خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»*
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل عقل*
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل عقل* قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
17ساعت
43دقیقه
52ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی*

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 73

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی* شامل 120 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی* در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی* با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی* نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی* هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی* اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی* :

درآمد

طبق نظریّات سنّتی و متعارف درباب معنا یک تمایز مفهوم/ مصداقی وجود دارد: یعنی، مفاهیم یا معانی مرتبط با الفاظ و اسمهای عامّ مجموعه ای از اشیاء را که به آنها دلالت دارند یا در مورد آنها به کار می روند، معیّن می کنند. یک لفظ یا اسم عام بر همه آنچه منطبق بر خصیصه هایی است که آن لفظ یا اسم معنا می دهد، دلالت دارد. اخیرا این اصل مورد اعتراض شماری از فلاسفه قرار گرفته است که بزرگترین آنان ساول کریپکی، هیلاری پوتنام و کیت دونلان است.(۱) از جمله نظرات این فلاسفه این است که اسمها در معنای سنّتی هیچ معنایی ندارند، و حدّاقل اسمهایی که برای مشخّص کردن انواع طبیعی (انواعی که به طور طبیعی موجودند) در نظر گرفته شده اند مانند اسمها هستند و بنابراین دارای مصادیقی که از طریق مفاهیم معیّن می شوند نیستند، و اینکه ارجاع از طریق چیزی مانند یک سلسله علّی و معلولی ثابت و برقرار است نه از طریق توصیفهای مرتبط. این نظریّه جدیدِ ارجاع، همواره جدّی ترین اعتراض بر ضدّ نظریّات سنّتی معناست و لوازم مهّمی برایدیگر قلمروهای فلسفی دارد.

در این مدخل جنبه های عمده نظریّه جدید و همچنین تأثیرات آن بر قلمروهای فلسفی غیر از معناشناسی مورد بحث قرار می دهم. امّا ابتدا اصول کلیدی نظریّه سنّتی را با تفصیل بیشتری شرح می دهم. به پیروی از رویکرد سنّتی، فلاسفه عموما از معنای اسامی عام آغاز کرده و نظراتی را که پیرامون اسامی عام دارند به اسمهای خاص تعمیم داده اند. از طرف دیگر نظریّه جدید ارجاع بزرگترین تحرّک خود را از آثار کریپکی و دونلان پیرامون اسمهای خاصّ به دست آورده است، که نتایج آن توسط خود آنان و دیگران به تعمیم نظریّه جدید در مورد بسیاری از اسمهای عام منجر شده است. شرح من هر دو شیوه را دنبال خواهد کرد. در تشریح دیدگاه سنّتی با اسامی عام آغاز خواهم کرد و سپس نشان خواهم داد که چگونه این نظریّه به اسمهای خاصّ تعمیم می یابد. در حالی که در مقام توضیح مفصّل نظریّه جدید با اسامی خاصّ شروع خواهم کرد و سپس تعمیم آن را به اسمهای عام بررسی می کنم. به نظر من بزرگترین اثر نظریّه جدید بر فهم ما از معانی اسامی عام است، مخصوصا آنهایی که حاکی از ارجاع به انواع طبیعی هستند. در عین حال تفاوتهای بین نظریّه سنّتی و نظریّه جدید، زمانی با سهولت بیشتری فهمیده می شود که با دیدگاههای آنها در مورد اسمهای خاصّ مقایسه شوند. در واقع ارزیابی قوّت اندیشه های جدید درباره اسامی عام بدون اینکه ابتدا بفهمیم نظریّه پردازان جدید درباره اسامی خاص چه می گویند، کاملاً دشوار است.

* * *

۱

لُبّ نظریّه سنّتی معنا را پوتنام به شرح زیر بیان کرده است: «در نظریّه سنّتی، معنای مثلاً (لیمو) با تعیین ترکیبی از «خواصّ» ارائه می شود. گزاره (لیموها واجد خاصّه

P

هستند) در مورد هریک از این خواصّ صدق تحلیلی دارند. و اگر

P1

،

P2… Pn

همه خواص منطوی در آن ترکیب باشند، در آن صورت «هرچیزی با همه خواصّ

P1

،

… Pn

لیمو است» هم صدق تحلیلی دارد. «آیا معناشناسی ممکن است؟» ص ۱۰۳. غالبا ترکیب خواصّ مرتبط با یک لفظ مانند «لیمو»، مفهوم لفظ «لیمو» نامیده می شود. این مفهوم معیّن می کند که لیمو بودن چیست. بنابراین طبق نظریّات سنّتی، مفهوم، مصداق را تعیین می کند. پوتنام در بخش اوّل «معنا و ارجاع» نیز نظریّات معنای سنّتی را مورد بحث قرار می دهد. او می گوید: «این که مفهوم متناظر با یک لفظ دقیقا ترکیبی از محمولهاست، و بنابراین مفهوم متناظر با یک لفظ همیشه باید شرط لازم و کافی برای اندراج در مصداق آن لفظ را معیّن کند، سنّت قدیمی و قرون وسطایی است». (معنا و ارجاع، صص ۱۱۹ ۱۲۰).

به عقیده پوتنام، کارناپ نیز از تقریری از نظریّه سنّتی پشتیبانی می کند؛ زیرا برای او “مفهوم متناظر با یک لفظ (در موردِ آرمانی، که لفظ “معنای کامل” دارد) ملاکی را برای تعلّق به مصداق، معیّن می کند (نه دقیقا به معنای “شرط لازم و کافی”، بلکه به معنای قوّی طریقه تشخیص اینکه آیا شیئی مفروض در مصداق مندرج می شود یا نه)” (معنا و ارجاع، ص ۱۲۰).

