اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل غزوه خندق (۱)، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 75
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل غزوه خندق (۱)، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل غزوه خندق (۱) ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل غزوه خندق (۱)، کیفیت تضمینشده دارد.
از حوادث مهم سال پنجم هجرت که به قول معروف در ماه شوال آن سال اتفاق افتاد جنگ خندق بود،که با توجه به کثرت سپاه و تجهیز لشکریان قریش،و محاصره طولانی و نبودن آذوقه کافی در شهر مدینه،و دشواری وضع اقتصادی،کارشکنی های داخلی که از ناحیه یهود بنی قریظه و منافقین می شد و به سختی مسلمانان را تهدید می کرد،برای پیغمبر اسلام و پیروان آن بزرگوار یکی از سخت ترین جنگها و دشوارترین درگیریهایی بود که با دشمن داشتند و مانند گذشته به کمک و یاری خدای تعالی و ایمان و فداکاری و استقامت،بر همه این مشکلات پیروز شده و همه دشمنان را مغلوب ساختند و از این کارزار سخت و دشوار نیز فاتح و سربلند و پیروز بیرون آمدند.
در پایان غزوه بدر صغری گفته شد که چون مشرکین به دستور ابو سفیان در بدر صغری حاضر نشدند و آن سال را مناسب برای جنگ ندیدند مورد شماتت و سرزنش بزرگان قریش و مردم مکه قرار گرفته و قبایل عرب بازگشت آنها را حمل بر ترس و فرار از برابر مسلمانان کردند،و از این رو ابو سفیان تصمیم گرفت لکه این ننگ را از دامن خود بشوید و بار دیگر شوکت و عظمت خود را به رخ مسلمانان و ساکنان شبه جزیره عربستان بکشد و به همین منظور نزدیک به یک سال،یعنی از ذی قعده سال چهارم تا شوال سال پنجم در صدد تهیه سربازان جنگی و ابزار و اسلحه کافی برای چنین جنگ بزرگی بر آمده و توانستند روزی که از مکه به سمت مدینه حرکت کردندبیش از ده هزار مرد جنگی را با تمام تجهیزات بسیج کنند به شرحی که در ذیل خواهید خواند.
عامل دیگری که در بسیج این لشکر زیاد و ترتیب دادن این جنگ مهم بسیار مؤثر بود،تحریکات جمعی از بزرگان یهود بنی نضیر و بنی وایل مانند حیی بن اخطب و هوذه بن قیس بود که چون به دستور پیغمبر اسلام ناچار به خروج از مدینه و جلای وطن گردیدندبه شرحی که پیش از این گذشتدر صدد انتقام از محمد(ص)بر آمده و سفری به مکه و نزد قریش رفتند و آنها را بر ضد مسلمانان و پیغمبر اسلام تحریک کرده و به آنها اطمینان دادند که اگر شما به جنگ او بروید ما همه گونه کمک و مساعدت به شما خواهیم کرد،تا آنجا که نوشته اند:وقتی قریش حال بنی النضیر را از ایشان پرسیدند آنها در پاسخ گفتند:
بنی النضیر در میان خبیر و یثرب چشم به راه شما هستند تا بر محمد و یارانش هجوم برید و آنان به کمک شما بشتابند.چون از حال بنی قریظهکه هنوز در مدینه سکونت داشتندجویا شدند گفتند:آنها نیز منتظر هستند تا چه وقت شما به شهرشان برسید و آن وقت پیمان خود را با محمد بشکنند و به یاری شما بشتابند.
قرشیان که در اثر مبارزات طولانی با مسلمانان تا حدودی خسته به نظر می رسیدند و از طرفی تدریجا عقایدشان نسبت به مراسم دینی قریش و آیین بت پرستی سست شده و به حال تردید در آمده بودند،برای اطمینان خاطر نسبت به مرام و آیین خود از آنها که جزء بزرگان یهود و اهل کتاب به شمار می رفتند سؤال کردند:راستی!شما که اهل کتاب هستید و از آیین ما و محمد اطلاعات کافی دارید به ما بگویید:آیا آیین ما بهتر است یا دین محمد؟
یهودیان در اینجا روی دشمنی با پیغمبر اسلام(ص)و عناد با آن بزرگوار از یک حقیقت مسلم و قطعی دست برداشته و برای خوشایند و تحریک آنها آشکارا حق کشی کرده و پاسخ دادند:مطمئن باشید که شما بر حق هستید و آیین شما از دین او بهتر است. (۱) قرآن کریم در مذمت آنان بسیار زیبا گوید:
«الم تر الی الذین اوتوا نصیبا من الکتاب یؤمنون بالجبت و الطاغوت و یقولون للذین کفروا هؤلاء اهدی من الذین آمنوا سبیلا،اولئک الذین لعنهم الله و من یلعن الله فلن تجد له نصیرا» (۲)
[آیا ندیدی آنان را که بهره ای از کتاب داشتند به جبت و طاغوت می گروند و به کافران گویند:راه شما به هدایت نزدیکتر از راه مؤمنان است،آنهایند که خدا لعنتشان کرده و هر که را خدا لعنت کند یاوری برای او نخواهی یافت.]و از برخی از تواریخ نقل شده که یهودیان برای اطمینان قریش به مسجد الحرام آمده و در برابر بتهای مشرکین سجده کرده و خواستند با این رفتار عملا نیز حقانیت آیین آنها را ثابت کنند.
قریش مکه با این جریان از نصرت یهود مطمئن شده و با سخنان آنها به آیین باطل خود دلگرم گشته و آمادگی خود را برای جنگ با مسلمانان اعلام کردند.
حیی بن اخطب و دیگر بزرگان یهود وقتی قرشیان را آماده کردند به نزد قبایل دیگری که در حجاز سکونت داشتند مانند قبیله غطفان،بنی مره و بنی فزاره و هر کدام که روی جهتی با پیغمبر و مسلمانان عداوت و دشمنی داشتند آمده و آنها را نیز با سخنانی نظیر آنچه به قریش گفته بودند برای جنگ با مسلمانان تحریک و آماده کرده و پس از گذشتن چند روز دسته های مختلف از میان قبایل به مکه آمده و با قریش ائتلاف کرده به سوی مدینه حرکت کردند.ریاست قریش با ابو سفیان بود و قبایل دیگر نیز هر کدام تحت ریاست و فرماندهی یکی از بزرگان خویش حرکت کردند و ریاست همه سپاه را نیز به ابو سفیان واگذار کردند،و چنانکه گفته اند :وقتی از مکه خارج شدند متجاوز از ده هزار سپاه بودند.
خبر حرکت لشکر قریش به رسول خدا(ص)رسید و برای مقابله با این لشکر جرار در فکر فرو رفتند و چاره ای جز آنکه در مدینه بمانند و حالت دفاعی به خود گیرند ندیدند،اما باز هم برای حفظ شهر از حمله دشمن،تدبیری لازم بود،از این جهت پیغمبر اسلام با اصحاب خود در این باره مشورت کرد و سلمان فارسی که در آن وقت از قید بردگی آزاد شده بودبه شرحی که در جای خود مذکور شدو می توانست در جنگها شرکت کند پیشنهادی داد که مورد تصویب قرار گرفت و قرار شد بدان عمل کنند.
سلمان گفت:ای رسول خدا در شهرهای ما اهل فارس معمول است که چون لشکر زیادی به شهر هجوم آورند که مردم آن شهر را تاب مقاومت با آنها نباشد اطراف خود را خندقی حفر می کنند و راه حمله را بر دشمن می بندند،اینک به نظر من خوب است دستور دهید آن قسمت از شهر مدینه را که سر راه دشمن می باشد خندقی حفر کنند.رسول خدا(ص)این نظریه را پسندید و قرار شد قسمت زیادی از شمال و بخصوص شمال غربی مدینه را به صورت هلالی خندق بکنند،و روی هم رفته قسمتی را که پیغمبر دستور حفر خندق در آن قسمت داد قسمت شمالی مدینه بود که شامل ناحیه احد می شد و تا نقطه ای به نام راتج را می گرفت،چون در قسمت جنوب غربی و جنوب،محله قبا و باغستانهای آنجا بود و در ناحیه شرقی نیز یهود بنی قریظه سکونت داشتند و لشکر دشمن ناچار بود از همان ناحیه شمال و قسمتی از شمال غربی به مدینه بتازد و از این رو فقط همان قسمت را برای حفر خندق انتخاب کردند.
پیغمبر خدا دستور داد برای این کار خطی در آن قسمت ترسیم کنند و هر ده ذراع و یا چهل ذراع و یا به گفته برخی بیست گام و سی گام را میان ده نفر از مهاجر و انصارتقسیم کرد،برای خود نیز مانند افراد دیگر قسمتی را معین کرد تا در ردیف مهاجرین آن قسمت را به دست خود حفر کنند.
سلمان با اینکه طبق روایاتی که در شرح حال او گذشت عمری طولانی داشت،مردی نیرومند و کارگر خوبی بود که در هر روز به اندازه چند نفر کار می کرد و از این رو میان مهاجر و انصار درباره او اختلاف افتاد و هر دسته او را از خود می دانستند،مهاجرین می گفتند:سلمان از ماست و انصار می گفتند:از ماست؟
رسول خدا(ص)که چنان دید فرمود:
«السلمان منا اهل البیت»
[سلمان از ما خاندان است.]
پیش از این اشاره شد که ائتلاف احزاب و داستان جنگ خندق در وقتی اتفاق افتاد که در مدینه خشکسالی شده بود و مردم شهر از نظر آذوقه و مواد خوراکی در فشار و مضیقه بودند و از این رو وقتی خبر حرکت آن سپاه عظیم و مجهز به مردم مدینه رسید سخت به وحشت افتادند،منتهی آنان که ایمان محکمتری داشتند دل به نصرت خدا بسته و این حادثه را آزمایشی برای خود می دانستند ولی آنها که پایه ایمانشان سست و یا در دل نفاق داشتند نمی توانستند اضطراب و وحشت خود را پنهان کنند و همه جا سخن از سقوط شهر مدینه و اسارت زنان و کودکان به دست دشمن به میان آورده و پس از ورود لشکریان قریش و مدت محاصره نیز به بهانه های مختلف از فرمان رسول خدا(ص)و توقف در کنار خندق سرپیچی کرده و فرار می کردند،و سخنان ناهنجاری که موجب ترس و دلسردی دیگران نیز بود به زبان آورده و نفاق باطنی و بی ایمانی خود را همه جا آشکار می ساختند،به شرحی که در جای خود مذکور خواهد شد.
و به عبارت روشنتر به دنبال خبر حرکت لشکر احزاب وحشت سرتاسر مدینه رافرا گرفت با این تفاوت که افراد با ایمان با علم به اینکه آزمایش سختی در پیش دارند از این وحشت داشتند که آیا بتوانند بخوبی از عهده آزمایش برآیند یا نه؟و افراد سست عقیده و منافق از سرنوشت خود و زن و بچه و اموال و داراییشان وحشت داشتند،اینان در کار حفر خندق نیز سستی می ورزیدند و تا جایی که می توانستند شانه از زیر کار خالی کرده فرار می کردند و در عوض مردمان با ایمان با کمال جدیت و علاقه و کوشش کار می کردند.
اگر احیانا احتیاجی ضروری پیدا می کردند که دست از کار کشیده و سری به خانه و زن و فرزند خود بزنند از رهبر بزرگوار خود اجازه می گرفتند و با موافقت آن حضرت بسرعت به خانه آمده و باز می گشتند و بر عکس منافقان و افراد سست ایمان برای فرار از کار،نا امن بودن شهر و خانه را بهانه قرار داده و یا به بهانه های مختلف دیگر بیشتر وقت خود را در خانه می گذراندند و بلکه گاهی دیگران را نیز به فرار وا می داشتند.
خدای تعالی درباره مؤمنان آیه ذیل را به پیغمبر نازل فرمود:
«انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله و اذا کانوا علی امر جامع لم یذهبوا حتی یستأذنوه إن الذین یستأدنک أولئک الذین یؤمنون بالله و رسوله فاذا استاذنوک لبعض شأنهم فأذن لمن شئت منهم و استغفر لهم الله ان الله غفور رحیم» (۳)
[جز این نیست که مؤمنان حقیقی کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان کامل دارند و هر گاه در کارهای عمومی که حضورشان لازم باشد حاضر شوند تا اجازه نگیرند از نزد وی بیرون نروند کسانی که از تو اجازه گیرند همان کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آورده اند و چون از تو برای بعضی کارهاشان اجازه خواستند به هر کدامشان که خواستی اجازه بده و برای ایشان آمرزش بخواه که خدا آمرزنده و مهربان است.]
و درباره منافقان نیز در دو آیه بعد فرموده: «…فلیحذر الذین یخالفون عن امره أن تصیبهم فتنه او یصیبهم عذاب الیم» .
[باید کسانی که از امر خدا مخالفت می کنند بترسند از اینکه دچار فتنه ای گردند یا به عذاب دردناکی دچار شوند.]
و نیز فرموده:
«و إذ قالت طائفه منهم یا اهل یثرب لا مقام لکم فارجعوا و یستأذن فریق منهم النبی یقولون ان بیوتنا عوره و ما هی بعوره ان یریدون الا فرارا» (۴)
[آن گاه که گروهی از ایشان گفتند ای مردم یثرب جای ماندن شما نیست باز گردید و گروهی از ایشان از پیغمبرشان اجازه خواسته و می گفتند خانه های ما بی حفاظ است!خانه هاشان بی حفاظ نبود و جز فرار کردن قصد دیگری نداشتند.]
و بخصوص وقتی شنیدند یهود بنی قریظه نیز پیمان شکنی کرده و با احزاب و دشمنان ائتلاف کرده و می خواهند از پشت بر آنها حمله کنند،این ترس و اضطراب خیلی شدیدتر شد.
به هر صورت مسلمانان به کار حفر خندق مشغول گشته و هر کس روی سهمی که برایش مقرر شده بود به حفاری مشغول شد و با تمام مشکلاتی که برای آنها داشت کار بسرعت پیش می رفت.
چنانکه بیشتر مورخین نوشته اند کار حفر خندق شش روزه به پایان رسید و علت عمده این سرعت عمل و پیشرفت کار هم آن بود که خود پیغمبر اسلام نیز مانند یکی از افراد معمولی کار می کرد و مسلمانان که می دیدند رهبر عالی قدرشان نیز با آن همه گرفتاری و مشکلات و بلکه گرسنگی و نخوردن غذای کافی به اندازه یک مسلمان عادی کلنگ می زند و سنگ و خاک به دوش می کشد به فعالیت و کار تشویق می شدند و موجب سرعت عمل آنها می گردید.
مسلمانان برای سرگرمی و رفع خستگی خود ارجوزه هایی می خواندند و گاهی به صورت سرود دسته جمعی همگی با هم،همصدا می شدند و رسول خدا(ص)نیز گاهی در همه سرود و گاهی در جمله آخر و قافیه آن با آنان همصدا می شد.از جمله این رجز بود که با صدای بلند می خواندند و عبد الله بن رواحه آن را سروده بود:
لا هم لو لا انت ما اهتدینا
و لا تصدقنا و لا صلینا
فانزلن سکینه علینا
و ثبت الاقدام ان لاقینا
ان الاولاء قد بغوا علینا
اذا ارادوا فتنه ابینا
پیش از این گفته شد که یکی از نشانه ها و علایم نبوت که پیغمبر صادق را از کاذب متمایز و جدا می سازد«معجزه»است،معجزه عبارت است از آن عملی که از نظر عقلی انجام آن محال نباشد ولی افراد عادی هم از انجام آن عاجزند،و پیغمبران الهی دارای انواع معجزات بوده اند و از پیغمبر اسلام نیز معجزات زیادی در مکه و مدینه به ظهور پیوست که برخی از آنها در بحثهای گذشته مذکور شد.در جنگ خندق چند معجزه آشکار از آن حضرت دیده شد که مورخین بخصوص برای آنها بابی جداگانه باز کرده اند از آن جمله«نرم شدن سنگ از برکت دعا و آب دهان پیغمبر»بود که ابن هشام و بخاری و دیگران نوشته اند و از جابر نقل کنند که گفت:
در قسمتی از خندق،سنگ بزرگی ظاهر شد که کار کندن خندق را مشکل ساخت جریان را به رسول خدا(ص)گزارش دادند،حضرت ظرف آبی طلبید و مقداری از آب دهان خویش در آن انداخت سپس دعایی بر آن خوانده پیش رفت و آن آب را بدان سنگ پاشید و فرمود:اکنون بکنید!
جابر گوید:به خدا سوگند،آن سنگ سخت،از برکت آب دهان و دعای پیغمبر،مانند خاک نرم شد و با بیل و کلنگ به آسانی آن را کندند.
بشیر بن سعد از کسانی بود که حفر خندق می کرد و شوهر خواهر عبد الله بن رواحه بود که اشعاری از او ذکر شد.دختر همین بشیر گوید:روزی مادرم مقداری خرما در دامان من ریخت و گفت:اینها را برای پدرت بشیر و داییت عبد الله ببر!به گفته مادرم خرماها را به کنار خندق آورده و برای اینکه پدر و داییم را پیدا کنم به این طرف و آن طرف می رفتم،در این میان رسول خدا(ص)مرا دید و به من فرمود:دخترک نزدیک بیا ببینم چه در دامن داری؟گفتم :ای رسول خدا مقداری خرماست که مادرم داده تا برای چاشت پدرم بشیر و داییم عبد الله بن رواحه ببرم.
فرمود:آن را پیش بیاور.
من نزدیک رفتم و خرماها را در دستهای پیغمبر ریختم و چندان نبود که دستهای آن حضرت را پر کند،پس رسول خدا(ص)دستور داد پارچه بزرگی آوردند و آن را پهن کرد.خرماها را روی آن ریخت،آن گاه به مردی فرمود:اهل خندق را خبر کن تا همگی برای غذای چاشت بیایند.
آن مرد فریادی زده مردم را به خوردن چاشت دعوت کرد ناگاه تمام کسانی که مشغول حفر خندق بودند دست کشیده اطراف آن چادری که پهن شده بود نشستند و شروع به خوردن کردند.
دختر بشیر گوید:من ایستاده بودم و با کمال تعجب دیدم که همگی از آن خرما خوردند و رفتند و باز هم در آن پارچه خرما بود!
داستان برکت غذای جابر را محدثین شیعه و سنی و اهل تاریخ مختلف نقل کرده اند و اجمال داستان که در مجمع البیان طبرسی و صحیح بخاری و کتابهای دیگر آمده این است که جابر گوید :روزی از آن روزها که مسلمانان به کار حفر خندق مشغول بودند به سراغ رسول خدا(ص)رفتم و آن حضرت را در مسجدی که در آن نزدیک بود مشاهده کردم که ردای خود را زیر سر گذارده و به پشت خوابیده و برای آنکه گرسنگی در او اثر نکند و خالی بودن شکم او مانع از کار حفر خندق نشودسنگی به شکم خود بسته است. (۵)
جابر گوید:آن وضع را که دیدم به فکر افتادم تا غذایی تهیه کرده و آن حضرت را به خانه ببرم،از این رو به خانه رفتم و بزغاله ای را که در منزل داشتم و از نظر اندام متوسط بودنه چاق و نه لاغرذبح کردم و از زنم پرسیدم:چه در خانه داری؟گفت:یک صاع (۶) جو،بدو گفتم:این بزغاله را بپز و جو را نیز آرد کن و نانی بپز تا من امشب رسول خدا(ص)را به خانه بیاورم.زن قبول کرد و من کنار خندق آمدم و دوباره پس از ساعتی از آن حضرت اجازه گرفته بازگشتم و دیدم بزغاله پخته شده و چند قرص نان نیز پخته است.به نزد رسول خدا(ص)رفتم و چون شام شد و مردم دست از کار کشیده و خواستند به خانه های خود بروند از آن حضرت دعوت کردم تا شام را در خانه ما صرف کند.رسول خدا(ص)پرسید:چه در خانه داری؟من جریان بزغاله و یک صاع جو را عرض کردم.حضرت دستور داد جار بزنند تا همه افرادی که در حفر خندق کار می کردند شام را در خانه جابر صرف کنند.
و در نقل دیگری است که خود آن حضرت فریاد برداشت:
«یا اهل الخندق ان جابرا صنع لکم شوربا فحی هلاکم»
[ای اهل خندق جابر برای شما شوربایی ساخته همگی بیایید!]
جابر گوید:خدا می داند در آن وقت چه بر من گذشت و با خود گفتم:«انا لله و انا الیه راجعون»،زیرا می دیدم آن گروه بسیار(که طبق مشهور بیش از هفتصد نفر بودند)همگی به راه افتادند و به فکر فرو رفتم که چگونه از آن اندک غذا می خواهند بخورند و سیر شوند،از این رو بسرعت خود را به خانه رسانده به همسرم گفتم:ای زن!رسوا شدم،رسول خدا با همه مردم به خانه ما می آیند!
زن گفت:آیا پیغمبر از تو پرسید چه در خانه داری؟
گفتم:آری
همسرم گفت:پس ناراحت نباش خدا و رسول او به جریان داناتر هستند و براستی آن زن با همین یک جمله اندوه بزرگی را از دل من دور کرد،و بخوبی مرا دلداری داد.
در این وقت پیغمبر وارد شد و یکسره به سوی مطبخ آمد و سر دیگ و تنور رفت و دستور داد پارچه ای روی دیگ و پارچه ای نیز روی تنور نان انداختند و خود ایستاد و فرمان داد مسلمانان ده نفر ده نفر بیایند و برای هر دسته مقداری نان از زیر پارچه از تنور بیرون می آورد و با دست خود در کاسه های بزرگی که تهیه شد،ترید می کرد.سپس به دست خود ملاقه را می گرفت و سر دیگ می آمد و آبگوشت روی نانها می ریخت و قدری گوشت هم روی آن می گذارد و به آنها می داد و در هر بار پارچه ای را که روی دیگ و تنور بود دوباره روی آن می انداخت و بدین ترتیب همه آن جمعیت بسیار را سیر کرد و پس از همه ما نیز با خود او غذا خوردیم و به همسایه ها نیز دادیم.
و در نقل دیگری است که گوید:خانه ما هم تنگ بود و حضرت با دست خود به دیوارهای اطراف اشاره می کرد و آنها به عقب می رفت و همه مردم را در خانه بدین ترتیب جای داد.
عمرو بن عوف گوید:سهم من،سلمان،حذیفه،نعمان و شش تن دیگر از انصار چهل ذراع شده بود و مشغول کندن آن قسمت بودیم که ناگهان سنگ سختی بیرون آمد که کلنگ در آن کارگر نبود و چند کلنگ را هم شکست ولی خود آن سنگ شکسته نشد،ما که چنان دیدیم به سلمان گفتیم:
پیش رسول خدا برو و ماجرای این سنگ را به آن حضرت بگو تا اگر اجازه می دهد از پشت سنگ حفر نموده و راه خندق را کج کنیم و گرنه دستور دیگری به ما بدهد.زیرا ما بدون اجازه او نمی خواهیم راه را کج کنیم،سلمان خود را به آن حضرت رسانده و جریان را معروض داشت .پیغمبر از جا برخاست و در حالی که همه آن نه نفر کنار خندق ایستاده بودند تا سلمان دستوری بیاورد پیش آنها آمد و کلنگ سلمان را گرفت و وارد خندق شد و با دست خود کلنگی به آن سنگ زد و قسمتی از آن سنگ شکسته شد و برقی خیره کننده جستن کرد که شعاع زیادی را روشن نمود،همچون چراغی که در دل شب فضای مدینه را روشن سازد.پیغمبر بانگ به تکبیر(الله اکبر)بلند کرد و مسلمانان دیگر نیز بانگ الله اکبر برداشتند،سپس رسول خدا(ص)کلنگ دوم را زد و قسمت دیگری از سنگ شکسته شد و مانند بار اول برق زیادی جستن کرد و دوباره پیغمبر تکبیر گفت و مسلمانان نیز تکبیر گفتند و برای سومین بار کلنگ زد و برق جستن نمود و همگی تکبیر گفتند.
سنگ شکست و رسول خدا(ص)دست خود را به دست سلمان گرفت و از خندق بیرون آمد و چون سلمان ماجرای آن برقهای زیاد و خیره کننده و تکبیر آن حضرت را به دنبال آنها پرسید؟پیغمبر (ص)در حالی که دیگران نیز می شنیدند فرمود:کلنگ نخست را که زدم و آن برق جهید،در آن برق قصرهای حیره و مداین را که همچون دندانهای نیش سگان می نمود مشاهده کردم و جبرئیل به من خبر داد که امت من آن کاخها را فتح خواهند کرد،در دومین برق کاخهای سرخ سرزمین روم برایم آشکار شد و جبرئیل به من خبر داد که امت من بر آنها چیره می شوند و در سومین برق قصرهای صنعا را دیدم و جبرئیل مرا خبر داد که امتم آن قصرها را می گشایند،پس بشارت باد شما را!
گروهی از منافقان که این سخن را شنیدند از روی تمسخر به هم گفتند:آیا از این مرد تعجب نمی کنید!و این نویدهای دروغ او را باور می کنید؟وی مدعی است که از یثرب قصرهای حیره و مدائن را می بیند و وعده فتح آنها را به مردم می دهد و شما اکنون از ترس به دور خود خندق می کنید و جرئت بیرون رفتن از آن را ندارید!
کار حفر خندق در شش روز به انجام رسید و رسول خدا(ص)برای رفت و آمد از آن،هشت راه قرار داد که فقط از آن هشت راه رفت و آمد به خارج خندق مقدور بود،و در مقابل هر راهی که به خارج خندق متصل می شد یک نفر از مهاجر و یک تن از انصار را با گروهی از سربازان اسلام گماشت تا از آن نگهبانی و محافظت کنند.سپس به داخل شهر آمده ابن ام مکتوم را در مدینه به جای خود گمارده و زنها و بچه ها را در قلعه های شهر جای داد و برج و باروی شهر را نیز محکم کرده با سه هزار نفر از مردان مسلمان برای جنگ با احزاب قریش حرکت کرد و تا جلوی خندق آمد و صفوف مسلمانان را طوری قرار داد که کوه«سلع» (۷) پشت سرشان قرار داشت و کوه احد در برابرشان بود و خندق میان آنها را با دشمن جدا می کرد،و پیش از اینکه لشکر قریش به مدینه برسد تمام این کارها سروصورت پیدا کرده و انجام شده بود. (۸)
حیی بن اخطب که یکی از محرکین اصلی این جنگ بود و در حرکت دادن لشکر قریش و احزاب سهم بسزایی داشت به ابو سفیان گفته بود:اگر شما به یثرب حمله کنید و به جنگ محمد(ص)بیایید یهود بنی قریظه نیز پیمان خود را با محمد شکسته و به یاری شما خواهند شتافت.
همین که احزاب به نزدیکیهای مدینه رسیدند حیی بن اخطب روی قولی که به ابو سفیان داده بود از آنها جدا شده و بسرعت به مدینه آمد و صبر کرد تا چون شب شد به سوی قلعه های بنی قریظه و در خانه کعب بن اسدرئیس یهود بنی قریظهرفت و در را کوفت.کعب بن اسد پشت در آمد و چون دانست حیی بن اخطب است در را باز نکرد.
حیی فریاد زد:در را باز کن!کعب گفت:تو مرد نامبارک و میشومی هستی و برای وادار کردن ما به پیمان شکنی و نقض عهد با محمد به نزد ما آمده ای،در را به روی تو باز نمی کنم،ما با محمد پیمان داریم و در این مدت جز محبت و وفا از او چیزی ندیده ایم.
حیی گفت:در را باز کن تا دو کلمه حرف با تو بزنم!
کعب پاسخ داد:در را باز نخواهم کرد،از راهی که آمده ای باز گرد.
حیی که خود را با شکست مواجه می دید گفت:به خدا باز نکردن در تنها به خاطر این است که می ترسی لقمه ای از نان تو بخورم!
این حرف کعب را بر سر غیرت آورد و در را به رویش باز کرد،و چون چشم حیی بن اخطب به کعب افتاد گفت:وای بر تو ای کعب،من عزت همیشگی را برای تو آورده ام!یک دریا لشکر به یاری تو آورده ام،این سپاه عظیم قریش است که من به همراه آنها به اینجا آمده ام و از آن سو بزرگان قبایل دیگری نیز مانند غطفان،اشجع و بنی مره را با آنها همراه کرده و همگی یک دل و یک زبان تصمیم به نابودی محمد و یارانش گرفته و هم عهد شده اند،که تا محمد و پیروانش را نابود نکنند از اینجا نروند و هم اکنون در پشت دروازه یثرب هستند.
کعب در جوابش گفت:به خدا اینکه برای من آورده ای ذلت و خواری ابدی است(نه عزت همیشگی)و ابری است بی آب که بارانش را در جای دیگر ریخته و رعد و برقی بیش در آن نیست.ای حیی ما را به حال خود واگذار که ما از محمد جز نیکی و وفاداری چیزی ندیده ایم.
اما حیی بن اخطب از این سخنان نومید نشده و آن قدر از این در و آن در سخن گفت تا کعب را به شکستن پیمانی که با پیغمبر اسلام بسته بود حاضر کرد و از او قول گرفت که با احزاب و قریش در وقت جنگ کمک و همکاری کند. (۹) و خلاصه به هر ترتیبی بود بنی قریظه را وادار به نقض عهد نموده و بدین ترتیب مقدمات نابودی و کشتن آنها را فراهم ساخت چنانکه در صفحات آینده خواهید خواند.
بنی قریظه برای احتیاط کار بدو گفتند:ممکن است با تمام این احوال لشکر قریش و غطفان و سایر احزاب نتوانند کاری بکنند و با شکست روبه رو شده از اینجا باز گردند آن وقت معلوم نیست سرنوشت ما با محمد چگونه خواهد بود پس باید تو نیز تا پایان کار پیش ما بمانی و در سرنوشت با ما شریک باشی!
حیی بن اخطب به ناچار این شرط را پذیرفت و در آن قلعه پیش بنی قریظه ماند و برای قریش پیغام فرستاد که بنی قریظه عهد خود را با محمد شکسته و آماده کمک با شما هستند،جز آنکه ده روز مهلت خواستند تا آماده جنگ و مجهز شوند.
در این خلال سپاه انبوه قریش و سایر احزاب هم پیمانشان دسته دسته با تجهیزات جنگی که داشتند از راه رسیدند و در دامنه کوه احد اردو زدند و چون به لشکر مسلمانان برنخوردند به سوی مدینه حرکت کرده تا کنار خندق پیش آمدند،و چون آن خندق را با آن کیفیت مشاهده کردند در شگفت شده گفتند:
این حیله ای است که عرب تاکنون از آن آگاه نبوده!
و به ناچار چون نمی توانستند جلوتر بروند در همان سوی خندق اردو زدند،مسلمانان نیز از این سو ورود لشکر مجهز قریش و قبایل دیگر عرب را گروه گروه مشاهده می کردند و خود را برای دفاع از شهر و دیار خود آماده می ساختند.
در این میان خبر پیمان شکنی یهود بنی قریظه نیز به رسول خدا(ص)رسید و فکر آن حضرت را نگران ساخت،راستی هم کار سختی بود زیرا با این ترتیب دشمن از هر طرف مسلمانان را محاصره کرده بود و این خطر بود که بنی قریظه در این حالی که مردان مسلمانان رو به روی لشکر احزاب در کنار خندق موضع گرفته اند آنها از فرصت استفاده کرد به داخل شهر حمله کنند و زنان و کودکان و خانه های مردم را مورد هجوم و دستبرد قرار دهند.
پیغمبر خدا برای تحقیق بیشتر و درستی و نادرستی این خبر،چند تن از انصار مدینه را مانند سعد بن معاذ،سعد بن عباده،عبد الله بن رواحه و خوات بن جبیر که سابقه دوستی با یهود مزبور داشتند و یا جزء هم پیمانان آنها محسوب می شدند به سوی
همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیفها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبتنام کنید.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری