خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل اخلاق امام حسن مجتبی علیه السلام
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل اخلاق امام حسن مجتبی علیه السلام قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل همراه با پیامبر
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل همراه با پیامبر قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
03ساعت
44دقیقه
04ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 63

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
5 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل پیش از شهادت پدر :

تا شهادت پدر

پس از رحلت رسول خدا(ص) تا پایان خلافت عثمان

همان گونه که قبلا اشاره شد، حسن بن علی(ع)-طبق گفته مشهور-هفت سال و چند ماه از عمر شریفش گذشته بود که جد بزرگوارش از دنیا رحلت فرمود، و از همان زمان دوران مظلومیت و غربت و مصیبت این خاندان شروع شد، و هر روز مصیبت تازه و غم جدیدی بر آن کودک معصوم و برادر و خواهران او وارد می شد.

بیماری مادرش فاطمه به دنبال آن احتجاجها و رفت و آمدها و تلاشهای بسیار برای احقاق حق و بازگرداندن فدک و بستری شدن آن بانوی مکرمه در اثر ضربه ها و مصیبتهای وارده که به فاصله اندکی منجر به شهادت وی و یتیمی فرزندان معصومش گردید…

مشاهده جنازه ضربه خورده مادر، و حضور در مراسم غسل و دفن و کفن آن بانوی مکرمه در تاریکی شب و به وسیله پدر، و به دور از انظار مردم برای این کودک تیزبین و باهوش چه اثر ناگوار و دردآوری داشته…!

خانه نشینی پدر و به غارت رفتن میراث آن امام مظلوم خار در چشم خلیده و استخوان در گلو شکسته (۱) ، و حوادث دردناک دیگری که به دنبال آن برای این خاندان عزیز پیش آمد، و مشاهده آن مناظر رقت بار…تحمل و خویشتن داری در برابر همه این ناگواری ها، آن هم برای کودکی هفت ساله و هشت ساله و در حد اعلای نبوغ و ذکاوت که همه چیز را درک می کرده و تجزیه و تحلیل می نموده، کاری بس دشوار و مشکلی جانسوز و جانگداز است…!

و بر طبق قاعده، آن کودک معصوم و تیزبین از رفتار پدر و مادر بزرگوار، و طرز برخوردشان با مسائل آن روز، وظیفه خود را بخوبی درک می کرده و می دانسته که صبر و بردباری در برابر این پیشامدهای ناگوار، در آن مقطع سرنوشت ساز و حساس اسلام، به درایت نزدیکتر و با دوراندیشی و خرد سازگارتر است…چنانکه پدر بزرگوارش(درباره همان مقطع زمانی حساس)

فرمود: «فرایت ان الصبر علی هاتا احجی » (۲)!

اما با تمام این احوال شاید سکوت کامل را در برابر آن همه مظلومیت جایز ندانست و بالاخره در یکی از روزها خود را به مسجد رسول خدا رسانده و ابوبکر را که در جایگاه جدش پیامبر(ص)نشسته بود مخاطب ساخته و با همان لحن کودکانه، ولی پر معنی و کوبنده، بدو فرمود:

«انزل…انزل عن منبر ابی، و اذهب الی منبر ابیک »!

(فرود آی…فرود آی از منبر پدرم و به سوی منبر پدرت برو!)

این گفتار کوبنده با آن لحن کودکانه و پر معنی همه حاضران در مسجد را مبهوت ساخته و چون سرهای خود را برگرداندند با سبط اکبر رسول خدا و نور دیده محبوب آن حضرت، یعنی امام حسن مواجه شدند که ابوبکر را مخاطب ساخته و آن سخنان را اظهار فرمود، که همه آنچه را ممکن بود به صورت مناظره و استدلال بیان دارد، با همین دو جمله کوتاه و پر معنی اظهار فرمود.

ابوبکر چنان غافلگیر شده بود که بناچار در پاسخ فرزند رسول خداگفت:

«صدقت و الله انه لمنبر ابیک لا منبر ابی » (۳)

(راست گفتی به خدا سوگند که آن منبر پدر تو است، نه منبر پدر من.)

داستانی از حسنین با بلال، مؤذن رسول خدا(ص)

چنانکه مورخین نوشته اند: بلال حبشی، مؤذن مخصوص رسول خدا، پس از رحلت آن حضرت در مدینه نماند و به شام رفت و در آنجا بود تا از دنیا رفت و قبر وی نیز همان جاست.

ابن اثیر در اسد الغابه روایت کرده که هنگامی که بلال در شام بود، شبی رسول خدا را در خواب دید که به او فرمود:

«ما هذه الجفوه یا بلال!ما آن لک ان تزورنا؟»(ای بلال این چه جفایی است که با ما کردی؟آیا زمان آن نرسیده که به دیدار ما بیایی؟)

بلال غمگین شده، از خواب بیدار شد و به سوی مدینه حرکت کرد، و چون بدانجا رسید، بر سر قبر رسول خدا آمده و خود را روی قبر آن حضرت افکنده، گریست.

در این وقت حسن و حسین نزد او رفتند و او آن دو بزرگوار را به سینه گرفته و می بوسید، حسنین بدو گفتند:

«نشتهی ان تؤذن فی السحر»!

ما میل داریم در هنگام(سپیده)سحر اذان بگویی!)

بلال بر بام مسجد رفت و چون گفت:

«الله اکبر، الله اکبر»شهر مدینه از شیون و گریه به لرزه درآمد.

و چون گفت:

«اشهد ان لا اله الا الله »شیون مردم بیشتر شد و چون گفت:

«اشهد ان محمدا رسول الله »زنان از خانه های خود بیرون ریختند، و دیده نشد که مردان و زنان در مدینه بدان حد که آن روز گریستند گریه کنند. (۴)

نگارنده گوید: نظیر این داستان درباره حضرت فاطمه نیز در کتاب من لا یحضره الفقیه از ابی بصیر از امام باقر یا حضرت صادق روایت شده که فاطمه از بلال خواست تا اذان بگوید، و بلال-همان گونه که ذکر شد-شروع به اذان کرد، ولی به خاطر تاثر شدیدی که به آن بانوی مکرمه دست داد بلال نتوانست آن را تمام کند…

قضاوت شگفت انگیز امام حسن در زمان طفولیت

ابن شهرآشوب در کتاب مناقب از کتاب شرح الاخبار قاضی نعمان به سند خود از عباده بن صامت و دیگران روایت کرده که مرد عربی نزد ابوبکر آمده و بدو گفت: من در حال احرام چند تخم از تخمهای شتر مرغ را پخته و خورده ام، اکنون بگو تکلیف من چیست و چه چیزی بر من واجب است؟

ابوبکر نتوانست پاسخ او را بدهد و بدو گفت: قضاوت در مسئله تو بر من مشکل است، و او را به سوی عمر راهنمایی کرد.