البتّه در اصطلاحات و در شیوه ای که به وسیله آن، جزئیات از میان روایتهای مختلف نظریّه سنّتی بدست می آید، تفاوتهایی وجود دارد. طبق یک روایت معاصر، ترکیبی از خواصّ وجود ندارد که مرتبط با هر لفظی باشد، بلکه انبوهی از خواصّ وجود دارد که با آن مرتبط است. به عنوان مثال معتقدند که ما نمی توانیم “بازی” را با ترکیبی از خواصّ مانندِ برنده و بازنده داشتن، سرگرم کننده بودن و متضمّن برد و باخت بودن تعریف کنیم؛ زیرا برخی از بازیهایِ کاملاً قابل قبول، فاقد پاره ای از این ویژگیها هستند. بر طبق نظریّه انبوه [صفات]، یک چیز به علّت اینکه به اندازه کافی از ویژگیهای یک انبوه خواصّ مانند اینها [که گذشت [برخوردار است، بازی است. صاحب نظریّه انبوه [صفات] ادّعا می کند که لازم نیست هیچ خاصّه ای در انبوه باشد که برای استعمال لفظ کافی باشد، امّا در عین حال معتقد است که انبوه ] [صفات] من حیث المجموع مصداق لفظ را معیّن می کند. دیدگاه ویتگنشتاین مبنی بر اینکه میان افراد مندرج در مصداق بسیاری از الفاظ متعارف فقط شباهتهای خانوادگی وجود دارد، می تواند به عنوان روایتی از نظریّه انبوه تعبیر شود.

بنابراین ویژگیهای عمده آنچه در این جا از نظریّه سنّتی معنا مورد نظر است به قرار زیر است:

۱. هر لفظ معناداری واجد معنا، مفاد و مفهوم یا انبوهی از ویژگیهاست که با آن مرتبط است. همین معناست که وقتی آن لفظ فهم می شود، معلوم و آشکار می شود یا به ذهن خطور می کند.

۲. آن معنا مصداق را تعیین می کند. به این معنا که یک چیز اگر و فقط اگر واجد خصیصه هایی باشد که در معنا، مفاد و مفهوم منطوی است، یا در مورد نظریّه انبوه، واجد مقدار کافی از آن ویژگیها باشد، در مصداق لفظ مندرج است. در بسیاری از روایتهای معاصر، معنا یا مفهوم لفظ برای استعمال لفظ ممکن است فقط مشتمل بر معیارهای قابل مشاهده باشد.

۳. حقایق تحلیلی بر معانی الفاظ مبتنی است. اگر

P

یک خاصّه از مفهوم

T

باشد، در این صورت گزاره “هر

P T

است” طبق تعریف صادق است. اگر مفهوم عزب مشتمل بر خاصّه ذکوریّت باشد، در این صورت [گزاره] هر عزبی مذکّر است، تحلیلی و ضروری است. در این جا باید خاطر نشان کرد که غالبا مفهوم یک لفظ، ذات آن نوع شی ء مسمّی به آن اسم تلقّی می شود. از آن جا که ترکیب خواصّی که با «لیمو» مرتبطند به ما می گوید که لیمو بودن چیست، و حقایق ضروری درباره لیمو را پدید می آورد، گمان می رود که ذات لیمو است. البتّه صاحب نظریّه انبوه، وجود این قبیل ذوات را انکار می کند؛ زیرا لزومی ندارد که خاصّه ای در همه اعضای مصداق یک لفظ و فقط در این اعضاء مشترک باشد.

هرچند در اینجا مجال ارائه یک بررسی تاریخی را ندارم، امّا قبل از ادامه بررسی مختصرِ تبیینِ سنّتی از اسمهایِ خاصّ، نمونه هایی را از نظریه سنّتی آن طور که به الفاظ عام اطلاق می شوند، ارائه خواهم کرد.

شاید بهترین نمونه نظریّه سنّتی معنا، نظریّه جان لاک باشد. دیدگاه وی عبارت است از اینکه با هر لفظ معناداری، مفهوم یا تعریف انتزاعی ای مرتبط است که معیّن می کند چه اشیائی می توانند با آن اسم نامیده شوند. این مفهوم انتزاعی همان چیزی است که وی ذات اسمی آن نوعی می نامید که آن لفظ برای آن وضع شده است. این ذوات اسمی ساخته خود ما هستند، در حالی که ذوات حقیقی در خود اشیاء وجود دارند و ساخته طبیعت هستند. از طریق ذوات اسمی است که ما اشیاء را در انواع، تشخیص می دهیم؛ زیرا به نظر لاک ما هرگز نمی توانیم به شناخت ذوات حقیقی اشیاء طبیعی نائل شویم. بنابراین امر دیگری که باید بررسی شود این است که کلمات عام، واجد چه نوع معنایی هستند. چون روشن است که صرفا به یک امر جزئی دلالت ندارند؛ چرا که در آن صورت الفاظ عام نخواهند بود، بلکه اسمهایی خاص هستند. به همین ترتیب، از سوی دیگر روشن است که آنها بر کثرت دلالت ندارند؛ زیرا در آن صورت مرد و مردان بر یک چیز دلالت خواهند داشت…. بنابراین آنچه که کلمات عام بر آن دلالت می کند یک گونه از اشیاء است و هریک از آنها به علّت اینکه علامت یک مفهوم انتزاعی در ذهن است چنین دلالتی دارد؛ که همان گونه که موجودات با آن مفهوم سازگاری دارند، به همین ترتیب زیر آن نام قرار می گیرند، یا، از آن گونه به شمار می آیند، که هر دو یکی است. بنابراین واضح است که ذوات آن گونه ها (

sorts

)، یا اگر کلمه لاتینی را بهتر می پسندید، انواع (

species

) اشیاء، چیزی جز این مفاهیم انتزاعی نیستند؛ زیرا از آن جا که واجد بودن ذات هریک از انواع، به معنای بودن آن چیزی است که هر شیی ء را از آن نوع می سازد؛ و از آنجا که انطباق با مفهومی که آن نام منضمّ به آن است، به معنای بودن آن چیزی است که به آن استحقاق آن اسم را می دهد، واجد بودن ذات، و دارا بودن آن انطباق ضرورتا باید یک چیز باشند.(۲)

لاک اظهار می دارد که قضایای تحلیلی از تعاریف اخذ می شود. حمل هر جزء دیگر تعریف لفظ تعریف شده، یا اثبات هریک از مفاهیم بسیط یک مفهومِ مرکّب اسم کلّ آن مفهوم مرکّب به یک اندازه بی اهمیّت است. مانند “هر طلایی ذوب شدنی است”؛ زیرا از آنجا که قابلیّت ذوب یکی از مفاهیم بسیطی است که مفهوم مرکّبی را می سازد که طلای واقعی، مدلول آن است، اظهار این مطلب درباب نام طلا، که با دلالت مقبول آن دریافت می شود، غیر از بازی با الفاظ چه چیزی می تواند باشد؟… و اگر من بدانم که نام طلا از این مفهوم مرکّب جسمِ زردرنگِ سنگینِ ذوب شدنی و چکش خوار حکایت می کند،، اطّلاع چندانی به من نخواهد داد اگر این مطلب را بعدا به طور جدّی در قالب یک قضیّه بیان کنم و به طور جدّی بگویم، هرطلایی ذوب شدنی است. چنین قضایایی فقط می تواند برای آشکار ساختن فریبکاری کسی به کار رود که از تعریف الفاظ خودش عدول می کند، از این راه که گاهی این مطلب را به یاد او آوریم، امّا حاوی هیچ اطّلاعی غیر از دلالت کلمات نیستند، هرچه قدر یقینی باشند.(۳)

