اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل پرواز تا بر دوست
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 72
فرمت فایل پاورپوینت
پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل پرواز تا بر دوست؛ ابزاری کارآمد برای ارائههای برجسته
آیا به دنبال ارائهای بینقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل پرواز تا بر دوست با 62 اسلاید با طراحی حرفهای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.
ویژگیهای بارز فایل فایل پاورپوینت کامل پرواز تا بر دوست:
- گرافیک شگفتانگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
- استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل پرواز تا بر دوست به گونهای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
- کیفیت حرفهای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شدهاند.
طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل پرواز تا بر دوست با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.
توجه: نسخههای غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل پرواز تا بر دوست تضمینشده است.
لبیک اللهم لبیک فایل پاورپوینت کامل پرواز تا بر دوست
خاطره ای از سفر بیت الله الحرام سرکارحاجیه خانم مهدوی رئیس محترم واحد خواهران دانشگاه امام صادق «علیه السلام »
وقتی چشمش به من افتاد، اشکهایش را پاک کرد و گفت: نمی دانید چه حالی دارم! نمی دانم چه بگویم!
گفتم: از کجا آمده اید؟ گفت: از بیت الله الحرام. گفتم: خداوند زیارت شما را قبول کند! آیا از این سفر خاطره آموزنده ای دارید که برای من تعریف کنید؟
صورتش قرمز شد. عرق کرده بود ولبهایش می لرزید. گفت: خانم! نمی دانیدچه سفری است! اگر چشم دل باز باشدهمه جا و در همه چیز، او را می بینید;براستی خود را در محضر خدا و رسولش احساس می کنید. من هرگزدر وطن خودم،لذت گسستن از خانواده و پیوستن به حق را نچشیده بودم; به همین دلیل دائما به این و آن، سفارش زندگی و کارهای یومیه را می کردم. ولی وقتی که هواپیما اوج گرفت و صدا در فضای داخل پیچید که «ای خدا ای قادر متعال! خودم و اهل وعیالم را به تو می سپارم; مرا از جمیع خطرهایی که از بالای سرم و زیر پایم وطرف راست و چپم و پیش رو و پشت سرم می رسد حفظ بفرما» یکباره احساس کردم دل از خانه و خانواده بریده همه را به صاحب اصلی اش سپرده ام و با دیگری ارتباط برقرار می کنم. زیر لب زمزمه می کردم که «ای خدای آسمانها! ای خدای زمین! ای به پا دارنده زمان! همه کس وهمه چیزم را به تو می سپارم. تو ارحم الراحمینی. به من رحم کن و شیطان را ازمن دور ساز.»
گویی داشتم سبک می شدم وبه سوی معبود پرمی کشیدم. با خود می گفتم «اوچقدرمهربان است که بنده نافرمانی مثل مرابه خانه اش راه می دهد.» باز جواب می دادم که «این لازمه بزرگی و سروری اوست.»
خود را سرزنش می کردم که «چقدر دنیا تو را به خود مشغول کرده که صدای مولایت رانشنیدی که با توسخن می گفت و ندا می داد که ای بنده من آگاه باش دنیا فریبت ندهد! تو از آن منی و نزد من خواهی آمد:انا لله واناالیه راجعون. از دنیا برای آخرت خود توشه برگیر.مرگ به سراغ همه می آید;امروزنوبت دیگری است و فردا نوبت تو. مرگ دیگران باید مایه عبرت تو باشد.ببین که همه چیز را گذاشتند و با دست خالی رفتند!به این دنیا دل مبند! دنیا و هر چه در آن است مایه امتحان توست. ببین چگونه از عهده امتحان برمی آیی!»
من در همین تفکرات بودم و با خودصحبت می کردم که صدای همسفرم مرا به خود آورد: «شما سفراولتان است که به خانه خدا مشرف می شوید؟» سرم رابرگرداندم و تازه متوجه شدم که خانمی درکنار من نشسته است. ادامه داد «من در این سفر تنها هستم اگر اجازه بدهید دوست دارم با شما باشم و قدری با هم صحبت کنیم.» گفتم: «بفرمایید! من هم تنهاهستم.» گفت: «من سفر اولم است. فرزنددختر ندارم و تنها پسرم مرا به این سفرروانه کرده است. خوشحالم از این که باشما همسفر شده ام. من به نیابت دو پسرشهیدم به خانه خدا می روم; راستش چیزی نمی دانم و با آیین مهمانی رفتن به خانه خدا آشنا نیستم. آیا حاضرید دست مرا بگیرید و راهنمایی ام کنید تا مرا به این میهمانی راه دهند؟ اگر چنین کنید من هم از مولا می خواهم در روزی که کسی نمی تواند دست کسی را بگیرد و او راکمکی رساند یاور شما باشد.»
با خود فکر کردم که این هم یک امتحان دیگری است که مادر دو شهید ازمن کمک می خواهد. با خود عهد کردم که هر چه در توانم باشد از او دریغ نکنم. مگرنه این که من هم قصد خانه مولا را دارم آنهم با دست خالی و روی سیاه. چه بهترکه مادر دو شهید را شفیع خود ببرم شایدبه خاطر آبروی شهیدان، خدا مرا هم بپذیرد و مورد لطف و عنایت خود قراردهد. لذا گفتم: «خاطر جمع باشید که تاپایان سفر، همه جا با شما هستم.» وقتی خوشحالی و تبسم او را دیدم که می گفت «خدا را شکر که چه همسفر خوبی نصیبم کرد!» گفتم : «نه تنها در طول سفر که تاپایان عمر با شما هستم مرا به فرزندی بپذیرید تا همیشه زحمتتان بدهم.»
غرق صحبت بودیم که مهماندارهواپیما از بلندگو اعلام کرد: «تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه جده بر زمین خواهیم نشست.»
ساعتی بعد ماشین به طرف مدینه درحرکت بود و او مشغول راز و نیاز کردن بامولا.
از راز و نیاز او خیلی خوشم می آمد.سعی می کردم به او نزدیک شوم وصدایش را که بشدت مجذوبم می کردبشنوم. زمزمه های جانسوزی داشت: «ای معبود من! شب از نیمه گذشته است و دراین بیابان تاریک و بی انتها که تنها توبیداری، با تو راز می گویم. مرا خواب غفلت فرا گرفته بود و دنیا فریبم می داد. ازتو دور و به مال و فرزند سرگرم شده بودم که خود گفته ای «انما اموالکم و اولادکم فتنه »; تا آنگاه که دو فرزندم را به میهمانی خود بردی و من ناگاه به خود آمدم ودریافتم که فرزندانم خبره تر از من بودند وخانه مولا را زودتر پیدا کردند. چون از ماسوی الله بریده بودند یک شبه ره صدساله رفتند و چه زود به محبوبشان رسیدند; اما من در آرزوها و هواهای نفسانی گم شده ام و راه خانه دوست رانمی یابم.
اکنون آمده ام و با تو تجدید پیمان می کنم که دیگر فریفته دنیا نشوم.پیامبرت را شفیع می آورم که مرا یاری کنی و لحظه ای به خودم وامگذاری: الهی لاتکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا.»
به راز و نیازش غبطه می خوردم واشک می ریختم. این بار نوبت من بود که با او صحبت کنم. گفتم: «مادر آماده شو!نزدیک مدینه الرسول است; می خواهیم پیاده شویم.» هنوز حرف خود را تمام نکرده بودم که صدا در ماشین پیچید:«السلام علیک یا رسول الله! السلام علیک یا فاطمه الزهرا! السلام علیکم یا ائمه بقیع.» صدای گریه و همهمه زوار باصدای صلوات در هم آمیخته بود و همه یک صدا می گفتند: «مدینه شهر پیغمبر!مدینه شهر پیغمبر!»
