خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم »
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم » قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم »
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش سوم » قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
21ساعت
50دقیقه
48ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش چهارم »

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 51

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش چهارم »؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش چهارم » شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش چهارم » را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش چهارم » با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش چهارم » با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش چهارم » تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش چهارم » را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش چهارم » :

سلام یهود

عایشه همسر رسول اکرم در حضور رسول اکرم نشسته بود که مردی یهودی وارد شد.هنگام ورود به جای سلام علیکم گفت:«السام علیکم »یعنی «مرگ بر شما».

طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد،او هم به جای سلام گفت «السام علیکم ».معلوم بود که تصادف نیست،نقشه ای است که با زبان،رسول اکرم را آزار دهند.عایشه سخت خشمناک شد و فریاد بر آورد که:«مرگ بر خود شما و…»

رسول اکرم فرمود:«ای عایشه!ناسزا مگو.ناسزا اگر مجسم گردد بدترین و زشت ترین صورتها را دارد.نرمی و ملایمت و بردباری روی هر چه گذاشته شود آن را زیبا می کند و زینت می دهد،و از روی هر چیزی برداشته شود از قشنگی و زیبایی آن می کاهد.چرا عصبی و خشمگین شدی؟»

عایشه:«مگر نمی بینی یا رسول الله که اینها با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟»

-چرا،من هم در جواب گفتم:«علیکم »(بر خود شما)همین قدر کافی بود.» (۱)

نامه ای به ابو ذر

نامه ای به دست ابو ذر رسید،آن را باز کرد و خواند.از راه دور آمده بود.شخصی به وسیله نامه از او تقاضای اندرز جامعی کرده بود.او از کسانی بود که ابو ذر را می شناخت که چقدر مورد توجه رسول اکرم بوده و رسول اکرم چقدر او را مورد عنایت قرار می داده و با سخنان بلند و پر معنای خویش به او حکمت می آموخته است.

ابو ذر در پاسخ فقط یک جمله نوشت،یک جمله کوتاه:«با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست می داری بدی و دشمنی مکن.»نامه را بست و برای طرف فرستاد.

آن شخص بعد از آنکه نامه ابو ذر را باز کرد و خواند چیزی از آن سر در نیاورد.با خود گفت یعنی چه؟مقصود چیست؟«با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست می داری بدی و دشمنی نکن »یعنی چه؟این که از قبیل توضیح واضحات است! مگر ممکن است که آدمی محبوبی داشته باشد-آنهم عزیزترین محبوبها-و با او بدی بکند؟!بدی که نمی کند سهل است، مال و جان و هستی خود را در پای او می ریزد و فدا می کند.

از طرف دیگر با خود اندیشید که شخصیت گوینده جمله را نباید از نظر دور داشت،گوینده این جمله ابو ذر است،ابو ذر لقمان امت است و عقلی حکیمانه دارد،چاره ای نیست باید از خودش توضیح بخواهم.

مجددا نامه ای به ابو ذر نوشت و توضیح خواست.

ابو ذر در جواب نوشت:«مقصودم از محبوب ترین و عزیزترین افراد در نزد تو همان خودت هستی.مقصودم شخص دیگری نیست.تو خودت را از همه مردم بیشتر دوست می داری.اینکه گفتم با محبوب ترین عزیزانت دشمنی نکن،یعنی با خودت خصمانه رفتار نکن.مگر نمی دانی هر خلاف و گناهی که انسان مرتکب می شود،مستقیما صدمه اش بر خودش وارد می شود و ضررش دامن خودش را می گیرد.» (۲)

مزد نامعین

آن روز را سلیمان بن جعفر جعفری و امام رضا علیه السلام به دنبال کاری با هم بیرون رفته بودند.غروب آفتاب شد و سلیمان خواست به منزل خویش برود،علی بن موسی الرضا به او فرمود:«بیا به خانه ما و امشب با ما باش.»اطاعت کرد و به اتفاق امام به خانه رفتند.

امام غلامان خود را دید که مشغول گلکاری بودند.ضمنا چشم امام به یک نفر بیگانه افتاد که او هم با آنان مشغول گلکاری بود،پرسید:«این کیست؟»غلامان:«این را ما امروز اجیر گرفته ایم تا با کمک کند.»

-بسیار خوب،چقدر مزد برایش تعیین کرده اید؟

-یک چیزی بالاخره خواهیم داد و او را راضی خواهیم کرد.