یکی از روایتهای جدیدتر نظریّه سنّتی در کتاب سی. ای. لوئیس، تحلیل شناخت و ارزیابی، دیده می شود. نظر لوئیس پیچیده تر از نظر لاک است، امّا دارای همان حال و هوا است. لوئیس بین چندین نوع مختلف معنا تمایز قائل می شود. دو نوع آنها مفهوم و مصداق است. وی می گوید: “معنای مصداقی یا مصداق یک لفظ، مجموعه همه اشیاء بالفعل یا موجود است که آن لفظ به درستی در مورد آنها به کار می رود یا اسم آنها قرار می گیرد.(۴) معنای مفهومی یا مفهوم یک لفظ با هر تعریف صحیحی از آن معیّن می شود. به بیان سنّتی، کسی می گوید که اگر هیچ چیزی را نتوان به طور صحیح با لفظ (

T

)نامید مگر آنکه دارای صفت

A

باشد، در آن صورت لفظ (

T

) بر

A

دلالت دارد و تمامیّت یا ترکیبی از صفات که بدین طریق افاده شده اند، مفهوم (

T

) را تشکیل می دهند.”(۵) به گفته لوئیس، مفهوم است که معیّن می کند که یک لفظ برای مورد جزئی به کار می رود یا نه. مفهوم، مشروط به وجود موجودات همنام، مصداق را تعیین می کند. “ما می خواهیم که این معنای ابتدایی (مفهوم) را حفظ کرده و، به ویژه، آن را با آن معیار ذهنی یکی بدانیم که از آن طریق معیّن می شود که آیا لفظ مورد بحث در مورد یک نمونه جزئی به کار می رود یا نمی تواند به کار رود؟(۶)

آخرین نمونه من از تفکّر سنّتی از یک متن درسی منطقی معاصر اخذ شده است، که توسط یکی از مؤلّفین در این مجموعه منتخبات عرضه شده نوشته شده است. ایروینگ کپی در درآمدی بر منطق پیرامون مفهوم و مصداق چنین می گوید:

«فهم یک لفظ یعنی دانستن اینکه چگونه آن لفظ را به طور صحیح باید به کار بریم، امّا برای این کار ضرورت ندارد که همه اشیائی را که آن لفظ می تواند به طور صحیح در مورد آنها به کار رود بشناسیم. فقط لازم است معیاری داشته باشیم تا بتوانیم در مورد اینکه یک شی ء مفروض تحت مصداق آن لفظ اندراج می یابد یا نه، تصمیم بگیریم. همه اشیائی که در مصداق یک لفظ معیّن اندراج می یابند واجد برخی خواصّ یا خصائص مشترکند که ما را وا می دارند که همان لفظ را برای نشان دادن آنها به کار ببریم. مجموعه خواصّی که همه اشیاء مشمول مصداق آن لفظ و فقط آن اشیاء به طور مشترک دارند مفهوم یا معنای مفهومی آن لفظ نامیده می شود.»(۷)

البتّه کپی می افزاید: “مصداق از طریق مفهوم تعیین می شود، امّا نه برعکس.»(۸) با توجّه به آنچه کپی در “ذات و عرض” می گوید، تا اندازه ای طنزآمیز است که این دیدگاه را در کتاب درسی اش بیان می کند، امّا بی مورد نیست. این دیدگاه که مفهوم، مصداق را تعیین می کند یک نظر پذیرفته شده سنّتی است.

برای بسیاری از نظریّه پردازان سنّتی طبیعی بود که تلّقی خود را تعمیم دهند تا اسمهایِ خاصِّ متعارف را شامل شود. کریپکی این جنبه از نظریّات سنّتی را مورد توجّه قرار می دهد. به قول طرفداران نظریّه ترکیب [صفات] و صاحبان نظریّه انبوه [صفات] هر اسمِ خاصِّ معناداری، مرتبط با مجموعه ای از توصیف ها است تنها شیئی که آن توصیفها یا، در مورد صاحبان نظریّه انبوه، مقدار کافی از آن توصیفها را برآورد، مرجع آن اسم است. زمانی که انسان اسمی را به کار می برد توصیفهای مرتبط با اسم مذکور، مرجع مورد نظر را تعیین می کنند. کریپکی، راسل و فرگه را به عنوان نمونه هایی از صاحبان نظریّه ترکیب [صفات] سنّتی که بر اسمهای خاصّ اطلاق شده است ذکر می کند. در حالی که ویتگنشتاین و سرل را به عنوان نمونه هایی از صاحبان نظریه انبوه [صفات] یاد می کند.(۹) اغلب فلاسفه نظریّه انبوه را درباره اسمهای خاصّ از نظرِ ترکیبِ به معنای دقیق کلمه راسل معقول تر دانسته اند، اما کریپکی می گوید نظر انبوه دقیقا تهذیب و اصلاح نظریّه قدیمی تر است. وی عبارت معروفی از ویتگنشتاین را به عنوان بیانی از نظریّه انبوه درباب اسمهای خاصّ نقل می کند:

«اگر کسی بگوید “موسی وجود نداشت”، این [گزاره] ممکن است معانی مختلفی داشته باشد. ممکن است بدین معنا باشد که بنی اسرائیل زمانی که از مصر اخراج شدند رهبر واحدی نداشتند. یا [بدین معنا]، نام رهبر آنان موسی نبود… امّا آیا همیشه وقتی گزاره ای درباره موسی ارائه می دهم کسی را که واجد آن توصیفات باشد بی درنگ جایگزین “موسی” می کنم؟ شاید بگویم: از “موسی” مردی را می فهمم که آنچه را کتاب مقدس در مورد موسی نقل می کند، یا در هر صورت مقدار معتنابهی از آنها را انجام داد. امّا چه قدر؟ آیا مشخّص کرده ام که کذب چقدر از اینها باید برای من اثبات شود تا از این قضیّه به عنوان یک قضیّه کاذب دست بردارم؟ آیا نام “موسی” در همه موارد ممکن برای من استعمال معیّن و صریح دارد؟»(۱۰)

ویتگنشتاین مسلم می دانست که توصیفات، با “موسی” مرتبط خواهند بود امّا منکر این بود که ترکیب دقیقی [از اوصاف] وجود داشته باشد که بتواند جایگزین اسم شود.