وقتی به مسجدالنبی وارد شدیم گفت:« به اطرافت نگاه کن و بدقت همه چیز راببین. مدینه شهری است که وجب به وجب خاکش، جای گامهای پیامبر وفرزندانش است. به گوش جان، صدای مظلومیت علی را از در و دیوار شهر بشنو.ببین چگونه جوسازی کردند که علی ازتنهایی، سر در چاه کرد و درد دلهایش را به چاه گفت. مگر گناه علی چه بود؟ اومی خواست به عدالت رفتار کند،حکومت حق را بپا سازد و داد مظلوم را ازظالم بستاند. چرا ۲۵ سال خانه نشین شد؟چرا به همسرش جسارت کردند و موجب سقط فرزندش شدند؟ چرا حق او راغصب کردند و خانه اش را آتش زدند؟ گناه او چه بود که فرزندانش را شهید کردند؟مگر علی نبود که شبها برای بیوه زنان ویتیمان آذوقه می برد و خواب را بر خودحرام می کرد تا دیگران آسوده بخوابند؟علی بود که با دستهای مبارکش قنات می کند و وقف مسلمانان می کرد;نخلستانها را آباد و صرف امور ایشان می ساخت; و سرانجام هر چه را هم که برای خود و فرزندانش می ماند در راه خداانفاق می کرد و بجز نان جوین و نعلین وصله دار برای خود برنمی داشت. علی جنگها و زحمتها را به خاطر اسلام وپیامبراسلام به جان می خرید و همه جا دررکاب پیامبر«صلی الله علیه وآله » حاضر بود و پشت دشمن از شجاعت او به لرزه در می آمد.علی «علیه السلام » که پیامبر آنقدر سفارش اوو فرزندانش و همسرش را کرده بود.سرانجام در همین شهر کارش به جایی رسید که قبر همسرش – دختر رسول خدا – را مخفی می کند; شبانه دفنش می کند و به فرزندانش می سپارد که آرام گریه کنید تا مردم نفهمند که قبر زهرای من کجاست.
ای مدینه! اف بر تو باد که با دخترپیامبر«صلی الله علیه وآله » چه کردی. دختری که پیامبر بر دستش بوسه می زد ومی فرمود: فاطمه بضعه منی; من آذاهافقد آذانی. «فاطمه پاره تن من است هرکه او را اذیت کند مرا اذیت کرده است.»
چنان کردند که بعد از پدر دنیا برایش تنگ شد; آنقدر گریه کرد که به او پیغام دادند یا شب را گریه کن، روز آرام بگیر ویا روز گریه کن و شب آرام باش.»
در اینجا ساکت شده گفت: «دخترم خوب گوش کن. کانه صدای گریه فاطمه را می شنوی که به پدر خویش شکایت می کند که ای پدر! بعد از تو چه بلاها که به سر من و همسر و فرزندانم آوردند. مسیرولایت را عوض کردند. دین تو را تحریف کردند; شیطان فریبشان داد و به خاطر جاه و مقام، وصایای تو را نادیده گرفتند وهرچه از دستشان بر می آمد، بر ما رواداشتند. علی به خاطر حفظ دین تو صبرمی کند در حالی که گویی استخوانی درگلو دارد و خاری در چشم; ولی من دیگراز زندگی سیر شده ام و می خواهم مرا نزدخود ببری.»
رو کرد به من و گفت: «آیا تو هم اینهارا می شنوی؟» من دیگر حال خود رانداشتم. گریه مجالم نمی داد. می خواستم فریاد بزنم: «خدایا این زن کیست؟ فرشته است؟ چقدر چشم و گوش دلش بازاست! چقدر حرفهایش به دل می نشیند!این من هستم که باید از او کمک بخواهم.دیگر دست از او برنمی دارم.» خواست مراآرام کند; صحبت را عوض کرد و گفت:«حیف که دیگر باید از این شهر برویم;نوبت ما تمام شد; نوبت دیگران است. »صدایش در گوشم پیچید: «نوبت ما تمام شد; نوبت دیگران است.»
گفتم: «امشب غروب آفتاب، باید به طرف مکه حرکت کنیم. آماده هستی؟گفت: «من مدتهاست که آماده ام. رفتنی باید برود; خدا کند زاد و توشه بقدر کافی جمع کرده باشد.» من که حرفهایش رادرست نمی فهمیدم که از چه و از کجامی گوید، ادامه ندادم.
غروب بود که به مسجد شجره رسیدیم. خدایا چه شکوهی! چه جمعیتی! او را با چادر سفید و مقنعه ای که صورتش در آن نور خاصی داشت غسل کرده وضو گرفته دیدم. رو به قبله مشغول راز و نیاز با خدا بود: «الهی ظلمت نفسی.بار الها به خودم بد کردم. نفس سرکش،مرا از راه بدر برده; اما این راه طولانی را به بیچارگی و بی پناهی آمده ام تا به خانه ات راهم دهی. من لباس آلوده را از تنم درآورده ام و خود را از بدیها دور کرده ام.آماده ام تا مرا در ضیافت خود بپذیری.خود دعوتم کردی; به خدمت پیامبرت رفتم; او را شفیع آورده ام تا از گناهانم درگذری و به من قدرت مبارزه با نفس اماره را بدهی و کمکم کنی تا را