آثار ناراحتی و خشم در امام رضا پدید آمد و رو آورد به طرف غلامان تا با تازیانه آنها را تادیب کند.سلیمان جعفری جلو آمد و عرض کرد:«چرا خودت را ناراحت می کنی؟»

امام فرمود:«من مکرر دستور داده ام که تا کاری را طی نکنید و مزد آن را معین نکنید هرگز کسی را به کار نگمارید،اول اجرت و مزد طرف را تعیین کنید بعد از او کار بکشید.اگر مزد و اجرت کار را معین کنید،آخر کار هم،می توانید چیزی علاوه به او بدهید.البته او هم که ببیند شما بیش از اندازه ای که معین شده به او می دهید،از شما ممنون و متشکر می شود و شما را دوست می دارد و علاقه بین شما و او محکمتر می شود.اگر هم فقط به همان اندازه که قرار گذاشته اید اکتفا کنید،شخص از شما ناراضی نخواهد بود.ولی اگر تعیین مزد نکنید و کسی را به کار بگمارید،آخر کار هر اندازه که به او بدهید باز گمان نمی برد که شما به او محبت کرده اید،بلکه می پندارد شما از مزدش کمتر به او داده اید.» (۳)

بنده است یا آزاد؟

صدای ساز و آواز بلند بود.هر کس که از نزدیک آن خانه می گذشت،می توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبرهاست؟بساط عشرت و می گساری پهن بود و جام «می »بود که پیا پی نوشیده می شد.کنیزک خدمتکار درون خانه را جاروب زده و خاکروبه ها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در کناری بریزد.در همین لحظه مردی که آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود و پیشانی اش از سجده های طولانی حکایت می کرد از آنجا می گذشت،از آن کنیزک پرسید:

«صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟»

-آزاد.

-معلوم است که آزاد است.اگر بنده می بود پروای صاحب و مالک و خداوندگار خویش را می داشت و این بساط را پهن نمی کرد.

رد و بدل شدن این سخنان بین کنیزک و آن مرد موجب شد که کنیزک مکث زیادتری در بیرون خانه بکند.هنگامی که به خانه برگشت اربابش پرسید:«چرا این قدر دیر آمدی؟»

کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت:«مردی با چنین وضع و هیئت می گذشت و چنان پرسشی کرد و من چنین پاسخی دادم.»

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برد.مخصوصا آن جمله(اگر بنده می بود از صاحب اختیار خود پروا می کرد)مثل تیر بر قلبش نشست.بی اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش پوشیدن نداد.با پای برهنه به دنبال گوینده سخن رفت.دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسی بن جعفر علیه السلام نبود رساند.به دست آن حضرت به شرف توبه نائل شد،و دیگر به افتخار آن روز که با پای برهنه به شرف توبه نائل آمده بود کفش به پا نکرد.او که تا آن روز به «بشر بن حارث بن عبد الرحمن مروزی »معروف بود،از آن به بعد لقب «الحافی »یعنی «پا برهنه »یافت و به «بشر حافی »معروف و مشهور گشت.تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند،دیگر گرد گناه نگشت.تا آن روز در سلک اشراف زادگان و عیاشان بود،از آن به بعد در سلک مردان پرهیزکار و خدا پرست در آمد (۴).

در میقات

مالک بن انس،فقیه معروف مدینه (۵) ،سالی در سفر حج همراه امام صادق علیه السلام بود.به میقات رسیدند و هنگام پوشیدن لباس احرام و تلبیه گفتن-یعنی ذکر معروف لبیک اللهم لبیک-رسید.دیگران طبق معمول این ذکر را به زبان آوردند و گفتند.مالک بن انس متوجه امام صادق شد،دید حال امام منقلب است،همینکه می خواهد این ذکر را بر زبان آورد،هیجانی به امام دست می دهد و صدا در گلویش می شکند و عنان کنترل اعصاب خویش را از دست می دهد که می خواهد بی اختیار از مرکب به زمین بیفتد.مالک جلو آمد و گفت:«یا بن رسول الله!چاره ای نیست،هر طور هست این ذکر را بگویید.»

امام فرمود:

«ای پسر ابی عامر!چگونه جسارت بورزم و به خود جرات بدهم که لبیک بگویم؟لبیک گفتن به معنای این است که خدایا تو مرا به آنچه می خوانی با کمال سرعت اجابت می کنم و همواره آماده به خدمتم.با چه اطمینانی با خدای خود این طور گستاخی کنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفی کنم؟اگر در جوابم گفته شود:«لا لبیک »آن وقت چکار کنم؟» (۶)

بار نخل

علی بن ابی طالب علیه السلام از خانه بیرون آمده بود و طبق معمول به طرف صحرا و باغستانها که با کار کردن در آنجاها آشنا بود می رفت،ضمنا باری نیز همراه داشت.شخصی پرسید:«یا علی!چه چیز همراه داری؟»

علی:«درخت خرما،ان شاء الله.»