درست مانند الفاظ عام، ترکیب یا انبوهِ اوصافِ تعیین گرِ مرتبط با یک اسم قضایای صادق ضروری پدید می آورد. اگر بخشی از معنای مورد نظر ما از “ارسطو”، “معلم اسکندر” باشد، در آن صورت “ارسطو معلّم اسکندر است” قضیّه صادق ضروری است. هرچند صاحبان نظریّه انبوه، این ادّعا را که وصف واحدی برای ارسطو ضروری است ردّ می کنند، با این حال سرل معتقد است که حقایق ضروری درباره ارسطو وجود دارد که از انبوه [اوصاف] مرتبط با اسم “ارسطو” حاصل می آید.

به عبارت دیگر فرض کنید که بپرسیم “اصولاً چرا اسمهای خاص داریم؟” روشن است که برای اشاره به افراد. “بله، امّا توصیفها می توانند همین کار را انجام دهند.” امّا هربار فقط در ازاء تعیین شرایط هویت واحد اشاره انجام می شود. فرض کنید که با حذف “ارسطو” و استعمال مثلاً “معلّم اسکندر” موافقت کنیم، در این صورت این [گزاره] که انسانِ مشارٌالیه معلّم اسکندر است، یک حقیقت ضروری است. امّا این [گزاره] که ارسطو همیشه به تدریس می پرداخت، یک واقعیّت ممکن است (با اینکه من معتقدم که این یک واقعیّت ضروری است که ارسطو حاصلِ جمع منطقی مانعه الخلو اوصافی را دارا است که معمولاً به او نسبت داده می شود).(۱۱)

لاک، لوئیس، کپی، سرل و ویتگنشتاین از جمله فلاسفه ای هستند که به نظریه سنّتی معنا اعتقاد داشته یا آن را بیان کرده اند. در حالی که درباره برخی جزئیّات اختلاف داشته اند، باور ندارم که این فلاسفه دفاع از مبانی این نظریّه را ضروری می دیدند. اغلب فقط مسلم فرض کرده اند که روایتی از نظریّه ترکیب یا انبوه، صحیح است. البتّه بسیاری از فلاسفه دیگر هستند که می توانستیم به عنوان بیان کنندگان نظریّه سنّتی به آنان اشاره کنیم. اغلب تجربه گرایان جدید مانند بارکلی، هیوم، میل و پوزیتیویستهای منطقی، حدّاقل در مورد اسامی عام به نظریّه سنّتی اعتقاد داشته اند. در میان فلاسفه زبانی معاصر نظریّه سنّتی هنوز پابرجاست. اگرچه فلاسفه ای مانند جرالد کاتز و ریچارد مونتاگیو ابزار فنّی پیچیده تر و پیشرفته تری از اسلافشان به کار می برند، پوتنام مدّعی است که آنان صرفا تلاش می کنند تفکّر سنّتی را تنقیح و اصلاح کنند.

۲

جسارت نظریّه جدید ارجاع، این است که ردّ نظریّه سنّتی معنا را به عهده می گیرد. این [نظریه [صرفا یک تنقیح و تهذیب نیست. بنابراین شگفت آور نیست که نظریّه جدید علاقه و بحثهایی را برانگیخته است. وظیفه ما در این جا ابتدا توصیف مفصّل نظریه جدید خواهد بود و سپس اشاره به پاره ای اشکالات محتمل آن.

این تبیین، متناظر با آنچه به گمان من سه جنبه عمده نظریّه جدید است، به سه بخش تقسیم خواهد شد. ابتدا نقد نظریّه های سنّتی درباب اسمهای خاصّ را پی می گیریم. سپس دیدگاههای نظریّه پردازان جدید درباره معنای الفاظ عام و نقّادی تفکّر سنّتی در این حوزه ارائه می شود. سرانجام وسائلی را که، براساس نظریّه جدید، به توسط آنها ارجاع حاصل می شود مورد بحث قرار می دهیم.

کریپکی و دونلان، در مقام مخالفت با نظریّه سنّتی، استدلال می کنند که اسمهای خاصّ مستقّل از توصیفات تعیین گر بر مدلولهای خود دلالت دارند. یک سهم عمده دونلان این بوده است که نشان دهد که ارجاع می تواند نه فقط در فقدان توصیفات تعیین گر تحقّق یابد، بلکه حتّی وقتی که توصیفات تعیین گر مرتبط با اسم به طور صحیح در مورد شخصی که اسم بر او دلالت دارد به کار نمی روند نیز تحقّق می یابد. او در [مقاله] “ارجاع و توصیفات تحدیدی” اساسا همین نکته را درباره کاربردهای معیّن توصیفات تحدیدی می گوید. دونلان بین دو نوع کاربرد توصیفات تحدیدی تمایز قائل است: اِسنادی و ارجاعی. زمانی که گوینده توصیف تحدیدی را به طور اِسنادی استعمال می کند، در نظر دارد مطلبی را درباره کسی یا چیزی بگوید که با توصیف معیّنی سازگار است، بدون اینکه بالضروره درباره اینکه چه کسی یا چه چیزی با آن توصیف سازگار است، نظری داشته باشد. در مورد کاربرد ارجاعی، گوینده به طور مستقّل نظر خاصّی درباره کسی یا چیزی دارد که می خواهد درباره او سخن بگوید و آن توصیف را برای اشاره به آن فرد به کار برد. یک توصیف ارجاعی صرفا ابزاری برای انجام ارجاع است و ممکن است در انجام این کار حتّی اگر آن شی ء مشارٌالیه با آن توصیف سازگار نباشد، موفّق باشد. دونلان نمونه خوبی از تقابل این دو کاربرد می آورد. به کاربرد “قاتل اسمیت” در دو مورد زیر توجّه کنید:

ابتدا فرض کنید که با اسمیت بیچاره که به طور ناجوانمردانه به قتل رسیده است مواجه شویم. از شیوه بی رحمانه قتل و از این واقعیّت که اسمیت دوست داشتنی ترین فرد جهان بود، ممکن است با شگفتی ادّعا کنیم که “قاتل اسمیت دیوانه است”. برای ساده تر کردن امر، به یک معنایِ کاملاً عرفی، فرض کنیم که نمی دانیم چه کسی اسمیت را به قتل رسانده است…. می گویم این کاربرد اِسنادی توصیف تحدیدی است.