عمر نیز او را به عبد الرحمن معرفی و راهنمایی نمود، و او نیز در پاسخ مرد عرب درماند، و چون همگی درمانده شدند، آن مرد عرب را به امیر المؤمنین راهنمایی کردند، و چون شخص مزبور به نزد امیر المؤمنین آمد به حسنین اشاره کرده فرمود:

«سل ای الغلامین شئت »؟

از این دو پسر، از هر کدام که خواستی سؤال کن!)

حسن(ع)رو به آن مرد عرب کرده فرمود:

«ا لک ابل »؟

آیا شتر داری؟

مرد عرب گفت: آری.

فرمود: به عدد تخمهای شترمرغی که خورده ای شترهای ماده را با شترهای نر جفت گیری کن و هر عدد بچه شتری که از آن دو پیدا شد، آنها را به خانه کعبه هدیه کن!

امیر المؤمنین(ع)رو به فرزند خود کرده فرمود:

«یا بنی!ان من النوق السلوب، و ما یزلق »!

(پسر جان!شتران گاهی بچه می اندازند و یا بچه مرده به دنیا می آورند؟)

حسن(ع)پاسخ داد:

«یا ابه ان یکن من النوق السلوب و ما یزلق، فان من البیض ما یمرق »(پدر جان اگر شتران گاهی بچه انداخته و یا بچه مرده به دنیا می آورند، تخم مرغان نیز گاهی فاسد و بی خاصیت می شود!)

در این وقت حاضران صدایی شنیدند که می گفت:

«معاشر الناس ان الذی فهم هذا الغلام هو الذی فهمها سلیمان بن داود» (۵)

(ای مسلمانان آنچه را این پسرک فهمید، همان بود که سلیمان بن داود فهمیده)

قضاوت دیگری در زمان عمر بن خطاب

و نیز ابن شهرآشوب از کافی کلینی و تهذیب شیخ طوسی(ره)از امام باقر(ع)روایت کرده که فرمود:

در زمان عمر بن خطاب مردی را نزد او آوردند که کاردی خون آلود در دست او بود و بالای سر کشته ای او را یافته بودند، و آن مرد می گفت: به خدا سوگند من او را نکشته ام و نه او را می شناسم، و من با این کارد به دنبال گوسفندی که از دستم فرار کرده بود می رفتم که به این کشته برخورد کردم!

عمر دستور قتل آن مرد را صادر کرد.

در این وقت مرد دیگری که قاتل واقعی آن کشته بود گفت: «انا لله و انا الیه راجعون »قاتل منم، و دیگری را به جای من می خواهند بکشند!

امیر المؤمنین(ع)فتوای این قضاوت را از فرزندش حسن بن علی جویا شد و او در پاسخ گفت: هر دوی اینها باید آزاد شوند و خونبهای مقتول هم از بیت المال رداخت شود!علی(ع)پرسید: چرا؟

عرض کرد: چون خدای تعالی فرموده:

«من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا» (۶)

(هر کس نفس انسانی را زنده کند، گویا همه مردم را زنده کرده)

و در حدیث دیگری است که امیر المؤمنین(ع)فرمود:

قصاص از این قاتل برداشته می شود، زیرا اگر او انسانی را کشته، انسان دیگری را زنده کرده! (۷)

احاطه آن بزرگوار به علوم قرآن در سنین نوجوانی

محمد بن طلحه شافعی در کتاب مطالب السئول از تفسیر وسیط علی بن احمد واحدی به سند خود از مردی روایت کرده که گوید: وارد مسجد مدینه شده، مردی را دیدم که از رسول خدا(ص)حدیث نقل می کند و مردم گرد او را گرفته اند، من به آن مرد گفتم: به من خبر ده از معنای «شاهد»و«مشهود»! (۸)

آن مرد گفت: «شاهد»روز جمعه است و«مشهود»روز عرفه.

از او گذشتم و به مرد دیگری رسیدم که او نیز از رسول خدا(ص)

حدیث می گفت.من معنای «شاهد»و«مشهود»را از او پرسیدم، و او گفت: «شاهد»روز جمعه است و«مشهود»روز عید قربان.

از آن دو گذشتم و به نوجوانی رسیدم که(گردی)صورتش هم چون(گردی)اشرفی طلا بود و او نیز از رسول خدا(ص)حدیث نقل می کرد، بدو گفتم: از«شاهد»و«مشهود»به من خبر ده!

آن نوجوان گفت: آری، اما«شاهد»محمد(ص)است و اما«مشهود»روز قیامت است، مگر نشنیده ای که خدای تعالی درباره رسول خدا(ص)فرماید:

«انا ارسلناک شاهدا و مبشرا و نذیرا» (۹)

و درباره قیامت گوید:

«ذلک یوم مجموع له الناس و ذلک یوم مشهود» (۱۰)

در این وقت من از برخی پرسیدم: مرد اول که بود؟گفتند: ابن عباس، و از مرد دوم پرسیدم؟گفتند: او پسر عمر بود، و نوجوان سوم را پرسیدم کیست؟گفتند: حسن بن علی بن ابیطالب(ع)، و دنبالش گوید:

«فکان قول الحسن احسن »(و گفتار حسن بهتر بود.) (۱۱)

سخنرانی جالب امام حسن(ع)در حضور پدر

از تفسیر فرات بن ابراهیم کوفی روایت شده که به سند خود از امام صادق جعفر بن محمد(ع)روایت کرده که فرمود: روزی علی بن ابیطالب(ع)به فرزندش حسن فرمود:

«یا بنی قم فاخطب حتی اسمع کلامک »!

پسرم برخیز و سخنرانی کن تا من سخنرانی تو را بشنوم.)

عرض کرد: چگونه(در حضور شما)می توانم سخنرانی کنم و به صورت شما نگاه کنم که من از شما حیا می کنم(و خجالت می کشم).

علی(ع)زنان و اهل خانه را جمع کرده، و خود از آن مجلس دور و پنهان شد، و به جایی رفت که سخنرانی فرزند خود را بشنود.

