اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم »
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 66
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم »؛ راهکاری شایسته برای ارائههای موفق
اگر بهدنبال یک فایل ارائهی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفهای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم » انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 106 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائههای شما تهیه شدهاند.
دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم »:
- طراحی ساختارمند و چشمنواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما بهخوبی دیده و درک شود.
- آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم » آمادهی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
- سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخههای PowerPoint بدون بهمریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.
تولید شده با رویکرد حرفهای:
تمامی بخشهای فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم » با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بینقص طراحی شدهاند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شدهاند تا ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید.
توجه:
تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم » از کیفیت کامل برخوردار است. نسخههای غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمیشود از آنها استفاده شود.
با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم »، سطح ارائههای خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم » :
در محضر قاضی
شاکی شکایت خود را به خلیفه مقتدر وقت،عمر بن الخطاب،تسلیم کرد.طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. کسی که از او شکایت شده بود امیر المؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام بود.عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست.طبق دستور اسلامی،دو طرف دعوا باید پهلوی یکدیگر بنشینند و اصل «تساوی در مقابل دادگاه »محفوظ بماند.خلیفه مدعی را به نام خواند،و امر کرد در نقطه معینی روبروی قاضی بایستد.بعد رو کرد به علی و گفت:«یا ابا الحسن!پهلوی مدعی خودت قرار بگیر.»به شنیدن این جمله،چهره علی در هم و آثار ناراحتی در قیافه اش پیدا شد.خلیفه گفت:«یا علی!میل نداری پهلوی طرف مخاصمه خویش بایستی؟»
علی:«ناراحتی من از این نبود که باید پهلوی طرف دعوای خود بایستم،بر عکس،ناراحتی من از این بود که تو کاملا عدالت را مراعات نکردی،زیرا مرا با احترام نام بردی و به کنیه خطاب کردی و گفتی «یا ابا الحسن »،اما طرف مرا به همان نام عادی خواندی.علت تاثر و ناراحتی من این بود.» (۱)
در سرزمین منا
مردمی که به حج رفته بودند،در سر زمین منا جمع بودند.امام صادق علیه السلام و گروهی از یاران،لحظه ای در نقطه ای نشسته از انگوری که در جلوشان بود می خوردند.
سائلی پیدا شد و کمک خواست.امام مقداری انگور برداشت و خواست به سائل بدهد.سائل قبول نکرد و گفت:«به من پول بدهید.»امام گفت:«خیر است،پولی ندارم.»سائل مایوس شد و رفت.
سائل،بعد از چند قدم که رفت پشیمان شد و گفت:«پس همان انگور را بدهید.»امام فرمود:«خیر است »و آن انگور را هم به او نداد.
طولی نکشید سائل دیگری پیدا شد و کمک خواست.امام برای او هم یک خوشه انگور برداشت و داد.سائل انگور را گرفت و گفت:«سپاس خداوند عالمیان را که به من روزی رساند.»امام با شنیدن این جمله او را امر به توقف داد و سپس هر دو مشت را پر از انگور کرد و به او داد.سائل برای بار دوم خدا را شکر کرد.
امام باز هم به او گفت:«بایست و نرو.»سپس به یکی از کسانش که آنجا بود رو کرد و فرمود:«چقدر پول همراهت هست؟»او جستجو کرد،در حدود بیست درهم بود.به امر امام به سائل داد.سائل برای سومین بار زبان به شکر پروردگار گشود و گفت:«سپاس منحصرا برای خداست.خدایا منعم تویی و شریکی برای تو نیست.»
امام بعد از شنیدن این جمله جامه خویش را از تن کند و به سائل داد.در اینجا سائل لحن خود را عوض کرد و جمله ای تشکر آمیز نسبت به خود امام گفت.امام بعد از آن دیگر چیزی به او نداد و او رفت.
