اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل عقل*، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 51
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل عقل*، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل عقل* ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل عقل*، کیفیت تضمینشده دارد.
اشاره
بحث و پژوهش پیرامون معرفت شناسی و به طور خاص توجیه معرفتی بستگی تام به منابع معرفت همچون عقل و تجربه و نیز اقسام گزاره ها و تحلیل آنها دارد. و از این رو مباحث مذکور، جایگاه ویژه و درخوری در این دانش دارند. در این نوشتار، مولف نامور، سعی کرده است تا دیدگاههای برجسته و مطرح معرفت شناسان متأخر غربی را در این زمینه تشریح و تبیین کند. وی ضمن بررسی گزاره های تحلیلی ترکیبی و نسبت آنها با گزاره های پیشینی و پسینی از منظر کلاسیک که از سوی کانت ابراز شده است به بیان دو رهیافت تجربه گرایانه و قراردادگرایانه در این باب می پردازد و نقاط قوت و ضعف هر یک را نشان می دهد.
* * *
به پهنه ی سبزی نگاه می کنم و باور دارم که آنجا، پیش روی من است. نگاهم را از آن بر
می گردانم و اکنون باور دارم که در حال تخیل آن هستم. شکل آن را به یاد می آورم و باور دارم که مستطیل است. باورهایی وجود دارند که از تجربه من ناشی شده اند، یعنی باورهای ادراکی، درون نگرانه، و همچنین باورهای مربوط به حافظه. اما علاوه بر اینها، باور متفاوت دیگری هم درباره آنچه می بینم دارم: اینکه اگر صنوبری که در سمت چپ من است از افرایی که در سمت راستم قرار گرفته بلندتر باشد، آنگاه افرا از صنوبر کوتاهتر است.
باور داشتن به این حقیقت بدیهی بر چه پایه ای صورت می گیرد؟ آیا برای این کار، حتی نیازی به دیدن درختان داریم؟ مسلما باور من به هر یک از این دو گزاره مقایسه ای، بر پایه ادراکم است؛ به آسانی می توانم ببینم که صنوبر از افرا بلندتر است. اما باور به اینکه اگر صنوبر از افرا بلندتر باشد، آنگاه افرا از صنوبر کوتاهتر است، بر پایه ادراک نیست. من این حقیقت را به علت آنکه موجود عاقلی هستم، می فهمم و بنابراین، به آن باور دارم.
استفاده ظاهرا ابتدایی از قوه عقل، آنگونه که در این مثال نشان داده شده، هم برای دانستن و هم برای توجیه کردن ضروری است. اما مثال هایی از انواع دیگر هم وجود دارند که باید در نظر گرفته شوند، و بحث مستمری درباره سرشت و اساس معرفت و توجیه و درخصوص حقایق بدیهی و ساده وجود دارد که فرض می شود هر موجود عاقلی قادر به فهم آنها است. یک روش خوب برای فهم جنبه معرفت شناختی عقل، آغاز کردن با مفهومی است که احتمالاً در مرکز اساسی ترین نوع معرفت و توجیه عقلانی قرار دارد. به این مفهوم اصطلاحا «بداهت» گویند.
حقایق بدیهی عقل
گفته شده است که حقایقی از این قبیل که اگر صنوبر از افرا بلندتر باشد، آنگاه افرا از صنوبر کوتاهتر است، برای عقل آدمی بدیهی و آشکارند و در واقع، جزوی از نیروی فهم هستند. می گویند که آنها بدیهی هستند و منظورشان این است که صدق آنها با خودشان است و نیازی به دلیل و مدرک ندارد. به طریقی مشابه (اما نه کاملاً معادل) فرض می شود که بداهت آنها نیز در خودشان است، به این معنا که اگر آنها را دریابیم و در نظر بگیریم، از آن طریق می توانیم صدق شان را ببینیم، و برای دریافت بداهت آنها نیازی به مقدمه چینی و توضیح یا تأمل نداریم. دیدن صدق آنها و سپس، معرفت به صدقشان صرفا از طریق فهم دقیق آنها میسر می شود.
با توجه به این نکات، می توانیم گزاره های بدیهی را بعنوان حقایقی بدانیم که (۱) اگر آنها را (به قدر کافی) بفهمیم، از طریق همین فهم، در باور داشتن به آنها توجیه می شویم، و (۲) اگر بر پایه فهم (کافی)مان از آنها، باورشان داشته باشیم، آنگاه نسبت به آنها معرفت داریم.(۱) منظور از (۱) آن است که فهمیدن آنها برای توجیه باور به آنها کافی است. و بر طبق (۲)، چنین فهمی می تواند پایه یک معرفت باشد: فهمیدن مزبور برای تبدیل کردن باور ناشی از آن به معرفت، کافی است. بنابراین (۲) تلویحا چنین می گوید که گزاره های بدیهی صادق هستند. چنین نتیجه ای کاملاً مناسب است، زیرا بداهت معمولاً با صدق یکسان درنظر گرفته می شود. اما نتیجه گرفته نمی شود که توجیه به دست آمده از فهم این گزاره ها، گذشته از بداهت، انکارناپذیر است؛ این نوع توجیه نیز همانقدر قدرتمند درنظر گرفته می شود که توجیهات دیگر.
در اینجا شباهتی با فعل ادراک وجود دارد. همانگونه که ممکن است چیزی را بدون آنکه باوری درباره اش حاصل کنیم، ببینیم، این امکان نیز وجود دارد که گزاره ساده صادقی را بدون باور کردنش، به شیوه ای ادراکی (همراه با فهم) در نظر بگیریم؛ همانگونه که دیدن پرنده ای در حال پرواز، توجیهی به دست ما می دهد تا پرواز آن را باور کنیم، اگرچه ممکن است چنین باوری در ذهنمان ایجاد نشود، فهمیدن گزاره ای که می گوید اگر صنوبر از افرا بلندتر باشد، آنگاه افرا از صنوبر کوتاهتر است، توجیهی شهودی برای باور کردن آن در اختیارمان می گذارد، و این موضوع ربطی به باور کردن یا نکردن ما ندارد. وقتی به مفاهیم می پردازیم، به یک شباهت دیگر با ادراک هم برمی خوریم: در اینجا نیز سلسله مراتبی شبیه به سلسله مراتب ادراکی به چشم می خورد. فهمی از یک مفهوم وجود دارد، مثلاً مفهومِ بلندتر بودن از؛ این باور شهودی وجود دارد که مفهوم مزبور درخصوص یک جفت شئ قابل استفاده است، مثلاً درخصوص صنوبر و افرا، و دارا بودن برداشت خاصی از رابطه مورد نظر در اینجا مطرح نیست؛ و سرانجام، این باورِ گزاره ای وجود دارد که مفهوم مزبور در مورد یک جفت شئ مشخص قابل استفاده است، یعنی مثلاً اینکه تشخیص می دهیم که درختان مورد نظرمان صنوبر و افرا هستند و صنوبر از افرا بلندتر است.(۲)
در مورد گزاره های بدیهی نظیر این گزاره که اگر صنوبر از افرا بلندتر باشد، آنگاه افرا از صنوبر کوتاهتر است، نیازی به رجوع به تجربه ای از نوع پیشگفته، یا حتی تأمل در گزاره های مورد نظر، به منظور دریافتن – یا فهمیدنِ – آنها نیست. و هنگامی که آنها را می فهمیم و در پرتوِ این فهم، بر آنها تمرکز می کنیم، به شیوه ای عادی، صدق آنها را باور می کنیم و می دانیم.(۳)
حقایق فراوانی وجود دارند که مانند مثال پیشگفته، دریافت و باور ما درخصوص آنها فوری و بی واسطه است. یعنی صدق آنها را بدون احتیاج به استنباط از منبع دیگری، درمی یابیم. این بی واسطگی یک فوریت زمانی نیست، اگرچه ممکن است فوریت زمانی هم در کار باشد. آنچه اهمیت دارد آن است که باور ما نشاندهنده بی واسطگی معرفتی است: یعنی بر پایه استدلال یا باور بداهت آمیز دیگری قرار ندارد. اگر چنان بود، از لحاظ معرفتی با واسطه قلمداد می شد، یعنی مجموعه ای از فرض ها وجود می داشتند که به واسطه آنها (و بنابراین، حداقل بعضا، بر پایه آنها)، گزاره مورد نظر را نتیجه می گرفتیم (یا از طریق آن فرض ها، گزاره مزبور را باور می کردیم)، همانگونه که باور ما در این باره که سقراط فانی است، به واسطه دو گزاره صورت می گیرد که بخشی از بنیاد این باور هستند: یکی اینکه سقراط موجودی انسانی است، و دیگری اینکه همه موجودات انسانی فانی اند.(۴)
این گزاره که سقراط فانی است، به شیوه دیگری نیز با این گزاره که اگر صنوبر از افرا بلندتر باشد، آنگاه افرا از صنوبر کوتاهتر است، فرق دارد. گزاره نخست بدیهی نیست. حداقل دو راه برای توضیح این موضوع وجود دارد. اولاً سقراط و فانی بودن به طور ذاتی به یکدیگر مربوط نیستند، در حالی که بلندتر بودن یک چیز از چیز دیگر به طور ذاتی و درونی به کوتاهتر بودن دومی از اولی مربوط است. ثانیا (از دیدگاهی کلی تر)، دانستن اینکه سقراط فانی است مستلزم چیزی بیش از به کارگیری ساده عقل است. در این مورد ظاهرا نیازمند اطلاعاتی هستیم که در گزاره مورد نظر به چشم نمی خورند. حتی اندیشیدن به سقراط بعنوان موجودی انسانی، مانع جاودانگی او نمی شود. در حالی که با استفاده ساده ای از قوه عقل و استدلال می توانیم مطمئن شویم که اگر صنوبر از افرا بلندتر باشد، امکان ندارد افرا از صنوبر کوتاهتر نباشد.