-درخت خرما؟!

تعجب آن شخص وقتی زایل شد که بعد از مدتی او و دیگران دیدند تمام هسته های خرمایی که آن روز علی همراه می برد که کشت کند و آرزو داشت در آینده هر یک درخت خرمای تناوری شود،به صورت یک نخلستان در آمد و تمام آن هسته های سبز و هر کدام درختی شد. (۷)

عرق کار

امام کاظم در زمینی که متعلق به شخص خودش بود مشغول کار و اصلاح زمین بود.فعالیت زیاد عرق امام را از تمام بدنش جاری ساخته بود.علی بن ابی حمزه بطائنی در این وقت رسید و عرض کرد:

«قربانت گردم،چرا این کار را به عهده دیگران نمی گذاری؟»

-چرا به عهده دیگران بگذارم؟افراد از من بهتر همواره از این کارها می کرده اند-مثلا چه کسانی؟

-رسول خدا و امیر المؤمنین و همه پدران و اجدادم.اساسا کار و فعالیت در زمین از سنن پیغمبران و اوصیای پیغمبران و بندگان شایسته خداوند است (۸).

دوستیی که بریده شد

شاید کسی گمان نمی برد که آن دوستی بریده شود و آن دو رفیق که همیشه ملازم یکدیگر بودند روزی از هم جدا شوند. مردم یکی از آنها را بیش از آن اندازه که به نام اصلی خودش بشناسند به نام دوست و رفیقش می شناختند.معمولا وقتی که می خواستند از او یاد کنند،توجه به نام اصلی اش نداشتند و می گفتند:«رفیق…»

آری او به نام «رفیق امام صادق »معروف شده بود،ولی در آن روز که مثل همیشه با یکدیگر بودند و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند آیا کسی گمان می کرد که پیش از آنکه آنها از بازار بیرون بیایند رشته دوستی شان برای همیشه بریده شود؟!

در آن روز او مانند همیشه همراه امام بود و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند.غلام سیاه پوستش هم در آن روز با او بود و از پشت سرش حرکت می کرد.در وسط بازار ناگهان به پشت سر نگاه کرد،غلام را ندید.بعد از چند قدم دیگر دو مرتبه سر را به عقب برگرداند،باز هم غلام را ندید.سومین بار به پشت سر نگاه کرد،هنوز هم از غلام-که سرگرم تماشای اطراف شده و از ارباب خود دور افتاده بود-خبری نبود.برای مرتبه چهارم که سر خود را به عقب برگرداند غلام را دید،با خشم به وی گفت:

«مادر فلان!کجا بودی؟»تا این جمله از دهانش خارج شد،امام صادق به علامت تعجب دست خود را بلند!۲۹۲ کرد و محکم به پیشانی خویش زد و فرمود:

«سبحان الله!به مادرش دشنام می دهی؟!به مادرش نسبت کار ناروا می دهی؟!من خیال می کردم تو مردی با تقوا و پرهیزگاری.معلومم شد در تو ورع و تقوایی وجود ندارد.»

-یابن رسول الله!این غلام اصلا سندی است و مادرش هم از اهل سند است.خودت می دانی که آنها مسلمان نیستند.مادر این غلام یک زن مسلمان نبوده که من به او تهمت نا روا زده باشم.

-مادرش کافر بوده که بوده.هر قومی سنتی و قانونی در امر ازدواج دارند.وقتی طبق همان سنت و قانون رفتار کنند عملشان زنا نیست و فرزندانشان زنازاده محسوب نمی شوند.

امام بعد از این بیان به او فرمود:«دیگر از من دور شو.»

بعد از آن،دیگر کسی ندید که امام صادق با او راه برود،تا مرگ بین آنها جدایی کامل انداخت (۹).

یک دشنام

غلام عبد الله بن مقفع،دانشمند و نویسنده معروف ایرانی،افسار اسب ارباب خود را در دست داشت و بیرون در خانه سفیان بن معاویه مهلبی،فرماندار بصره،نشسته بود تا اربابش کار خویش را انجام داده بیرون بیاید و سوار اسب شده به خانه خود برگردد.