از طرف دیگر فرض کنید جونز به قتل اسمیت متّهم شده است و مورد محاکمه قرار گرفته است. تصور کنید که بحثی درباره رفتار غیرعادی جونز در محاکمه اش مطرح است. می توان برداشت خود را از رفتار وی با این گفته جمع بندی کرد: “قاتل اسمیت دیوانه است”. اگر کسی بپرسد که با استعمال این توصیف به چه کسی اشاره داریم؟ در این جا پاسخ “جونز” است. می گویم این یک کاربرد ارجاعی توصیف تحدیدی است (“ارجاع و توصیفهای تحدیدی” صص ۴۶-۴۷).

با استعمال ارجاعی “قاتل اسمیت” گوینده به جونز اشاره دارد حتّی اگر بعدها معلوم شود که او بی گناه بوده است.

نکته دونلان مهم است؛ زیرا نشان می دهد که توصیفها همیشه فقط بر هر کسی یا هر چیزی که اتّفاقا با آنها سازگار است دلالت نمی کنند. وقتی یک توصیف را به طور ارجاعی به کار می بریم، منظورمان این نیست که به هر کسی که اتّفاقا با آن سازگار است اشاره کنیم، بلکه فرد معیّنی در ذهن داریم. به همین نحو، استدلال می شود که وقتی اسمی را استعمال می کنیم به هرکسی که به طور اتّفاقی با مجموعه ای از توصیفها منطبق است اشاره نمی کنیم، اگرچه ممکن است معتقد باشیم که شخص، مکان یا شیی ء نام گذاری شده منطبق با آن توصیفها است. وقتی اسمی را به کار می بریم، آن را به عنوان توصیفی ارجاعی به کار می بریم. آن را به کار می بریم تا، با قطع نظر از اینکه منطبق بر برخی توصیفها باشد یا نه، به فرد معیّنی اشاره کنیم. دونلان خاطر نشان می سازد که اگر اسمها به طور اِسنادی به کار روند، یعنی اگر آنها به هرکسی اشاره کنند که با صفات تعیین گر مرتبط با آنها منطبق است، در این صورت به نتایج تناقض آمیزی می رسیم. برای مثال، اگر اسمی مانند “تالس” به هرکسی اشاره کند که منطبق بر توصیف تعیین گر زیر باشد: “فیلسوفی که معتقد بود همه چیز آب است”، در این صورت اگر به واقع هیچکس چنین عقیده ای نداشته باشد، باید بگوییم تالس وجود نداشت. لکن در این صورت دونلان می پرسد: “ارسطو و هرودوت به چه کسی اشاره داشتند؟ مطمئنّا نمی توان نتیجه گرفت “به هیچکس”. به نظر من اینکه کشف کنیم که تالس نهایتا چاه کَن بوده و ارسطو و هرودوت درباره کار وی فریب خورده اند، معنادار است”.(۱۲) بنابراین می توانیم با استعمال اسم “تالس” به تالس اشاره کنیم حتّی اگر احتمالاً تنها توصیفی که ما در اختیار داریم در مورد او کاذب باشد.

کریپکی همین نکته را درباره اسمها می گوید و افزون بر آن ادّعا می کند که اسمها دالّ های دقیقی هستند. “دلالتگر دقیق” اصطلاحی است که کریپکی به معنای دلالتگری، از قبیل یک اسم یا توصیف، جعل کرد که بر یک فرد نسبت به همه جهانهای ممکن که آن فرد در آنها وجود دارد دلالت دارد. اگر یک اسم، دلالتگر دقیقی باشد، در این صورت وقتی که برای توصیف موقعیّتهای غیرواقعی استعمال می شود، درست مانند وقتی که برای توصیف جهان واقعی استعمال می شود، به یک فرد دلالت دارد. این بدان معناست که یک اسم بر یک فرد دلالت خواهد داشت، خواه مجموعه ای از توصیفهای معمولاً مرتبط را برآورد یا نه.

در سایر جهانهای ممکن یا موقعیّتهای ممکن غیرواقعی، یک فرد لازم است که فقط آن خواصّی را دارا باشد – اگر اصلاً دارای خاصیّتی باشد که برای او ضروری است. هریک از خواصّ دیگر وی ممکن است، و آنها را در برخی از جهانها خواهد داشت، امّا در جهانهای دیگر نه. چنان که تاکنون دیده ایم، نظریّه سنّتی درباب اسمهای خاص، مستلزم آن است که حدّاقل آمیزه ای از اموری که معمولاً درباره ارسطو مورد اعتقاد است ضرورتا در مورد او صادق باشد. در عین حال این نظر اگر به دقّت بررسی شود بسیار قابل مناقشه است. به طور قطع شگفت انگیز است که فکر کنیم، برای مثال، ارسطو ضرورتا فیلسوف، ضرورتا معلّم اسکندر، ضرورتا شاگرد افلاطون و… بود. ارسطو، همان شخص، ممکن بود در اثر طاعون که در ایّام کودکی او به کشورش هجوم آورد مرده باشد. در آن صورت مرگ او ضایعه ای بزرگ برای جهان می بود، امّا این یکی از آن اموری است که به شرط آن شرایط خاصّّ می توانست اتّفاق افتاده باشد و می تواند توصیف شود. کریپکی بیشتر به این نظر که ارسطو ضرورتا خواصّی دارد که معمولاً به او نسبت داده می شود، انتقاد می کند.