نکته مورد نظر درباره گزاره هایی مانند گزاره مربوط به دو درخت، فیلسوفان را بر آن داشته است که آنها را حقایق عقلانی در نظر بگیرند – تقریبا به این معنا که حقیقت آنها نه با تجربه حسی، بلکه از طریق به کارگیری عقل مسجل می شود. همین نکته فیلسوفان را بر آن داشته است که آنها را ضرورتا صادق (یا ضروری) به شمار آورند، بدان معنا که کذب آنها مطلقا ناممکن تلقی شود و به هیچ طریقی نتوانند کاذب باشند. چنانچه گزاره ای ضروری (خلاصه شده «ضرورتا صادق») نباشد و نفی آن هم ضروری نباشد، آن را گزاره مشروط می نامند، زیرا صدق یا کذب آن مشروط (یا وابسته) به اوضاع موجود است. چگونه می توانیم فهمی از توجیه باورهایمان در باب چنین گزاره های بدیهی و ظاهرا ضروری و همچنین حقایق عقلانی دیگر پیدا کنیم؟ و چگونه آنها را می شناسیم؟
دیدگاه کلاسیک پیرامون حقایق عقلانی
شناخته شده ترین پاسخ ها به این پرسش ها، و شاید تنها پاسخ هایی که می توانیم آنها را جواب های کلاسیک بنامیم، عمدتا از کارهای کانت نشأت می گیرند، اگرچه فیلسوفان قبل از او نیز برداشت های مشابهی داشته اند. کانت، هم درباره صدق انواع مورد نظر گزاره ها و هم درباره اینکه چگونه آنها را باز می شناسیم، بحث کرده است.(۵)
حرف های کانت پیچیده اند و تعبیر دقیق آنها دشوار است. به همین دلیل، من طرحی از برداشت کلاسیک ارائه خواهم داد که تقریبا شبیه دیدگاه های کانت است. وانگهی، اگرچه علاقه اصلی من به توجیه و معرفت آدمی پیرامون حقایق عقلانی مربوط می شود، درباره اساس این حقایق نیز سخن خواهم گفت، البته تا آن حد که به بحث پیرامون چگونگی معرفت یا باور موجه ما درخصوص آنها کمک کند.
گزاره های تحلیلی
این گزاره را که همه «ماده روباه ها ماده اند»، در نظر بگیرید. دریافت صدق آن آسان است و به طرز بی واسطه ای آن را باور می کنیم: یعنی احتیاجی به هیچ فرض یا مدرکی نداریم. ممکن است قبلاً واژه «ماده روباه» در واژگان ما نبوده باشد و با دیدن جمله «همه ماده روباه ها ماده اند» نتوانیم گزاره ای را که توسط این جمله بیان شده است باز بشناسیم، گذشته از اینکه حقیقت ویژه ای (یعنی گزاره صادقی) را که بیان می کند ندانیم. اما این موضوع بدان معنا نیست که اگر (به شیوه قابل فهمی) حقیقت مزبور را در نظر بگیریم، آن را به طور بی واسطه باور نمی کنیم. موضوع مزبور صرفا بدان معنا است که صرف مواجه شدن با جمله ای که حقیقتی را بیان می کند، باعث نمی شود تا آدمی بتواند حقیقت مزبور را درنظر آورد، مگر آنکه جمله را بفهمد.
همچنین می توانیم دریابیم که هرگاه حقیقت این موضوع را که همه ماده روباه ها ماده اند، درنظر آوریم، آن حقیقت را بر اساس باورهایی درباره جمله «همه ماده روباه ها ماده اند» باز نمی شناسیم (یا حداقل، نیازی به این کار نداریم)؛ زیرا می توانیم همان حقیقت را با استفاده از جمله دیگری (مثلاً در زبان اسپانیایی) که بیانگر آن باشد باز بشناسیم، و شاید هم بدون استفاده از هیچ جمله ای.(۶) با این حال، اگر درباره آنچه که اساس صدق گزاره را تشکیل می دهد بیندیشیم، ممکن است به کشف چیزی نایل شویم که به نوبه خود، سهولتِ فهم و باور ما را توضیح می دهد.
برای بررسی اساس این حقیقت، مفهوم ماده روباه را در نظر بگیرید. ماده روباه یک روباه ماده است. در واقع، می توان مفهوم ماده روباه را به صورت ماده بودن و روباه بودن تجزیه و تحلیل کرد. بنابراین، با گفتن اینکه هر ماده روباهی ماده است، تحلیلی از مفهوم ماده روباه ارائه داده ایم. اکنون فرض بگیرید که (مانند کانت) تحلیلِ یک مفهوم را به معنای نشان دادن مضامین (یا مدلول های) آن مفهوم بدانیم. در این صورت، می توانیم بگوییم که مفهوم ماده بودن بخشی از مفهوم ماده روباه است و در نتیجه، ماده بودن جزئی از ماده روباه بودن است.(۷)
با توجه به همه اینها، می توانیم این حقیقت را که همه ماده روباه ها ماده اند، یک گزاره تحلیلی بنامیم. بنا بر یکی از برداشت های اصلی کانت، گزاره تحلیلی گزاره ای است که آنچه بر موضوع خود حمل می کند می تواند از طریق تحلیل، از مفهومِ همان موضوع استنباط شود. در مثال ما، موضوع عبارت است از ماده روباه ها (یا هر ماده روباه)، و محمول عبارت است از ماده بودن، که بخشی است از مفهوم ماده روباه و بنابراین، به طور تحلیلی از آن قابل استنباط است. همین موضوع درخصوص گزاره های ذیل صادق است: «همه مجردها ازدواج نکرده هستند»، «همه مثلث ها سه گوشه دارند»، «همه بحث های صحیح دارای فرض ها و نتایج صادقی هستند» و غیره. گزاره های تحلیلی معمولاً نمونه های واضحی از گزاره های بدیهی درنظر گرفته می شوند.
