اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲
275,000 تومان قیمت اصلی 275,000 تومان بود.159,500 تومانقیمت فعلی 159,500 تومان است.
تعداد فروش: 46
فرمت فایل
ارائهی فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲ – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲ شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲:
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲ به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲ به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲ با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲ با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲ با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲ را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل کامل و عالی پاورپوینت اعراب خطبه ۲ :
««خطبه قبل
خطبه بعد»»
فهرست
گزارش خطا
نام:
شماره موبایل :
متن پیام
ارسال
اِعراب خطبه ۲
وَ مِنْ کَلاَمٍ لَهُ (عَلَیْهِالسَّلاَمُ) بَعْدَ انْصِرَافِهِ مِنْ صِفِّینَ؛
[۱] قطیش، عبدالقادر، إعراب نهج البلاغه، ج۱، ص۱۲۹.
«و از سخنان آن حضرت (علیهالسلام) پس از بازگشت از صفین»
«أَحْمَدُهُ اسْتِتْماماً لِنِعْمَتِهِ»۱
«أَحْمَدُهُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی در آن با تقدیر: أنا است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«اسْتِتْمَاماً»:
مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مفعولٌلأجله منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«لِنِعْمَتِهِ»:
اَللاَّمُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
نِعْمَتِهِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نعمته: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اسْتِتْمَاماً»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «اسْتِتْمَاماً» هستند»
وَ جُمْلَهُ «أَحْمَدُهُ اسْتِتْمَاماً» ابْتِدَائِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله «أَحْمَدُهُ اسْتِتْمَاماً» ابتدائیه است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ اسْتِسْلاماً لِعِزَّتِهِ»۲
«وَ اسْتِسْلاَماً»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اسْتِسْلاَماً: مَعْطُوفٌ عَلَى (اسْتِتْمَاماً): مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«استسلاماً: معطوف بر (استتماماً): مفعولٌلأجله منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«لِعِزَّتِهِ»:
اَللاَّمُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
عِزَّتِهِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«عزّته: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اسْتِسْلاَماً»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «اسْتِسْلاَماً» هستند»
«وَ اسْتِعْصاماً مِنْ مَعْصِیَتِهِ»۳
«وَ اسْتِعْصَاماً»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اسْتِعْصَاماً: مَعْطُوفٌ عَلَى (اسْتِتْمَاماً): مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«استعصاماً: معطوف بر (استتماماً): مفعولٌلأجله منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«مِنْ»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«مَعْصِیَتِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «اسْتِعْصَاماً»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «اسْتِعْصَاماً» هستند»
«وَ أَسْتَعینُهُ فاقَهً إِلَى کِفایَتِهِ»۴
«وَ أَسْتَعِینُهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَسْتَعِینُهُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛
«أستعینه: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی در آن با تقدیر: أنا است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«فَاقَهً»:
مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مفعولٌلأجله منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«إِلَى»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«کِفَایَتِهِ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر کسر در محل جر به اضافه است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «فَاقَهً»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «فَاقَهً» هستند»
وَ جُمْلَهُ «أَسْتَعِینُهُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَحْمَدُهُ»؛
«و جمله «أَسْتَعِینُهُ» معطوف بر جمله «أَحْمَدُهُ» است»
«إِنَّهُ لَا یَضِلُّ مَنْ هَداهُ»۵
«إِنَّهُ»:
إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛
«إنَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ»؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب اسم «إِنَّ» است»
«لاَ»:
حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَضِلُّ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَضِلُّ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «إِنَّ»؛
«و جمله «لاَ یَضِلُّ» در محل رفع خبر «إِنَّ» واقع شده است»
«مَنْ»:
اِسْمٌ مَوْصُولٌ بِمَعْنَى (الَّذِی) مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«اسم موصول به معنای (الذی) مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
«هَدَاهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخرش به دلیل تعذر است و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن با تقدیر: هو است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «هَدَاهُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله «هَدَاهُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُ لاَ یَضِلُّ…» حَالِیَّهٌ؛
«و جمله «إِنَّهُ لاَ یَضِلُّ…» حالیه است»
«وَ لَا یَئِلُ مَنْ عاداهُ»۶
«وَ لاَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«یَئِلُّ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَئِلُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لاَ یَضِلُّ»؛
«و جمله «لاَ یَئِلُ» معطوف بر جمله «لاَ یَضِلُّ» است»
«مَنْ»:
اِسْمٌ مَوْصُولٌ بِمَعْنَى (الَّذِی) مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«اسم موصول به معنای (الذی) مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
«عَادَاهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخرش به دلیل تعذر است و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن با تقدیر: هو است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «عَادَاهُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله «عَادَاهُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ لَا یَفْتَقِرُ مَنْ کَفاهُ»۷
«وَ لاَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
لاَ: حَرْفُ نَفْیٍ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لا: حرف نفی است و محلی از اعراب ندارد»
«یَفْتَقِرُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «لاَ یَفْتَقِرُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «لاَ یَضِلُّ»؛
«و جمله «لاَ یَفْتَقِرُ» معطوف بر جمله «لاَ یَضِلُّ» است»
«مَنْ»:
اِسْمٌ مَوْصُولٌ بِمَعْنَى (الَّذِی) مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«اسم موصول به معنای (الذی) مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
«کَفَاهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخرش به دلیل تعذر است و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن با تقدیر: هو است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «کَفَاهُ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله «کَفَاهُ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
«فَإِنَّهُ اَرْجَحُ مَا وُزِنَ»۸
«فَإِنَّهُ»:
اَلْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛
«فاء: تعلیلیه است»
إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛
«إنَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ»؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب اسم «إِنَّ» است»
«أَرْجَحُ»:
خَبَرُ «إِنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر «إِنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
«مَا»:
اِسْمٌ مَوْصُولٌ بِمَعْنَى (الَّذِی) مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«اسم موصول به معنای (الذی) مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«وُزِنَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مجهول مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است و نائب فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن با تقدیر: هو است»
وَ جُمْلَهُ «وُزِنَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله «وُزِنَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
وَ جُمْلَهُ «إِنَّهُ أَرْجَحُ» تَعْلِیلِیَّهٌ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله «إِنَّهُ أَرْجَحُ» تعلیلیه است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ اَفْضَلُ ما خُزِنَ»۹
«وَ أَفْضَلُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَفْضَلُ: مَعْطُوفٌ عَلَى «أَرْجَحُ»: خَبَرُ «إِنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«أفضل: معطوف بر «أَرْجَحُ»: خبر «إِنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
«مَا»:
اِسْمٌ مَوْصُولٌ بِمَعْنَى (الَّذِی) مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«اسم موصول به معنای (الذی) مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«خُزِنَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ وَ نَائِبُ الْفَاعِلِ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مجهول مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است و نائب فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن با تقدیر: هو است»
وَ جُمْلَهُ «خُزِنَ» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله «خُزِنَ» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
«وَ اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لَا شَریکَ لَهُ»۱۰
«وَ أَشْهَدُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَشْهَدُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛
«أشهد: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی در آن با تقدیر: أنا است»
وَ جُمْلَهُ «أَشْهَدُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَحْمَدُهُ»؛
«و جمله «أَشْهَدُ» معطوف بر جمله «أَحْمَدُهُ» است»
«أَنْ»:
حَرْفُ نَصْبٍ وَ تَوْکِیدٍ مُخَفَّفٌ مِنَ الثَّقِیلَهِ وَ اسْمُهَا ضَمِیرُ الشَّأْنِ الْمَحْذُوفُ؛
«حرف نصب و تأکید مخفف از ثقیله است و اسم آن ضمیر شأن محذوف است»
«لاَ»:
نَافِیَهٌ لِلْجِنْسِ مَبْنِیَّهٌ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«نافیه جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«إِلهَ»:
اسْمُ «لاَ» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ وَ خَبَرُهَا مَحْذُوفٌ
[۲] قَالَ الْخُوئِیُّ: اخْتُلِفَ فِی تَقْدِیرِ الْخَبَرِ بَیْنَ مَوْجُودٍ وَ مُمْکِنٍ وَ نَحْوِهَا تَبَعًا لِلْمَعْنَى، قَالَ ابْنُ مِیثَمَ: وَ قَدْ زَعَمَ النَّحْوِیُّونَ أَنَّ فِیهَا شَیْئًا مُقَدَّرًا یَکُونُ خَبَرًا لِلْأَبَدِ قَالُوا: وَ تَقْدِیرُهُ: لاَ إِلهَ لَنَا إِلاَّ اللهُ أَوْ لاَ إِلهَ مَوْجُودًا إِلاَّ اللهُ، وَ اعْلَمْ أَنَّ کُلَّ تَقْدِیرٍ یُقَدَّرُ ههُنَا فَهُوَ مُخْرِجٌ لِهذِهِ الْکَلِمَهِ عَمَّا یُفِیدُ إِطْلاَقُهَا وَ یُفِیدُهَا تَخْصِیصًا لَمْ یَکُنْ وَ هُوَ مَا یَجِدُهُ الإِنْسَانُ مِنْ نَفْسِهِ عِنْدَ الاِعْتِبَارِ، أَقُولُ: فَالْأَوْلَى أَنْ یَکُونَ خَبَرُ (لاَ) قَوْلُنَا (إِلاَّ اللهُ) وَ لاَ حَاجَهَ إِلَى تَقْدِیرٍ زَائِدٍ، انْتَهَى. (مِنْهَاجُ الْبَرَاعَهِ). وَ فِیهِ أَنَّ (لاَ) النَّافِیَهَ لاَ تَعْمَلُ فِی الْمَعَارِفِ، فَالتَّقْدِیرُ: أَجْوَدُ.
وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: مَوْجُودٌ؛
«اسم «لاَ» مبنی بر فتح در محل نصب است و خبر آن
[۳] خویی گفته است: در تقدیر خبر بین موجود و ممکن و مانند آن به تبع معنا اختلاف شده است، ابن میثم گفته است: و نحویون گمان کردهاند که در آن چیزی مقدر است که برای همیشه خبر باشد گفتند: و تقدیر آن: لا اله لنا الا الله یا لا اله موجودا الا الله است، و بدان که هر تقدیری که اینجا مقدر شود، این کلمه را از آنچه اطلاقش افاده میکند خارج میسازد و تخصیصی به آن میدهد که نبوده است و آن چیزی است که انسان هنگام اعتبار از نفس خود مییابد، میگویم: پس بهتر آن است که خبر (لا) گفته ما (الا الله) باشد و نیازی به تقدیر زائد نیست، پایان یافت. (منهاج البراعه). و در آن اشکال است که (لا) نافیه در معارف عمل نمیکند، پس تقدیر: اجود است.
وجوباً محذوف است تقدیر آن: موجودٌ است»
«إِلاَّ»:
أَدَاهُ اسْتِثْنَاءٍ وَ حَصْرٍ مَبْنِیَّهٌ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«ادات استثناء و حصر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«اللهُ»:
لَفْظُ الْجَلاَلَهِ بَدَلٌ
[۴] اللهُ بَدَلٌ مِنْ مَحَلِّ (لاَ) مَعَ اسْمِهَا، أَوْ مِنَ الضَّمِیرِ الْمُسْتَتِرِ فِی الْخَبَرِ، التَّقْدِیرُ: مُنْفَرِدٌ.
مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«لفظ جلاله بدل
[۵] الله بدل از محل (لا) با اسم آن است، یا از ضمیر مستتر در خبر، تقدیر: منفرد است.
مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «لَا إِلَهَ إلاّ اللهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ خَبَرُ «أَنْ»؛
«و جمله «لَا إِلَهَ إلاّ اللهُ» در محل رفع خبر «أَنْ» واقع شده است»
«وَحْدَهُ»:
حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ
[۶] اشْتُرِطَ فِی الْحَالِ أَنْ یَکُونَ نَکِرَهً أَوْ مُؤَوَّلاً بِالنَّکِرَهِ، وَ هُنَا مُؤَوَّلٌ بِالنَّکِرَهِ أَیْ: (مُنْفَرِدًا) نَحْوَ (أَرْسَلَهَا الْعِرَاکَ).
؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است
[۷] در حال شرط شده است که نکره یا مؤول به نکره باشد، و اینجا مؤول به نکره است یعنی: (منفرداً) مانند (أرسلها العراک).
»
«لا»:
نَافِیَهٌ لِلْجِنْسِ مَبْنِیَّهٌ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ تَدْخُلُ عَلَى الْمُبْتَدَأِ وَ الْخَبَرِ فَتَنْصِبُ الأَوَّلَ وَ تَرْفَعُ الثَّانِی؛
«نافیه جنس مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد، بر مبتدا و خبر وارد میشود پس اولی را نصب و دومی را رفع میدهد»
«شَرِیکَ»:
اسْمُ «لاَ» مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ؛
«اسم «لاَ» مبنی بر فتح در محل نصب است»
«لَهُ»:
اَللاَّمُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر فتح است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرِ «لاَ» الْمَحْذُوفِ؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف «لاَ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «لاَ شَرِیکَ لَهُ» حَالِیَّهٌ؛
«و جمله «لاَ شَرِیکَ لَهُ» حالیه است»
«شَهادَهً مُمْتَحَناً إِخْلَاصُها»۱۱
«شَهَادَهً»:
مَفْعُولٌ مُطْلَقٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مفعول مطلق منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«مُمْتَحَناً»:
حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«إِخْلاَصُهَا»:
نَائِبُ فَاعِلٍ (مُمْتَحَناً) مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نائب فاعل برای (ممتحناً) مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
«مُعْتَقَداً مُصَاصُها»۱۲
«مُعْتَقَداً»:
حَالٌ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«حال منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«مُصَاصُهَا»:
نَائِبُ فَاعِلٍ «مُعْتَقَداً» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«نائب فاعل برای «مُعْتَقَداً» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به اضافه است»
«نَتَمَسَّکُ بِها اَبَداً ما اَبْقَانا»۱۳
«نَتَمَسَّکُ»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: نَحْنُ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی در آن با تقدیر: نحن است»
«بِهَا»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَتَمَسَّکُ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «نَتَمَسَّکُ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «نَتَمَسَّکُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ نَعْتٌ؛
«و جمله «نَتَمَسَّکُ» در محل نصب نعت واقع شده است»
«أَبَداً»:
مَفْعُولٌ فِیهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«مفعولفیه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و دومین (فتحه) برای تنوین است»
وَ الظَّرْفُ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «نَتَمَسَّکُ»؛
«و ظرف متعلق به فعل «نَتَمَسَّکُ» است»
«مَا»:
حَرْفٌ مَصْدَرِیٌّ
[۸] مَا: حَرْفٌ مَصْدَرِیٌّ، وَ تَنُوبُ عَنْ ظَرْفِ الزَّمَانِ الْمَحْذُوفِ الْمُضَافِ إِلَى الْمَصْدَرِ الَّذِی أُوِّلَتْ هِیَ وَ صِلَتُهَا بِهِ، تَقْدِیرُهُ: مُدَّهَ.
مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف مصدری
[۹] ما: حرف مصدری است و جانشین ظرف زمان محذوفی است که به مصدری که «ما» و صلهاش به آن تأویل رفتهاند، اضافه شده است، تقدیر آن: مده است.
مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«أَبْقَانَا»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر در آخرش به دلیل تعذر است و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن با تقدیر: هو است»
وَ النَّا: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و نا: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ الْمَصْدَرُ الْمُؤَوَّلُ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ فِیهِ وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِالْفِعْلِ «نَتَمَسَّکُ»؛
«و مصدر مؤول در محل نصب مفعولفیه واقع شده است و آن متعلق به فعل «نَتَمَسَّکُ» است»
«وَ نَدَّخِرُها لِأَهاویلِ ما یَلْقانا»۱۴
«وَ نَدَّخِرُهَا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
نَدَّخِرُهَا: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: نَحْنُ؛
«ندّخرها: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی در آن با تقدیر: نحن است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب مفعولبه است»
وَ جُمْلَهُ «نَدَّخِرُهَا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «نَتَمَسَّکُ»؛
«و جمله «نَدَّخِرُهَا» معطوف بر جمله «نَتَمَسَّکُ» است»
«لأَهَاوِیلِ»:
اَللاَّمُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
أَهَاوِیلِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«أهاویل: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و آن مضاف است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «نَدَّخِرُهَا»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «نَدَّخِرُهَا» هستند»
«مَا»:
اِسْمٌ مَوْصُولٌ بِمَعْنَى (الَّذِی) مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«اسم موصول به معنای (الذی) مبنی بر سکون است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«یَلْقَانَا»:
فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخرش به دلیل تعذر است و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن با تقدیر: هو است»
وَ جُمْلَهُ «یَلْقَانَا» صِلَهُ الْمَوْصُولِ لاَ مَحَلَّ لَهَا مِنَ الإِعْرَابِ؛
«و جمله «یَلْقَانَا» صله موصول است و محلی از اعراب ندارد»
«فَإِنَّها عَزیمَهُ الْإِیمانِ»۱۵
«فَإِنَّهَا»:
اَلْفَاءُ: تَعْلِیلِیَّهٌ؛
«فاء: تعلیلیه است»
إِنَّ: حَرْفٌ مُشَبَّهٌ بِالْفِعْلِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ؛
«إنَّ: حرف مشبهه بالفعل مبنی بر فتح ظاهری است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ اسْمُ «إِنَّ»؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل نصب اسم «إِنَّ» است»
«عَزِیمَهُ»:
خَبَرُ «إِنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر «إِنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
«الإِیمَانِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «فَإِنَّهَا عَزِیمَهُ الإِیمَانِ» تَعْلِیلِیَّهٌ؛
«و جمله «فَإِنَّهَا عَزِیمَهُ الإِیمَانِ» تعلیلیه است»
«وَ فاتِحَهُ الْإِحْسانِ»۱۶
«وَ فَاتِحَهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
فَاتِحَهُ: مَعْطُوفَهٌ عَلَى «عَزِیمَهُ»: خَبَرُ «إِنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاتحه: معطوف بر «عَزِیمَهُ»: خبر «إِنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
«الإِحْسَانِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخرش است»
«وَ مَرْضاهُ الرَّحْمنِ»۱۷
«وَ مَرْضَاهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَرْضَاهُ: مَعْطُوفَهٌ عَلَى «عَزِیمَهُ»: خَبَرُ إِنَّ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مرضاه: معطوف بر «عزیمه»: خبر إنّ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
«الرَّحْمنِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخرش است»
«وَ مَدْحَرَهُ الشَّیْطانِ»۱۸
«وَ مَدْحَرَهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
مَدْحَرَهُ: مَعْطُوفَهٌ عَلَى «عَزِیمَهُ»: خَبَرُ إِنَّ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مدحره: معطوف بر «عَزِیمَهُ»: خبر إنّ مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
«الشَّیْطَانِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخرش است»
«وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ»۱۹
«وَ أَشْهَدُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
أَشْهَدُ: فِعْلٌ مُضَارِعٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ وُجُوباً تَقْدِیرُهُ: أَنَا؛
«أشهد: فعل مضارع مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و فاعل آن ضمیر مستتر وجوبی در آن با تقدیر: أنا است»
«أَنَّ»:
حَرْفُ نَصْبٍ وَ تَوْکِیدٍ تَدْخُلُ عَلَى الْمُبْتَدَأِ وَ الْخَبَرِ فَتَنْصِبُ الأَوَّلَ وَ تَرْفَعُ الثَّانِی؛
«حرف نصب و تأکید است، بر مبتدا و خبر وارد میشود پس اولی را نصب و دومی را رفع میدهد»
«مُحَمَّداً»:
اسْمُ «أَنَّ» مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«اسم «أَنَّ» منصوب و علامت نصب آن فتحه است و دومین (فتحه) برای تنوین است»
«عَبْدُهُ»:
خَبَرُ «أَنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«خبر «أَنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
«وَ رَسُولُهُ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
رَسُولُهُ: مَعْطُوفَهٌ عَلَى «عَبْدُهُ»: خَبَرُ «أَنَّ» مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«رسوله: معطوف بر «عَبْدُهُ»: خبر «أَنَّ» مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ جُمْلَهُ «أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ» مَنْصُوبَهٌ بِنَزْعِ الْخَافِضِ؛
«و جمله «أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ» به نزع خافض منصوب است»
«اَرْسَلَهُ بِالدِّینِ الْمَشْهُورِ»۲۰
«أَرْسَلَهُ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ وَ فَاعِلُهُ ضَمِیرٌ مُسْتَتِرٌ فِیهِ جَوَازاً تَقْدِیرُهُ: هُوَ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است و فاعل آن ضمیر مستتر جوازاً در آن با تقدیر: هو است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ مَفْعُولٌ بِهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل نصب مفعولبه است»
«بِالدِّینِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلدِّینِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«الدّین: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «أَرْسَلَهُ» أَوْ نَائِبُ مَفْعُولٍ مُطْلَقٍ أَیْ: إِرْسَالاً بِالدِّینِ؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «أَرْسَلَهُ» هستند، یا نائب مفعول مطلق است، یعنی: ارسالاً بالدّین»
وَ جُمْلَهُ «أَرْسَلَهُ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ؛
«و جمله «أَرْسَلَهُ» در محل نصب حال واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «أَشْهَدُ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَشْهَدُ» السَّابِقَهِ؛
«و جمله «أَشْهَدُ» معطوف بر جمله «أَشْهَدُ» قبلی است»
«الْمَشْهُورِ»: نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
««الْمَشْهُورِ»: نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«وَ الْعَلَمِ الْمَأْثُورِ،»۲۱
«وَ الْعَلَمِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلْعَلَمِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الدِّینِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«العَلَم: معطوف بر «الدِّینِ»: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«الْمَأْثُورِ»:
نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«وَ الْکِتابِ الْمَسْطُورِ،»۲۲
«وَ الْکِتَابِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلْکِتَابِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الدِّینِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«الکتاب: معطوف بر «الدِّینِ»: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«الْمَسْطُورِ»:
نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«وَ النُّورِ السّاطِعِ، »۲۳
«وَ النُّورِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلنُّورِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الدِّینِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«النّور: معطوف بر «الدِّینِ»: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«السَّاطِعِ»:
نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«وَ الضِّیاءِ اللَّامِعِ،»۲۴
«وَ الضِّیَاءِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلضِّیَاءِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الدِّینِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«الضّیاء: معطوف بر «الدِّینِ»: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«اللاَّمِعِ»:
نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«وَ الْأَمْرِ الصّادِعِ»۲۵
«وَ الأَمْرِ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلأَمْرِ: مَعْطُوفٌ عَلَى «الدِّینِ»: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«الأمر: معطوف بر «الدِّینِ»: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«الصَّادِعِ»:
نَعْتٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«نعت مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
«إِزاحَهً لِلشُّبُهاتِ،»۲۶
«إِزَاحَهً»:
مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مفعولٌلأجله منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«لِلشُّبُهَاتِ»:
اَللاَّمُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«لام: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلشُّبُهَاتِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«الشّبهات: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «إِزَاحَهً»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «إِزَاحَهً» هستند»
«وَ احْتِجاجاً بِالْبَیّناتِ،»۲۷
«وَ احْتِجَاجاً»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
احْتِجَاجاً: مَعْطُوفٌ عَلَى «إِزَاحَهً»: مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«احتجاجاً: معطوف بر «إِزَاحَهً»: مفعولٌلأجله منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
«بِالْبَیِّنَاتِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلْبَیِّنَاتِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«البیّنات: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «احْتِجَاجاً»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «احْتِجَاجاً» هستند»
«وَ تَحْذیراً بِالْآیاتِ،»۲۸
«وَ تَحْذِیراً»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
تَحْذِیراً: مَعْطُوفٌ عَلَى «إِزَاحَهً»: مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«تحذیراً: معطوف بر «إِزَاحَهً»: مفعولٌلأجله منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و دومین (فتحه) برای تنوین است»
«بِالآیَاتِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلآیَاتِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«الآیات: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَحْذِیراً»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَحْذِیراً» هستند»
«وَ تَخْویفاً بِالْمَثُلاتِ»۲۹
«وَ تَخْوِیفاً»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
تَخْوِیفاً: مَعْطُوفٌ عَلَى «إِزَاحَهً»: مَفْعُولٌ لِأَجْلِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«تخویفاً: معطوف بر «إِزَاحَهً»: مفعولٌلأجله منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و دومین (فتحه) برای تنوین است»
«بِالْمَثُلاَتِ»:
اَلْبَاءُ: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى الْکَسْرِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«باء: حرف جر مبنی بر کسر است و محلی از اعراب ندارد»
اَلْمَثُلاَتِ: اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«المثلات: اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْمَصْدَرِ «تَخْوِیفاً»؛
«و جار و مجرور متعلق به مصدر «تَخْوِیفاً» هستند»
«وَ النّاسُ فى فِتَنٍ انْجَذَمَ فیها حَبْلُ الدِّینِ»۳۰
«وَ النَّاسُ»:
اَلْوَاوُ: حَالِیَّهٌ
[۱۰] قَالَ ابْنُ مِیثَمَ: یُحْتَمَلُ أَنْ تَکُونَ (الْوَاوُ) فِی قَوْلِهِ: وَ النَّاسُ فِی فِتَنٍ لِلاِبْتِدَاءِ، وَ یَکُونَ ذلِکَ مِنْهُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ شُرُوعًا فِی ذَمِّ أَحْوَالِ زَمَانِهِ. وَ یُحْتَمَلُ أَنْ تَکُونَ لِلْحَالِ وَ الْعَامِلُ أَرْسَلَهُ.
؛
«واو: حالیه است
[۱۱] ابن میثم گفته است: محتمل است که (واو) در سخن او: و الناس فی فتن برای ابتدا باشد، و این از جانب آن حضرت علیهالسلام شروع در نکوهش احوال زمانهاش باشد. و محتمل است که برای حال باشد و عامل آن ارسله باشد.
»
النَّاسُ: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«الناس: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
«فِی»:
حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
«فِتَنٍ»:
اِسْمٌ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«اسم مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری است و دومین (کسره) برای تنوین است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِخَبَرٍ مَحْذُوفٍ؛
«و جار و مجرور متعلق به خبر محذوف هستند»
وَ جُمْلَهُ «النَّاسُ فِی فِتَنٍ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ نَصْبٍ حَالٌ؛
«و جمله «النَّاسُ فِی فِتَنٍ» در محل نصب حال واقع شده است»
«انْجَذَمَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
«فِیهَا»:
فِی: حَرْفُ جَرٍّ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ لاَ مَحَلَّ لَهُ مِنَ الإِعْرَابِ؛
«فی: حرف جر مبنی بر سکون است و محلی از اعراب ندارد»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِحَرْفِ الْجَرِّ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر سکون در محل جر به حرف جر است»
وَ الْجَارُّ وَ الْمَجْرُورُ مُتَعَلِّقَانِ بِالْفِعْلِ «انْجَذَمَ»؛
«و جار و مجرور متعلق به فعل «انْجَذَمَ» هستند»
وَ جُمْلَهُ «انْجَذَمَ» وَاقِعَهٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ نَعْتٌ لِ «فِتَنٍ»؛
«و جمله «انْجَذَمَ» در محل جر نعت برای «فِتَنٍ» واقع شده است»
«حَبْلُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
«الدِّینِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخرش است»
«وَ تَزَعْزَعَتْ سَوارِی الْیَقینِ»۳۱
«وَ تَزَعْزَعَتْ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
تَزَعْزَعَتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«تزعزعت: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
«سَوَارِی»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلثِّقَلِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخرش به دلیل ثقل است و آن مضاف است»
«الْیَقِینِ»:
مُضَافٌ إِلَیْهِ مَجْرُورٌ وَ عَلاَمَهُ جَرِّهِ الْکَسْرَهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«مضافالیه مجرور و علامت جر آن کسره ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «تَزَعْزَعَتْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «انْجَذَمَ»؛
«و جمله «تَزَعْزَعَتْ» معطوف بر جمله «انْجَذَمَ» است»
«وَ اخْتَلَفَ النَّجْرُ»۳۲
«وَ اخْتَلَفَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اخْتَلَفَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«اختلف: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
«النَّجْرُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «اخْتَلَفَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «انْجَذَمَ»؛
«و جمله «اخْتَلَفَ» معطوف بر جمله «انْجَذَمَ» است»
«وَ تَشَتَّتَ الْأَمْرُ»۳۳
«وَ تَشَتَّتَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
تَشَتَّتَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«تشتّت: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
«الأَمْرُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «تَشَتَّتَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «انْجَذَمَ»؛
«و جمله «تَشَتَّتَ» معطوف بر جمله «انْجَذَمَ» است»
«وَ ضاقَ الْمَخْرَجُ»۳۴
«وَ ضَاقَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
ضَاقَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«ضاق: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
«الْمَخْرَجُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «ضَاقَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «انْجَذَمَ»؛
«و جمله «ضَاقَ» معطوف بر جمله «انْجَذَمَ» است»
«وَ عَمِیَ الْمَصْدَرُ»۳۵
«وَ عَمِیَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
عَمِیَ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«عمی: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
«الْمَصْدَرُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «عَمِیَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «انْجَذَمَ»؛
«و جمله «عَمِیَ» معطوف بر جمله «انْجَذَمَ» است»
«فَالْهُدى خامِلٌ»۳۶
«فَالْهُدَى»:
اَلْفَاءُ: تَفْرِیعِیَّهٌ؛
«فاء: تفریعیه است»
اَلْهُدَى: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«الهدی: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخرش به دلیل تعذر است»
«خَامِلٌ»:
خَبَرٌ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«خبر فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و دومین (ضمه) برای تنوین است»
«وَ الْعَمى شامِلٌ»۳۷
«وَ الْعَمَى»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
اَلْعَمَى: مُبْتَدَأٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الْمُقَدَّرَهُ عَلَى آخِرِهِ لِلتَّعَذُّرِ؛
«العمی: مبتدا مرفوع و علامت رفع آن ضمه مقدر در آخرش به دلیل تعذر است»
«شَامِلٌ»:
خَبَرٌ فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ الثَّانِیَهُ لِلتَّنْوِینِ؛
«خبر فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و دومین (ضمه) برای تنوین است»
وَ جُمْلَهُ «الْعَمَى شَامِلٌ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «الْهُدَى خَامِلٌ»؛
«و جمله «الْعَمَى شَامِلٌ» معطوف بر جمله «الْهُدَى خَامِلٌ» است»