«نظریّه ای وجود دارد که شاید در برخی از دیدگاههای فلسفه تاریخ مشهور باشد، و هم می تواند جبرانگارانه باشد و هم در همان حال نقش بزرگی برای فرد در تاریخ قائل باشد. شاید کارلایل با معنای نام یک انسان بزرگ دستاوردهایش را تداعی کند. برطبق چنین دیدگاهی، به محض اینکه فردی متولّد می شود، ضرورتا انجام وظایف خطیر گوناگون برای او مقدّر می شود و بنابراین بخشی از خود ماهیّت ارسطو خواهد بود که نظراتی به وجود آورد که تأثیر عظیمی بر جهان غرب داشت. امتیازات چنین نظریّه ای به عنوان یک نظر درباب تاریخ یا ماهیّت مردان بزرگ هرچه باشد، به نظر نمی رسد که براساس نظریّه ای درباب اسمهای خاصّ به طور سطحی صادق باشد.»(۱۳)

چون این امور که ارسطو فیلسوف بود، معلّم اسکندر بود؛ یا اینکه یکی، همه یا آمیزه ای از کارهایی را کرد که، معمولاً، به ارسطو نسبت داده می شود، در مورد او، ضرورتا، صادق نیست. یعنی، در هر جهانی که ارسطو در آن وجود دارد در مورد وی صادق نیست [پس] چنین نیست که این امور که او فیلسوف بود، معلّم اسکندر بود و…، برای ارسطو ذاتی باشد. ارسطو ارسطو است خواه مجموعه ای از توصیفها را مانند، “فیلسوف است”، “معلّم اسکندر بود” و…، برآورد و خواه برنیاورد. بنابراین اسم “ارسطو” اگر دقیق باشد، مستقّل از اینکه واجد هریک از توصیفهایی باشد که معمولاً با ارسطو مرتبط است، به آن انسان اشاره دارد.

شواهد دیگری که بر ضدّ نظریّه سنّتی درباب اسمهای خاصّ اقامه می شود این است که درباره یک فرد می توانیم دریابیم که پاره ای یا هیچ یک از اموری که معمولاً در مورد او مورد اعتقاد است، در جهان واقعی صادق نیست. برای مثال، ممکن است پی ببریم که شکسپیر نویسنده نمایشنامه هایی که به او منسوب است نبوده است، حتّی باسواد نبوده و…، یا ممکن است پی ببریم که گودل شخصی نبوده که آنچه را که امروزه برهان گودل نامیده می شود کشف کرده است، و ریاضیدان نبوده و فریب بزرگی رخ داده است. اگر نظریّه سنّتی صحیح می بود و اسمها دلالتگرِ دقیق نبودند، یعنی، اگر به هرکسی یا هرچیزی که منطبق بر توصیفات معیّنی است که معمولاً با آنها مرتبطند دلالت می کردند، در آن صورت “گودل” به کسی که برهان گودل را کشف کرد و “شکسپیر” به کسی که نویسنده هاملت، آتللو و غیره بود دلالت می داشت، و بنابراین این فرض که پی ببریم شکسپیر آن نمایشنامه ها را ننوشته یا گودل برهان گودل را کشف نکرده است، تناقض آمیز می بود. البتّه چنین کشفی به شرط شواهد مخالف محتمل نیست، امّا فقط با منطق اسمهای خاصّ ردّ نشده است.

این ادّعا که اسمهایِ خاصِّ متعارف، دلالتگر دقیقی هستند و علائم اختصاری ترکیب یا انبوه توصیفات نیستند، اوّلین جنبه مهمّ نظریّه جدید ارجاع است. یک عامل مؤیّد دقیق بودن اسمهای خاصّ این است که، با فرض این نظر، برخی مسائل شاخص درباب گزاره های این همانی حلّ می شوند. یکی مسأله گزاره های این همانیِ محتمل است. این مسأله در ابتدای مقاله کریپکی، “این همانی و ضرورت”، شرح داده می شود و در این جا درصدد تلخیص بحث او نیستم. همین قدر بس که اغلب فلاسفه معتقد بوده اند که این همانی هایی چون “ستاره صبحگاهی همان ستاره شامگاهی است” یا “ستاره ناهید ستاره شبتاب است” و “تولی سیسرو است” ممکن اند. به قول کریپکی، اگر “تولی” و “سیسرو” دقیق باشند، و اگر این همانی “تولی سیسرو است” صادق باشد، در آن صورت ضرورتا صادق است و ممکن نیست.(۱۴) اگر “تولی” و “سیسرو” دقیق باشند و هر دو به یک فرد واحد در جهان بالفعل دلالت داشته باشند، در این صورت از آنجا که دلالتگرهای دقیق به یک فرد واحد در همه جهانهای ممکن دلالت دارند، هیچ جهانی نخواهد بود که در آن “تولی” به فردی غیر از سیسرو دلالت داشته باشد. به این معنا که این همانی “تولی سیسرو است” در همه جهانهایی که تولی وجود دارد صادق است؛ و بنابراین ضرورتا صادق است. به قول کریپکی یک گزاره این همانی که فقط متضمّن دلالتگرهای دقیق باشد، اگر اصولاً صادق باشد، ضرورتا صادق است. گزاره های این همانی با دلالتگرهای غیر دقیق عموما ممکن خواهند بود. برای مثال، اینکه مخترع عینک دوکانونه اوّلین رئیس کل اداره پست بود یک امر واقع ممکن است.

دلیل مهمّ اینکه اغلب فلاسفه به این باور سوق داده شده اند که این همانی هایی چون “ستاره ناهید ستاره شبتاب است” و “تولی سیسرو است” ممکن هستند این است که تحلیلی نیستند. اینکه ناهید (ستاره صبحگاهی) ستاره شبتاب (ستاره شامگاهی) است یک کشف تجربی بود. اینکه اینها شی ء آسمانی واحدی هستند پیشینی نیست. به همین نحو، اینکه تولی سیسرو است پیشینی نیست، و حتّی می توان تصور کرد که او [سیسرو] نبوده است. کریپکی می خواهد بپذیرد، و در واقع اصرار دارد، که این همانی های بالا گفته تحلیلی یا پیشینی نیست. با وجود این معتقد است که ضرورتا صادق”اند”. کریپکی مدّعی است که اغلب فلاسفه اخیر و معاصر از تمیز مفهوم مابعدالطبیعی ضرورت از مفهوم شناخت شناسانه پیشینی بودن و مفهوم زبانی تحلیلی بودن عاجز مانده اند. اگر “بالضروره صادق” به معنای صادق در همه جهانهای ممکن باشد و پیشینی به معنای قابل شناخت مستقّل از تجربه باشد، در این صورت ما درباره دو مفهوم بسیار متفاوت گفت و گو می کنیم، و دلیلی وجود ندارد که فرض کنیم که مصادیق آنها باید یکی باشد. در واقع کریپکی مدّعی است “ستاره ناهید ستاره شبتاب است” ضرورتا صادق است امّا پیشینی و تحلیلی نیست. البتّه این ادّعا که قضایای ترکیبی ضروری می تواند وجود داشته باشد، برای اغلب فلاسفه تحلیلی معاصر شگفت آور است، لیکن در صورت مقنع بودن استدلالها و مثالهای کریپکی این ادّعا باید جدّی گرفته شود.