گزاره های ضروری
این شیوه نگریستن به مثال پیشگفته کمک می کند تا بتوانیم مطلب دیگری را توضیح دهیم که درخصوص گزاره «همه ماده روباه ها ماده اند»، صادق است: گزاره مزبور نمی تواند کاذب باشد، و به این معنا، ضروری است (یک حقیقتِ ضروری). برای دریافت این نکته سعی کنید یک ماده روباهِ غیر ماده را تصور کنید. ازآنجا که می توان مفهوم ماده روباه را به صورت روباه ماده تحلیل کرد (و بنابراین، دو مفهوم مزبور با یکدیگر هم ارزند)، باید سعی کنیم یک روباه ماده غیر ماده را تصور کنیم. و در اینجا به تناقض برمی خوریم. پس چنان چیزی نمی تواند وجود داشته باشد. یعنی امکان ندارد که یک ماده روباه غیرماده وجود داشته باشد. درعوض، کاملاً امکان دارد که یک ماده روباه ۲۰۰ پوندی وجود داشته باشد یا یافت نشود.
از آنجا که کذب گزاره های تحلیلی مستلزم تناقض به صورت پیشگفته است، غالبا می گویند که چنین گزاره هایی به سبب اجتناب از تناقض صادقند – و حتی گاهی آنها را اینگونه تعریفمی کنند. یعنی کذب آنها مستلزم تناقض است و بنابراین، فقط در صورتی می توانند کاذب باشند که تناقضی صادق آید. و این موضوع مطلقا ناممکن است. به همین دلیل، گزاره های تحلیلی حقایقی دانسته می شوند که در هر وضعیت ممکنی صادق اند و در نتیجه، ضروری هستند (اگرچه شاید بتوان انواع دیگری از حقایق را نیز ضروری دانست).
حال اگر گزاره های تحلیلی به دلیل نوع رابطه موجود در محتوای مفهومی خود، بدان صورت که توضیح دادیم، صادق هستند، آیا ممکن نیست هر کدام از اینگونه گزاره ها را که می شناسیم، به علتِ دریافتنِ رابطه محتواییِ مربوط به آن بدانیم؛ یعنی آیا ممکن نیست که دانستن ما به علت فهم کافی مان از رابطه مزبور باشد؟ هنگامی که این گزاره را که «همه ماده روباه ها ماده اند» در نظر می گیریم، به نحوی رابطه محتوایی میان مفهوم ماده روباه و ماده بودن را درمی یابیم. یعنی به طریق عقلانی – یا به قولی، به طریق شهودی – رابطه مزبور را درمی یابیم و حقیقت نهفته در پس آن را (به شیوه غیراستنتاجی) باز می شناسیم.
ممکن است ایراد گرفته شود که توضیح درست از این قرار است: استدلال فوری یا ناخودآگاه فرد بدین صورت است که مفهوم ماده روباه به صورت مفهوم روباه ماده تحلیل می شود؛ ماده بودن مضمونِ تحلیلِ مزبور است؛ و بنابراین، همه ماده روباه ها ماده اند. مدافع دیدگاه کلاسیک خواهد گفت، این استدلالِ درجه دوم نشان می دهد که فرد چگونه می تواند این موضوع را که می داند همه ماده روباه ها ماده اند، به نمایش بگذارد، اما چگونگیِ دانستنِ فرد را نشان نمی دهد، حداقل به شرط آنکه صدق گزاره مزبور به شیوه عادی دریافته شود.
توضیح کلاسیک می تواند تأیید کند که شاید آدمی بتواند از گزاره مزبور به آن شیوه غیرمستقیم آگاه باشد. اما نیازی به دانستن از طریق مزبور نیست؛ و اصلاً، اگر فرد نداند که ماده روباه ها ماده اند، در آن صورت حتی در موقعیتی نیست که این حقیقت پیچیده را بداند که مفهوم ماده روباه به صورت روباه ماده قابل تحلیل است. باور داشتن به اینکه همه ماده روباه ها ماده اند، اگر بر پایه دریافتنِ رابطه محتواییِ میانِ مفهومِ ماده روباه و مفهومِ ماده بودن باشد، مستلزم دانستن آن به شیوه پیچیده مزبور نیست.
تحلیلی بودن، پیشینی بودن و ترکیبی بودن
اینک می توانیم دریابیم که چگونه می توان توضیح کلاسیک حقایق عقلانی را درخصوص حقایقِ ظاهرا غیرتحلیلی ای که مستقیما و به طور شهودی دریافته می شوند، به کار برد. به این گزاره بیندیشید که هیچ چیزی وجود ندارد که تمام آن در یک زمان، هم سرخ باشد و هم سبز. آیا این گزاره تحلیلی است؟ آیا می توانیم سرخ نبودن را از تحلیل مفهوم سبز بودن، یا سبز نبودن را از تحلیل مفهوم سرخ بودن استنباط کنیم، به گونه ای که اگر بگوییم چیزی وجود دارد که تمام آن در یک زمان، هم سرخ است و هم سبز، بتوانیم نشان دهیم که آن چیز (تماما) سرخ و غیرسرخ، یا سبز و غیرسبز است؟ این مطلب محل تردید است. از سویی، واضح نیست که بتوانیم مفهوم سرخ بودن (یا مفهوم سبز بودن) را، به معنای درست واژه «تحلیل»، اصلاً تحلیل کنیم. با این حال، از دیدگاه کلاسیک، می توانیم از طریق به کارگیری عقل، صدق ضروری این موضوع را که هیچ چیزی تماما و در یک زمان، هم سرخ و هم سبز نیست، دریابیم.
می توانیم معنای سرخ بودن را، با رجوع به واقعیت های مربوط به نور، به طور علمی توضیح دهیم. اما از دیدگاه کلاسیک، چنان توضیحی به ما یاری می دهد تا واقعیت های خاصی درباره چیزهای سرخ بفهمیم (و شاید هم درباره خاصیت سرخ بودن)، نه آنکه چیزی درباره مفهوم سرخ بودن و مترادف هایش به ما بگوید، یعنی نه بدان گونه که گفته شده است که ماده روباه مترادف است با روباه ماده. این موضوع را با تحلیل ماده روباه از طریق کشفیات علمی درباره ماده روباه ها مقایسه کنید. به طور تجربی می توان دریافت که روش دنبال کردن شکار در آنها، مخصوص به خودشان است، اما نمی توان ثابت کرد که نر هستند. اگرچه در مثال رنگ ها هم نمی توان به طور تجربی کشف کرد که آنچه تماما سرخ است، همزمان تماما سبز نیست، اما فرقش آن است که ناسبز بودن به طور تحلیلی از مفهوم سرخ بودن قابل استنباط نیست.
بر طبق دیدگاه کلاسیک، نمی توانیم چیزی را ماده روباه بدانیم – مثلاً به منظورهای آزمایشی – مگر آنکه فرض کنیم ماده است. بنابراین، امکان کشف یک موضوع ناسازگار با ماده بودنش، از همان ابتدا منتفی می شود. چنانچه موضوعِ آزمایشیِ ما از طریق برخورداری از خاصیت معینی انتخاب شده باشد، نمی توانیم از طریق آزمایش دریابیم که آن چیز (سوای هر چیز دیگری که ممکن است از کار درآید) فاقد خاصیت موردنظر است. این وضع باعث نمی شود تا حقایق تحلیلی از حقایق علمی مهم تر باشند. حقایق تحلیلی صرفا از نوع دیگری هستند: یعنی از آن نوعی نیستند که در معرض تأیید یا تکذیب علمی قرار بگیرند، و به همین دلیل – بعنوان یکی از دلایل موجود – با حقایق علمی رقابت نمی کنند.
راه دیگری نیز برای بحث (بر ضد دیدگاه کلاسیک) در این خصوص که گزاره «هیچ چیزی تماما و به طور همزمان سرخ و سبز نیست» گزاره ای تحلیلی است، وجود دارد. آیا نمی توان مفهوم سرخ بودن را به طور غیرمستقیم، به صورتی معادل با مفهوم داشتن رنگی به جز سبز و آبی و زرد و غیره تحلیل کرد، که البته باید همه رنگ های باقیمانده را هم در فهرست گنجاند؟ این ادعا ممکن است صحیح باشد، زیرا بداهتا صادق به نظر می رسد که تنها رنگی که می تواند چنان باشد، سرخ است. اما ادعای مزبور تردیدآمیز است.
از سویی، معلوم نیست که فهرست مشخصی از همه رنگ های دیگر قابل تهیه باشد. وانگهی، حتی اگر تهیه چنان فهرستی ممکن باشد، مفهوم سرخ بودن یک مفهوم منفی از این نوع نیست. علاوه بر این، تفاوت مهمی وجود دارد: می توان از مفهوم سرخ بودن برخوردار بود (یعنی آن را دریافت) بدون آنکه لازم باشد همه مفاهیم مربوط به این رنگ ها را در اختیار داشت، در حالی که نمی توان مفهوم ماده روباه را بدون مفاهیم روباه بودن و ماده بودن، در اختیار داشت.
بعلاوه، مدافعان دیدگاه کلاسیک تأکید خواهند کرد که تحلیل صرفا برای فراهم آوردن یک معادل مفهومی نیست. منظور از «معادل مفهومی»، معادلی است که (ضرورتا) بر همان چیزهایی که مصداق مفهوم تحلیل شونده هستند، صدق کند، مثل مفهوم نا-نا- سرخ که درخصوص همه مصداق های مفهوم سرخ، صدق می کند. تحلیل یک مفهوم (همانگونه که در فصل ۸ ، هنگام بررسی تحلیل های مربوط به مفهوم معرفت خواهیم دید) باید دو شرط دیگر را هم برآورده کند. اولاً باید زیرمجموعه مناسبی از اجزای تشکیل دهنده مفهوم موردنظر، مشخص کند؛ ثانیا باید این کار را چنان انجام دهد که با دریافتن اینکه اجزای آن زیرمجموعه، تشکیل دهنده آن مفهوم اند، بتوانیم (تا حد قابل قبولی) مفهوم مزبور را بفهمیم. مفهوم سرخ بودن مسلما مشتمل بر خاصیت پیچیده و اساسا منفی رنگی سوای سبز بودن، آبی بودن و غیره نیست؛ و نمی توان معنای سرخ بودن چیزی را از روی آن فهرست طویل یا حتی بی پایان دریافت.
در واقع، احتمالاً می توان فهرست دیگر رنگ ها را به خوبی فهمید بدون آنکه تصوری از سرخی داشت یا هیچ مفهوم ادراکی، خیالی، یا مفهومی از نوع دیگر را از آن دراختیار داشت. شاید بتوان گفت که مفهوم سرخی بسیط است، بدان معنا که برخلاف مفهوم ماده روباه، به هیچ جزئی قابل تجزیه و تحلیل نیست.
پس به نظر می رسد که مفهوم سرخ بودن به هیچ گونه اجزایی قابل تجزیه و تحلیل نیست و این گزاره که هیچ چیز تماما و همزمان، هم سرخ و هم سبز نیست، گزاره ای تحلیلی نیست. با این حال، هنوز هم می توانیم به طور عقلانی دریابیم که هیچ چیز تماما و همزمان، هم سرخ و هم سبز نیست. حقایقی که بدینسان، به طور عقلانی قابل دریافتن هستند – یعنی تقریبا از طریق ادراک مفهومی قابل درکند – گزاره های پیشینی نامیده شده اند (یعنی گزاره هایی که از همان آغاز قابل شناختند)، زیرا فرض بر این است که از قبل شناخته شده اند، یعنی چنانچه منظورمان از «عقل» به اندازه کافی عام باشد و این واژه را با احتیاط به کار ببریم، گزاره های مزبور صرفا با جهتگیری عقل به سوی آنها و به سوی مفاهیم به کار رفته در آنها، شناخته می شوند.
با این حال، برخلاف گزاره های تحلیلی، این گزاره پیشینی که هیچ چیز تماما و به طور همزمان، سرخ و سبز نیست، ظاهرا بیانگر چیزی در فراسوی تحلیل مفاهیم مربوطه است. به همین دلیل، گزاره های اینچنینی را گزاره های ترکیبی هم می نامند، اگرچه تعریف آنها جنبه منفی دارد و می توان گفت که ناتحلیلی هستند. از جنبه مثبت، این گزاره ها مفاهیم و خاصیت ها را با هم «ترکیب» می کنند، حتی اگر این کار را به شیوه منفی انجام دهند (مثلاً با ربط دادن سرخی به رنگ های غیر از سبز و گنجاندن آن در میان این رنگ ها). گزاره های ترکیبی مفاهیم را، حتی بعضا، تحلیل نمی کنند یا نیازی به تحلیل مفاهیم ندارند.
لازم به ذکر است که اگرچه گزاره های تحلیلی از طریق چگونگی صادق بودنشان مشخص می شوند – یعنی از طریق محتوای مفهومی (یا از دیدگاه دیگر، با نفی تناقض) – گزاره های پیشینی از این طریق که چگونه شناخته می شوند یا می توانند شناخته شوند مشخص می گردند: یعنی به وسیله عملکرد عقل.(۸) (از اینجا نتیجه می شود که گزاره های پیشینی به وسیله تجربه و مثلاً از طریق تأیید نیز می توانند شناخته شوند، حداقل اگر دانش تأیید کننده، به طور مستقیم یا غیرمستقیم، بر پایه عملکرد عقل باشد.) بر این اساس، گزاره های پیشینی نیز به صورت منفی و به عنوان گزاره هایی که «مستقل از تجربه» قابل شناختن هستند، مشخص می شوند، یعنی شناختن آنها مستلزم وابستگی به تجربه برای به دست آوردن مدرک نیست. اما اگر هم این تشخیص منفی گزاره های پیشینی درست باشد، فهمیدن آنها از طریق آن، مستلزم فهمیدن انواع مشخصه های مثبتی است که من بر آنها تأکید می ورزم. در اینجا می خواهم این مطلب را دنبال کنم.
اگر شناختنی بودن از طریق عقل را نشانه پیشینی بودن و تشکیل دهنده آن درنظر بگیریم، در آن صورت، بعضی از گزاره های غیر بدیهی را هم شامل می شود، یعنی آنهایی که با جهت گیری صرف عقل به سوی آنها و به سوی مفاهیم به کار رفته در آنها شناختنی نیستند اما بداهتا از چنین گزاره های معلومی بدست می آید (یا آنکه مشمول آنها هستند). یکی از موارد پیشینی بودن به معنای عام آن همین است. این گزاره را که یا هیچ چیز تماما و همزمان، سرخ و سبز نیست یا من در حال پرواز به سوی ماه هستم، در نظر بگیرید. این گزاره بداهتا از گزاره مربوط به سرخ و سبز ناشی می شود که (ظاهرا) بدیهی است. علتش آن است که بداهتا معلوم است که اگر هیچ چیز تماما و همزمان سرخ و سبز نباشد، آنگاه یا این راست است یا آنکه من در حال پرواز کردن به سوی ماه هستم. با این حال، اگرچه گزاره مزبور بداهتا از گزاره معلومی بدست می آید، آن را به طریق استنتاجی و بر پایه شناختی که از آن گزاره ساده تر داریم، در می یابیم. نمی توان آن را صرفا با فهمیدنش شناخت، بلکه شناختن آن فقط از این راه امکان پذیر است که دریابیم اگر هیچ چیز تماما و همزمان سرخ و سبز نباشد، آنگاه یا آن گزاره صادق است یا من در حال پرواز به سوی ماه هستم. این گزاره شرطی (اگر – آنگاهی) بدیهی است؛ بنابراین به مثابه نردبان محکمی است که می توانیم روی آن از دانستن اینکه هیچ چیز تماما و همزمان سرخ و سبز نیست، به دانستن اینکه یا اینطور است یا من در حال پرواز به سوی ماه هستم، بالا برویم. این پیشینی بودن به معنای گسترده آن است.
