خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل دائره المعارف «السفیر» مصری و مقاله «اثنا عشریه »
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل دائره المعارف «السفیر» مصری و مقاله «اثنا عشریه » قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ضوابط بهره گیری از مبانی کلامی در اصول و بررسی کارکردهای متنوع آن
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ضوابط بهره گیری از مبانی کلامی در اصول و بررسی کارکردهای متنوع آن قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
20ساعت
58دقیقه
07ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(۱)

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 64

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
5 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(۱)؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(۱) شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(۱) را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(۱) با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(۱) با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(۱) تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(۱) را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی و علم اصول: مباحث مقایسه ای(۱) :

موضوع بحث در این مقاله، همان طور که پیداست، یافتن مباحث مشترک یا قابل مقایسه میان فلسفه تحلیلی و علم اصول است. فلسفه تحلیلی اکنون یکی از رایج ترین شیوه های فلسفی در غرب است که طرفداران بسیاری دارد

.

راقم این سطور گمان می کند مسائل متعددی که با شیوه فلسفه تحلیلی مورد بحث قرار گرفته اند، قرابت بسیاری با مسائل مطرح شده در علم اصول دارند و لذا طرح مسائل به صورت تطبیقی مفید و پر ثمر است

.

طبیعتا قبل از جستجو برای یافتن مسائل مشترک میان فلسفه تحلیلی و علم اصول، باید اجمالاً مقصود از فلسفه تحلیلی و علم اصول روشن شود

.

۱.

فلسفه تحلیلی

فلسفه تحلیلی چیست

(۲)

؟ پاسخ به این سؤال چندان آسان نیست، چرا که فلسفه تحلیلی به جریان و گرایش فکری خاصی در مغرب زمین اشاره می کند که خود دچار تحوّلات بسیاری شده است. ولی اجمالاً می توان گفت فلسفه تحلیلی یک نوع گرایش به حلّ مسائل فلسفی از طریق تحلیل مفاهیم

concept analysis

است. یعنی این که مسائل فلسفی را با تحلیل و تدقیق در معانی و مفاهیم بررسی کنیم. این نگاه در واقع، صرفا یک روش است. فلسفه تحلیلی یک رشته فلسفی نیست، یک علم نیست، بلکه فلسفه است با گرایش خاصی. به تعبیر دیگر، اگر مسائل فلسفی را با گرایش تحلیل زبانی بررسی کنیم، فلسفه تحلیلی به دست می آید. این البته یک عنوان عام و یک هسته مرکزی است. می توان گفت تقریبا همه فیلسوفان تحلیلی روی این جهت اتفاق نظر داشته اند که کار فلسفی، تحلیل مفهوم است. یعنی از طریق تحلیل مفهوم می خواهند مسائل فلسفی را حل کنند. امّا از اینجا به بعد پرسشهای بسیار متنوع و دقیقی وجود دارد که معلوم نیست پاسخهای آنها مورد اتفاق و اجماع باشد. از جمله مهمترین این پرسشها این است که اصلاً تحلیل مفهوم یعنی چه؟

بنیان گذاران فلسفه تحلیلی که عمدتا فِرِگه

Frege

، راسل

Russell

و مور

Moore

هستند، خودشان درباره این که تحلیل مفهوم چیست، اختلاف داشتند

.

به علاوه، خود فلسفه تحلیلی از حیث دامنه کاربرد تحلیل فلسفی، دوره های متعدّدی را گذرانده است. در دوره ای، راسل و برخی دیگر معتقد بودند که فلسفه تحلیلی از طریق تحلیل مفهومی مسائل فلسفی را روشن و شفاف می کند، ولی مسأله فلسفی حل نمی شود. یعنی این طور نیست که با صرف تحلیل مفاهیم کلّ مسائل فلسفی حل شود

(۳).

تحلیل مفاهیم به روشن شدن مسائل و لذا به حلّ آن کمک می کند. امّا نه اینکه با تحلیل مفاهیم، دیگر مسأله ای باقی نماند. مثلاً بحث درباره علّیّت، استقرا و یا وجود خدا با تحلیل مفهومی شفاف می شوند، نه اینکه حل می شوند، و برای حلّ آن باید راه های فلسفی را پیش گرفت

.

امّا در برهه ای دیگر، برخی از فیلسوفان تحلیلی معتقد شدند که اصلاً ما مسأله حقیقی فلسفی نداریم، هر چه هست این حالت معماگونگی است که از شفاف نبودن زبان حاصل می شود. اگر ما زبان را شفاف کنیم مسأله ای هم نداریم، لذا کار فیلسوف این نیست که مطالبی درباره عالَم واقع بگوید، بلکه کار فیلسوف فقط تحلیل زبان است. به این لحاظ، گاهی گفته می شود که فلسفه تحلیلی یک معرفت

discipline

درجه دوم است، چون کارش این نیست که مستقیما سراغ واقع برود. علومی مثل ریاضیات، فیزیک، نجوم و اقتصاد اگر علم باشد این ها معرفت های درجه اول هستند که ناظر به واقعند. فلسفه، علاوه بر گزاره های زبان معمولی یا طبیعی

ordinarylanguage

درباره گزاره های این معارف درجه اول بحث می کنند. ویتگنشتاین

Wittgenstein

متأخّر (یعنی در دوره متأخّر اندیشه اش) شأن فلسفه را این گونه می پنداشت. و لذا کار فیلسوف را برون شدن از معمّاهایی می دانست که زبان پدید آورده است

.