از آنجا که کریپکی دستگاه جهانهای ممکن را به کار می برد، لازم است مسأله این همانی فراجهانی را مورد توجّه و بررسی قرار دهد. به محض اینکه استعمال کلّ دستگاهِ جهانهای ممکن و افراد موجود در جهانهای ممکن را آغاز می کنیم، به نظر می رسد که باید شیوه ای برای بازشناسی افراد در جهانهای مختلف ممکن را که افراد در آنها وجود دارند دارا باشیم. این مسأله اخیرا مورد توجّه فراوان بوده است؛ زیرا دستگاهِ جهانهای ممکن اساس آن نوع نظامهای مابعدالطبیعی است که در منطق، فلسفه زبان و مابعدالطبیعیّه معاصر به کار می روند. کریپکی در “این همانی و ضرورت” مسأله این همانی فراجهانی را یک مسأله ساختگی تلّقی می کند. او مدّعی است که اشتباه از بیش از حدّ جدّی گرفتن استعاره جهانهای ممکن در بعضی جهات حاصل می شود. چنان که گویی “جهان ممکن” مانند یک کشور بیگانه، یا سیّاره ای دوردست در نقطه ای دور وجود دارد. چنانکه گویی ما با تلسکوپ، عوامل مختلفی را در این سیّاره دوردست به طور مبهم و ضعیف می بینیم” (“این همانی و ضرورت” ص ۸۰). چگونه می تواند کسی در آنجا، در آن “سیّاره دوردست”، با کسی در این جا یکی باشد؟ پلانتینجا مانند کریپکی، استعاره سیّاره دوردست را ردّ می کند. در [مقاله] “این همانی فراجهانی یا افراد تخته بند جهان؟” از این نظر دفاع می کند که افراد می توانند در جهانهای ممکن مختلف وجود داشته باشند. معتقدم که استدلالهای او استعمال دستگاه مابعدالطبیعی جهانهای ممکن کریپکی را تا حدّ زیادی تقویت می کند.

در مقام مناقشه با نظریّه سنّتی درباب معنا، شاید دومین جنبه عمده نظریّه جدید ارجاع از اوّلی مهمتر باشد. جنبه دوم تعمیم این نظرات درباب اسمهای خاصّ به اسامی عامّ است، و به ویژه به اسمهایی که از انواع طبیعی متعارف مانند “طلا”، “آب” و “ببر” حکایت دارند. به قول کریپکی این اسامی از این جهت که دلالتگر دقیق اند شبیه اسمهای خاصّ هستند. اگر “طلا” یک دلالتگر دقیق است، در این صورت همیشه به یک مادّه واحد با قطع نظر از خواصّ محسوس ظاهری آن مادّه دلالت دارد. به علاوه فهرستی از خواصّ نمی تواند به طور تحلیلی مشخّص کند که طلا بودن چیست؛ زیرا، فارغ از اینکه خواصّ چیزی چقدر با آنچه ما خواصّ ظاهری طلا می دانیم شباهت دارد، آن ماده طلا نخواهد بود مگر آنکه همان نوع جوهری باشد که “طلا” به طور دقیق بر آن دلالت دارد. این یک فرضیّه تجربی است که طلا عنصری با عدد اتمی ۷۹ است؛ لیکن اگر این فرضیّه صحیح باشد، در این صورت “طلا” به طور دقیق بر عنصری با عدد اتمی ۷۹ دلالت دارد. هیچ چیز دیگر، هرچقدر شبیه طلا باشد، طلا نیست.

زرد بودن همان نوع خاصّه ای است که نظریّه پرداز سنّتی در تعریف “طلا” می گنجاند. برآن اساس “طلا زرد است” تحلیلی است. در عین حال کریپکی استدلال می کند که چنین گزاره ای تحلیلی نیست. ممکن است کشف کنیم که طلا در جهان بالفعل زرد نیست. به منظور تصور چنین کشفی، می توان فرض کرد که ما همه قربانی خطای حسّی فاحشی، یا چیزی شبیه این، بوده ایم. چنین فرضی عجیب است، اما چنین وضعیّتی غیرممکن نیست. یک نمونه معروف برای تصویر این واقعیّت که گزاره های در باب انواع طبیعی، تقریبا همیشه ترکیبی است، مثال گربه های ربات است.(۱۵) امکان پی بردن به اینکه همه گربه ها رباتهایی هستند که برای پاییدن ما از مریّخ فرستاده شده اند، باورکردنی است. چون این باور کردنی است، گزاره هایی مانند “گربه ها حیوانند” تحلیلی نیست. نمونه ای با غرابت کمتر پی بردن به این بود که “والها ماهی هستند” کاذب است، و در نتیجه تحلیلی نیست. اگر چنین گزاره هایی درباره انواع طبیعی، تحلیلی نباشد، در این صورت، معانی الفاظ انواع طبیعی را نمی توان از طریق ترکیبی از خواصّ تعیین کرد. اینکه نمونه های نوع مورد بحث همان خواصّی را دارند که دارند، موضوعی مربوط به طبیعت است، نه مربوط به زبان.

بر طبق نظریّه سنّتی، مفهوم مرتبط با یک لفظ مانند مجموعه توصیفات تعیین گر، که طبق فرض با یک اسم خاصّ متعارف مرتبطند، عمل می کند. نظریّه جدید ارجاع برآن است که توصیفات مرتبط با یک لفظ ناظر به نوع طبیعی، اگر چنین توصیفاتی وجود داشته باشد، نقش قاطعی در تعیین اینکه آیا آن لفظ در یک مورد مفروض به کار می رود، ندارند. با این حال توصیفات مرتبط با چنین لفظی برای یافتن اشیاء دارای نوع مذکور، راهنمای مفیدی است امّا آن توصیفات معیّن نمی کند که از آن نوع بودن یعنی چه؟ ساختمان اتمی یک مادّه است که معیّن می کند که آن ماده طلا است یا نه. به همین ترتیب آب

H2O

است فقط اگر مادّه ای ساختمان شیمیایی کامل آب را داشته باشد، آب است. انواع زیستی با ساختمان ژنتیک معیّن می شوند، و سایر انواع طبیعی به همین نحو معین می شوند.