انتظار به طول انجامید و ابن مقفع بیرون نیامد،افراد دیگر-که بعد از او پیش فرماندار رفته بودند-همه برگشتند و رفتند،ولی از ابن مقفع خبری نشد.کم کم غلام به جستجو پرداخت.از هر کس می پرسید،یا اظهار بی اطلاعی می کرد یا پس از نگاهی به سراپای غلام و آن اسب،بدون آنکه سخنی بگوید،شانه ها را بالا می انداخت و می رفت.

وقت گذشت و غلام،نگران و مایوس،خود را به عیسی و سلیمان-پسران علی بن عبد الله بن عباس و عموهای خلیفه مقتدر وقت منصور دوانیقی-که ابن مقفع دبیر و کاتب آنها بود رساند و ماجرا را نقل کرد.

عیسی و سلیمان به عبد الله بن مقفع که دبیری دانشمند و نویسنده ای توانا و مترجمی چیره دست بود علاقه مند بودند و از او حمایت می کردند.ابن مقفع نیز به حمایت آنها پشتگرم بود و طبعا مردی متهور و جسور و بد زبان بود،از نیش زدن با زبان درباره دیگران دریغ نمی کرد.حمایت عیسی و سلیمان،که عموی مقام خلافت بودند،ابن مقفع را جسورتر و گستاختر کرده بود.

عیسی و سلیمان،عبد الله بن مقفع را از سفیان بن معاویه خواستند.او اساسا منکر موضوع شد و گفت:«ابن مقفع به خانه من نیامده است.»ولی چون روز روشن همه دیده بودند که ابن مقفع داخل خانه فرماندار شده و شهود شهادت دادند،دیگر جای انکار نبود.

کار کوچکی نبود.پای قتل نفس بود،آنهم شخصیت معروف و دانشمندی مثل ابن مقفع.طرفین منازعه هم عبارت بود از فرماندار بصره از یک طرف،و عموهای خلیفه از طرف دیگر.قهرا مطلب به دربار خلیفه در بغداد کشیده شد.طرفین دعوا و شهود و همه مطلعین به حضور منصور رفتند.دعوا مطرح شد و شهود شهادت دادند.بعد از شهادت شهود،منصور به عموهای خویش گفت:«برای من مانعی ندارد که سفیان را الان به اتهام قتل ابن مقفع بکشم،ولی کدام یک از شما دو نفر عهده دار می شود که اگر ابن مقفع زنده بود و بعد از کشتن سفیان از این در(اشاره کرد به دری که پشت سرش بود)زنده و سالم وارد شد او را به قصاص سفیان بکشم؟»

عیسی و سلیمان در جواب این سؤال حیرت زده درماندند و پیش خود گفتند مبادا که ابن مقفع زنده باشد و سفیان او را زنده و سالم نزد خلیفه فرستاده باشد.ناچار از دعوای خود صرف نظر کردند و رفتند.مدتها گذشت و دیگر از ابن مقفع اثری و خبری دیده و شنیده نشد.کم کم خاطره اش هم داشت فراموش می شد.

بعد از مدتها که آبها از آسیاب افتاد،معلوم شد که ابن مقفع همواره با زبان خویش سفیان بن معاویه را نیش می زده است. حتی یک روز در حضور جمعیت به وی دشنام مادر گفته است.سفیان همیشه در کمین بوده تا انتقام زبان ابن مقفع را بگیرد،ولی از ترس عیسی و سلیمان،عموهای خلیفه،جرات نمی کرده است،تا آنکه حادثه ای اتفاق می افتد:

حادثه این بود که قرار شد امان نامه ای برای عبد الله بن علی،عموی دیگر منصور،نوشته شود و منصور آن را امضاء کند. عبد الله بن علی از ابن مقفع-که دبیر برادرانش بود-درخواست کرد که آن امان نامه را بنویسد.ابن مقفع هم آن را تنظیم کرد و نوشت.در آن امان نامه ضمن شرایطی که نام برده بود تعبیرات زننده و گستاخانه ای نسبت به منصور خلیفه سفاک عباسی کرده بود.وقتی نامه به دست منصور رسید سخت متغیر و ناراحت شد،پرسید:«چه کسی این را تنظیم کرده است؟ »گفته شد:«ابن مقفع ».منصور نیز همان احساسات را علیه او پیدا کرد که قبلا سفیان بن معاویه فرماندار بصره پیدا کرده بود.