پس می توانیم بگوییم که با توجه به دیدگاه کلاسیک موردنظر، بداهت پایه پیشینی بودن است: گزاره های پیشینی آنهایی هستند که یا بدیهی هستند (یعنی به معنای محدود، پیشینی هستند) یا، اگرچه خودشان بدیهی نیستند، بداهتا، از حداقل یک گزاره بدیهی به دست می آیند (یعنی به معنای عام، پیشینی هستند). مفهوم کلی پیشینی بودن که در هر دو مورد قابل به کارگیری است، تقریبا به معنای حقیقی است که یا یک گزاره پیشینی است یا به طور پیشینی از یک گزاره پیشینی به دست می آید.(۹) شناختن گزاره هایی که به معنای عام پیشینی اند، برخلاف شناختن گزاره هایی که به معنای محدود پیشینی اند، شناختن گزاره ای بدیهی بعنوان زمینه وابسته است. اما هیچ یک از این دو شناخت به شناخت هیچ گزاره تجربی وابسته نیست، و به این معنا، هر دو آنها «مستقل از تجربه اند».(۱۰) با این حال، فرض کنید که گزاره ای نه بدیهی باشد و نه بداهتا از گزاره ای بدیهی ناشی شود، بلکه از طریق مراحلی بدیهی (که شاید زیاد باشند)، با شروع از گزاره ای بدیهی حاصل گردد، بلکه از طریق مراحل معلومی (که شاید زیاد باشند)، با شروع از گزاره ای بدیهی اثبات پذیر باشد. این گزاره ممکن است بدون تکیه بر حافظه شناختنی باشد یا نباشد، و این موضوع به ظرفیت ذهنی موجود عقلانی مورد نظر بستگی دارد. با این حال، از آنجا که می توان آن را از طریق اثبات دقیقی دریافت، می توان آن را به معنای عام پیشینی نامید (اگرچه بعضی ها ممکن است در سنت کلاسیک چنین نکنند).
بدان علت که گزاره های پیشینی با توجه به اینکه چگونه می توانند شناخته شوند، فهمیده می شوند، مفهوم پیشینی بودن غالبا مفهومی معرفت شناختی قلمداد می شود. اغلب گفته می شود که مفهوم تحلیلی بودن از نوع دیگری است، مثلاً «مفهومی» است، زیرا فرض می شود که حقایق تحلیلی بر پایه رابطه اندراجی ساده ای میان مفاهیم قرار دارند.(۱۱) بنابراین، تعجب آور نیست که مقولات تحلیلی بودن و پیشینی بودن، همسان نباشند. با این حال، پیشنهادکنندگان دیدگاه کلاسیک هر دو را گزاره ضروری بشمار می آورند: این موضوع درخصوص گزاره های تحلیلی که «با نفی تناقض» صادقند، واضح به نظر می رسد، اما ضروری شمردن گزاره های ترکیبی پیشینی از نظر نظریه پردازان کلاسیک، معقول بوده است. ظاهرا فکر می کردند که اگر حقیقت آنها مشروط می بود و بنابراین، به آنچه در بعضی از موقعیت های ممکن رخ می دهد و نه به بقیه موقعیت ها وابسته بود، نمی توانستیم حقیقت مزبور را صرفا بر پایه فهمیدن خود گزاره دریابیم. این اندیشه معقول به نظر می آید و من هم تقریبا آن را می پذیرم.
تجربی بودن
دسته عظیمی از حقایق، پیشینی نیستند. این موضوع که صنوبر از افرا بلندتر است، یکی از آنها است. این حقایق غیرپیشینی را تجربی (یا پسینی) می نامند. این تقریبا بدان معنا است که گزاره های مورد نظر را فقط بطور تجربی می توان شناخت، یعنی فقط بر پایه تجربه، به معنایی متباین با عقل، شناختنی هستند (البته به فرض آنکه اساسا قابل شناخت باشند) – و بالاتر از همه، بر پایه تجربه ادراکی یا درون نگرانه (به صورتی که در فصل های ۱ و ۳ توصیف شد) مبتنی باشند. گفتن اینکه گزاره ای تجربی (یا پسینی) است، صادق بودن آن را معین نمی کند: کاذب های تجربی هم وجود دارند، مثلاً اینکه چنین نیست که صنوبر از افرا بلندتر باشد، و البته حقایق تجربی هم یافت می شوند. (بدین سان، عبارت «گزاره تجربی» شبیه «گزاره پیشینی» نیست، زیرا عبارت دوم معمولاً برای ارجاع به کذب به کار نمی رود؛ اما مثال های عمده من برای گزاره های تجربی، حقیقت خواهند داشت.)
از دیدگاه کلاسیک، هم گزاره های تجربی و هم گزاره های پیشینی برای زندگی ما اهمیت اساسی دارند. در واقع، گزاره های تجربی هر حقیقتی را که به شیوه ادراکی شناخته می شود، مثل حقیقتی که از طریق مشاهده رنگ ها و اشکال چیزهای اطراف ما دریافت می شود، و هر حقیقتی را که به شیوه علمی بدست می آید، مثل تعمیم هایی که دما و حجم گازها را به هم ربط می دهند، شامل می باشند. دسته ای از گزاره های پیشینی، مثلاً گزاره های منطقی و ریاضی، در بن عقل سلیم و علم قرار دارند. گزاره های تجربی برای راهنمایی ما به قصد سروکار داشتن با جهان نیز ضروری هستند، اما از دیدگاه کلاسیک، ممکن است برخلاف گزاره های پیشینی، از طریق تجربه ابطال شوند.
صدق تحلیلی، دریافت مفهومی و ضرورت
حقایق تحلیلی و همچنین برخی از حقایق ترکیبی، پیشینی خوانده می شوند، زیرا حقایق تحلیلی با استفاده از عقل قابل شناختن هستند. اما به نظر می رسد که استفاده از عقل برای شناختن – یا حداقل، نشان دادن – حقایق تحلیلی، با استفاده از عقل برای شناختن حقایق ترکیبی پیشینی فرق دارد. ممکن است این مطلب را که هیچ چیز تماما و همزمان سرخ و سبز نیست، از طریق دریافتن نوعی ناسازگاری میان مفهوم سرخ بودن (در یک زمان و یک مکان) و مفهوم سبز بودن دریابیم. اما ظاهرا این موضوع از طریق دریافتن یک رابطه اندراجی میان سرخ بودن (یا سبز بودن) و چیز دیگری دریافت نمی شود. اگر این مطلب نشان دهنده دو استفاده متفاوت از عقل نباشد، حداقل نشاندهنده یک نوع کاربرد متفاوت عقل در مورد انواع متفاوت روابط میان مفاهیم است.