پوتنام مهمترین تأثیر را در به کار بردن نظرات جدید درباب ارجاع در مورد الفاظ نوع طبیعی داشته است. او معتقد است که، مثلاً، آب در همه عوالم ممکن

H2O

است. بدین ترتیب، آب ضرورتا

H2O

است. به این معنا که هر چیزی که

H2O

نیست، آب نیست، حتّی اگر فهرستی از جنبه های ظاهری ای را که به گمان ما مشخص کننده آب است واجد باشد، بنابراین یک مایع ممکن است شفّاف، بی رنگ، بی مزه و…، باشد، و با این همه اگر

H2O

نیست، آب نخواهد بود. پوتنام به سودِ این موضع با به کار بردن دستگاه دوقلوی زمین بحث و استدلال می کند. دوقلوی زمین دقیقا مانند زمین است با این تفاوت که دریاچه ها و رودخانه های دوقلوی زمین با یک ماده شیمیایی پیچیده، به نام

xyz

، پر شده است که کاملاً به خواصّ ظاهری

H2O

شباهت دارد. چنین سیّاره ای مطمئنّا ممکن است.

اکنون فرض کنید که ساختمان ریز آب را که آب

H2O

است کشف کنم. در این صورت می توان گفت که آن مادّه ای که در دوقلوی زمین قبلاً با آب اشتباه گرفته شد حقیقتا آب نیست. به همین ترتیب اگر شما، نه سیّاره دیگری را در عالم فعلی، بلکه عالم ممکن دیگری را توصیف کنید که در آن مادّه ای با فرمول شیمیایی

xyz

وجود دارد که “آزمون عملی” آب را با موفقیّت پشت سر گذارد، مجبوریم بگوییم که آن مادّه آب نیست، بلکه صرفا

xyz

است. شما عالم ممکنی را که در آن “آب

xyz

است” توصیف نکرده اید، بلکه صرفا عالم ممکنی را [توصیف کرده اید [که در آن دریاچه های پر از

xyz

وجود دارد، مردم

xyz

می نوشند (و نه آب)، یا هرچیز دیگر (“معناداری و ارجاع”، ص ۱۳۰).

بنابراین آب، در همه جهانهای ممکن،

H2O

است؛ زیرا هیچ چیزی جهان ممکن به حساب نمی آید که در آن مادّه ای که

H2O

نیست آب باشد. نمونه ای که کریپکی مطرح کرده است و نکته پوتنام را تقویّت می کند نمونه طلای کاذب است. سنگ نور آهن [پیریت آهن] از بسیاری جهات مانند طلا به نظر می آید و عمل می کند، لکن طلا نیست؛ زیرا عنصری با عدد اتمی ۷۹ نیست.

آنچه مایعی را آب، یا فلزّی را طلا می کند، برآوردن برخی توصیفات که به طور تحلیلی با الفاظ مرتبط است نیست، بلکه داشتن ماهیّت شیمیایی ویژه ای است. دیده ایم که جوهری ساختگی فقط به این دلیل که ظاهرا شبیه آب است استحقاق نام “آب” را ندارد. همین طور بسا مادّه ای که گرچه با سایر کیفیّات آب شباهت ندارد با این وجود مادام که

H2O

است آب است. “از طرف دیگر اگر این جوهر [

H2O

]بتواند شکل دیگری بگیرد مانند پلی واتر که ادّعا می شود که در اتّحاد جماهیر شوروی کشف شده است، با بسا علائم تعیین گر متفاوت با علائم آنچه اکنون آب می نامیم آن صورتی از آب است؛ زیرا همان جوهر است، حتّی اگر ظواهری را که به طور متعارف آب را از طریق آنها تشخیص می دهیم نداشته باشد.”(۱۶)

بنابراین می بینیم که اگر دیدگاه کریپکی و پوتنام صحیح باشد، ترکیب یا انبوهی از صفات مرتبط با لفظ نوعی طبیعی برای استعمال آن لفظ نه لازم است و نه کافی.

در آن صورت نقش توصیفاتی که معمولاً با الفاظ نوع طبیعی مرتبطند چیست؟ کریپکی بین تعیین مرجع یک لفظ و ارائه تعریف آن تمایز قائل است. وقتی مرجع یک لفظ را تعیین می کنیم، توصیفی ارائه می دهیم که به شنونده کمک می کند تا آنچه را در ذهن داریم بفهمد. بنابراین، برای مثال، وقتی من معنای رنگ واژه ها را به کسی آموزش می دهم، می توانم بگویم: “منظور ما از سبز، رنگ آن اتومبیلی است که آنجاست”. منظور از توصیف “رنگ آن اتومبیلی که آنجاست” تعیین مرجع “سبز” است و نه اینکه معنای آن را در قالب ارائه مترادفی برای “سبز” القاء کرده باشیم. از روشی که با آن روش معنای “سبز” را تعیین کرده ام، نتیجه نمی شود که اینکه آن اتومبیل سبز است، تحلیلی یا ضروری است. منظور من این نبود که “سبز” به عنوان رنگی تعریف می شود که اتومبیلی که آنجاست اتّفاقا به آن رنگ است. اگر منظورم این بود، در آن صورت اگر کسی به آن اتومبیل رنگ دیگری، مثلاً قرمز، می زد، در آن حال از آنجا که اتّفاقا اتومبیل بدان رنگ بود، “سبز” به قرمز دلالت می کرد. وقتی مرجع یک لفظ را تعیین می کنم، توصیفی را ارائه می دهم که باید در حکم ارائه کننده مرجع آن لفظ تلّقی شود، نه اینکه معنای آن را به مفهوم سنّتی معنا ارائه کرده باشم. وقتی لفظ را به کار می برم نوع معیّنی از شی ء را در ذهن دارم، و اکنون می خواهم به شنونده کمک کنم تا آن را بفهمد. اوصاف مرتبط با الفاظ نوع طبیعی، اینگونه عمل می کنند. نظریّه پرداز سنّتی می پنداشت که توصیفات ارائه شده در ارتباط با الفاظ نوع طبیعی آن لفظ را تعریف می کنند، به این معنا که هرچیزی که آن توصیف را برآورد تحت مصداق آن لفظ قرار می گیرد. به نظر کریپکی مراد از چن

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.