«عُصِیَ الرَّحْمنُ»۳۸
«عُصِیَ»:
فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«فعل ماضی مجهول مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
«الرَّحْمنُ»:
نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نائب فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ الْجُمْلَهُ اسْتِئْنَافِیَّهٌ؛
«و جمله استینافیه است»
«وَ نُصِرَ الشَّیْطانُ»۳۹
«وَ نُصِرَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
نُصِرَ: فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«نُصِر: فعل ماضی مجهول مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
«الشَّیْطَانُ»:
نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نائب فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «نُصِرَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «عُصِیَ»؛
«و جمله «نُصِرَ» معطوف بر جمله «عُصِیَ» است»
«وَ خُذِلَ الْإِیمانُ»۴۰
«وَ خُذِلَ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
خُذِلَ: فِعْلٌ مَاضٍ لِلْمَجْهُولِ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«خُذِل: فعل ماضی مجهول مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
«الإِیمَانُ»:
نَائِبُ فَاعِلٍ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ؛
«نائب فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است»
وَ جُمْلَهُ «خُذِلَ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «عُصِیَ»؛
«و جمله «خُذِلَ» معطوف بر جمله «عُصِیَ» است»
«فَانْهارَتْ دَعائِمُهُ»۴۱
«فَانْهَارَتْ»:
اَلْفَاءُ: سَبَبِیَّهٌ؛
«فاء: سببیه است»
انْهَارَتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«انهارت: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
«دَعَائِمُهُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
«وَ تَنَکَّرَتْ مَعالِمُهُ»۴۲
«وَ تَنَکَّرَتْ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
تَنَکَّرَتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«تنکّرت: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
«مَعَالِمُهُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ جُمْلَهُ «تَنَکَّرَتْ» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «انْهَارَتْ»؛
«و جمله «تَنَکَّرَتْ» معطوف بر جمله «انْهَارَتْ» است»
«وَ دَرَسَتْ سُبُلُهُ»۴۳
«وَ دَرَسَتْ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
دَرَسَتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الظَّاهِرِ عَلَى آخِرِهِ؛
«درست: فعل ماضی مبنی بر فتح ظاهری در آخرش است»
وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
«سُبُلُهُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
«وَ عَفَتْ شُرُکُهُ»۴۴
«وَ عَفَتْ»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
عَفَتْ: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الْفَتْحِ الْمُقَدَّرِ عَلَى الأَلِفِ الْمَحْذُوفَهِ؛
«عفت: فعل ماضی مبنی بر فتح مقدر بر الف محذوف است»
وَ التَّاءُ لِلتَّأْنِیثِ؛
«و تاء برای تأنیث است»
«شُرُکُهُ»:
فَاعِلٌ مَرْفُوعٌ وَ عَلاَمَهُ رَفْعِهِ الضَّمَّهُ الظَّاهِرَهُ عَلَى آخِرِهِ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«فاعل مرفوع و علامت رفع آن ضمه ظاهری در آخرش است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم در محل جر به اضافه است»
وَ الْجُمْلَهُ مَعْطُوفَهٌ عَلَى الْجُمْلَهِ قَبْلَهَا؛
«و جمله معطوف بر جمله قبل از خود است»
«اَطاعُوا الشَّیْطَانَ»۴۵
«أَطَاعُوا»:
فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ لاِتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ؛
«فعل ماضی مبنی بر ضم به دلیل اتصالش به واو است»
وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
وَ الأَلِفُ فَارِقَهٌ؛
«و الف فارقه است»
«الشَّیطَانَ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ؛
«مفعولبه منصوب و علامت نصب آن فتحه ظاهری است»
وَ الْجُمْلَهُ حَالِیَّهٌ؛
«و جمله حالیه است»
«فَسَلَکوا مَسالِکَهُ»۴۶
«فَسَلَکُوا»:
اَلْفَاءُ: عَاطِفَهٌ؛
«فاء: عاطفه است»
سَلَکُوا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ لاِتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ؛
«سلکوا: فعل ماضی مبنی بر ضم به دلیل اتصالش به واو است»
وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو: ضمیر متصل مبنی بر سکون است که در محل رفع فاعل واقع شده است»
وَ الأَلِفُ فَارِقَهٌ؛
«و الف فارقه است»
«مَسَالِکَهُ»:
مَفْعُولٌ بِهِ مَنْصُوبٌ بِنَزْعِ الْخَافِضِ وَ عَلاَمَهُ نَصْبِهِ الْفَتْحَهُ الظَّاهِرَهُ وَ هُوَ مُضَافٌ؛
«مفعولبه منصوب به نزع خافض و علامت نصب آن فتحه ظاهری است و آن مضاف است»
وَ الْهَاءُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ جَرٍّ بِالإِضَافَهِ؛
«و هاء: ضمیر متصل مبنی بر ضم است که در محل جر به اضافه واقع شده است»
وَ جُمْلَهُ «سَلَکُوا» مَعْطُوفَهٌ عَلَى جُمْلَهِ «أَطَاعُوا»؛
«و جمله «سَلَکُوا» معطوف بر جمله «أَطَاعُوا» است»
«وَ وَرَدُوا مَناهِلَهُ»۴۷
«وَ وَرَدُوا»:
اَلْوَاوُ: عَاطِفَهٌ؛
«واو: عاطفه است»
وَرَدُوا: فِعْلٌ مَاضٍ مَبْنِیٌّ عَلَى الضَّمِّ لاِتِّصَالِهِ بِالْوَاوِ؛
«وردوا: فعل ماضی مبنی بر ضم به دلیل اتصالش به واو است»
وَ الْوَاوُ: ضَمِیرٌ مُتَّصِلٌ مَبْنِیٌّ عَلَى السُّکُونِ وَاقِعٌ فِی مَحَلِّ رَفْعٍ فَاعِلٌ؛
«و واو:
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
