و مشکلاتِ روزافزونی در راهِ اهدافِ آن حضرت و پیروانش به وجود آورند، همان طوری که به وجود آوردند تا حدّی که آن حضرت درباره همین معاویه، با نهیبِ ملامت آمیزی می فرمود: «واقعا شگفت آور است که از معاویه، که کانونِ فساد است، پیروی می شود و از من، که در مسیر اسلام و حق و عدالت فداکاری کرده و می کنم، سرپیچی می شود (صاحِبُکُمْ یُطیعُ اللّه َ وَاَنْتُمْ تَعْصُونَه وَ صاحِبُ اَهْلِ الشّامِ یَعْصِی اللّه َ وَ هُمْ یُطیعُونَهْ)(۲۱)
در کنارِ شورای عمر، این مصیبتِ جانکاه را نیز، که نمونه ای از مصیبت هایِ فلاکت بارِ صدرِ اسلام است، تماشا کنید که همان سعدِ وقاص، که اعتراف به برتریِ همه جانبه علی علیه السلام می کرد، با چشم باز، حقّ علی علیه السلام و مصلحت امّت اسلامی را زیر پا نهاد و پس از قتل عثمان نیز با علی بیعت نکرد، بلکه به طور غیرمستقیم، راه معاویه ها را هموار ساخت. و باز تکرارِ مصیبت، یا ادامه مصیبت را تماشا کنید که در کربلا نیز «عمر سعد»، فرزند همین «سعد»، بود که با آن که به مقام بی مانندِ حسین علیه السلام فرزند علی علیه السلام اعتراف می کرد و کشتن آن حضرت را موجبِ خشمِ خدا و جهنم ابدی می خواند، آن حضرت را با سایرِ عزیزانِ پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم به فجیع ترین وضع کشت و حتّی پیکر بی جانِ آن ها را پامالِ ستوران نمود تا از مقام خلافتِ به اصطلاح اسلامی یزید جایزه بگیرد و به حکومتِ ری برسد. و آیا بدبختی بیشتر از این تصوّر می شود که مقام خلافت پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم تا این حدّ مبتذل گردد که منبع بدترین جنایت ها بشود و حتّی حکومت ها را برایِ جنایت، بلکه به شرط جنایت، به این و آن ببخشد. و سؤالِ اساسی تر این است که: آیا هیچ عاقلی می تواند بگوید که این همه بدبختی و گمراهی و در حقیقت، سقوطِ خلافت اسلامی، ریشه ای در سقیفه تحمیلیِ ابوبکر و در شورایِ کشمکش انگیز عمر و در روشِ بنی امیّه پرورِ عثمان نداشته است؟ آیا قانونِ علّت و معلول و تسلسلِ جریان ها در تاریخِ اسلام استثنا خورده است؟
به هر حال، سعد وقاص که یکی از اعضای شورایِ عمر بود، از رویِ علم و عمد، به علی علیه السلام و در واقع به کلّ جامعه اسلامی، ستم کرد. زبیر نیز با این که در همان شورا، به علی علیه السلام رأی داد و پس از قتلِ عثمان نیز، با آن حضرت بیعت کرد، پس از چند روز، همراه طلحه که او هم با آن حضرت بیعت کرده بود، طغیان کردند و به خاطرِ اینکه علی علیه السلام حکومتِ این جا و آن جا را به آن ها نداد، بر رویِ آن حضرت و بر رویِ بسیاری از اصحابِ پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم و مردمِ بی گناه، شمشیر کشیدند و از کشته مسلمان ها پشته ها ساختند.
نقص های بزرگ تر
گفته شد یک نقصِ بزرگِ شورایِ عمر، ناهمگونیِ شدیدِ اعضایِ آن بود. و جالب این است که خودِ عمر، به طوری که از سخنانش معلوم می شود، این ناهمگونی را پیش بینی می کرد.(۲۲) نقصِ بزرگ ترِ شورایِ عمر این بود که آن طوری تنظیم کرد که عبدالرحمن، که وابسته عثمان بود و هیچ گونه اهمیّتی نداشت، امتیاز خاصی یافت تا حدّی که اختیارِ تعیینِ خلیفه به دستش افتاد و با نقشه ساختگیِ خودش، عثمان را حاکم و علی علیه السلام را محکوم ساخت. نقشه ساختگی او، که هیچ دلیلی از کتابِ خدا و سنّتِ پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم ندارد، این بود که خلافتِ علی علیه السلام و عثمان را مشروط به پیروی از شیوه هایِ ابوبکر و عمر کرد. علی علیه السلام این شرط را، که حتّی در وصیّتِ عمر قید نشده بود و با روح مستقّل و والایِ حضرتش ناسازگار بود، نپذیرفت، ولی عثمان به دروغ و به خاطر ریاست پذیرفت و دروغ او در فسادکاریِ او آشکار شد. فسادکاری عثمان به جایی رسید که سرانجام خویشان اموی اش، به ویژه مروانِ خبیث، بر جهانِ اسلام و حتّی بر خودِ او مسلط شدند و او را همچون فردی بی اراده، آلتِ دست خود نمودند.
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