در برهه دیگری که تقریبا برهه اخیر فلسفه تحلیلی است، خیلی ها از این به اصطلاح مقوّمات ایدئولوژیکیِ مرحله دوم بیرون آمده اند. این که فلسفه کارش فقط تحلیل است و هیچ کار دیگری ندارد، به تعبیر بعضی از فیلسوفان، مبادی ایدئولوژیکی خاصّی داشت و تقریبا زاییده اندیشه پوزیتویسم منطقی بود که آن هم به نوبه خودش از آثار ویتگنشتاین متقدّم و برخی از آرای راسل برخاسته بود. تفکیک بین قضایای تحلیلی و ترکیبی، تجربه گرایی محض و امثال این ها از مقوّمات این نحو گرایش بودند. این ها در بُرهه سوم فلسفه تحلیلی که تقریبا بعد از جنگ دوم جهانی شروع شد، زیر سؤال رفتند و هر فیلسوفی گوشه ای از این ایده ها را تخریب کرد

.

بنابراین، دوباره فلسفه تحلیلی به سوی مسائلی برگشت که معتقد بود علاوه بر تدقیق و تحلیل زبان، می توان راجع به آنها بحث کرد و احتمالاً به پیشرفتهایی نائل شد. از جمله این مسائل می توان مسائل مربوط به نفس و رابطه نفس و بدن

mind-body problem

، را نام برد

.

اکنون این مسائل اشتغال ذهنی بسیاری از فیلسوفان تحلیلی را فراهم آورده است. به همین ترتیب، فیلسوفان تحلیلی با ابزار تحلیل زبانی سراغ مسائل دیگر، از جمله فلسفه اخلاق رفتند. در این برهه دوم کوشش آنان در فلسفه اخلاق این بود که فقط بگویند گزاره های اخلاقی چه نوع گزاره هایی هستند؟ یا مفاهیم اخلاقی چه نوع مفاهیمی هستند؟ معتقد بودند که گویا ما در فلسفه اخلاق کاری جز تبیین ماهیت گزاره های اخلاقی و مفاهیم اخلاقی نداریم. ولی در برهه بعد معتقد شدند که فیلسوف تحلیلی می تواند درباره خود اخلاق بحث کند؛ یعنی بحث های به تعبیر خودشان ارزشی و معیاری

normative

؛ مثلاً کارهایی که برخی از فیلسوفان سیاسی مثل جان رالز

JohnRawls

در باب عدالت انجام داده اند. بخش عمده اش کارهای ارزشی و معیاری است، نه صرفا بحث های تحلیل زبان، هر چند از ابزار تحلیل زبان استفاده کرده اند. بحث هایی که پاره ای فیلسوفان سیاسی در باب حق، و ماهیت آن انجام می دهند، از این قبیل است

.

این ها اجمالاً دوره های مختلف فلسفه تحلیلی و نحوه نگاه آن به زبان است. ولی در هر حال، تقریبا در همه برهه ها این نکته مورد قبول بوده است که تدقیق در ماهیت زبان، تدقیق در گفته ها به لحاظ کارهای زبانی، نقش بسیار مهمی در فلسفه دارد. این تدقیق یا تمام کار یک فیلسوف است یا این که مقدمه است برای کارهای اساسی فیلسوف. فلسفه تحلیلی با این بیان یک گرایش است و بنابراین یک علم نیست. فیلسوفان با این گرایش درباره مسائل متفاوتی بحث می کنند: مثلاً درباره زبان بحث می کنند “فلسفه زبان” پدید می آید، درباره حقوق بحث می کنند “فلسفه حقوق تحلیلی” پدید می آید، درباره مباحث ریاضی بحث می کنند “فلسفه ریاضیات” پدید می آید، یعنی فیلسوفان تحلیلی در مورد همه این فلسفه های درجه دوم بحث کرده اند. ولی مقصود از فلسفه در فلسفه های مضاف چیزی شبیه مبادی تصوری و تصدیقی و البته روشی (متدلوژیکی) است؛ یعنی مبادی آن معرفتهای درجه اول، مورد بحث قرار می گیرد. مباحثی که به تحلیل مفاهیم این معرفتها، تصدیقات و روشهای آنها بر می گردد فلسفه آن معرفت را تشکیل می دهد. فی المثل “فلسفه منطق” که در فارسی اصطلاح غریبی بنظر می رسد مجموعه مباحثی است که به منطق با یک نگاه درجه دوم می نگرد: مفاهیم منطقی چه هستند؟ اعتبار چیست؟ وقتی می گوییم یک قیاس معتبر است، یعنی چه؟ گزاره ها یا قضایای منطقی چه هستند؟ و هکذا. و هم چنین است فلسفه هنر، فلسفه اقتصاد، و امثال اینها

.

۲.

فلسفه تحلیلی در بحث حاضر

حال وقتی می پرسیم علم اصول با فلسفه تحلیلی چه ربطی دارد، طبیعتا مقصودمان فقط فلسفه زبان نیست

.

محدود ساختن فلسفه تحلیلی به فلسفه زبان، تحدید بی جایی است. وقتی می پرسیم فلسفه تحلیلی با اصول چه ربطی دارد، باید فلسفه تحلیلی را در تمام حیطه هایی که کار می کند، بنگریم. البته باید میان فلسفه تحلیلی و فلسفه زبان و زبان شناسی فرق بگذاریم. زبان شناسی علمی است درباره زبان خاص که البته هم کار تجربی می کند و هم کار نظری؛ ولی معمولاً از زبانی خاص شروع می کند. البته بحث های عام هم درباره زبان دارند، لذا بخشی از زبان شناسی گاهی با فلسفه تحلیلی اشتراک پیدا می کند. زبان شناسی عام

Generallinguistics

عمدتا درباره همین جهات عام زبان شناختی است؛ در قبال زبان شناسی های خاص که به زبان خاص می پردازند، مثل زبان شناسی ای که محورش زبان انگلیسی یا فارسی و یا عربی است. پس زبان شناسی علمی است که عمدتا موضوعش زبان های خاص است، گر چه گاهی بحث عام می کند، ولی آنها بالتَبَع انجام می گیرند

.

فلسفه زبان یک رشته علمی است که موضوعش زبان است، و نه زبان خاص؛ بلکه محورهایی از زبان که در هر زبانی می تواند محقّق شود؛ مثلاً در هر زبانی ما رابطه لفظ و معنا داریم، در هر زبانی دلالت داریم، در هر زبانی انشاء و اخبار داریم، در هر زبانی جمله شرطی داریم، بحث هایی از زبان را که ظاهرا ربطی به یک زبان خاص ندارد و در هر زبانی قابل تحقّق است، در فلسفه زبان بحث می کنیم. فلسفه زبان یک رشته علمی است که موضوع کاوشش زبان است، ولی نه زبان خاص؛ بلکه جهاتی از زبان که جنبه عمومیّت دارد و در هر زبانی محقّق می شود. بالاخره، هر زبانی گوینده می خواهد تا چیزی را القا کند، سؤال می شود که آن چه القاء می شود چیست؟ در هر زبانی گوینده بالاخره الفاظی را در معانیی استعمال می کند، سؤال می شود حقیقت این پدیده یعنی “استعمال لفظ در معنا” چیست؟ در هر زبانی انشاء و اخبار مسلّما وجود دارد؛ چون انسانها به هم امر و نهی می کنند، خرید و فروش دارند و امثال اینها. حال سؤال می شود ماهیّت انشاء و اخبار چیست؟ اینها مباحث عامّی است که در فلسفه زبان قابل بحث است؛ البته به اضافه ده ها مسأله دیگر

.

پس ما سه مطلب را باید از هم جدا کنیم: فلسفه تحلیلی، فلسفه زبان و زبان شناسی

(۴).

فلسفه تحلیلی که محلّ بحث است عبارت است از فلسفه با گرایشی خاص؛ یعنی پرداختن به مسائل مختلف فلسفی با گرایش تحلیل زبانی

.

البته این پرداختن به مسائل مختلف فلسفی، طبیعتا در برخی گرایش ها منتفی می شود، به دلیل این که معتقدند کار فیلسوف، صرفا تحلیل زبان است. اما هم در ابتدای فلسفه تحلیلی و شروع این نهضت و هم حالا، کمتر کسی را می توان پیدا کرد که در فلسفه تحلیلی معتقد باشد که کار فیلسوف فقط پیرایش الفاظ و تحلیل مفاهیم است. این مسأله طرفداران چندانی ندارد

.

۳.

فلسفه تحلیلی، معرفتی درجه دوم؟

چنانکه پیشتر آوردیم، در تاریخ تحوّل فلسفه تحلیلی گرایشی وجود داشت که کار فیلسوف تحلیلی را فقط پرداختن به زبان می دانست. و لذا معتقد بود فیلسوف کاری به مطالب ناظر به واقع ندارد؛ یعنی در واقع، فلسفه تحلیلی یک معرفت درجه دوم است. درجه دوم بودن در این جا، یعنی ناظر بودن به معرفت های درجه اوّلی همچون ریاضیات، فیزیک، شیمی، نجوم و امثال آن، که به عالم واقع مربوطند. گزاره های این معرفت های درجه اول در فلسفه تحلیلی بحث می شود؛ یعنی بحث می شود که این ها چه گزاره هایی هستند؟ مفاهیم شان چه هستند؟ و هکذا. به این معنا فلسفه تحلیلی، فلسفه درجه دوم است

.

گاه گفته می شود فیلسوفان تحلیلی کارشان درجه دوم است؛ یعنی به کلمات فیلسوفان می پردازند، که این سخن خطا است؛ زیرا بحث را از واقع به سخنان فیلسوفان می کشاند. در حالی که چنین نیست و تفاوت بین آن دو بسیار است. “درجه دوم” بودن به لحاظ ناظر بودن به گزاره های درجه اوّل، یک سخن است، و “درجه دوم” بودن به لحاظ ناظر بودن به گفته ها و سخنان فیلسوفان، سخن دیگری است. این دومی کاری تاریخی و توصیفی

descriptive

است در حالی که اوّلی معیاری و غیر تاریخی است

.

سِرْل

Searle

در مقاله فلسفه معاصر در ایالات متحده تصریح می کند که معرفت درجه دوم، یعنی آن که ناظر به معرفت های درجه اول است

(۵).

به علاوه، نمی توانیم کار فیلسوف تحلیلی را تنها این بدانیم که به بحث درباره سخنان فیلسوفان می پردازد، چرا که عملاً این کار را نکرده اند. شما در فلسفه تحلیلی بحث های زیادی درباره گزاره ها دارید. حتی پوزیتویست ها هم درباره ماهیت گزاره های اخلاقی، ماهیت زبان و درباره گزاره های ریاضیات بحث هایی دارند. کار اصلی راسل فلسفه ریاضیات و فلسفه منطق بوده است. چطور ما می توانیم کار فیلسوف تحلیلی را تنها پرداختن به اقوال فیلسوفان بدانیم. بنابراین، به نظر می رسد درجه دوم بودن فلسفه تحلیلی به معنی این نیست که ناظر به کار فیلسوفان است؛ بلکه به این معنی است که ناظر به گزاره های ناظر به واقع است

(

یا ناظر به گزاره های ارزشی و اخلاقی، اگر آنها را از سنخ گزاره های واقعی ندانیم). البته نمی گوییم بحثهای مربوط به سخنان فیلسوفان را نمی توان “درجه دوم” خواند. منتها نباید اصطلاحات را خلط کرد و در نتیجه در تبیین آنچه رخ داده خطا کرد. ما اگر می گوییم مثلاً فلسفه علم درجه دوم است، مقصود این نیست که به گفته عالمان بر می گردند، بلکه مقصود این است که به خود گزاره های علمی بر می گردند. یعنی می گویند این گزاره علمی چه نوع گزاره ای است؟ چگونه می توان آن را اثبات کرد؟ چه موضوعات و محمولاتی دارند؟ آیا ناظر به واقع هستند یا فقط ابزاری محض اند؟ پس درجه دوم بودن در فلسفه تحلیلی به این معناست که ناظر به معرفت های درجه اول است، نه به اقوال فیلسوفان. این نکته ای است که باید به آن توجه داشت

.