در این وقت حسن(ع)برخاست و این سخنرانی را ایراد کرد:

«الحمد لله الواحد بغیر تشبیه، الدائم بغیر تکوین القائم بغیر کلفه، الخالق بغیر منصبه، الموصوف بغیر عایه، المعروف بغیر محدودیه العزیز لم یزل قدیما فی القدم، ردعت القلوب لهیبته، و ذهلت العقول لعزته و خضعت الرقاب لقدرته، فلیس یخطر علی قلب بشر مبلغ جبروته، و لا یبلغ الناس کنه جلاله، و لا یفصح الواصفون منهم لکنه عظمته، و لا تبلغه العلماء بالبابها، و لا اهل التفکر بتدبیر امورها، اعلم خلقه به الذی بالحد لا یصفه، یدرک الابصار و لا تدرکه الابصار، و هو اللطیف الخبیر اما بعد فان علیا باب من دخله کان مؤمنا، و من خرج منه کان کافرا اقول قولی هذا و استغفر الله العظیم لی و لکم »(ستایش خدای یکتایی راست که شبیهی ندارد، آن ابدی بدون خلقت، آنکه بدون تکلف و رنجی قائم به کارهاست، آفریدگاری که بی رنج آفریده، و موصوف بی نهایت و آنکه حدی برای نیکی هایش متصور نیست، توانا و ابدی، آنکه دلها در برابر هیبتش فروتن، و خردها در برابر عزتش واله و حیران، و گردنها در برابر قدرتش خاضع گشته، و قدر و جبروتش به قلب هیچ بشری خطور نکند، و به کنه جلالش هیچ انسانی نرسد، توصیف کنندگان، کنه عظمتش را نتوانند وصف کنند، و دانشمندان با خرد و عقل خود بدو نرسند، و نه اندیشمندان به تدبیر کارهایش، داناترین مخلوقش کسی است که به حد و اندازه توصیفش نکند، دیده ها را برسد و دیده ها به او نرسند، و اوست لطیف و بینا.و بعد، براستی که علی(ع) بابی است که هر کس بدان درآمد مؤمن است و هر کس از آن بیرون رفت کافر خواهد بود، این را گفتم و از خدای بزرگ برای خود و شما آمرزش خواهم.)

در اینجا علی(ع)برخاست و نزدیک رفته میان دیدگان حسن را بوسید و گفت:

«ذریه بعضها من بعض و الله سمیع علیم » (۱۲)

کنایه از اینکه او بحق، یادگار پدرش و یادگار رسول خدا(ص)می باشد.

در ماجرای جانسوز تبعید ابوذر غفاری

ابوذر غفاری صحابی بزرگوار رسول خدا(ص)است که از نظر سابقه در اسلام به گفته بسیاری از مورخین، چهارمین یا پنجمین نفر بود که ایمان آورده و مسلمان شد (۱۳) ، و در راه تبلیغ اسلام کتکها خورد و شکنجه ها دید، و نزدیک بود در این راه جان خود را ببازد و زیر ضربات تازیانه دشمنان اسلام جان دهد (۱۴) ، و از نظر زهد و تقوی و ورع و علم و درستی، نمونه و ضرب المثل بود تا آنجا که به تواتر از رسول خدا(ص)نقل شده که درباره اش فرمود:

«ما اظلت الخضراء و لا اقلت الغبراء علی ذی لهجه اصدق من ابی ذر، من سره ان ینظر الی زهد عیسی بن مریم فلینظر الی ابی ذر…» (۱۵)

(آسمان سایه نیفکنده و زمین بر خود نگرفته شخصی را که راستگوتر از ابی ذر باشد، هر کس دوست دارد که به زهد عیسی بن مریم بنگرد، به ابی ذر بنگرد…)

و نیز از رسول خدا(ص)به تواتر نقل شده که فرمود:

«ان الله عز و جل امرنی بحب اربعه و اخبرنی انه یحبهم: علی و ابوذر و المقداد و سلمان…» (۱۶)

(براستی که خدای عز و جل به دوستی و محبت چهار تن مرا مامور ساخته و به من خبر داده که او نیز آنها را دوست می دارد: علی، ابوذر، مقداد، سلمان.)

و نیز درباره اش فرمود:

«الجنه تشتاق الی ثلاثه: علی و عمار و ابوذر…» (۱۷)

(بهشت مشتاق سه نفر می باشد: علی و عمار و ابوذر.)

و درباره سرنوشت زندگی و پایان کار و بلاها و محرومیتهایی که به خاطر حفظ دین و آیین مقدس اسلام خواهد دید، فرمود: «رحم الله اباذر، یمشی وحده، و یموت وحده، و یبعث وحده » (۱۸)

(خدا رحمت کند ابوذر را که تنها می رود، و تنها می میرد، و تنها محشور می شود…)

باری این ابوذر با این همه فضایل-که نمونه و شمه ای از آن را شنیدید-چنانچه می دانیم به خاطر حقگویی و اعتراض به خلافکاری های عثمان در مورد بذل و بخششهای بی حساب و بر خلاف قانون اسلام، و دخالتهای ناروای او در بیت المال، به دستور وی در آغاز به شام تبعید شد و سپس به منطقه خشک و سوزان ربذه-به شرحی در تواریخ مذکور است.و هنگامی که می خواستند او را به ربذه تبعید کنند، عثمان دستور داد هیچ کس از مردم مدینه و مسلمانان حق ندارد به بدرقه ابوذر رفته و با او تکلم کرده و خداحافظی کند، و مروان حکم-جیره خوار دستگاه خلافت-را نیز مامور اجرای این دستور ساخت.

عثمان می خواست با این دستور، هم ابوذر را تحقیر کرده و انتقام خود را از وی بگیرد، و هم در انظار عموم او را فردی ماجراجو و ضد اسلام و حکومت اسلامی معرفی کند.

اما امیر المؤمنین(ع)برای خنثی کردن این توطئه خائنانه و قدردانی مقام والای ابوذر، به این دستور ظالمانه وقعی ننهاد، و هنگام اخراج آن رادمرد الهی در حالی که دو فرزند عزیزش حسن و حسین و همچنین برادرش عقیل، و برادرزاده و دامادش عبد الله بن جعفر، و عمار را نیز همراه خود آورده بود، برای تودیع و بدرقه ابوذر بیرون آمد و خود را به او رسانید.در این وقت حسن(ع)جلو رفته با ابوذر به گفتگو پرداخت.