یاران و اصحاب که در آنجا نشسته بودند گفتند:«ما چنین استنباط کردیم که اگر سائل همچنان به شکر و سپاس خداوند ادامه می داد،باز هم امام به او کمک می کرد،ولی چون لحن خود را تغییر داد و از خود امام تمجید و سپاسگزاری کرد،دیگر کمک ادامه نیافت.» (۲)
وزنه برداران
جوانان مسلمان سرگرم زور آزمایی و مسابقه وزنه برداری بودند.سنگ بزرگی آنجا بود که مقیاس قوت و مردانگی جوانان به شمار می رفت و هر کس آن را به قدر توانایی خود حرکت می داد.در این هنگام رسول اکرم رسید و پرسید:
«چه می کنید؟»
-داریم زور آزمایی می کنیم.می خواهیم ببینیم کدام یک از ما قویتر و زورمندتر است.
-میل دارید که من بگویم چه کسی از همه قویتر و نیرومندتر است؟
-البته،چه از این بهتر که رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.افراد جمعیت همه منتظر و نگران بودند که رسول اکرم کدام یک را به عنوان قهرمان معرفی خواهد کرد؟عده ای بودند که هر یک پیش خود فکر می کردند الآن رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفی خواهد کرد.
رسول اکرم:«از همه قویتر و نیرومندتر آن کس است که اگر از یک چیزی خوشش آمد و مجذوب آن شد،علاقه به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتی آلوده نکند،و اگر در موردی عصبانی شد و موجی از خشم در روحش پیدا شد،تسلط بر خویشتن را حفظ کند،جز حقیقت نگوید و کلمه ای دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد،و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلویش برداشته شد،زیاده از میزانی که استحقاق دارد دست درازی نکند.» (۳)
تازه مسلمان
دو همسایه که یکی مسلمان و دیگری نصرانی بود گاهی با هم راجع به اسلام سخن می گفتند.مسلمان که مرد عابد و متدینی بود آنقدر از اسلام توصیف و تعریف کرد که همسایه نصرانی اش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام کرد.
شب فرا رسید.هنگام سحر بود که نصرانی تازه مسلمان دید در خانه اش را می کوبند.متحیر و نگران پرسید:
«کیستی؟»
از پشت در صدا بلند شد:من فلان شخصم،و خودش را معرفی کرد.همان همسایه مسلمانش بود که به دست او به اسلام تشرف حاصل کرده بود.
-در این وقت شب چکار داری؟
-زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که برویم مسجد برای نماز.
تازه مسلمان برای اولین بار در عمر خویش وضو گرفت و به دنبال رفیق مسلمانش روانه مسجد شد.هنوز تا طلوع صبح خیلی باقی بود.موقع نافله شب بود.
آنقدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید.نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند که هوا کاملا روشن شد.تازه مسلمان حرکت کرد که برود به منزلش،رفیقش گفت:«کجا می روی؟»-می خواهم برگردم به خانه ام. فریضه صبح را که خواندیم،دیگر کاری نداریم-مدت کمی صبر کن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع کند.
-بسیار خوب.
تازه مسلمان نشست و آنقدر ذکر خدا کرد تا خورشید دمید.برخاست که برود،رفیق مسلمانش قرآنی به او داد و گفت: «فعلا مشغول تلاوت قرآن باش تا خورشید بالا بیاید،و من توصیه می کنم که امروز نیت روزه کن،نمی دانی روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد!»
کم کم نزدیک ظهر شد.گفت:«صبر کن،چیزی به ظهر نمانده،نماز ظهر را در مسجد بخوان.»نماز ظهر خوانده شد.به او گفت:«صبر کن،طولی نمی کشد که وقت فضیلت نماز عصر می رسد،آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم.»بعد از خواندن نماز عصر گفت:«چیزی از روز نمانده.»او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید.تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حرکت کرد که برود افطار کند.رفیق مسلمانش گفت:«یک نماز بیشتر باقی نمانده و آن نماز عشاء است.صبر کن تا حدود یک ساعت از شب گذشته.»وقت نماز عشاء(وقت فضیلت)رسید و نماز عشاء هم خوانده شد.تازه مسلمان حرکت کرد و رفت.