منصور محرمانه به سفیان نوشت که ابن مقفع را تنبیه کن.سفیان در پی فرصت می گشت،تا آنکه روزی ابن مقفع برای حاجتی به خانه سفیان رفت و غلام و مرکبش را بیرون درگذاشت.وقتی که وارد شد،سفیان و عده ای از غلامان و دژخیمانش در اتاقی نشسته بودند و تنوری هم در آنجا مشتعل بود.همینکه چشم سفیان به ابن مقفع افتاد،زخم زبانهایی که تا آن روز از او شنیده بود در نظرش مجسم و اندرونش از خشم و کینه مانند همان تنوری که در جلویش بود مشتعل شد.رو کرد به او و گفت:«یادت هست آن روز به من دشنام مادر دادی؟حالا وقت انتقام است.»معذرتخواهی فایده نبخشید و در همان جا به بدترین صورتی ابن مقفع را از بین برد (۱۰).

شمشیر زبان

علی بن عباس،معروف به ابن الرومی،شاعر معروف هجوگو و مدیحه سرای دوره عباسی،در نیمه قرن سوم هجری در مجلس وزیر المعتضد عباسی به نام قاسم بن عبید الله نشسته و سرگرم بود.او همیشه به قدرت منطق و بیان و شمشیر زبان خویش مغرور بود.قاسم بن عبید الله از زخم زبان ابن الرومی خیلی می ترسید و نگران بود ولی ناراحتی و خشم خود را ظاهر نمی کرد،بر عکس طوری رفتار می کرد که ابن الرومی-با همه بد دلیها و وسواسها و احتیاطهایی که داشت و به هر چیزی فال بد می زد-از معاشرت با او پرهیز نمی کرد.قاسم محرمانه دستور داد تا در غذای ابن الرومی زهر داخل کردند.ابن الرومی بعد از آنکه خورد متوجه شد.فورا از جا برخاست که برود.قاسم گفت:«کجا می روی؟»

-به همان جا که مرا فرستادی.

-پس سلام مرا به پدر و مادرم برسان.

-من از راه جهنم نمی روم.

ابن الرومی به خانه خویش رفت و به معالجه پرداخت ولی معالجه ها فایده نبخشید.بالاخره با شمشیر زبان خویش از پای در آمد (۱۱).

دو همکار

صفا و صمیمیت و همکاری صادقانه هشام بن الحکم و عبد الله بن یزید اباضی مورد اعجاب همه مردم کوفه شده بود.این دو نفر ضرب المثل دو شریک خوب و دو همکار امین و صمیمی شده بودند.ایندو به شرکت یکدیگر یک مغازه خرازی داشتند،جنس خرازی می آوردند و می فروختند.تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره ای رخ نداد.

چیزی که موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد،این بود که این دو نفر از لحاظ عقیده مذهبی در دو قطب کاملا مخالف قرار داشتند،زیرا هشام از علما و متکلمین سرشناس شیعه امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق علیه السلام و معتقد به امامت اهل بیت بود،ولی عبد الله بن یزید از علمای اباضیه (۱۲) بود.آنجا که پای دفاع از عقیده و مذهب بود،این دو نفر در دو جبهه کاملا مخالف قرار داشتند،ولی آنها توانسته بودند تعصب مذهبی را در سایر شؤون زندگی دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند.عجیبتر اینکه بسیار اتفاق می افتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه می آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها می آموخت و عبد الله از شنیدن سخنانی بر خلاف عقیده مذهبی خود ناراحتی نشان نمی داد.نیز اباضیه می آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبی خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا می گرفتند و هشام ناراحتی نشان نمی داد.

یک روز عبد الله به هشام گفت:«من و تو با یکدیگر دوست صمیمی و همکاریم.تو مرا خوب می شناسی.من میل دارم که مرا به دامادی خودت بپذیری و دخترت فاطمه را به من تزویج کنی.»

هشام در جواب عبد الله فقط یک جمله گفت و آن اینکه:«فاطمه مؤمنه است.»

عبد الله به شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنی از این موضوع به میان نیاورد.

این حادثه نیز نتوانست در دوستی آنها خللی ایجاد کند.همکاری آنها باز هم ادامه یافت.تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایی بیندازد و آنها را از هم دور سازد (۱۳).

منع شرابخواره

به دستور منصور صندوق بیت المال را باز کرده بودند و به هر کس از آن چیزی می دادند.شقرانی یکی از کسانی بود که برای دریافت سهمی از بیت المال آمده بود ولی چون کسی او را نمی شناخت وسیله ای پیدا نمی کرد تا سهمی برای خود بگیرد.شقرانی را به اعتبار اینکه یکی از اجدادش برده بوده و رسول خدا او را آزاد کرده بود و قهرا شقرانی هم آزادی را از او به ارث می برد«مولی رسول الله »می گفتند یعنی آزا

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.