خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل کتاب شناسی طراحی و گرافیک
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل کتاب شناسی طراحی و گرافیک قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستانها و لطیفه های عرفانی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستانها و لطیفه های عرفانی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
15ساعت
52دقیقه
26ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل حضوری به رنگ سکوت

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 73

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل فایل پاورپوینت کامل حضوری به رنگ سکوت شامل 41 اسلاید آماده است که می‌تواند محتوای شما را به شکلی حرفه‌ای، منسجم و چشم‌نواز به مخاطبان منتقل کند.

برتری‌های فایل فایل پاورپوینت کامل حضوری به رنگ سکوت در یک نگاه:

طراحی منحصربه‌فرد
فایل پاورپوینت کامل حضوری به رنگ سکوت با بهره‌گیری از اصول زیبایی‌شناسی و ترکیب رنگ‌های مناسب، ظاهری مدرن و رسمی به ارائه شما می‌دهد.
راه‌اندازی فوری
فایل فایل پاورپوینت کامل حضوری به رنگ سکوت نیازی به تنظیمات اضافی ندارد؛ کافیست آن را باز کنید و مستقیماً استفاده کنید.
وضوح عالی
اسلایدها به گونه‌ای طراحی شده‌اند که در هر دستگاه یا ویدیو پروژکتور، با بهترین کیفیت نمایش داده شوند.

همه چیز از قبل آماده است: در فایل فایل پاورپوینت کامل حضوری به رنگ سکوت هیچ موردی ناتمام یا نیازمند ویرایش نخواهید یافت. همه چیز با دقت نهایی‌شده و تست‌شده ارائه می‌شود.

توصیه مهم: نسخه‌هایی که تحت عنوان فایل پاورپوینت کامل حضوری به رنگ سکوت اما خارج از منبع رسمی منتشر می‌شوند، ممکن است از کیفیت لازم برخوردار نباشند.

همین حالا فایل را تهیه کرده و سطح جدیدی از ارائه را تجربه کنید!