شب دوم هنگام سحر بود که باز صدای در را شنید که می کوبند،پرسید:«کیست؟»-من فلان شخص همسایه ات هستم، زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که به اتفاق هم به مسجد برویم.
-من همان دیشب که از مسجد برگشتم،از این دین استعفا کردم.برو یک آدم بیکارتری از من پیدا کن که کاری نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند.من آدمی فقیر و عیالمندم،باید دنبال کار و کسب روزی بروم.
امام صادق بعد از اینکه این حکایت را برای اصحاب و یاران خود نقل کرد،فرمود:«به این ترتیب آن مرد عابد سختگیر، بیچاره ای را که وارد اسلام کرده بود خودش از اسلام بیرون کرد.بنا بر این شما همیشه متوجه این حقیقت باشید که بر مردم تنگ نگیرید،اندازه و طاقت و توانایی مردم را در نظر بگیرید.تا می توانید کاری کنید که مردم متمایل به دین شوند و فراری نشوند.آیا نمی دانید که روش سیاست اموی بر سختگیری و عنف و شدت است ولی راه و روش ما بر نرمی و مدارا و حسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست؟» (۴)
سفره خلیفه
شریک بن عبد الله نخعی،از فقهای معروف قرن دوم هجری،به علم و تقوا معروف بود.مهدی بن منصور،خلیفه عباسی، علاقه فراوان داشت که منصب «قضا»را به او وا گذار کند،ولی شریک بن عبد الله برای آنکه خود را از دستگاه ظلم دور نگاه دارد زیر این بار نمی رفت.نیز خلیفه علاقه مند بود که «شریک »را معلم خصوصی فرزندان خود قرار دهد تا به آنها علم حدیث بیاموزد.شریک این کار را نیز قبول نمی کرد و به همان زندگی آزاد و فقیرانه ای که داشت قانع بود.
روزی خلیفه او را طلبید و به او گفت:«باید امروز یکی از این سه کار را قبول کنی:یا عهده دار منصب «قضا»بشوی،یا کار تعلیم و تربیت فرزندان مرا قبول کنی،یا آنکه همین امروز ناهار با ما باشی و بر سر سفره ما بنشینی.»
شریک با خود فکری کرد و گفت:حالا که اجبار و اضطرار است،البته از این سه کار،سومی بر من آسانتر است.
خلیفه ضمنا به مدیر مطبخ دستور داد که امروز لذیذترین غذاها را برای شریک تهیه کن.غذاهای رنگارنگ از مغز استخوان آمیخته به نبات و عسل تهیه کردند و سر سفره آوردند.
شریک که تا آن وقت همچو غذایی نخورده و ندیده بود،با اشتهای کامل خورد.خوانسالار آهسته بیخ گوش خلیفه گفت:«به خدا قسم که دیگر این مرد روی رستگاری نخواهد دید.»
طولی نکشید که دیدند شریک،هم عهده دار تعلیم فرزندان خلیفه شده و هم منصب «قضا»را قبول کرده و برایش از بیت المال مقرری نیز معین شد.
روزی با متصدی پرداخت حقوق حرفش شد.متصدی به او گفت:«تو که گندم به ما نفروخته ای که اینقدر سماجت می کنی؟ »شریک گفت:«چیزی از گندم بهتر به شما فروخته ام،من دین خود را فروخته ام.» (۵)
شکایت همسایه
شخصی آمد حضور رسول اکرم و از همسایه اش شکایت کرد که مرا اذیت می کند و از من سلب آسایش کرده.
رسول اکرم فرمود:«تحمل کن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز،بلکه روش خود را تغییر دهد.»
بعد از چندی دو مرتبه آمد و شکایت کرد.این دفعه نیز رسول اکرم فرمود:«تحمل کن.»
برای سومین بار آمد و گفت:«یا رسول الله این همسایه من دست از روش خویش برنمی دارد و همان طور موجبات ناراحتی من و خانواده ام را فراهم می سازد.»