از آنجا که دانستن این مطلب که هیچ چیز تماما و همزمان سرخ و سبز نیست، ناشی از دریافتن یک رابطه اندراجی نیست، با دانش من از این صدق تحلیلی که همه ماده روباه ها ماده اند، فرق دارد. با این حال به نظر می رسد که در هر دو مورد، رابطه میان مفاهیم منظور شده در صدق، پایه آن صدق است. وانگهی، ظاهرا دانش ما در هر دو مورد، از طریق فهمیدن عقلانی آن رابطه حاصل می آید: یعنی در یک مورد، رابطه اندراجی تحلیلی، و در مورد دیگر، رابطه طرد متقابل.
منظور از این حرف ها آن نیست که تجربه ربطی به دانستن حقایق پیشینی ندارد. بنابر دیدگاه کلاسیک، برای حصول مفاهیم مزبور، نیازمند تجربه هستیم. مثلاً برای حصول مفاهیم مربوط به رنگ ها و مفهوم روباه، باید تجربه کنیم. منتها، همین که مفاهیم مورد نظر را در اختیار داشته باشیم، دریافتن رابطه آنها، و نه تجربه های مورد نیاز برای گرفتن آنها، پایه دانش ما را از حقایق تحلیلی و حقایق پیشینی دیگر تشکیل می دهد.
بعضا به دلیل این شباهت ها، و همچنین به دلیل غیرقابل تصور بودن کذب گزاره های پیشینی است که از دیدگاه کلاسیک، حقایق پیشینی ترکیبی، و همچنین حقایق تحلیلی، ضروری قلمداد می شوند. آنها نمی توانند کاذب باشند، اگرچه نفی گزاره های ترکیبی اکیدا مستلزم تناقض نباشد. مثلاً این ادعا که چیزی تماما سرخ و سبز است، بدان معنا حاوی تناقض نیست که بگوید یک گزاره – مثلاً اینکه شئ مورد نظر دارای یک رنگ معین است – هم صادق است و هم صادق نیست. با این حال، بنابر دیدگاه کلاسیک، مطلقا ناممکن است که چیزی تماما و همزمان سرخ و سبز باشد. کافی است در مفاهیم مربوطه (و بالاتر از همه، در مفاهیم مربوط به رنگ ها) تأمل کنیم تا دریابیم، هیچ چیز تماما و همزمان سرخ و سبز نیست؛ زیرا سرخ بودن به طریقی بدیهی، سبز بودن را طرد می کند.
ضمنا فیلسوفان سنت کلاسیک متفق الرأی هستند که همه گزاره های ضروری، پیشینی هستند. یک استدلال در این خصوص می تواند چنین باشد که ضرورت، ریشه در روابط میان مفاهیم دارد و این روابط، در همه موقعیت های ممکن، یکسان است. ذهنی که می تواند در همه موقعیت های ممکن کندوکاو کند (مثلاً آنگونه که غالبا گفته می شود، ذهن الهی)، می تواند صدق همه گزاره های ضرورتا صادق را دریابد. از آنجا که این شیوه کندوکاو بدون استنباط تحلیلی یک مفهوم از مفهوم دیگر امکان پذیر است، ریشه داشتن ضرورت در روابط مفهومی می تواند توضیح دهد که حقایق ضروری ترکیبی چگونه امکان پذیرند. و از دیدگاه کلاسیک، این حقایق ضروری، پیشینی هم هستند.
به طور خلاصه، بر طبق دیدگاه کلاسیک، همه گزاره های ضروری پیشینی اند و برعکس، اما گزاره های تحلیلی زیر مجموعه ای از گزاره های پیشینی اند، زیرا بعضی از گزاره های پیشینی، تحلیلی نیستند بلکه ترکیبی اند. بنابراین دیدگاه، صدق همه گزاره های پیشینی ریشه در روابط میان مفاهیم دارد، اما توضیح این امر در مورد گزاره های مزبور متفاوت است: این توضیح در مورد گزاره های ضروری بر حسب شرائط مربوط به صدق آنها (ناممکن بودن کذب آنها به طور مطلق) بیان می شود، در مورد گزاره های تحلیلی برحسب چگونگی صادق بودنشان (کلاً از طریق رابطه اندراج)، و در مورد گزاره های پیشینی برحسب چگونگی شناخته شدن حقیقت شان (از طریق فهم).
دیدگاه تجربه گرایانه در باب حقایق عقلانی
حرف های جدی و دقیقی در مقابل دیدگاه کلاسیک پیرامون آنچه من حقایق پیشینی می نامم – و حقایق عقلانی هم نامیده می شوند – گفته شده است. برای شناختن اهمیت معرفت شناختی عقل بعنوان منبع توجیه و معرفت و همچنین منبع حقایق عقلانی، باید توضیحات دیگری را هم راجع به این حقایق درنظر بگیریم.
جان استوارت میل بر این عقیده بود که فقط حقایق تجربی وجود دارند و دانش ما از آنها بر پایه تجربه، مثلاً بر پایه ادراک است.(۱۲) می توانیم این دیدگاه را تجربه گرایی در باب حقایق (ظاهرا) عقلانی بنامیم. این نام مناسبی است، زیرا بر طبق موضعگیری مزبور، حقایق ظاهرا پیشینی به عنوان حقایق تجربی تفسیر می شوند، اگرچه سهم عقل، به عنوان توانای سوای ادراک، در فراهم آوردن توجیه و معرفت نفی نمی شود. مثلاً ممکن است عقل برای گسترش معرفت از طریق اثبات قضایای هندسی بر مبنای اصول موضوعه دارای اهمیت اساسی باشد. اما دیدگاهی که قصد بررسی اش را دارم (و در این راه، قصد ندارم به طور خاص پیرو میل باشم) این موضوع را نفی می کند که عقل، توجیه یا معرفت را به شیوه غیرتجربی و پیشینی مطرح شده در نظریه کلاسیک، پایه گذاری می کند.