ای ترنم دل انگیز!
از کوچ همیشگی نگاه سبزت،
حجم فکرم را که به اندازه میوه گرم عطش جا دارد، برمی دارم،
با خودم غریبه می شوم و از خاک به روی شاخه بهاری یادت آشیان می کنم.
می دانم که تنها سیمای مبهم یک عبورم.
از جاده کهربائی حیات می گذرم.
و در راه، ای چشمان بی خواب! قدم هایم تو را زمزمه می کنند.
باید نشانی از قدم ها بگذارم که از آن، گل خوشبوی پیوندمان رویان باشد.
پیوند من با تو در شبکه های نرم احساس شکل گرفت.
گل واژه های بهترین دوستی را در عرصه های صدایم سرشت.
در فکر کفش هایم، زمزمه پریدن ها ریخت.
روی خط نگاهم، هزار و یک خواهش نوشت.
و من می روم تا اوج لذت این پیوند را روی صفحه ذهنم حک کنم.
تو با تمنای دلم آمیخته ای!
مثل سایه در پی ام می روئی!
صخره سخت اندوهم فرو می ریزی!
تبسّم را همرنگ لب هایم می کنی!
تو با مژده مرمرینی، هم آهنگی، که شوق دیدارت را در چشمانم می آفریند.
چه سبز در رؤیاهایم می شکفی، ای ترنم دل انگیز که من از شکفتنت سبز می شوم.
تو تجسم پاک تابستان در هر فکر سردی!
در میان ابرهای تیره و بارانی، زمزمه ناب آفتابی!
در گذرگاه وهم انگیز پائیز، تراوش سبز بهاری!
در فصل بی پرده هراس،انعکاس آرامش و آسایشی!
در حادثه شب تنهائی! مکان امن رفاقتی!
تو در متن عطرآگین سبزه و گل، شعر عاشقانه ای!
همچون راز پرواز، بلند و پیچیده ای!
پلی بساز میان دلم و ایوان پرواز ای چشمان بی خواب،
تا مثل پرنده رها شده از قفس، رها شوم از این سراب.
و بدان که هوشم همراهت شده است.
نامت همرنگ لب هایم شده است.
من با رکاب خواهش در پی ات می آیم.
ظرف احساسم جایت را می داند.
رؤیای اندیشه ام، ابعاد پیکرت را می شناسد.
سوزش رگ های بودنم، تو را مرهم می خواند.
در پرتگاه وجود، ایمنم باش، ای ترنم دل انگیز!
قدم هایم را با نور مزیّن کن!
تپش بی وقفه حزنم را، در حوض فراموشی بریز!
و بدان هر جا که باشی بر سردی ام، سراسر تکیه گاه گرمائی!
معنای کامل رفاقتی! رایحه دل ربائی، ریسمان امیدی!
تو تابیدی:
آسمان زیبا شد و زمین شکوفا.
سپیده به تماشا پیوست و ظلمت به فنا.
تو پر می زنی، پر می دهی، پرواز می کنی، پرواز می دهی!
وزشی، می وزی: برگ ها می لرزند، شاخه ها می لغزند.
تا نفس، آواز بودن می سراید، تو در رگ اندیشه ها فواره روشن احتیاجی!
صدای نمناک نیازی!
و من می دانم که سیمای مبهم یک عبورم.
مسیر نورانی عشق، بهترین جای عبور است.
راه سبز خدا، پیغامی خوش دارد.
پای این درخت، روی آن برگ، کنار آن سنگ، روی شاخه های آسمان، مرغ حق می خواند.
من می روم و صبح، با صدای بال های سپید سحر بیدار می شوم.
روشنائی را در مردمک ها می ریزم، با وجودم می نوشم، شاید سبز شوم و جوانه زنم.
ای ترنم دل انگیز!
با هر نفس، به دنبالت می آیم.
می شود از جاپائی که می گذارم یادم بشکفد.
و گاه می شود بیهوده بود و بیهوده در ایثار آسمان پر زد.
سبدها را باید بردارم:
فصل طلوع میوه ترد نور است.
بچینم و روشن باشم.
و بدانم که پهنه هیچ سراب، پیش روست.
تهاجم غفلت، سرشار از تیغ های تاریکیست.
باید سبدها را بردارم:
نبض خوشبوترین گل زمان می زند.
ببویم و سبدها را لبریز از عطرش کنم.
و تو ای چشمان بی خواب، چه زیبا در ضربان مرموز حیات می تپی!
وقتی از تو کمی دورم:
انگشت هایم از صدای نوازش خالی می شود.
همه پرهایم به فراموشی می رود.
فریادم چهره سکوت را می فشارد.
رنگ نگاهم در عمق تاریکی می میرد.
وقتی از تو کمی دورم، روی نبضم خم می شوم:
چه می بینم خونم با یاد شب آمیخته است.
آنوقت سراسیمه با رکاب خواهش در پی ات می آیم.
خیالم، مشعل هایت را صدا می زند.
نگاهم، سوی بافتی روشن، لحظه های تاریک را یکی یکی پس می زند.
و ناگهان برقی می زند آسمان.
و تو در وسعت فضا می شکفی: سپید و درخشان.
اندیشه ام، در تار و پود سیمای نورانی ات از تشعشع گرمایی تبخیر می شود.
ای چشمان بی خواب!
نگاه تو، مثل یک پیچک پنهان، بر آوندهای مرطوب ذهنم می پیچید و رؤیاهایم را سبز می کند.
ابعاد بی پرده تنهائی در کمینم را از من می رباید.
نگاه تو گرم است.
تجلی عشق است.
شعر بهترین پیوند، شکست هر گره، هر بند.
نگاه تو سازش دارد، با نفس های نیلی ام.
نگاه تو احتیاج ذرات فکرم.
فریاد بی وقفه احساسم.
شوق نور چشمانم.
نگاه کن مرا ای چشمان بی خواب و منتظر!
وقتی نگاهم می کنی، در زندان انتظار تصویر بلندت را روی دیوارهای اندیشه حک می کنم.
دیگر چیزی نمی بینم، چیزی نمی گویم، تنها در فکر زیبائی ات می روم که در من پر می آفریند.
و من می توانم پله های پرواز را بپیمایم و تا منزل تو از اوج خودم بپرم.
بین چشمان من و نگاه تو، ای چشمان بی خواب، حصار ترانه هاست.
جوشش احساسها، پرواز خواهش هاست.
وقتی نگاهم می کنی، ویرانه های دست پائیز را به طراوت باغچه های بهاری فردا می سپارم.
با حرف گیاهان، غزل گل می سازم.
طلوع اکسیر نفس هایم را آغاز می کنم.
من با هر چه نور، با هر چه شوق، سفر می کنم به ژرفای درو.
در دل زیبائی خوابت می رویم.
در پی نگاهت خاکستر می شوم.
صدف های آشتی پر رنگ می کنم.
هاله های اندوه در امتدادت محو می کنم.
با شهابت می روم.
با غمت می شکنم.
ای ترنم دل انگیز!
در پیچ و خم های خاطرم شوق دیدارت می جوشد.
در باغ شکوفه زای دلم لمس بی وقفه باران لطیفت، حکایت می شود.
نه تگرگ ناگهانی تقدیر می تواند مرا از آسمان نیلگون یادت برهاند.
و نه هجوم سنگ های تنهائی می تواند مرا با چهره سرد این خاک آشتی دهد.
وقتی پروانه های سپید مهر می سوزند:
قدری چمنزار تأمل، می پیمایم.
گل های انتظار می چینم.
قدری در هوای پاکت، نفس می کشم.
و به قصر مهربانی ات می رسم ای چشمان بی خواب!
مرا از این تن مثل سراب ببر تا سبزی یک خواب!
مرا امتداد بده تا گل، تا نور.
و بساز بین هوشم و نگاهت یک پل.
ای تازگی ممتد!
من هر دم از تو تازه می شوم.
و می روید از من ستاره ای که باید نثارت کنم.
تو مرا با ساقه نرم پیچیده بر پنجره وجودت ارتباط دادی.
به من یاد دادی وقتی سیمای مبهم یک عبورم، چگونه از گذرگاه سخت دنیا بگذرم.
یاد دادی چگونه در مسیر پرواز پرستوها، فکرم را پرواز دهم.
به من آموختی چگونه به نجوای زیبائی گل ها بپیوندم.
چگونه از نور شب پره ها تاریکی را کنار زنم و از هجرت گودال ها بگذرم.
تو سایبان آرامش این دل سوخته ای!
ندای وصل، به شبنم های لطفی!
آوازت با باران می آید.
صدایت با آفتاب می تابد.
نورت، زیبائی مهتاب را می سازد.
یار