این دفعه رسول اکرم به او فرمود:«روز جمعه که رسید،برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور و سر راه مردم که می آیند و می روند و می بینند بگذار،مردم از تو خواهند پرسید که چرا اثاثت اینجا ریخته است؟بگو از دست همسایه بد،و شکایت او را به همه مردم بگو.»
شاکی همین کار را کرد.همسایه موذی که خیال می کرد پیغمبر برای همیشه دستور تحمل و بردباری می دهد، نمی دانست آنجا که پای دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید اسلام حیثیت و احترامی برای متجاوز قائل نیست.لهذا همینکه از موضوع اطلاع یافت به التماس افتاد و خواهش کرد که آن مرد اثاث خود را برگرداند به منزل.و در همان وقت متعهد شد که دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه خود را فراهم نسازد (۶).
درخت خرما
سمره بن جندب یک اصله درخت خرما در باغ یکی از انصار داشت.خانه مسکونی مرد انصاری که زن و بچه اش در آنجا به سر می بردند همان دم در باغ بود.سمره گاهی می آمد و از نخله خود خبر می گرفت یا از آن خرما می چید.و البته طبق قانون اسلام «حق »داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگی کند.
سمره هر وقت که می خواست برود از درخت خود خبر بگیرد،بی اعتنا و سر زده داخل خانه می شد و ضمنا چشم چرانی می کرد.
صاحبخانه از او خواهش کرد که هر وقت می خواهد داخل شود،سر زده وارد نشود.او قبول نکرد.ناچار صاحبخانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت:«این مرد سر زده داخل خانه من می شود.شما به او بگویید بدون اطلاع و سر زده وارد نشود،تا خانواده من قبلا مطلع باشند و خود را از چشم چرانی او حفظ کنند.»
رسول اکرم سمره را خواست و به او فرمود:«فلانی از تو شکایت دارد،می گوید تو بدون اطلاع وارد خانه او می شوی،و قهرا خانواده او را در حالی می بینی که او دوست ندارد.بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو.»سمره تمکین نکرد.
فرمود:«پس درخت را بفروش.»سمره حاضر نشد.رسول اکرم قیمت را بالا برد،باز هم حاضر نشد.بالاتر برد،باز هم حاضر نشد.فرمود:«اگر این کار را بکنی،در بهشت برای تو درختی خواهد بود.»باز هم تسلیم نشد.پاها را به یک کفش کرده بود که نه از درخت خودم صرف نظر می کنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم.
در این وقت رسول اکرم فرمود:«تو مردی زیان رسان و سختگیری،و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد.» (۷) بعد رو کرد به مرد انصاری و فرمود:
«برو درخت خرما را از زمین در آور و بینداز جلو سمره.»
رفتند و این کار را کردند.آنگاه رسول اکرم به سمره فرمود:«حالا برو درختت را هر جا که دلت می خواهد بکار.» (۸)
در خانه ام سلمه
آن شب را رسول اکرم در خانه ام سلمه بود.نیمه های شب بود که ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت که رسول اکرم در بستر نیست.نگران شد که چه پیش آمده؟حسادت زنانه،او را وادار کرد تا تحقیق کند.از جا حرکت کرد و به جستجو پرداخت.دید که رسول اکرم در گوشه ای تاریک ایستاده،دست به آسمان بلند کرده اشک می ریزد و می گوید:
«خدایا چیزهای خوبی که به من داده ای از من نگیر،خدایا مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده،خدایا مرا به سوی بدیهایی که مرا از آنها نجات داده ای برنگردان،خدایا مرا هیچ گاه به اندازه یک چشم بر هم زدن هم به خودم وامگذار.»
شنیدن این جمله ها با آن حالت،لرزه بر اندام ام سلمه انداخت.رفت در گوشه ای نشست و شروع کرد به گریستن.گریه ام سلمه به قدری شدید شد که رسول اکرم آمد و از او پرسید:
«چرا گریه می کنی؟»
-چرا گریه نکنم؟!تو با آن مقام و منزلت که نزد خدا داری اینچنین از خداوند ترسانی،از او می خواهی که تو را به خودت یک لحظه وانگذارد،پس وای به حال مثل من.