عقل گرایی و تجربه گرایی
پیش از بررسی نظریه میل، بهتر است از کلی ترین دیدگاه معرفت شناختی، آن را در برابر نظریه کانت قرار دهیم تا از مجادله میان عقل گرایی و تجربه گرایی دریافت بهتری حاصل کنیم. موضعگیری کانت را درخصوص حقایق عقلانی می توان عقل گرایانه قلمداد کرد، در حالی که موضعگیری میل تجربه گرایانه است. این دو اصطلاح در معانی بسیار متنوعی به کار برده می شوند، طوری که بهتر است به دقت تعریف شوند. به هر حال، به طور غیردقیق می توان گفت، عقل گرایی در معرفت شناسی، در مقایسه با تجربه گرایی، اهمیت بسیار بیشتری برای عقل در پایه گذاری معرفت قائل است، و عقل گرایان ظاهرا همواره، به طور صریح یا ضمنی، عقیده دارند که علاوه بر معرفت مربوط به حقایق تحلیلی، دانش مربوط به حقایق پیشینیِ ترکیبی هم وجود دارد. به طور غیردقیق، تجربه گرایی در معرفت شناسی تجربه را پایه همه معرفت ما می داند، البته احتمالاً به استثنای دانش مربوط به گزاره های تحلیلی، یعنی گزاره هایی که بنابه فرض، شامل حقایق منطقی محض هستند، مثلاً این حقیقت که اگر نهنگ ها پستاندارند و هیچ ماهی پستاندار نیست، پس هیچ نهنگی ماهی نیست. (هم از دید تجربه گرایی و هم از نظر عقل گرایی، گزاره های تحلیلی نوعا شامل حقایق منطقی فرض می شوند.(۱۳))
ممکن است از اینکه چرا تجربه گرایان حقایق منطقی محض را پیشینی درنظر می گیرند، حیرت کنیم. نکته اصلی (اگرچه شخص تجربه گرا ممکن است آن را به این صورت توضیح ندهد) با استفاده از واژگان نظریه کلاسیک قابل فهم است: حتی اگر چنین گزاره های منطقی به سبب روابط اندراجی صادق نباشند، از جهت مهمی مانند آنهایی هستند که اینگونه اند. نفی آنها شامل تناقض است؛ مثلاً اینکه بعضی از نهنگ ها پستاندار هستند و نیستند. بنابراین، گزاره های مزبور نمونه های برجسته ای از حقایق عقلانی اند؛ زیرا فقط با استفاده از منطق، که احتمالاً خالص ترین نوع استفاده از عقل است، می توان دریافت که این گزاره ها فقط در صورتی می توانند کاذب باشند که تناقضی صادق آید و اگر چیزی ناممکن باشد، آن چیز حتما همین است. این دلیل دیگری است برای نسبت دادن مشخصه عام تری به گزاره های تحلیلی، در مقایسه با آنچه قبلاً پیشنهاد کردم؛ یعنی اینکه گزاره های تحلیلی گزاره هایی هستند که نفی آنها حاوی تناقض است.(۱۴)
برخی از تجربه گرایان می گویند که هیچ دانشی، حتی گزاره های به اصطلاح تحلیلی، واقعا پیشینی نیست. تجربه گرای رادیکالی نظیر میل، معتقد است که تمام معرفت ریشه در تجربه دارد. عقل گرایان رادیکال (که البته کانت جزو آنها نبوده است) معتقدند که تمام معرفت ریشه در عقل دارد، یعنی مثلاً به طور شهودی در دریافت گزاره های بدیهی ریشه دارد یا به طور قیاسی برپایه استنتاج از حقایق پیشینی قرار دارد که از طریق شهودی حاصل آمده اند.(۱۵)
تجربه گرایی و ایجاد تأکید بر باورهای علم حساب
تجربه گرایی در باب آنچه حقایق عقلانی خوانده می شود، در مورد حقایق ظاهرا پیشینی و ترکیبی معقول تر به نظر می رسد. به همین دلیل، در اینجا به یک نوع ظاهرا ترکیبی از گزاره های پیشینی می پردازیم که بیشتر از بقیه مورد بحث بوده است. حقایق ریاضی، به ویژه حقایق مربوط به علم ساده حساب، غالبا پیشینی و ترکیبی قلمداد می شوند. این گزاره را در نظر بگیرید که ۱۲=۵+۷ (مثال کانت، که در تئاتتوس افلاطون نیز یافت می شود). براحتی می توان گفت، علم به این گزاره همانند علم به آن است که هیچ چیز تماما و همزمان سرخ و سبز نیست. اما چگونه چیزی را درمی یابیم؟
در اینجا نمی توانیم براحتی چیزی شبیه به رابطه طرد ساده ای که در مورد مثال سرخ و سبز گفتیم پیدا کنیم. آیا چنین است که از روی تجربه با اشیا، مثلاً با شمردن سیب ها، سپس مخلوط کردن دو مجموعه از آنها و بازشماری کل سیب ها، نخستین حقایق مربوط به علم حساب را آموخته ایم و سپس با استفاده از عقلمان، قواعد عمومی حساب را نظیر قواعد مربوط به محاسبه جمع های بزرگ، صورتبندی کرده ایم؟
از دیدگاه مزبور، علم حساب درست مثل یک نظریه علمی گسترش یافته است، یعنی مشاهده هایی اساسی صورت پذیرفته، تعمیم هایی به عمل آمده است، و اصول گسترده تری صورتبندی شده اند تا همه مشاهدات و تعمیم ها به هم پیوند بخورند. و آیا چنین نیست که نخستین شمارش های ما با اشیا یا با انگشتانمان انجام می گیرند؟
مطمئنا نمی توانیم تصوری از این موضوع داشته باشیم که چگونه ممکن است عدد ۷ به علاوه عدد ۵ ، عدد ۱۲ را نتیجه ندهد. اما دنیا می توانست طوری باشد که (مثلاً) اگر پنج عدد سیب و هفت عدد پرتقال به طور فیزیکی با هم ترکیب می شدند، مجموعه جدید شامل یازده عضو می بود و این پدیده همیشه رخ می داد. آیا در آن صورت، همانگونه که آینشتاین فیزیک بی همتای سر آیزاک نیوتون را دگرگون کرد، نیاز نداشتیم تا در علم حساب تجدیدنظر کنیم؟ شاید ملاحظه اساسی معرفت شناختی از این قرار باشد که توضیح کلی ما از تجربه مان معقول ترین توضیح است؛ و اگر بهترین توضیح کلی و فراگیر، مستلزم رد گزاره ای باشد که فعلاً پیشینی و ضروری درنظر گرفته می شود، باکی نیست.
از دیدگاه کلاسیک، چندین پاسخ انتقادی به این حرف ها وجود دارد. یکی از آنها به تمایز میان دو چیز به هم مرتبط اما کاملاً متفاوت مربوط می شود: یعنی ایجاد باورهای ما، و توجیه آنها. دومین پاسخ مربوط است به این پرسش که ایا می توان حقایق علم حساب را با مشاهده مورد آزمایش قرار داد. سومین پاسخ مربوط است به امکان توجه به آنچه به نظر بدیهی می نماید و در مقابل حقایق علم حساب قرار می گیرد، به گونه ای که حتی اگر معیار معرفت شناختی نهایی ما، الزامات بهترین توضیح کلی تجربه مان را برآورده سازد، حقایق مزبور را می توان در هر توضیح مناسبی حفظ کرد. این اندیشه ها را یکی پس از دیگری مورد ملاحظه قرار می دهیم.
اولاً، به فرض آنکه باورهای حسابی ما ناشی از شمارش های فیزیکی باشند، آیا تجربه ای که آنها را به وجود می آورد، آنها را توجیه هم می کند؟ ایجاد باور غالبا با توجیه آن فرق دارد. ممکن است هنگامی که طریق احتیاط را رها کرده ام، گواهی کسی که به نظر من شخص غیرقابل اعتمادی است، این باور را در من به وجود آورد که آسپیرین های مختلفی که در کارخانه های مختلفی ساخته شده اند، از لحاظ شیمیایی فرقی با هم ندارند. تا این مرحله، باور من توجیه نشده باقی مانده است؛ اما بعدا هنگامی که بفهمم آسپیرین فقط اسید استیل سالیسیلیک است، همان باور می تواند توجیه شود، وانگهی، صرف نظر از هر آنچه باعث ایجاد باورهای حسابی ما در آغاز کار می شود، آنگاه که باورهای مزبور به همان شیوه ای که باور داریم ۱۲=۵+۷ ، توجیه می شوند، به نظر نمی رسد که تجربه آنها را توجیه کند. خود من نمی توانم تصور واضحی از این موضوع داشته باشم که چگونه امکان دارد صدق یک گزاره ریشه در رفتار اشیایی که با هم ترکیب می شوند داشته باشد؛ و اگر هم به این اشیا متوسل می شوم، فقط برای نشان دادن این صدق است، و نه برای توجیه آن.
از اینجا به موضوع دوم می رسیم: اصلاً معلوم نیست که این گزاره که ۱۲=۵+۷، مثلاً از طریق بررسی رفتار اشیا هنگامی که با هم ترکیب و مخلوط می شوند آزمایش پذیر باشد؛ اگرچه همین گزاره، به آن طریق، مثال زدنی است. شخص تجربه گرا ممکن است بگوید که این امر نشان نمی دهد که گزاره مزبور لزوما صادق است، بلکه می تواند مشروط و تجربی باشد. در واقع همین طور است. اما بهتر است دقیقا به این پندار که می توان گزاره مورد نظر را به آزمایش گذاشت و بنابراین (در صورت کشف این نکته که در یک مورد، ترکیب یک مجموعه پنج عضوی از اشیا با یک مجموعه هفت عضوی، یک مجموعه یازده عضوی را به وجود آورده است) می توان آن را رد کرد، بیندیشیم.