مروان که ایشان را دید، پیش آمده و رو به حسن(ع)کرده گفت: «هان ای حسن!مگر نمی دانی که عثمان گفتگوی با این مرد را ممنوع ساخته؟اگر نمی دانی بدان »!

امیر المؤمنین علی(ع)که سخن او را شنید، پیش رفته و تازیانه بر گوش مرکب مروان زده و بر سرش فریاد زد:

«تنح نحاک الله الی النار»!

(دور شو، خدایت به سوی دوزخ دور گرداند!)

مروان که آن وضع را دید گریخت و خود را به عثمان رسانده و جریان را به اطلاع وی رسانید.

امیر المؤمنین(ع)به نزد ابوذر رفت و با او خداحافظی کرده و هنگام خداحافظی این سخنان پر معنی را که از سینه ای پر سوز بیرون می آمد بدو فرمود:

«یآ اباذر انک غضبت لله فارج من غضبت له.ان القوم خافوک علی دنیاهم، و خفتهم علی دینک، فاترک فی ایدیهم ما خافوک علیه، و اهرب منهم بما خفتهم علیه، فمآ احوجهم الی ما منعتهم، و مآ اغناک عما منعوک!و ستعلم من الرابح غدا، و الاکثر حسدا، و لو ان السموات و الارضین کانتا علی عبد رتقا ثم اتقی الله لجعل الله له منهما مخرجا، لا یونسنک الا الحق، و لا یوحشنک الا الباطل، فلو قبلت دنیاهم لاحبوک، و لو قرضت منها لامنوک ». (۱۹)

(ای اباذر تو برای خدا خشم کردی، پس امیدوار به همان خدایی که به خاطر او خشم کردی باش.این مردم بر دنیای خود از تو ترسیدند، و تو بر دین خود از آنها واهمه کردی، پس آنچه را که به خاطر آن از تو می ترسند به دستشان ده(و از دنیای آنها چشم بپوش)و به خاطر همان که بر آن واهمه داشته و بیمناکی از ایشان بگریز.وه!که اینان چه بسیار نیازمندند بدانچه تو آنها را از آن منع کردی، و تو چه بسیار بی نیازی از آنچه اینان از تو منع کرده و بازداشتند.

و بزودی در فردای قیامت خواهی دانست که سود برنده کیست، وحسودان چه کسی بیشترند.و اگر آسمانها و زمینها بر بنده ای بسته شود و آن بنده از خدا بترسد، خداوند برای آن بنده راه خلاصی و نجات فراهم سازد.

[ای اباذر]نباید با تو مانوس شود مگر حق، و نباید چیزی تو را به وحشت افکند مگر باطل، تو اگر دنیای ایشان را می پذیرفتی(و با آنها همکاری می کردی)تو را دوست می داشتند، و اگر از دنیای چیزی برای خود می گرفتی تو را در امان می گذاشتند[یعنی همه این دربدری ها و رنجها به خاطر آن است که تو اهل دنیا نیستی].)

امیر المؤمنین(ع)پس از این سخنان گهربار، رو به همراهان خود کرده، فرمود:

«ودعوا عمکم ».

(با عموی خود وداع و خداحافظی کنید!)

و سپس به عقیل فرمود: «با برادر خود وداع کن ».عقیل به سخن آمده و کلماتی گفت که از آن جمله این بود:

«ما عسی ان نقول یا اباذر و انت تعلم انا نحبک و انت تحبنا فاتق الله فان التقوی نجاه »(ما چه می خواهیم بگوییم ای اباذر، و تو خود می دانی که ما دوستت داریم و تو ما را دوست می داری، پس از خدا بترس که تقوی وسیله نجات است…)

سپس حسن(ع)پیش آمده و گفت:

«یا عماه لولا انه ینبغی للمودع ان یسکت و للمشیع ان ینصرف لقصر الکلام و ان طال الاسف، و قد اتی القوم الیک ما تری، فضع عنک الدنیا بتذکر فراقها، و شده ما اشتد منها برجاء ما بعدها، و اصبر حتی تلقی نبیک-صلی الله علیه و آله-و هو عنک راض »(ای عموجان!اگر نبود که برای وداع کننده شایسته است که سکوت کند و بدرقه کننده خوب است که بازگردد سخن کوتاه خواهد بود اگرچه تاسف طولانی و دراز است، و این مردم با تو کردند آنچه را که خودت مشاهده می کنی، پس دنیا را با یادآوری جدایی از آن از خود واگذار، و سختی دشواری ها و ناکامی های آن را به امید روزهای پس از آن(و نعمتهای آخرت)بر خود هموار کن، و شکیبایی و صبر پیشه کن تا وقتی که پیامبر خدا(ص)را دیدار کنی که وی از تو خوشنود و راضی باشد.)

آنگاه امام حسین(ع)به سخن آمده، چنین گفت:

«یا عماه ان الله تعالی قادر ان یغیر ما قد تری، و الله کل یوم هو فی شان، و قد منعک القوم دنیاهم و منعتهم دینک، فما اغناک عما منعوک و احوجهم الی ما منعتهم فاسئل الله الصبر و النصر و استعذ به من الجشع و الجزع فان الصبر من الدین و الکرم، و ان الجشع لا یقدم رزقا و الجزع لا یوءخر اجلا»(عمو جان براستی که خدای تعالی این قدرت را دارد که این وضعی را که مشاهده می کنی تغییر داده و دگرگون کند، و خداوند هر روز در کاری است، و این مردم را دنیایشان از تو بازداشت و تو نیز دین خود را از آنها دریغ داشتی، پس چه بی نیازی تو از آنچه ایشان از تو بازداشتند و چه نیازمندند آنها به آنچه تو از ایشان دریغ داشتی، پس از خدا شکیبایی و پیروزی درخواست کن، و به دادگاه خدا از حرص و جزع پناه ببر، که صبر و پایداری لازمه دینداری و بزرگواری است، و حرص روزی انسان را زیاد نکند، و بیتابی اجل انسان را به تاخیر نیندازد.)