-ای ام سلمه!چطور می توانم نگران نباشم و خاطر جمع باشم؟!
یونس پیغمبر یک لحظه به خود وا گذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد (۹).
بازار سیاه
عائله امام صادق و هزینه زندگی آن حضرت زیاد شده بود.امام به فکر افتاد که از طریق کسب و تجارت عایداتی به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد.هزار دینار سرمایه فراهم کرد و به غلام خویش-که «مصادف »نام داشت-فرمود:«این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش.»
مصادف رفت و با آن پول از نوع متاعی که معمولا به مصر حمل می شد خرید و با کاروانی از تجار که همه از همان نوع متاع حمل کرده بودند به طرف مصر حرکت کرد.
همینکه نزدیک مصر رسیدند،قافله دیگری از تجار که از مصر خارج شده بود به آنها برخورد.اوضاع و احوال را از یکدیگر پرسیدند.ضمن گفتگوها معلوم شد که اخیرا متاعی که مصادف و رفقایش حمل می کنند بازار خوبی پیدا کرده و کمیاب شده است.صاحبان متاع از بخت نیک خود بسیار خوشحال شدند،و اتفاقا آن متاع از چیزهایی بود که مورد احتیاج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قیمت هست آن را خریداری کنند.
صاحبان متاع بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش با یکدیگر همعهد شدند که به سودی کمتر از صد در صد نفروشند.
رفتند و وارد مصر شدند.مطلب همان طور بود که اطلاع یافته بودند.طبق عهدی که با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به کمتر از دو برابر قیمتی که برای خود آنها تمام شده بود نفروختند.
مصادف با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت.خوشوقت و خوشحال به حضور امام صادق رفت و دو کیسه که هر کدام هزار دینار داشت جلو امام گذاشت.
امام پرسید:«اینها چیست؟»گفت:«یکی از این دو کیسه سرمایه ای است که شما به من دادید،و دیگری-که مساوی اصل سرمایه است-سود خالصی است که به دست آمده.»
امام:«سود زیادی است،بگو ببینم چطور شد که شما توانستید این قدر سود ببرید؟»
-قضیه از این قرار است که در نزدیک مصر اطلاع یافتیم که مال التجاره ما در آنجا کمیاب شده.هم قسم شدیم که به کمتر از صد در صد سود خالص نفروشیم،و همین کار را کردیم.
-سبحان الله!شما همچو کاری کردید؟!قسم خوردید که در میان مردمی مسلمان بازار سیاه درست کنید؟!قسم خوردید که به کمتر از سود خالص مساوی اصل سرمایه نفروشید؟!نه،همچو تجارت و سودی را من هرگز نمی خواهم.
سپس امام یکی از دو کیسه را برداشت و فرمود:«این سرمایه من »و به آن یکی دیگر دست نزد و فرمود:«من به آن کاری ندارم.»
آنگاه فرمود:
«ای مصادف!شمشیر زدن از کسب حلال آسانتر است.» (۱۰)
وا مانده قافله
در تاریکی شب،از دور صدای جوانی به گوش می رسید که استغاثه می کرد و کمک می طلبید و مادر جان مادر جان می گفت.شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از کمال خستگی خوابیده بود.هر کار کرد شتر را حرکت دهد نتوانست.ناچار بالا سر شتر ایستاده بود و ناله می کرد.در این بین رسول اکرم که معمولا بعد از همه و در دنبال قافله حرکت می کرد-که اگر احیانا ضعیف و ناتوانی از قافله جدا شده باشد تنها و بی مدد کار نماند-از دور صدای ناله جوان را شنید،همینکه نزدیک رسید پرسید:
«کی هستی؟»
-من جابرم.
-چرا معطل و سرگردانی؟
-یا رسول الله!فقط به علت اینکه شترم از راه مانده.
-عصا همراه داری؟
-بلی.
-بده به من.
رسول اکرم عصا را گرفت و به کمک آن ع
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