۴.

تذکّر مجدّد

قبل از این که به این پرسش بپردازیم که علم اصول چیست؟ مجدّدا بر این نکته تأکید می کنم که فلسفه تحلیلی گرایشی است که با آن کل فلسفه را می توان پوشش داد. یعنی اگر می خواهیم رابطه فلسفه تحلیلی با علم اصول را مورد بحث قرار دهیم، باید تمام مسائلی را که فیلسوفان تحلیلی بدان پرداخته اند، مدّ نظر داشته باشیم. مانند فلسفه زبان، فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و غیر آن

.

البته فیلسوفانی همچون سِرْل که خود جزء فیلسوفان تحلیلی هستند و از فلسفه تحلیلی گزارش می دهند، توجه کرده اند که این طور نیست که فیلسوفان دیگر در برهه های دیگر اصلاً کار تحلیلی نمی کردند

(۶).

شما در همین فلسفه اسلامی می بینید که مملوّ از تحلیل است. انصافا کارهایی که میرداماد و صدرالمتألهین و سبزواری و آقا علی مدرس و دیگران در تحلیل ماهیّت قضیه، و جهات قضایا، وجود رابط و ماهیّت جملات شرطی کرده اند، قطعا هیچ دست کمی از کاری که فیلسوفان تحلیلی می کنند، ندارد، اگر نگوییم در موارد متعدّدی فراتر هم رفته اند. حتی قرنها قبل، کارهایی که سقراط کرده بود، مثل بحث های سقراطی در تحلیل مفهوم عدالت، مفهوم حکومت و در لزوم اتباع از حکومت، کارهایی تحلیلی است. این کارها فی الواقع از سنخ آن چیزهایی است که فیلسوفان تحلیلی در فلسفه سیاسی انجام می دهند. پس مسأله ای که کار فیلسوفان تحلیلی را برجسته می کند، تأکید مضاعفی است که آنها در این روش دارند، نه این که دیگران هیچ گاه این کار را انجام نمی دادند

.

در هر روی فلسفه تحلیلی را نباید در فلسفه زبان محصور کنیم که خود بخشی از فلسفه تحلیلی است، بلکه همه مباحث فلسفی که با گرایش تحلیلی مورد بحث قرار گرفته اند، باید مدّ نظر باشد

.

۵.

علم اصول

علم اصول چیست؟ و ارتباط آن با فلسفه تحلیلی چگونه است؟ همه می دانند تعریفی مشهور برای علم اصول وجود دارد و آن عبارت است از: مجموعه قواعد ممهّد برای استنباط حکم شرعی. گاهی این را کافی ندیده، گفته اند: علاوه بر این اموری که مجتهد به لحاظ وظیفه عملی بعد از فحص و مأیوس شدن از ادلّه شرعی بدان می رسد: «أو التی ینتهی إلیها فی مقام العمل

(۷)».

البته بر این تعریف اشکالات متعدّدی وارد شده است که ربطی به بحث ما ندارد

(۸).

ما در این جا فقط می خواهیم درباره مفروضات آن بحث کنیم. یک تعریف این است که ما به طور کلی بگوییم: علم اصول آن چیزی است که وسط می شود در اثبات حکم شرعی، و حکم را هم اعم از حکم واقعی و حکم ظاهری بگیریم؛ زیرا آن تعریفی که گفتم و مرحوم آخوند آن را در “کفایه” و دیگران هم در جاهای دیگر آورده اند، یک مشکل عمده دارد و آن این که علم اصول دو پاره می شود، اگر بگوییم قواعد ممهّد در طریق استنباط حکم شرعی اَو الَّتی یَنْتهی اِلیه المجتهد که مقصود اصول عملیّه است، این دوپاره می شود. پس یا بگوییم قواعد ممهّد برای استنباط حکم شرعی، یا بگوییم قواعد ممهّد برای تحصیل حجت بر حکم که گاهی چنین تعبیر می کنند

: «

الحجه فی الفقه»، از این رو همین امر موضوع علم اصول قرار می گیرد

.

بنابراین، اجمال قضیه این است که علم اصول مجموعه مباحثی است که به استنباط حکم شرعی منتهی می شود

.

علم اصول دست کم چهار بخش و با عنایتی پنج بخش دارد: یک سری از مباحث آن، مباحث الفاظ و دلالات است که به اکتشاف ظهورات بر می گردد. مثلاً می پرسیم: مدلول معنای حرفی چیست؟ مدلول مشتق چیست؟ مدلول هیأتِ امر چیست؟ آیا هیأت امر دلالت بر فور می کند یا تراخی؟ آیا دلالت بر وجوب تعیینی می کند یا تخییری و یا کفایی؟ اینها استظهاراتی است که در این باب می کنیم. یا فرض کنید می پرسیم: ادات “کل” در «کُل عالم» چه کار می کند؟ ظهور این ادات در چیست؟ در جواب می گوییم: ادات عموم، حکم را به طبیعت به نحو کثرت تسرّی می دهد یعنی کثرات را لحاظ می کنیم. بعد در اِطلاق می پرسیم: ادات اطلاق، مثل الف و لام در “اَلْعالِم” چه کار می کند؟ می گوییم: کارش این است که حکم را روی طبیعت می برد، بدون این که کثرات نفس الطّبیعه را موضوع حکم قرار دهد. این ها همه، از سنخ استظهار و کشف ظهورات است

.

بخش دیگر از علم اصول اصلاً کاری به الفاظ ندارد، گر چه برخی از اصولیان آنها را در مباحث الفاظ مطرح کرده اند، مثل بحث مقدمه واجب. در مقدمه واجب بحث این است که آیا وجوب ذی المقدمه و وجوب مقدمه با هم تلازم دارند یا نه؟ در بحث ضد هم همین است: آیا ضدّین می توانند در عرض هم، یا به نحو ترتّب، مورد حکم باشند؟ آیا یک ضد مقدمه عدم ضد آخر است؟ آیا عدم یک ضد مقدمه وجود ضد آخر است؟ اینها بحث هایی است که هیچ ربطی به الفاظ ندارد. گر چه فکر می کنم قولی هست که بحث ضد یا مقدمه واجب را به یک عنوان لفظی می گیرند، ولی واقعا بحث لفظی نیست. بحث در آن جا، این نیست که آیا امری که به مقدمه شده، به دلالت التزامی، امر به ذی المقدمه هست یا نه؟ این که بحث مقدمه واجب نیست. در مقدمه واجب بحث این است که اگر وجوبی به ذی المقدمه تعلّق گرفت، آیا عقلاً با یک وجوب شرعی دیگری تلازم دارد یا نه؟ بحث بر سر وجوب است، حتی اگر لفظی هم نباشد. یعنی حتی اگر لفظی در کار نباشد و وجوبی را نسبت به یک شی ء از طریق عقل تحصیل کنیم یا از طریق اجماع، آیا آن وجوب شرعی به مقدمه اش هم تعلّق می گیرد یا نه؟ موضوع بحث، ملازمه بین وجوبین است. در بحث ضد هم همین طور است. در اجتماع امر و نهی هم همینطور است. همچنانکه ملاحظه می کنید بحث ها در این جا عقلی است. این بخش دوم از علم اصول است

.

بخش سوم از مباحث اصول، بحث حجج است مثل حجیّت قطع، حجیّت ظن و مصادیق آن همچون حجیت ظهورات، حجیت اجماع، حجیت تواتر، شهرت و غیره

.

بخش چهارم اصول عملیّه است، مانند برائت، تخییر، احتیاط، استصحاب و

… .

بخش دیگری از مباحث وجود دارد که نمی توان آنها را جزء مسائل اصول دانست، ولی عملاً مورد نیاز است، مثل مقدماتی که محقق خراسانی در کفایه آورده اند و عمدتا بیرون از علم اصولند. و لذا به عنوان مقدمه آورده اند، مانند بحث وضع، معنای حرفی، استعمال لفظ در اکثر از معنای واحد، بحث مجاز، حقیقت شرعیه، حقیقت متشرعه، و بحث صحیح و اعم. مجموعه مباحث استطرادی که اصولیون دیده اند که در جای دیگر آن طور که به کار این ها بیاید درست تنقیح نشده، لذا مجبور شدند آنها را که تعدادشان زیاد هم هست، مطرح کنند. این بحث ها اصولی نیست، چون نتیجه اش وسط در اثبات حکم شرعی نیست، نتیجه اش وسط در تحصیل حجّت بر حکم شرعی هم نیست

.

غیر از مقدمات فوق که محقق خراسانی در مقدمه کفایه آورده اند، مباحث بسیار دیگری هم وجود دارد که در عین نیاز مبرم بدانها از علم اصول خارجند، مثل بحث حُسن و قُبح که یک بحث کلامی است، اما در اصول در خیلی جاها جزء مقدمات ضروری بحث است. بحث اعتباریّات یک بحث فلسفی است؛ امّا در اصول و فقه در جاهای مختلف طرح و بحث می شود. پس مباحث بسیاری داریم که به نحوی در اصول مطرح می شوند، اما بحث های اصولی نیستند. به همین خاطر در تدوینی که اخیرا پیشنهاد کرده ایم، اینگونه مباحث را جزء فلسفه علم اصول مطرح کرده ایم

(۹).

فلسفه علم اصول، یعنی مجموعه مباحثی که واقعا مصداق مسأله اصولی نیست ولی جزء مبادی تصوری یا تصدیقی مباحث اصولی است. این ها باید از علم اصول خارج شود و در بخشی به نام فلسفه علم اصول یا مبادی علم اصول جای گیرد. علم اصول هم همان هایی است که واقعا در طریق استنباط حکم شرعی واقع می شود. این هم بخش پنجم. درست است که این قسم حقیقتا جزء مسائل اصولی نیست، ولی اصولی ها غالبا آن را مطرح می کنند، چون نیاز به آن دارند و جای دیگر هم طرح نشده است. پس می توانیم بگوییم که اصول رایج، پنج بخش دارد

.

در همین سلسله بحث ها برخی گفته اند علم اصول دو بخش دارد: یکی الفاظ و دلالات و قسم دیگر حُجج و اصول عملیّه. این تقسیم بندی قطعا درست نیست. گویا ایشان تمام مجلّد اوّل کفایه را مباحث الفاظ پنداشته اند و در جای دیگر هم. بحث هایی همچون دلالات، بحث ضد و بحث اجتماع امر و نهی و غیره، جملگی را از مباحث الفاظ شمرده اند که این قطعا نادرست است

.

مباحث الفاظ مربوط به بحث دلالات است، و اجتماع امر و نهی و بحث ضد و امثال آن، ربطی به بحث الفاظ ندارد. این که می گوییم ربط ندارد، یعنی بر اساس موجّه ترین سخن ها، ربط ندارد، البته قول ضعیفی هم هست که اینگونه مباحث را جزء مباحث الفاظ می داند، و لکن امروزه کمتر کسی آنها را می پذیرد. بحث مقدمه واجب و بحث ضد و اجتماع امر و نهی و حتی اطلاق از جهت دخالت مقدمات حکمت، بحثی عقلی است. بنابراین، یک کاسه کردن این مباحث با مباحث ظهورات و دلالات قطعا درست نیست

.

۶.

اصول فقه یا اصول معارف؟

مقدمه دیگر درباره کاربرد علم اصول در معارف دیگر غیر از فقه است که بحث بسیار مهمی است. این که آیا علم اصول می تواند در مباحث دیگر غیر از فقه، همچون کلام، فلسفه اخلاق و غیره، کاربرد داشته باشد یا نه؟ البته در اینجا دو بحث را باید از هم جدا کرد: یکی اینکه آیا از متون دینی می توان راجع به معارف مختلف نظریاتی استنباط کرد. فی المثل، در باب روانشناسی و اقتصاد، آیا اسلام نظریه دارد؟ من منکر این معنا نیستم، بلکه حتی خود مدافع آن بوده ام، چنان که در کتاب معرفت دینی و مقالات بعدی ذکر کرده ام که ما هیچ دلیلی نداریم که از کتاب و سنّت نتوان درباره این حیطه ها مطلبی بدست آورد. این کاملاً معقول است که اسلام درباره این حیطه ها نظر داشته باشد. لذا در قلمرو دین ما معتقدیم که قلمرو دین، قلمرو وسیعی است؛ یعنی بابش را باید مفتوح بگذاریم، اعم از این که بالفعل به آن برسیم یا نرسیم. ولی بحث من در حال حاضر این است که آیا علم اصول ما در جاهای دیگر کاربرد دارد یا نه؟ البته این بحث مهم و دشواری است، ولی به نظر من، بخش هایی از علم اصول که عقلی نیستند، در علوم دیگر که عقلی و اعتقادی اند، کاربرد ندارند؛ امّا در اخلاق به معنای خاص که بدان اشاره خواهد شد می تواند کاربرد داشته باشد. این نظر نیاز به توضیح و تبیین مبسوطی دارد که فعلاً مجال آن نیست؛ امّا اجمالاً می توان گفت: در علم کلام همچون معارف نظری دیگر نمی توان به مباحث اصولی غیر عقلی رجوع کرد و از این طریق «حجیّتی» برای نوعی فهم از متون کتاب و سنت ثابت نمود. لذا مباحث الفاظ علم اصول نمی تواند به عنوان اثبات کننده حجیّت یک فهم در معارف دیگر بکار رود. گر چه مباحث صغروی در باب ظهورات، همچون ظهور امر در بعث، یا مفاد مشتق در همه جا کاربرد دارد؛ چون راجع به واقعیّتی خارجی سخن می گوید (یعنی دلالات و اینکه از لفظ چه معنایی در ذهن عموم نقش می بندد)، ولی در باب حجیّت کاربردی ندارد

.

توضیح اینکه، بخش عمده مباحث الفاظ بحث ظهورات است؛ مثلاً امر ظاهر است در بعث، یا فور و تراخی، یا مشتق ظاهر است در فعلیت تَلَبُّسْ، یا معنای حرفی، یا عموم و اطلاق. همه این ها استظهارات است، و استظهارات نمی توانند در مباحث کلامی که نظری هستند، دخالت کنند. حتی من معتقدم که در تفسیر هم کاربرد ندارند؛ یعنی کلاً در امور نظری کاربرد ندارند. البته تفسیر دو قسمت دارد: قسمت عملی، مثل تفسیر آیاتی که مربوط به احکامند، و قسمت نظری، مثل تفسیر آیاتی که مربوط به معارف هستند در امور نظری، مخصوصا معارف آیا می توانیم ظواهر یا روایات آحاد را که در ناحیه سندشان قطعی نیستند به کار گیریم؟ قطعا جواب منفی است. دلیل عمده اش این است که ظنون و امارات را با تعبّد حجت می کنیم. حجیّت در این موارد چه به معنای منجّزیّت و مُعذّریّت باشد، و چه به معنای جعل علم و یقین، و چه به معنای جعل طریقیت، (مسالک مختلفی که در حجیّت مطرح است) جعل اماره فقط در مقام عمل معنا دارد. وقتی می گویند خبر زراره به لحاظ سند حجت است، اثر آن فقط در عمل ظاهر می شود. یعنی بگو که راست است تا به مظنونش عمل کنی؛ در ظهور هم همین طور است، ظهور یک اماره است، لذا در اَخبار هم باید حجیّت سند را درست کنیم، هم جهتش را از حیث تقیّه بودن یا نبودن، و یا در مقام بیان حکم بودن یا نبودن و هم مدلول از جهت مدلول خبر. اگر می گوییم

: «

ظهور حجت است»، فرقی نمی کند که حجیّت ظهور به بنای عقلا است یا به تأسیس شرع. این امر عملی یا مربوط به عمل است؛ یعنی بگویید که آن ظاهر مقصود گوینده است، چه در مراد استعمالی، چه در مراد جدّی؛ زیرا این را می گوییم تا عمل کنیم. تعبّد و جعل فقط در مقام عمل معنا دارد. لذا مباحث علم اصول که به استظهارات بر می گردد، که به اصطلاح موضوع برای اصاله الظهور می شود، فقط مخصوص باب فقه است و هر کجا که عمل مطرح است

.

مجددا بر این نکته تأکید می کنم که مباحث اصولی مربوط به استظهارات فی حد نفسه انحصاری به فقه یا امور عملی ندارد، چون کشف از یک واقعیت می کند: واقعیتی راجع به دلالات. منتها در غیر فقه و امور عملی، حجیّتی ندارد و لذا فایده ای بر آن مترتب نمی شود؛ مگر آنکه در جایی نفس ظنّ به مفادی، دارای اثر باشد. در علم کلام ما با یقین سر و کار داریم نه با ظنون. در تفسیر شاید نفس احتمال و ظنّ به مفاد آیه، مورد غرض باشد، در این صورت مباحث اصولی مربوط به استظهار، مفید واقع می شود. ولی در هر حال این غرض نمی تواند حجیّت باشد

.

در همین سلسله مباحث، برخی این سؤال را مطرح کرده اند که آیا مطالب هرمنوتیکی که در مباحث الفاظ وجود دارد اختصاصی به فقه و فقاهت و فقیهان دارد، یا همه جا می توان از آنها استفاده کرد؟ بعد در جواب گفته اند که هیچ انحصاری ندارد. اصلاً چنین چیزی نیست که منحصر به فقه و فقاهت و این ها باشد. هیچ کدام از اصولیان نگفته اند که این چیزهایی که ما در باب اجتماع امر و نهی، مقدمه واجب، ضد و غیره می گوییم اختصاص به وقتی دارد که شما بخواهید از کتاب و سنّت فقط احکام فقهی را استخراج کنید. در واقع، اگر ما بخواهیم داوری های اخلاقی و عقایدی را که در علم کلام ما هست، استخراج بکنیم، ظاهرا مباحث الفاظ آن جا هم به درد نمی خورد. پس در این صورت، این طور نیست که مباحث الفاظِ علم اصول تنها متعلّق به اصول فقه باشد. سپس همین را توضیح می دهند و می گویند: «اگر این طور است چرا فقط می گوییم اصول الفقه، در حالی که این ها باید اصول علوم دیگر هم باشد. چه وجهی برای این تسمیه وجود دارد؟» بعد در ادامه توجیهی می آورند و دوباره به همین حرف بر می گردند که: بنابراین، هرمنوتیکی که در مباحث اصول فقه وجود دارد، در واقع، مربوط به اصول فقه نیست، بلکه مربوط به همه احکام و تعالیم هست، اعم از کلامی، اخلاقی و غیره، نه فقط فقهی

.

در سخن فوق، چند نکته قابل تأمل بنظر می رسد

:

اولاً: در مورد اجتماع امر و نهی و مقدمه واجب و مسأله ضد خطایی رخ داده و صحیح آن است که اجتماع امر و نهی و مقدمه واجب، و مسأله ضد ربطی به مباحث الفاظ ندارد. البته درست است که همه این مباحث در جلد اول کفایه (در طبع خاص) آمده است و در افواه آنها را مباحث الفاظ می شمرند، ولی این یک اشتباه است. خود محقّق خراسانی هم به چنین چیزی قائل نبوده که آن چه در جلد اوّل کفایه گفته همه مباحث الفاظ است. چون خود ایشان در بحث مقدمه واجب و بحث ضد می گوید که این ها بحث های لفظی نیستند. بنابراین بحث اجتماع امر و نهی، بحث ضد و بحث مقدمه واجب که سه مسأله مهم نیمه اول علم اصول است، هیچ کدام لفظی نیستند

.

ثانیا: این که ایشان ادعا کرده اند که هیچ کدام از اصولیان نگفته اند که این چیزهایی که در این باب می گوییم اختصاص به استنباط فقهی دارد، سخن نادرستی است. با کمی تتبّع روشن می شود که اصلاً سخن اصولیان همین است که مباحث الفاظ به لحاظ حجیّتش، همچون ظنون دیگر اختصاص به نتایج فقهی و عملی دارد. البته مثل اجتماع امر و نهی ممکن است در غیر فقه و امور عملی، هم بکار آید؛ امّا این یک بحث عقلی است، نه مباحث الفاظ. ولی در مباحث الفاظ آن قسمتش که استظهار است و ما می خواهیم موضوع برای اصاله الظهور درست کنیم، اصولیان عمدتا قائل به همین اختصاص شده اند و راقم این سطور هنوز کسی را نیافته است که مدعی باشد، نتایج مباحث مربوط به استظهارات، در علوم نظری، حجیّت داشته باشد

.

در مقاله ای از این قلم، که اخیرا در مجله تخصصی دانشگاه علوم اسلامی رضوی چاپ شد، ده ها تأیید نسبت به مدعای فوق از مثل شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی، شهید و دیگران نقل کرده ام. البته برخی از آن بحث ها مربوط به حجیت خبر واحد است، ولی نکته آنها عمومیّت دارد: هم در بحث ظهورات، هم در جهات و هم در سند می آید، و از این جهت فرقی نمی کند. سخن اصلی شان این است که تعبد تنها در مقام عمل معنا دارد

.

شیخ انصاری قدس سره در رسائل وجهی برای توسعه امارات به باب اعتقادات تصویر می کند، اما بعد از آن عدول می کند. محقّق خویی قدس سره هم وجهی برای حجیّت سند روایات یا ظهورات قرآن و روایات در باب معارف، تصویر کرده است. منتهی بحث ایشان از جهتی بحثی صغروی است. در باب معارف و اعتقادات، ما معتقدیم که اثر عملی جعلی وجود ندارد. ایشان تلاش کرده اند و صحت استناد را به عنوان اثر عملی یافته اند. به این معنا که اگر روایتی آمد که ما هفت آسمان داریم، اگر یقین هم نکردیم، حجیّتش به این است که ما می توانیم آن را به اسلام یا شرع و یا قرآن استناد بدهیم و بگوییم از نظر اسلام مثلاً هفت آسمان وجود دارد. اگر خلاف هم باشد ما دروغ نگفته ایم و به دلیل نسبت خلاف به خداوند و قرآن عقاب نمی شویم. این سخن مرحوم آقای خویی است و سخن درستی هم هست. منتها این آن چیزی نیست که کلامی به دنبال آن است یا مفسّر به لحاظ تفسیری به دنبال آن است. اگر کلامی در باب معارف در روایات و قرآن دنبال مطالب کلامی می گردد و یا مفسر به دنبال مطالب تفسیری می گردد برای درست کردن صحت استناد نیست، بلکه می خواهد جهت معرفتی اش را درست کند، نه از باب این که اگر خلاف درآمد، شرعا کذب علی اللّه محسوب نمی شود. بحث کلامی درباره مضمونی است که می خواهد از قرآن و روایات به نحو قطعی اکتشاف کند، و لذا اگر آن مضمون قطعی نباشد اثری ندارد. مثل توحید و نبوت و معاد و امثال آن. البته ما معتقدیم که در قرآن و روایات گاهی قراین، دلالت، سند و غیره را قطعی می کند،(و در خصوص قرآن، سند قطعی است). خلاصه اینکه، کلامی نمی خواهد به چیزهایی مثل صحت استناد تمسک کند، بلکه می خواهد یک سیستم معرفتی برای خودش درست کند

(۱۰).

بنابراین، به گمان ما این ادّعا که اصولیان نگفته اند قواعد اصول در مثل کلام و اعتقادات، جاری نیست، حتما خطاست. دوستان می توانند به همان مقاله سابق الذکر در مجلهّ تخصّصی دانشگاه رضوی مراجعه کنند که ده ها تأیید از شیخ مفید، شیخ طوسی، سید مرتضی و صاحب مسالک، شیخ انصاری، آغاضیا عراقی و مرحوم نائینی نسبت به خطا بودن این ادّعا آورده ام. پس به لحاظ تاریخی این ادّعا نادرست است

.

امّا آیا خود این ادّعا ادّعای درستی است یا نه؟ یعنی اگر در این مدّعا مستقلاًّ نظر کنیم و کار به سیر تاریخی مسأله نداشته باشیم، آیا این ادّعا صحیح است؟ به نظر می رسد چنین نیست؛ زیرا در جایی که عمل مطرح نیست، تعبّد لغو است. تعبّد، چه در ظهور، چه در سند و چه در جهت در جایی که عمل مطرح نیست، لغو است و هر کجا که عمل مطرح بود، به لحاظ آن عمل معنا دارد، نه به لحاظ خودش. اگر شما امامت را به تعبد بخواهید ثابت کنید ممکن است یک اثر عملی داشته باشد که مثلاً وجوب تبعیّت بیاورد، ولی این اثری نیست که شما در کلام می خواهید آن را اثبات کنید، بلکه یک اثر عملی دیگری است که متفرع است و امر عرضی است. آن چه در کلام مطرح است اعتقاد و یقین به امامت است (و لو از طریق اخبار متواتر یا یقین آور

).

۷.

ارتباط علم اصول و فلسفه تحلیلی

اکنون نوبت می رسد به جهت تصدیقیِ ارتباط علم اصول و فلسفه تحلیلی. به نظر من، ارتباط بسیار وثیقی بین علم اصول و فلسفه تحلیلی وجود دارد: هم در فلسفه زبان که می توان گفت محور اصلی ارتباط است و هم در مسائل دیگر، مثل فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق و حتی فلسفه منطق و فلسفه ریاضیات

.

در مقابل، برخی معتقدند که علم اصول ربطی به فلسفه تحلیلی ندارد. بلکه این هرمنوتیک است که با آن مرتبط است. ابتدا بیان و استدلال صاحب این نظر را مطرح می کنیم و بعد به بررسی آن می پردازیم. پیشاپش این نکته را تذکر می دهم که مباحث مربوط به زبان متعدد است. علاوه بر فلسفه تحلیلی، هرمنوتیک، زبان شناسی و نشانه شناسی هم به زبان مربوط می شود. ولی فعلاً بحث در ارتباط این معارف با علم اصول نیست؛ بلکه بحث ارتباط فلسفه تحلیلی با علم اصول است. لذا پرداختن به این گونه امور تحت عنوان ارتباط فلسفه تحلیلی و علم اصول، خروج از بحث است

.

در یک تقسیم بندی که ایشان مطرح کرده و تقریبا حرف درستی هم هست، می گویند زبان از دو منظر بحث می شود. یعنی فیلسوفان و غیر فیلسوفان با دو نگاه به زبان نگاه کرده اند: نگاه استقلالی و نگاه طریقی (آلی). در نگاه استقلالی خود زبان را موضوع بحث قرار داده اند و نمی خواستند با این بحث چیز دیگری را حل کنند. اما در نگاه طریقی خود زبان، غرض اصلی بحث نیست. زبان را برای حلّ مسائل دیگری مورد بحث قرار داده اند. نگاه فیلسوفان تحلیلی تقریبا این طور بوده است. کارهای تحلیلی در زبان انجام داده اند. چرا؟ برای این که مسائل فلسفی را حل، یا به تعبیری، منحل کنند. بعضی می گفتند که ما اصلاً در فلسفه مسأله نداریم، با صرف بحث تحلیل زبانی، اصلاً مسائل خودشان منحل می شوند. در مقابل آنهایی که این طور فکر می کردند، عده دیگری هم می گفتند که نه، مسائل هنوز هم باقی می مانند و تنها شفاف تر می شوند

.

بنابراین، فیلسوفان و محقّقان با دو نگاه به زبان نگاه می کنند: برخی زبان را مستقلاً موضوع تحلیل قرار می دهند، مثل کار زبان شناس ها، و برخی هم مثل فیلسوفان تحلیلی به زبان به عنوان ابزار و آلت تحقیق و تدبّر در مسائل فلسفی می نگرند

.

بعد از این مقدمه می گویند: علم اصول ما مسلّما تحلیلش را برای کار فلسفی انجام نمی دهد، پس داخل در قاطبه اوّل است. عالمان اصول این قاطبه اوّل را تشکیل می دهند؛ یعنی کسانی که به زبان به عنوان یک موضوع نگاه می کنند. بعد نتیجه می گیرند که: «بنابراین، شکی نیست که وقتی به زبان در حیطه اصول فقه می پردازیم نمی خواهیم با آن مسأله فلسفی را حل کنیم، پس عالمان علم اصول از قاطبه اوّل به حساب می آیند؛ یعنی کسانی که به زبان به عنوان یک موضوع نگاه می کنند، نه قاطبه دوّم. لذا به هیچ کدام از حوزه های معرفتی که سابقا بیان کردیم کاری نداریم آنچه قبلاً گفتیم عمدتا درباره بحث های فلسفی زبان و فلسفه تحلیلی بوده است یعنی به فلسفه تحلیلی و تحلیل زبانی کاری نداریم، حتی به تحلیل فلسفی هم کاری نداریم؛ بلکه با حوزه

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.