سپس عمار پیش رفته و با حالی خشمگین سخنانی گفت که حاکی از شدت تاثر او می کرد. (۲۰)

ابوذر که در آن وقت سنین پیری را می گذرانید با شنیدن سخنان ایشان گریست و آنها را مخاطب ساخته گفت:

«رحمکم الله یا اهل بیت الرحمه، اذا رایتکم ذکرت بکم رسول الله(ص)مالی بالمدینه سکن و لا شجن غیرکم، انی ثقلت علی عثمان بالحجاز کما ثقلت علی معاویه بالشام، و کره ان اجاور اخاه و ابن خاله بالمصرین فافسد الناس علیهما، فسیرنی الی بلد لیس لی به ناصر و لا دافع الا الله، و الله ما ارید الا الله صاحبا، و ما اخشی مع الله وحشه ».

(ای خاندان رحمت، خدایتان رحمت کند که من هرگاه شما را می بینم به یاد رسول خدا(ص) می افتم، من در مدینه خاندان و یا محبوبی جز شما ندارم، من در سرزمین حجاز برای عثمان سنگین بودم همان گونه که در شام برای معاویه ثقیل و سنگین بودم، و خوش نداشت من مجاور برادر و دایی زاده اش در دو شهر دیگر (۲۱) باشم، مبادا مردم را بر آن دو بشورانم، پس به همین منظور مرا به سرزمینی تبعید کرد که در آنجا یاور و مدافعی جز خدای یکتا نداشته باشم، و من هم جز خداوند صاحب و مددکاری ندارم، و با وجود خداوند وحشتی ندارم.)

و به دنبال این سخنان بود که امیر المؤمنین(ع)و همراهان آن حضرت به خانه های خود بازگشته و ابوذر را به تبعیدگاه او، یعنی ربذه، بردند.

عثمان نیز که از ماجرا خبر شد، کسی را نزد امیر المؤمنین فرستاد، و به آن حضرت اعتراض کرد که چرا دستور مرا نادیده گرفته و به مروان دشنام دادی؟و حضرت نیز پاسخ او را گفته، و چون به آن حضرت عرض کرد: باید به همان گونه که به مروان دشنام داده ای او نیز تو را دشنام دهد، حضرت خشمناک شده، فرمود: چنین چیزی نخواهد شد و از جای برخاست، و بالاخره پس از گفتگوها و رفت و آمد جمعی از مهاجر و انصار منجر به مصالحه گردید که شرح آن را ابن ابی الحدید و دیگران نوشته اند. (۲۲)

دنباله این داستان غم انگیز

و اما ابوذر غفاری را به ربذه بردند و در آن روستای بد آب و هوا وخشک و سوزان سکونت دادند، و چیزی نگذشت که بیمار شد و در همان بیماری در حال غربت و بی کسی از دنیا رفت و در همان سرزمین او را دفن کردند.

و ما در اینجا روایتی را که قبلا نیز در زندگانی امیر المؤمنین(ع)به ناسبت شهادت مالک اشتر نقل کرده ایم، برای شما می آوریم و سپس به دنبال بحث خود باز می گردیم.

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه (۲۳) در شرح نامه امیر المؤمنین(ع)که درباره مالک اشتر به دو نفر از سرکردگان خود مرقوم فرموده می نویسد:

محدثان حدیثی را نقل کرده اند که دلالت بر فضیلت عظیمی از مالک اشتر رحمه الله علیه می کند، و در آن حدیث شهادت و گواهی قطعی رسول خدا در مورد ایمان مالک وایت شده، و آن حدیث را ابن عبد البر در کتاب استیعاب در حرف(ج)در باب «جندب » (۲۴) نقل کرده که گوید:

هنگامی که وفات ابوذر در ربذه فرا رسید، همسرش ام ذر گریست، ابوذر بدو گفت:

«ما یبکیک؟»(چرا گریه می کنی؟)

همسرش گفت:

«مالی لا ابکی و انت تموت بفلاه من الارض و لیس عندی ثوب یسعک کفنا و لا بدلی من القیام بجهازک »!

(چرا نگریم، که تو اکنون در این سرزمین خشک و سوزان خواهی مرد و من پارچه ای ندارم که بتوانم تو را در آن کفن کنم، و چاره ای ندارم جز اینکه کار دفن و کفن تو را من خودم انجام دهم(چون شخص دیگری در این بیابان غربت وجود ندارد) ابوذر گفت:

«ابشری و لا تبکی فانی سمعت رسول الله(ص)یقول لنفر انا فیهم: لیموتن احدکم بفلاه من الارض یشهده عصابه من المؤمنین، و لیس من اولئک النفر احد الا و قد مات فی قریه و جماعه فانا لا اشک ذلک الرجل، و الله ما کذبت و لا کذبت، فانظری الطریق »!

(مژده باد تو را، و گریه نکن که من از رسول خدا(ص)شنیدم به چند نفر که من نیز در میان آنها بودم می فرمود: یکی از شماها در بیابانی خشک و سوزان خواهد مرد، و بر سر او حاضر شوند جماعتی از مؤمنان، و کسی نیست از این چند نفر جز آنکه در روستا و گروهی جداگانه از دنیا خواهند رفت، و من شک ندارم که همان شخص هستم(که رسول خدا فرمود)و به خدا سوگند دروغ نگویم و دروغ هم به من نگفته اند اکنون جاده را بنگر! (تا آنها برسند)

ام ذر همسرش بدو گفت:

«انی و قد ذهب الحاج و تقطعت الطرق »؟

(کجا دیگر کسی خواهد آمد!که حاجیان رفته اند و راهها بسته شده!)

ابوذر گفت: باز هم برو و بنگر!

ام ذر گوید: من چند بار بر بالای تلی از ریگ که در آنجا بود رفتم و دوباره بازگشته و از ابوذر(که در حال احتضار بود)پرستاری می کردم.

در همین خلال از دور سوارانی را دیدم که همچون عقابهایی بر اسبان سوارند، و اسبهایشان آنها را بتندی و سرعت می رانند، آنها خود را به سرعت به من رسانده گفتند:

«یا امه الله مالک »؟

(ای زن چه کار داری؟)

گفتم: مردی از مسلمانان در حال مرگ است، شما بیایید و او را کفن کنید!؟

پرسیدند: نامش چیست؟

گفتم: ابوذر.

پرسیدند: ابوذر!یار رسول خدا(ص)؟

گفتم: آری.

گفتند: پدر و مادرمان به فدای او باد.

سپس با شتاب خود را به او رسانده و بر او درآمدند.

ابوذر بدانها گفت: مژده باد شما را که من از رسول خدا(ص)شنیدم به جمعی که من در میان ایشان بودم فرمود: یکی از شماها در سرزمین خشک و سوزانی از دنیا خواهد رفت و هنگام مرگ او گروهی از مؤمنان نزدش حاضر شوند…و به خدا سوگند دروغ نگویم و دروغ هم به من نگفته اند، و اگر نزد من و یا همسرم پارچه ای از خودم یا همسرم بود جز در همان پارچه کفن نمی شدم-و حاضر نبودم در پارچه دیگری کفن شوم-و من شما را به خدا سوگند می دهم که کسی از شما مرا کفن کند که امیر و یا سرکرده و پیک و یا رئیس گروه نباشد!

و کسانی که در آن کاروان بودند هر کدام یکی از آن منصبها را داشتند جز جوانی از انصار که گفت: ای عموجان، من تو را در این عبای خود و همچنین در دو جامه خود که در بار و بنه خود دارم و مادرم تار و پود آن را رشته است، دفن خواهم کرد!

ابوذر گفت: آری تو مرا کفن کن!

و سپس از دنیا رفت، و کاروانیان او را غسل داده و همان جوان انصاری او را کفن کرد و دیگران نیز کمک کرده او را دفن کردند…

ابن ابی الحدید سپس گوید: و در میان کاروان مزبور حجر بن عدی نیز حضور داشت که از بزرگان شیعه بود و معاویه او را کشت.و آنگاه گوید: من نزد استادمان عبد الوهاب بن سکینه نشسته بودم که کتاب استیعاب را بر او قرائت کرده و خواندند و چون خواننده کتاب به این خبر رسید، استاد دیگرم عمر بن عبد الله دباس گفت:

شیعه پس از این هر چه می خواهد بگوید! (۲۵) و اکنون که گفتار ابن ابی الحدید را درباره مرگ اباذر شنیدند این را هم بد نیست بدانید که در شرح این گفتار امیر المؤمنین(ع)که در اینجا به اباذر فرمود:

«یا اباذر انک غضبت لله…»

همین نویسنده پس از اینکه بتفصیل داستان تبعید ابوذر را به ربذه به دستور عثمان نقل می کند آنگاه در صدد عذرخواهی و محمل تراشی این جنایت عثمان برآمده گوید:

برای عذرخواهی از عثمان و به خاطر حسن ظن به کاری که نسبت به ابوذر انجام داد باید گفت که عثمان از ترس فتنه و ایجاد اختلاف میان مسلمانان این کار را کرد، و گمانش غالب شد بر اینکه اخراج ابوذر به ربذه می تواند ماده این فتنه را ریشه کن ساخته و امید آنها را که می خواستند شکاف در مسلمانان بیندازند قطع نماید، و خلاصه به خاطر مراعات مصلحت این کار را کرد…«و این محملی است که اصحاب ما برای کار او ذکر کرده اند».

و سپس گفتار خود را ادامه داده گوید:

و البته اصحاب ما این تاویلها و محمل تراشی ها را برای کسانی همچون عثمان که کارهایش قابل تاویل و محمل تراشی باشد انجام داده و می دهند، و اما کسانی چون معاویه که اعمالش قابل تاویل نباشد و قابل علاج و اصلاح نباشد چنین تاویلهایی نمی کنند… (۲۶)

نگارنده گوید: شاید ایشان به ملاحظاتی ناچار به چنین محمل تراشی ها و تاویلهایی بوده اند، ولی ما چنین اجباری نداریم و نمی توانیم برای یک جنایت و خلافکاری صریحی مانند این جنایت محمل تراشی کنیم، و فرقی میان ایشان و امثال معاویه در این جهت نیست.

یک تهمت و دروغ حساب شده

چنانکه می دانیم در اثر خلافکاری ها و دگرگونی هایی که به وسیله عثمان در احکام مقدس اسلام پدیدار گشت، و بذل و بخششهای بیجا و بی حسابی که از بیت المال مسلمانان به خویشاوندان و نزدیکان خود از شجره خبیثه بنی امیه کرد-به شرحی که در جلد اول زندگانی امیر المؤمنین(ع)نوشته ایم- (۲۷) موجب تعطیل بسیاری از حدود الهی، و بالاخره قیام مسلمانان علیه او گردید…

و کار این رسوایی و خلافکاری به جایی رسید که عایشه و طلحه و زبیر و عمرو عاص و افراد دیگری که بعدها به عنوان خونخواهی عثمان، در برابر امیر المؤمنین برخاسته و پیمان شکنی کردند، و بر خلاف همه قوانین اسلامی و انسانی دست به کشتار و خونریزی مسلمانان زدند، همانها مردم را بر ضد عثمان بسیج کرده و او را واجب القتل می دانستند، و این سخن از عایشه درباره عثمان معروف است که می گفت:

«اقتلوا نعثلا، قتل الله نعثلا» (۲۸)

و طلحه همان کسی است که در روز قتل عثمان-به گفته طبری و بلاذری و دیگران-بیش از همه، مردم را به کشتن او تحریک می کرد، و راه رفتن مردم را به خانه عثمان از طریق پشت بام به مردم نشان داد، و حتی مانع شد که آب برای او ببرند، و پس از قتل او نیز تا سه روز مانع از دفن او شد وبالاخره هم نگذارد او را در بقیع دفن کنند…و… (۲۹)

و زبیر نیز همان کسی است که به مردم می گفت: عثمان را بکشید که دین و آیین شما را تغییر داده.

و هنگامی که بدو گفتند: پسرت عبد الله بر در خانه عثمان ایستاده و از او دفاع می کند؟

زبیر گفت: راضی هستم عثمان کشته شود، اگرچه پسرم عبد الله نیز با او کشته شود و… (۳۰)

و عمرو بن عاص نیز کسی است که چون عثمان او را از حکومت مصر عزل کرد با عصبانیت و خشم به نزد او آمده و آن سخنان رکیک و زشت میان او و عثمان رد و بدل شد، و خواهر عثمان را که همسرش بود طلاق داد، و به عنوان قهر به فلسطین رفت، و هر جا که می رفت مردم را بر ضد عثمان تحریک می کرد و… (۳۱)

و معاویه آن کسی است که چون عثمان برای نجات خود از خشم انقلابیون از وی کمک خواست، معاویه از یاری او سر باز زد، و پاسخ نامه های مکرر او را نداد تا وقتی که خبر قتل او به معاویه رسید، و امیر المؤمنین(ع)در این باره بدو فرمود:

«فو الله ما قتل ابن عمک غیرک »

(به خدا سوگند عموزاده ات را کسی جز تو نکشت و…) (۳۲)

و خلاصه کار خلافکاری و بدنامی او به جایی رسید که جیره خواران-و بگفته سعدی شیرازی دغل دوستان و مگسان دور شیرینی-هم از او فاصله گرفته، و جز اندکی از بنی امیه و نزدیکان فامیل او کسی دور اونماند…

اما بعدها که او به قتل رسید و دنیا طلبان و مقام پرستانی همچون طلحه و زبیر که با حکومت عدل امیر المؤمنین(ع)مواجه شدند، پیمان خود را شکسته و بنای مخالفت با آنحضرت را گذاشته و خونخواهی عثمان را بهانه کردند و بالاخره به جنگ آن بزرگوار آمده و در جنگ جمل کشته شدند…

بنی امیه نیز که تمام درآمدهای نامشروع و خوشگذرانی های خلاف اسلام خود را بر باد رفته دیدند خود را به شام و دربار حکومتی معاویه رساندند و با دسیسه ها و نیرنگها و خیانتهای بسیار و خونریزی ها و کشتار بی شمار مسلمانان، کردند آنچه را که کردند-که ما قسمتی از آن را در جلد اول و دوم زندگانی امیر المؤمنین(ع)به رشته تحریر در آوردیم…و بالاخره هم با دستیاری آن دنیاطلبان و جنایتکاران توانستند هشتاد سال و اندی حکومت کشورهای اسلامی را در دست گیرند و آن دوره طلایی-یعنی اولین قرن ظهور اسلام-را که می توانست سازنده ترین دوره های اسلام باشد، و پایه های حکومت اسلام را در گوشه و کنار جهان و بلکه در قلب میلیونها مردم آن زمان مستحکم سازد، با عیاشی های نامشروع و خلاف کاری ها و جنایتهای بی شماری که کردند بدترین چهره را برای اسلام عزیز و غریب در دنیای آن روز ترسیم نمودند، که هنوز هم کسی نتوانسته است آن آلودگی ها را از چهره پاک و نورانی این آیین مقدس پاک ساخته، و چهره واقعی آن را آشکار سازد…

این جنایتکاران نه تنها بیگانگان از اسلام را تحت ظلم و ستم و شکنجه و تعدی خویش قرار دادند، بلکه عزیزترین چهره های اسلام-یعنی فرزندان رسول خدا(ص)-را با فجیعترین وضع به قتل رسانده و به صورت بردگان خارجی به زنجیر کشیده و به اسارت بردند، و مقدسترین سرزمینهای اسلامی یعنی مکه و مدینه و حرمین شریفین را میدان تاخت و تاز جلادان و اصطبل اسبان و شتران خود کردند، و هتاکی و جسارت را بدانجا رساندند که با کمال بی شرمی خانه کعبه را به منجنیق بسته، ویران کردند…!باری در کنار همه این جنایتها-مانند جنایتکاران دیگر تاریخ-تبلیغات وسیع و گسترده ای نیز به نفع خود و هواخواهان و سردمدارانشان کرده و احادیث جعلی و دروغهای بسیاری را نیز به عنوان روایتهای اسلامی در کتابها وارد کرده و از این نظر چهره سنت و روایات را نیز مشوه و ملکوک ساختند…

و در همین مورد چند حدیث نیز درباره طرفداری امیر المؤمنین و فرزندانش حسن و حسین(ع)از عثمان و مخالفت آن حضرت و حسنین با قتل وی، جعل کردند که برای هر کس که مختصر اطلاعی از تاریخ اسلام و شخصیت آن بزرگواران(ع)داشته باشد، نادرستی این گونه روایات روشن و آشکار می شود…

مانند اینکه نوشته اند: علی(ع)حسن و حسین(ع)را در روز قتل عثمان بر در خانه او فرستاد و به آنها دستور دفاع از آن خانه را داد، و تاکید کرد که نگذارند دست کسی به آن خانه برسد.و حسنین(ع)آمدند و بسختی از خانه عثمان دفاع کردند تا آنجا که حسن بن علی(ع)مجروح و زخمی شد و خون بر صورت آن حضرت جاری گردید…

و چون عثمان به قتل رسید امیر المؤمنین(ع)و حسنین به داخل خانه آمدند و با مشاهده جنازه خون آلود و کشته عثمان گریستند و خود را به روی جنازه او انداختند…

و چنان بی تاب شدند که عقل از سرشان پرید…

و علی(ع)کلمه استرجاع بر زبان جاری کرده و آنگاه به دو فرزندش فرمود:

«کیف قتل امیر المؤمنین و انتما علی الباب »؟

(چگونه امیر المؤمنین(ع)کشته شده و شما بر در خانه بودید؟)

و به دنبال این سخن، دست خود را بلند کرده، سیلی به صورت حسن زد، و دست دیگری بر سینه حسین زد، و محمد بن طلحه را دشنام داد، و عبد الله بن زبیر را لعنت کرد، …تا آنجا که طلحه پیش آمده و به علی(ع)اعتراض کرده، گفت: «مالک یا ابا الحسن؟ضربت الحسن و الحسین…»!

که ما با توجه به اینکه اساتید و بزرگانی چون مرحوم علامه امینی و دیگران به طور تفصیل پاسخ آنها را داده و مجعول بودن این گونه روایات و دروغ آنها را مشروحا به اثبات رسانده اند (۳۳) وقت خود و شما را عزیزتر و گران قیمت تر می دانیم که به رد و ایراد این سخنان بپردازیم، و همین اندازه کافی است که شما سخنان امیر المؤمنین(ع)را در نهج البلاغه در خصوص قتل عثمان بخوانید تا به صحت و سقم این سخنان پی ببرید.و اینک قسمتی از آن سخنان را که ما در جلد اول زندگانی امیر المؤمنین(ع)با ترجمه اش نقل کرده ایم، برای شما می آوریم:

که یک جا می فرماید:

«لو امرت به لکنت قاتلا، او نهیت عنه لکنت ناصرا، غیر ان من نصره لا یستطیع ان یقول: خذله من انا خیر منه، و من خذله لا یستطیع ان یقول: نصره من هو خیر منی، و انا جامع لکم امره: استاثر فاساء الاثره، و جزعتم فاساتم الجزع و لله حکم واقع فی المستاثر و الجازع » (۳۴)

(اگر بدان امر می کردم قاتل بودم، و اگر از آن جلوگیری می کردم یاور بودم، جز آنکه هر کس او را یاری داد، نمی تواند بگوید: خوار کرد او را کسی که من بهتر از اویم، و کسی که او را یاری نکرد نمی تواند بگوید: یاری نمود او را کسی که از من بهتر است، و من وضع کار او را این گونه برای شما خلاصه می کنم که وی کاری را انتخاب کرد ولی در انجام آن استبداد به خرج داد و بد عمل کرد، و شما هم بیتابی کردید و بد بیتابی کردید، و خدای را حکم ثابتی است در مورد انتخاب کننده(عثمان)وبیتاب(یعنی کشندگان).

و در جای دیگر در جواب ابن عباس که از جانب عثمان در وقتی که در محاصره قرار داشت پیغامی برای آن حضرت آورده و درخواست کرده بود تا آن حضرت به ینبع برود، فرمود:

«ما یرید عثمان الا ان یجعلنی جملا ناضحا بالغرب اقبل و ادبر، بعث الی ان اخرج ثم بعث الی ان اقدم، ثم هو الآن یبعث الی ان اخرج، و الله لقد دفعت عنه حتی خشیت ان اکون آثما» (۳۵)

(عثمان می خواهد تا مرا(همچون)شتر آبکشی و دلوی قرار دهد که بیایم و بروم پیش من فرستاد که بروم دوباره نزد من فرستاد که بیایم، و اکنون می فرستد که بروم، به خدا سوگند من آنقدر از او دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم.)

و در انساب بلاذری است که علی(ع)در این باره فرمود:

«ما احببت قتله و لا کرهته، و لا امرت به و لا نهیت عنه » (۳۶)

(نه من خوش داشتم کشتن او را و نه ناخوش داشتم، و نه بدان دستور دادم و نه از آن جلوگیری کردم.)

و از کتاب الامامه و السیاسه نقل شده که پس از قتل عثمان عمرو بن عاص به سواری برخورد و از او پرسید: چه خبر؟گفت: عثمان کشته شد!پرسید: آن وقت مردم چه کردند؟پاسخ داد: با علی بیعت کردند!پرسید: علی با کشندگان عثمان چه کرد؟پاسخ داد: ولید بن عقبه نزد علی رفت و از او درباره قتل عثمان پرسید و آن حضرت در جواب گفت: نه بدان دستور دادم و نه از آن جلوگیری نمودم، نه مرا خوشحال کرد و نه بدم آمد، پرسید: بالاخره با کشندگان عثمان چه کرد؟گفت: پناه داد، ولی راضی نبود…عمرو بن عاص در پایان گفت: به خدا ابو الحسن کار را مخلوط کرده و معلوم نشد که مخالف بوده یا موافق. (۳۷)

و مرحوم علامه امینی(ره)در کتاب الغدیر (۳۸) پس از نقل بیست مورد از کلمات آن حضرت در نهج البلاغه و غیره می گوید:

از روی هم رفته این احادیث چنین به دست می آید که امام علی(ع)، خلیفه را امام عادلی نمی دانسته که کشتن وی او را ناراحت و بدحال کند و یا اهمیتی به او بدهد، یا حمله به وی موجب خشم آن حضرت گردد، بلکه از کار او کناره گیری کرده و ترس آن را داشته که اگر در دفاع از وی پافشاری کند گناهکار باشد، و حمله کنندگان را نیز گناهکار در نهضتی که داشته اند نمی دانسته وگرنه کار آنها موجب ناراحتی آن حضرت می شد تا چه رسد که در برابر کارشان سکوت کند، یا آنها را بستاید…و اگر او را امام عادلی می دانست حداقل چیزی که درباره اش می فرمود آن بود که بگوید: یاورش بهتر از خوار کننده اش بود، بلکه این حداقل چیزی است که درباره یک مسلمان عادل معمولی باید گفت، تا چه رسد به امام و رهبر ایشان…

و در پایان نیز می گوید: و از جمله چیزهایی که می تواند پرده از روی رای امام در این باره بردارد، همان خطبه ای است که آن حضرت در روز دوم بیعت ایراد کرده، که در آنجا چنین فرمود:

«الا ان کل قطیعه اقطعها عثمان، و کل مال اعطاه من مال الله فهو مردود فی بیت المال…»

(آگاه باشید که هر قسمت از زمینهای بیت المال را که عثمان به کسی اختصاص داده و یا هر مالی را که به کسی بخشیده همه آنها به بیت المال باز می گردد…)

و اگر وی در نزد آن حضرت(ع)امام عادلی بود، حتما آنچه گرفته وداده و به کسی بخشیده بود حجت بود و مورد قبول واقع می گشت و رد آنها جایز نبود…

و این بود مطلبی که ما در جلد اول زندگی امیر مؤمنان(ع)در این باره نقل کرده و اینجا مجددا نیز برای اطلاع بیشتر عینا برای شما آوردیم…

و جالب این است که این دروغگویان پا را از این هم فراتر نهاده و گفته اند: حسن بن علی(ع)از طرفداران و هواخواهان عثمان بود، و تا پایان عمر خود پیوسته در قتل او غمناک و محزون بود، و حتی پدر خود را در این باره مقصر می دانست و روزی به آن حضرت-یعنی علی(ع)-که دید فرزندش حسن(ع)وضو می گیرد و بدو گفته بود اسبغ الوضوء-وضویت را کامل کن-آن حضرت را مخاطب ساخته و گفت:

«لقد قتلتم بالامس رجلا کان یسبغ الوضوء»

(شما در گذشته مردی را که وضوی کامل می گرفت به قتل رساندید!) (۳۹)

که باید از راویان این حدیث-یعنی امثال دکتر طه حسین-پرسید: مگر خود شما در جای دیگر آن حدیثهای دیگری که صراحت در طرفداری امیر المؤمنین از عثمان و غضب آن حضرت در داستان قتل او-تا آنجا که سیلی به صورت فرزندش حسن زد و گفت: با بودن شما در اینجا چرا گذاردید عثمان کشته شود-نقل نکرده اید؟!

و چگونه میان این دو حدیث را جمع کرده و تهافت و تناقض آن را چگونه بر طرف می کنید!

و یا نمی دانید که این گونه روایات ساخته و پرداخته امثال مدائنی است که در دشمنی و عداوت با اهل بیت رسول خدا(ص)و

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.