از اینجا به موضوع سوم می رسیم. با مدارک مکرر و منظم موجود بر ضد گزاره مزبور چه کار کنیم؟ نظریه پردازان کلاسیک می گویند، دنیا می تواند به گونه ای باشد که یک عدد شئ در عمل ترکیب کردن گم شود، و مثلاً نتوانیم آن را ببینیم، یا درست یادمان نیاید که چند شئ را با هم ترکیب کرده ایم. آنها همچنین می گویند که اگر موارد عجیب و غریب را بدین سان تعبیر کنیم، بهتر است از آنکه بگوییم این گزاره که ۱۲=۵+۷ کاذب است. بنابراین، به جای صحبت پیرامون تکذیب یک اصل علم حساب، بهتر است بگوییم، دنیا دیگر مثالی از آن را برایمان فراهم نمی آورد.
ملاحظه ای به نفع دیدگاه کلاسیک وجود دارد که بنا بر آن فهم کذب اصول حسابی محض، کار دشواری است. عدد ۷ به علاوه عدد ۵ برابر است با عدد ۱۲ ، و این موضوع ربطی به رفتار سیب ها و پرتقال ها ندارد. حکم حسابی مزبور درباره سیب ها و پرتقال ها نیست، اگرچه (تا آنجا که می دانیم) رفتار آنها مثالی را برای آن فراهم می آورد. از دیدگاه کلاسیک، حکم موردنظر، درباره اعداد است، که برخلاف رقم های عربی رومی و هرگونه رقم دیگری که برای نمایش آنها مورد استفاده قرار می گیرد، انتزاعی و غیرفیزیکی هستند.
به یک موضوع دیگر هم توجه داشته باشید. برای جمع آوری مدارک معتبری بر ضد گزاره حسابی مورد نظر، فقط نباید به حافظه و ادراک تکیه کرد (زیرا هر دو به شدت خطاپذیرند)، بلکه باید به حساب ساده هم تکیه داشت، زیرا موارد به اصطلاح نفی کننده باید شمرده شوند. یک نمونه تنها که در آن، مجموع هفت و پنج شئ دوازده نباشد، اهمیت خاصی ندارد و باید چیزهای غیرعادی موجود در آن، در مقایسه با همه نمونه هایی که مجموع مزبور دوازده می شود، معلوم شوند. حتی اگر برای رد این گزاره که ۱۲=۵+۷ ، نخواهیم به نمونه های متقابل توسل جوییم، بلکه به یک نظریه تأیید شده متمسک شویم، باید بتوانیم مستقل از آن نظریه، داده ها را بشمریم (گذشته از اینکه اطلاعات دیگری نیز از علم حساب ممکن است مورد نیاز باشد). یعنی باید به یک گزاره حسابی نظیر اینکه ۱+۱+۱ نفی =۳ نفی (که عدد قابل توجهی است) توسل جوییم تا بتوانیم این حقیقت (ضروری) که ۱۲=۵+۷ را، به طرز مؤثری زیر سؤال ببریم. با توجه به ارتباط میان گزاره های حسابی، معلوم نیست که بتوان این کار را به طریقی سازگار (یا حداقل معقول) انجام داد و همزمان، این گزاره را که ۱۲=۵+۷ ، رد کرد. شاید راهی برای خلاص شدن از این معضل پیدا شود، اما حتی اگر هم چنین شود، آنقدر قوی نیست که بتواند مورد قابل توجهی به نفع مشروط بودن یا تجربی بودن حقایق علم حساب به شمار آید.(۱۶)
هیچ یک از این حرف ها مستلزم انکار این موضوع نیست که گزاره حسابی مشابهی درباره سیب ها و پرتقال ها وجود دارد، یعنی اینکه اگر پنج تا از اولی ها را بشمریم و آنها را کنار هفت تا از دومی ها بگذاریم، می توانیم دوازده عدد از کل مجموعه را بشمریم. این گزاره براحتی می تواند با گزاره ریاضی محضی که با آن متناظر است اشتباه گرفته شود. اولی مشروط و تجربی است، اما این موضوع دلیل نمی شود که گزاره حسابی محض هم چنان باشد.
برخلاف دیدگاه کلاسیک، تجربه گرایی رادیکال وجود هستی های انتزاعی و مطلق را انکار می کند و چون باور دارد که گزاره های ریاضی به چیزهای ملموس ارجاع می شوند، آنها را تعمیم هایی از رفتار اشیای فیزیکی می داند. برای تأیید این موضوع که اگر اشیای فیزیکی نمایانگر این گزاره نباشند که ۱۲=۵+۷ ، گزاره مزبور حتی اگر هم ضرورتا صادق باشد، ارزش ناچیزی برایمان خواهد داشت، نیازی به اتخاذ دیدگاه تجربی نداریم. اگر دنیای فیزیکی آشفته می بود، ممکن بود این موضوع که اگر هفت تا سیب کنار پنج تا گذاشته شود و کل آنها شمرده شوند، حاصل عدد دوازده می شود، کاذب باشد. چنان وضعیت درهم و برهمی، باعث تکذیب اصل فیزیکی مزبور می شد، و نه اصل حسابی موردنظر. اما اصل فیزیکی مزبور همان گزاره ریاضی محضی که درباره اش حرف زدیم نیست، و حتی از آن ناشی هم نمی شود.
تجربه گرایی و حقایق منطقی و تحلیلی
دیدگاه تجربه گرایانه ی مربوط به گزاره های پیشینی را می توان در مورد گزاره های تحلیلی و حتی حقایق منطقی بدیهی نیز به کار برد، و شاید در آن مقبولتر باشد. به فرض، از طریق پژوهش علمی، کشف کنیم که ماده روباه ها دارای بعضی از خصوصیاتی باشند که آنها را به مذکر بودن ربط می دهیم؛ مثلاً هورمون های مذکر داشته باشند. به فرض اینگونه شواهد آنقدر روی هم انبار شوند که بهتر بدانیم روباه های ماده داخل آزمایشگاه را مذکر بدانیم. آیا در آن صورت، زمانی نمی رسد که در ماده بودن ماده روباه ها شک کنیم؟
و چه می توانیم درباره اصل منطقی طرد شق ثالث بگوییم که مطابق با آن، هر گزاره ای یا صادق است یا کاذب؟ این گزاره را در نظر بگیرید که تام کچل است. آیا این گزاره باید بدون وابستگی به تعداد موهای روی سر تام، یا صادق باشد یا کاذب؟ مسلما این مثال نقض خوبی برای اصل طرد شق ثالث است.
از دیدگاه کلاسیک می توان برای این مثال ها توضیحاتی را تدارک دید. از سویی، خصوصا در مدت زمان طولانی، ممکن است کم کم اصطلاحی را به معنایی متفاوت با معنای قبلی اش به کار ببریم. پس کشفیات فرضی پیشگفته درباره ماده روباه ها ممکن است باعث شود که دیگر منظورمان از «ماده روباه» روباه ماده نباشد، بلکه مثلاً روباهی باشد که ویژگی های جنسی خارجی مؤنث و از گونه آناتومیک
K
داشته باشد (که
K
همان گونه ای است که در آزمایشگاه زیرنظر گرفته ایم). در آن صورت، وقتی می گوییم «ماده روباه ها واقعا ماده نیستند»، گزاره تحلیلی «همه ماده روباه ها ماده اند» را نفی نمی کنیم، و به جای رد این گزاره، چیز دیگری را تأیید می کنیم.
بنابراین، تجربه ما ممکن است باعث شود که روزی در آینده، از عبارت «ماده روباه ها ماده اند» برای بیان باورهایمان استفاده نکنیم. این موضوع مسلما بدان معنا نیست که تجربه می تواند گ
همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیفها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبتنام کنید.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری